<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازنین متین‌ نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@matinnia.nazanin</link>
        <description>روزنامه‌نگار  روزنامه اعتماد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:50:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/147292/avatar/Dl0SCt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازنین متین‌ نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عارضه صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-ktaqnd5yajvd</link>
                <description>می‌گویند قلب هر آدمی به اندازه مشت گره کرده‌اش است. مشت گره کرده‌‌ام مدام خودش را به درودیوار می‌کوبد و صدای کوبش‌هایش، فقط توی سرم می‌پیچد. گاهی خیال می‌کنم کمی نمانده به دیوانگی. مگر می‌شود آدمیزاد براساس یک نظر بی‌پایه و اساس و سانتی‌مانتال آبکی، فکر کند که قلبش به اندازه مشت گره کرده‌اش است و قفسه سینه‌اش را دیوار ببیند؟! دفترچه راهنمای داروها جوابم را می‌دهد. تپش قلب هم یکی از بیشمار عوارض داروهاست مشت گره شده‌ام چاره‌ای ندارد جز صبوری و تحمل گذشت زمان. باید انقدر صبر کنم تا داروها کار خودشان را بکنند و بدنم از سرلج کوتاه بیاید علیه خودش شورش نکند. من باید صبر کنم و متاسفانه برای صبر، هیچ نسخه‌ای وجود ندارد. روزها باید بگذرد. نه کیفیت و «چطور» این گذشتن مهم است و نه چگونگی‌اش. می‌گویند تحمل کن. نسخه اصلی‌شان همان تحمل است در حالی که برای من، صبر و تحمل هم تبدیل به عارضه بیماری شده. فکر می‌کنم به اندازه همه آن مشت کوبیدن‌های دارو توی تنم، این صبر هم جز عوارض بیماری است و نه راه‌حل گذر از آن. زمان از دستم دررفته است، نه آینده‌ای قابل تجسم است و نه گذشته‌ای. مثلا وقتی می‌گویند که به روزهای بعد فکر کن یا به سال دیگر و سال‌های بعدتر که فقط خاطره‌ای از این‌روزها باقی مانده، چیزی توی خیالم نیست. حتی گذشته را هم انگار گم کردم. یادم می‌آید که کسی‌ شبیه به من و هم‌نام من بوده که ۳۶ سال مدام با تپش همین قلب بی‌قرار امروزی سر کرده اما، آن‌هم غریبه و دور شده است. انگار فصل چهارمی به زمان زیستم اضافه شده و من دیگر گذشته و آینده و حال ندارم.زمان چهارم، گنگ و گیج است و بی‌نام. روزهای اول سخت می‌گذشت اما حالا در یک زمان خاکستری روبه بی‌نهایت، همه‌چیز در آرامش عجیبی می‌گذرد. آدم‌ها نگران استرس و اضطراب و هزار و یک ماجرا هستند و من، یک‌جور صبور عجیبی، بی‌خیال همه‌چیز. گاهی نگران می‌شوم که نکند از آدمیزادی افتاده باشم و خجالت می‌کشم که نکند سختی بیماری مرا از سرلیست اشرف مخلوقاتی سر داده باشد پایین و به قعر کشانده باشد اما حتی همین خجالت‌زدگی هم دوام ندارد خیلی زود توی همان خاکستری گنگ گم می‌شود. از اضطراب آدم‌ها برای درگیری با ویروس‌ها خنده‌ام می‌گیرد، از نگرانی‌های روزمره برای رسیدن و نرسیدن‌ها تعجب می‌کنم، از خواستن‌ها و نخواستن‌های انسانی اطرافم کلافه می‌شوم و هرچیزی که تا قبل از این زندگی می‌خواندم و برایش تعریف داشتم و هیجان و سنسورهایی برای ابراز واکنش‌های مختلف احساسی، حالا برایم خالی از معنا است. حتی افسرده هم نشده‌ام. این بی‌معنایی تا پیش از سرطان و داروها و درمانش، تعبیر به افسردگی می‌شد اما حالا چون می‌دانم که غم، شادی و همه هیجانات جایی نرفته‌اند و فقط از اعتبارشان کم شده این گزینه هم خط می‌خورد و همان عارضه صبوری، بهترین تعریف و تشخیص است. برخلاف همیشه که فکر می‌کردم صبوری راه‌حل است، حالا به نقطه‌ای رسیدم که می‌بینم صبر شبیه یک علامت و نتیجه از یک اتفاق، خودش را انداخته توی زندگیم و نه تنها ناچار به پذیرشش شده‌ام که اجازه دادم خودش را توی زندگی من پهن کند و دست و پا دربیاورد و مرا تبدیل به آدمی کند که به راحتی همه‌چیز را همان‌طور که هست می‌پذیرد و از همه عجیب‌تر، رها می‌کند و  می‌گذرد. آدمی که حالا دیگر خوب می‌داند در این جهان هردردی، حتی آن درد بی‌درمان هم، صبر و تحملش را هم با خودش می‌آورد و این تعلیق در زمان گنگ خاکستری بی‌تعریف را هم به شکلی از زندگی که نه، به خود زندگی تبدیل می‌کند.  </description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 12:17:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش راهنمایی در کار بود</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-cljyisdzyto4</link>
                <description>می‌پرسم با ترس هر روزه بازگشت توده‌ها چه کنم و جواب می‌گیرم:«سرطان مثل داغ می‌مونه، دیدی رو گوسفند داغ می‌ذارن؟! خوب می‌شه اما جاش همیشه هست، مریضم ۲۴ ساله درمان شده هنوز می‌گه هر روز می‌ترسه...همینه دیگه» و می‌رود اتاق آن‌طرفی که به مریض‌های بعدی سر بزند. آنکولوژیستم بهترین متخصصی است که در شهر می‌شناسم، اما خب، ادبیاتش ضعیف است و مثال زدنش همین‌طور که خواندید بلانسبت‌طور. آدم‌های با تجربه در حوزه بیماری من، وقتی نامش را می‌شنوند دل‌گرمی می‌دهند که باید خیالم راحت باشد که بهترین را پیدا کردم. راستش به خودم هم مهارتش در این تخصص خاص ثابت شده و دیده‌ام که توی مطبش کتاب‌های تازه چاپ شده انگلیسی زبان، فقط دکور نیستند و هربار که وارد شدم چندصفحه‌ای مارک خورده، آن گوشه روی میزش هست و توی کانالش هم مقاله‌ها انگلیسی تازه از راه رسیده درباره تحقیق‌ها و نتیجه‌ تازه پژوهش‌ها درباره سرطان منتشر می‌کند و خب، همه این‌ها کم نیست و خیلی هم عالی. اما ادبیات مکالمه و نحوه ارتباط‌گیری آنکولوژیستم با بیماران در تمام طول مدت ویزیت و تزریق‌های هر بیست روز یک‌بار، شبیه سطل آب یخی که روی سرم ریخته می‌شود و هربار بخشی از انرژیم برای درک وضعیت پزشک و تکرار این جمله‌ها که خب مریض زیاد دارد و سرشلوغ است یا آنقدر سختی و بیماری دیده که این‌طور ضدضربه و تلخ شده،از دست می‌رپد. بدتر از همه این‌ها ماهیت افسرده‌کننده داروهاست. داروها چنان‌ ناجوانمردانه به سلول‌های تنم حمله می‌کنند که دیگر جایی برای نورون‌های آرامبخش اعصابم باقی نمی‌ماند و پیغام سلول به سلول انقدر دیر می‌رسند یا نمی‌رسند که ۲۴ ساعت بعد از تزریق دارو، در چاله که در چاه عمیق و سیاه افسردگی پرت می‌شوم و تنها شانسم دانستن حقیقیت واقعی نبودن افکار چرک و سیاه و توطئه داروها علیه سیستم عصبی مغزم است. مدام به خودم می‌گویم طبیعی است و مدام تلاش می‌کنم خودم با خودم همه آن حجم تلخ افسردگی، استرس و اضطراب را کم کنم و دلخوش باشم به روانپزشکی که مشاورم هست و بعد از گذر از ده روز سخت تاثیر داروهای تزریق شیمی درمانی به سراغش بروم و با دوز بالاتری از قرص‌ها دستم را بگیرد. بله، متاسفانه واقعیت درمان بیماری که دچارش شده‌ام به همین اندازه تلخ و دردناک است اما این روضه‌ها را نخواندم که بگویم بدبختم یا نازک‌نارنجی‌طور خودم را معرفی کنم. نه، چند هفته پیش کلافه از در تماس نبودن و عدم همراهی دکترم برای ایجاد یک رابطه اطمینان‌بخش در پروسه درمان، خلاصه این‌هایی که روایت کردم توی توییتر با این توییت منتشر کردم:«‏اگه برگردم عقب می‌گردم دنبال آنکولوژیستی که حرف بزنه با مریض و فقط متخصص درجه یک و بی‌نظیر درمان سرطان مربوطه نباشه. یک‌وقت‌هایی بیچاره می‌شم از در دسترس نبودن دکترم و بی‌اعتناییش به درمانی که واقعا نیازمند کمک فکری و روحی هم هست. گفتم این تجربه رو لحاظ کنین به وقت ضرورت» تا اگر دیگرانی به مشکل من برخوردند و اول خط هستند، بدانند که لازم است چه کنند و چقدر ارتباط با دکتر و داشتن خیال‌جمعی روانی از سمت کسی که جانت را در دستش گرفته و همزمان که بلد است جسمت را نجات بدهد، می‌داند روانت هم به امنیت و خیال‌جمعی او نیاز دارد، است. نوشتم و توییت کردم و کمی بعد، در کامنت‌ها و مسیج‌ها حیرت‌زده شدم. ظاهرا توییت من سردردل بسیاری را باز کرد و خواندم که وضعیت برای بیمارها در مطب‌های دیگر بسیار بدتر از شرایط من است و مثلا فلان آنکولوژیست، شاگردانش ویزیت می‌کنند و بهمانی هم همین چهارکلامی که پزشک من می‌گوید یا ویزیت‌های صبحانه‌اش هنگام تزریق را انجام نمی‌دهد. جالب‌تر روایت‌های چند داروساز از تجربه همکاری با این پزشکان بود و برخوردها و حرف نزدن‌ها و رفتارهای عجیب‌شان. نگاه منصفانه در تمام این روایت‌ها هم زندگی روزانه این پزشک‌ها با سرطان است که من‌هم آن‌را می‌پذیرم و قبول دارم؛ خب،  آدمی که صبح به صبح‌ با ویزیت بیمار سرطانی روزش را شروع می‌کند و تا پایان روز موردهای دردناک و تلخی از این بیماری می‌بیند، راه فراری جز سخت و سنگ شدن دربرابر آ‌ن‌را ندارد. باید تاب‌بیاورد تا به بیمار کمک کند اما تکلیف بیمار چیست؟! چندنفر از آن آدم‌های ترسیده، زجرکشیده و کلافه که روی تخت تزریق خوابیده‌اند یا با عوارض الی‌ماشالله داروها سروکله می‌زنند باید این‌ها را درک کنند و توقع نداشته باشند که دکتر مورد اطمینانشان می‌دن نیاز روحی و روانی به کمک و همراهی مهم است؟! اصلا این پروسه جز وظایف آنکولوژیست است یا یک پزشک و روان‌درمان‌گر مرتبط با آنکولوژیست؟! و...حالا مد شده که سلبریتی‌های رها شده از سرطان، توی اینستاگرام و تلگرام با مخاطب حرف بزنند و تجربه‌های خودشان بنویسند، اما من روزنامه‌نگاری که چهار ترم روانشناسی خواندم و سروکله‌ام همیشه در کتاب‌های مربوطه به این علم بوده، هنوز نتوانستم قانع شوم که با کمک آن‌دیگری نجات یافته، می‌شود از این بحران گذشت و روان آدمیزاد را از مهلکه‌ای که جسمش ساخته، نجات داد. نه، پیچیدگی روان هر بیماری با عوارض شیمیایی داروها، نیازمند متخصصی است که از هردو این درگیری‌ها سردربیاورد و خب، بهترین وامن‌ترین همان آنکولوژیست مربوطه‌ است که در دسترس نیست و از بی‌بضاعتی شرایط اجتماعی ماست یا همچنان ناآگاهی کلی به بی‌اهمیتی درمان روان در دوره سرطان که متخصص مربوطه را نداریم و باید با «قوی باش»‌ها و «روحیه داشته باش»‌ها و نهایتا مراجعه به روانپزشک و آرامبخش‌ها کمی در آغوش هپروت و آرامش ماند تا سپری شود این روزگار تلخ‌تر از زهر و مدام پرسید پس کی دوباره روزگار چون شکر از راه می‌رسد؟! </description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 11:05:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و احتمال بلا</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%84%D8%A7-qypvxtfseyjo</link>
                <description>اعتراف کنم؟! من از کرونا نمی‌ترسم. مثلا وقتی پدرم مدام تذکر می‌دهد که باید مراقب وضعیتم و احتمال کرونا باشم یا وقتی سردبیرم، می‌گوید لازم نیست به روزنامه بیاییم و توی این وضعیت باید دورکاری کنم یا وقتی دوستانم از مواجهه با من می‌ترسند و می‌گویند چون ممکن است ناقل باشیم سروقتت نمی‌آییم و...فقط متعجب و دل‌گیر می‌شوم. احتمال کرونا توی ذهن من صفر است. آن ویروس سبز کوچکی که حالا دیگر حتی توی تلگرام هم برای خودش استیکرهای متحرک دارد، فقط یک عامل مزاحم در زندگی من است که باعث شده تا دوماه توی خانه بمانم و دوماه در قرنطینه بیهوده، عجیب‌ترین روزهای زندگی ۳۶ ساله‌ام را تجربه کنم. در واقعیت، ابتلا به کووید ۱۹ برایم مهم نیست. هروقت به احتمالش فکر می‌کنم و این‌که ممکن است یک تماس ساده، این بدن ضعیف را تصرف کند و دردی روی دردهای بگذارد، هیچ احساس خاصی ندارم. شده‌ام نمونه بارز «آب که از سر گذشت...». به شکل احمقانه و عامیانه‌ای دیگر برایم مهم نیست که چه می‌شود و چقدر درد یا دردسر به زندگیم اضافه می‌شود. از قدرت و روحیه‌ام نیست؛ اشتباه نکنید، زندگی یادم داده که همین است که هست و بهتر که نترسی و نمانی در انتظار احتمالی که معلوم نیست از راه برسد یا نه. اما این دور بودن از وحشت همگانی هم عجیب است. برای اولین‌بار، حداقل توی زندگی من، جهان دچار یک وحشت همگانی و واقعی شده و عجیب که من همراه این ترس عمومی نیستم. ا‌وایل گمان می‌کردم که این دوری برای نبودن توی تحریریه و دورتر ایستادن از خبرهاست. اما وقتی حساب و‌کتاب می‌کنم که به اقتضای ماهیت شغلم توی این مدت نزدیک به صد یادداشت و مطلب درباره کرونا خواندم و خبرها را روزانه چک کردم و از همه مهم‌تر، توی بیمارستان و کلینیک، زیر سرم و یا درازکشیده در انتظار جراحی، از پزشک و پرستار درباره این ویروس شنیده‌ام، نمی‌توانم این بی‌حسی و گنگی را به حساب ندانستن و ناآگاهی بگذارم. گزاره ساده این است: من نترسیدم، چون ترس هم مثل باقی واقعیت‌های این زندگی، موردی نسبی است و قطعیت چندانی ندارد. اما این جدا بودن از جهان، این دورافتاده‌گی حسی، چیزی نیست که بتوانم ساده از آن بگذرم و حواسم نباشد که چطور در یکی از مهم‌ترین مقاطع حساس زندگی انسان‌های روی این کره خاکی، درگیر و مضطرب ماجرایی هستم که پیش از من آدم‌های بسیاری مبتلا به آن بودند و قربانی‌هایش بسیار بیشتر از ویروس کروناست. ترس من را احتمالا فقط آن‌هایی می‌دانند و بلدند که دچار بیماری سرطان شدند یا پزشکان و دانشمندانی که درگیر آن هستند. اما ما، جامعه اقلیتی هستیم که ترسمان به بزرگی این ترس جهانی مد شده این روزها نیست. همه ما انسان‌ها می‌دانیم یا شاید حدس می‌زنیم که بلاخره این اپیدمی به پایان می‌رسد و در این مقطع دیر یا زود بودن این پایان دغدغه اصلی است، اما برای بیماری‌ای مثل سرطان چه؟! واقعیت این است که ما انسان‌ها چندان که باید و شاید حواسمان را درگیر احتمال‌های دور نمی‌کنیم. ترس‌های ما از چیزهایی است که جلوی چشممان است و نه ماجراهایی که احتمال و خطرش بسیار نزدیک و زیاد است و فقط قدرت لمس این نزدیکی را نداریم. این ضعف انسانی ماست که نادیده‌ها را جدی نمی‌گیریم و برعکس نسبت به آن‌چیزی که مقابل چشم ماست یا حالا و در عصر جدید می‌شود گفت رسانه‌ها مقابل چشم ما می‌آورند، واکنش‌هایی به مراتب جدی‌تر از آنچه که باید نشان می‌دهیم. اشتباه نکنید، غرض از این حرف‌ها این نیست که بگویم کرونا جدی نیست یا نباید آن‌را جدی بگیریم و اصلا از همین شنبه، قرنطینه‌ها را تمام کنیم و به روزگار قبل از قرنطینه برگردیم. نه، حرفم این است که ما حواس‌پرت‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنیم هستیم و احتمالات بسیار خطرناک‌‌تری که مقابل چشم‌مان هستند را نمی‌بینیم. شاید برای همین نادیدن و بی‌توجهی است که اغلب موارد غافلگیر می‌شویم و مثل همین روزهای کرونایی، پر می‌شویم از حس‌های ناخوشایند از دست دادن و غریبه‌گی با زندگی بسیاری از المان‌های زندگی راحت و بدون ویروس را از دست داده است. ما انسان‌ها نه حواسمان به نسبیت جهان و وقایع آن است و نه نسبیت احساسات و عواطفمان.  برای همین است که مدام غافلگیر می‌شویم و جالب‌تر این‌که با پایان هرغافلگیری و بازگشت زندگی به شرایط عادی‌تر، یادمان می‌رود که چقدر این زندگی و ادامه‌اش به مویی بند است و در هرلحظه آن، یک ویروس ناقابل پنج گرمی یا یک توده یک سانتی می‌تواند آن‌را زیررو کند و نه تنها زندگی خودمان یا اطرافیانمان که جهانی را بهم بریزد و ما در این بهم‌ریختگی‌های مدام و مدام، فقط نظارت‌گریم و در بهترین حالت، موجوداتی که یاد می‌گیرند خودشان را با ترس‌ها، سختی‌ها و همه موانع وقف دهند و برای ادمه زندگی، چاشنی فراموشی و این نیز بگذرد را قاشق به قاشق اضافه کنند.به من باشد می‌گویم بهترین موهبت اعطا شده به ما انسان‌ها هم همین است، همین عادت به عادت کردن و عادت به فراموشی و حتی حواس‌پرتی مقطعی به احتمال بلاهایی که می‌آیند و می‌روند و ما را در دریای مواج زندگی، شناگرهایی قوی‌تر می‌کنند. </description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 10:42:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو تا درک شوی</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DB%8C-pnakemb6sz0b</link>
                <description>مهدی شادمانی، فره‌فاموری و حالا امیر راعی‌فر، این‌ها یک نام ساده نیستند. اين‌ها جان‌های گرم و روشنی بودند که رفیق و آشنا می‌شناختم‌شان و حالا دیگر نیستند. هر سه نفر با بیماری سرطان درگیر بودند و از رفاقت نزدیکم با فروه و مهدی و آشنایی دور با امیر، شهادت می‌دهم که هرسه، عاشق زندگی بودند. فروه رنگی‌ترین زنی بود که در زندگی دیدم و تصویرش توی ذهنم، دختری است که حوالی سال ۸۴ و ۸۵ با موهایی به رنگ سبز و آبی و لباس‌هایی رنگارنگ توی کافه «ماگ» خیابان جردن شناختم و بعدتر رفیق شدیم و رفاقت را کش دادیم تا وقتی که دیگر نتوانست با بیماری سر کند و یک روز پاییزی همه‌چیز را پشت‌سر گذاشت و رفت. قصه مهدی، قصه همکاری و رفاقت بود. از روزنامه «آینده‌نو» همکار شدیم و ناگهان رفقایی که ممکن بود مدت‌ها از یکدیگر بی‌خبر باشند اما به محض دیدار تازه یا یک گپ تلفنی، انگار نه انگار که دوری سایه انداخته و همه‌چیز در رفاقت ساده، زنده و گرم بود. مهدی عاشق زن و بچه‌ها و زندگی‌اش بود و هنوز که هنوزه نامش برای من با عاشقانه‌هایی که برای «خدا» می‌نوشت و اعتقاد و عشقش به امام حسین، گره خورده است. امیر راعی‌فر را در توییتر می‌دیدم، برایم کامنت‌های شوخ و شنگ می‌گذاشت و تا همین پنجشنبه که رفقایش را عزادار کند، نمی‌دانستم که سرطان دارد. دو روز است که دوستانش از خنده‌ها و عشق و امیدش به زندگی می‌نویسند و قدرتی که در مبارزه با بیماری‌اش داشت و دو روز است که ذهن من از این اسامی و یاد خاطره‌هایشان خالی نمی‌شود. دو روز است که به تناقض‌های این زندگی فکر می‌کنم و کنایه‌های عجیبش توی قصه زندگی آدم‌ها. به عشق و جوانی و امیدهای از دست رفته‌‌ زندگی این آدم‌ها نگاه می‌کنم و دریغ و حیف از دست رفتنشان. باورش برایم سخت است که سرنوشت دست آدم‌هایی را از زندگی کوتاه کند که عاشقانه به آن دل بسته بودند. آدم‌هایی که ارزش و منزلت زندگی را می‌دانستند و برعکس بسیاری از هم‌نوعان خود، زندگی را با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش، خوشی‌ها و ناخوشی‌های طلب می‌کردند. من ندیدم که این آدم‌ها چه در روزهای سلامت و چه در روزهای بیماری، طلب دیگری جز زندگی و زنده ماندن داشته باشند. دوستان زیادی دارم که به رسم ناخوشی‌ها، از خسته‌گی و ناتوانی برای ادامه می‌گویند یا حتی طلب «مرگ و تمام شدن این زندگی» را دارند. اما عجیب است که سرنوشت و تقدیر دقیقا می‌رود سراغ آن‌هایی که عاشق‌تریند. انگار که بخواهد پیاله عشق آن‌ها را محک بزند، روغن داغ می‌ریزد کف دستشان و می‌گوید پر کنین پیاله را تا ببینم تا کجا طاقت صبر دارید و این پیاله چقدر ظرفیت دارد. تلخ است که چنین تصویری از زندگی رفقایم در ذهن دارم اما از آن تلخ‌تر می‌دانید چیست؟! درک و لمس درد و رنجی که آن‌ها به جان خریدند. من، حالا دیگر می‌دانم که دوستانم، در تمام آن روزهایی که دل نگران درد و رنج‌شان بودم، و البته هیچ تصوری دقیقی از آن نداشتم، چه چیزی را به جان دیده‌اند. حالا می‌دانم آن التهاب و درد اولیه بعد از تزریق دارو چه معنایی دارد و آن ترس‌های لحظه‌ای از همه «نکند جواب ندهدها» یعنی چه. می‌دانم ماندن در ناآگاهی «بعد چه می‌شود» چه حسی می‌سازد و می‌فهمم که تلاش برای پشت‌سر گذاشتن همه این‌ها و به آینده امیدوار ماندن، چه میزان قدرتی لازم دارد. حالا دیگر من از همه این‌ها خبر دارم چون دقیقا جایی ایستادم که دوستانم ایستاده بودند. می‌دانید، دانستن این‌ها چیزهایی نیست که آدم از زندگی طلب کند اما دانشی سرراهم قرار گرفته که نمی‌توانم نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. راستش را بخواهید حالا دیگر می‌دانم که آن آدم سالمی که من بودم هیچ درکی از وضعیت دوستان بیمارش نداشته و ای کاش ذره‌ای از آنچه که حالا می‌دانم، در آن گذشته نه چندان دور می‌دانستم. اما من چیزی نمی‌دانستم و ناآگاهی طبیعی‌ از عدم یک تجربه زیسته مشترک، حسرت یک همراهی و همدلی واقعی را برای رفقای از دست رفته‌ام به‌جا گذاشته است. حسرتی که دیگر کاری برای آن از دستم برنمی‌آید و نمی‌توانم به فروه بگویم که حالا دیگر می‌فهمم که وقتی از تغییر بعد از تجربه درد حرف می‌زند یعنی چی و به مهدی لبخند بزنم و برایش تعریف کنم آن خدا رو شکر از ته دل را کجا و چطور تجربه کردم یا برای امیر در توییتر مسیج بزنم و بگویم حالا دیگر می‌دانم چطور می‌توانست توی توییتر کامنت‌های شوخ و شنگ بگذارد و درباره «سرطان» شبیه یک تجربه بنویسد. من این‌ فرصت را از دست داده‌ام اما یک فرصت در اختیارم هست تا قصه خودم را آنقدر دقیق و شفاف روایت کنم تا خواندنش نه تنها به آن‌هایی که شبیه به من درگیر این بیماری هستند، که به همه آن‌هایی که شبیه به گذشته من چیزی از آن نمی‌دانند، تصویری واضح‌تر بدهد.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 16:13:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سهمم نمی‌گذرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%85-dvzbl64cavgr</link>
                <description>توصیه می‌کنند که باید روحیه داشت و قوی ماند تا بیماری بگذرد و تمام شود. یک‌جور راحت و سرخوشی این را می‌گویند انگار که روحیه، قرص ساده‌ای است که فقط باید حواست باشد صبح و ظهر و شام، بعد از غذا بخوری تا سرحال بمانی و مراحل درمان خود به خود طی شود. جالب‌ترش توصیه‌های روحیه‌بخش توی این اوضاع و احوال کرونایی است. آنجایی که وقتی کلافه از قرنطینه خانگی و نیاز شدید به بازگشت به زندگی عادی هستی، باز هم توصیه به روحیه می‌شود و دلداری که الان وضعیت همه مردم دنیا همین است و باید بپذیری که فرقی با دیگران نداری. این‌ دلداری‌ها آنقدر تکرار می‌شود و آنقدر پشت‌سر هم به گوش می‌رسد که از یک‌جایی به بعد، ترجیح می‌دهی سکوت کنی و قصه غصه دوری از زندگی که عادتت بوده و دوستش داشتی را برای خودت نگه داری. حتی می‌پذیری که روحیه می‌تواند قرص مکمل درمانی باشد که باید بخوری و خیال‌بافانه به همه آن‌هایی که می‌گویند روحیه داشته باش، لبخند مجازی بزنی و چیزی بگویی که خیالشان راحت باشد روحیه داری و قرص‌هایش را به موقع خورده‌‌ای. اما در واقعیت چیز زیادی برای کمک وجود ندارد؛ اوضاع و احوال کرونایی، انسان‌های سالم در خانه را هم افسرده و خسته کرده و از آن بدتر، آن‌چه که به عنوان درمان برای یک بیمار با مشخصات بیماری سرطان وجود دارد، پروسه عجیبی است که در دفترچه راهنمایش افسردگی، کلافه‌گی و اضطراب، به عنوان عوارض داروها نوشته شده. همه‌چیز دست به دست هم داده تا چاه افسردگی دهانش را باز کند و تو را ببلعد. چاره‌ای هم نیست. تجربه همین یک‌ماهه به من می‌گوید اگر نپذیری و بخواهی با غمی که ناگهان حمله می‌کند بجنگی، چنان کلافه‌گی و عصبیتی به سراغت می‌آید که هزار بار بدتر از افتادن در آن چاه سیاه افسردگی است. در واقع تو مدام باید بین بد و بدتر انتخاب کنی و بد را بپذیری تا بدتری وجود نداشته باشد. به من باشد می‌گویم سرطان تمرین زندگی میان گزینه‌های بد و بدتر است. مدام باید ذهنت را شفاف و تمیز کنی تا ببینی کدام انتخاب از میان گزینه‌هایی که هیچکدام خوشایند نیستند برایت آسان‌تر و راحت‌تر است. از همان لحظه اول، بین ترس آنچه که در آینده به سراغت می‌آید با واقعیت موجود، باید واقعیت موجود را بپذیری تا اوضاع و احوالت بدتر نشود. بعد دیگر بازی شروع می‌شود و انتخاب‌ها عجیب‌ می‌شوند و قدرت پذیرش تو هم عجیب‌تر. مثلا به خودت می‌آیی و می‌بینی که داری به جراح می‌گویی بین جوان‌مرگی و از دست دادن عضوی از بدنت، گزینه دوم را انتخاب می‌کنی یا از آنکولوژیست می‌خواهی که به‌جای پیچش جمله‌ها، سرراست حرف بزند و اما و اگرها را کنار بگذارد و...حالا شاید فکر کنید همه این‌ها قدرت می‌خواهد و همین‌ها آدم را قوی می‌کند. اما راستش را بخواهید من می‌گویم این‌ها قدرت نیست؛ این‌ها اجبار و پذیرش چیزی است که زمانه سرراه آدمیزاد قرار می‌دهد و همین است که هست. در واقع این پذیرش است که باعث می‌‌شود تا آرام آرام به شرایط تازه زندگی عادت کنی و ناگهان چشم باز کنی و ببینی که حالا دیگر عادت کردی که در شرایط تازه زندگی‌، انتخاب‌هایت سرراست‌تر و به نفع زندگی باشد و نه از دست رفتن. پذیرش بیماری، پذیرش ترس، پذیرش درد، پذیرش افسردگی و در نهایت پذیرش جا ماندن از زندگی‌ای که آن بیرون در جریان است، کمک می‌کند تا به شرایط تازه عادت کنی و برعکس تصور آن بیرونی‌ها که فکر می‌کنند مدام باید روحیه داشته باشی و لبخند بزنی، می‌دانی که دیگر قرار نیست که شاخ غول را بشکنی و کافی است تا خودت باشی و حتی قرار است که گریه کنی، داد بزنی و یک‌‌وقت‌هایی حتی شاکی‌ترین آدم روی زمین باشی. و خب، حدس بزنید که به جز بیمارهای سرطانی و اصلا هر بیماری با یک بیماری خطرناک، چه کسانی همچین تصوری درباره خودشان و زندگی‌شان دارند؟! اکثر آدم‌های سالم روی کره زمین بدون هیچ بیماری خطرناکی. بله، با بیماری و بدون بیماری، در نهایت همه شبیه به یکدیگر هستیم و شاید انتخاب‌های زندگی من بیمار، کمی سخت‌تر باشد و دست و پای من را ببند، اما در نهایت، زندگی برای همه ما بازی‌ها، شوخی‌ها و مچ‌گیری‌های خاص خودش را دارد و به هرحال هرکسی سهم خودش را دارد و من از سهمم نمی‌گذرم، شما را نمی‌دانم...</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 14:31:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعیت پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-cxiuygh0cesx</link>
                <description>شمارش روزهایی که بی‌وقفه باران می‌آید از دستم در رفته است. دقیق‌تر بگویم روزهای هفته و ماه را هم گم کرده‌ام. فقط می‌دانم سه بار که شنبه بگذرد باید بروم کلینیک و دوره شیمی درمانی بعدی را بگذرانم و بعد باز گم شوم توی لحظه‌هایی که تکلیفم با هیچ‌کدامشان از قبل مشخص نیست. یک‌وقت‌هایی تلاش می‌کنم ذهنم را سر نظم بیا‌ورم و مثلا یادم بماند که امروز چه روزی است و حتی بروم عقب‌تر و به سال و سال‌های پیشش در چنین روزی فکر کنم و ببینم که چه کردم و چه بودم، اما بی‌فایده است؛ سریع خسته می‌شوم و حوصله‌ام سر می‌رود از تلاش برای رسیدن به آدمی که بوده‌ام و حالا نشانه‌های محدودی از حضورش در این زندگی وجود دارد. روزها را گم کرده‌ام اما این تنها گم کرده این‌روزهایم نیست. توی این باران ریز مداوم، از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم تا آن آدم همیشه عاشق بوی باران و خاک را پیدا کنم. همان که تمام بهار دعا می‌کرد تا باران و سرما نرود و تابستان و گرمایش زود از راه نرسد. فکر می‌کنم اگر آن آدم بود، چنان از صبح برفی نمی‌دانم چندشنبه هفته پیش خوشحال می‌شد که احتمالا همه را کلافه می‌کرد از ذوق و هیجان. اما این آدم جدید، فقط زل می‌زند به پنجره روبه‌رو و در خلایی عجیب از هر احساسی، درباره همه‌چیز فقط یک سوال مهم دارد:«کی تمام می‌شود؟!». می‌دانم آنقدر منتظر این «تمام شدن» مانده‌ام که این سوال انقدر مهم و پررنگ شده اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم بین آن‌چه لذت زندگی است با آنچه سختی زندگی می‌خوانند خط فاصله بگذارم و این سوال را ته هر ماجرا و لحظه‌ای ناخودآگاه نپرسم. دست خودم نیست، از لحظه بیداری صبح‌گاهی تا خواب نیمه‌شب، مدام منتظر تمام شدن همه‌چیز هستم. می‌خواهم صبح تمام شود، ظهر تمام شود، عصر تمام شود و اصلا همه‌چی تمام شود تا من فقط به دور بعدی شیمی‌درمانی برسم و درد بعدی تا آن لحظه موعودی که دکتر می‌گوید:«خب، تمام شد، می‌توانی بروی دیگر برنگردی اینجا».انگار به جز این لحظه، هیچ‌چیز دیگری برایم مهم نیست.  همین است که هرروز بیشتر از دیروز با خودم غریبه می‌شوم. هر لحظه‌ای که توی آیینه به خودم زل می‌زنم و پوست سفید روی سرم جا موها خودشان را نشان می‌دهند، هرباری که شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کنم و جای پیگیری اخبار دنبال دم‌دستی‌ترین برنامه‌های سرگرمی هستم و توی تمام لحظه‌هایی که دلم ذره‌ای از گذشته نه چندان دورم را می‌خواهد، می‌بینم که خیلی دورتر از آن آدمی ایستاده‌ام که دیگران به نام من می‌شناسند و حالا دیگر حتی خودم هم او را نمی‌شناسم. فکر می‌کنم مگر چقدر گذشته و حساب می‌کنم تمام این لحظه‌هایی که برای من شبیه چند سال طول کشیده، روی کاغذ هنوز به دوماه هم نرسیده. می‌بینم که هیچ‌چیز سرجایش نیست. حتی زمان هم طعنه می‌زند که ببین من همانی هستم که سال‌ها را چشم برهم‌زدنی تمام می‌کردم اما حالا، یک ماه را شبیه یک قرن کش می‌آورم تا تو مدام توی حساب و کتاب لحظه‌ها گیج و منگ اشتباه کنی و هرروز دورتر از قبل شوی. چاره‌ای ندارم. مدت‌هاست که پذیرفته‌ام که جیبم از برگ‌های برنده خالی است و فعلا دور دور زمانه‌ است که بچرخد و بگردد و مرا هم با خودش بچرخاند. اما می‌دانم که همه این‌ها روزی تمام می‌شود. مطمئنم، چون پایان تنها قطعیت موجود توی زندگی است و به همان اندازه که نمی‌شود حدس زد که اتفاق‌های خوب یا بد از چه زمانی و کجا، سروکله‌شان توی این زندگی پیدا می‌شود، می‌شود مطمئن بود که همه‌ آن‌ها بالاخره یک‌جایی و در یک لحظه‌ای تمام می‌شوند و شاید بهترین نسخه همین باشد که به اعتبار همه پایان‌ها، منتظر تمام شدن سختی‌ها ماند و به بعدش هم، بعد از آن پایان شکوهمند فکر کرد. چاره‌ای هم نیست، هست؟!</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 14:41:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره می‌شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-t5xatokxm9ha</link>
                <description>می‌گوید:«دوستی داشتم که از سرماخوردگی مرد» و به خنده‌ام می‌اندازد. فکر می‌کنم:«دارد شوخی می‌کند و حالا این‌ها را برای دل‌خوشی من می‌گوید». اما شوخی نمی‌کند. جدی است و روایتش هم واقعی. واقعا دوستی داشته که از یک سرماخوردگی ساده از دست رفته و حالا دارد این‌ها را به من می‌گوید تا بدانم تبعات «ترس» چیست. خودش سه سال درگیر سرطان بوده. صدایش می‌کند «دوست خشن ». می‌گوید وقتی سراغش آمده که تازه مهاجرت کرده و هیچ‌کس را نداشته. سه سال تمام با «دوست خشن» از این کشور به آن کشور رفته و همزمان همه سختی‌های درمان را در کوله‌بارش جا داده. با خودم فکر می‌کنم که اگر این‌ها را سال پیش می‌دانستم دلم برایش می‌سوخت، اما حالا وقتی داروها کاری می‌کنند تا بزرگترین و مهم‌ترین کار مهم روزانه‌ام، مبارزه با حالت تهوع و‌ نوشیدن یک لیوان آب باشد، فقط می‌توانم با خودم فکر کنم که چقدر آدم قوی و مبارزی است و تا چه اندازه نگاهش به زندگی، زیبا و دقیق. این‌هم از آن چیزهایی نیست که بخواهم شعارش را بدهم. نه. تا پیش از این و وقتی خارج از این جزیره بودم، همیشه فکر می‌کردم که تاب‌آوری و روحیه مهم است و بله به خودم قول می‌دهم که اگر چنین اتفاقی افتاد، تاب بیاورم و نجات پیدا کنم. اما راستش را بخواهید مثل هرکار دیگری توی این زندگی، تاب‌آوری و تحمل به وقت درگیری با بیماری سرطان، کار سختی است و سخت‌تر از آن، کنار آمدن با «ترسی» که در زندگی عادی و روزمره مجالی برای نمایش ندارد و ناگهان به بدترین شکل ممکن به زندگی تو حمله می‌کند و می‌خواهد همه‌چیز را در دستش بگیرد. ناگهان می‌بینی که بدنت علیه تو حمله کرده و همه‌چیز در سراشیبی از تمام شدن و از دست رفتن قرار گرفته که تا امروز تجربه‌اش را نداشتی. در هر دوره شیمی‌درمانی باید با عوارض داروهایی سر کنی که قرار است سلول‌های تنت را بسوزانند و هربار تو را به لبه پرتگاه یاس، ناامیدی و افسردگی ببرند و نگاهت کنند که آیا کم می‌آوری و پرتاب می‌شوی یا نه، تاب می‌آوری و می‌گذرد. و هیچکدام این‌ها، نه اتفاق‌هایی است که تا پیش از این تجربه‌اش را داشتی و نه آمادگی لازم. توی هیچ کتابی به تو یاد نمی‌دهند که وقتی بدنت علیه خودت شده چه باید بکنی یا وقتی داروها مجبورند تو را به سیاهی بکشند تا نجات پیدا کنی، چطور باید منتظر آن نقطه روشن امید بمانی و تحمل کنی. این‌طور است که به وقت مواجهه نه تنها غافلگیر می‌شوی که چون این حجم از سخت‌گیری زندگی را تا به امروز ندیدی، یک‌جورهای از این سخت‌گیری و عتاب ناگهانی دلگیر و چرکین می‌شوی. انگار که زندگی آن معلم همیشه مهربان بوده که حالا توی جمع سرت داد کشیده و خواسته تا یک لنگه پا رو به تخته بایستی، حالا حالاها همان‌جا بمانی تا ادب شوی. انتظارش را نداری، اما همین است که هست. آنقدر باید آنجا بایستی و پشت به جمع تحمل کنی تا معلم بداند که درس را درست فهمیده‌ای و می‌توانی برگردی سرجایت. این غافلگیری، ترس، رنج و تا اوج یاس و ناامیدی رفتن و برگشتن، هربار و هربار در دوره‌های تزریق داروهای شیمی‌درمانی تکرار می‌شود و تو هربار باید یک‌چیزی را در درون خودت صفر کنی تا تاب‌بیا‌روی و به نقطه پایانی که دکتر روی نسخه‌ات نوشته و مشخص کرده که چندبار  لازم است بروی و بیایی تا خلاص شوی، برسی. نقطه‌ای که نه شروعش دست خودت بوده و نه پایانش اما، گذر از آن و چگونگی آن، تنها چیزی است که در دستان توست و خب، اینجاست که می‌شود همچنان دل خوش به آن نقطه روشن امیدوار ماند یا برعکس به پرتگاه یاس افتاد. توی این نقطه دیگر فرقی نمی‌کند که بیماری چه باشد و زندگی چطور؛ آدمی هستی شبیه بقیه آدم‌ها با داستان شخصی خودت. داستانی که می‌شود شبیه قصه رفیق من و دوست خشنش باشد که حالا سال‌های سال است از هم جدا افتادند یا شبیه آن آدمی که یک سرماخوردگی ساده را تاب نیاورد و از دست رفت. روایت این قصه هم مثل باقی قصه‌های زندگی دست خود ماست و خب، شاید یک‌روزی روایت کنار آمدن با ترسی چنین بزرگ و عمیق، شبیه خاطره همان بچه مدرسه‌ای که یک لنگه‌پا، پشت به کلاس ایستاده با لبخندی محو تعریف شود و از آن هم بگذریم چون بزرگ شدیم و این‌هم خاطره شده است.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 12:22:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی از دست دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-x4gjlfy3yepo</link>
                <description>دير فهميدم اما، سرطان بازی «از دست دادن» است. جفت‌پا می‌آید توی زندگیت تا از دست بدهی و با هر از دست دادن، بالا و پایین شوی. از همان لحظه اول، وقتی می‌فهمی که دیگر بدنت آن بدن امن همیشگی نیست و سلول‌ها، چموش و سرخود شده‌اند، حس امنیتی را از دست می‌دهی که دیگر هیچوقت به زندگیت باز نمی‌گردد؛ آن حس امن «من که سالمم» یا «من که چیزیم نیست» از بین می‌رود و تو برای همیشه می‌دانی ممکن است در یک لحظه خیلی ساده و روزمره زندگی، چیزی را بفهمی و کشف کنی که تمام آن امنیت را بگیرد و همه‌چیز را تغییر دهد. بعد آرام آرام چیزهای دیگری را از دست می‌دهی؛ گاهی به چشمت می‌آیند و گاهی هم نه. اما می‌دانی که در هر لحظه و هر مواجهه، باید با این از دست دادن کنار بیایی و یک‌جور انگار نه انگاری، یاد بگیری که باید بدون آن داشته‌های قبلی به زندگی ادامه دهی و حتی جای خالیشان را هم از ذهنت پاک کنی. اوایل این از دست دادن‌ها ترسناک است، این دوری از خودآشنایی که این‌همه سال پشت و پناهت بوده و حالا ناگهان از دست می‌رود و چاره‌ای هم جز از دست دادن نداری. اما کمی بعد، می‌بینی که همه‌چیز عادی شده. تو‌ پذیرفته‌ای که زندگیت امن نیست، سلول‌های تنت همراهی نمی‌کنند، همه‌چیز در بهترین حالت در زرورقی از درد و کلافه‌گی عوارض داروها پیچیده شده و از همه مهم‌تر، آن آدم سرپای مستقل نیستی. احتیاج و نیاز به کمک، توی چشمت می‌آید و ضعف، بدجوری خودنمایی می‌کند. حالا دیگر ممکن است برای یک جابه‌جایی ساده اشیا هم نیازمند کمک باشی و از همه عجیب‌تر اين‌که این نیازمندی را بپذیری و باور کنی. بهت رسیدن به این مراحل هربار و هربار نفست را تنگ می‌کند، اما هربار سریعتر از دفعه قبل به مرحله پذیرش می‌رسی و بعد ادامه زندگی با فهرست پروپیمان از دست داده‌ها. راستش را بخواهید از یک‌جایی به بعد عادت از دست دادن، تنهایی دارایی معتبرت می‌شود و اینجاست که می‌فهمی نه تنها قواعد بازی را پذیرفته‌ای که به شکل جالبی، بازیگری ماهر و کاربلد شده‌ای. انگار که بدانی همه‌چیز به مویی بند است، روی مرز نازک بیم و امید قدم برمی‌داری و فقط تلاش می‌کنی تا خودت را به سمت محوطه امید بلغزانی و تلاش کنی تا در خلا همه چیزهایی که از دست رفته، این «امید» تنها داشته واقعیت باشد و روزنه‌های کوچک نورانیش، در انتهای سیاهی تونلی که گرفتارش شدی و چاره جز گذشتن از آن نداری، خودش را نشان دهد. برای همین است که عادت می‌کنی به ندیدن از دست دادن‌ها، به حس نکردن و بی‌تفاوتی آنچه خالی می‌شود و نادیده گرفتن حفره‌ها. چاره‌ای هم نیست؛ دست سرنوشت مسیر زندگی‌ات را روی چنین لبه تیغی انداخته و تا وقتی همه هوش و حواست به آن روزنه‌های پرنور باشد، رهایی هم نزدیک‌تر است و حالا چه فرقی می‌کند که بعد از خروج از این سیاهی چه داری و چه نداری. مهم این است که سرسلامت بیرون بیایی و فرصتی پیدا کنی برای از نو ساختن، از نو تعریف کردن و البته از نو به دست آوردن.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 14:32:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از بولدوزر</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%B1-gngbz53tyb4s</link>
                <description>دکتر می‌گوید:«فقط موهات می‌ریزه» و پرستار، همان وقتی که دارم دراز می‌کشم روی تخت و موهایم را جمع می‌کنم بالای سرم، می‌گوید:«اینا رو کوتاه کن، اذیت می‌شی». هیچکدام اما از دردهای بعدی نمی‌گویند. از بولدوزر که قرار است توی تنم روشن شود و استخوان به استخوان، رگ به رگ و سلول به سلول را بتراشد. نمی‌گویند هورمون‌ها ممکن است جوری درهم و برهم ترشح شوند که شبیه یک بچه پنج‌ساله برای سوپی که دوست ندارم اشک بریزم و همزمان برای این‌که نمی‌دانم چه شده و چه بلایی سرم آمده، داد بزنم و فقط بخواهم تنهایم بگذارند. این‌ها را هیچ‌کس نمی‌گوید. نه دکتر حرفی می‌زند، نه پرستارش و نه حتی دوست‌هایی که پیش از این شیمی‌درمانی شدند و آشنا هستند. انگار یک قانون نانوشته است: بگوییم اذیت می‌شود، اما نگوییم چقدر و چطور که دردش کمتر باشد. اما درد کمتر نمی‌شود. بولدوزر چند روز متوالی در تنم روشن است و از رگ و پی می‌رسد به روان و توی ذهنم روشن می‌شود. بند بند آنچه تا امروز سعی کردم بسازم و سالم نگه دارم را پاره می‌کند. همه ترس‌های مخفی شده را می‌کشد بالا، همه خاطره‌ها را شخم می‌زند، هر نشانه‌ای از گذشته که می‌تواند الان و این لحظه‌ام را کلافه‌ و مضطرب‌تر کند بیرون می‌کشد و بعد هی گاز می‌دهد و جلوتر می‌رود و عمیق‌تر می‌کند. زیرورو می‌شوم. نه در تنم نشانی از آن آدم قبلی باقی می‌ماند و نه در روانم. روز چهارم یا پنجم، وقتی به چشم‌هایم توی آیینه نگاه می‌کنم غریبه‌ای را می‌بینم که هیچ‌وقت توی این ۳۶ سال ندیدم. نگاه منگ و گنگ توی آیینه از من می‌پرسد که تا کجا قرار است درد بکشی و چقدر مانده تا تمام شود. جوابی برایش ندارم. گفته‌اند که قرار است آرام‌تر شوم اما مگر بقیه حرف‌ها دقیق بوده که این یکی هم باشد؟! نمی‌دانم. این سوال را مدام از خودم می‌پرسم و بعد می‌روم سروقت نسخه‌های پیشنهادی. تا دلتان بخواهد توصیه دارم که چی بخورم و چی نه. برای حالت تهوع لیمو یخ‌زده خوب است و برای کمک به مرگ سلول‌های سرطانی هرچه که رنگ قرمز و نارنجی و بنفش باشد. هزار نسخه و دستورالعمل هست که مامان موبه مو اجرا می‌کند اما برای من ترسیده، هیچ نسخه‌ای نیست. دکتر نگفته که وقتی خودت را گم کردی چه کار کن و جایی هم ننوشته که وقتی ترسناک‌ترین تجربه درمانی طی می‌کنی، چطور باید به خودت آرامش بدهی و آن روحیه لعنتی که می‌گویند پنجاه‌درصد عامل بهبود و رسیدن به سلامتی است حفظ کنی. هیچ‌کس این‌ها را نگفته، سلبریتی‌های رهایی یافته از سرطان لبخندها و ما می‌توانیم را نثار آدم می‌کنند. دوست‌ها و نزدیک‌تر از روحیه قوی و دختری که مستقل است می‌گویند و دکتر و پرستار هم همین‌که موقع تزریق آریتمی قلبی نداشتی و می‌توانی بروی خانه تا ۲۰ روز بعد برایشان کافی است. کسی چیزی نمی‌گوید و انگار من‌هم نباید بگویم. باید ساکت شوم ادای مبارزی را دربیاور که در سکوت به جنگ رفته. اما سرطان دیگر برای من مبارزه نیست. یک بازی ترسناک است که دلم می‌خواهد هرچه زودتر مرحله به مرحله‌اش را رد کنم و غول مرحله آخر که تمام شد، همه‌چیزش را جمع کنم و از زندگیم بندازم بیرون. دلم می‌خواهد حرف بزنم اما همان بولدوزر آنقدر کلافه‌ام می‌کند که واژه‌ها توی دهانم کنار هم نمی‌آیند و موقع تایپ هذیان‌های پراکنده‌ای هستند شبیه اولین انشاهای روزنامه‌نگاریم. مسیج‌ها را نمی‌خوانم، تلفن‌ها را جواب نمی‌دهم و می‌گذارم انقدر بگذرد تا به خود ترسیده و گیجم عادت کنم؛ به تصویر غریبه‌ای که حالا مجبور است آرام آرام بفهمد که این موهایی که توی دستش می‌آیند تلخ‌ترین و سخت‌ترین قسمت این بازی نیستند و وارد مسیری شده که معلوم نیست تا پایان این بهار با او چه می‌کند و از او چه می‌سازد و فعلا فقط باید به دستورالعمل و نسخه همیشگی زندگی، روی امواج دراز بکشد و تن به موج بسپارد تا به وقتش سر از ساحل دربیاورد.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 13:00:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب‌آوری</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-ihizfuzcarkc</link>
                <description>حوصله حرف زدن ندارم. مسيج‌ها و زنگ‌های دوست‌ و رفیق را نگاه می‌کنم و «چطوری؟» های آن‌طرف خط را بی‌جواب می‌گذارم. ۲۴ ساعت است که در هپروت گیجی سنگین‌ترین داروهایی که بدنم به خودش دیده، معلقم و تازه می‌شنوم و می‌بینم که از داروهای من سنگین‌تر و سخت‌تر هم بوده و تجربه شده. راستش را بخواهید نه نتیجه‌گیری فلسفی خاصی از این وضعیت دارم و نه دریافت ویژه‌ای. اصلا به من باشد می‌گویم همه آن فیلم‌هایی که تا به حال درباره بیمارهای سرطانی دیدیم  و‌ این‌که طرف روی تخت و سرم به دست با سر تراشیده لبخند می‌زند و به کشف و شهود خاصی می‌رسد، دروغ است. بگذارید خیالتان را راحت کنم، کشف و شهود و لبخند و نتیجه‌گیری‌های خاص همه برای بعد از گذر از این مرحله است. توی این مرحله هیچ چیز به کمک نمیاد. یا باید شبیه وقت تزریق دارو وسط جماعت دیگری از بیمارهایی شبیه خودت باشی که بدانی تنها نیستی و دردت، فهمیده می‌شود یا پتو را بکشی روی سرت و به روی خودت نیاوری که آدم‌های نگران، چطور هرازگاهی در اتاق را باز می‌کنند و یواشکی به تو کلافه از همه‌چیز نگاه می‌اندازند. راه‌حل میانه‌ای وجود ندارد. باید صبوری کنی تا بدنت خودش درگیر شود و خودش با کمک داروها از شر سلول‌های پیر و خسته سرطانی رها. باید صبوری کنی به امید دو سه روز بعدتر که می‌گویند حالت بهتر می‌شود و به زندگی عادی برمی‌گردی و بیست روز بعد، دوباره همین تجربه‌ها را تکرار کنی تا دکتر بالاخره بگوید که تمام است و از دسته بیمارهای سرطانی خاص، پریده‌ای توی دسته آدم سالم‌ها. لحظه هیجان‌انگیزی باید؟! شاید. می‌دانید گذشتن از بیماری‌های سخت شبیه بقیه اتفاق‌های دیگر زندگی نیست که وقتی به خوبی و خوشی تمام شد، هیجان‌زنده باشی. منظورم را اشتباه نگیرد، این نیست که خوشحالی ندارد، دارد. اما رد زخم و دردی که روی جان خسته می‌ماند، بسیار دیرتر از خود بیماری از بین می‌ر‌ود. دکتری می‌گفت استرس فیزیکی بیماری را نباید فراموش کرد. این یعنی به جز این روانی که درگیر درد می‌شود و تاب آوردن و مبارزه کردن، بدنی هم هست که همان استرس و اضطراب را تجربه می‌کند و سوای تحمل داروها و جراحی‌ها و... شبیه روح و روان آدمی خسته می‌شود. این‌ها چیزهایی نیست که تا بیماری به سراغت نیاید بخواهی بدانی و به سراغش بروی. اما بیماری که می‌آید همه‌چیز در ابعاد آن شکل می‌گیرد و تازه مسیر همه‌چیز عوض می‌‌شود و باید کجدار و مریض تجربه کنی، بپذیری و بخشی از خودت کنی. شاید اصلا برای همین است که این‌همه آدم در تمام این سال‌ها با سرطان روبه رو بودند و هستند و تجربه هیچکدام شبیه آن دیگری نیست و دریافت‌شان هم همین‌طور. شاید برای همین است که پزشک وقت تمام شدن سرم، بدون توصیه خاصی جز این‌که سعی کن غذا بخوری، تو رو می‌فرستد خانه و به میزان تاب‌آوری و گذر از پیچ‌های سخت بیمارش بیشتر امیدوار می‌ماند تا دارویی که در بدن هر بیمار، قصه‌ای تازه برای گفتن دارد.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 16:45:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاز زدن به سیب قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-mckyjxabwl42</link>
                <description>از همه کتابخانه، غزلیات سعدی را برمی‌دارم و مجموعه حسین منزوی را. آمده‌ام خانه خودم تا باروبندیل شیمی‌درمانی جمع کنم و تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد لازم دارم همین دو کتاب است. می‌گویند قرار است کلافه باشم و بی‌قرار. می‌گویند بی‌اشتها می‌شوم و ممکن است نور اذیتم کند و درد بدن به‌جایی برسد که حتی نتوانم بخوابم. چیزهای زیادی دیگری هم می‌گویند. هرکس از اطرفیانم که چنین تجربه‌ای داشته، یا ندارد اما هم‌‌پای سرطانی کسی بوده، سعی می‌کند چیزی بگوید که برای من مفید باشد و به کارم بیاید. سعی می‌کنند با حرف‌ها آرامم کنند یا دلداری بدهند که موی کوتاه مد شده و شوخی کنند که «الان کچلی روی بورس است». من همه این‌ها را می‌شنوم و اعتراف کنم هیچکدامشان را به خاطر نمی‌سپرم. عذاب وجدان هم می‌گیرم که چرا انقدر لجباز شده‌ام و چرا نمی‌خواهم بدانم که چه می‌شود و چطور می‌شود. چون این‌ها دیگر مهم نیست. فکر می‌کنم شبیه آدمی هستم که توی جاده و وسط بوران، پنچر کردم و حالا دیگر مهم نیست چقدر سرد یا سختم می‌شود که از ماشین پیاده شوم و توی برف پنچری بگیرم و خودم را نجات دهم. وقتی پای جان وسط باشد چه اهمیتی دارد ناخن‌هایم از سرمازدگی بیفتد یا چه می‌دانم توی ریه‌هایم یخ ببند؟! ابعاد اتفاق خودش آرام آرام خودش را نشان می‌دهد و چه اهمیتی دارد که پیش پیش به ناخن یخ‌زده و نفس بریده فکر کنم؟!از اول هم همین بودم. همان روز اولی که توی توییتر نوشتم چه شده، دوستانم شروع کردند به معرفی آدم‌هایی که از سرطان گذشتند. می‌گفتند بخوان و بدان، اما من می‌دانستم که سراغ هیچکدام آن‌ها نمی‌روم و چشم بسته، شیرجه می‌زنم توی دریای مواجی که هیچ نمی‌شناسمش و فقط، به خودم و حس‌های غریزی اطمینان می‌کنم که ۳۶ سال با من و در من بودند و خب، تا اینجا نشان دادند که بهترین کمک کننده روزهای سختم هستند. من نه می‌دانم که چرا به اینجا رسیدم و نه دلم می‌خواهد بدانم که بعد از این چطور دورهای شیمی درمانی می‌گذرند و چه می‌شوند و چه سختی‌هایی دارند. من فقط می‌خواهم توی این مسیر چشم‌هایم را ببندم و اجازه دهم، همان حس غریزی که لحظه اول هشدار داد و تا اینجا به‌دادم رسیده، دست‌هایم را بگیرد و از این مرحله هم بیرون بکشد. نه توصیه‌ای لازم دارم و نه حرفی. فکر می‌کنم مواجهه آدم‌ها با هرچیزی توی این زندگی باید شبیه خود زندگی‌شان باشد و حالا چه فرقی می‌کند که این مواجه گاز زدن یک سیب قرمز باشد یا جنگیدن با بیماری مثل سرطان. مهم این است که به همان اندازه ما، تعریف شخصی خود را از عطر و طعم سیب قرمز داریم، روایت خودمان از ماجرایی مثل جنگیدن با سرطان را داشته باشیم. برای همین است که تا صبح فردا صبر می‌کنم و اجازه می‌دهم دارو حل شده توی سرم، آرام آرام توی رگ‌هایم تزریق شود و ببینم و بفهمم، شیمی درمانی چه رنگ و طعمی به زندگی من می‌آورد و وقتی روز سوم تمام شد، از من قبلی چه می‌ماند و آن من تازه چه تصویری دارد. شاید برای همین است که از تمام زندگی گذشته، غزل سعدی و عاشقانه‌های منزوی را با خودم به مطب دکتر می‌برم تا در تمام آن لحظات حل شدن دارو در رگ‌هایم مطمئن باشم، همه‌چیز در جهانم سرجای خودش است و بهتر است که شعر بخوانم و به بعدش فکر نکنم.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 19:04:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی‌های سرطان</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-wuj0gu9xicjh</link>
                <description>وقت انتخاب رسیده؛ باید بین موهای سرم و شنا کردن، انتخاب کنم. اگر بخواهم موها را نگه دارم کلر استخر پروسه درمان را مختل می‌کند. اگر هم بخواهم شنا کنم باید بشوم شناگر کچل و بدون ابرو و مژه‌ای که احتمالا سوژه همه آدم‌های توی استخر می‌شوم برای زل زدن و نگاه کردن. نمی‌دانم کدامش برایم مهم‌تر است و اصلا چه تضمینی است که هم موها سرجایشان بمانند و هم توان شناگریم. به هر کدام که فکر می‌کنم برایم مهم است. ناخودآگاه می‌گویم:«شنا به جانم بسته است و موها هم» و ناگهان یادم می‌افتد که از دست رفتن هرکدام از این‌ها، برای زنده نگه داشتم همان «جان» است و واقعا چه فرقی می‌کند کدام را انتخاب و قربانی کنم. انگار ایستاده‌ام سر قتلگاه دو عزیز و باید برای پرتاب نشدن توی دره، یکی را بندازم پایین. قدرت انتخابی ندارم. کمک می‌گیرم از آدم‌های اطراف؛ پدرم معتقد است هیچکدام این‌ها موضوع اصلی نیست و فرعیات است. مادرم اما می‌داند که چقدر به موها وابسته‌ام و شنا کردن چطور در سختی‌ها به‌دادم رسیده، اما راه میان‌بر می‌گذارد جلوی پایم که یادت باشد «کرونا» هست و استخرها فعلا تعطیل. اصل قصه برایم حل نشدنی است هنوز. همه می‌گویند من آدم قوی هستم و بی‌راه هم نمی‌گویند. کم سختی نکشیدم توی همین ۳۶ سال و همیشه توی همه سختی‌ها، راه و روزنه فرارم همین موها بوده و شنا. هرجا زمانه سخت گرفته، دستی به موها کشیدم و تغییری دادم و بعد توی خلوت خودم با آب، زمزمه کردم که تاب بیاور، آورده‌ام. قدرتم را از همین‌ها گرفتم و حالا می‌ترسم با قربانی کردن هرکدام، دیگر آن آدم قوی همیشگی نباشم. برای لحظه‌هایی فکر می‌کنم که لوس شدم و دارم زیادی وسواس به خرج می‌دهم. به خودم می‌گویم روحیه چه ربطی به مو و چهارتا دست و پا زدن توی آب دارد؟! اما وقتی به تصویر بدون موی خودم توی آیینه فکر می‌کنم یا شرحه شرحه شدن روحم برای آن لحظه معلق و بی‌وزنی توی آب در وقت سختی زندگی، باز پایم سست می‌شود و نمی‌توانم تصمیم بگیریم. جمله‌ کلیشه‌ای هست که می‌گوید:«سرطان به‌جز درد هزینه دارد». این‌روزها زیاد به این جمله فکر می‌کنم و راستش بیشتر از همیشه تبلیغاتی بودنش، توی ذوقم می‌زند. نه این‌که درد نباشد یا هزینه‌ها به چشم نیاید نه، اما به من باشد می‌گویم از همه این‌ها مهم‌ترین سرطان «دوراهی»‌هایی دارد که هزاربار بدتر از آن درد و زخم جراحی یا هزینه‌ای که درگیرش می‌شوی روحت را آرام آرام می‌خراشد. اصلا انگار آن توده اولیه فقط توی تنت نیست که شکل پیدا می‌کند و اصل جانش، در روح و روان تو نقش می‌بنند. آنجا که از پیدایشش خبردار می‌شوی، دوراهی اول را می‌سازد که جدی بگیرم یا نه. بعد که خودش را به تو معرفی می‌کند دوراهی انتخاب پزشک و پروسه درمان و بعدتر هم دوراهی مثل همین دوراهی حالای من. گفتنش راحت است، نوشتنش هم. اما در واقعیت تمام آن لحظه‌های مردد انتخاب، شبیه مبارزه نفس‌گیر با غول وحشتناکی است که ناغافل وسط زندگی‌ات سبز شده و مدام مجبورت می‌کند بجنگی و پیش بروی و باز بجنگی و پیش بروی و در هرکدام از این جنگ‌ها تکه‌ای از خود سابقت را جا بگذاری و در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، دلخوش کنی به روز آخر و مرحله آخری که دکتر می‌گوید فعلا همه‌چیز تمام شده و می‌توانی نفس راحت بکشی. حالا اینجا که من ایستاده‌ام، پای دره نمی‌دانم چندم این مبارزه سخت، هنوز خیلی راه است تا آن روز خوب و خوشبخت و همین است که نمی‌دانم باید چه چیزی را قربانی کنم و چه چیز را دودستی بچسبم تا از دست ندهم. تا همین‌جا مبارزه سخت و نفس‌گیری داشتم اما این یکی از بدترین «دوراهی»‌هایی است که بالاسرش ایستاده‌ام و امیدوارم آخرین شوخی باشد که سرطان با من و زندگیم دارد و آرام آرام، فرمانش را به سمت خروج از زندگی‌ام بچرخاند.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 18:48:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت هشتم؛ احتمال کرونا، قطعیت سرطان</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-kwinqqupdszu</link>
                <description>جهان بیرون از من از احتمال ابتلا به یک بیماری می‌ترسد و من بیرون از این جهان از قطعیت بیماری که درگیرش هستم. تناقض عجیبی است؛ نه من درکی از ترس‌ آن بیرونی‌ها دارم و نه آن‌ها از من و ترس‌هایم در این شرایط عجیب چیزی می‌فهمند. توییتر را که باز می‌کنم از تعداد روزهایی که دوستانم خود را در خانه حبس کردند تعجب می‌کنم. تلگرامم پر شده از  خبرها و حرف و حتی شوخی‌ با کرونا. آدم‌هایی که به دیدنم می‌آیند یا قرنطینه خود را شکستند و مطمئن هستند که ویروسی ندارند یا در دورترین نقطه می‌نشینند و مدام تذکر می‌دهند که نزدیک نشو. همه این‌ها بعد از جراحی من اتفاق افتاده. انگار که تا آن داروی بیهوشی اثر کرده و توی خواب بودم، جهان زیرورو شده و همه، چیزهایی دیدند و ترسی را تجربه کردند که من از آن بی‌خبرم. انگار بعد از یک فاجعه بزرگ از خواب بیدار شدم و حالا باید شریک ترس و نگرانی باشم که هیچ حسی نسبت به آن ندارم. اوایل به شوخی می‌گفتم «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب» و خب حالا که دارم با یک بیماری می‌جنگم با آن یکی هم می‌جنگم. اما انقدر منطق و حرف جدی در جواب این شوخی شنیدم که تو حواست نیست و بدنت ضعیف است و وای اگر کرونا بگیری فلان می‌شود و بهمان، که بی‌خیال شدم و سکوت کردم. راستش را بخواهید حتی سنگر مقاومتم دربرابر این ترس از احتمال، هم آرام آرام در حال فروپاشی است. نمی‌دانم چرا باید بترسم؛ اما منم رفتارهای محتاطانه را در پیش گرفتم و با آن‌که می‌دانم خیلی دورتر از ویروس ایستادم، مراقبم. احتمالش هست که کرونا هم بگیرم. این را توی خلوت به خودم می‌گویم و بعد یادم می‌افتد به تعداد دفعاتی که توی زندگیم به احتمال سرطان گرفتن فکر کردم. خب، من تا قبل از قطعیت سرطان، کم به احتمالش فکر نکردم. اما چون این بیماری راه‌های پیشگیری خاصی نداشت و به‌نظرم هرلحظه و تحت هرشرایطی می‌توانست سراغم بیاید، کار خاصی هم برایش نمی‌کردم. احتمال ابتلا، فقط برای لحظه‌ای نگرانم می‌کرد و بعد روند روزمره زندگی، آن نگرانی را میان هزار نگرانی دیگر کم‌رنگ می‌کرد. اما از وقتی قطعیت سرطان سراغم آمده، دیگر حتی آن لحظه‌های حدس و گمان هم به نظرم مسخره و الکی می‌آید. تصورات و ترس من از بیماری احتمالی، روزگاری که ممکن است بگذرانم و تغییری که در من ایجاد می‌کند و... هیچکدام شبیه واقعیت این روزهای من نبودند. مثلا فکر می‌کردم که سرطان برای یک بیمار یعنی ترس از مرگ. اما حالا می‌دانم و تجربه کردم که ترس از مرگ آخرین ترسی است که فهرست ترس‌هایم دارم و چیزهای بسیار مهم‌تری برای ترسیدن هست. فکر می‌کردم قطعیت بیماری احتمالا نظرات و رویکردم را به زندگی عوض می‌کند، اما حالا می‌بینم که اتفاقا آنچه تا همین ۳۶ سالگی برای خودم ساختم و به دست آوردم تنها روزنه نجاتم شده و لازم ندارم فلسفه‌ببافم و بگویم باید آدم دیگری شوم. تغییر در جزییات زندگی را طبیعی و عادی پذیرفتم ( چون بالاخره حتی یک سرماخوردگی ساده هم زندگی آدم را دستخوش تغییر می‌کند) اما این‌که بخواهم در آنچه هستم شک کنم یا بیشتر از آنچه این بیماری در واقعیت خودش را به من نشان می‌دهد واکنش نشان بدهم، نه. قطعیت خلاصم کرده. نه دیگر فکر و خیال عجیب و بیش از اندازه ترسیده دارم و نه رویابافی اضافه چنین می‌کنم و چنان می‌کنم. راستش روراست‌ترین چیزی که در زندگی با آن برخورد کرده‌ام همین سرطان است. چهارزانو نشسته توی زندگی‌ام و می‌گوید همین است که هست. از این سرراستی خوشم می‌آید؛ درست است که راه خیال‌بافی را برایم بسته، اما تجربه عجیبی است از درک واقعی تلخی، ترس و واقعیتی که هیچوقت توی قصه‌های بچگی برایمان تعریف نکردند یا نخواستند و دلشان نیامد که یادمان بدهند وجود واقعی دارد. این قطعیت بزرگترین و مهم‌ترین کشف من از این‌روزهاست و همین‌طور که خودم این تفاوت بزرگ میان احتمال و قطعیت را درک کردم، دلم می‌خواهد همه آن جهان بیرون هم احتمالات توی ذهن‌شان را خط بزنند و آرام‌تر و صبورتر به آنچه دارد اتفاق می‌افتد نگاه کنند. اما چوب جادویی برایش ندارم و درک آنچه از قطعیت می‌گویم و می‌نویسم هم احتمال دیگری است که بهتر است رهایش کنم و بپذیرم که در جهان نسبی‌ها،  قطعیت آخرین احتمالی است که آدم‌ها سراغش می‌روند و طلبش می‌کنند.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 14:57:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت هفتم؛ هلی‌کوپتر نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%87%D9%84%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-nvufglrdehn3</link>
                <description>سریصبح به صبح زنگ می‌زنم بیمارستان «کسری» و به خانم منشی پشت خط خسته نباشید می‌گویم و می‌خواهم که وصلم کند به پاتولوژی. خانم پاتولوژی اسمم را می‌پرسد بعد از چند دقیقه مکث، می‌گوید هنوز نتیجه آماده نیست. ده روز موعدشان گذشته همچنان جوابی برای من نیست. از ده روز پیش تا الان کرونا شهر به شهر را گرفته، شهرهای زیادی قرنطینه شدند، مردم ریختند توی جاده هراز و شمال، چند نفر مردند و چند نفر از کرونا نجات پیدا کردند، می‌گویند داروی «تامی فلو» سخت پیدا می‌شود و اگر باشد هم ۸۰۰ هزارتومان در بازار آزاد قیمت دارد و هزار و یک اتفاق دیگر که برای من خبر به حساب می‌آیند و خبر برای من یعنی کسب و کار و تحریریه. اما ده روز است که افتاده‌ام کنج خانه و حتی نمی‌دانم شکل شهر چه‌جوری شده. تعجب می‌کنم وقتی دوستم می‌گوید آقای سوپرمارکتی، هر جنسی که می‌فروشد را یک‌دور ضدعفونی می‌کند و بعد می‌دهد دست مشتری. کافه پاتوقم فقط بعدازظهرها باز می‌شود و کافه‌دار محبوبم فقط مشتری‌های آشنا را راه می‌دهد و هر بار نه‌تنها و میز و صندلی‌ها را ضدعفونی می‌کند که حتی به مشتری‌ها اجازه تردد اضافه در کافه را نمی‌دهد و می‌خواهد با زحمت و زور، خودش و کسب و کارش را زنده نگه دارد. ده روز است که همه این اتفاق‌ها در جهانی بیرون از اتاقی که من هستم رخ داده و من، هیچ تصویر و تصوری از آن ندارم. نمی‌دانم تحریریه در روزهای کرونا چه شکلی دارد، جنس شوخی بچه‌ها را بلد نیستم و حتی نمی‌دانم دست‌فرمان خبری چیست و خبرها را چطور باید کار کرد. دلم می‌خواهد بدانم زباله‌گردهای سرکوچه روزنامه هنوز سرکار هستند یا نه. می‌خواهم بدانم آن رستوران کبابی که دودکش آشپزخانه‌اش توی کوچه ما بود و هر روز عصر بوی کباب می‌انداخت توی تحریریه ما، هنوز شلوغ است یا نه. من باید توی شهر بگردم و بچرخم و رفتار آدم‌ها را به چشم خودم ببینم و تصویرها را ثبت کنم. یک عمر کارم همین بوده و سال‌هاست رصد آدم‌ها و واکنش‌شان به اخبار و وقایع، تنها خوراک و منبع اصلی کار و حرفه‌ای که عاشقش هستم. اما من از هیچ‌کدام این‌ها خبر ندارم و مطمئنم جزییات بسیار مهم‌تری هست که نمی‌دانم و خبر ندارم و احتمالا هیچوقت خبردار هم نمی‌شوم، چون ده روز است مانده‌ام توی خانه و تنها ارتباط زنده‌ام با جهان بیرون، ملاقاتی‌هایی هستند که با ترس و لرز می‌آیند و در دورترین فاصله ممکن به من می‌نشینند و کمی حرف می‌زنند و صدبار همه‌جا را ضدعفونی می‌کنند و صدو ده بار تذکر می‌دهند که چرا جدی نمی‌گیرند و بعد می‌روند تا من بمانم و هزار و یک تصویر و ندانسته از این روزها. احساس تک‌افتادگی و غربت، حس غالب این‌روزهایم شده. فکر می‌کنم توی جزیره تک افتاده‌ای هستم و صبح به صبح زنگ می‌زنم بیمارستان کسری تا شاید دکتر پاتولوژیست مرحمت کرده باشد و من‌را، به معنای دقیق‌تر آن توده و سه لنف من‌را، دیده باشد و بشود هلی‌کوپتر نجاتم از جزیره. اما دکتر هم شبیه خلبان حواس‌پرت توی هلی‌کوپتر دست تکان دادن و بالا و پریدنم را نمی‌بیند و جواب آماده نمی‌شود و من تا صبح روز بعد باید خودم را سرگرم کنم. سرگرم چه؟! دیگر این را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم بیشتر از هر آدم دیگری حواسم را داده‌ام به گذشت روزها و‌نزدیک شدن به عید و احتمال از دست دادن شیمی‌درمانی در این‌طرف سال. دل‌مشغولی که مضطربم می‌کند و مدام باعث می‌شود از خودم بپرسم چند نفر شبیه به من توی این اضطراب و تعلیق دست و پا می‌زنند؟ این چه سیستم درمانی است که خودش یکی از بدترین عامل‌ها برای ایجاد اضطرابی است که می‌گویند برای بیمارهایی شبیه من بسیار خطرناک است؟ و اصلا این‌هایی که من می‌گذرانم بیشتر خطر دارند تا آن کرونای لعنتی که از ترسش این‌طور خانه‌نشین شده‌ان و دور از همه‌چیز؟ این‌ها مدام توی سرم می‌چرخد تا شب شود و قرص‌ها کمکم کنند تا بخوابم و خواب ببینم بیرون از این اتاق توی شهر می‌چرخم و احتمالات زندگیم، شبیه احتمالات زندگی یک آدم معمولی است و آن هلی‌کوپتر لعنتی نجات، من را دیده و طنابی انداخته تا آویزان شوم و بالا بروم و نجات پیدا کنم.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 14:04:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت ششم؛ کاسه ای‌کاش</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B4-oyz8toukzg0z</link>
                <description>بيست و پنج سال پيش در همین روزهای ماه اسفند، زن جوان سی و یک ساله‌ای دور از چشم خانواده برگه آزمایش‌هایش را برد پیش استادش تا تشیخص بیماری بگیرد. سرطان بدخیم روده داشت. خودش توده‌ها را از روی ‌پوست شکم تشخیص داده بود و علائم بالینی مشخصی که داشت. چیزی تا پایان تخصصش نمانده بود و تراژدی قصه همین‌جا بود. همین که تا درسش تمام شده و از شر کشیک‌های سخت توی بیمارستان‌های جنوب‌شهر خلاص شده، باید برود توی اتاق عمل و پروسه‌ای پر از درد و سختی و اضطراب را شروع کند. دوستان پزشکش همه همراه بودند و امید می‌دادند اما بعدترها، وقتی همه‌چیز تمام شد یک‌نفرشان گفت وقتی جراح شکمش را باز کرد آنقدر توده‌ها بزرگ بودند و جاخوش کرده که هر درمانی جز بخیه زدن دوباره شکم بی‌فایده بود. تشخیص درست بود و شش ماه بعد قصه‌اش تمام شد؛ تراژدی در یک خط تمام. آن زن جوان خاله من بود. عزیزترین خاله‌ام. اگر قصه‌اش این‌طور تمام نمی‌شد، حالا یکی از بهترین متخصص‌های زنان و زایمان این شهر بود و همان اولین کسی که وقتی توده توی سینه را کشف کردم سراغش می‌رفتم و خودم را می‌سپردم به او تا رفقای جراح و آنکولوژیستش را به خط کند و به مادرم و پدر و خاله‌هایم دلداری بدهد که چیزی نیست، زود فهمیده و خیلی زود هم درمان می‌شود. اما زندگی بازی‌های عجیبی دارد، بیست و پنج سال بعد از او و بدون او، این منم که مدام باید به خانواده ترسیده‌ام بگویم چیزی نیست و زود فهمیده‌ام. می‌دانم که فایده هم ندارد، چون در نگاه‌ آن‌ها آن‌که علمش را داشت دیگر نیست و نبودنش هم فقط در پرونده‌های پزشکی من مشخص است آنجا که علت اصلی بیماری را ژنتیک می‌نامند چون بارها و بارها جواب پس دادم که در خانواده‌ام، خاله‌ام سرطان داشته و این ژن هم میراث غریب خانوادگی است که به من رسیده. روزهای اول از تشابه قصه و آن‌چه به من می‌رود، تنم می‌لرزید. اما بعد کم‌کم فهمیدم که بین این قصه و قصه بیست و پنج ساله خانوادگی ما تفاوت‌های زیادی است. بیست و پنج سال گذشته و من مجبورم با ذکر مثال به مادرم و خاله‌هایم توضیح دهم که چرا نباید بترسند و چه تفاوت‌هایی هست. به مادرم می‌گویم ببین، آن‌موقع امکانات حالا نبود. برایش سال ورود دستگاه ام‌آر‌ای به ایران را سرچ می‌کنم و توضیح می‌دهم که خواهر تو هیچ نداشت جز برگه آزمایش خون و ام‌آر‌ای و تا شکمش باز نشد، هیچ‌کس نفهمید آنجا چه خبر است. می‌گویم خیالت راحت، من توی اتاق عمل نرفته می‌دانستم چه خبر است و این همان معجزه علم پزشکی است. به خاله‌هایم می‌گویم فسقل توده یک سانتی، زیر دستم از یک عدس هم کوچک‌تر بود و شوخی می‌کنم که فعلا «کیس استادی» دکترها شدم که این چه آدمی است که سریع فهمیده و از تشخیص بالینی خودش تا جراحی ده روز هم کمتر زمان برده. می‌دانم این‌ها مهم است. توی خلوت هم با همین‌ها دل خودم را گرم می‌کنم اما، نمی‌توانم از بی‌پناهی و ترسی که بیست و پنج سال پیش توی جان خاله‌ام بوده بگذرم. می‌دانم توی این سال‌ها آدم‌های زیادی سرنوشت مشابه‌ای با خاله من داشتند و راستش را بخواهید وقتی سررشته این ژن را گرفته‌ام به مادرمادربزرگم رسیدم که هفتاد هشتاد سال پیش جوان جوان زیرخاک رفت و مادربزرگم فقط می‌دانست که مادرش ناگهان مریض می‌شود و ناگهان میمرد و احتمال می‌دهم ژن را از او گرفتیم و روزگاری بوده که حتی معلوم نمی‌شده دلیل بیماری چیست و مرگ در اثر ابتلا به بیماری، بهترین تشخیص پزشکان. نسبت که می‌گیرم من خوش‌شانس‌ترین آدم این سررشته ژنتیکی هستم. نسل چهارمی که دوره‌اش عوض شده و آنقدر روزگارش از نظر علم پزشکی و دسترسی به پزشک عوض شده که می‌تواند خودش را از مهلکه نجات دهد و تراژدی‌ها را تکرار نکند. اما دلم برای ترس‌های مادربزرگ ندیده و خاله عزیزم می‌سوزد. برای همه ناآگاهی‌های روزگار آن‌ها و بی‌امکاناتی آن دوران هم همین‌طور. کاسه اگر و ای‌کاش را می‌گیرم توی دستم و مدام فکر می‌کنم اگر خاله‌ام زنده می‌ماند و ده سال یا بیست سال بعد گرفتار آن درد می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد و چقدر زندگی همه ما متفاوت بود. حداقلش این بود که ترس و اضطراب یک خاطره سهمگین مشابه، توی این روزها همراه من نبود و می‌توانستم با خیال راحت‌تری از ترس‌های ناخودآگاه مادر و پدرم، بگذرم و بار بیماریم برایشان سبک‌تر باشد. گاهی به آینده هم فکر می‌کنم. به روزگاری که دیگر سرطان یک بیماری ترسناک نیست و شبیه یک سرماخوردگی درمان دارد و خلاصی. نمی‌دانم شانس و بختم چقدر بلند بوده که در این زمانه گرفتار این بیماری شدم، اما می‌دانم که حداقل پیشرفت‌های علم‌پزشکی و داروهای مرتبط با بیماری من آنقدری هست که نترسم از همه‌چیزهایی که بیست و پنج سال پیش خاله‌ام را ترساند و دل‌خوش کنم به روزگاری که در آن، سرطان انقدرها هم بیماری جدی نیست که بترسی و مدام با اضطراب و استرس تهدید بقا طرف باشی.آدمیزاد است دیگر؛ گاهی با همین کاسه ای‌کاش‌ها روزگار می‌گذراند و دلخوش به این‌که اگر روزی روزگاری نتیجه‌ دختری‌اش ژن را به ارث برد و درگیر بیماری شد، این‌ها را بخواند و توی دلش لبخند بزند که مادرمادربزرگم آرزو کرد و شد و بعد برود قرصش را بخورد و خیالش راحت باشد که تا صبح خوب شده و نیازی به فلسفه‌بافی و کندوکاش ذهنی درباره ترس و تهدیدهای بقا هم ندارد؛ حالا اگر کمی دلش برای من و تبار گذشته‌‌اش با امکانات محدود زمانه‌مان سوخت هم اشکال ندارد. ای‌کاش...</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 17:10:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت پنجم؛ روایت درد</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-huxbkmtijwtp</link>
                <description>هربيماری که از اتاق بیوبسی بیرون می‌آمد، می‌خواباندند روی تختی که ملحفه یک‌بار مصرفش عوض نشده بود. با لباس آبی مخصوص بیمارها نشسته بودیم توی تریاژ و منتظر نوبت جراحی. گفت:«می‌بینی، کرونا آمده و این ملحفه‌ها که پولش را هم گرفتند عوض نمی‌کنند». حواسم نبود که پول وسایل را روی فیش نوشتند. دو هفته پیش بود. هنوز حضور کرونا توی شهر انقدر پررنگ نشده بود و کسی حواسش را به این چیزها نمی‌داد. اما برای بغل‌دستی من مهم بود. برای زن بسیار زیبایی که لحظه ورودم به اتاق تریاژ از  پشت پرده بخش معاینه اولیه پرستاری بیرون آمد و با عصا، محکم و بی‌تفاوت به نگاه‌های بقیه خودش را کشید سمت صندلی‌های انتظار. صندلی‌ها همه پر بودند. بلند شدم و خواستم جایم را به او‌ بدهم اما، قبول نمی‌کرد. مشخص بود که لازم دارد بنشیند و مشخص‌تر که نمی‌خواهد محبت از سر ترحم قبول کند. آنقدر تعارف کردیم‌ بالاخره بیمار بغل‌دستی صندلیم رفت توی اتاق جراحی و صندلی‌ها خالی شد. در ساعت‌های طولانی انتظار، برایم تعریف کرد که شش سال است درگیر یک تومور در لگنش است و حالا تومور «برای خودش» تصمیم گرفته تغییر شکل بدهد و دوباره آمده بیوبسی. برایش تعریف کردم که تازه دو روز است فهمیدم چه شده و آنقدر نابلدم که وقتی اسم «بیوبسی» آمد برنامه‌ریزیم این‌طور بود که صبح می‌آیم اینجا، یک سوزنی به من می‌زنند و بعد می‌روم روزنامه، سرکار. به نابلدیم خندید و برایم تعریف کرد وقتی بروم توی آن اتاق و بیرون بیایم، با داروی بی‌حسی موضعی، می‌روم توی «استندبای» و تا فردا هم هما‌ن‌جا می‌مانم. شبیه یک پزشک ماهر دقیق برایم تعریف کرد که چه‌کار می‌کنند و تنها چیزی که نتوانست توضیح دهد، همان «استندبای» بود. گفت:«حالش یک‌جوری است که تا تجربه نکنی توضیح ندارد». درست می‌گفت. بعد که از اتاق جراحی بیرون آمدم، «استندبای» شدم و هنوز نمی‌توانم توضیح دهم آن حال و گیجی عجیب چطور بود. بعد برایم از دردها گفت، مسکن‌ها، برخورد آدم‌ها. توی همان دوساعت، با حرف‌ها و رفتارش با پرستار و پدر و همراهان نگرانش، ترسیم دقیق و درستی از وضعیت روزهای بعد به من داد. انگار مربی باشد که بداند چه چیز در انتظارم است و از حجم ناآگاهی و سرخوشی لحظه‌ای من دلش بسوزد، ماهرانه آماده‌ام کرد. توی آن لحظه‌ها یادم داد که زندگی شکلش عوض می‌شود و ناخوشی‌های اضافه‌ای وارد می‌شود که نه می‌توانم نادیده بگیرم و نه می‌توانم پذیرایش نباشم. یادم داد که چطور درد را بپذیرم و چطور در لحظه بدانم و بلد باشم که از مسکن‌ها به نفع سرپا ماندن و ادامه روند روتین زندگی استفاده کنم. من، مات و مبهوت نگاهش می‌کردم و غرق در همه دانش و آگاهی‌اش از زندگی در سرزمین عجیب سرطان، به نگاه‌های آرام و رفتار محکمش غبطه می‌خوردم. به این‌که می‌تواند عصا و درد را جزیی از زندگی بداند و تعریفش از بیماری سرراست، شفاف و بدون مغلطه باشد. شش سال تجربه را گذاشت توی بغلم و بعد وقتی خیالش راحت شد که دیگر آنقدر نابلد نیستم که تصورم از هرمرحله درمان، یک آمپول باشد و بعد رد شدن از موانع، حواسم را پرت ملحفه‌های عوض نشده تخت‌ها کرد. گفت این‌ها باید عوض شوند چون پولش را دادیم و از آن مهم‌تر کرونا آمده و برای همه خطرناک است. کمی صبر کرد و منتظر ماند تا ببیند من گیج و مبهوت از جهان آدم سالم‌ها چطور بیرون می‌آیم و می‌پذیرم که وارد دنیای تازه‌ای شده‌ام. گمانم شاگرد خوبی بودم؛ کارگر بخش که از راه رسید، پرسیدم ملحفه‌ها را عوض نمی‌کنید؟! کرونا آمده و خطرناک است. نوبتش شده بود، با لبخند از روی صندلی بلند شد و رفت توی اتاق جراحی. درهای اتاق که بسته شدند کارگر بخش رفت و با روکش‌های تازه برگشت. هر ملحفه‌ای که عوض می‌کرد، یک‌دور به من نگاه می‌انداخت و متلک که:«کرونا آمده، کرونا آمده». انتظار داشت حرفی بزنم؛ تاییدی، اعتراضی، چیزی. اما هیچ نگفتم. زل زدم به ملحفه‌‌های سفید عوض شده که روی زمین بودند و در سکوت اتاق انتظار به صدای فریاد دردی که از توی اتاق جراحی می‌آمد گوش دادم.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 13:51:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت چهارم؛ بدهکاری آخیش</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%DB%8C%D8%B4-ebol4zmw486r</link>
                <description>تایپ می‌کنم:«شبیه خانوم هاویشام شدم از توی خونه موندن» و بالافاصله استیکر متحرک گیلاسی که زبون‌درازی می‌کند می‌فرستم تا مشخص شود کمی هم شوخی پشت حرفم هست و قرار نیست غر بزنم. اما راستش را بخواهید فهمیدم غرغرو شده‌ام و آستانه تحملم پایین. این‌هم هیچ ربطی به سرطان و جراحی ندارد. خانه‌نشینی کلافه‌ام کرده. مجبورم مراعات اوضاع و احوال کرونایی را بکنم و چون بدنی ضعیف‌تر از بقیه دارم، بمانم خانه. در واقع توی آن جدول‌هایی که دست به دست می‌شود که کی باید بیشتر مراعات کند و در دسته بیشتر مراعات‌کننده‌ها هستم و این تلخ‌ترین واقعیت این‌روزهای زندگی من است. همیشه فکر می‌کردم ورزش و آن مکانیسم دفاعی طنزی که دارم، در روزهای سخت به دادم می‌رسد. ورزش تا حدودی کمک کرده تا عوارض جراحی کمتر باشد و به قول جراح، شناگری طول مدت نقاهت جراحی را برایم کم کند. اما مکانیسم دفاعی طنزم کجاست؟! نمی‌دانم. دکمه‌اش را گم کردم و هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. بیماری را هم مسبب این ماجرا نمی‌دانم. چون حتی روز جمعه‌ای که از بیهوشی کامل بیرون آمدم و فهمیدم در تمام مدت در ریکاوری داد زدم و دعوا کردم، راه افتادم توی بخش و به هر پرستار و بهیاری که رسیدم گفتم «سلام، من همون مریض گند اخلاقه دیشبم که داروش پریده و خوش‌اخلاق شده» و آنقدر سربه‌سر گذاشتم و خندیدم تا باور کنند خود واقعیم آدم دیگری است که بلد است بخندد و بخنداند. اما از جمعه تا امروز، آنقدر خانه‌نشینی رمق گرفته که دیگر یادم می‌رود باید سربه‌سر آدم‌ها بذارم، توییت‌های شاد و شنگول بنویسم و حتی توی این شرایط یادداشت‌ها نباید خیلی هم ناامید کننده باشد و به قول سردبیر که پیام داده «باید کمی چاشنی امید هم اضافه شود». انقدر از شوخی و خنده دور شدم که حتی نمی‌توانم توی همین یادداشت هم کمی طنازی کنم و بگم که آقاجان و خانم‌جانی که این‌ها را می‌خوانید، کمی هم لبخند بزنید و لحظه‌ای به گذشتن و گذر از این روزها فکر کنید و حداقل قبل از رسیدنش «آخیش» را زودتر بگویید. نمی‌دانم چرا ما آدم‌ها این‌طور هستیم. مثلا ما بلدیم که قبل از هر واقعه‌ای تهدیدها و سختی‌ها را سریع ببینیم و توی دلمان خالی شود و مضطربش باشیم. خود من، وقتی نتیجه سونوگرافی آمد و قرار به بیوبسی شد، «شر» ماجرا را زودتر از «خیرش» دیدم و کم هم آه و ناله نکردم. اما «خیر»‌ها را دیرتر دیدم و دیرتر به چه خوب شد که زود فهمیدم یا چه خوب شدهای دیگر رسیدم و الان می‌توانم امیدوار باشم اما نمی‌توانم به همان اندازه که به آینده سخت فکر می‌کنم، درباره روزهای خیال آرام و سرخوش بدون سرطان، خیال‌بافی کنم و «آخیش» آن را زودتر بگویم. می‌دانم غریزه بقا ما را این‌طور کرده؛ این‌طور که مدام عواقب ماجراها را درنظر بگیریم و عاقبت‌اندیش باشیم تا از خودمان محافظت کنیم. اما صادقانه بگویم انسان معاصر شور عاقبت‌اندیشی و مراقبت از بقای خود را هم درآورده. ربطی هم ندارد که سرطان باشد یا کرونا. دعوای سیاسی باشد یا یک مقوله فرهنگی. در هر جریان و ماجرایی، وقتی حس کنیم که بقای ما مورد تهدید است همین‌قدر بدبین و منفی‌باف و نیمه خالی لیوان‌بین می‌شویم. اشتباه نکنید. قصدم این نیست که بگویم باید سرخوش بود و نیمه پر لیوان را دید یا به شکل مبتذل و کلیشه‌ای، مثلا شبیه مجری‌های رسانه ملی، مدام پروانه‌طور از امید و خیال گفت، نه. فقط می‌گویم ما زیادی در ابعاد حادثه‌ها گم می‌شویم و بیش از اندازه خود را درگیر حال ناخوش می‌کنیم تا حال نسبتا خوشی که بالاخره هست(چون اگر نبود نه من توان نوشتن این یادداشت‌ها را داشتم و نه شما توان خواندنش را). برای همین است که چه بیمار باشیم و چه نه، چه در سختی باشیم و چه در خوشی، چه درگیر و چه راحت و... همه ما انگار یک «آخیش» بلند، کشدار و عمیق از ته دل به زندگی بدهکاریم. یک خیال‌بافی مبسوط درباره «سر اومدن این زمستون» و یک وعده دیدار در صبح آفتابی که بارها به چشم دیدیده‌ایم که از راه رسیده و بدون ترس از بقا، فقط لبخند زدیم و به ادامه زندگی فکر کردیم و جالب است که توی زندگی هر کدام از ما تعداد این لحظه‌هایش بسیار بیشتر از آن لحظه‌های زندگی ناخوش بود و فقط ما، حواسمان نیست.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 20:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت سوم؛شفافیت و زمینی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-f5cziotcf3z2</link>
                <description>حساب و کتاب «نگران نباش»‌ها از دستم در رفته. «چیزی نیست»‌ها هم همین‌طور. آدم‌ها زل می‌زنند توی صورتم و می‌گویند:«تو باید قوی باشی و روحیه‌ات را حفظ کنی» و یک‌جوری این‌ها را می‌گویند انگار خودشان اولین نفری هستند که چنین گزاره‌ای را کشف کرده‌اند و تا پیش از این به ذهن من بیمار نرسیده که باید قوی باشم و امیدواری تنها سلاحم است. می‌دانم همه این‌ها از محبت است. از حس نوع‌دوستی و علاقه به من، که عزیز و دوست و آشنایشان هستم و خب در این شرایط جز گفتن این حرف‌ها کاری از دستشان برنمیاید. درک می‌کنم و نمی‌خواهم نمک‌نشناس محبتی باشم که عمیق و بی‌منت به‌پایم می‌ریزند. اما راستش را بخواهید آنقدر در طول روز این‌ها را می‌گویند و می‌شنوند که دیگر به خودم شک می‌کنم؛ نکند چهره ترسویی از خودم ساخته باشم؟! نکند آنقدر قوی نباشم که مجبورم می‌کنند به قوی بودن؟! نکند همین یک مشت امیدی که نگه داشتم توی دلم دارد می‌پرد که این‌طور هراسان می‌خواهند که امیدوار باشم؟! و هزار نکند دیگر که معمولا بعد از هر مکالمه سراغم می‌آید. این‌جور وقت‌ها فکر می‌کنم کاش همه این‌ها شبیه یک لباس بود، می‌پوشیدی و خودت توی آیینه یک نگاه می‌انداختی و می‌فهمیدی کجایش ایراد دارد و کجایش نه. چه می‌دانم؛ مثلا سرآستین گشاد پیراهن امید را تنگ می‌کردی یا دکمه افتاده کت قوی بودن را برمی‌گرداندی سرجایش تا خوش‌پوش و شیک و مجلسی، آدم‌ها تو را ببینند و انقدر نخواهند که قوی و امیدوار باشی. اما این‌طور نیست. کسی از این لحظه‌های شک و تردید کشنده توی ذهن من خبر ندارد، از کشف لحظه اول و آن شوک عجیب پیدایش یک توده بدخیم، هیچ‌کس هیچ روایت درخوری ندارد. اکثرا نمی‌پرسند که لحظه اول چه حالی داشتی. زیاد می‌پرسند که چطور فهمیدی و بعد چه کردی. اما نمی‌پرسند خب، بعدش چه شدی؟ ترسیدی؟ نترسیدی؟ یا مثلا بعدش چطور این ترس را به دندان گرفتی و دنبال دکتر و جراح توی شهر چرخیدی؟کسی دوست ندارد این‌ها را بداند. دوست ندارند بدانند که من چطور ۲۴ ساعت اول، هرجا که دستم رسید دوباره توده را چک کردم به امید این‌که سرجایش نباشد و خودش غیب شده باشد. حتی یک‌بار وسط اتوبان یادگار امام، وقتی نفسم بند آمده بود از ترس، با دست لرزان دنبال توده گشتم، زیر دستم نیامد و آنقدر هول شدم که بی‌خیال ماشین‌های پشت‌سر ترمز کردم و بی‌تفاوت به بوق‌های اعتراض راننده‌های عصبانی از خوشحالی معجزه و غیب شدن توده، زار زدم. کمی بعد اما، معجزه از دست رفت و همه آن گریه خوشحالی جایش را به ترس وحشتناکی داد که نکند باقی تنم پر باشد از همین توده‌ها و ندانم و پیدا نکنم و ...خب، این‌ها چیزهایی نیست که کسانی که دوستم دارند دلشان بخواهد بدانند. برای آن‌ها مهم است که من درد نکشم. نترسم. قوی باشم. گریه نکنم و از همه مهم‌تر باور کنم که می‌گذرد و تمام می‌شود. اعتراف کنم؛ منم دلم می‌خواهد همین باشم. ابرقهرمانی که به جنگ بیماری می‌رود، هیچ لحظه‌ای شک و تردید را به خانه دلش راه نمی‌دهد و انگار نه انگارطور، تنش را به تیغ جراح و سوزن سرنگ پزشک می‌سپارد و با یک لبخند پهن و گشاد پیروزی را جشن می‌گیرد. اما من این نیستم. ابرقهرمان‌ها توی قصه‌ها ساخته می‌شوند و من آدم زمینی معمولی هستم که هم می‌ترسم و هم نمی‌ترسم. هم امیدوارم و هم ناامید. گاهی مطمئن به پیروزیم و گاهی مضطرب شکست احتمالی در مرحله بعدی. شانس آوردم که خیلی زود فهمیدم نباید ابرقهرمان باشم. فهمیدم گاهی بیش از اندازه ضعیف و ترسو و حساس می‌شوم. فهمیدم که نباید از ترس خودم بترسم یا از ناامیدیم شرمسار باشم. همان بازی قایم موشک توده، این‌ها را یادم داد. همان روزهای اول که هی جایش پر و خالی می‌شد و هربار حس بیم و امید را می‌آورد و می‌برد. زود فهمیدم که قرار نیست مدام قوی باشم یا برعکس مدام ضعیف. فهمیدم که باید به حس‌ها لحظه‌ای اعتماد کنم و به جز آن‌چه در دلم می‌گذرد، هیچ دستورالعملی را جدی نگیرم. نسخه این‌روزهایم بودن در لحظه‌ است؛ انگار نه انگار که گذشته‌ای داشتم و آینده‌ای دارم. نه خاطره‌ای برایم مانده و نه سرخوشی خیال‌بافی آینده. افسرده هم نیستم. این شفافیت و کنار آمدن با چیزی که سرنوشت سرراهم قرار داده، سلاح برنده‌ و کارآمدتری از امید واهی و قدرت پوچ درونی است. نسخه‌ای که تا اینجا از هزار و یک جنگ ترس و ناامیدی بیرونم کشیده و مدام درگوشم خوانده:«هی نازنین، تو واقعی و زمینی هستی و سرپا» و خب، با این نسخه من هم شبیه بقیه چند میلیارد آدم روی زمین می‌شوم و با توده و بدون توده، زندگی برای همه همین است دیگر، نه؟!</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 15:45:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت دوم؛ معجزه دست‌های تو</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ndt773uabx2p</link>
                <description>هركارتی که می‌کشم یک‌دور توی دلم خالی می‌شود. واکنش اولم این است که چه خوب فلان اتفاق و بهمان اتفاق افتاد که پول توی حسابم باشد و واکنش دوم؟! اگر یک‌نفر توی شرایط من باشد و پول نداشته باشد چه؟! از این دومی خیلی می‌ترسم. از سونوگرافی تا بیوبسی و آزمایشگاه بعدش که در سه روز متوالی اتفاق افتاده، دو میلیون تومان خرجم شده. پولی که همین هفته پیشش داشتم حساب و کتاب می‌کردم که می‌توانم کنار بگذارم و با آن یک دست سرویس چینی برای خانه بخرم. بشقاب‌های مربع با گل‌های آبی دلم را برده بود و حساب و کتاب زندگی مستاجری و قسط و وام و هزار اما و اگر مالی، باعث شد تا دست دست کنم و تصمیم نگیرم. اما حالا، راحت کارت می‌کشم و اصلا برایم مهم نیست این پول کجا می‌رود. فقط می‌خواهم نجات پیدا کنم. حتی وقتی منشی دکتر می‌گوید اگر نمی‌خواهی بیمارستان امام خمینی عمل شوی و بیمارستان خصوصی باشی بنشین و منتظر باش، شک نمی‌کنم که تفاوت دستمزد جراحی توی این بیمارستان‌ها چقدر است و می‌گویم مهم نیست و می‌نشینم روی صندلی‌ها آبی مطب. اما حواسم به دست دست کردن باقی آدم‌ها هست. به آن خانمی که با توده توی سینه یک ماه است منتظر جای خالی جراحی در بیمارستان امام‌خمینی است و می‌گوید مانده‌ام خانه دخترم، آدم چقدر باید خانه دامادش بماند؟! یا حواسم را می‌دهم به آن پیرمردی که مشغول دودوتا چهارتای تفاوت مالی جراحی در بیمارستان عمومی و خصوصی است و وقتی می‌شنود خرج عمل بین هشت تا سیزده میلیون می‌شود، مکث می‌کند یک لحظه بین حساب خالی و جان زنش مردد می‌شود. شرمنده‌ام و نمی‌دانم چرا. انگار مسئولیت همه این‌ها با من است. وقتی از این مرکز ام‌آر‌ای به آن مرکز سونوگرافی می‌روم و می‌دانم که همه این رفت و آمد، بخش روتین پیش جراحی است، کشف می‌کنم که همه این‌ها می‌توانست در یک ساختمان واحد باشد و احتمالا چون برای سیستم درمانی سود مالی ندارد و این‌طور در هرگوشه شهر جدا شده، از خودم عصبانی می‌شوم که چرا تا وقتی به سرم نیامد نفهمیدم که چقدر مردم مریض و بیمار توی این شهر، دربه‌در خیابان‌ها و ترافیک می‌شوند و بعد ساختمان‌های بیمه تکمیلی و هزار و یک‌جور کار اداری سخت و انرژی‌بر برای برگرداندن بخشی از هزینه سهمگین بیماری به زندگی‌شان. کاری از دستم برنمیاید، نه می‌توانم به این رفت‌و‌آمدها اعتراض کنم، نه سیستم وزارت بهداشت در ساماندهی امور و نه حتی وضعیت معیشتی. حواسم هست که دلار روزانه بالا می‌رود و وقتی نوبت به شیمی‌درمانی برسد، احتمالا قیمت داروهایم از امروز خیلی بیشتر است و بازهم کاری از دستم برنمیاید. استیصال چنبره زده توی مشتم و فقط هرازگاهی دلخوشی یک‌نفر که می‌گوید حالا خدا را شکر کن که سایه پدرومادر بالا سرت هست و کمک داری آرامم می‌کند. درست می‌گویند. جایی برای گله ندارم وقتی می‌دانم که شرایط می‌توانست شکل دیگری باشد و من، آنقدر نداشته باشم و ندانم که این توده، فرصت جاخوش کردن توی تنم را پیدا کند و آنقدر در صف جراحی در بیمارستان دولتی بمانم که توده‌ پروار و چاق شده از تنم بیرون بیایید و استیج یکم بشود سه و چهار و امید به بهبود هم چند درصدی. من خوشبختم، اما مدام از این خوشبختی شرمگین. دلم می‌خواهد کاری بکنم، حرفی بزنم، اعتراضی، چیزی تا شاید این روند تغییر کند و هیچ آدمی نگران هزینه درمانش نباشد، اما می‌دانم غیرممکن است. من فقط بلدم جان خسته‌ام را از این سرشهر بکشانم آن سرشهر، توی ماشین با رفقای همراهم شوخی و خنده کنم و به پرستارهایی که بی‌تفاوت به کرونا، لبخند می‌زنند و رگ‌هایم را برای تزریق با آرامش پیدا می‌کنند خسته نباشید بگویم و بگویم که می‌فهمم ماندن سر آن قسم اولیه در روزهای کرونا یعنی چه و چقدر همچنان قدردان جراحی هستم که تا نیمه‌شب در مطب می‌ماند تا با نتیجه ماموگرافی برگردم و شوخی کنم که داری یک‌نفر از جماعت روزماله‌نگاری ایران را نجات‌ می‌دهی. بلدم به آن خانم مانده در خانه داماد بگویم که مادرزن عزیز است و تاب بیاورد و به پیرمرد جوری نگاه کنم که تنها نیست و شبیه به خودش آدم‌های زیادی بین مال و جان درگیر مانده‌اند و...من فقط همین‌ها را بلدم؛ همین دلخوشی‌ها الکی و نوشتن و روایت چیزهایی که دیدم و می‌بینم. کم است؟! نمی‌دانم. اما می‌دانم آن بیرون آدم‌های زیادی، شبیه به خودم این‌ها را می‌خوانند و ممکن است با خودشان فکر کنند که چه چیزی بلدند و چه کاری از دستشان برمیاید و شاید کاری کردند و قدمی برداشتند. شاید هم نه. اما زندگی همین است دیگر و قرار نیست معجزه‌ها جز از ذهن و دست ما، از جای دیگری به زندگی دیگران برگردد.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 11:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روايت اول: دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@matinnia.nazanin/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-gimeuf9en7wg</link>
                <description>نوشتم: «حتی دلم براي تحريريه هم تنگ شدهو صبر كردم تا «ايزتايپينگ» آن بالا تمام شود و بخوانم: «آخه اينجا هم د‌لتنگی دارد؟!» و بعد «گيف» آن آقايی را ببينم كه روی موتور نشسته و سر به تاسف تكان می‌دهد. یک لحظه فكر كردم درست می‌گويد. خود من هم تا همين دو هفته پيش اگر چنين جمله‌ای را می‌خواندم همچين جوابی می‌دادم. اما حالا و بعد از 10 روز گذر از سختی و ترس و يك هفته دوری از تحريريه‌ای كه در شش سال گذشته خانه دومم شده دلتنگ هستم. انگار كه اگر همه‌چيز عادی بود و من از اين روزها نگذشته بودم، اين دلتنگی هم به سراغم نمی‌آمد. اما حالا دلتنگ هستم. دلتنگ همه‌چيز. دلتنگ نشستن پشت ميزم توی تحريريه. دلتنگ بچه‌های سرويس آخر كه یک هفته بی‌دبير جور همه‌چيز را كشيده‌اند و حالا از آن تيم سه نفره فقط يك نفرشان سالم سر جايش مانده و دو نفر ديگر هركدام درگير اين بيمارستان و آن بيمارستان هستند. دلم برای سروصدای تحريريه كه هميشه شكارش بودم هم تنگ شده. براي آن معطلی كشنده رسيدن امضای صفحه تا پاسی از شب. برای اتاق سردبير كه هميشه يك «تذكری» برای گفتن داشت ياصدای قهقهه بچه‌های سرويس سياسی از توی بالكن كه كفرم را درمی‌آورد. آدميزاد است ديگر. ناگهان زندگی‌اش زير و رو می‌شود و می‌شود به همين مسخرگی حالای من كه به جای صفحه سفيد وُرد كامپيوتر محل كارم، چرك‌نويس و خودكار به دست دارم از احمقانه‌ترين دلتنگی‌های اين روزهايم می‌نويسم و مدام می‌خواهم به خودم دلداری بدهم كه تمام می‌شود و اين هم می‌گذرد و برمی‌گردم و باز همه اينها می‌رود روی مخم و باز دلم می‌خواهد هرچه سريع‌تر نوروز از راه برسد و 15 روزی نباشم و تحريريه را نبينم. اما حالا حتی مطمئن نيستم كه به همين آرزو هم برسم. 10روز است كه فهميدم هيچ چيز در زندگی «قطعيت» و «ثبات» ندارد و يک توده كوچک كه ابعادش حتی به دو سانت هم نمی‌رسد می‌تواند همه شالوده زندگی‌ات را به هم بريزد و تو را تبديل به موجود عجيب و ترسيده‌ایی كند كه مدام آرزو كنی كاش همه‌چيز مثل قبل بود و كاش هيچ‌وقت سروكله اين توده تهاجمی توی زندگی‌ات پيدا نشده بود. اما اين «كاش»ها به جایی نمی‌رسد. همان‌طور كه همان لحظه اول كه توده را زير دستم احساس كردم و گفتم كاش غده چربی باشد، نشد. همان‌طوركه وقتی توی دلم گفتم كاش اين دكتر سونوگرافی بی‌سواد، الكی تشخيص داده باشد كه توده بايد ام‌آرآی و بيوبسی شود، نشد يا شبيه آن لحظه كه نشستم كف خانه و با دست‌هايی كه از ترس مي‌لرزيد لينک نتيجه «بيوبسی» را باز و كلمه عجيب را توی گوگل سرچ كردم و فهميدم يعنی «نوعی سرطان» و باز توی دلم گفتم كاش اشتباه باشد، اشتباه نبود. به قول مادربزرگم از هيچ‌كدام از اين «كاش»ها هيچ علفي سبز نشد و مجبور شدم از اين كلينيک به آن كلينيک و از اين بيمارستان به آن بيمارستان بروم تا هرچه سريع‌تر اين توده از تنم بيرون بيايد و تا دير نشده بزرگ‌تر نشود، جا خوش نكند و نخواهد برود توی تنم به مهمانی و به قول دكترها باقی «ارگان»ها را هم درگير كند. حالا به تعريف علم پزشكی بيمار سرطانی تازه جراحي‌شده‌ای هستم كه بايد منتظر جواب «پاتولوژی» بماند و نقاهت يك جراحی را بگذراند و اوقات خودش را با دراز كشيدن روي تخت و زل زدن به سقف سفيد و كنار آمدن با بحران روزگار بگذراند. همه می‌گويند می‌گذرد. می‌گويند نترس و قوی باش. چيزهای زياد ديگری هم می‌گويند. من دلداری از سر دوستی، محبت و عشق را خوب می‌شناسم. خودم بارها آن طرف معركه ايستادم و همين‌ها را به ديگری گفتم. اما راستش را بخواهيد اين طرف، اوضاع خيلی فرق می‌كند. من هيچ‌وقت آدم ضعيفی نبودم. ترسو هم. اين سال‌های اخير هم ياد گرفتم كه هيچ حس انسانی دكمه ندارد و نمی‌شود دكمه‌اش را زد و تعطيلش كرد. اما می‌شود صبور بود و شناخت پيدا كرد و كنار آمد. اما راستش را بخواهيد اين تجربه با همه دريافت‌هايم تا قبل از اين فرق دارد.انگار آدم تا وقتی یک پايش را لب گور نبيند و ترس واقعی از مرگ سراغش نيايد جنس واقعی احساسات و عواطف را هم درک نمی‌كند. حالا همه‌چيز برای من تغيير كرده، از دوست داشتن، مهر، عشق، محبت، ذوق و شوق تا ترس، استرس و اضطراب و هر حس سياه ديگری چندبرابر واقعی‌تر در زندگی من خود را نشان می‌دهند و من گيج و مبهوت در همه اينها فقط دلم می‌خواهد درست ببينم، حس كنم و رفتار كنم. مي‌دانم اول راه است و می‌دانم قبل از من ديگرانی با تجربه‌هایی بسيار دردناک و سخت‌تر اين روزها را از سر گذرانده‌اند. نااميد نيستم. اميدوار هم نيستم.</description>
                <category>نازنین متین‌ نیا</category>
                <author>نازنین متین‌ نیا</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 22:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>