<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های M.sadat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mavii-sadat</link>
        <description>• . یك‌تو‌می‌آیۍ‌هزاران‌دل‌زِمـن‌مے‌رود ؛ 💛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:42:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1470695/avatar/LOQRo4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>M.sadat</title>
            <link>https://virgool.io/@mavii-sadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخندِ خاموش.</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-p063sdnfhpn3</link>
                <description>قراربود ویدئو باشه، نمیشه.هجوم خاطرات، صدای رعد، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی.... آشناست. پدیده‌ای با نام &quot;بغض&quot; چنان راه گلویت را سد می‌کند؛ که گویی از ابتدا توان تکلم نداشته‌ای.می‌پیچد. آرام آرام در وجودت رخنه می‌کند. با تک‌تک سلول‌هایت سخت عجین می‌شود.می‌رسد به درونی‌ترین نقطه عواطف و  احساساتت. و ناگاه.... فرو می‌ریزی، خرد می‌شوی و می‌شکنی.شاید باید گفت &quot;دوباره&quot; دوباره فرو می‌ریزی، دوباره خرد می‌شوی و دوباره می‌شکنی. در خفا. در جایی که حتی یک موجود زنده هم یادت نمی‌کند. آرام آرام، می‌باری. چشمانت نمناک می‌شود.  مزه‌ی اشک تلخ است، سخت است و جانکاه. شاید آغوشی بخوای در تاریک‌ترین و کورترین نقطه جهانت.مدتی طولانی‌ست، لبخند حقیقی، صدای خنده‌های از ته دل، در دنیایت گم شده است. خیلی وقت است ندیدمشان! درخشش ذوق در چشمانت را می‌گویم.هجوم خاطرات امانت را می‌برد. در گذشته سیر می‌کنی،‌‌ در گذشته... در گذشته.... لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتی، اما حال در سکوتی بی‌پایان لب‌هایت خاموشند.گویی کسی به هم دوختتشان. قلبت عاری از هر سروری‌ست. نمی‌دانم....شاید باید کسی باشد؛ گوش دهد، دم نزند، درک کند و به آغوش بکشد. شاید، شاید و شاید...- و هیچ.مورخ ۰۳.۱۲.۷#ماوی_نوشت .</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 01:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید، تنفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-qatomekj1b7g</link>
                <description>-موقعیت:گوشه‌ی کلاس، هیاهوی بچه‌ها، بی‌اهمیتی.‌طرد شده. گویی بندبندِ وجودش با این لغت آشِنایی داشت. آرام، ساکت و گوشه‌گیر. سه واژه‌ای که وقتی در کنار هم قرار بگیرند، وجود کسی را به آتش می‌کشند. شاید، مصداقِ بارزِ همان حس‌اضافی بودن.شاید چیزی فراتر. نمی‌دانم. از عواطف و احساساتِ نهانِ اون هیچ‌نمی‌دانم.آرام با قدم‌هایی لرزان و سست، صندلیِ تک نفره‌ی دسته‌دارش را از زیرپا و کیف هم‌کلاسی‌هایش بیرون می‌کشد. کسی در کلاس بیکار نیست. گفت‌وگو، درس، بازی و  گاها مشاجره.اما او از این قاعده مستثنی‌ست. او فرق دارد.  شاید او، عادت دارد.معلم می‌آید. بچه‌ها با برپا از جا برخواسته و چندثانیه‌ای بعد می‌نشینند.معلم، اسامی غایبین را نجوا می‌کند. یک‌نفر غایب است. فرصت خوبی‌ست. اما تیر، بازهم به خطا می‌خورد. صدای آن دخترِ قدبلندِ موفرفری در گوشش تداعی می‌شود:- متاسفم. نمی‌خوام کنارم بشینی. نیستش ولی بازم، جای دوستمه.آرام، بغضی که سد گلویش شده را قورت می‌دهد. چیز تازه‌ای نیست. عادت دارد.چیزی که از صحبت‌های معلم دست‌گیرش می‌شود، لرزه بر اندامش می‌اندازد. چیزی که از اجرای آن متنفر است. کارِگروهی. مسئولیتی که بایستی با همکاریِ دیگران صورت بگیرد. همه اعضای گروه‌ها زوج هستند. با ترسِ حاکی از تنها ماندن اطرافش را با کنجکاوی می‌کاود. نه. کسی نیست. زبان در دهان می‌چرخاند. چندواژه‌ای بیان می‌کند:- میشه... منم بیام توی... گروهتون؟و پاسخ می‌گیرد:- خانمx گفتندnنفره گروه‌های زوج تشکیل بدید. ما اعضامون تکمیلِ.باز هم ماند. باز هم همان حس اضافی بودن. همان حس طرد شدن. البته!مهم نبود. دیگر مهم نبود. عادت داشت. کلاس که به اتمام می‌رسد، می‌ماند. کمی لفتش می‌دهد تا دیگران هم آماده رفتن شوند. تا همراهشان شود. تا شاید بتواند بین آن‌ها جا باز کند.اما بازهم...بگذریم‌. هرچه بر او گذشت، جای تعریف ندارد. قلبتان فشرده می‌شود. تنها یک‌چیز مرهم بود برایش‌.&quot;او، عادت داشت.&quot;خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم منزلی امن تر از گوشه تنهایی نیست..- طالب آملیِ عزیز.و در بامدادِ ۷ بهمن ۱۴۰۳/ ساعت ۰۰.۲۵ دقیقه..شاید یادآوریِ خاطرات؟</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 00:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانِ‌يك‌شروع !</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-hivlmgk165ce</link>
                <description>روزایی که مدرسه‌ایم رو با تمام وجودم دوست دارم .چه امتحان داشته باشیم، چه بدون معلم بمونیم . .هشتصد و ده‌روز خاطره،هشتصد و ده روز اتفاق‌های ناب و لبخندهای فراموش‌نشدنیهشتصد و ده روز ناراحتی و شادیِ کنار همهشتصد و ده روز تحمّل اذیت‌ کردن‌های من (🕶)هشتصد و ده روز رفاقت، زندگی کنار هم !🩵🥹دلتنگ میشم،دلتنگ وقت‌هایی که وقتی یه نمره خوب میوردیم، خبرخوب بهمون می‌رسید،یهو خواننده‌ی کلاسمون می‌خوند ( سی دخت هاجرون خودمِ تو گل می‌پلکونوم )دلتنگِ وقت‌هایی که نمره‌هامون خراب می‌شدهااا... ولی بازم کنار هم بودیم و به‌هم دل‌داری می‌دادیم !دلتنگِ دعواها و گریه کردنمون شبِ اردو، با گیتار، توی حیاطِ خیس شده از نعمت‌الهی . .ترسوندن هم دیگه توی راهروهای تاریک با پتو و &quot;پخخ&quot; گفتن‌ها .و شاید توی کلاس‌ها،بیشتر دلتنگ کلاس‌های ادبیات می‌شم..دلتنگِ اون ۱۵ گرفتن‌ها و سخت‌گیری‌هایی که الان می‌فهمیم به سودمون بوددلتنگِ زنگ‌های انشا و تازه لغت یاد گرفتنِ چندتا بچه‌هاموندلتنگِ &quot;ها؟&quot; و گیج‌بازی‌های سرکلاسِ بعضی‌هامون وقت درس دادن دستورادبیات‌ها دلتنگِ خندیدن‌ها و مزه پروندن‌های سر کلاسحتی دلتنگِ اون هفت هشت جلسه‌ای که برای فیلم تدریس، جد و آبادمون اومدن جلوی چشمامون !😂🤌🏽و دلتنگِ بغل‌های امیدبخشِ دبیرادبیات‌مون و دعاهای خیری که برامون می‌کرد (((:❤️‍🩹دلتنگِ همه‌چیز . .همه چیزهای خوب و بدی که برامون خاطره شد ،تک‌تک ثانیه‌های با هم بودنمون !🥲✨و ما می‌مونیم و خاطراتی که ثبت شده گوشه‌ی ذهنمون از هشتصد و ده روز . .و فکر این‌که... بازم همو می‌بینیم؟بازم میشه کنار هم باشیم؟۱۴۰۳.۲.۲۹/ چهارشنبه .</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 00:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درجست‌وجوی‌خوشبختی !</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/eshghkhoda-gu5fdt1rs93h</link>
                <description>چرا خداوند انسان را عاشق آفرید؟!مبنای آفرینش همین است، عشق!عشق را خالق جان‌آفرین از همان ابتدا در کالبد انسان گنجاند و در آن از روح پرمهر خودش دمید.خداوند انسان را عاشق آفرید، تا با عشق چشم بگشاید؛ برای عاشق شدن بیشتر بکوشد و با دیدن نشانه‌های سرمدیت خلقتش عاشق‌تر شود. قدم بردارد و انسان‌های بیشتری را که از عشق و موهبتِ‌الهی فاصله گرفته‌اند، همراه خود کند و برسد به همان آغازگاه خویش.خداوند انسان را عاشق آفرید؛ تا با عبرت و پند از جهانیان به این درک برسد که این جهانِ فانی جای ماندن نیست و باید رفت . . .همان‌طور که از علامه‌طباطبایی(ره) نقل است: این‌جا نمانید، ما ابدیت در پیش داریم!خداوند انسان را عاشق آفرید، چرا که خودش سرچشمۀ عشق است، و هرچه که در جهان از روحِ مملؤ از مودت خدا، در آن دمیده شده، عین عشق است.خداوند انسان را عاشق آفرید، زیرا که اساس زندگی به عشق است. باید عاشق زندگی کرد و درنهایت؛ قدحِ شیرین‌تر از عسل را به حلاوت نوشید و به عشق واقعی و مقصود اصلی رسید.تا کم نشوی و کمتر از کم نشوی ؛در حلقۀ عشاق تو محرم نشوی :)۱۴۰۲.۱۲.۲ - زنگِ شیرینِ ادبیات .م.س.ک .</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 14:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌زندگیم۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/dastan2-hqj4m5spixxl</link>
                <description>(این‌منِ‌درحال‌رفتن‌به‌مدرسه‌ست)مجددا سلام^^خب تا کجا گفتم براتون؟بله!  همون‌جایی که حس کردم مراقب بالا سرمه و با استرس سرم رو بالا آوردم. برگه رو از زیر دستم کشید و برد نشون دوستِ دوستم داد. صدای پچ‌پچ‌هاشون رو از ته کلاس می‌شنیدم. اگه تحویل دبیر می‌دادن می‌افتادم اون امتحان رو... دبیر ما هم بدجورررر سخت‌گیر و حساس رو تقلب! می‌دید داری تقلب می‌کنی برگه رو که می‌کشید از زیر دستت هیچی، یه صفر خوشگل مثل گردی صورتت برات می‌ذاشت.قلبم تند تند می‌تپید تا صدای قدم‌های نزدیک شد. اومد اومد اومد... ولی از میز من عبور کرد... استرسم چندبرابر شد...می‌خواستم قبل از این‌که بیرونم کنه خودم برم بیرون  که ناگاه برگشت سمتم و با لبخند تاسف‌باری نوشته رو هل داد توی جامدادی‌م. زیرلب گفتم: به‌خدا اصلا تو امتحان ازش یه‌سوال هم نیومده بود!🥲سرش رو به نشونه اطمینان تکون داد و گفت: دیگه بهش دست نزن!با استرس امتحان رو تموم کردم، امتحانای ادبیات از ریاضی برامون سخت‌تر بود و باوجود این‌که سال‌های پیش مجازی بود و دبیر درست حسابی نداشتیم، نمی‌تونستم از پس امتحان تیزهوشان بیام و اون امتحان رو یه یازده خوشگل گرفتم.(شاگرد اول کلاسمون ۱۸ می‌گرفت، من که هیچی)و دقیقا شهریور همین امسال طی اتفاقاتی فهمیدم امسال دیگه جدی جدی باید بخونم و خبری از یازده دوازده نمره گرفتن و نخوندن و یادنگرفتن نیست... هرجور شده باید خودت رو برسونی بالای ۱۸.پی‌نوشت: من که آدمِ این‌جوری تقلب کردن نیستم ولی شما جای این‌که بیاید رو دست و پاتون تقلب بنویسید یا یه لیست پرکنید از تقلب و بچسبونید به شلوارتون؛ قبل از امتحان با بچها چیزایی که مشکل دارید رو دوره کنید و بنویسید روی میز، تضمینی جواب میده😂 پارسال همینجوری پاس شدیم همه‌مون.ممنونم ازتون که خوندید و وقت گذاشتید💛•</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 23:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شایدداستان‌زندگیم.</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/dastanzenegi-z4xlpjlqhcop</link>
                <description>به توکل نام اعظمت.بعد از مدتی طولانی و طاقت‌فرسا، بلاخره صفحه خاک‌خورده‌ی ویرگول‌م رو فوت کردم. بین همه‌ی مشغله‌های زندگیم گفتم یکم بنویسم تا شاید هم شما کمی سرتون گرم بشه و هم مغز متلاطم من آروم بگیره.تا پارسال درس خوندن برام هیچ اهمیتی نداشت و ذره‌ای بهش توجه نمی‌کردم، به قولی زندگیم به عیش و نوش می‌گذشت. همون وقتی که تصمیم گرفتم کمال‌گرایی رو کنار بذارم و دیگه به خودم نگم یا ۲۰، یا هیچی. البته کنار گذاشتن کمالگرایی به شرط بی‌خیال نشدن خوبه. پارسال قدری فشار و استرس روم بود که به سلامتی‌م لطمه خورد و کلا درس رو یه مدت بوسیدم گذاشتم کنار. نمره کلاسی که کلا هیچی نداشتم، امتحانامم همشو با نذر و نیاز پاس می‌شدم. آخرش رسیدم به همون مرحله از زندگیم که فهمیدم اینجوری پیش رفتنِ فایده‌ای نداره و بدتر دارم زندگیمو خراب می‌کنم...قسمتی از این تغییر برمی‌گرده به دوستی که شاید اصلا باهاش ارتباطی نداشتم...همون روزی که سر امتحان ادبیات، دبیرمون از بچه‌های سال بالایی اورد تا بالا سرمون وایسن و ما تقلب نکنیم. همونجا من برای اولین بار توی عمرم خواستم کتبی تقلب کنم و خودم نوشته باشم. اما خب... زهی خیال باطل😂 بچها وقتی برگه ها رو دادن با خیال راحت دستم رو از روی برگه تقلب برداشتم. به سوالای امتحان که نگاه کردم دیدم اصلا هییییچ تشابهی با تقلب من ندارن. همون‌طور که داشتم برگه تقلبم رو نگاه می‌کردم، سایه مراقبِ سال بالایی رو حس کردم...یه بار اومدم تقلب کنم و همون یه بار هم لو رفتم...ادامه دارد *</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 00:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیتِ تلخ.</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D9%84%D8%AE-d6xfit4nazgr</link>
                <description>عکس مرتبط تر موجود نبود?رگه‌ای خون، از گوشه‌ی پیشانی‌ام جاری بود. چشمانم تار می‌دید و سرم سنگینی می‌کرد. صدای آژیرِ پلیس و اورژانس، توی گوشم پیچید. تنها، یادم می‌آید مردی سفید پوش با برانکارد به سمتم می‌دود و بعد از آن، سیاهی مطلق!آهسته، پلک می‌زنم. نورِ مهتابیِ اتاق، باعث می‌شود لحظه‌ای چشمانم را ببندم و پشت سر هم پلک بزنم تا به نورش عادت کنم.- سلام! خداروشکر که به‌هوش اومدی.با صدای دل‌نشینِ زهرا، لبخندی می‌زنم و زیرلب سلام می‌کنم.بعد از این‌که زهرا روی صندلیِ کنار تخت جا خوش کرد، سوال پرسیدن‌هایش را آغاز می‌کند:- خب... بگو ببینم چی‌شد؟ چیزی یادت میاد؟سرم را آرام تکان می‌دهم و می‌گویم:- د... دقیق یادم... نیست. ف... فقط می‌دونم ما... ماشین از دره پ... پرت شد پایین.چشمانش را ریز می‌کند:- منو می‌شناسی دیگه؟آرام می‌خندم و در جواب لب می‌زنم:مگه میشه نشناسمت؟ زهرای خودمونی دیگه!چند دقیقه‌ای، سکوتی مرگ‌بار در اتاق حکم‌فرما می‌شود. آخر سر، طاقت نمی‌آورم و می‌پرسم:- دریا... دریا حالش خوبه؟لبخندی تلخ می‌زند:- خوبه... هنوز به‌هوش نیومده.- کجاست؟- ضربه‌ی بدی به سرش خورده، آی‌سیو بستریه.همین که خواستم جواب دهم، در باز شد و پرستار با شادی گفت:- بیمارتون به‌هوش اومده!همین جمله، کافی بود تا انرژیِ برخواستن را به من تزریق کند.- می‌خوام ببینمش!- اما تو... تو حالت خوب نیست.بی‌تفاوت به حرفش، به سمت اتاقِ دریا راه میوفتم. آهسته در را باز می‌کنم:- سلام دریا خانم!لبخندی پهن؛ روی صورتم جاخوش کرده است، اما او گنگ نگاهم می‌کند و سوالی می‌پرسد:سلام. تو کی هستی؟جمله‌ی آخرش در سرم اکو می‌شود. قلبم تیر می‌کشد و رو به دریا لب می‌زنم:من... من راضیه‌ام!پ.ن: داستانی واقعی، که فقط با تغییر نام شخصیت‌ها نوشته شده.#بانوی‌بی‌نشان </description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 13:55:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها پنج‌دقیقه:)!</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-gsaahpmv4ron</link>
                <description>بسم‌اللّہ‌الرحمن‌الرحیم تنها پنج‌دقیقه:)!با ترس از خواب می‌پرم...صدایش در گوشم اکو می‌شد:فقط پنج‌دقیقه فرصت داری! فرصت کم بود برای صحبت با خانواده‌ام.برای صحبت و حلالیت طلبیدن از تک‌تکشان حداقل ۲ساعتی وقت لازم بود اما حال، پنج‌دقیقه بیش فرصت نداشتم...گوشی را از روی میز برمی‌دارم.دلم می‌خواهد ازهمه سر موقع خداحافظی کنم، اما امکان‌پذیر نیست!در تک‌تک گروه‌های دوستانه و فامیلی تنها دوکلمه‌ی &quot;حلالم کنید&quot; را ارسال می‌کنم.حتی استوری هم گذاشتم تا اگر کسی داخل گروه‌ها نیست، ببیند.به ساعت‌دیواری‌ام می‌نگرم، تنها ۴دقیقه با مرگ فاصله دارم...فکر یک‌نفر حتی در مواقع مرگ رهایم نمی‌کرد.با این‌که بلاک بودم، ولی باز روی تماس فشردم و منتظرِ شنیدنِ دوباره‌ی صدایش شدم.- الو؟!با شنیدن صدایش کمی مکث کردم.- الو؟! صدای منو دارید؟رسمی حرف زدنش قلبم را به درد آورد.در حال که سعی بر کنترلِ بغضم داشتم، گفتم:+ حلالم کن! فقط همین....- حالت خوبه؟ چی میگی؟بغضم را فرو دادم:+ الان وقت برای توضیحش ندارم... فقط ببخش منو اگه بعضی‌وقتا خیلی غر زدم. الان... الان که رفتی جمکران، میشه برام دعا کنی؟- اوهوم...ولی چرا؟ تو خیلی‌وقته برای من تموم شدی..!- لطفا دیگه بهم زنگ نزن...قبل از این‌که کلمه‌ای  ادا کنم، تماس قطع می‌شود.آری؛ درست می‌گفت! خیلی وقت پیش برایش تمام شده بودم، اما من بامعرفت بودم و ماندم، و او رفت...و تماس پشت تماس...دوستان و اقوام کنجکاو بودند برای دانستنِ ماجرا.از بین سیلی از تماس‌ها، تنها به یکی پاسخ دادم.- الو؟ حالت خوبه؟با هق‌هق می‌گویم:+ منو ببخش... به خانوده‌ام هم بگو حلالم کنن... و البته بقیه‌ی دوستام... فرصت نداشتم برای این‌که به خودشون بگم..!- نمی‌خوای بگی چی‌شده؟ داری نگرانم می‌کنیا!+ چیزی...نیست.جایی خوانده بودم که آدم‌ها به کسی که خیلی دوستش دارند، می‌گویند مراقب خودت باش!به همین قصد لب‌تر کردم و با صدایی لرزان گفتم:- خیلی... مراقب... خودت...باش:)نفسم هرلحظه تنگ‌تر از قبل می‌شود و گوشی از دستم به زمین می‌افتد.کاش فرصت داشتم برای خداحافظی با همه...در این لحظه تنها دل‌خوش بودم به کسانی که به یاد غم‌هایشان اشک ریختم و دعایشان بدرقه‌ی راهم بوده است.نفسم دیگر بالا نمی‌آید...دوست‌دارم حتی آخرین لحظه‌ی زندگی‌ام را هم با یاد مادرم شیرین کنم:یا...فاطمه...زهراۜ...قطره‌اشکی روی گونه‌ام می‌چکد؛و بلاخره قلبم آرام می‌گیرد!چشمانم روی هم قرار می‌گیرد.سبک شدم، همچو قاصدکی معلق در هوا.ناکام ماندم در رسیدن به رویاهایی که این مدت عمرم برایشان زمینه‌سازی کردم.چه روزی‌است!کسی که بیشتر اذیت می‌کرد، بیشتر اشک می‌ریزد.کسی که هیچ‌وقت تمایلی به دیدنِ من نداشت، حال به دیدن جسدم آمده.کسی که حتی یک سلام نمی‌کرد، امروز آمده برای خداحافظی!عجب روزی‌ست آن روز؛ فقط من نیستم:)))#بانوی‌بی‌نشان کپی پیگردالهی دارد..</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 08:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیداریارغائب:)</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D8%A7%D8%A6%D8%A8-wwozgrc14xgn</link>
                <description>دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد.این را خوب شنیده‌ایم، یارغایب دیدن به غایت لحظه ای دل انگیز خواهد بود.اما این یک روی سکه‌ی یارغائب است. یارغائب گاهی پنهان می شود، گاهی می‌رود، گاهی یار بودن را فراموش می‌کند.یار اگر آری بگوید دیدارش چون ابربارش‌زا در بیابان است. اما یاری که رای به تو ندهد، دلش تو را نخواهد، نه بگوید، دیدارش سودی نخواهد داشت.آن هنگام است که تو باید، جای دیدار یار، به فکر بیداری خود باشی. از خواب بیدار شوی. او را یار نخوانی، او دیگر اوست. اویی که شاید یار دیگری باشد، شاید هم نه. مهم این است که یار تو نیست. برای تو فقط اوست.</description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 20:25:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاطم‌زندگی/۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mavii-sadat/%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-wexdrhoxc8ck</link>
                <description>بسم‌اللّہ‌الرحمن‌الرحیم آرام، به شیشه‌ی اتاقش تکیه می‌دهم.خدا می‌داند چندروز است انتظارش را می‌کشم...دلم تنگش شده‌ام...تنگِ تمامِ لبخندهایی که وقتی روی لبش نقش می‌بست، خستگی از تنم بیرون می‌رفت و امیدی تازه برای زندگی می‌بخشید...شاید درست مراقبش نبودم.نمی‌دانم..!دیدنش در این وضع و اوضاع خیلی سخت بود برایم.هنوز چادرِ خونی‌رنگش را، به سر داشت.در سخت‌ترین شرایط هم راضی نبود که درآوردنش.خیلی‌خوب مراقبت کرد از امانتِ‌حضرت‌مادر.از سرخیِ‌خون‌شهدا که به سیاهیِ‌چادرش امانت داده بودند..!نگاهم سمت صورتِ معصومش می‌رود...صورتی که نیمی از آن را، ماسک اکسیژن پوشانده.چشمانِ‌دلبربایش بسته بودند.یعنی این‌قدر حالش بد بود که پرستاران حاضر به درآوردنِ چادرش هم نشدند؟!زیرلب می‌گویم:- خدایا... خودت‌دادی، خودتم می‌گیریش... ولی می‌دونی که؛ بدونِ اون اصلا زندگی امکان نداره برام! حتی یه لحظه... الانم به شوقِ‌به‌هوش اومدنش نفس می‌کشم... وگرنه نفسش بره، نفسم می‌ره:)طاقتِ آن‌جا ماندن نداشتم.دلم می‌خواست بروم، اما جایی نداشتم.خانه بی‌او معنی نداشت برایم.با دیدنِ تک‌تک وسایل خانه، به یادش می‌افتادم.یادم افتاد به جمله‌ای که زیرباران در گوشم زمزمه کرد.هنوز هم صدایِ‌قشنگش توی گوشم می‌پیچید.کاش یک‌بار دیگر؛ فقط یک‌بار دیگر می‌شنیدم صدایش را...خیره می‌شدم در چشمانِ‌فیروزه‌ای‌اش، که همان روز اول مرا شیفته‌ی خود کرد.با دیدنِ تمامِ دستگاه‌های اطرافش، لبم را گزیدم تا جلویِ شکستنِ بغضم را بگیرم...دلم نمی‌خواست در این موقعیت ببینمش.حاضر بودم بمیرم ولی...صدای‌زنگ‌گوشی‌ام، نگاهم را از معشوقه‌ام به سمتِ صفحه‌ی گوشی می‌برد.چشمانم تار می‌بیند...تازه متوجه اشک‌هایی شده‌ام که صورتم را خیس کرده‌اند...مدتِ زیادی گذشته.تقریبا یک‌ساعتی می‌شد که کنار شیشه‌ی icu روبرویِ‌اتاقِ‌۲۷ ایستاده بودم...ردِتماس می‌زنم و به همراهانِ‌بیماران خیره می‌شوم.منتظر یک معجزه بودند تا پلکِ‌عزیزشان برهم خورَد.از خدا طلبِ‌معجزه کردم.اول برای دیگران و سپس برای عزیزِخودم.اشک‌چشمانم را پاک می‌کنم و سریع از بیمارستان بیرون می‌زنم.طاقت نداشتم...نمی‌دانستم چه مدت قرار است آن‌جا با او دیدار کنم.یادم به روزی افتاد که جانم را نجات داد،شیرین بود...وقتی پارگیِ لب‌ودستش را دیدم، بنددلم پاره شد.پایِ خودم‌هم زخم شده بود اما؛ او مهم‌تر بود.دوباره صدای‌زنگ‌گوشی‌ام در فضا پیچید.نمی‌توانستم جواب ندهم.پس علامتِ‌سبزرنگ را، فشردم.#بانوی‌بی‌نشان </description>
                <category>M.sadat</category>
                <author>M.sadat</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 20:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>