<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های max</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maxi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:19:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>max</title>
            <link>https://virgool.io/@maxi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@maxi/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-mnu3zwooat1s</link>
                <description>هر چی بیشتر میخوام حرف بزنم اعتراض کنم ، گلایه کنم و عصبانیت درونمو فریاد بزنم ، دهانم بسته تر می شودو محکم تر جلوی من را میگیر‌د ، گویا او بهتر میداند این حرفها به گوش کسی نمی رودپس بیهوده تلاش نکن ، حرفهایت را نگه دار و با خودت زمرمه کن تا آرام شویمن باز آرام خواهم شدباز فراموش خواهم کرد ، ولی تو باور نکن که فراموش شده ، این یک تظاهر مسالمت آمیزه ، این خودتو به خریت زدن در جهت حفظ کمترین های باقیمانده است.کمترین هایی که در همین دقایق ممکنه به هیچ برسد.وقتی به هیچ رسیدیم ، دیگر زندگی بی معناست.</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 11:44:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق آجر</title>
                <link>https://virgool.io/hesi-story/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%AC%D8%B1-hdef29oyycjx</link>
                <description>تمام تکه های وجودم ریخته بر روی زمین و پخش شده زیر کلی خاک و پاره آجر هایی که به سمتم پرتاب شده بودندتکه تکه شدمآجرهای بزرگی را در آغوش گرفتماز دردهای زیادی لذت بردمهر تکه ام را یکی با آجرش از من جدا کردالان جسم و تن و روحم تکه تکه روی زمین افتاده و هنوز هم دارد آجر به سمتم پرتاب می شودآجرها دارد سقف خانه ام می شود ، خانه ای به وسعت تن فتاده بر زمینم.با این خانه جدید چه کنم ؟ هم دوستش دارم هم نه !دوست دارم زیرش بخوابم و چشمهایم را ببندمتوان بلند شدن از زیر این همه آوار را ندارمدرد هایم زیاد استچطور می شود این همه تکه تکه های تن و روحم را دوباره ترمیم کرد و به یک تن سالم تبدیل کرداصلا ارزشش را دارد! هنوزم پرتاب آجرها به سمتم ادامه دارد اما‌ نمی دانند که تازگی ها عاشق آجرها شده ام چرا که زودتر به پایان می رسم .نویسنده : خودم</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 11:22:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خوابیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@maxi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-rfhgdpdlg4gs</link>
                <description>دیشب بعد از چند روز کم خوابی و فشار و استرس زیاد خیلی خسته و له بودم اومدم خونه و هر چی سعی کردم بخوابم نمی تونستمخیلی سیستم حساسی دارم باید همه جا سکوت کامل و تاریک باشهچشمامو بستم که بخوابمتا چشمم بسته میشد یک چیزی شبیه تلویزیون جلوم روشن میشد و چیزای مختلفی که تو ذهنم بود برام نمایش داده میشد ، ذهنم درگیر میشد میرفتم تو فکر اون مواردیهو میدیدم دو ساعته هنوز نتونستم بخوابممیدونی مثل وقتی که کامپیوترتو شات داون میکنی ولی میگه یسری برنامه ها بازه صبر کن تا خودش ببنده و کلی طول میکشه تا بسته بشه و یا بعضی وقتها چند ساعت همون شکلی میمونهخلاصه باز دوباره چشامو میبستم که بخوابم ولی بازم تلویزیون روشن بود آدمای مختلف ، صحنه هایی از اتفاقات مختلفم بعضی مواقع هم از فرط خستگی تصاویر ۱۱ سپتامبر و حتی جنگ ایران و عراق و امام خمینی رو هم حتی میدیدم ، اگر بیرون خیابون یک ماشین بوق میزد که صداشو میشنیدم یهو تصویرشم میومد تو ذهنم که اون ماشین چه شکلی بودحتی یکبار یکی داشت تو خیابون داد میزد و دعوا میکرد با یکی تصویرشو تو ذهنم میدیدمباز دوباره چشمامو باز کردم که از اون افکار خلاص بشم دیدم دو ساعت دیگه گذشته و من هنوز بیدارم و نتونستم بخوابمولی شاید یکی ندونه بگه ۴ ساعته خوابیدی ولی من اصلا نخوابیدم همش داشتم برنامه های مغزمو میبستم که شات دوان بشم ولی نتونستمخیلی خسته بودم تمام بدنم درد میکرد از کم خوابی ۴ روز گذشته که فقط روزی ۳ الی ۵ ساعت خوابیده بودم و بدنمو ضعیف کرده بود حتی نمیتونستم روی مبل بشینم و تلویزیون نگاه کنماینبار یکم آب خوردم که دوباره بخوابم چشمامو که بستم دوباره همون حالتو داشتم و تلویزیون دوباره اومد سراغم انگار وارد یک دنیای دیگه شدمشروع کردم به شمردن گوسفندا ولی اینقدر زیاد شدن که نتونستم بشمارمشون و تصاویر گوسفنداهم عجیب و غریب شده بود مثلا گوسفنده آبی و نارنجی میدیدم اینو بگم که همه اینا تو بیداری کامل بود و حتی من صدای باد و حرکت مگس رو هم اطافم میشنیدماما کم کم احساس کردم که تلویزیونه نورش کم شده و خیلی کمرنگه و تصاویر مات و نامشخص بود دیگه قابل تشخیص نبودنو در یک آن خوابم برداین بود داستان واقعی از یک خوابنوشته به تاریخ ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۰</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 08:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوار کاست</title>
                <link>https://virgool.io/@maxi/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA-t5t8hkfesspg</link>
                <description>زندگی برام شده شبیه یک نوار کاست که از روی حجم نوار‌ش از پنجره درب ضبط میشه فهمید چقدر دیگه مونده به اخرش برسهولی کاش تا اون روز برسه که به دقایق اخرش نزدیک میشیم بشه نوارو در آورد و بر عکس گذاشت‌ و سمت دیگه نوارو گوش داد شاید اون سمت زندگیمون یکم بهتر باشه ، این سمت که شبیه جهنم بود البته ترجیح میدم اون سمت خام باشه و خودم بگم چه زندگی ای میخوام ، خودم بخونم و پر کنم.البته معلوم نیست شاید وقتی به اخرش برسم از زندگی هیچی نخوام و حتی بگم کاش همین سمتو هم بشه پاک کردش ، کلا یک نوار خالی باشممثل یک روح ، یک اسم ، یک راه ، شایدم تاریکیکاش زندگی حس و حال زیبایش را در‌ دقایق آخر کاست عمر  نشانم بدهد آن وقت از روی‌ان هزاران کپی میگیرم و به همه مردم دنیا میگم به این نوار گوش کنید حالتون خوب میشهشاید درمان دل غمگین میلیونها انسان شودپس تا اون روز منتظر قسمت شاد نوار زندگی میمانمشما شاهد باشیدنوشته ای از حال خرابم پست شده به تاریخ در مورخه ۱۵ مهرماه ۱۴۰۰</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 11:25:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@maxi/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B1%DA%AF-a3keoljw6yld</link>
                <description>آدما بعد از مرگ تبدیل به ویروس میشن یه ویروسی شبیه کروناوقتی کسی میمیره مثل اینه که یک ویروس حامل عکسها و فیلمها و فایلهای صوتی و چیزای دیگه از اون آدم تو تمام افرادی که میشناسنش پخش میشه و تا اخر عمر اونها تو مغزشون میمونه و پاک نمیشهاین ویروس حجمش بسته به نزدیک بودن ادمابه متوفی بیشتر میشه حتی در بعضی از افراد نزدیک این ویروس کنترل مغز و بینایی رو هم دچار اختلال میکنه و باعث توهم در افراد میشهاین ویروس معمولا تا یکسال دو سال اول خیلی قویه و همه رو به هم میریزههر چی طرف متوفی آدم بهتر و خوب تری باشه حجم فایلش بیشتره و هر چی حجم فایلمون بیشتر بشه اطرافیانمون بیشتر اذیت میشن بعد از مرگمونخلاصه ما هممون یک نوع ویروسیمبا قدرت انتشار بالا</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 15:26:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ دوست داشتنی من</title>
                <link>https://virgool.io/hesi-story/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-mdtktr2mw8fx</link>
                <description>به نظر شما چه مرگی دوست داشتنیه؟مثلا مریض باشی و با مریضی بمیری ؟ یا تو تصادف بمیری ؟ یا تو ۹۰ سالگی بخاطر کهولت سن بمیری ؟ یا میانسالی و ایست قلبی تو خواب ؟ یا هرچی ؟دوست داری در چه حالی بمیری !؟ راضی و خوشحال باشی و یا با حسرت  بری ؟ به این فکر کن که در اون حالت دوست داری بقیه خانوادت چه حالی داشته باشن؟یعنی دوست داری پدرو مادرت و بقیه اشک بریزن و داغون باشن یا دوست داری .... خوب فکر کنم حالت دیگه ای نداره ! به هر حال داغون میشنولی خوب یک راه دارهمن دوست دارم از رفتنم کسی ناراحت نشه کسی دلش خون نشه ،کمر کسی نشکنهچطوری اینکار ممکنه؟راهش اینه که آدم بدی باشی باید به همه عزیزانت بدی کنی همرو برنجونی، با همه بدترین رفتاری ررو بکنی که حتی با بدترین دشمنت هم نکردیباید کاری کنی که عزیز ترین هات متنفر بشن ازت و آرزوی مرگتو بکننشاید این کار الان برای خودت رنج آور باشه ولی تو اینکارو داری برای آرامش آینده اونا انجام میدی پس هدف مقدسیه و ارزش معنوی بالایی برای خودت دارهپس قوی‌باشبدی کنتوهین و آزار و اذیت هم کارسازهدل بشکنو هر روشی که خودت بلدیسخته ، خیلیولی بخاطر خودشونهمثل یک حمله انتحاریبرای اینکه به اونا آسیب بزنی باید اول خودتو زخمی کنی و از روی احساساتت رد بشیالبته موفقیت تو این روش بسته به قدرت انجام کارهات دارهاز همه اینا بگذریم خود من دوست دارم تو خواب بمیرم در میان سالی و به یک دلیل نا معلوم...خلاصه مرگ دوست داشتنیه من اینه همه بگن بهتر‌که رفتهم خودش راحت شد هم ماکسی اشک نریزهکسی ناراحت نشهچون من طاقت ناراحتی اونا رو ندارمنوشته ای از ذهن مریض من</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 19:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحال نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/hesi-story/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-e9macnm2nrev</link>
                <description>خوشحال نیستمچیزی خوشحالم نمی کنهچیزی حتی لبخند روی لبم نمیارهمتنفرم از اینکه باید گاهی برای فرار از سوال چته ! چیزی شده ؟ لبخند مصنوعی بزنم توی جمع دوست و خانوادهدیگه چیزی برام شاد کننده نیستبهترین اتفاقات زندگی هم شادی اور نیست براممن دیگه زنده نیستم من مردماصلا نمیددونم فرم خندیدن چه شکلیهچی‌میشه که باید بخندم اخه چیزی نیستمن خندیدن های بعضیارو که میبینم با خودم میگم اینا چرا میخندن به چی میخندننمیدونم وقتی میخندیم کجای بدنمون داره چکاری میکنی که ما بخندیممثلا یه چیزی تومون داره ترشح میکنه یا یک سیگنالی از مغز میاد میگه الان بخند و خوشحال باشولی واسه من خشک شده هر دوتاشمدتیه به پزشکی علاقه مند شدم که برم همین چیزاشو پیدا کنم این همه دکتر داریم فقط به فکر اینن که وقتی یک جاییت درد میکنه دارو بدنبابا برین ببینید چرا یکی خندش نمیاد یه چیزی بخوره یا بزنه که ول کنه ، این همه داغون نباشهمیخوام دکتر بشم واسه اونایی که شاد نیستن یه نسخه بپیچم خوب بشه واسه اونی که غمگینه واسه اونی که دلخوره واسه اونی که دلش شکسته ، واسه این ادما هیچکس‌کاری نمیکنهحتی‌بعضی وقتها دوستای ادمم تا اون حد نزدیک نیستن که بتونن تشخیص بدن چتهخانواده هم که نسخه های تکراری میدن و ادم باید حساب پس بده اگر‌حرفی بزنهخلاصه حالم خوب‌نیستمغزم دیگه داره میره رو حالت پرواز دیگه اونم فهمیده که فایده نداره رو من کار کردناره ، مدتیه پرش مغزی گرفتم ، مثل موقعی که داری یک کانالی تلویزیون فیلم میبینی یهو یکی میزنه کانال فوتبال پنج دقیقه باز فوتبالو میبینی تا داری گرم میشی باز میزنه کانال راز بقا و همینطور هی میپره کانالای دیگهمغزم هر‌روز از این فکر‌به اون فکر میپره و بعد خسته میشه و میزنه رو حس لش کردن بعضی وقتا باهاش میجنگم ولی بازم همه میفهمن که یه خبری هستمن میدونم وقتی خوشحال باشم راندمان و حس و حالم خیلی بهتره ولی نمیدونم چکار کنم که خوشحال بشم دوست دارم یکی بگه بیا این مواد مخدر مضرو بخور یا بکش حداقل ۲ ساعت حالتو خوب میکنهبخدا میخوام امتحانش کنمحداقل بزور هم شده یکبار جلو مغزم پیروز بشماخه همیشه اونه که راه و روزمو تعیین میکنهدیگه بدم اومده ازش میخوام جلوش برنده باشمولی زورش زیادهاگر نتونم برنده بشم از پشت بهش خنجر میزنمکاری میکنم که دیگه نتونه تصمیم بگیره نتونه فکر‌کنه نتونه زنده باشه ! پیروز‌ نهایی منم! ولی خوب یکم شاید زیاده روی باشه و شاید یکم نگران میشم واسه خودم نه واسه اونایی که هر‌ روز بم میگن چته ؟ولی بالاخره باید یک روزی برنده این مسابقه بشممن میتونم!</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 00:33:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکرنوشته : سرباز خسته</title>
                <link>https://virgool.io/hesi-story/%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-evxpdaja45o2</link>
                <description>آنمخستهغمگینبیهودهمثل پیچی که روی سنگ بچرخانیشنمیشود باید یا پیچ عوض شود یا بجای سنگ یک چیز دیگر باشدیا مثل یک سرباز که جلوی تیربار دشمن ایستاده و ۱۰۰ ها تیر به تنش خورده و مثل آبکش شده ولی تیر اندازی و دفاعی نمی کند دوست دارد بمیرد و دغدغه ی جنگ را تمام کند حتی دوست دارد بیشتر تیر بخورد که زنده نماندگاهی بدتر شدن حالم خوشحال ترم میکند گاهی اتفاقات بد مرا به هدفم نزدیک میکند چون هدفم نیستی است هدفم تمام شدن است و پایان دادن به همه خستگی هاهمه ما خیلی فکر های خوب و زیبا داریم من هم دارم وخیلی هم تلاش کردم برایشان ولی ته راه همه ما یکجا میرویم پس چرا این همه تلاش و خستگی ، بگذار تمام شود و راهی که با مشقت میخواهی بروی را به آسانی طی کنیگاهی لذت بردن از مسیر زیباست ولی وقتی بدانی انتهای مسیر کجاست پس بهتر که سریعتر بروی و این استرس و فکرهارا تمام کنیشاید به درجه ای از عرفان و سلوک رسیدم که این حرفها را میزنم و شاید افسرده ام ولی هرچه هست حرف حساب است و نمی شود نقضش کردمن سرباز میگویم بزنید ، بیشتر بزنید میخواهم بروماصلا چرا هستیم چرا امدیم که روزی برویمشاید اصل زندگی و خوشحالی و لذت جای دیگریست و اینجا فقط وقت تلف کردن استشاید زندگی حقیقی زیر زمین استمیدانی جمعیت زیر زمین خیلی بیشتر از جمعیت روی زمین است واقعیت اینه که جمعیت روی زمین همیشه در حدی ثابت بوده ولی جمعیت زیر زمین روز به روز بیشتر می شود و هیچ تعدادی هم از آن کاسته نمی شودپس واقعیت را باید فهمید ولی چقدر محکم و استوار ساخته اند زندگی زیر زمین را چون هیچ راهی برای درز و افشای اطلاعات انجا نیستآنقدر سکوریتی بالایی دارد که کسی نمی‌تواند از انجا اطلاعاتی بدست آوردمیشود اطلاعات بدست آورد ولی نمیشود به این بالا منتقل کرد وقتی که بفهمی چه خبر است آن پایین ، خودت هم شهروند همانجایی و دستت به جایی و کسی نمیرسدچه دنیای زیرزمینی جالبی ، من که دوست دارم زود تر بروم و تجربه اش کنمشما هم شاید یه روزی به این حس من برسید و آن روز شاید من نباشم که باهم گفتگو کنیم یا شاید برعکس شود و شما زودتر عازم شویدحتما آن جا هم زندگی زیباست ، برج ها و امکانات و تکنولوژی های خودش را دارد حتی سیستم حمل و نقل بسیار پیشرفته و هر کسی هم اینترنت پرسرعت دائمی‌ نا محدود دارد ، آن طرف به نظرم بدتر که نیست خیلی بهتر هم هست میدونی چرا ؟ چون هر چیزی که اینجا اختراع شده و ما داریم را اونا بهترشو دارن چون تمام مخترعای امکانات ما رفتن زیر زمین و دارن بهترشو میسازن و هنوزم مشغول کار هستن فکر کن ادیسون گالیله گراهامبل تسلا تازه چارلی چاپلین و بوروسلی هم هستن و کلی فیلمای خوب میسازناینا فقط یک دریچه کوچیک از زندگی‌زیر زمینههمه اینا فکرایی بود که من سرباز در حال تیر خوردن و آبکش شدن داره از ذهنم عبور میکنه و با خودم میگم بلیط رفتنم داره صادر میشه و خوشحالماین بزرگترین اتفاق زندگی من میتونه باشهرفتن به زندگی زیر زمینیادامه دارد ..... نوشته از می</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 21:42:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ گرگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/hesi-story/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-sx6t2fawecct</link>
                <description>دنیای کودکی از دنیای ما خیلی زیباتره ، خیلی از چیزارو کاش میشد هیچ وقت یاد نگیریم ، کاش میشد بچه باشیم و زندگی رو زیبا و شاد زندگی کنیم ، کاش میشد سنو رو این عدد ۴ یا ۵ سالگی نگه داشت چون از اینجا دیگه هر چی بزرگ میشیم چیزای بد زندگی رو میبینیم و یاد میگیریم. تا همینجا به نظرم کافیه چون هر چی‌ بزرگ بشی دیگه چیز خوبی تو این دنیا نیستسن کودکی ، تنها دوران زندگی خوب یک انسانه که همیشه ازش به خوبی یاد میکنه و مرورش میکنه ولی افسوس که بزرگ میشیم و چیزای بد رو هم یاد میگیریم ، و بدتر اینکه عادت میکنیمانسان بالغ یعنی ادمی با تجربه های متعدد از بدی کردن و بدی دیدنکاربد اصن چیه ! کاری که باعث ناراحتی و ازردن یک موجود زنده بشه میتونه انسان حیوان گیاه و حتی مولکول های هوا خاک و آب باشه ، مثله آلوده کردن آب و خاک هواحالا هر کسی از یک ابزار برای آزردن دیگران استفاده میکنهزبان و حرف ( شایع ترین ابزار ناراحت کردن ) دست و پا ( دعوا و زدو خورد ) اسلحه سردو گرم (جنگ و کشتار )و چیزای دیگه که خودتون کامل میدونیدحتی من بعضی وقتها به این نتیجه میرسم که حتی همون مولکول های آب و خاک و هوا هم کار بد میکنن و باعث ناراحتی و ازردن بقیه شون و انسان ها میشنمیگی چطور ؟ تا حالا فکر کردی که چرا سیل میاد ؟ خوب مشخصه دیگه آب با خاک دعواش شده دارن به تیپ وتال هم میزننیا مثلا طوفان و رعد برق که میشه باز‌ هوا و آب افتادن به جوون خاک رعد و برق هم حاصل ترکیب قدرت هوا و آبه که به شکل یک نیروی قدرتی میزننالبته خاکو هم دست کم نگیرید اونم یه چیزایی بلده مثه زلزله و سوراخ شدن زمین و بلعیدن آب و خشک کردن زمین خلاصه و کوتاه کنم ، همه اینجا یک روی خوب دارن و یک روی بدحالا میدونی چرا کار بد میکنیم ؟ ما یک حیوون وحشی تو وجودمون داریم که درنده و هاره ، هر کسی بهش نزدیک بشه سالم نمیمونه و ما اونو سعی میکنیم تو قفس باشه و رام و اهلی نگه داریم ولی امان از روزی که ترجیح بدیم افسارشو ول کنیم و اون کنترل مارو بدست بگیره و اونجاست که اطرافیانمونو تیکه و پاره میکنه اما این حیوون تو کودکی‌ هنوز یک نوزاده و دندون در نیاورده هنوز راه نمیره و هنوز نمیتونه کاری بکنه کم کم که بزرگ میشه تکامل پیدا میکنه و گاهی اوقات صفت های اون حیوون به ما هم سرایت میکنه و شبیهش میشیم یا بعضی مواقع حتی جامون عوض میشهیعنی ما اون گرگ وحشی میشیم و حیوون درنمون میشه یک پرنده خوشگل و زیبا و مهربون که تو قفسه و ممکنه دیگه زمانی برای پریدن و بیرون اومدن از قفس نداشته باشه چون کنترل ما دست حیوون وحشی افتادهو پرنده رو حبس کرده تو قفس . خیلیا اینجورین ، خیلیا گرگ هستن با ظاهر انسان و خیلی ها هم اون پرنده زیبا هستن در لباس انسانما از ظاهرشون متوجه نمیشیم ، کی چیه‌؟ تنها در روابط میشه تشخیص داد و این روابط گاهی ممکنه ادمو زخمی کنه و حتی نابود بشه و شاید باعث بشه ما هم گرگ درنمونو رها کنیم تا از اون گرگی که آزارمون داده انتقام بگیره و انوقته که شاید ما هم تو اون دام بیوفتیم و جامون عوض بشه و با اینکار زندگی به کام خیلی ها زهر میشه و دنیایی که توش هستیم میشه میدان نبرد گرگ هاخلاصه مواظب باشیم که زندگیمون زیبا و قشنگ و پر از مهربانی و دوستی باشه تا بهمون خوش بگذرهمواظب باشید اون گرگ وحشی از قفسش نیاد بیرونمواظب باشید که آدم بمونیدولی آدم بودن در میان گرگ ها واقعا سخته!!!واسه همین چیزاس میگم دوران کودکی‌بهترهاونجا همه چیز خوبه حتی بازی و دعوای بچه گرگ ها هم قشنگهچون پشتش نیت گرگی نیست و حتی گرگا و پرنده ها با هم آزادن و زندگی میکنن و نمیتونن به هم آزار برسوننولی‌با بالغ شدن دنیا تاریک میشهمن همون دنیای کودکی رو میخوامشما چطور ؟نوشته از می</description>
                <category>max</category>
                <author>max</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 21:21:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>