<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maede. rezaii</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maydhr475</link>
        <description>یک نویسنده خلاق . علاقه مند به داستان های فانتزی و تخیلی ساخته ذهن خود . معتقد به اینکه جهان از اتم ساخته نشده ، جهان از داستان ساخته شده است.??</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 13:15:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Maede. rezaii</title>
            <link>https://virgool.io/@maydhr475</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot; مَزان و هِژوکی هاش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%D9%85%D9%8E%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%90%DA%98%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B4-qvapwojwy5o0</link>
                <description>یَک شخصیت داستانیِ خیلی با حالَه که، همیشه مِخواستم در موردش براتان بگم ، تا بشناسینش.انقدر که حس نوشتن نبود ، از خودم نِمدیدم که،دست به قلم بشم ‌.اما امروز حس نوشتن درباره مَزان قصه مان گرفتم، تا ببینین ای بشر چه کارایی که نُمکنه.اصلا انقدر جالب نیست کارای ای مرد . که باید ،تک به تکِ کاراشه بگم.فقط وسط بحث من ، انصافا چین و چرا نکنین که، از وِ یاد مُکُنم . بعد دیگه کارتان شروع مِشه ها.ای مزان. اسم اصلیش رمضونِه ، که به ای اسم تو قلعه شناخته شده . کلا تو ای قلعه ما ، اِسما رِه چَپَکی مِگن. دیگه براشان مهم نیست که ، یکی قَرِش میاد یا هر چی . به قول ای جوانا مُدَه اونجا.خلاصه ای بدبخت ، یکم ساده هم هست و برا شوخی پوخی ، دیگه هیچ کسه نِمِشناسه  .یعنی چجوری بهتان بگم ، هااااا.یکم بی جنبَه یه و خدا نکنه که ، یکی سر به سرش بزاره یا خوده ای یه شوخی کنه ، یا اینه تِخ تِخی کنه.جوریه که تو اینه بگی ، خدا پدرته بیامرزه ها ، او مِگیره چِشمِ تِه در میاره.باید از خودت مواظب باشی . اگه چشماته دوست  داری.کلا آدمِ هِژوکیه* ( بی جنبه ) و زود گُر مِگیره . جَو که بردارش دیگه قبرِتِه باید همونجا خوده ، دستات بچالی.ولی یَک مرد کاریَه که چی . مثل چی کار مُکُنه هاااا. لقمه حلال در میاره.از بس که کار کرده هر دستش اندازه دو تا دست منه ها،  پدر بیامرز.ولی خدا نکنه ، خوده دستش تو رِه بکویه . جا نِمِمانه برات . کِم کِبود مِشی . هَمی سایه دستش که بالات بیفته ها ، پَخَه ت مُکُنه.دستاش خیلی وَزمینه ، خوده مَزان که بگیریا. بعد بزن و بکوب از گیرش که در بیای، انگار که خوده یکی کشتی گرفتی . از خودش خیلی کَت و کُلُفت هم هست . باید فقط اینه ببینین . اول که خوش خوش،  شوخی مِگیره باهات بعد آخرش ، اَتَه (پدر)  تِه مِده به دستت. یا دستِته پیچ مِده ، یا از پَسِ کَلَت مِزنه، اصلا یه کارایی مُکُنه که مِمانی فقط.اهلی پیشِ او مِری انقدر اعصابتِه داغان مُکُنه که، از خودش وحشی تر مِشی و بعد برمِگردی. یکی باید بعدش بیاد تو رِه از پریز بکشه.اینه بگم پاره بشین از خنده. یه بار ای مَزان ، تو کادِن* (کاهدون) یکی از هم قلعه گی ها ، شوخی شان مِگیره . ای هم قلعه گی شان هم از غزا ، اسمشه رَضو مُگُفتن.خودِه ای بیچاره خدا . شوخی شوخی، کشتی مِگیره . بعد به دست و پای ای بیچاره مِپیچه.اینو تِله مِده ، سمت دیوار کادِن . خلاصه، هر چی کاه هست روخ مُکُنه بالای ای کم شانسِ مادر مرده.رَضو خودشم ، یه مردِ ریقو و دیکِ  درازه . عینِ نِیِ قلیان.نفسشِه که مِگِرفتی جانش در می آمد،  از کم گوشتی و لاغری.بعد که مردم قلعه تا میان ببینن که، ای مَزان هژوک*(جَوگیر) باز کیه زده ؟ و در به داغان کرده . مِرن مِبینن که یَک عالمه کاه ، پخش زمین شده. خلاصه ،  مِزنن کنار ای کاه ها رِه ، و رَضو رِه به زور در آوردن که چییییی.رَضو که مثل بِلور مِماند از بس رنگ و روش سفید بود.انقدر فشار آمده بود بهش که، عینِ هو لبو سرخ شده بود . نفسش بالا نِمیامد . انقدر که کم گیره ای رَضو ، همیشه خدا طفلک ، تو دعوا  از عهده خودش برنمیاد .مِزَنن ناکارِش مُکُنن و چشم و چالِشِه در میارن . چِمدانم ای مردس چه موجودیه؟!خیلی طول کشید تا به خودش آمد مردِ بیچاره.ولی فاتحه خوانده بود به خودش . خشتک و شلوارش خیس شده بود ناجورا . کل کاه ها رِه او روز جناب رَضو آبیاری کرده بود . لعنتی از ترس، دیگه هوشش رفته بوده . فقط مثل آب روان سَر داده بود و نتانسته خودشو نگه داره که  . او روز، از ترس عزرائیل از دَمِش رد شده بودااا.خدا رحمش به زن و بچش آمده بودا. ای یک نمونه از کارای مَزان قلعه ما بود . امیدوارم تانِستِه باشم ، شخصیت و دست گل به آب دادناشِه بِهِتان ثابت کرده باشم . تا نمونه کار ها و مجموعه هژوکی های ۲ و ۳ ...مَزان قلعه مان همه شما بجنوردی های عزیز و بقیه مردم عزیزمانِه ، که شاید تانِستم از خنده بِتِرکانم تان  ، به خدایی که مَزانِ خلق کرده مِسپارم.بدرود .در ضمن پیشاپیش ، سال ۱۴۰۲ رِه به همه شما هم شهری ها و هم وطنان نازنینم تبریک مِگم . جونِ تان ساقِ سلامت . جیب تان پُرِ پول ، خانَه تان همیشه توی *(عروسی)، دلتان همیشه خوش ، لب تان آمیخته خوده خنده باشه.سبک نوشته: طنز عامیانه به زبان بجنوردی نویسنده: مائده رضایی#طنز # زبان بجنوردی # بی جنبه# شوخی # شخصیت داستان # مَزان # دعوا </description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 14:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بی بی دُر نساء و حکایت هایش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%22%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%8F%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%A1-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B4%22-o060plbireaz</link>
                <description>مِخوام ای دفعه در مورد شیرزن قصه هام براتان بگم ،حتما خوشتان میاد و مِپوکین از خنده.ها باریکلا. درست حدس زدین همو بی بی خودمانه مِگم.یَک عدد عشقه و یَک پارچه خانِم.وقتی مِبینیش تیپ سنتی از سَر و روش مِباره. نچرال ترین موجودیه که به عمرم دیدم . عاشق هَمی سادگی و قلعه گی بودنشم . که همیشه خدا اصالتِ شه حفظ مُکُنه.همیشه خدا ، چارقد شِه مثل قدیما مِبنده. مِگم تو رو  جان ننه ات بیا و شهری شو. با کلاس شو.از جلو گره ببند اینه، اما گوش نِمده. مِگه کی الان چِشِش دنباله منه قِنجیره؟! جوان چهارده ساله که نیستم. شمام سرتان به کار خودتان باشه، برای من چُس کلاس میاین.ای بی بی ما . جورابش ، خزانه پولاشِه. مِده پایین پولاشه مِزاره داخل جورابش.یه بَندم داشت کلیداشه به او رد مِکرد. راه که مره ها جِرینگ، جِرینگ صدا مِده.خاب بگو بی بی جان ، درد و بلات بخوره به تپه سرم.اونه دِلَنگو کن به جا کلیدی. برا چی به گردنت مِبندی؟! کی خا اونه از تو مُدُزده؟! فقط یه اخلاقی که ای پیرزنا دارن اینه که، زیادی مال دوست و جان دوستن.حاضرن دنیا رِه فدای شکم شان کنن.مِبینی نصفه های شب، چُست بلند مِشه نون و ماست میاره مُخوره. مِگه :《ای شام که خوردم هیچ جام نگرفت. تَه دِلمَم خالیه خالیه.》همچی هم مُخوره مِگی قِر شده و از قحطی وَرگشته. همو اندازه که کار مُکُنن. همونقدر هم مخورن و مِپاشن. تو فقط بگو بخور دیگه بهش کار نداشته باش. مشینه و اَی مخوره، اَی مخوره که چی .مِگی معده ای بی بی ما سوراخه.مِبینی سرصبح بیدار مِشی از خواب .تا سر و صورتتو مِشوری که یَکَم به حال بیای . بعد دندان های مصنوعی  شه از دهانش در میاره بیرون، مِده دستت مِگه:《قزم جان ، قربون دستت همینه ببر مستراب تمیز بشور . یَکم زرد شده. باشه مثل بِلور بشه انقدر که از تمیزی برق بزنه هاااا . حالی شدی که چجوری مِگم.منم خیلی قَرِم میاد از ای حرکتش . پَرچَم میاد بدجور.مِشورم و هُق مِگم ، مِشورم و حُق مِگم که چی هااا.دل و رودم میاد بالا. الانم معده نمانده برام که . همی قیافه ای دندان مرگی میاد جلوی چشمش ، از هر چی خوراکه مَنه زَده کرده.ولی خاب بزرگتره، نِمتانی بگی که نه. از خودش لج بازم هست.همیشه وقتی یکم جون مِگیره مِگیم، بی بی جان مِبینم لُپات سرخ مِزنه، چاق شدیا جانمرگ.مِگه به قَبرِم چاق شدم . تو همیشه دَه تام مِزاری رو من. قزم جان اینا همش باده، کو گوشت؟!مَنه بدبخت خوراک دارم که، جان بگیرم؟! الآن زنای پیره بقیه رِه ببینین . از بچه شانس دارن بهشان مِرِسن.از این در جا نِمشن بیان تو.انقدر که به فکر وجودشانَن. همشان قُنَرَن ، قُنَر.خلاصه، زیر بار نِمره که چاق شده و باید گوشتا رِه آب کنه.هر چی هم گلاب به روتان مِره مُستراب، مِگه شکمِم گیره. مِگم خاب زور بزن ، باشه لول در بیاداااا . بعد ای که شکمت کار مُکنه ، آخ هز مُکنیاااا . اصلا روحت تازه مِشه.مِگه :《 اِی خِیر ندیده ، مَنه بگو آمدم مشکل شکم کار نکردن مو به کی مِگم . فقط خوبی ، کاچه کاچه حرف بزنی و کَله مَنه ببری . برای دکتر رفتنش هم ، هر چی مِره ؛ همو دکتر بدبختم گیج و مَنگ مُکُنه. مِگه《 کجات درد مُکُنه؟》بی بی هم فلسفه مِبافه از خودش. مِگه :《 آقای دکتر،  اعصابم که داغان مِشه مزنه به معدم ، بعد به روده ها . آخرش هم اینجوری سر دلم مِمانه . خاب وقتی لقمه رِه درسته قورت بدی ، آخر عاقبت بالای هم مِمانه، بعد لُکِّه مشه کار دستت مِده .ای چه بدبختیه وامانده شده.خدا وکیلی ، ببخشیدا . چاه فاضلاب اگه گیر داشت تا الان وا شده بود . چِمدانم ای چرا به یک آن،ایجوری شد.آخرش هم برای تجویز داروهاش ، به دکتر دستور مِده که اگه سوزن ننویسه قرص ها رَم تیر مُکُنه تو آشغال دانی .خدایی بعد هر سوزنم ، خوب که نگاه مُکُنم .عین هو قرقی مِشه اصلا همچی جون مِگیره که چی .مِگی او بی بی دست دومه بردن ، یه بی بی خوده (ضمانت نامه صد سال عمر مفید )آوردن جاش.اصلا بخوام خیالتانه راحت کنم . بی بی ما بعد سوزن زدن محاله که مستهلک بشه. خیالتان تخت.بعد هر بار سوزن زدن اگه شوهرش بدیا دَه تا شوهره خوده هم راه مِبَره. همچی شاد و سر زنده مِشه که چیییی.اصلا دهنت وا مِمانه و کف مُکُنیاااا.یه بار دختر خالم ، از ای کفشای چرخدار . الآنم نمدانم چرا اسم چَپَشَم یادم نمیادا.به خیالم اسکیت بود . از او مرگیا پاش کرده بود. چشمام به بی بی افتاد دیدم که،  ای بدبختِ از سر تا پاشه ورانداز مُکُنه و مانده که ای چیه!بعد روشه کرد به من گفت:《 ای بچه طفلک ،کفش نداره اینارِه پاش کردن و هِی لِخ و لِخ از دنبالش مِکِشه.چقدرَم بدقرومَن ، چه کفشه به ای وَزمینی! که پاش مُکُنه بدتر پا درد مِشه که...چه چیزا در میادا ! آدم شاخ در میاره.ای آبجی صُغِی ( صغری ) بدبخت من از ای شلوارای تنگه لوله تفنگی مِپوشه تو خانهَ مان . تازه یَک مترم مِکشه پاچه شِه بالا که به خیال خودش مِخواد خوده ای قرتی پِرتی کارا ،کلاسشِه ببره بالا . و چشم بقیه رِه بگیره مثلا. همچی دیک دیکم راه مِره و قیافه مِگیره انگار که کیه؟!یه لفظ قَلَمَم برا من مِره که چی هااا.یکی مرده به ای بگه، دختر جان. نَنه باباتو اول ببین کیَن ؟! بعد برای من بینی تو به هوا بگیر.پُزوک خانم.ینی خدابیامرز بابام تَیّارِه. عینِ او فقط به فکر خودشِه و یکم هم ای آبجیه ما بین خودمان بمانه بی عارَه از خودش . تازه خیلیم گاه گاهیَه . یک روز مِبینی خوووب،یک روز دیگه هم مِبینی خوده چِقوک های آسمان به دعواست. مهلت نِمده تو دعوا فوری به همه مِچسبه.یَک قِشمارَه از خودش .خلاصه چی مُگُفتم ؟! انقدر که کاچه گی مُکُنم بعد از وِ یاد مُکُنم که چی مِخوام بگم . هوش نِمزارن برا آدم.بی بی مِگه :《 مَنِه نگا. تو خانه تان از ای شلوارای تنگِ بَرِتان نکُنین خاب؟ اینا زودم خشتک شان پارَه مِشهاز ایوَر که مِپوشی از اووَر جر می خورن. جنس خوب برات نِمدوزن که... همه شان پِر پِریه.اَی آتیش مِگیرم مِبینم از اینا پات کردی. انگار که سیر به من سَر مِدینااا . شما جوانا رِه هر چی بگم حالی تان نِمشِه. هنوز کله تان داغَه هیچی رِه نمفهمین.بیاین از ای پارچه شلواری های جنس چِت من بگیرین اینا خوبنااا هیچ کار نِمشن که .‌..شما بگیرین خودم براتان جیرَم مِندازم. انقدر که آزادَه شلوارش ، هوای آزاد به پات مُخوره یه جور هواکش دارَه اصلا هَز مُکُنی که بِپوشی .عین شلوار کُردیِ باباتانِه همچی جنسش ملایمَه.آبجی صُغِی مُگُفت:《 بی بی جان بشین کو... ، یه چیز مِگیا من بمیرم هم از اینا نِمپوشم . اینا چیَن خدایی. خیال داری همین چند تا خواستگارمَم سر شلوار چِت پِر بدم برن . بعد دو دستی بکویَم به سرم.》به خیالِ خودم تصور مُکُنم خودمو خوده او شلوار .غَلت مُخورم از خنده مِمیرمااااا. اصلا روده بُر مِشَم.بعد بِراکه هام مِگن :《 دختر شلوار چِتی دلِ منه بردی.》یا یه بار به یادمِه، که رفته بودیم تو یه پاساژ به تهران.هر کار مِکردیم که، ای بی بی رِه تِلِه بدیم بره بالای او چَپَه شده (پله برقی) لج کرده بود نِمرفت .حالا هر کار مُکُنیم از او بالا شیَه بشه بیاد ای تَه نمیاداااا. گفتم بیییی که ای چقدر لج و زِنچه به هر چیز.هِی مُگُفت:《 سَرِم تو مُخوره ، دِلِم بالا میاد نِمتانم.》بعد تا دو روز گردنتان میوفتم و همش هُق مِگَما . خاب من مِدانم که ای قِر قریا یَک هو قِر مُخوره مِره تَه بعد کیه که، مَنه از او مِیدون جمع کنه.همو دِرزه وایستاده بود، جُم هم نُمخوردااا.خلاصه هر کار کردیم ای نیامد.وایستادیم و ای نیامد ، کلی مَعطَل شدیم.همه مغازه دار ها در آمده بودن و مِخندیدن که ای پیرزن چرا نمیاد پایین؟! دیگه یکم که رد شد همه میامدن که ای بی بی ما رِه خوده بهانه و خوشُم خوشُم بیارن این تَه ‌. امداد رسانی شانِه شروع کردن دیگه.خاب بگو ای بی بی عزیز، مگه ای پله برقی تو رِه خشک مُکُنه ؟ او به حال خودشه ، تو هم به حال خودتفقط خیلی مجلسی میارَت او مِیدون مزاره.بدبخت به عمرش که ندیده بود مِترسید ببین چیه.اگه مُبوردیمش داخل آسانسور که همونجا به خیالم ، اَشهد شو مِخواند و یَک  هوچی بازی در میاورد که...یَک شالاتَنیه که مانند نداره . بعد تو آسانسور جغ مِلاق (جیغ و داد*) مِکرد مُگُفت:《حمید هوووووی ، نِفَسِم بالا نمیادا جوانمرگ .چرا ای مِره به تَه؟! یَک دفعه ته پام خالی مِشه ها . ای خورده خونه چی بود منه تیر کردی توش امروز.》یعنی لجش بگیره هیچکسه نِمِشناسه فقط باید لج خودشه راه ببره پدر بیامرز.چند وقت پیش بود که آمد یه سر خانه ما، دیدم یه کارتن دستشه .از ای جعبه هایی که به ولنتاین به هم مِدن ای جوانا از همونا.بالاشَم خرس و خنزیر و چِمدانم از ای قلب های برق برقی که یه تیرَم از اورتَش رد شده ، به دستش بود.بعد گفتم:《 ، چرا از اینا دستت گرفتی بی بی جان؟!》مِگِه چِمدانم ، ای قِرِما مُشَما دستشان نبود . بعد برای ای دواهام و ای درازا که موشک مِمانن اینه دادن به من، گفتن بزار تو این. بعدشم گفتن ای شیاف موشکیارِه قرصِ خوردنی نیست باید اینه برای تب ت جا کنی و بزاری. همینه به من یاد دادن.منِ بدبخت چِمدانم ای جعبه مال چیَه؟! گفتم:《 ناجور و داغان که نیست، ولی ببخشیدا ، خیلی ببخشید ، مِبینی یکی اینه ببینه دستت خیال مُکُنن که شاید، از سر قرار بر مِگردی و کادو ام دستتهبعدش تازه مِگن سرش سفید شده ، دل مِده و قلوه هم مِگیره. مِره پیرا رِه تیغ مِزَنه. زنیکه قالطاق.مطمئنم یه پشت بند خرابم بهت مِبَندن.شوخی مُکُنم باهاتا خوده من بعد پُر نشیاااافوقش ببینم قیافَه مِگیری زیاد ، تِخ تِخی مُکُنم تا یَخِت وا شه. قِلِقِ ت ، دسته منه هااا.فقط ای گره پیشانی تِه وا کنی من نوکرتم قربان.همی دلت تنگی کردا، منه حالی کن وَردارم ببرمت به یَک ور . باشه اعصابت آرام شِه و باد به کله ت بخوره.مثلِ فِرنَک خودمِه مِرِسانم بهت ، خیالت تخت.خلاصه ای بی بی ها، دنیای قصه ان . فقط باید کنارشان باشی و هم کلام شان بشی ، اصلا روحتو تازه مُکُنن . داشتن شان نعمته ، تا زنده ان و نفس مِکِشن .قدر ای نازنینا رِه بدانین ‌.آرزوی عمر با عزت برای همه شان.از جمله:《 شهری ها که بهشان مِگن ، مامانی ، مادر جون، مامان بزرگ》ولی ما قلعه گیای بجنوردی بهشان مِگیم:《 اَنه ، نَنَه،بی بی، ننه باجی》خدا حفظشان کنه و نگه داره برای ما . بی بی ، پیشِمان باش . خوده همو شلوار چِت.پیشِمان باش و هوشِت به ما باشه خوده همو چارقد قلعه گی بستنتخوده ما راه بیا و قدم بزن نِمخواد از بالای او وامانده  قِرقِریا، برییه شلوار چِت که از خودتِه از گیرِت در میارم و مِزارم تو همو صندوق قدیمی ت که دادی به ماتا همیشه بوت تو خانه مان بپیچه و من کِیف کنم ها.فقط بدانم هستی و صفای خانه مان ماندگاره.فقط جعبه کادوی ولنتاین تِه خدایی نکرده ، زبونِم بِگیره و کیپ شِه . اگه یه روز نماندی بین مان اونِه با اجازت مِخوام برای ولنتاین سال بعد به دوست دخترِم بدم که دوباره خرج تِراشی نشه ها.خواستم او موقع بودی نبودی حلالم کنی . از او دنیا برای من کور کوری نخوانی و نفرینم کنی . البته اینم مِدانی که برای کاره خیره . عروستانِه و یه جعبه نَمدی و باکلاس  و قشنگ خیال داره براش ببرم.منم که الان آه به بساط ندارم مجبورم اینم با اجازت کِش برم ازت . او دنیا دیگه از دست من خلاص مشیا راحت دراز به دراز میفتی و یه خواب راحت مُکُنی.دیگه من نیستم قَبدالِت *(کنارت)که تیغ بزنم.‌‌بعد اگه به جای جعبه تو مُشَما بندارم کادو شِه.الان منه حضرت عشق سیو کرده ها . بعد طول نِمکِشه مِنِویسه بِراکه. بعد یه مدت مِشَم حمید . دیگه ببینه نه از ای پسر بخاری در نمیاد و کف دستش پرز نداره چه برسه به مو .خوده تیغم نِمشه اونه بزنی همو بهتر از ای به بعد بنویسم (حَمووو ) به همی اسم سِیو کُنَمش.هِی که رد مِشه بعد دیگه دِلشه مِزنه . پس برای همی حفظ اسم لاکچری و آبرو جمع کنمجبورم ای جعبه رِه به ای اِفریتِه خانم بدم.ایَم از خاطرات و بحث به یاد ماندنی با بی بی دُر نساء قصه مان،که شکر پنیر بجنورد در اصل خود ایشون هستن.از آنجایی که ، شیرین ترین سوغات قلعه مان بی بی جانَمِه.نویسنده: مائده رضاییسبک نوشته : طنز عامیانه (داستان کوتاه*)زبان و گویش: محلی (بجنوردی اصیل)#داستان کوتاه#بی بی#خاطرات بچگی#تراژدی #خونه مادر بزرگه </description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 02:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خاطرات یک حواس پرت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%22%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%22-jzgqruceepip</link>
                <description>خیلی وقته مِخوام که ، از ای معضل یکم براتان بگم تا خوده هم بخندیم‌.نِمدانم خدایی، که شما هم مثل من کم هوشین یا نه؟!اما انقدر ای قضیه کُفرِ منه در آورده که چی...انقدر مِشه که یه چیز توی دست واماندمه ها. ولی باز دارم دنبالش مِگردم.چَپَه رو پیدا نُمکُنَم . بعد از همه ام مُپُرسم مِگن ، ای کم هوش باز دوباره چی ره گم کردی ؟! خدا اینه آدم کنه و شفا بده، ما از دست ای راحت شیم.نه خدا وکیلی ای بچه درست بِشو نیست . بعد مِبینی یک ساعت که مِگذره جلوی چشمم بوده و من ندیدم.مِگی تو ای کله من ، مغز نیست . همش کاهه ، کاه.خلاصه هر روز ، یه داستان تو خانه مانه ، سر ای حواس پرتیِ بنده.تا یه چیزم مِشه باباحاجی مِگه:《نِمدانی ای جوان عاشقَه ، نِمدانی کورَه ، یا کلا ای مغزش به کار نمیاد و دست دومَه .》کو ، از او وامانده یکم کار بکشی بد نمشه ها.فقط بگو بخور و بخواب. دگه هیچی از ما نِمخواد مخش هم کلا تعطیله.مثلا ایجوریه که،عینک بالای چشمامه بعد خانه ره زیر و رو مُکُنم . جایی ره نِمِمانه که نگشته باشم.بعد یک ساعت هم از بقیه مُپُرسم تا ببینم ، ای مرگی کجایه؟آخرش باباحاجی مِگه :《اگه چشم داشته باشی و حواسِته جمع کنی مِبینی که ، یه چیزی بالای دماغ دیکِ درازِ عقابیته .آخر پسر انقدر خنگ تو تیر طایفه مان نبودا . من که حیران مِمانم از تو . تو که آبروی ریشه ما ره بردی . عینک و زدی به چشمات ولی نِمبینی.یا خیلی شده که، چراغ قوه موبایله مِزَنم، بعد دنبال موبایل مِگردم . تو اتاق، مهمان خانه ، مُستراب ، گاراج.هر جایی که به عقلتان قد بده . مِرم مِگردم ولی پیدا نُمکُنم.بیییی که انگار فِط شده ، فِط.آخرش مفهمم که همو چیز که خوده او دنبال موبایل مگردم انگار موبایلهینی اونجاست که، خود به خودم مِگم ای خاک به سر کم هوشت کنن واقعا سر ای قضیه ، باید از هر کس و ناکَسَم حرف بشنوی و تَپُک بخوری . هِی تو سرت مِزنن، بدتر اعصابته داغان مُکُنن.انقدر شده که، مِبینی مشغول کاراتی . یک دفعه موبایلت زنگ مُخُوره . هِیل برمِداری  از صدای زنگ. یه آن از ترس،  دِنگ مِگی مری هوا . بعد اینِش خوبه که، همیشه خدا من فکر مُکُنم مال بقیس و زنگ موبایله من نیست. ینی صدای موبایلمه با ای که هر روز زنگ مُخُوره هااا، ولی بازم نمشناسم.همیشه خدا گیج مِزنم. نمدانم چه درد و بلاییه خدا عالمَه.کله تانم بردما امروز . از بس که صحبت کردم. ای دل منه بیاین وا کنین ببینین چه چیزا که به ای بدبخته سنگ صبور نگذشته. از بس که سر ای حواس پرتی منه آبرومه بردن.ما یک تابلو داشتیم او زمانا، بعد ای تابلو ره بعد اسباب کشی دادیم به خالم اینا . اویم از خودش زرنگ و چیز جمع کنه جانمرگ ، چشمش به همی تابلوی ما بود تا از گیرمان در بیاره . انگار ننه هم دلش نشده و ای تابلو رو داده بوده به ای .یه روز که خانه شان رفته بودیم اویَم از مجبوری . چون من حاله مهمانی و اینا ره نداشتم.بعد همیجوری که به تابلو نگاه مِکردم . به چشمام آشنا میامد . نمدانستم اینه کجا دیدم . آخرش دیدم نه ای مغز من ، دیگه واقعا هیچه شده . باز فکر کردم گفتم کو یک هوشمه به سرم جمع کنم ، دیگه دیدم نه نِمشه فقط ذهنِ منه درگیر کرده.پرسیدم خاله جان. ای تابلو ماله خودته؟ از کجا خریدی؟ فکر مُکُنم اینه یه جا دیدم اما از ویاد کردم .خاله خندید گفت خنگ خدا اینه خودتان به ما دادین.تابلوی خودتانه پدر بیامرز. انقدر خندید که غَلت مخورد از شدت قهقهه .بار ها شده که خودمه آماده کردم تا خیر سرم برم به توی (عروسی). یَک تیپی مِزَدم که چی ... کلی به خودم مِمالیدم از ای عطر مطرا . حسااابی مرسیدم به خودم. با کت و شلوار اتو کشیده بَرِم مِکردم و  مِرفتم دم در حیاط ، که حالا به خیال خودم سوار ماشین بشم و برم . یهو مدیدم ، بییی که خدا منه جمع کنه از ای دنیا. چرا کفش های تویِ نپوشیدم دمپایی لاکیا پامه؟!اگه نمدیدم او شب تو مراسم ، سوژه مُشُدم. همه به من هار مُگُفتن. مهلت ندادم و مثل قرقی رفتم کفشای ورنی عروسی ره پوشیدم و شای مِه گرفتم و رفتم.چند بار شده که بالای ماشین بودم ، بابا حاجی ره مِخواستم از خانه بِرارش برسانم خانه خودشان.ننه اول سوار ماشین شد . دیگه طبق معمول خنگیم گُل کرد و حواسم به صندلی عقب نبود . گازو گرفتم ، رفتم . بدون اینکه بیینم، ای بدبختِ کم شانس سوار شده یا نه؟ تا کوچه ره رد کردم . ننه گفت کو بابا حاجی ؟!گفتم تییییف دیدی چی شد .ننه خا چرا منه زودتر ،حالی نکردی؟! من خیال مِکردم اویم ور دل تو نشسته خاب.ننه هم ، هی به من مُگُفت . تو مگه چشم نداری بچه؟تو باید به جای دو تا چشم ، چهار تا چشم مِداشتی. دو تا زاپاس برای پشت سرت واجب بود . خداوکیلی چشم لازمی.خوده ای کم هوشی و حواس پرتی تو ، اگه یکی تو ره گرفت  که من، پشت ای دست مِه داغ مِکِشم.هیچ کس به تو دختر نِمده.مگر اینکه از جون خودشان و دخترشان سیر شده باشن، که تو ره بگیرن.بعد هر روز ، زنه بیچاره گم و گور مُکُنی.تا بخوای صبح بری نونوایی و برگردی خانه، راهِ خانه تَم از وِیاد مُکُنی.بخدا که من. به جای تو، از آیندت مِترسم .تو بچه صاف و ساده ای مگر ایکه خدا به روت ، رحم کنه.تو مِدانی مثل چی مِمانی؟! عینِ یک دکمه سرچ (جست و جویی) کلِ زندگیته فقط دنبال چیز میزات مِگشتی و مِماندی کجا گم شان کردی.یادمه که مینه خانه چای مُخوردیم . یَک هو استکان باباحاجی رِه ، که چای شو هورت کشیده بود.برمِداشتم، به خیال خودم که، استکانمِه.دو قورت مخوردم.داد و بیداد مِکرد که چیییی...هِی کم هوش، او چای من بودااا . استکان منه برا چی دهنت زدی؟!من پَرچَم میادا (بدم میاد). که از ای حالا بخورم.کو یکم هوشته جمع کن ببین از کدوم قره بخته.ای چه روزگاره. گیرِ چه بچه ای افتادیما . ایَم شانس منه ها.بچه های مردم آتیشن ، خودشانو مِجویَن بعد ای.همیشه خدا ،حواسش به یه قبرستان دیگس. بخدا که بچمی . وگرنه، هَمی لیوانه به تَپَت مِکوبما. که خُر بگی بخوابی دیگه بلند نشی از دستت راحت شم.خلاصه که زخم زبان شان، منه داغان کرده. همش غرورِ منِه جوانه، لِه مُکُنن و مِگن، تو درست بشو نیستی که نیستی.تا به یادمه اینه بگم بهتان .یک بار یادمه مخواستم رانندگی کنم دنده عقبه رفتم حالا مِخواستم که، ماشینه ببرم جلو .حالا هر چی گاز مِدم مِبینم ماشین عقب، عقب مِره.خود به خودم مُگُفتم ای چرا قاطی کرده ؟!بعد مِدیدم بیییی، خا من ای دنده ره یک نکردم که ای بدبخت بخواد بره جلو.خاب بگو ای پسر خنگ ، یکم حواس تِه جمع کن. همیجور عقب ، عقب بره . تَقِه بزنی به یک ماشین دیگه کی خرجشه مِده هاااا؟!خلاصه که، ای ننه ما هم تو مُخوره و مِگه: 《 برم برای ای پسر دعا بگیرم ، کو شاید ای حواس پرتی و مَنگی که داره از سرش بِپَره و خوب شه .چِمدانم ، اخلاقم شده و به اختیار خودم نیستم که.ایَم شانسه منه حتما.ایَم از خاطرات و درد و دل های یک حواس پرتِ کم هوش.                                   *****نویسنده : مائده رضاییسبک نوشته: داستان کوتاه __ عامیانه طنز به زبان و لحجه اصیل بجنوردی                                   *****# کمپین حمایت از کم هوش های بجنوردی#طنز#لحجه بجنوردی# حواس پرت#داستان کوتاه#خاطرات </description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 15:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;عشق و حبس&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%AD%D8%A8%D8%B3-syjijwyxr2ag</link>
                <description>چه زیباست سخن عشق ، لمس کردنش، از تمام وجود فهمیدنش.می آید و زندگی تو را در دستش می گیرد . گاهی تا به خودت می آیی ، می بینی که، به آسودگی صاحب قلبت شده است .من نیز ، در غول و زنجیر عشقی آتشین و جانسوز او، حبس شده ام و امان مرا بریده است .گویا این حبس تمامی ندارد . به گمانم حبس ابد است. اما هیچ حبس و گرفتاری چون عشق ، برای ما انسان ها شیرین و گوارا نیست.تو آمدی و صاحب قلبم شدی .آن قدر عطر عشق و محبتت را ، درون قلب کوچکم پاشیدی . که اکنون، با هر تپش قلبم ، عطر عشق و علاقه تو ، بیش از پیش درون وجودم پخش شده و حالم را ، دگرگون می کند.در این روز ها، تو در ذهن من جای گرفته ای ، همیشه در فکر و خیال من قدم می زنی . عشقت درون قلبم جوانه زده و روز به روز انگار بیشتر رشد می کند ، بی گمان شاخک های عشق تو قصد کرده است تا فراتر از قلب من عاشق رشد کند مهربانی ها ،  ابراز علاقه و حرف های عاشقانه ات،سبب  آبیاری ریشه هایش شده ،محکم و استوار باقی ست.می خواهم تو مهربانم باشی و من ، مهربانوی تو.تو به زندگیِ بی رنگ و لعاب من، آمدی و مرا از ویرانی نجات دادی .با آمدنت ، پازل در  هم ریخته زندگی ام را در کنار هم قرار دادی ، و زندگی مرا از نو ساختی .سوگند می خورم که، زیباترین و چشم نواز ترین پازل دنیا ، هم اکنون زندگی من است.با آمدن تو، ناخود آگاه اتفاق ها و رویداد های دل نشین   و زیبا دومینو وار برایم رخ داد . و پازل زندگی ام با عشق وهمراهی تو ، کنار هم چیده شد.با ورود تو به داستان و دنیای من، متوجه شدم که، می شود . یکی را دوست داشت ، اما بی دلیل.هر لحظه نگرانش شد . و به هنگام پگاه که از خواب بیدار شوی و چشمانت را باز کنی . اولین حرفی که به ذهنت می رسد نام او باشد و تنها چیزی که اول صبح به یادت بیاید فقط او باشد ،او . دریغ از اینکه یک ثانیه از ذهنت بیرون رود.و در هنگام شب که می خواهی چشمانت را ببندی و به خوابی عمیق فرو بروی .تنها با یاد او ، چشمانت را می بندی تا شاید بتوانی با آرامش خیال او بخوابی.عشق ، حس عجیبی است.حتی در اکثر اوقات ، او را می خواهی و آن چنان در خیال او غرق می شوی که، تا به خودت می آیی . می نگری که مدت هاست ، از وجود خود غافل شده ای. و از شدت عشق و علاقه فراوان به او، مدت زمان زیادی است . که در دریای خیال یار ، دست و پا می زنی و اکنون در حال غرق شدن هستی.دریای خیالش نیز، زیبا و مواج است ،  هم شیرین و آبی رنگ.پس از آن ، کم کم متوجه می شوی که، به هنگام غروب که روز فرو می رود . و آسمان شب ، آماده میزبانی از دریا و نباتات و کوه ها می شود . دل تو نیز، مانند دریا به این وقت از شدت دل تنگی و خواستن یار ، مواج می شود و طوفانی.در آن لحظه فقط می خواهم . صیادی در دل دریایی من یافت شود ، تا با تور ماهیگیری اش مروارید و ذرات عشق و علاقه یار را، از درون قلبم صید کند . و با خود به هر ناکجا آبادی ببرد .آخر تو چه کسی بودی که مرا چنان ، دیوانه و مجنون خودت گرداندی.باور کن ، من از عشق و علاقه زیاد به تو،  کم کم رو به نابودی می روم . فقط کمی آرامش می خواهم، اما آن آرامش را نمی یابم.می دانی چرا؟!چون ، یقین دارم آن آرامشی را که حرفش را می زنم . فقط و فقط در لحظه وصال، و زندگی در کنار یار و همراه همیشگی ام، به آن آرامش دست خواهم یافت.با ورود تو ،  قاب زندگی ام رنگ و لعابی دیگر به خودش گرفت. و از آن پس، تو شدی نقش و نگار قاب زندگی من.تو با حضورت و تمام اتفاق های قشنگی که، بدرقه زندگی من کردی .موجب شد که به یک باره ، قاب زندگی من از آن پوچی و سادگی بیرون بیاید و تغییر کند.و اکنون پویایی و حس زندگی را به رخ می کشد . گویا تصویری زنده است.با یک نگاه به این قاب ، به حس و حال یک عاشق ، و فروکش شدن این حس ناب در قلب لیلی قصه پی می بری.و قدم به قدم ، خاطرات با هم بودن را، در هر صفحه از  قصه زندگی ات مرور می کنی.می خواهم برای اولین و آخرین بار ، به همه عاشقان این کره خاکی بگویم.زندگی و زندگانی ، بدون عشق وجود ندارد . چه لذتش قسمت تو شود ، چه رنج آن در مسیر سرنوشت تو قرار گیرد.هر دو جانسوز،  و در عین حال حسی ناب و شیرین است.وقتی عاشق شوی ، معشوق آب و غذایت می شود . دوای دردت می شود . مونس شب های تیره و تارَت می شود .اگر هنوز  سر راهت قرار نگرفته، نگو سرنوشتم لابد،این گونه رقم خورده است.لذت عشق ، در تلاش و تقلی برای به دست آوردن معشوق است.کسی که، برای عشقش نجنگد .عاشق نیست، فقط تظاهر به عاشق بودن ،می کند.یک نصیحت از طرف منِ عاشق به شما :《تو فقط یک بار به این دنیا می آیی و فرصت عاشق شدن را داری.》تا می توانی عاشق شو و عاشقانه عشق بورز ، عشق و علاقه اش را با جان و دل بخر. چون هیچ حسی؛ بهتر از گم شدن در آغوش یار، نیست که نیست.هیچ حسی در این دنیا ، پاک تر و مقدس تر از عشق ،نیست و پیدا نخواهی کرد.کفش های پولادین به تن کن و با اراده ، رد پای عشقت را دنبال کن.قطعا مقصدت، وصال خواهد بود .از نظر من زیبا ترین ،و با مفهوم ترین، کلمه(واژه)  سه حرفی &quot;عشق&quot; است و تمام.امیدوارم ، تمامی عاشقان و دل دادگان خسته از رنج عشق، به معشوق خود دست یابند.و قطار زندگی تان، به روی ریل های خوشبختی حرکت کند.منبع انرژی تان، همواره عشق باشد . و باتری خالیِ دلتان، با عشق ، محبتش و گرمای وجودش ،شارژ شود.در آخر یک بیت شعر بر اساس توصیف من از عشق و دل باختگی. تقدیم به همه دل خستگان و عاشقان.پریشانی و دوستش داری بی دلیل،اما نمیدانی چرا؟!                                      ****آخر نمیدانی آتش عشق . با شگردش، گرفتار می کند ما رانویسنده : مائده رضاییدل نوشته : عشق و حبسسبک نوشته: ادبی (ژانر ، عاشقانه) تراژدی#دل نوشته #عشق #ادبی #حبس #درد و رنج # تلاش برای معشوق#لیلی و مجنون #خسرو و شیرین #رومئو و ژولیت #عشاق درام شکسپیر # عشق و حبس#تراژدی</description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 15:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; گرانی و نداری &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%22-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%22-pvngqae1glsc</link>
                <description>آخ که دلم خیلی پره . اما نِمدانم از کجا و از کدومش بگم براتان . انقدر کیسه لباسمان زرت و زرت خالی مِشه که بعضی اوقات ، فکر مُکنی که شاید کوکاش باز شده اما مِبینی نه . همه و همه اش خرج شده و به زخمای زندگی خورده. یا انقدر ارزش پول مان آمده پایین. با اینکه زیاد نمتانی خرج کنی. ولی، مِبینی دو تیکه خرت و پرت مِگیری ،  کل پولت تمام مِشه و مِره تو شکم بی صاحاب.تابستان که مِشه.دلت هندوانه و خربزه مِخواد ، مِبینی که پول دستت نیست . بعد هر چی به ننه بابات مِگی یَک میوه بگیرین پدر بیامرزا. بخدا که ای گلو مان خشک شد از بی آبی . ای چه وضعشه ، آب جونمان خشک شد که . بیییی که ، ایجور بدبختی رو ما ندیده بودیم به عمرمان.خروار ،خروار هندوانه مُخوردیم همش هم از ای ، هندوانه های به شرط چاقوی آقا کریم همسایه مان مِگرفتیم . بنده خدا یَک وانت قراضه داشت،  با همو هندوانه به همه مِفروخت . چه آبدار و شیرین هم بود .جِگرِت یخ مِکَردا .هَز مِکَردی که فقط یه بِلیک(قاچ) ، از او مخوردی .اصلا روحت تازه مشداااا.هعی الآن نمتانی هیچی بخوریا. هیچی . تا مِگی گوشت بگیرین ، دست و پامان از کم خونی و ضعف مِلَرزه. مِگن مَگه نون چِشه.نون بخور قوت بگیر پسر . جوانیا ، تو الآن سنگو آب مُکُنه معدت چی فکر کردی.چیزای ارزون و بانجول بخور ، باشه معدت به زندگی با شرایط سخت عادت کنه هاااا.منم مِگم ننه جان، حالا چون ما ، سنگ شکن طبیعی تو ای معده واماندمان هست ، شما هم سوء استفاده کنین هر چی سنگ و کلوخه خودِه کامیون بریزین توما.نون خوبه ، اما نِمشه که به کوب ، همش نون بخوریم بیییی که مُردم خاااا از بس نون خالی خوردم.ای قضیه گوشت خوردن همه ما ، تو ای اوضاع گرانیا، کم کم مشه مثل داستان تام و جِری.که یه تیکه گوشت قرمز که دستشان می آمد. تو خانواده نوبتی، مِگِرفتن یه لیس مِزدن گوشتو ، باز مِدادن به یکی دیگه . که فقط مزه شه ببینن . ما هم الآن به همو حد رسیدیم و باید همو کار و بکنیم . وگرنه از عُده خرج گوشت، برنمیای که... بخوای بگیری.ایَم روزگار شد، ایَم شد زندگی . تُف به ای گرانی، لعنت به ای جیب همیشه خالیه ما مردم بیچاره. که یک بار آرزو به دل ماندیم که ، ای کیسه ما پُرِ پول باشه .پولای ما آمدنش ای طوریه که باید ،مثل بچه شیر خوری،  بهانه بدی دستش. خوش ، خوش دستشو بگیری . نازه شه بکشی ،بگی بیا عمو جان بیا . اگه بیای تو ای کیسه وامانده مِبَرمت پارکا . باد سوار مُکُنمت.سَقِچ (آدامس) مِگیرم براتا. ولی بی وفا وقتی میادا، نیامده مِره . خاب بگو آرام ، آرام به کجا چنین شتابان . برکت از زندگی ها رفته.به ننه بابای ما باشه ، همش مِگن آش بخورین کم خرج تره .سبزی هم داره ، بیشتر سبزی هام از پَل های خودمانه . جون تان هم، ساق و سلامت ممانه. اَی قَرِم میاد وقتی که اینه مِگَن . انگار که به من سیر سَر مِدَن ، از بس که مِسوزم از ای قضیه. بدنمان آهن که نمتانه تولید کنه ، از بس گوشت نُمخوریم. فقط باد تولید مُکُنه ، او هم، صدقه سر نخود لوبیایی که تو آش و سوپ مُخوریمه.همونم تا چند وقته دیگه، که رد شِه ، دیگه سال تا سال ، پیدا نُمکُنیم که حبوبات یا مثلا مِجی(عدس) بخوریم .بعدش نخود و لوبیا خوردن هم مِشه آرزو.هَله هوله هم که ،تا قصد مُکُنی بخری او رَم نمتانی . طرف  چیپس که نمتانی بری از تَرسِت.نصفه بیشتر مُشَماش، باده همش.شاید بگردی داخله مُشماره یَک مُشت آیا چیپس پیدا کُنی یا نه.جانَمَرگا معلومه خوبم نَفَس دارنا .که ایجور مُشَمای چیپسه باد مُکُنن.خوشا به نَفَسِتان . بِگردم ای نایِ گلو رِه. از همینجا به بادکُن های چیپس خستَه نباشی مِگم . خدا قوت پهلوان. تن تان سلامت ، رد گم کُنای مردم.مرغا رِه باز مُکُنی که رِز رِز کنی . مِبینی مِگی :《بیییی که، جَوِر ستم》چقدر خُردی و قد پَست شده . ولی مرغاش چاقنا، چااااق.بعد ای رِه بِگم که، وقتی مِخوای خوده چاقو اینه رِز کنی. مِبینی از داخل قفسه سینه مرغ شِرررتی، آب مریزه بیرون.بعد هوش به سرت میاد که ، ای آب داخل شکم مرغ ظاهرشه سیکس پک نشان مِداده بعدش که مرغ مِمانه و اصل گوشتش مِبینی که ؟ مرغ شده اندازه یَک چِقوک.بعد یه ذره گوشت دستته مِگیره یا نِمگیره.برای هَمی از ای مرغای کوچک، سایز (مِدیوم ) بگیرینا،به نفعه تانه.هیچ آتیشم نِمگیرین که بگین پول تان، حیف شده. مرغای ( ایکس لارج ) به درد خودشان مُخوره.منظوره مَنه الآن مِفهمین ؟ حالی مِشین ؟!منظور من، همی مرغای باشگاهیه که ران چاق دارن و پاهاشانم خیلی چشم هَمَتانه مِگیره. خیلی گوشتی و صاف و صوف شدست.مدانین چیه؟ جون مِده که ای مرغا شلوار  قد نود بپوشن بیان جلوی ویترین مغازه .چه جیگری بشن ای مرغای ما. ای روغنا هم که ، روغن نیستن ها. نه غذا رِه سرخ و پخته مُکُنن . نه برامان خوبه ، هیچ خاصیتی ندارن و به درد نُمخورن خا.مِنِویسن از آفتاب گردان.اما انگار که تخم آفتاب گردانه یه بو کرده،  بعد گزاشته کنار .نمدانی ای روغنا از چیَه؟! . از سم بدتر ممانه. خام بخوریم از ای روزمان بهتره خدایی .حداقل ش اینه که، خامی فوقش شکم مانه شُل مُکُنه،  به جِرت و جِرت مندازه. چِمدانَم والا ،چی بگم.از نون سنگک هم نگم بِهِتان که،بهتره. انقدر از ایوَر اونورش مِزنن که وزنش کم شده.وقتی بر مِداریش بخوری ، مثل قاق مِمانه. خشکه ها، یعنی خشک. از بس که خمیرِشه کم وَر مِدارن ، اصلا زیره دلته نِمگیره چه برسه که سیر بُکُنَت.وقتی نونه شه زیر دندوناته ، مِخوای بجویی. یَک خِرت خِرت مُکُنه که چی . ای سوخته های نون هم فاتحه معدته مِخوانه. از بس، خشکه . وقتی مُخوری ، بعدش انگار یه تانک بالای معدت رفته پخش مِنه.انقدر که معده رو بعدش اذیت مُکُنه.دوغ های کارخانه ای هم که ، مِگیری بخوری مزه آبِ کالِ(رودخانه) مِده ، تا دوغ .اصلا مِگی مزه نداره رِتّو عه (آبکی بودن)،رِتو ست.جای میوه هم ، دستشان خالیه مِگن آب بخورین نه قند داره نه هیچ چیز دیگه، هر چی مِگی بابا جان قند میوه برای سلامتی مان خوبه. من نِمخوام در ای حد نگران سلامتی ما باشی .ولی باز حرفِ خودشانه مزنن.خُب بدبختا، همه اینارِه مدانن ها ولی ندارن که بخرن .ملتفط مشین که چی مِگم دیگه.همیشه هم بنده خدا مِگه، بیا ای کف دست اگه یَک مو مِبینی کو بِکَن.چای هم که گرانه، از مجبوری وعده های چای خوردنِمانم کم کردیم. بعد مِریم مثل گوسفند تو ای دره تپه ها ،آنُخ و آویشن جمع مُکُنیم مِریزیم تو کیسه که از همونا دَم کنیم بخوریم.آخرش هم برای با کلاس نشان دادن خودمان مِگیم . مِدانی ما شبا عادت نداریم چای بخوریم.دِلمانِه ریش ،ریش مُکُنه . ما فقط مِشینیم آخر شبا دمنوش گیاهی مُخوریم.نِمدانن که ، حال قضیه اینه که چای نداریم که بخوریم برار.وگرنه، چای که خوبَه دست و پامانِه آرام مُکُنه و مُسَکِنِ اعصابه ما ، فقط و فقط چاییَه.خلاصه ای که ، ماندیم از کدام دردمان بنالیم.از گرانی و تورم ، اعتیاد ، بی پولی و ارزش پولی پایین.غمباد گرفتیم هیچ کارم از دستمان نمی آیه. چهارساله که ای مسئولین ما دارن سر هَمی مرغ بحث مُکُنن.کی فکر مِکرد یه روزی ،مرغ بشه دغدغه و فکرِ مردم.به امید او روز زنده ایم و هنوز نفس مِکِشیم که ،ای اوضاع گرانیا و نداری های مردم حل بشه و بتانیم زندگی مانو  رو به راه کنیم ، شرمنده زن و بچه نشیم.امیدوارم که هر روز خدا،  کبک تان خروس بخوانه.و جیب تان دریای اِسکناس باشه.نسیم و آوای زندگی تان ، در جهت آرامش و خوشبختی همیشگی بوزد. نویسنده : مائده رضاییسبک نوشته: طنز عامیانه با لحجه اصیل بجنوردی#طنز #نویسندگی#لحجه بجنوردی#مشکلات اجتماعی#گرانی و تورم# پول #شرایط سخت</description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 14:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مراسم عروسی به سبک بجنوردی ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ydt6cvqmpfgc</link>
                <description>از آنجایی که، اکثر خاطرات عروسیِ فامیل و آشنایان ما، در بجنورد زادگاه مادری مان اتفاق افتاده است. یه خاطره ای هنو یادمه مِدانم الآن بگم که شاید ، از یاد بکنم.چند سال پیش، دقیق یادمه که مراسم عروسی پسر عمه ننه ام بود که ما هم دعوت کده بودن و رفتیم قلعه طایفه مادری مان . او روز عروسی انقدر همه خندیدن و مسخره بازی مِکردن که از خنده زیاد مِخواستن پاش پاش بشنا.به یادمه که، همی رسیدیم در دروازه شان، همه مردا داشتن شش قرصه مرقصیدن . عاشقا*(خواننده ها)،مِزَدن و اینام مرقصیدن.ینی به حدی، اینا بالا و پایین مپریدن . که او لحظه من با خودم مگفتم که الانه ، ای دیوارا روخ کنه بالاشان.مُرگُختن اینور . باز مرگختن اونور.رقص کرمانجی شانم ایجوریه که؛ اولش ، آهنگ آرومهَ.مثل آدم مِرَنُ مرقصن. بعد که آهنگ تند مِشه، دگه جوانا رِه جو بر مداره شان . اَی مرقصنااااا . اَی بازی مکنن که چی.تا حدی که، جانِ شان در بیاد مرقصن.آخرش هم که دیگه، گُروم گُروم آهنگ زیاد مشه . یه دفعه مبینی که، پاهاشان به هم مپیچه . او وسط شلنگ تخته مندازن . دگه اونجا نمگن که ای قسمت پَله ، جای رقصه؟ فقط مرقصن .یَک گرد و خاکی هم مُشُد آخرش.بعد یهو آخرای آهنگ مِدیدی، نفس شان بالا نمیاد .و شُرشُر دارن عرق مریزن.خلاصه ای که ،خیلی عروسی شان شاد بود و همه مراسم و گرم مِگِرفتَن. ینی خدا وکیلی از جون دلشان مایه مزاشتن تا حسابی کِیف کنن و لذت ببرن.بعد رقص مردا، نوبت به خانمای قلعه مِرِسید. همه زنا *پاجه پیراهن(لباس محلی)بَرِشان مِکردن . خوده شال سفید گل دار. خیلی قشنگ مُشدن، خیلی.کله قندا رو،هم با کاغذ کادو هایی که بیشتر اوقات دست دوم بودن و چروک ،چروک؛کادو پیچ مکردن.بِسکِویت های نارگیلی رَم خوده کارتنش مِزاشتن تو مجمه‌. بعد که همه وسایلا اِپچین مُشُد، مَجمه به او وَزمینی رو بالای کلّه شان مزاشتن و یَک قِر مدادن که چی .باید مُشُدین اینا ره مدیدین.جانه مرگا ، همه خانما و دخترا شان هم ، هیکل و قُنَر ان . دِگه ای خُنچه ها برای اونا وزنی نداشت که.موقعی که ، خانما و دخترای جوان قلعه میامدن وسط که کردی برقصن. همو لحظه پسرا هم برای خودنمایی پیش دخترا . شلوارای به قول خودشان ، لوله تفنگی برشان مکردن . به حساب خودشان او شب ، تیپ زده بودن برای دخترای قلعه.بعد مدل موهاشانم همه خروسی یا گلدانی طور بود.از ای مدلای چی مگن بهش؟!هاااا الان هوش به سرم آمد . از ای مدلای فَشَن و سِخ سِخ...یادمه موهاشانه که برای عروسی مخواستن خوشگل کنن و کاکُل بزنن. میامدن به جای ژل ، تُف مزدن تا حالت بگیره . بدبختا او موقع جوانای قلعه ره ژل شان کجا بود.جلوی دخترا یه قیافه ای مگرفتن که بیا و ببین . اصلا یه وضعی بود .وقتی آهنگه از سر مگرفتن. همه خانما درگیر رقص و *شَنگ زدن (حرکات دست رقص کرمانجی*)بودن، یه دفعه مِدیدی که یَک پسره درازِ قد بلند و ریقّو مِرفت یکم جلوتر وایمستاد که خوب ،ای دخترا رِه ببینه . بعد که مِدید کسی او رِه تحویل نمگیره، به کوب چشمک مِزد به اینا، یا برای اینکه بیشتر دلبری کنه و خودشه نشان بده که مثلا به خیال خودش بگه ، منم هستم .گه گاهی دستشو مُبرد لای مو های لخت و پر از تُف ش.بعد یه ژستی هم مگرفت انگار که کیه . مِدید نه با ای حرکتا دل هیچ کدام شانِ نمتانه به دست بیاره و آخرش از سر مجبوری مرفت از بالای بام خانه ، مادر شوهر عروس، سنگ منداخت پایین و می افتاد بالای کلّه،  ای دخترای بدبخت و اوناره اذیت مکرد.خیلی کِرم مِریختاااا . از خودش یه پسره سمچ هم بود.یادمه او شب کلی همه مِخندیدن و غلت مخوردن از شدت قهقهه . یادش بخیر.بیشتر پسرای عروسی هم یادمه او شب، دو یا سه تا از ، دکمه های بالایی یقه پیراهن شان و باز مزاشتن تا زنجیر شانِ بقیه ببینن.او موقع ها ، ای مدل تیپ زدن ، فقط مال جوانای شاخ قلعه بودا . چی فکر کردین ، کلی تو عروسی پز او استایل شانِ مدادنا.دقیقا به خاطر دارم ، که وقتی پسرا  میامدن و از کنار هر دختر مجردی که یه جورایی به دلشان چسبیده بود رد مُشُدن. مگفتن:《 هِی دختره ، عروس ننم مشی یا نه؟!》وقت بزن و برقص که مِرسید . همه درگیر این بودن که، تند تند حرکت ره برن تا از صف رقص زودتر به صاحب مجلس برسن و شاواشه رو ازش مگرفتن.چون به ترتیب تو دایره رقص، برای رقص کرمانجی مرقصیدن.تو عروسی برای شاواش ، با کلی ذوق و شوق مرقصیدی . آخرش هم یه هزاری شاواش مدادن . یا یک دستمال پارچه ای ، یا از ای شاخه گل هلی مصنوعی که همیشه گل رز قرمز بود .ولی همه خوشحال بودیم و کلی ذوق مکردیم ، برای ای شاواشا . حال دلمان خوب بودا ، او موقع ها.او شب بعد از کلی فعالیت و رقص نوبت شام خوردن رسید.وقتی با مجمه میامدن وسط سفره که نوبتی، پلو خورشتارِه بردارن . همه خودشانو مکشتن و به دست و پا می افتادن که پلورِه هنوز یخ نکرده و یه دیدی غذا کم بیاد بردارن و بزنن تو رگ. تا ناکام به خانه شان برنگردن.اگه هم غذا کم می آمد . مگرفتن آخر شام با ولع ، نون و با نوشابه مخوردن انقدرم مچسبید که چی . از صد تا پلو بهتر. از ته دیگه پلوی عروسی هم نگم براتان، اوووم چه ته دیگی بودا ،چرب و روغنی .حسابی هم برشته شده بود .طعم زندگی رو مداد اون ته دیگ.هنوز هم مزه اش، توی دهانم مانده.وقت شام خوردن عروسی که مِرسید . همی قاشق اوله که بر مداشتی تا مشغول خوردن بشی . فوری مِدیدی که یه نور زننده، صاف مخوره به مردمک چشمات.ینی همونجا مخواستم فیلم بردارو ، قورت بدما.انگار مخواست بیاد تو حلق منه فیلم برداری کنه اسکل.از هر لقمه و هر قاشقی که غذا مخوردی از نزدیکِ نزدیک ، فیلم برداری مکردن.بعدش همونجا لقمه غذا به گلوت مِماند و گیر مِکرد . از بس مجبوری، جلوی فیلم بردار ملاحظه کنی و مثل آدم بخوری ، که غذا خوردن تِه نمفهمیدی که...آخر بگو ما رِه چه به کلاس گزاشتن و با کلاس غذا خوردن، برادر من. حداقل دوربین وامانده تو مُبُردی ، اووَر خب . تیف که چقدر اعصابم سر ای قضیه به هم ریخت و داغان شد.بعد از شام ، به گمونم اخرای عروسی بود که ، همه مهمان ها حسابی بعد شام سنگین شده بودند و نِمتانِستَند راه برن.اما باید مرفتن تو حیاط برای تماشای نار انداختن آقای داماد.آقای داماد را به  پشت بام هدایت مکردن. او بیچاره هم  از او بالا ، اناره به دستش مگرفت و به پایین که یه نگاه منداخت. مِدید که ، همه فامیلا و دوستاش دارن سوت مزنن و صداش مکنن که انار و بنداز این ور، طرف مایادمه همه اقوام با هم مخواندن :《سر راه کنار برید ، دوماد می خواد نار بزنه سیب سرخ ، انار سرخ به دومن یار بزنه》یکی مِگفت :مَمَلی من اینجام . هوی برار هوامو داشته باشیا بهت گفتما ، نگی نگفتی.براکه ت*(ساقدوش داماد) منم ها. خوبی رو بدان ، ای نار و امشب بنداز برا من.خلاصه ، از هر جایی یک صدا در می آمد . داماد بیچاره هم منگ شده بودا،نمدانست کی ، چی مِگه.و کدوم طرف باید نار و پرتاب کنه.آقای داماد همو مَمَلی خودمان، ای ناره مثل زنچ تو دستش محکم گرفته بود و فشار مِداد.ینی مثل چی بگم . هااا مثل همو آرش کمانگیر ، هم چی پر قدرت ای اناره با شتاب از سمت خودش، به هوا پرتاب کرد. ینی جوری به خودش زور زد و فشار آورد که، ما گفتیم او شب ای بچه، رباط سلیمی پاره مکنه.دیگه جونم براتان بگه که، این انار یَک اوجی گرفت به هوا.که آخرش ، تُ خورد. تُ خورد و یک دفعه به سر پسر خالش محسن برخورد کرد . ای پسر خالش بنده خدا رِه ، اون موقع ها (موسِک ) صدا مکردن .طفلک یادمه چقدر از ای لقب بدش میامد . وقتی (موسک )صدا مزدنش.مثل اسپند رو آتیش مُشُدا .ها کجا بودم ، آهان یادم آمد .وقتی نار و محسن گرفت. یهو مثل مور و ملخ، جوانای قلعه آمدن و، او بیچاره فلک زده رو اِنداختن رو زمین . بعدش چسبیدن به دستاش ، شوخی شوخی نار و ازش گرفتن .خلاصه ، موفق شدن . انار و از برنده اصلی مراسم نار زنی داماد بِقاپَن.عروسی که تمام شد . مهمان های غریبه و اقوام درجه دو ،رفتن و خدا فظی کردن. بعد هم ، ما فامیلای درجه یک رفتیم داخل خانه و نشستیم ‌.مادر داماد ، یک کیسه پارچه ای در دستش بود و محکم نگهش داشته بود . که مبادا پول و کادویی های مراسم گم بشن. ساعتای دو نیمه شب بود، همه بیدار و سرحال. بعد از کلی صحبت و بگو بخند ، مادر داماد ، خوده داماد ، چند تا سرسفید قلعه نشستن تا صبح پول مِشماردن.مادرداماد ، هر پولی رو که مشمارد فوری بر مداشت از وسط و مِزاشت تو کیسه ش .کیسه رو هم دور گردنش انداخته بود . که خیالش تخت باشَه.آخرش هم که، مبلغ پولو و کادویی ها ره جمع مزدن . مادر داماد مگفت که پول و هدایا مال طرف داماده .کمرم شل شد ، از بس کار کردم . خرج مراسمِ ما دادیم ، با هزار تا دلیل پولاره جا مِکرد تو یقه پیراهنش، همه ره ورمِداشت برای خودش . کیسه ش هم مِداد به عروسش مُگُفت اول زندگی شاید لازمش بشه .البته کادو ، ظرف و ظروف هم مِدادن . مثلا قوری چینی ، یک دست لیوان یا بشقاب های گُل گُلی ،پشتی های ترکمنی،  پارچ پلاستیکی .‌.. اینا همش و مدادن به عروس و برای پاتختی عروس تو خانه مچیدن. اینم از مراسمای ما بجنوردی ها . البته (به سبک قلعه هایمان).خواستم ای خاطرات و لحظات شیرین عروسی او دوره مانه ،براتان مرور کنم تا دل شمام شاد شه.ما بجنوردی ها ، مراسم های عروسی مان خیلی شاد ، همراه با رقص و پایکوبی خصوصا (رقص کرمانجی).از لحاظ مالی که بخوام بگم ،چه داشته باشیم چه نداشته باشیم. دلمان خوشه و قلب مان پاکه پاک (کینه و بخل و غرور ) به ذات مان نیستش . ینی جراَت ورود به قلب ما ره ندارن . همیشه خدا هم، تو عروسی فک و فامیلامان ، هوای همو داریم و کنار هم خوش مِگذرانیم.لحظات تان شاد ، کامتان شیرین ، زندگی بر وفق مراد همه شما .کوچیک شما یک بجنوردی.نویسنده : مائده رضاییداستان کوتاه با لحجه اصیل بجنوردی سبک نوشته : عامیانه#داستان کوتاه #عروسی #کرمانج##لحجه بجنوردی # سبک عامیانه # لغات #خاطرات </description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 22:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر ای پشت و پناه من</title>
                <link>https://virgool.io/@maydhr475/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-xihir9qnioq2</link>
                <description>پدر ... (پ) آن ، پشت و پناه زندگیه من است.(د) آن ،در آغوشش، آرام گرفتن است .( ر ) آن، روشنایی  قلب من است.می گویند :《 روزی که ، برای اولین بار ، پا به این دنیای  بی نهایت ها گزاشتم 》.  بعد از تولدم ، مرا در آغوش گرم تو جای دادند . چقدر ، آرام گرفته بوده ام ! گویی ، که این نوزاد را ، درون گهواره ای که با پنبه های لطیف و نرم پوشانده شده، قرار داده اند . که چنین شیرین و آرام به خواب رفته است . و صورت کودکانه اش ، نغمه خواب های شیرین و شکلاتی . و رویایی دل نشین را می دهد .از اطرافیان شنیده ام : که ، لبخند های مختصر و کوتاهه من در خواب را ، خیلی دوست می داشتی و با دیدن آن چهره همراه با لبخند ریز بچگی هایم ، برق در چشم هایت می افتاده . و به قول مادرم، اشک شوق در چشمانت حلقه میزد.آنها می گویند :《 بوی تنت ، مرا مست خود کرده بود. و به جز آغوش تو ، هیچ آغوشی ، مرا به این حد از آرامش نمی رسانده.》انگار ، وقتی دستان مرا در دستان خودت گزاشته بودی. لطافت دست های من، برای تو ؛ یاد آور گلبرگ های خوشبو و مخملی گل های ارکیده بوده است. همه این خاطرات را ، مادر برایم بازگو می کند .ای کاش، بودی ! و دست هایت را ، بر روی شانه های ظریف و دخترانه ام می گزاشتی ! و همه این خاطرات را ، از زبان خودت می شنیدم و از صدایت لذت می بردم.آرزوی یک بار، از نزدیک دیدنت برایم چون سراب،  بوده و است .دوست داشتم ، برای یک بار هم که شده حامی گر زندگی ام،  زنده بود و من می توانستم،  با خیالی آسوده به تو تکیه کنم.حیف که نیستی و هرگز بر نمی گردی...آخ ، که چقدر این حس داشتنت را ، که هرگز تجربه اش نکردم از نظرم شیرین و ناب می آید، چون عسل .پشت و پناهم؛پدر عزیزتر از جانم.اگر چه ، هیچ وقت نبودی. تا گیسوانم را به دستان مهربانت بسپارم که آنها را شانه بزنی.اگر چه، در کنارم نبودی. تا دستان کوچکم را درون دستانت قرار بدهی و قدم به قدم، مرا همراهی کنی.نمی دانی؛ در آن لحظه قدم های کوتاه من، چقدر انتظار نگاه های پرشور و ذوق تو را می کشیدند.نبودی . روزی را که، با آه و حسرتی بزرگ در دلم بدون حضور پدرم سر سفره عقد &quot;بله&quot; را گفتم و شدم، عروس خانواده ای دیگر. آن روز انگار در دلم، خاک حسرت و پوچی پاشیده بودند . خیلی تنها بودم ،خیلی . احساس می کردم در آن لحظه، هیچ تکیه گاهی ندارم حس تنهایی و حسرت آن روز من به گونه ای بود که انگار،  من تنهای تنها در یک کویر شنی پهناور که تا چشم کار می کند برهوت است و بوته های خاردار گم شده ام و هرگز پیدا نمی شوم .و در آن کویر، نه خبری از شتر است و نه خبری از کاروان و آدمی .کاش می شدی .  در لباس عروس مرا می دیدی و در آغوشم می گرفتی، و یک دل سیر در آغوش گرم و پر مهرت اشک می ریختم.و در آخر، با بوسه ای بر روی پیشانی نو عروس ، برایم آرزوی خوشبختی می کردی و مرا، به شریک زندگی ام می سپاردی.اما گردش چرخ فلک این روزگار نخواست و نشد، تا در این روز های قشنگ مرا همراهی کنی .من تنها از تو یک شخصیت خیالی در ذهنم ساخته ام زمانی که دلم از این زمانه و آدم هایش می گیرد . از شدت تنهایی چنان بغضی گلویم را می فشارد که انگار ،انباری از باروت در گلویم است و می خواهد مرا منفجر کند.  در آن لحظه فقط دلم هوای تو را می کند . فقط می خواهم پدر داشته باشم و صدای نفس هایش را بشنوم.گاهی ، می خواهم فقط یک رد پا از تو ، به روی ساحل ماسه ای دریا بیفتد . و من نیز ، از پشت سرت پابرهنه ، به روی ساحل، رد پای تو را دنبال کنم و همراهت باشم . در نهایت ببینم مقصدت کجاست ؟! تا من نیز ، همراه تو ، به هر ناکجا آبادی بیایم . نمی دانم چرا به این اندازه عجول بودی؟!تا خواستم رد پای پدرم را پیدا کنم تو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم با عجله رفتی و مرا تنها گزاشتی . نماندی و زیر قولت زدی. چون به مادر قول ماندن داده بودی و قرار بود همدم ما باشی . مرد هیچ وقت زیر قولش نمی زند . اما تقدیر و سرنوشت به من می گوید ،گلایه نکن . گاهی برخی از، صفحات قصه زندگی ات، به گونه ای نوشته می شود که به میل ما انسان ها نیست . اما حکمتی دارد که من به آن آگاه نیستم ، کاش زودتر حکمتش را ببینم .تا بار این کیسه نداشته ها و حسرت های نعمتی چون پدر، از روی دوشم کم شود.وقتی ،به قاب عکست خیره می شوم . انگار تصویری زنده است .لبخندت ، تمام اتفاق های درون قاب عکس، حتی رنگ های ترکیبی آن، همه و همه ،دست به دست هم داده اند تا صورت زیبایت را به بهترین شکل ، به تصویر بکشند.  مادر، با پیراهنی که از تو درون بغچه قدیمی اش به یادگار نگه داشته است . نوستالژی و خاطرات قدیمی مربوط به تو را برایم زنده می کند . وقتی این پیراهن آبی فیروزه ای تو را در دستم گرفتم.برای اولین بار، عطر تنت را استشمام کردم . پیراهنت بوی زندگی را می دهد . وقتی آن را در آغوشم می گیرم و به خواب می روم ، انگار امنیت دارم و در آن لحظه ،دنیا از آن من است . چنان آرامش و آسایشی از آن می گیرم ، که هیچ کس در این دنیا نمی تواند آن ، حس فوق العاده قشنگ را  به من بدهد عطر تنت برای من ، بهترین عطر دنیاست ، پدر.آن قدر بوی آن پیراهنت، برایم آشنا و مطلوب بود. که احساس می کردم در همان لحظه ، سرم را روی سینه ات گزاشتم و  صورتت را نوازش می کنم .از صمیم قلبم بوی تن پدرم را استشمام می کردم.دوست دارم . گه گاهی ، به خوابی عمیق فرو بروم و تو را در خواب ببینم . گفت و گو کنیم ، با هم بخندیم ، دلبری های پدر و دختری ، دلداری دادن هایت ، راه و روش نشانم بدهی و با پند ها و نصایحت ، چراغی شوی در مسیر زندگی ام ... و من نیز ، دیگر از آن خواب شیرین و رویایی بیدار نشوم. خوابی بی پایان که هر دقیقه اش پر از اتفاق های با تو بودن باشد .امید قلبم ، می خواهم ساعت شنی زندگی ام در اختیار خودم باشد ، و زمان به عقب برگردد. می خواهم، فقط برای یک ثانیه ببینمت و چند ساعتی را در دنیای واقعی با تو بگذرانم و بی خیال هر غم و غصه  و دغدغه این روزگار شوم . بچسبم به پدرم و با دنیای جدید پدر داشتن آشنا شوم . قطعا مانند تمشک ، طعم شیرین و لذیذی دارد .خواستم به پدری که هیچ وقت ندیدمش ولی انگار همیشه در قلبم جای دارد بگویم :《 از عمق قلبم ، با تمام وجودم دوستت دارم . پناه من هستی و همیشه خواهی ماند.》نویسنده : مائده رضایی دل نوشته : پدر ای پشت و پناه من#دل نوشته. # پدر #پشت و پناه#نوستالژی#نویسندگی </description>
                <category>Maede. rezaii</category>
                <author>Maede. rezaii</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 18:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>