<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maysam bajvar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maysambajvar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:40:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1762074/avatar/whxUtU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maysam bajvar</title>
            <link>https://virgool.io/@maysambajvar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Coda2021</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/coda2021-djyykmgwppdi</link>
                <description>#یادداشت_فیلم چند خطی درباره فیلم کُداCoda 2021 ✴️دغدغه فیلم بسیار شریف و دوست داشتنی ست. روبی تنها عضو شنوای خانواده چهار نفره‌شان است. پدر و مادرو برادرش کر و لال هستند. از همان کودکی مسئولیت ترجمه و ارتباط بین خانواده و مردم بر شانه‌های روبی بوده. ✅حالا ما در برهه‌ای از زندگی روبی با او روبرو می شویم که در اوج نوجوانی ست. مفهوم خانواده که همواره با عشق و همراهی برایش معنا پیدا می کرد حالا حس می کند باید بین آنها و آینده یکی را انتخاب کند. کل فیلم ماجرای کنار آمدن روبی و خانواده اش است با شرایط جدیدی که در آن روبی دیگر آن کودک و نوجوان قبلی نیست. ❇️در مسیر فیلم همه چیز شبیه زندگی ست. اغراق زیادی نیست اگر هست در میزان عشق بین پدر و مادر روبی ست! که آنهم قابل باور است بس که این مرد و زن شیرین بازی می کنند. ✳️به نظرم دیدن این فیلم برای نوجوانانی که در دوراهی قرار دارند بسیار مفید باشد چون می تواند درک متفاوتی از خانواده و نوع حضور در کنار آنها را به مخاطب بدهد. ❎فیلم در ارائه عشق نوجوانانه هم اگزجره رفتار نمی‌کند. همه چیز به اندازه است به خصوص پرش‌های ارتفاع در آب رودخانه که سمبلی از گذشتن‌ از سدهای ذهنی و باورهای ساده‌انگارانه‌ی نوجوانانه است. ❇️طنزی ظریف در تمام فیلم جاری ست که حتی لحظات غمبار هم لب‌های ما را گشاده نگه می‌دارد. حس خوب جاری بودن زندگی در این فیلم چیزی ست که من را تا آخر پای آن نشاند. ✴️یکی از دوست‌داشتنی‌ترین صحنه‌ها جایی ست که روبی موقع خواندن، رو به خانواده‌اش از زبان اشاره هم استفاده می‌کند. آن چند دقیقه را از دست ندهید... ✍#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 17:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این آلزایمر ترسناک...</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-ygwl88udvndm</link>
                <description>یادداشت فیلم Still alice 2014The father 2020اگر از من بخواهید دو فیلم ترسناک به شما معرفی کنم. قطعا این دو فیلم را معرفی خواهم کرد. ترس به چه معنا؟ حسی بنیادین که هر وقت بقای انسان به خطر می‌افتد، دست به کار می‌شود. بقای چه؟ زندگی انسان. زندگی؟ به نظرم به طور دقیق‌تر: درک و حس زندگی.آلزایمر مثل ویروسی به جانت می‌افتد و اندک اندک درکت از زندگی، حتی درکت از موجودیتت به عنوان انسان را از تو می‌گیرد. زمانی موقعیتی اجتماعی داشتی؟ دیگر نداری. هویت فردی مستقل و خود ساخته؟ از تو گرفته می‌شود. خاطرات؟ پراکنده و در هم و گاه جعلی و برساخته‌ی ذهنی که به سرعت به سمت نابودی و اضمحلال می رود. تحلیل؟ نه اندک اندک حتی از امور ساده زندگی باز می‌مانی. انسانیت؟ تو دیگر فرقی با یک درخت نمی‌کنی یا به جایی می رسی که کمتر از یک حیوان خانگی اطرافیانت را حس و درک کنی. بی‌رحمانه ست؟ درست است گفتن اینها بی رحمانه ست اگر کسی در آستانه آلزایمر باشد و اینها را بخواند شاید بد و بیراه بگوید. اگر خانواده کسی دچار آلزایمر شده باشد شاید با خشم این یادداشت را نیمه کاره رها کند اما اینها چیزی از بی رحمی‌اش کم نمی کند. بی رحمی این کلمات را نمی گویم، بی رحمی زندگی را می گویم. پدربزرگ من هم دچار همین تبدیل تدریجی شد؛ مردی با آن همه شور و شعور. تمام مراحلی که آنتونی هاپکینز توی فیلم پدر طی کرده را سپری کرد. چه عجیب که با نام خودش توی فیلم حضور داشت؛ آنتونی.فیلم آلیس ریتمی لطیف‌تر داشت. از دقیقه سی تقریبا هر ده دقیقه یک بار بغضم می گرفت. کارگردان هوشمندانه لابلای اوج صحنه‌های غمبار فرودهایی هم گذاشته بود تا مخاطب، از فشار حسیِ اندوه لبریز نشود. مدام اشک تا لبه پلک می‌آمد و برمی‌گشت. از بازی درخشان جولیان مور و کریستن استوارت نباید گذشت مادر و دختری که با چالش‌هایشان تا صحنه‌ پایانی فیلم، مخاطب را کنار خود نگه می‌دارند.اما ویژگی قالب فیلم پدر، هراسی ست که آلزایمر به مرور در جان فرد آلزایمری می‌اندازد. این هراس در فیلم آلیس به صورتی تپنده به جان مخاطب می افتد که در فیلم پدر به بلوغ می رسد. هراسی نظام‌دار که جانِ کاراکتر فیلم را می‌خورد تو انگاری جان توی مخاطب را. در فیلم پدر، اتفاق‌ها از دید راوی نامعتبرِ ذهن یک آلزایمری ارائه می شود. و ما مدام قاطیِ تو در توی ماجراها می‌شویم. ماجراهایی که نمی‌دانیم چقدر واقعی و چقدر ساخته ذهن آنتونی ست. من این دو فیلم خوش‌ساخت را در دو روز متوالی دیدم. هر دو فیلم دقایقی بی قرارم می کرد و مجبورم می کرد که از آن فاصله بگیرم. بعد از پایان هر دو فیلم ناخودآگاه به سمت تحرک و پویایی کشیده شدم به سمت لمس حس زندگی، به سمت فرار از حس تنها ماندگی... هنر چه نعمتی ست؛ چه نعمت بزرگی برای انتقال معنا، برای کمک به انسان در درک پدیده‌ها، در درکِ دنیای دیگران... زنده باد هنر... زنده باد هنر سینما...پایان✍️میثم باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 09:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت فیلم اخرین تانگو در پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-mkipln7ybufj</link>
                <description>#یادداشت_فیلم آخرین تانگو در پاریساثر برناردو برتولوچیاین فیلم به لحاظ حاشیه‌های ماجرای مارلون براندو و ماریا اشنایدر بارها بر سر زبان‌ها افتاده است. همچنین مثل بسیاری دیگر از کارهای برتولوچی صحنه‌های تنانه‌‌ای دارد، که اگر از این مدل فیلم خوشتان نمی‌آید بهتر است به سراغش نروید. اما یادداشت من به هیچکدام از این دلایل نیست. آنچه که این فیلم را برای من جذاب کرده مفهوم ارتباط است. جالب اینکه حتی همان حاشیه‌ی خبرساز که ماریا اشنایدر مطرح کرد و برتولوچی تلویحا پذیرفت هم باز به حریم ارتباط انسانی مرتبط است. فیلم مفهوم ارتباط را در خط‌های مختلف دنبال می‌کند. ارتباط مرد قهرمان فیلم با همسر مرده‌اش و ماجراهای ناتمام رابطه‌شان. ارتباط مرد با مادرزنش. ارتباط مرد با معشوق همسرِ مُرده‌اش. (ارتباط زن مُرده با معشوقش هم عجیب و قابل تامل بود. اتاق خوابش با آن مرد را مشابه اتاقش با همسرش کرده بود و حتی لباس‌ خانه‌ی معشوقش را هم شبیه لباس همسرش انتخاب می‌کرد!) ارتباط زن قهرمان فیلم با نامزدش. ارتباطش با مادرش. ارتباط عجیب و جالبش با پدرش. ارتباطش با محتوای روابط زناشویی و چالش‌های پیشروی آن. و مهم‌ترین ارتباطی که فیلم دنبالش می‌کند و به واسطه‌ی آن به چالش‌های روابط عاطفی در زمانه‌ی خود می‌پردازد؛ ارتباط عجیب زن و مرد قهرمان فیلم است. آنها به طور اتفاقی در اتاق هتل همدیگر را می‌بینند، به هم وصل می‌شوند و این دیدارها دنباله‌دار می‌شود منتهی با شرط عجیب مرد؛ عنوان نکردن اسم و فامیل و اشاره نکردن به زندگی‌شان بیرون آن اتاق.ابتدا این رفتار مرد به نوعی پس‌زدنِ تمام نقاب‌هایی به نظر می‌رسد که جامعه بر صورت آن دو زده است. اما به مرور همین بی‌نقابی خود تبدیل به نقاب تازه‌ای می‌شود که ایجاد سردرگمی می‌کند تا جایی که هر دوی آنها را مجبور می‌کند که از آن اتاق پا فراتر بگذارند؛ هر کدام به شیوه‌‌ی خود!از این منظر نوع تعامل مرد و زن نیز قابل تامل است. به نظرم از این منظر این فیلم ارزش یک بار دیدن دارد. چرا که در پایان ما را وادار می‌کند که فکر کنیم و همچنان درگیر تفکر درباره ماهیت ارتباط در عصر خودمان باشیم...پایان#میثم_</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 04 Mar 2025 22:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Paris, Texas 1984</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/paris-texas-1984-m9lncjacu3vv</link>
                <description>#یادداشت_فیلمParis, Texas 1984فیلمی از #ویم_وندرس کارگردان آلمانی ست. شاید به طور خلاصه بتوان گفت فیلم در حال شرح و تبیین تنهایی ست. از آن فیلم‌هاست که کارگردان سر صبر و حوصله دو ساعت و نیم زمان می‌خواهد تا یک روایت خطی و بدون پیچیدگی عجیب‌غریبی را پیش ببرد. فیلم از نمای باز یک صحرا شروع می‌شود. دوربین پشت صخره ها حرکت می کند. رنگ زیبای خاک و آسمان و آهنگی که پیشتر شروع شده حال و هوایی شبیه فیلم‌های گنگستری دارد. دوربین از صخره آخر که عبور می‌کند، آن دورتر مردی را در حرکت می بینیم. بعد نمای نزدیکی از یک عقاب که بر صخره ای می نشیند. بعد نمای نزدیک مرد که از دبه‌ای ته مانده آبش را می‌خورد و به عقاب نگاهی آمیخته‌ی ترس و بی‌تفاوتی می کند مثل کابوی‌های فیلم‌های وسترن؟! شاید!دوباره راه می افتد و از دوربین دور می‌شود... فیلم به گنگسترها هیچ ربطی ندارد اما به دوئل مرد(تراویس) با خودش و گذشته‌اش مرتبط است. دوئلی که ما کل فیلم را باید با طمانینه شاهد آن باشیم تا سرانجام بفهمیم این مرد چرا به بیابان پناه برد؟ و چه تصمیمی برای آینده دارد؟ روال خطی فیلم شاید حوالی دقایق هشتاد_نود کمی خسته کننده شود اما جلوتر که برویم روایت تراویس از گذشته‌ای که کل فیلم منتظر آن بودیم عطش ما را تا حد زیادی برطرف می‌کند‌. کارگردان بدون ساخت کنش و واکنش‌های اغراق شده جلوی دوربین، چهل دقیقه پایانی ما را همراه خود می کشاند... دنیای ساخته‌ی ویم وندرس دنیای قابل احترامی ست. دوربین او جاهایی قرار می‌گیرد که روان و ساده زندگی را روایت کند. زندگی‌ای که ما خود درآن حضور داریم و شاید یکی از آدم‌های دور و برمان همین تروایس باشد... پایان#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 18:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی در حوالی زندگی و فیلم In the mood for love 2000</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-in-the-mood-for-love-2000-adhbj8rq59n7</link>
                <description>🌱#روزنگاریصبح جمعه که چه عرض کنم تقریبا دم ظهر بود. دیر از خواب بیدار شده بودیم. تخم‌مرغی برداشتم. شکستم و در تابه با روغن داغ انداختم. اما همه ماجرا به همین سادگی نبود. باید دوباره روایتش کنم‌.دینگ... دینگ جیلیز ویلیز‌...دَنگ... دَنگاین صداها چه چیزی در ذهن بیدار می‌کند؟ البته این ها کلماتی معادل ست برای صداهایی که من شنیدم و شاید خیلی گویا نباشد باید از نو صحنه را تعریف کنم.تابه را که روی گاز روشن گذاشتم. روغن را که ریختم و کمی داغ شد، تخم مرغ را دوبار به کناره تابه زدم تا ترک بردارد. صدای ضربه تخم مرغ به تابه در گوشم طنین انداخت. بعد در همین حین که ذهنم هنوز توی طنین صدای برخورد تخم مرغ و تابه مانده بود صدای ریختن تخم مرغ روی روغن‌ها و جلز و ولز شدیدشان به ذهنم هجوم آورد‌. عجب صداهایی! با همین صداها می توان با کمترین کلمه یک محتوا ساخت. می‌توان یک صحنه را در ذهن مخاطب چید. برایم جذاب شد. گفتم باید این صدا را ضبط کنم. در یخچال را باز کردم که یک تخم مرغ دیگر بردارم. حتی صدای در یخچال هم متفاوت به گوشم آمد. گوشی را گذاشتم روی پیشخان کنار گاز و ضبط صوت را روشن کردم و دوباره همان روال را تکرار کردم. صدای برخورد تخم مرغ به تابه برایم زیبا و گوشنواز بود. تصویر روبرویم تابه گلبهی که سفید و زردِ تخم‌مرغ در حال جلز ولز خوردن در آن بود. زیبا بود. این دقت اول روزم از کجا امده بود. توی ذهنم گشتم یادم آمد که مشغول دیدن فیلم &quot;در حال و هوای عشق&quot;* هستم. از دیروز هر زمان خالی‌ای که گیر آورده‌ام ده دقیقه یک ربع از فیلم را دیده ام. قاب‌بندی، نماها، رنگ‌ها، فضاها و توجه‌های کارگردان در فیلم آنقدر حواسم را درگیر می کند که نمی توانم دقیق نشوم. هنوز فیلم را به نصفه نرسانده ام. زیر زبان فکر و احساسم مزه مزه اش می‌کنم. در یکی از صحنه‌ها زنی که قهرمان فیلم است دارد از پله پایین می آید. همین نمای ساده را کارگردان با توجه ویژه‌اش در ذهنم‌ ماندگار کرده. زن وقتی به پاگرد می‌رسد دستش را به لبه دیوار می‌گیرد. دوربین همانجاست و دست زن را از نمای نزدیک نشان می‌دهد که حلقه‌ای طلایی در انگشت حلقه‌اش است. انگشتان لحظه‌ای دیوار را لمس می‌کنند و بعد به دیوار کشیده می‌شوند و از کادر محو می‌شوند. همین. زیبایی توی نگاه این هنرمند موج می‌زند. باید بروم کارهای دیگرش را هم پیدا کنم ببینم چه فیلم‌های دیگری ساخته آن‌ها را هم ببینم. در صحنه دیگری کارکتر مرد فیلم، فکرش به شدت مشغول است. او را در اتاق کارش می بینیم که مشغول کار است. نور و حال و هوای اتاق اینطور به ما می فهماند که دیروقت است. او سیگاری هم گیرانده. دوربین چه کار می‌کند؟ بالای سر مرد که دودها در حال رقص هستند قاب‌بندی می‌شود. رقص دود بر بالای سر مرد، آیا همان فکر و خیالات و تشویش درونی او نیست که اینگونه زیبا تصویر می شود؟ گاهی یک نگاه زیبا، می‌تواند زیبایی را تکثیر کند؛ چه در حین گفتگو چه حین دیدن یک فیلم یا شنیدن یک موزیک یا دیدن یک نقاشی یا اصلا مشاهده‌ی زیبایی در زندگی دیگران. این فیلم با چنین حساسیت‌ها و زیبایی‌های بصری و دقت ویژه‌ی کارگردانش، به من و حواسم گوشزد کرد که زیبایی‌ها به وفور و گسترده اطرافمان جاری ست فقط کافی ست دروازه‌های ورود حواس را باز نگه داریم...پایان✍#میثم_باجور @mah_dar_a🌙*In the mood for love 2000</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 15:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت درباره رمان زوال کلنل</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%84%D9%86%D9%84-qcvcjutp36my</link>
                <description>#یادداشت درباره رمان زوال کلنل&quot;زوال کلنل&quot; رمانی از #محمود_دولت‌آبادی که هنوز داخل کشور اجازه نشر نگرفته و تنها نسخه در دسترس آن، ترجمه شده از زبان آلمانی به فارسی ست. بعد از خواندن آن متوجه شدم که ترجمه بوده و  گویا خود دولت‌آبادی راضی به چاپ و انتشار ترجمه فارسی آن نبوده است.اولین نکته‌ای که در این رمان توجهم را جلب کرد انتخاب دو راوی ست که تودرتو روایت را پیش می‌برند. راوی سوم شخص و راوی اول شخص که تا جایی از داستان این راوی خود کلنل است. اما از جایی که شرح شکنجه ها و رنج‌های فرزندش امیر روایت می شود‌ اول شخص به امیر منتقل می شود. بعدتر در بخش‌هایی کلنل و امیر آنچنان قاطی می شوند و بر هم تا می خورند که ما به شک می افتیم راوی امیر است یا کلنل؟ دیالوگ امیر بود یا کلنل؟ این چند صدایی در روایت، هوشمندانه و  در رساندن حال و هوا و رنج‌هایی که در داستان شناور است، گویا بوده و به پیشبرد داستان به خوبی کمک کرده است.فارغ از این هوشمندی در انتخاب راوی که تا حوالی صفحه صد مزه‌ش را زیر دندان حس کردم، داستان به شدت کند پیش می رود. این جایی ست که فرم و محتوا بر هم منطبق شده‌اند.خط اصلی زمان حال، روایتِ رفتنِ شبانه‌ی کلنل همراه دو سرباز برای تحویل گرفتن جنازه دخترش است که به جرمی سیاسی اعدام شده است‌. لابلای همین رفتنِ شبانه با فلش‌بک‌های مدام و مداوم روبرو می شویم. ادامه‌ی همان شب که تا بامدادش کلنل در تب و تاب دفن دخترش است باید قبل از ظهرِ روز بعد برای تشییع پسرش که در جنگ شهید شده حاضر شود. در همین مسیر با فلش‌بک‌های متعدد، درباره گذشته سیاسی زندگی او و پسران و دخترانش و سرنوشت همسرش اطلاعاتی به دست می‌آوریم. همچنین درباره تابلوی کلنلی که بر دیوار است صفحات پایانی روایت متوجه می‌شویم عکس خود کلنل نیست که عکس کلنل محمد تقی ست. البته این واگشایی گره از هویت کلنلِ داخل قاب، در صفحات پایانی توی ذوق زننده بود. به نظرم اگر زودتر گفته می شد نه تنها به روایت ضربه نمی زد که فضای داستان را قابل درک‌تر می‌کرد.این رمان اولین داستانی بود که از محمود دولت آبادی خوانده ام. ضمن تحسین او در پرداخت فضای سنگین و تلخی که بر داستان حاکم است و انطباق درست فرم و محتوا، به نظرم می شد داستان بسیار کوتاه‌تر شود. به نظرم زهری که مورد نظر نویسنده است از یک جایی به بعد دیگر کارا نیست. از حوالی صفحه ۱۶۰ به بعد داستان را فقط می خواندم که تمامش کنم. من متوجه بودم که نویسنده عامدانه جوری روایت می کند و جوری فرم روایت را چیده که آن سیاهی و تلخی و کُندی خنجروارِ دوران سیاسی مدنظرش را نشان دهد اما از یک جایی به بعد انگار این چاقو هم دیگر کارا نبود.همانطور که در اکثر نقد و نظرها گفته‌اند پیداست که این رمان، اثری نمادین ست. کلنل، خانه‌اش و فرزندانش و آن بازجوی حاضر در کل داستان؛ خضرجاوید و تابلوی کلنل محمدتقی همه و همه می‌توانند نمادهایی باشند که وضعیت حاکم بر کشور را شبیه‌سازی می‌کنند. با این احوال به نظرم از آنجا که استوانه‌های بقای هر جامعه‌ای نویسندگان آن هستند، دولت و حکومت باید به تحلیل دولت‌آبادی از وضع موجود نگاهی دوستانه داشته باشد چرا که یک منتقد سفیدکار بهتر است از دوستی سیاه‌باز... اما افسوس که سیستم فرهنگی ما همیشه خواب‌آلود و ناهشیار است و چوب این ناهشیاری را باید نویسنده‌ها بخورند.تمام✍️ #میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 13:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم کتاب‌خوان</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-xgocfhd8izuf</link>
                <description>🔸🔸🔸#معرفی_فیلم: کتاب خوان ۲۰۰۸ | The Reader 2008کارگردان: استیون دالدریبازیگران: کیت وینسلت، ریف فاینز، داوید کروس🌍محصول: آمریکا، آلمان⭐امتیاز: 7,6 IMDBاین فیلم رو هفته پیش دیدم و لذت بردم از دیدنش. بازی کیت وینسلت در این فیلم درخشان بود به نظرم. برای علاقمندان به فیلم‌های عاشقانه، همچنین فیلم‌ با محتوای جنگ جهانی، فیلم جالبی باید باشه.به نظرم فیلم سه پارت داره:پارت اول: ماجرای عشق پسری نوجوان با زنی میانسالپارت دوم: محاکات درونی پسر در بازشناسی زن در دوران بعد از جنگ جهانی و محاکمه نازی‌هاپارت سوم: رجعت به درون انسانیِ شخصیت‌های فیلمدر تمام این مسیر، میل زن به اینکه براش کتاب بخونن، حلقه ارتباط پارت‌های فیلم و درونمایه‌ی کاراکتر زن هست که ارزش تامل داره. فیلم به مرور ما رو به نقطه‌ای می‌رسونه که باید تصمیم بگیریم کاراکتری رو که همه سیاه می‌بینن ما هم سیاه ببینیم و ازش متنفر شیم یا دنبال نشانه‌هایی برای تبرئه‌اش بگردیم. به نظرم ارزش یک بار دیدن داره...⛔️البته فیلم در بخش‌هایی‌ش صحنه‌هایی برهنه یا حاوی رابطه تنانه داره که شاید همه خوششون نیاد.✍#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 16:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم روبان سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-rcmuzjxtfa1t</link>
                <description>🎥معرفی فیلمThe White Ribbon 2009روبان سفیدفیلمی استعاری و نمادین از میشاییل هانکه. فیلمی با دو ساعت و نیم زمان که سر صبر داستانش را پیش می‌برد. داستانی که در آن قرار است روستایی کوچک نمادی از کل شهر و کشور و همانطور که راوی اول فیلم می‌گوید حتی روشن کننده دلیل شروع جنگ باشد...فیلم دارای خرده روایت‌های درخشانی ست‌. پدر کشیش که علیرغم دعاهایی که درباره بخشش می‌خواند خودش بسیار سنگدل است. پزشکی که قرار است معتمد باشد اما حتی به حریم فرزند خود رحم ندارد. و اربابی که در خانه و برای زن خود ارزنی ارزش ندارد. اینها همه در حال ساخت دنیای داستانی هستند که قهرمانان یا حداقل آینده‌داران آن کودکان روستا هستند. کودکانی که در پایان فیلم از خود می‌پرسیم آیا همه‌ی آن کارها کار این جقله‌ها بود؟ کودکانی که هر نوع آسیبی دیده‌اند از تحقیر پدر که موقع دعا دخترش را مجبور می کند رو به دیوار بایستد از چوب خوردن جلوی برادرخواهرهای کوچکتر از تجاوز به دست پدراز بستن دستان پسرنوجوان به تخت تا به بدنش دست نکشد و خودارضایی نکنداز روبان بستن به بازو و گیسو...اما یک ویژگی منحصر به فرد دوربین هانکه آنجاست که او شما را با تصاویر خشونت چندان روبرو نمی کند اما در پایان فیلم اثر آن را روی خود حس می‌کنید. اثر خشونتی که فیلم راوی آن است. خشونتی که زیر پوست زندگی جریان دارد و آدم‌های داستان یا از آن‌ آسیب خورده اند یا خودشان توالی دهنده‌ی چرخه‌اش بوده‌اند. دیدن چنین فیلمی حوصله می خواهد. شاید زمان‌هایی که نماهای باز از دشت و گندمزار و برف و روستا می‌دهد، فهمیده که شعله‌ی اعصاب مخاطب سرکشیده و نیاز به تمدد اعصاب دارد. آرزو داشتم آن نماها را رنگی ببینم؛ نمای باز گندمزار، نمای باز زمین برفی... عجب نماهایی و چه توقف‌هایی روی این نماها. نمای باز مزرعه کلم هم قطعا دیدنی بود اگر رنگی می‌دیدمش... همین سیاه و سفید بودن فیلم خودش نشانی از هرمان در دنیای این فیلم است. رفتن رنگ از سرزمینی که مردمانش چنین با کودکانشان بی‌رحم‌ند‌. سرانجام چنین سرزمینی جز خشونتِ جنگ و ویرانی نخواهد بود...#میثم_باجور @mah_dar_a</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 14:03:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم پیله و پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-qgw3akvxefrs</link>
                <description>🎥| #معرفی_فیلم پیله و پروانهیا لباس غواصی و پروانه ۲۰۰۷The diving bell and... Le Scaphandre et le Papillon‏⭐️| امتیاز IMDB : ‏8.0 از 10کارگردان: Julian Schnabelفیلم قابل احترامِ پیله و پروانه، داستان واقعی ژان دومینیک بابی ست؛ سردبیر نشریه ال، که دچار سکته مغزی می‌شود و ...ویژگی منحصر به فرد این فیلم، زاویه دید آن است. راوی محوری فیلم خود ژان‌دو ست و ما صحنه‌ها را از نظرگاه او می بینیم. به مرور روای سوم شخص هم وارد ماجرا می‌شود و بعضی صحنه‌ها از زاویه‌ای دیگر هم نشان داده می‌شود‌. همین انتخاب درست زاویه دید بار اصلی فیلم را بر دوش گرفته و کمک به ساخت حس و حال فیلم کرده است. فضاسازی هم به شدت متاثر از همین انتخاب است. شاید بتوان به طور خلاصه گفت فیلم حاوی رنج زنده بودن است؛ رنج زندگی. رنجی که در نهایت شیرین است. باید با ژان‌دو در فیلم همراه شویم تا خودمان را محک بزنیم که آیا ما هم مثل اون چنین توانی داریم که در شرایطی مشابه او زندگی را بپذیریم و در آن شناور شویم حتی وقتی لباس سنگین غواصی به تن‌مان کرده‌اند و توان جابجایی نداریم...من در حین دیدن فیلم چند بار کم آوردم و فیلم را متوقف کردم و دوری زدم و دوباره پای فیلم نشستم. به نظرم بهتر است در دوره‌ی خُلقِ پایین فیلم را نبینید هر چند که فیلم در مجموع در ستایش زندگی ست اما در این مسیر راوی رنج‌هاست رنج‌هایی که قطعا مخاطب رنج‌دیده را بی‌تاب  می‌کند...#میثم_باجور@mah_dar_a🌙</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 17:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک #یادداشت_فیلم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nhnsu0wprntv</link>
                <description>ممکن است این یادداشت برای زیر هجده سال مناسب نباشد🔞به پستان‌هایت نگاه می‌کنم  دو حوض پر آب  که ماهیان در آن ولوله می‌کنند؛ دو دریای در مشک که تشنگان برای آن  هلهله می‌کنند.دیروز بود یا پریروز فیلم مادرید ۱۹۸۷ محصول سال ۲۰۱۱ را دیدم. فیلم در اسپانیای آن سال‌ها می‌گذرد. یادم نیست نام بازیگر نقش اول مرد چه بود. نام بازیگر نقش اول زن هم؟ حتی یادت نیست صحنه‌های اول فیلم چه لباسی تن بازیگر نقش اول زن بود؟  فقط پیراهن آبی‌اش یادم مانده. چیز دیگری هم پوشیده بود؟ آن پیرمرد پرحرف چه؟ فقط پیراهن مردانه رسمی‌اش یادم است. رنگش هم فراموش کرده‌ام شاید کرمی‌‌. اصلا اینها چه اهمیتی دارد وقتی بیش از دوسوم فیلم این دو بازیگر، لخت روبروی دوربین می‌چرخیدند؟نه، نه! نقطه سرخط:  با یک فیلم اروتیک طرف نیستیم. کل صحنه‌ی جنسی فیلم شاید دو سه دقیقه بود. باقی فیلم در گفتگو و جدال این دو آدم می‌گذشت. البته که وقتی چند دقیقه متوالی بدنی عریان را نگاه کنی انگار لباسی به تن آن بدن است و دیگر توجه خاصی جلب نمی‌کند.اما کارگردان یک کار هوشمندانه کرده تا علاوه بر کشش گفتگوها مخاطب را مشتاق و تشنه‌ی تن هم نگه دارد. او داخل حمام یک تکه حوله تعبیه کرده بود که بین پیرمرد و دختر جوان دست به دست می شد البته بیشتر دست دختر بود که گاهی پستان‌هایش را با آن می‌پوشاند و گاه دور کمرش می‌بست. با این ترفند و ایجاد حجاب، تن دوباره پوشیده می شد تا باز در صحنه‌هایی حوله کنار برود یا بیفتد. البته که عریانی‌ای هم اگر بود بالاتنه بود.اصلا سوژه فیلم چه بود؟ نگفتم؟ بس که اینها لختی‌شان را کردند توی چشم و چالم بس که این پیرمرد پرحرف چانه زد تا مخ دختر بی‌نوا را بزند.  اصل طرح داستان این بود: دختری که هنرجوی روزنامه نگاری ست برای یک درس باید گزارشی میدانی تهیه کند. او به کمک خواهرش شماره یک روزنامه‌نگار نسبتا مشهور را پیدا می‌کند و با او قرار ملاقات می‌گذارد. قرار داخل یک کافه است اما پیرمرد از دختر می‌خواهد تا به گالری دوست نقاشش بروند و بتواند از مصاحبت با دختر لذت کافی ببرد.  خب از همین‌جا با لفاظی‌های پیرمرد، مشخص است این آدم فقط دنبال لذت جسمانی ست و هر تعریفی که از دختر می‌کند صرفا برای پهن کردن دام است تا سر آخر شکارش کند همانطور که خودش هم در وراجی‌هایش این را اعتراف می‌کند. اما دختر چرا به راحتی با او می‌رود؟ شاید گمان می‌کند که پیرمرد گنجی دارد که او و تنها او می تواند کشفش کند و کمی شیطنت به بهای کشف آن گنج مجاز است.اوه! چه می‌گفتم؟ آهان! طرح داستان. بله حرف به درازا کشید. ماجرا طوری پیش می‌رود که این دو آدم توی حمام گیر می‌کنند و ادامه داستان در مسیر یافتن راهی برای خروج آنها پیش می رود. گره دیگر داستان هم که تلاش پیرمرد برای راضی کردن دختر به برقراری رابطه است! البته به نظرم گره‌گشایی‌های داستان اصلا خوب نبود. اگر من کارگردان بودم اصلا نمی‌گذاشتم داستان جوری پیش برود که دختر سرانجام راضی به این کار شود آن هم آن طور. آدم تحت فشارِ احساسِ بی‌پناهی، ابتدا به آغوش دیگری پناه می‌برد نه مگر؟ اما دختر بعد از پرحرفی‌ها و هزار جور حرف سیاسی و اجتماعی، یا درباره زوال و پیری یا حولِ دوره‌ی دیکتاتوری و هزار کوفت و زهره‌ی دیگر که از حنجره پیرمرد بیرون می‌جهید، در لحظاتی تسلیم مرد می‌شود و به سمتش می رود که انگار خودش هم انتظارش را ندارد؛ تسلیم فشارِ حبس و نیافتن ملجا و راه فرار... اگر من بودم دقیقا لحظه‌ای که این دو آدم برای مِیکینگ‌فاک! به هم نزدیک می‌شدند، صدای همسایه از راهرو را جاگذاری می‌کردم. هر دو بارها از پنجره‌ی کوچکِ حمام فریاد زده بودند اما کسی پاسخشان را نداده بود. یکشنبه بود و کسی در ساختمان نبود. من دقیقا زمانی را برای آمدن یک همسایه انتخاب می‌کردم که این دو غرق عطش و تب و تاب نزدیکی می‌شدند‌.تصور کنید دختر حوله را انداخته و به سمت پیرمرد که لبه وان نشسته می‌رود. پیرمرد بلند می شود. دختر نزدیکش می‌شود. در همین لحظه صدای همسایه شنیده می‌شود. پیرمرد بابت آبرو و شهرت متوسطش میل نداشت کار به آتش‌نشانی و اینها بکشد پس شنیدن صدای همسایه در آن لحظه باید برای او حکم سروش غیب را داشته باشد تا از طریق او به دوستش تلفن شود و او خود را برای کمک به آنها برساند. پیرمرد دست از ادامه میکینگ لاو برمی‌دارد تا برود بالای چارپایه و از پنجره، همسایه را صدا بزند. چرا که حالا خیالش راحت است که دختر به سمتش آمده و می‌تواند هر زمانی که خواست باز دختر را به کام بکشد.اما کارگردان این گره را خیلی زود باز کرد. علاوه بر بعضی دیالوگ‌ها و گفتگوها که جذاب بود، بهترین صحنه، صحنه‌ی دیدن فیلم خیالی ست. یک قابِ خالیِ نقاشی آنجاست که پیرمرد آن را به دیوار تکیه می‌دهد. دختر را توی وان کنار خود می‌نشاند تا با هم به تماشای فیلمی خیالی که او تعریف می‌کند بنشینند.ماجرای فيلم خیالی، خود می‌تواند موضوع یک یادداشت دیگر بشود. اما به نظر تنها دقایق قابل دفاع فیلم همین موقعیت می‌تواند باشد. موقعیتی خیال‌انگیز به دور از بی‌قراری جسمی و عطش جنسی که هر دو عین بچه‌های خیالپرداز کنار هم می‌نشینند و فیلم می‌بینند‌‌. اینجا دیگر مسئله عریانی یا تصاحب تن نیست، مسئله بلندپروازی روح انسان است. تبدیل جهنم آن حمام کوچک و نمور و بوگندو به یک بهشت کوچک به کمک قدرت ذهن و تخیل... اینجا همانجایی ست که عریان بودن کاراکترهای فیلم می‌تواند توجیهی فکری پیدا کند. رو بودن و عریان بودن تن و تنیدن در هم، تنها از بی‌قراری آنها کم کرد. اما بعد از رهایی از این بی‌قراری و تنشِ تن، آرامش و پرواز روح بود که تحمل زمان را برای آنها راحت کرد تا زمانی که سروش غیب همسایه فرا رسید.  می‌خواستم این یادداشت را به کتاب تک‌گویی واژن پیوند بزنم و صحبت‌ها بین این فیلم و آن کتاب در رفت و برگشت باشند اما سیر یادداشت به سمتی رفت که این یادداشت تنها یک یادداشت فیلم باقی ماند. پس در یادداشتی مجزا به آن کتاب خواهم پرداخت. پایان✍#میثم_باجور 🔆 کانون نویسندگان آماتور @amateurwriters</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 18:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاق قفلی دردسرساز</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82-%D9%82%D9%81%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2-tgjba8nfi0pv</link>
                <description>#بسپرش_به_ازکیسنجاق قفلی دردسرسازهمه چیز از یک عروسی کذایی شروع شد. کت و شلوار سفید و شق و رقم را پوشیده بودم و حسابی دلبری می‌کردم. خواستم برای صرف شیرینی و میوه بنشینم که صدای جر خوردن چیزی شنیدم. دست کشیدم به درز شلوارم سالم بود. به جلوبندی نگاه کردم بله دهان زیپم باز شده بود. آن شب آنفدر این در و آن در زدم تا بالاخره یک سنجاق قفلی پیدا کردم و سر و ته پارگی زیپ را هم آوردم. بعد از آن، یک سنجاق قفلی را آویزان جاکلیدی‌ام کردم و همیشه همراهم بود.در طول سه ماه هیچ مشکلی نه با زیپ داشتم نه سنجاق. به جز اینکه گاهی اوقات لبه‌ی تیزش از قفل بیرون می‌زد و نوک انگشتم را زخمی کرد. خب کمی درد برای حیات لازم است دیگر. اما مشکل اساسی‌ام با سنجاق همین چند روز پیش اتفاق افتاد. دقیقا یک هفته پیش از عروسی‌ام‌. سوار تاکسی شده بودم و در راه محضر بودم تا کارهای پیش از عقد را هماهنگ کنم. در راه یک خانم متشخص نشست داخل ماشین. توجهم را جلب کرد. حواسم پرت طره آویزان موهاش شده بود و پیرسینگ جذاب پره‌ی بینی‌اش که صدای نخراشیده‌ای از بیرون ماشین بلند شد: «خانم! شما بیا پایین اول من بشینم. دیرتر پیاده می‌شم آخه.» زن زیبا که با نگاه حسرت‌بار من بدرقه می‌شد، پیاده شد. و از قاب درِ تاکسی یک زن هیکلی و چاق وارد شد. همینکه نشست ماشین هم نشست کرد. شلوار کتان سفیدی پوشیده بود که کم مانده بود ران‌هایش از آن بیرون بزند. جابجا نشده بود که سرم را برگرداندم سمت پنجره. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با صدای جیغ زن از جا پریدم. _چته خانم؟ زن شاکی گفت: «اون تیزی بی صاحاب چیه توی شلوارت؟» نگاه گذرایی به آینه جلو کردم که راننده با چشم‌های گرد از آن به من خیره شده بود. صدی نود و نه کار سنجاقِ بی پدر بود. یحتمل باز هم از قفلش بیرون زده بود. شلوار سفید زن به اندازه یک نقطه کوچک سرخ شده بود و نخی از همان نقطه بیرون زده بود.  با فریاد زن به خودم آمدم: «این چی بود بی صاحاب گوشت تنمو سوزوند.» _سنجاق قفلیه خانم شلوغش نکن. یه نقطه کوچیک زخمی شدی دیگه. خسارتتو می‌دم.  _خسارت چی؟ باید بریم بیمه تعیین خسارت کنه. _بیمه چیه خانم؟ شوخیت گرفته؟ راننده از آینه پوزخندی زد و گفت:  «راست می‌گه دیگه آقا باید برید. بیمه بدنه داری؟» و زد زیر خنده _چی می‌گی عموجان ؟ نگو الان این دور برمی‌داره _هو «این» چیه؟ درست صحبت کن. هی دل دل می‌کردم زن زیبای کنار زن چاق در دفاع از من حرفی بزند اما او هم انگار نه انگار دعوا شده. لال فقط به گوشی‌اش نگاه می‌کرد. همانطور در حال چانه زدن بودیم که راننده گفت: «بفرما اینم دفتر بیمه.» و زد کنار. تابلوی یک دفتر بیمه سمت راست خیابان برق می‌زد. اخم‌آلود نگاهش کردم. گفتم: «آقا چی می‌گی من دیرمه هزار و یک کار دارم.» _حالا می‌ری. نشاط مهمتره. با نشاط به کارات می‌رسی و زد زیر خنده. زن گفت: «یالا بریم» پیاده شد. من هم پشت بندش. دم در دفتر بیمه ماندم‌. نمی‌دانستم داخل بروم چه بگویم؟ آمدم بابت خسارت سنجاق قفلی؟ همینطور در حال کلنجار با خودم بودم که زن رفت تو.  اپراتور بیمه با روی باز رو به زن گفت: «عییزم چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟» من زدم زیر خنده و گفتم: «هیچی بیمه خسارت لباس می‌خوایم» اپراتور گفت: «۶ ماه طول می‌کشه تا بتونی استفاده کنیا» من چهارچشم پرسیدم: «داریم همچین بیمه‌ای؟» اپراتور با تکان سر تایید کرد. گفتم: «برو بابا» اپراتور گفت: «خانم ایشون چه نسبتی با شما دارن؟» زن جواب داد: «گفتم که خانم خسارت زده به لباسم و بدنم.» اپراتور در آمد که: «هر چی عیزم.  خیلی بی ادبه. پس بیمه بدنه هم می‌خواین؟» _بله گفتم: «خانم؟ شما شوخیت گرفته؟» اپراتور ابرو بالا انداخت و گفت: «شوخیم کجا بود آقا؟» و رو کرد سمت زن و گفت: «پس بیمه نیستی. نگاه کن عییزم. ما برای مشتری‌های خاصمون یه ماشین زمان هم داریم.» دهان باز کردم که اعتراض کنم.  اما اپراتور گوی سبقت را از من ربود و گفت: «عییزم ایشون یه کلمه دیگه حرف بزنه دیگه هیچ کار نمی‌کنم براتون.» زن برای من ابرویی بالا انداخت و گفت: «خفه خون می‌گیری یا همین کیفمو بکنم توی حلقت؟» با دست کوبیدم روی دهنم و گفت: «خا فقط زودتر تمومش کنیم من دیرمه باید برم محضر.» اپراتور گفت: «خب عییزم می‌گفتم ماشین زمان ما همین اتاقک پشتیه. فقط بیمه مرکزی نباید بفهمه وگرنه ما از نون خوردن می‌افتیم. متوجهی عییزم؟» زن گفت: «بلی بلی حله بریم.» اپراتور به آهستگی از جا بلند شد و کمر قلمی‌اش را چرخاند به سمت اتاقک. در را باز کرد و گفت: «بفرمایید. می‌رید می‌نشینید همونجا من دکمه رو که بزنم رفتین شش ماه قبل اونجا یا خودم هستم یا همکارم. بیمه نامه رو صادر کرد شمارو دوباره برمی‌گردونه به زمان حال.» بلند شدم رفتم داخل اتاقک روی کاناپه ای که آنجا بود نشستم. زن پشت سرم آمد داخل: «پاشو آقا تو روی دسته کاناپه بشین من که نمی‌تونم روی اون پاهای نخیف تو بشینم.» و زد زیر خنده. اپراتور گفت: «حرف رمز هم اینه: اَدَ بَد‍َ بودو» گفتم: «رمز دیگه چیه دوباره مگه قرار نیست توی همین خراب شده بیفتیم؟» اپراتور بدون اینکه نگاهی به من کند رو به زن گفت: «آخه ممکنه بیمه مرکزی بخواد ما رو امتحان کنه و آدم‌ها رو از ماشین زمان خودش بندازه توی اتاقک ما» بعد پرسید «آماده اید؟» هنوز جوابی نداده دکمه را زد.  چشمم را بستم. باز که کردم باز داخل همان کابین بودیم. چراغ قرمزی هی روشن و خاموش می‌شد.  بیرون رفتیم. یک آقای سبیل کلفت نشسته بود پشت صندلی. زن گفت: «آقا شما در جریانی؟» آقا گفت: «در جریان چی عییزم؟» زن گفت: «اد بد بودو» مرد گفت: «آها حله بشینین سه سوته براتون ردیفش کنم.» من هاج و واج اطراف را نگاه می‌کردم. همان مغازه بود. ساعت هم که همان بود. واقعا برگشته بودیم شش ماه قبل؟ از شیشه مغازه مشخص بود بیرون بارندگی است. پرسیدم: «امروز چندمه؟»  یارو نگاهی به سر تا پای من کرد و رو به زن گفت: «عییزم ایشون هم با شمائه؟» زن با سر تایید کرد. مرد گفت: «ماشاالله چه به هم میآید.» و لبخندی زد.  گفتم: «آقا مگه اومدیم دفتر ازدواج؟ این بیمه ما رو بزن زودتر بریم خب. دیرمون شد.» مرد گفت: «کارتون تمومه فقط حق‌الزحمه رو باید الان بدید.» زن گفت: «آقا حساب می‌کنه.» _چرا من؟ _چون سنجاق کوفتی توی جیب تو بوده الان من کزاز بگیرم کی جوابگوئه؟  کارت پولم را دادم به مرد و بی میل رمزم را گفتم. حتی به قبض نگاه نکردم که چقدر کشیده. صدای زنگ اس‌ام اس بانک برایم آمد. ها گوشی! تاریخ گوشی را نگاه کردم. واقعا شش ماه پیش را نشان می‌داد.  گفتم: «آقا من می‌رم بیرون یه دوری بزنم» _نه آقا قدغنه _یعنی چی قدغنه؟ یه دوره دیگه. _نه آقا توی قوانین نوشته مشتری حق نداره دفتر بیمه رو ترک کنه وگرنه ماشین زمان بی ماشین زمان.  ناچار ماندم. رفتم داخل همان اتاقک نشستم تا کار تمام شد. چند دقیقه بعد زن هم آمد. دوباره نشستیم.  مرد گفت: «آماده برگشتن هستین؟» جواب نداده دکمه را زد. چشمانم را که باز کردم هنوز توی اتاقک بودیم. چراغ قرمز دوباره چشمک می‌زد. زن لباس عروسی تنش بود و من کت و شلواری تمام قد سفید.  چهارچشم گفتم: «اینا چیه کی اینا عوض شد؟» در همین حین زن اپراتور در را باز کرد. زن سر چرخاند به سمت او و با لحن سوالی گفت: « اد بد بودو؟»  اپراتور گفت: «آره عییزم بفرمایید بیرون الان دیگه کارتون تموم شده است. شما بیمه ازدواج شدین.» و لبخند مضحکی روی چهره اش نشاند‌. دویدم سمتش و گفتم: «خانم همکارتون حتما یه بیمه نامه اشتباه صادر کرده ما بیمه بدن و خسارت لباس خواسته بودیم؟» اپراتور رو به زن گفت: «عییزم ایشون حالشون خوبه؟» زن که نیشش تا بناگوش باز بود گفت: «تاب داره تاب. خودم براش تاب‌گیری می‌کنم، اد بد بودو جونم.» و انگشتش را توی هوا کنار سرش چرخاند...#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 23:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب سهم دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-mmojxzedqujn</link>
                <description>#معرفی_کتاب&quot;من کارم را به چاپخانه سپردم. یادداشتی در بطری را به دریا سپردم. چه کسی مرا خواهد خواند؟ چه کسی من را خواهد فهمید؟ چه کسی پاسخم خواهد داد؟&quot; آخرین جملات &quot;اریک امانوئل اشمیت&quot; در یادداشت‌های پایانیِ کتابِ &quot;سهم دیگری&quot;❇️دوست دارم به عنوان یکی از مخاطب‌های این اثر کمی بنویسم. نه لزوما درباره اثر. بلکه مشتاقم با خود نویسنده هم حرف بزنم، با دنیایی که در این کتاب خلق کرده است.❇️تجربه خواندن این کتاب؛ تجربه‌‌ی لذت‌بخشی بود که باعث شد بعد از مدت‌ها دوباره راندمان مطالعه‌ام در روز به بیش از چهار ساعت برسد و همچنان ولع داشته باشم بخوانم. و از هر فرصت اندک فراغتی در خانه و تاکسی و سر کار برای نه تنها خواندن کتاب که رفتن در دنیای دیگری، استفاده کنم و تازگی‌اش را حس کنم. ❇️اریک امانوئل اشمیت طوری می‌نویسد که حس‌های مخاطب به زیبایی درگیر می‌شوند. یک بار حس شنوایی، یک بار بینایی و ... نکته مهم اینکه تو در لحظه شاید متوجه نباشی که نویسنده کدام حست را مهمان دنیایش کرده اما به آن مفهومی که او می‌خواهد می‌رسی. از حس شنوایی تو را به فضای رعب‌آور جنگ می‌رساند. از حس بینایی تو را به لذت دوست داشتن نزدیک می‌کند و تو وقتی به مقصد می‌رسی از خودت نمی‌پرسی چطور به اینجا رسیدم بلکه در لذت آفرینش نویسنده غرق می‌شوی. تن می‌شویی در این آب زلالی که جاری شده، تنت را سوار خود کرده و با خود برده تا دریایی شفاف، آبی، بزرگ...❇️اریک امانوئل اشمیت! پیش‌تر اجرای بازیگران ایرانی از نمایش ملاقات‌کننده‌ات را دیده بودم. و بارها به تو آفرین گفتم. آنجا هنوز نمی‌شناختمت. فقط به حساب توصیه‌ی دوستی عزیز به دیدن آن تله‌تئاتر نشسته بودم. اوایلِ نمایش منتقدانه و بی‌صبرانه پردازش فروید را از جانب نویسنده زیر سوال می‌بردم. فروید غولی سفیدوسیاه که ما فعالان عرصه‌ی روان چه بخواهیم چه نه بخشی از هویتمان را دربرگرفته است. اما هر چه نمایش پیش‌تر رفت مقهور توانمندی‌ات در خلق شخصیت شدم و بیشتر لذت بردم از اینکه نویسنده چنین ریسکی کرده و چنین متن تمیزی نوشته از یک شب زندگی فروید که به ترک شهر وین و هجرت به آمریکا منجر می‌شود. و به این بهانه افکار و دنیای فروید را شخم زده است.❇️بیشتر برایت کف زدم وقتی در همین رمان &quot;سهم دیگری&quot; باز هم یقه‌ی فروید را گرفتی و نشاندی‌اش تا آدولف.ه به دامان او پناه ببرد. ابتدا این چینش را باور نکردم. رفتم و سن و سال فروید و هیتلر را بررسی کردم. دیدم درست در همان حدودِ نوزده سالگی هیتلر، دوران بالندگی و حوالی پنجاه سالگی فروید است. هیچ چیز را روی هوا نچیده بودی. و هر کاراکتر تاریخی‌ای را هم که وارد کرده‌ای به قدر نیاز داستان بوده و خودت را از وسوسه‌ی پرگویی مصون کرده‌ای.❇️در پایان این یادداشت کوتاه دلی، یک چیز دیگر هم بگویم. همه کتاب یک طرف، یادداشت‌های تو اریک ِ نویسنده، در پایان کتاب سمتی دیگر. خواندن حال و روز توی نویسنده در روزهای نوشتن رمان از همان آغاز تا پایان، برایم به غایت لذت‌بخش و آموزنده بود. دوست دارم همه‌ی کسانی که دوستشان دارم این کتاب را بخوانند تا تلاش یک نویسنده‌ را برای تبیین این مفهوم که شر، ذاتیِ هیچ انسانی نیست، درک کنند. اینکه حتی هیتلر با تمام وجوه شری که برای او تراشیده‌اند یک انسان معمولی بوده که در گذار زندگی و انتخاب‌ها و اتفاق‌ها به سمتی پیش رفته که جز دالان سیاه پایان و مرگ در دخمه ای با شلیک مرگ به سمت خود نبوده است. ❇️اشمیت با تصویر دو هیتلر، یکی آدولف.ه که در مدرسه عالی هنر قبول می‌شود و دیگری هيتلری که رد می‌شود در مسیر پانصد صفحه‌ای رمان، عرق می‌ریزد و جان می‌دهد تا بتواند این ایده‌ی ذهنی‌اش را گسترش دهد که انسان صرفا یک انسان است نه شر مطلق نه خیر مطلق. دست مریزاد اریک! پایان#میثم_باجور@mah_dar_a? </description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 09:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#یادداشت_فیلم No hard feelings</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-no-hard-feelings-c8ojom9rp0e4</link>
                <description>?#یادداشت_فیلم No hard feelings❇️&quot;ازم دلخور نباش&quot; فیلمی در ژانر sex comedy ست. تعریف این ژانر به طور خلاصه این می‌شود: &quot;کمدی جنسی، کمدی اروتیک یا به طور کلی کمدی جنسی ژانری است که در آن کمدی با انگیزه موقعیت‌های جنسی و روابط عاشقانه ایجاد می‌شود.&quot;✅شاید این تعریفی بسیار کلی باشد اما همین بیانِ ژانرِ فیلم، بسنده است برای مخاطب تا تکلیفش را با فیلم و دیدن یا ندیدن ِ آن بداند. اولین بار که تبلیغ این فیلم را در کانالی دیدم گمان کردم از این مدل آثار تینیجری ست و از کنارش گذشتم. اما بعدتر سکانسی جذاب از فیلم  دیدم که وسوسه‌ام کرد سراغش بروم. ❎&quot;ازم دلخور نشو&quot; یک فیلم متوسط است که حول محور عشق می‌چرخد. بهتر است بگوییم حول محور دوست داشته شدن! دقیقا آنجایی که آدم‌ها احساس می‌کنند دوست داشتنی هستند حتی برای یک نفر، قدرتی پیدا می‌کنند که می‌توانند کارهایی انجام دهند که تا آن روز از آن می‌ترسیدند یا از آن گریزان بودند. این خود عشق یا دوست داشتن است که این جرات را به انسان می‌دهد؟ به نظر نگارنده نه. پلی بین آن حس دوست داشتن و دو آدمِ دو طرف رابطه هست که اگر برقرار نشود اثر جادویی آن هم خنثی می‌شود.✳️اینکه بدانیم می‌توانیم دوست‌داشتنی باشیم اینکه حس کنیم واقعا کسی من را با تمام آنچه هستم دوست دارد. اینکه درک کنیم قابلیت این را داریم که دیگری یا دیگرانی ما را دوست داشته باشند.و در کنار آن بلد باشیم این حس اطمینان را به طرف بدهیم که او هم دوست داشتنی ست و باعث دویدن خون زیر پوستش شویم.البته این روال طبق قانونی نانوشته و دلی پیش می‌رود. هر رابطه‌ای به چنین تلنگری نمی‌رسد. ❎فیلم با دستمایه قرار دادن پسر تازه‌جوانی پیش می‌رود که تمام زندگی‌اش در سیطره‌ی والدینش است. حالا آنها می‌خواهند طوری صحنه سازی کنند تا پرسی ۱۹ ساله در موقعیتی قرار بگیرد که از باکره‌بودن رها شود تا در دانشگاه روابط اجتماعی بهتری داشته باشد و ...❇️از همینجا مدی دختر ۳۲ ساله‌ی سرکشِ بازنده‌ی پول‌لازم وارد ماجرا می‌شود. اما همه‌ی فیلم این نیست. قصه باید طوری پیش برود تا دو قهرمان ما دوست داشتن و دوست داشته شدن واقعی را هم درک کنند. تِم فیلم شبیه سریال‌های عشقیِ معمولی ست؛ جاذبه اولیه، جدایی بر اثر رو شدن یک حقیقت، ایجاد فاصله و در آخر تحول؛ سپس اتصالِ دوباره، البته این بار صادقانه.  ✴️اما به نظرم ساخت ساده و بی‌آلایش و تاکید بی‌جا نکردن بر عریانی و اروتیک‌نکردنِ فضا، از این فیلم چیزی ساخته که ارزش یک بار دیدن دارد. به خصوص بعد از دیدن یک فیلم سنگین و عمیق، توصیه می‌کنم دیدن فیلم ملو، عاطفی، سبک و گاهی لج‌درآرِ &quot;ازم دلخور نشو&quot; را از قلم نیندازید.تمام✍#میثم_باجور ? کانون نویسندگان آماتور?@amateurwriters</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 13:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-tplimr6brmkc</link>
                <description>???#دلنوشته #سوگنویس✅️هفده سال گذشته است با خودم فکر می‌کنم زمان چقدر بی‌‌رگ است که می‌تواند این حجم از نبودن را تاب بیاورد.هر لحظه‌ی این زندگی زمینی، عزیزی یا عزیزانی از دست می‌روند و چشم بر هم زدنی سال‌ها از رفتنشان می‌گذرد. زمان اگر آنطور که فیلم اینتراستلار می‌گوید اینقدر نسبی باشد پس می‌توان وارد بُعدی شد که با گذشته، مثل امروز روبرو شوی؟ می‌شود دوباره روبروی پدر دو زانو نشست و شانه‌هایش را بوسید وقتی که غم و خشم آنقدر به او فشار آورده که تپش‌های قلبش پره‌ی پیراهن را می‌لرزاند؟✅️یادم است یک بار یک شبی یک اتفاقی افتاده بود که پدر را خیلی عصبانی کرده بود. اما پدر مگو بود؛ به سختی حرف می‌زد. میثمِ تازه پشت لب سبز شده، میثمِ تازه به درک جدیدی از پدر_فرزندی رسیده، میثمی که زنِ درونش را به واسطه‌ی عشق کشف کرده بود و تازه یاد گرفته بود گاهی باید احساسات را بروز داد با خودش کلنجار می‌رفت که برود پیش بابا یا نه. ساعت کشید به یازده و نیم، دوازده شب. همه رفتند برای خواب، پدر هم. یک لحظه دیدم مادر درِ سالن را باز کرد و رفت دستشویی‌. فرصت را غنیمت دیدم پریدم توی هال. تاریک بود اما سفیدی تیشرت بابا زیر نور مهتابی که از شیشه‌ی درِ حیاط پشتی می‌تابید، کاملا توی چشم بود. رفتم بالای سر بابا. نمی‌دانستم چه بگویم. گفتم &quot;بابا خوبی؟&quot;گفت: &quot;حل می‌شه پسر برو بخواب.&quot; خواستم بلند شوم و بروم اما صدایی درونم نهیب زد: &quot;همین؟ کل جَنَمَت همین بود؟ الان اثر گذاشتی رو بابا؟ آرومش کردی؟ آفرین!&quot;✅️مانده بودم. زمانِ بی‌رگ اما اهل ماندن نبود. سریع تو را زیر پا می‌گذاشت و له می‌کرد زیر فشاری که می‌آورد. خم شدم روی پیشانی پدر. بوسیدمش و دست گذاشتم روی شانه‌‌ی چپش. تپش‌های شدید قلبش را که از پره‌ی پیراهن دیدم یک بوسه هم کاشتم روی قلبش. از اتاق که بیرون آمدم از خودم راضی بودم. با خودم فکر می‌کردم کاری که باید را کرده‌ام. حالا بعد از گذشت سال‌ها هنوز نمی‌دانم چه قدر اثربخش بودم اما وقتی با کوچک‌ترین محبت و یا همدلی فرزندم ذوق می‌کنم، با خودم می‌گویم شاید آن شب من هم در دل پدر جوانه‌ای کاشتم. ✅️زمان اگر درواز‌ه‌ای داشت و می‌شد به گذشته برگشت چه دوست می‌داشتم یک بار دیگر پدرم را ببینم با او اختلاط کنم. شوخی‌هایی که دو مرد با هم می‌کنند با هم بکنیم. جک بگوییم. دیگر با او بحث جدی نمی‌کردم. هر چند چالش با او لذت‌بخش بود اما دوست نداشتم دیگر با این عقایدم که مفت نمی‌ارزند ناراحتش کنم. فقط از شادی می‌گفتم و لذت می‌بردم از کنار او بودن. حاضر بودم دوباره بروم توی باغچه و صبح تا شب دستیاری‌اش را بکنم برای کاشتن خیار و گوجه و کدو و فلفل.✅️صدها بار دیگر زمینِ محوطه‌ی بوگندوی مرغ‌ها را بشورم. هزار بار دیگر بنشینم پای بساط سیر و هزار هزار کیلو سیر پوست بکنم برای ترشی یا زیتون بشکنم برای آماده کردن زیتون خوش طعم خانگی. همه اینها با همه سختی‌ای که در دنیای نوجوانی داشت اما حالا که فکر می‌کنم می‌ارزید به بودن کنار پدر.✅️ای کاش زمان اینقدر بی‌رگ نبود که هفده سال بگذرد اما انگار همین دیروز بوده که زنعمو پاهای پدر را جفت کرد و نخ بست بین دو شست پا و منِ متعجب خیره شده بودم به بابای خوابیده روی تشکی که وسط هال پهن شده بود. &quot;بابا چرا روی تختش نیست؟ چرا آوردینش پایین؟&quot;&quot;زندگیه همینه دیگه میثم جان...&quot;و میثم جان پرتاب شد به هفده سال بعد با داغی که او را هنوز به همان روزِ هجده تیر چسبانده... میخکوب کرده‌‌‌...بی پایان#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 18:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت فیلم The Before Trilogy</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-before-trilogy-pcwhsmpoirvs</link>
                <description>???#یادداشت_فیلم The Before Trilogy#معرفی_فیلم❇️گاهی در خلال نوشتن داستان، شاید احساس کنیم زاویه دید دست ما را بسته ست. شاید زاویه درستی را انتخاب نکرده‌ایم. شاید هم از امکانات زاویه‌ای که انتخاب کرده‌ایم، درست استفاده نمی‌کنیم. دیروز در حال ديدن فیلم &quot;پیش از طلوع&quot; بودم. در یکی از صحنه‌ها به نظرم کارگردان/نویسنده با همین مسئله‌ی زاویه‌دید روبرو شده و خلاقانه موقعیتی خلق کرده که ما وارد زاویه‌ی دید دختر و سپس پسر می‌شویم.✅فیلم این‌طور پیش می‌رود: دختر و پسری که حوالی ظهر اتفاقی در قطار با هم آشنا شده‌اند و حالا با هم سر میز شام نشسته‌‌اند. ما نیاز داریم کمی وارد دنیای هر کدام از دو کاراکتر شویم تا بیشتر متوجه احساساتشان نسبت به هم شویم؛ ترس و شوق‌هایشان برای این رابطه.  اینجاست که کاراکتر دختر؛ سلین یک بازی جذاب شروع می‌کند. اون دستش را به حالت گوشی تلفن کنار گوشش می‌گیرد و رینگ رینگ می‌کند. به جسی می‌گوید:&quot;دارم زنگ می‌زنم به دوستم که توی پاریس منتظرمه.&quot;بعد از چند رینگ به جسی می‌گوید: &quot;گوشی را بردار دیگه!&quot;جسی هیجان زده دستش را کنار گوشش تلفن می‌کند. ❇️از این لحظه ما وارد ذهن سلین می‌شویم و او درباره حسش به جسی و دنیای درونی‌اش می‌گوید که زاویه دید اجازه نمی‌داد از آن مطلع شویم. جسی هم در نقش دوست سلین چیزهایی می‌گوید و سوالاتی از او می‌پرسد. به همین ترتیب تلفن سلین که تمام می‌شود از جسی می‌خواهد که به دوست صمیمی‌اش زنگ بزند و ما از ترس‌ها و شوق‌های اولیه جسی از شروع رابطه تا الان آگاه می‌شویم. ✅این ماجرا هم یک تکنیک جالب برای سرگرم کردن مخاطب و جذابیتِ افزوده برای این دوستی چندساعته است، هم به نظر می‌رسد تلاش خلاقانه‌ی یک نویسنده برای ورود به ذهن کاراکتر‌ها ست.❇️فارغ از این، این سه‌گانه‌ی دیالوگ‌محور، دیدنی و به همان میزان گوش‌دادنی ست:پیش از طلوعپیش از غروبپیش از نیمه‌شب*1️⃣در فیلم اول، سلین و جسی، اتفاقی با هم آشنا می‌شوند و تا صبح فردا وقت دارند که با هم باشند. گفتگوهای دو نفر درباره عشق و زندگی، ریلی ست که ما را با فیلم و با خیابان‌های شهر همراه می‌کند... 2️⃣در فیلم دوم، انگار با تمام شدن فیلم تازه در ذهنِ منِ مخاطب ماجرا شروع شد. فیلم بسیار خوب، اشتیاق را به تصویر می‌کشد. بدون کوچکترین تصویر جسمانی‌ای یا حتی تصویری از یک بوسه چه زیبا اشتیاق را می‌رساند.3️⃣در فیلم سوم، این دو نفر زندگی مشترک را با هم تجربه کرده‌اند. ما با چالش‌های زندگی مشترک و شرط تداوم عشق و دوست‌داشتن در مرداب زندگی مشترک روبرو می‌شویم آنهم در قالب گفتگوهای آن‌ها با دوستانشان و بخش اصلی فیلم که باز گفتگو و جدل‌های دو قهرمان فیلم است.✴️بهتر است خودتان پای این سه فیلم بنشینید. هر چه بگویم از ارزش‌شان کم کرده‌ام..._*Before Sunrise 1995Before sunset 2004Before midnight 2013✍#میثم_باجور ? کانون نویسندگان آماتور?@amateurwriters</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 18:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-nc2jdqhr0ytr</link>
                <description>گاهی فقط باید نوشت بی هیچ باید و اما و اگری. فقط می‌نویسی تا حس لحظه‌ات را ثبت کنی تا عمق چاه سیاهی که در دنیای درونت حفر شده را در لحظاتی که درکش کرده‌ای بنویسی تا از خاطرت نرود. گاهی نیاز است بنویسی تا حسی که شاخک‌های عاطفی‌ات را تکان داده و قلبت را پس از مدت‌ها لرزانده جایی ثبت شود و یادت نرود.گاهی می‌نویسی که یادت بماند عزیزی که مدت‌ها به خوابت نیامده بود به خوابت آمده و تو را از غمباد گرفتن و نشستن در تنهایی و تاریکی باز داشته و به ضرب و زور هل داده به سمت روشنایی. گاهی فقط برای دلت می‌نویسی برای اینکه اگر شرمنده‌اش هستی یا سرت روبرویش بالاست، جایی ثبت کرده باشی چون انسان بی‌نهایت فراموش‌کار است در ثبت لحظه‌ها و احساسات...</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 13:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عریان اغواپوش</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B4-v3bbck09wrrn</link>
                <description>۱سال سوم دانشگاه بودیم. در حیاط دانشگاه علوم پایه پیرامون زیباترین شعرها صحبت می‌کردیم. یکی از دوستان بسیار متعصبانه شاملو را بهترین شاعر و شعرهایش را زیباترین شعرها می‌دانست و هر اما و اگر را توهین به مقام شامخ او می‌دانست. استدلال او؟ چون شاملو به هنرمندانه‌ترین وجه ممکن جسمانیت زن را وارد شعر امروز کرده است. کمی که بحث پیش رفت بحث به زیباترین موجود روی زمین رسید! یکی گفت غزال یکی گفت چیتا و این لابلا آن دوست شاملوپرست گفت «فقط زن». چشم‌هایمان سوال شد؟ گفت «زن دیگه زن زیباترین موجود روی زمینه. شما می‌تونی زیباتر از اون پیدا کنی؟» و شروع کرد به توصیف اندام و جوارح زن و تناسب زیبا و زیبایی لایزال او.آن روز گذشت. روز خاصی هم نبود یک بحث معمولی مثل همه بحث‌های دیگر. اکثر بحث‌ها را فراموش کرده‌ام اما هنوز که هنوز است آن روز از یادم نرفته است.۲در بین تمام بانوانی که همکلاسی‌مان بودند یک نفر بود که به سبب پوشش متفاوتش در دانشگاه توجه اکثر پسرها و حتی دخترها را جلب می‌کرد. چکمه‌های بلند، پالتو و شلوار چرم و چسبان، از چهره و نوع آرایشش هم که نگویم. چنین تیپی عموما به سختی از نگهبانی می‌گذشت. اما اغواگری چیزی فراتر از پوشش است. مجموعه‌ای از ویژگی‌هاست که اغواگر را از هر گیت و دروازه‌ای به راحتی عبور می‌دهد.  ۳پنجمین یا ششمین سالِ تنفس در فضای دانشگاه بود. هر روزی که کلاس داشتیم سنگینی یک نگاه را روی خودم حس می‌کردم. عموما وسط کلاس برمی‌گشت و چند دقیقه خیره نگاهم می‌کرد و برمی‌گشت. یک بار با او چشم در چشم شدم. آن خیرگی نگاهش را فراموش نمی‌کنم. برای عادی‌سازی لبخندی زد و سرش را برگرداند.  آن نگاه هیچگاه از ذهنم پاک نمی‌شود. زنی میانسال که چشم‌هایی معمولی داشت و آرایش غلیظی نمی‌کرد. اما آن نگاه مردافکن بود. بعدتر که آشنا شدیم می‌گفت آن رفتارها ناشی از احساس شدید عشقی درونی بوده است. اما چرا حالا که به آن فکر می‌کنم حس می‌کنم آن نگاه اغواگر بوده. شبیه دامی پهن شده برای آهویی گرسنه، شبیه دامنی که نه خیلی پایین ست نه خیلی بالا رفته، به اندازه‌ای ست که کنجکاوی کودکانه‌ات را برانگیزد!۴چرا تمام سه بخش قبل که برای رسیدن به این بخش نوشته شده از لابلای خاطرات دانشگاه است؟! شاید به این دلیل که ایستگاه تاکسی محل کارم دقیقا کنار ایستگاه دانشگاه ست و تداعی کنندهٔ آن روزها. شاید به واسطه دیدن هر روزهٔ دانشجوها هنوز خودم را در آن فضا حس می‌کنم! دیر کرده بودم. عجله داشتم. خیابان هم شلوغ بود. پهلویِ حدود ده دوازده مسافر دیگر کنار جاده ایستاده بودم. دقیقا از روبروی من از آن سوی خیابان دختری آمد به سمتم و رد شد. ثانیه‌ای نگاهم به او گیر کرد. اندام کشیده‌ای داشت. بارانی بلندی پوشیده بود و شلوار لی و تاپی تیره‌رنگ که بدنش را به زیبایی می‌نمایاند. به گمانم نیم‌بوت به پا داشت. و چهره‌اش؛ نمی‌توانست زیبایی‌اش را زیر ابر غرور پنهان کند. آدامسی می‌جوید و نمی‌جوید. دستانش در جیب پالتو بود و نبود. سریع راه می‌رفت و نمی‌رفت. و ردی از خودش در ذهن به جا می‌گذاشت و نمی‌گذاشت. آیا او یک اغواگر بود؟ هر چه بود تمام این خاطرات با دیدن او زنده شد. با دیدن او کلمات در ذهنم دور هم چرخیدند تا به این عنوان رسیدم: عریان اغواپوش!۵با نگارش بخش چهارم برایم سوال شد که اساسا اغوا چیست؟  به دنبال این سوال به جستجو پرداختم.برای معنای لغوی آن، دهخدا اینطور جوابم را داد:«اغوا.   [اِ](از ع، اِمص) مأخوذ از تازی. گمراهی. ضلالت. گمراه کردگی. اضلال. فریب. وسوسه. پند و نصیحت بد. برانگیختگی و تحریک و تحریض بر کارهای بد.» اما این چند خط راضی‌ام نمی‌کرد. بیشتر دنبال گشتم. چند مطلب و مقاله را گذرا خواندم تا از دو سه‌تایشان به کتاب «اغوا» اثر «ژان بودیار» هدایت شدم. شاید این کتاب عطیهٔ امروز کائنات به من باشد! تا از زیبایی یک زن به کتاب اندیشنمدی برسم که سال ۲۰۰۷ از این دنیا رفته اما تفکر او هنوز در قالب کلمات زنده است. هنوز کتاب را کامل نخوانده‌ام ولی این بند از آن باید جالب باشد چرا که می‌تواند حسن‌ختامی بر این یادداشت باشد:«اما اغوا چگونه و با چه ابزاری نشانه‌ها را در سطح نمود به بازی می‌گیرد؟ آینه. تمامی آنچه را که آینه برای اغوا کردن ما در اختیار دارد از خود ما می‌گیرد. اغوا برای نابودی هرساختاری از نشانه‌های خود آن ساختار بهره می‌گیرد. آینه هرگز ابژه‌ای شفاف‌نما نیست، هرگز ژرفایی به درون خود نمی‌گشاید بلکه سطحی نمادین است که ما خود را در آن چون‌دیگری باز می‌یابیم. آینه از تصویر خود ما برای اغوای خود ما بهره می‌برد. از این‌رو اغوا همچون آینه با انعکاس جذابیت‌های حقیقی و طبیعی اغواشونده در سطح نمودش او را افسون می‌کند.» پایان✍#میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 08:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یادداشت شخصی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cosznc3pr4n1</link>
                <description>۱گفت: &quot;دقت کردی حروفِ واژه‌ی دختر و درخت یکی‌یه؟&quot;امروز روز درختکاری بود‌. با دوستی گفتگو می‌کردم. راست می‌گفت؛ نه تنها حروف که ذات درخت و دختر یکی ست.  او _که یک دختر بود_ با لبخندِ انتهای جمله‌اش تلویحا اشاره به همین داشت؛ با لبخندی که انتهای جمله‌اش را به آن مزین کرده بود.چه درخت چه دختر هر دو از درون نشاطی دارند که ستودنی ست. هر دو روحی شبیه به هم دارند؛ به اطراف هوای تازه می‌دهند و زایا هستند. ۲به اولین مواجهه‌ام با یک دختر فکر می کنم. شاید اولین دختری که به واسطه‌ی وجود او جهان برایم معنایی تازه گرفت خواهر کوچک‌ترم بود. تاریخ می‌گوید دو سال و چهار ماهه بودم که خواهرم آمد. با آمدن او این پسربچه باید معنای زندگی را دوباره برای خود پردازش می‌کرد. انصافا کمی زود بود، نبود؟ باید می‌پذیرفتم که دیگر نامبروانِ جمع من نیستم و توجه برادر و خواهر بزرگتر و پدر و مادرم معطوف به من نیست. چرا که حالا من هم باید با آنها  همراه می‌شدم تا به کسی دیگر تمرکز کنم؛ دختر کوچولوی نازی که آمده و دل همه را برده بود. این قطعا اولین مواجهه‌ی جدی من با یک دختر بوده مواجهه‌ای که جهان و زیستم را دگرگون کرد و به من یاد داد که خودمحوری را باید زودتر از همسالانم کنار بگذارم و برای بقا یاد بگیرم که سازش‌پذیرتر باشم؛ ویژگی مشترک اکثر فرزندان سوم خانواده‌ها...البته این دوران خیلی زود به نفع من برگشت. تمرکز دختری که توجه همه به او بود به سمت این برادرش بود و هر کار که می‌کردم او بلاانقطاع تکرار می‌کرد. من پادشاه لشکری بزرگ بودم که دنبالم می‌دوید. یادم است بارها از تقلیدهایش حرص می‌خوردم و جوش می‌زدم اما او با نشاط و سخاوتِ درون‌زایی که پایان نداشت باز دنبالم می‌کرد و هر بار مرید این مراد بی‌دستار می‌شد...۳دومین مواجهه‌ی جدی‌ام با دختر، حدود نُه سالگی‌ام بود. باز هم باید جهان‌بینی‌ کودکانه‌ام احاطه می‌شد، تحت فشار قرار می‌گرفت و این من بودم که باید پوسته‌های مدور روانم را از شرحه شرحه‌شدن محافظت می‌کردم.همسایه‌ای داشتیم که مُلا بود و دخترش فاطمه هم‌سن و هم‌بازی‌ام. ما هر روز فارغ‌بالانه با هم بازی می‌کردیم و لذت بود که می‌بردیم. دنبال هم می دویدیم و باد را مهمان ریه‌های پرنفس‌مان می‌کردیم. می پریدیم و اندام کودکانه‌مان را به نگاه یکدیگر می‌سپردیم. در چشم‌های سیاه هم لبخند می‌کاشتیم و هیچ از جاذبه‌های تنانه نمی‌دانستیم. در هپروت خود خوش بودیم. تا یک روز پدرش زیر بلوکمان صدایم کرد. گفت: &quot;آقا میثم شما و فاطمه دیگه بزرگ شدین بهتره با هم بازی نکنین. شما بازی‌های پسرونه کنی ایشونم بازی‌های دخترونه&quot;من؛ پسرک خجالتی هپروتیِ جمع و جور مثل یک بز نگاهش می‌کردم با همان مقدار حجب و سوالی که در نگاه یک بز پیدا می‌کنی! برای تفهیم من ادامه داد:&quot;بهتره با هم دست ندین به هم دست نزنین...&quot;من احساس می‌کردم گناه‌کارترین پسربچه‌ی روی زمین هستم. در تاریکی لایزال به من نور تابانده‌اند و سعی در تفهیم گناهم دارند. به راستی گناهم چه بود؟۴عرق شرم بود که بر پیشانی‌ام جاری می‌شد. مگر چه کار کرده بودم که برادرم به من گفته بود: &quot;بهتره با سارا دیگه اینجوری بازی نکنی ممکنه زنعمو ناراحت شه.&quot; زبانم بند آمده بود و پر از سؤال بودم. مگر ما چه طور بازی می‌کردیم که بازیمان بد بود؟ اینکه در هم می‌لولیدیم و توی سر و کله هم می‌زدیم بد بود؟ درک من از جنس مخالف: صفر! من فقط از لبخند سارا هنگام قلقلک دادنش لذت می بردم از تار تار شدن موهای چتری‌اش و ریسه رفتنش. از اینکه توی دست و بال هم برویم و همدیگر را بعد از دویدن توی تِلار آبیِ خانه و فرار از اتاق‌های تو در تو شکار کنیم و احساس پیروزی در بازیِ &quot;بگیر بگیر&quot; بِهِمان دست بدهد. اینها زنعمو را ناراحت می‌کرد؟ یا زاده‌ی ذهن ناراحت برادرم بود؟ زنعمو که مدام می‌خندید. پس زنعمو ناراحت نمی شد اما بذر عدم اطمینان و دوری‌گزینی در منِ هشت‌نُه ساله کاشته شده و برای هر مداوایی دیر بود. تصویری که از دختر برایم ساخته می‌شد کاردستیِ مردهای سانسورچیِ اطرافم بود.۵سکانس بعدی روی سرامیک‌های براق و سُرسُریِ حرم امام می‌گذرد. لابلای هوایی که خنده‌های من و دخترِ پسرعموی پدرم اکسیژن به اکسیژنش را می‌شکافت. در لحظه لحظه‌ی روزی که در دنیای دوازده ساله‌‌ام برای اولین بار اراده کردم تصمیمی نو بگیرم و مواجهه‌ام را با دخترِ روبرو نه بر پایه‌ی کناره‌گیری و دوری و خجالت که بر صمیمیت بنا کنم.توی حرم امام بزرگترها راه می رفتند و ما قسمتی از حرم مشغول عیش‌مان بودیم. اون پاچیکو می‌نشست، من دستانم را در دستانش می‌تنیدم و او را روی زمین سُر می‌دادم. گونه‌های زیبای کک‌مکی‌اش سرخ می‌شد و قهقه‌ی خنده‌هاش هوا را پر می‌کرد. بعد من چشم‌بسته می‌نشستم و او مرا روی سرامیک سُر می‌داد. بابانوئل بودم که وسط ابرها مشغول پرواز با سورتمه‌ام بودم.۶همه‌ی بچه‌ها زود با من دوست می‌شوند و همه‌شان را دوست دارم اما انکار نمی‌کنم که ته دلم همیشه دوست داشتم بعد از ازدواج یک دختر هم داشته باشم. این فندق‌ کوچولوهای کلاس اولی با آن مقنعه‌های بلند، هم‌زمان لبخند و میل به نوازش را در من زنده می‌کردند. این گلوله‌های نمک که بعد از تعطیلی مدرسه هنگام پرتاب مقنعه به آسمان صدای خنده‌هاشان کوچه‌ و خیابان را پر می‌کند و هنوز درخت دنیای کودکانه‌شان آنقدر قد نکشیده که دست مردها برای هرس به آن برسد...۷سوار تاکسی می‌شوم. سرم داخل گوشی است. راننده می‌گوید: &quot;بِشتَوِستی؟&quot;نگاهش می‌کنم. مرد میانسالی ست با موها و ریشی گندمگون از قدیمی‌های خط تاکسی؛ عباس‌آقا. دندان‌های تقریبا زردش موقع حرف زدن توی ذوق می‌زند. می‌گویم &quot;نه&quot; و سرم را دوباره توی گوشی فرو می‌برم.می‌گوید: &quot;امرو ۲۰ تا دختر، ماسالِ دورون مسموم بوبوستید.&quot;دوباره سر از گوشی برمی‌دارم و می‌پرسم: &quot;عجب! به ماسالم رسید؟&quot; از انعکاس کوتاهم به حرفش کوره‌ی درونش دم می‌گیرد و ادامه می‌دهد: &quot;خودشانه کاره.&quot;نگاهش می‌کنم و تمام اخبار چهار ماه اخیر و شایعات و بحث‌های روزهای پیش در ذهنم دور می‌زنند. &quot;گیلکی متوجه بی؟&quot; می‌خندم و تایید می‌کنم اما ترجیح می‌دهد &quot;کلاش‌فارسی&quot; به حرفش ادامه دهد.&quot;یکی از می دوستان توی اطلاعاته. بهش گفتم آقا چره نتنید اَشَنِه بیگیرید؟ مره ایته پیام اوسِی بوگوده. بیا گوشیمو بگیر نیا بوکون&quot;گوشی‌اش زِهَوار در رفته است. گوشی را کمی می‌چرخانم تا صفحه‌نمایشش را از نور آفتابِ سه عصر مصون کنم و کمی سایه بر آن بتابانم. اسکرین‌شاتِ متنی ست از اینستاگرام که نوشته در جنگ جهانی هم از گاز &quot;ان۲&quot; استفاده شده بود و بعدتر که بررسی کردند، دیدند منجر به دوقلو و چندقلوزایی شده است. این گاز که در مدارس دخترانه منتشر می‌شود هم همان است.گوشی را به او پس می‌دهم و می‌گویم: &quot;عجب!&quot; با ذوق ادامه می‌دهد: &quot;آره می رفیق بوگوفته خودمانِ کاره. این شلوغی‌ها یارو توی ماسال بشکه آتیش می‌زد ما از رشت هویتشو می‌دونستیم. مگه می شه تا الان این قضیه‌ی گاز حل نشده باشه؟&quot;از خیر خواندن کتابِ داخل گوشی‌ام می‌گذرم و می‌پرسم: &quot;واقعا؟&quot; می‌خندد و می‌گوید: &quot;آهان دِ! نیدینی زادِولد کم ببوستَه. برای همین این کارا رو می‌کنن.&quot; در ذهنم می پرسم الان؟ اما به پیرمرد فقط می‌گویم: &quot;عجب!&quot; لبخندی می‌زند حاصل از پیروزی در انتقال مطلب به آدمی که چندان توی باغ نبوده است. سر میدان پشت چراغ می‌ایستد. دختری از خط عابر رد می‌شود؛ موهایش را سپرده به باد.عباس‌آقا می‌خواهد منبر دیگری بالا برود. دم می‌گیرد که: &quot;اینم مد شده دیگه.&quot; به نشنیدن می‌گیرم. خانمی که تازه سوار شده هم. عباس‌آقا لبخندی می‌زند و می‌گوید: &quot;اَتو بهتره که. والله&quot; و نگاهم می‌کند. انتظار دارد جوابی بدهم. توی ذهنم می‌چرخد که مِی بخور، منبر بسوزان، مردم‌آزاری نکن. می‌گویم: &quot;هر کی هر جوری دوست داره بگرده و کسی کارش نداشته باشه. بهترش همینه.&quot;می‌خندد. &quot;آها همینه. منم هنه گَم.&quot;به سوالم فکر می‌کنم. شاید هم وقتش دقیقا حالا بود. گویا زدن ریشه‌ی اینهمه درخت زمان‌بر و طاقت‌فرسا ست. راحت‌ترین راه آلوده کردن رگ‌های آبی آنها است و ایجاد هراسی روزافزون. تاکسی را که ترک می‌کنم عباس‌آقا در فکر خودش غرق است احتمالا در حال بالا و پایین کردنِ اطلاعات ذهنی‌اش برای ارائه به مسافر بعدی و انتشار اخبار انتخابی...پایان✍#میثم_باجور </description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 10:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت بر فیلم بنشی‌های اینشیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-gu41c1vwdmgl</link>
                <description>⛔️خطر اسپویل!???#یادداشت_فیلم برای فیلم «بنشی‌های اینشیرین» محصول ۲۰۲۲«بنشی‌های اینشیرین» ماجرای رفاقت‌هایی به بن بست رسیده اما بی پایان است که هر چه هر کدام از طرفین زور بزنند این رابطه به اتمام نمی‌رسد گیرم دیگر آن رفاقت در مسیر دوستی و عشق جاری نشود اما همچنان بر سبیل اعصاب جریان دارد با مرزی باریک در همسایگی عشق: نفرت. زندگیِ این دنیای دوستانه ادامه دارد.  من همیشه اعتقاد داشتم علاوه بر «من» و «تو» در دوستی یک کاراکتر جدیدی وجود دارد به نام «ما». می‌خواهم به کل فیلم از این منظر نگاهی بیندازم. این ما دقیقا عین من یا تو می خورد، می خوابد و زندگی می کند. این ما زاده‌ی این دوستی ست فرزند این دوستی. و احتمالا فرزندانی هم در زندگی هر کدام از طرفین به جا می گذارد هر چند به این ما اعتقاد هم نداشته باشند. اینجا در این فیلم زیبا آن فرزند یا مابه‌ازای بیرونیِ دوستی که منِ مخاطب می توانم آن را ببینم سگ(سم) و الاغ(جنی) هستند. دو حیوان خانگی که هر کدام انگار مابه‌ازای دوستی کالم و پادریک در زندگی شخصی‌شان است. سگ نماد دوستی، قدمت در دوستی و وفاداری، حیوان خانگی کالم است. همان سگی که در فینال فیلم پادریک علیرغم عصبانیت و کینه شدید نسبت به کالم (و علیرغم پیشنهاد اغواکننده‌ی پیرزن غول! که سگ کالم را بکش) از آن محافظت می کند. به عبارت بهتر پادریک در اوج خشم از کالم، یادگار دوستی‌اش در هستی کالم را حفاظت می کند و این آنچنان اهمیت دارد که کالم جایی به پادریک می گوید: «ممنون که از سگم محافظت کردی.» این پیامِ شکست کالم در مقابل فلسفه خوب بودن پادریک است. پادریکی که در می خانه در پاسخ به این دیالوگ کالم: «می خوام ماندگار بشم می خوام دویست سال دیگه که مردم هیچکدوم از ما رو به یاد نیاوردن هنر من رو به یاد بیارن.» ساده‌دلانه پرسیده بود: «پس خوبی(nice) چی می شه؟» کالم در ظاهر مصمم است اما در چهره ش یک نگرانی دایمی می بینیم _که این دغدغه‌ش در دیالوگی هنگام گفتگو با شوبان به زبان می‌آید: «گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم دارم خودمو سرگرم می کنم تا به چیزی که اجتناب ناپذیره فکر نکنم.»همانقدر که پادریک در روزگار آشفته حالی کالم و تمایل ناگهانی ش به جاودانه شدن به این طرز عجیب هوای فرزند این رفاقت در زندگی کالم را دارد، کالم خشمگین، بی تفاوت و خودخواه است و فرزندی را که در حیات فردی پادریک خلق کرده رها می کند و غیرمسئولانه با پرتاب انگشت به سمت در خانه پادریک، جان آن الاغ را در خطر می اندازد (به قیمت به‌خطر انداختن دوستی‌ش با وسوسه‌ی جاودانی خودش روبرو می شود و یکی یکی انگشت‌هایش را می برد همانطور که در آخرین دیالوگشان در می‌خانه می‌گوید: راحت شدم)  کالم تنها وقتی احساسش برانگیخته می شود که الاغ مرده و او خطاب به پادریک ابراز تاسف می کند. آیا اگر این احساس نسبت به این دوستی و روان پادریک، مسئولانه بود هیچ وقت مرگی رخ می داد؟ کالم در دنیای درون به جایی رسیده که سال های نهایی عمر و ثمر گرفتن از آن برای او ارجح بر هر چیزی شده است. او دقیقا در سنی ست که انسان به عقب برمی گردد و زندگی‌اش را مرور می کند و داشته هایش و آنچه خلق کرده و آنچه برای دنیا به جا گذاشته را مرور می کند. کالم در این مرور، خود را دست خالی دیده. چه باعث شده دنیای زلال این دوستی را به هیچ انگارد و دنبال چیزی ماندگارتر باشد؟ میل به جاودانگی؟ میلی که از مسیر نابودیِ تنها دستآورد واقعی زندگی‌اش(دنیای دوستانه و زبانزد خاص و عام در جزیره ای که همه کاراکترهای اصلی آن تنهایند) می گذرد؟ بسیار تلاش کردم که برای مفهوم اساطیری الاغ با توجه به نوع تفسیرم از فیلم تعبیری داشته باشم؛ لجبازی، ساده‌لوحی و غفلت در کنار زندگی صلح آمیز شاید بهترین عناوینی باشد که بتوان از بین مفاهیم اساطیری الاغ گلچین کرد. بر عکس تصور تمام اهالی فیلم که پادریک را ساده لوح و غافل در نظر می گیرند این کالم است که ساده لوحانه خود را در مسیر جاودانگی می بیند. کالم آنقدر گرفتار بی قراری درونی اش برای پوچ نمردن شده است که یادش رفته شاید بزرگترین مسئولیت او می تواند همین پاسخ درست دادن به اعتماد و ایمان و برادری پادریک باشد. مسئولیت های بزرگ یا به عبارت بهتر تصور اینکه مسئولیت های بزرگی داریم شانه های ما را می اندازد، جان ما را می خورد و از ما انسان‌ها برده‌هایی در خدمت ایده‌آلیست و کمال‌گرایی‌مان می سازد. گاهی انسان آنقدر ترسناک می شود که خودش باعث مرگ فرزندش می شود مثل کالم در نسبت با کره الاغ پادریک. با عضوی که برآورنده آرزوی جاودانگی اش بود(انگشت) باعث مرگ ته مانده‌ی محبت پادریک نسبت به خود و شعله ور شدن کینه شد.آه کالم! چه را به چه فروختی پیرمرد بیچاره!درخشان ترین رویایی کالم و پادریک بعد از گفتگوی می‌خانه، متعلق به دیالوگ های پایانی این دو است. آنجا که از جنگ داخلی شهر صحبت می شود اما کنایه به جنگی ست بین خود آنها: کالم: یکی دو روزی می شه که از شهر صدای شلیک نیومده فکر کنم داره تموم می شه پادریک: مطمئنم خیلی زود دوباره شروع می کنن. از بعضی چیزها نمی شه رد شد. و به نظرم این چیز خوبیه. اگر دقیق شویم اینجا پادریک در کلامش پیغام ادامه‌ی زورآزمایی می دهد اما به سگ لبخند می زند. در ادامه کالم: -ممنونم که در هر صورت مراقب سگم بودی پادریک با آتش زدن خانه‌ی کالم تیر نهایی را در جهت خشم‌های آنی و حرف‌های جاندارِ هنگام خشمش می‌زند. خانه را می توان به عنوان نمادی از درون فرد، نمادی از دنیای درونی فرد در نظر گرفت. همانطور که در فیلم هم پیداست خانه‌ی پادریک ساده و خالی از هر تزیینی هست اما خانه کالم پر از آویز و تزیین هاست. پر از صورتک های آویزان که در هنگام سوختن خانه تاکید دوربین بر سوختن این صورتک‌ها و سوختن گرامافون است. جالب نیست؟ آتش خشم پادریک سرانجام به کالم کمک کرد تا از برزخی که روزها درگیر آن بود خلاص شود تا سرانجام تمام چهره هایش را به آتش بسپارد و تنها یک چهره _چهره واقعی خود_ را از آتش نجات دهد. همان چهره ای که بابت مرگ الاغ پادریک متاسف بود و خودش را در آن آنقدر مقصر می دانست که بابتش سراغ کشیش رفت و اعتراف کرد برای نماینده خدایی که می داند کره الاغ ها برایش اهمیتی ندارند! با توجه به زیبایی‌های بصری، موقعیت‌های انسانی و دیالوگ‌های قابل تاملی که آقای مک دونا (نویسنده و کارگردان) خلق کرده است می‌توان لایه‌های این فیلم را از بسیاری جنبه‌های دیگر بررسی کرد و حیف است در تفسیری یک بُعدی خلاصه شود اما وسع نگارنده این بود. پایان. ✍#میثم_باجور? کانال نویسندگان آماتور?@amateurwriters</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 11:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردی که شعله می‌کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@maysambajvar/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-vtxm12vfipry</link>
                <description>در تاریکی شب دود می‌شوم. از سر شب مدام صفحات این سو و آن سو را بالا و پایین می‌کنم. چروکیده و خسته به هر عکس و متنی نگاه می‌کنم ردی از اندوه و رنج است اما ما همه نشسته ایم! چطور نشیمنگاهِ انسان، تحمل این همه نشستن دارد؟ چطور در این خستگیِ خود جان نمی‌دهیم؟ ماهی بیرون افتاده از آب بال بال نمی‌زند؟ پرنده افتاده در دام؟ یا گرگ مانده در تله؟ ما که‌ایم؟ چه هستیم؟ بی‌صداییِ کدام فریادیم؟ بی‌رنگی کدام رویا؟ ترسیم مرگ در کدام خمیازه‌ایم؟ چرا این بازی ترسناک که تا مغز استخوانمان رسیده است سرانجامی ندارد؟ چرا چکه چکه قطره های خونی که بر زمین می ریزد جز در گوش‌هایمان پژواکی نمی‌دهد؟ چه از دل، از عمق رنج، از ته مانده‌ی جان می‌گفت نیما: &quot;به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را...&quot;عریان در میان شب ایستاده‌ام بال‌های پژمرده‌ام بر شانه جمع شده و چشم‌هایم دو چشمه‌ی خشک‌اند. انتهای این جاده کجاست؟ سرزمین بی نا و نوای ما چطور به بازوی مرگ و تعصب و کوری گره خورد؟این چشم‌ها چرا نمی بینند؟ این دست ها چرا مشت‌شدن بلد نیستند؟ این دیوار بلند چرا اینهمه سکوت ما را بلد شده است؟ چرا فریاد در گلوهامان اینهمه لال و بی زبان کز کرده گوشه‌ی زندان حنجره؟من امشب بر پیشانی مادری بوسه می‌زنم که نمی‌داند چطور مرگِ دخترش را باور کند. بر شانه پدری سجده می کنم که نمی‌داند پلک‌های بسته‌ی دخترش را با کدام کلمه به خدای آسمان‌های دور گله کند...امشب خودِ شبم، خود مهتابِ ابر گرفته، خود تاریکی بی‌انجام این روزهای شب‌پوشمن ته‌مانده‌ی سکوت این سال‌های نسل‌های مانده در راهم... #میثم_باجور</description>
                <category>maysam bajvar</category>
                <author>maysam bajvar</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 04:33:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>