<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دلا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maysamdelaram</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:12:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4773681/avatar/cv29b8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دلا</title>
            <link>https://virgool.io/@maysamdelaram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرتو امید</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ogt40wgl9vyi</link>
                <description>هر کدام از ما ممکن است از همان‌هایی که در جنگ با یأس شکست خورده و زیر پایش له شده اند، باشیم. اینجا آرزوها سرکوب و توان‌ها هلاک می‌شوند. هر چقدر هم می‌آییم دیدمان را عوض کنیم، مدتی نمی‌گذرد که باز به همان چاه بی‌انتهای ناامیدی برمی‌خوریم. آن وقت در اوج بی‌کسی در گوشه‌ای می‌نشینیم و به کلاغ‌های خودخواه و کوری نگاه می‌کنیم که به دنبال پنیرشان، سرگردان در این طرف و آن طرف پر پر می‌زنند. یک نفر در این وادی مردارهاست که یادش دست هر کشته زخمی‌ای را می‌گیرد و از قعر ظلمات چاه بیرون می‌کشد. با او می‌شود در ناامیدی محض امید را آفرید. با او می‌شود تپش پر اضطراب قلب را آرام کرد و از همه مهم‌تر با او می‌شود در مدرسه جهانی خشم و خشونت مهربانی کرد. نامش امیدی است که سه صامت دارد به همراه مصوت‌هایی از عشق، علی(ع).پس زیاد یادش کنید و با او زندگی کنید که تا بالای ابرها بروید و چیزی بیشتر از تکه‌های تجزیه‌شده یک جسم متحرک باشید. اوست که از همه ما زنده‌تر است و خوشا به حالش...!عید غدیرتان خیلی پیشاپیش مبارک💫💓</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 22:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ برای تغییر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-bziyywmvsqog</link>
                <description>&quot;دعایی است در انجیل که می‌گوید:«خدایا به من قدرت بده چیزهایی را که نمی‌توانم عوض کنم، تحمل کنم.» بعضی آدم‌ها این کار را بلد نیستند. اصلا اینطوری زندگی نمی‌کنند. روان‌پزشک‌ها آن را واکنش نابالغانه به جهان و قواعد آن می‌دانند.&quot;این عبارت را در کتاب نجات از مرگ مصنوعی خواندم و توجهم به آن جلب شد.با این تفسیر پس احتمالا من هم نابالغم که قبول نمی‌کنم _نمی‌توانم سرنوشت را تغییر دهم_ .راستش به نظر من همه آدم‌ها باید چنین چیزی را نپذیرند؛ چون فکر میکنم این ویژگی ای است که در ماهیت انسان گنجانده شده. نباید درمقابل رخدادهای تحمیلی زندگی‌شان سر خم کنند. اینکه هر اتفاقی می‌افتد، بگویی می‌پذیرم و تحمل می‌کنم، یک حس دیواربودن به تو نمی‌دهد؟ ما انسان‌ها به کنشگری مان معروفیم و اگر کنشی نداشته باشیم، انگار به یکی از مهم‌ترین نیازهای ذاتی مان پشت کرده‌ایم. تغییردادن هم نوعی کنشگری است.اما این میان موضوع دیگری هم مطرح است...اگر واقعا نتوانیم اوضاع را عوض کنیم، چه بلایی سر خودمان می‌آید؟ بعد از دورانی طولانی تلاش برای تغییر یک وضعیت، وقتی خسته می‌شوی، خیلی خیلی خسته می‌شوی و دیگر ناامید می‌شوی، آن موقع است که دکمه خاموش شدنت فشار داده می‌شود. این خاموشی شاید فقط افسردگی نباشد، چیزی بدتر از آن. شاید حسی آنقدر عمیق باشد که نه خودت، حتی هیچ روان‌شناسی در دنیا نتواند آن را بیابد. آن لحظه، شاید فقط یک لحظه و یک احساس ناگهانی باشد؛ اما اثرش تمام *تو* را پژمرده کند.من این‌گونه به موضوع نگاه می‌کردم... تا زمانی که این توصیه را از یکی از قابل اعتمادترین افراد زندگی‌ام شنیدم:بایستید و تلاش کنید. آن‌قدر مقاومت کنید که خسته شوید. لحظه‌ای می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر کار تمام است. آن موقع بازهم ادامه دهید و در این زمان است که پیروز خواهید شد.این، گفته رهبر رستگارشده‌مان است که سعی کردم درست منتقلش کنم.شماهم به آن فکر کنید؛ چه بسا نور امید تاریکی‌های کوچک یا بزرگ دلتان را روشن کند.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این درد ادامه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ybzequjaqye7</link>
                <description>هنوز از آن شب تاریک برنخاسته‌ام. هنوز روحم کوفته و تنم بیمار است.هنوز جهنمی را که در ذهن دیدم، به یاد می‌آورم.هنوز می‌ترسم. هنوز نمی‌توانم مثل قبل از درون بنویسم؛ لمس رگ‌های پاره قلبم انزجارآور است. هیچ‌کدام از آن لحظات فراموش نشده. هنوز روزگارم همچون قبل نیست... و هنوز توان من برای ادامه دادن برنگشته. این روزها فقط آهنگ های غمناکند به خانه خستگی هایم بر میگردند.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر من</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D9%86-sevnwyahzxef</link>
                <description>روی دفترم نوشته، شهر من...بخند.اما شهر من نمی‌خندد. 💔شهر من بی‌صدا می‌گرید. در حالی که دردهایش را پشت شجاعت شکست‌ناپذیرش پنهان می‌کند.شهر من ظاهرش شکسته و ریخته؛ اما در درونش خورشیدی می‌تپد که پرتو نورش فکر و دل جهان را روشن می‌کند.شهر من تهران است؛ همان تهران آلوده،همان تهران شلوغ، همان تهران همیشه تنگ ، همان تهرانی که خط مقدم جنگ است و همان تهران دوست‌داشتنی من!شهر من به امید من و با تلاش های من، روزی می‌خندد؛چنان که صدای قهقهه‌اش گوش بدخواهانش را کر می‌کند.شهر من...(خواهشا) بخند❤️‍🩹</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط من و...</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%86-%D9%88-jkek9cs7nbpr</link>
                <description>مدت زیادی است که باهم وقت نگذرانده‌ایم.مدت‌هاست تن یخ زده‌اش را در آغوش نکشیده‌ام. مدت‌هاست سرش را روی شانه‌ام نگذاشته تا با خیال راحت اشک بریزد. دلم برایش تنگ شده و می‌دانم که او دلش برایم تنگ تر است. آخر او فقط مرا دارد. سال‌هاست که با یکدیگر زندگی می‌کنیم. از وقتی به دنیا آمده و به دنیا آمدم. مگر می‌شود یکدفعه بی هیچ دلیلی عقلانی ولم کند؟!وقتی تنها می‌شود، او را گیر می‌آورم و از او می‌پرسم:« چرا پیشم نمی‌آیی؟». همیشه یک بهانه مسخره می‌آورد:«از با تو بودن می ترسم ، می‌ترسم تمام جیغ‌های درونم که خفه‌شان کرده ام، یکدفعه رها شوند و فاتحه آبرو و زندگی مصنوعی وآرامی که برای خودم ساخته‌ام خوانده شود.» می‌گوید:«کار دارم. فعلا فرصت غصه خوردن را ندارم. نه فرصتش را، نه جرئتش را. آخر برای کدام یک گریه کنم...؟» شب ها، وقتی به رخت خواب می‌رود، یواشکی کنارش دراز می‌کشم و بعد گونه‌ام را به گونه‌اش می‌فشارم و دستانم را دورش حلقه می‌کنم. عین خودش هستم. اما او مرا هل می‌دهد و از آن طرف تخت به زمین می‌افتم. بعد پتو را روی صورتش می‌کشد و می‌گوید که می‌خواهد بخوابد و مزاحمش نشوم. آرام به او می‌گویم ، مگر تا قبل از این همیشه کنار هم نمی‌خوابیدیم؟ جوابم را نمی‌دهد و رویش را آن طرف می‌کند. دیگر سخنی باقی نمی‌ماند. من تنها شده‌ام و او بیشتر...</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم هنوز در چنگال است</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-itjihhbk01mv</link>
                <description>با وجود این همه اتفاقات و تحولات جهان فانی، تو هنوز هم تیتر اول اخبار شبانگاهی ذهنم هستی. مدت هاست که رفته ای؛ حتی ردپاهایت هم پاک شده. با این حال دل من هنوز به قدم هایت گیر کرده است. نمی دانم دل، این شدت وفاداری و معرفت را می خواهد به چه کسی ثابت کند. هنوز خاطراتت مرا به آن سکوت عمیق که آدمی را به قعر تاریکی می کشاند، فرو می برند. سرم، وقتم، زندگی ام و حتی قلبم شلوغ است؛ اما تو همچنان میان مهم ترین افکارم جا خوش کرده ای. عقل و منطق و فلسفه برای من راه چاره ای نمی یابند؛ چرا که پای عقل و علم هم به مرتبه عشق نمی رسد! در این میان کدام یار، کدام پزشک، کدام روانکاو، می تواند درد مرا چاره کند و مرهمی بر روی زخم بازم بگذارد؟می دانی، زخم من ماه هاست که از کینه عفونت کرده. آن هنگام که مرا شکستی چنان تکه هایم در اطراف پخش شدند که بعد از ساعت ها و روزها جستجو پیدایشان نکرده ام. تکه های گمشده ام را پنهانی دزدیدی و فرار کردی؛ تکه هایی که بعدها در دست خودت فرو خواهند رفت. حالا من، دختری با چشمان دوخته به کنج دیوار، کناری نشسته و در یاد روزهای بودنت بی صدا اشک می ریزم؛ اشک هایی که عطر لباست، عطر موهایت و عطر حرف هایت را دارند.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این است آن آدمی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-ab4zhob4wvtc</link>
                <description>گیاه رویید و میوه داد. انسان بالغ شد و سرکشی کرد. گل شکفت و زیبا شد. انسان قدرت یافت و غرق تکبر شد. جوانه روی محبت به آفتاب کرد و از او سیر شد. انسان خون های بسیار ریخت و سیراب نشد. درخت تنومند شد و بر خسته ای سایه افکند. انسان قلبش جریحه دار شد؛ پس همنوعش را پاره دل کرد. بوته غذا و بساط زنده بودن انسان را فراهم کرد. انسان آن را دردناک از ریشه کند. و با این همه، این انسان است که والاترین روح را دارد، عقل در همین موجود نابودگر است و این حیوانات و گیاهانند که در خدمت به او زندگی میکنند.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین/بدترین شریک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-u5bdkhivrbr8</link>
                <description>تنهایی فقط مرا خالی نمی‌کند؛ مرا می‌شکافد، و حتی تجزیه‌ام می‌کند، و از بین می‌برد.تنهایی تحمل دوری ندارد و آن‌قدر دوستم دارد که هیچ وقت رهایم نکند.کسی چه می‌داند؟ شاید تنهایی همان یار امنی است که همیشه می‌خواستم در پناهش باشم. به هر حال من از او، یک‌نفر، هیچ گاه طرد نشده‌ام.این تنهایی بود که با بی‌محبتی مرا پرورش داد. این تنهایی بود که مرا مستقل کرد. این تنهایی بود که به من شجاعت داد و این هم تنهایی بود که از من هیولا ساخت.من همچنان در خودآگاه و ناخودآگاه با او زندگی می‌کنم. با او درس می‌خوانم، با او می‌نویسم، با او ورزش می‌کنم و با او می‌خوابم. به همین خاطر هرگز تنها نیستم... اما راستش شب‌ها، بدترین وقت با او بودن است؛آخر کمی بدخواب است. موقع خواب لگد می‌زند. لگدهایش نه به پهلویم، بلکه به قلب سوخته‌ام اصابت می‌کنند.آه! لباسم هنوز خونی ‌است...از همان شبی که سینه تنگم را درید.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 11:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعلهٔ آتش در سینهٔ گل</title>
                <link>https://virgool.io/@maysamdelaram/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87%D9%94-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%94-%DA%AF%D9%84-dd8r1sgtyv9j</link>
                <description>دیگر حتی از دست مرگ هم کاری ساخته نیست. ساعت‌هاست در اتاق، بسته و صدایی از داخل شنیده نمی‌شود. اگر امشب، کسی بیاید و جویای حالم بشود، با گلی خیس و پژمرده در گوشه اتاق مواجه می‌شود.زمان از دستم در رفته، فقط می‌دانم ماه‌هاست در حال دویدنم؛ درحال فرار. با این حال او دست کم هفته ای دوبار مرا به چنگ می‌آورد. آن موقع است که سینه‌ام تنگ و نگاهم سرد می‌شود. امید هم با وجود نور بی‌انتهایش از من ناامید می‌شود. حتی ناله‌های جگر سوز و شکایت‌های گندیده‌ام هم از آن نیروی پست می‌ترسند و خود را در گوشه و کنار گلویم پنهان می‌کنند. او با نیش ‌هایی از تحقیر و انزجار شروع به مکیدن ذره ذره وجودم می‌کند.راستش، نمی‌دانم نامش چیست. بعضی‌ها به آن سوگ می‌گویند،بعضی اندوه و غم، قدیمی‌ترها سووشون و مذهبی‌ترها مصیبت می‌گویند؛ اما تمام این اسم‌ها در حقش کم‌لطفی است. این‌ها آنقدری که باید، قدرت مهلک اورا توصیف نمی‌کنند.او معمولا به همراه سفیرش می‌آید، یعنی شب. همان که نوعی دوستی خاله خرسه با شاعران و هنری‌ها دارد. او مرا تنها و حساس می‌یابد و با چشمک ستارگانش آسیب‌پذیرترم می‌کند. لحظه‌ای از خود غافل می‌شوم و لحظه‌ی بعد آن دیو مطلقا تاریک و در عین حال فربینده مرا در بر می‌گیرد.آن وقت دیگر صدایم به هیچ یاوری نمی‌رسد. جنگیدن هم بیشتر اورا به جوش و خروش می‌آورد و نمونه‌ای از خودزنی محسوب می‌شود. او اول عصب‌هایم را با حسرت و خاطره تحریک می‌کند و چنان با فرو کردن ترس و یاس قلبم را بیرون می‌کشد که همان توان ناچیزم برای تقلا کردن هم از بین می‌رود. آن وقت است که دیگر بدون مزاحمت تا هرجا که سیر شود، از من می‌نوشد.در نهایت تفاله‌ای را که فقط اسم آدمی روی آن باقی مانده است، به گوشه‌ای پرت می‌کند. پس حق دارم به ساکنان قبرستان که مرگ، فرشته نجاتشان بوده، نگاهی حسرت آمیز بیندازم و در سحرهای خدا دعای ناسپاسی پیوستن به آنها را کنم.</description>
                <category>دلا</category>
                <author>دلا</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 19:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>