<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد باقرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mbagherzadeh1</link>
        <description>من؛ محمد باقرزاده، در دانشگاه مهندسی خواندم و سال‌هاست که زندگی‌ام روزنامه‌نگاری است. به‌گمانم «روایت» خود زندگی‌ست و اینجا روایت‌هایی از جامعه؛ آن‌چه که جایی در صفحات روزنامه ندارد، می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:40:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/213971/avatar/jlrLmF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد باقرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سپهر بابا کجایی؟؛ پس از دی ۴۰۴ شعرگفتن، بربریت است</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qgz6yzkbuic5</link>
                <description>ای وای اگر نبودیم...«پس از آشویتس، شعرگفتن بربریت است»؛ این جمله معروف از آدورنو را زیاد شنیدیم اما هیچ‌وقت به اندازه‌ این‌روزها معنایش را نفهمیدم. مانند این‌روزها که پس از روزها خاموشی و خشم و گریه، برای لحظاتی اینترنت انگار وصل می‌شود اما حرفی برای گفتن نیست؛ حرفی و نوشته‌ای نیست که عمق این خشم و غم این‌روزها را بیان کند! ای وای اگر چونان مردگان مرده بودیم...ای وای اگر نبودیم...</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 17:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از «جنگ» برگشته بودی</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-bk1uomgjd2r1</link>
                <description>چند نکته کوتاه درباره روزهای بلند و شب‌های کش‌داری که بر ما گذشت یا حتی نگذشت!۱-«مسلول بودی؟دیوانه بودی؟سکته کرده بودی؟از {جنگ} برگشته بودی...عکس‌ها افسرده‌اند اسماعیل!…انگار عکس‌هایی هستند در دست‌های مادرهای پسرمرده…به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!»نه از روی اجبار که با قلبی آکنده از احترام، حالا ستایش از آن مادرهای پسرمرده، مادرهای مرده، کودکان مردهدر آغوش مادرهای مرده و سربازانی است که نمی‌دانستند پیش یا از پس از شلیک می‌میرند اما ثابت‌قدم پیشرفتند! خطاب به همه جان‌باختگان وطن باید نوشت که:«به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!»۲-یک میلیون و ۳۶ هزار و ۸۰۰ ثانیه؛ داستان هوشیاری و نجابت بی‌حد‌ومرز یک ملتاین ۱۲ روز یا به توصیفی دقیق‌تر، این یک میلیون و ۳۶ هزار و ۸۰۰ ثانیه، قصه هوشیاری و نجابت مردمیاست که عمری رجز شنیدند و همه‌چیزشان را برای این لحظات گرفتند اما در آن لحظات موعد، هیچ اثر و خبریاز آن‌هم وعده ندیدند! اما باز نجیبانه گذر کردند. در روزهای آغاز این جنگ همینجا نوشتم که سخن‌گفتن وخطاب قراردادن مردم ایران از سوی بدنام‌ترین دولت‌مرد حال حاضر دنیا یعنی نتانیاهو بخشی از استراتژیجنگی است و حالا این موضوع برهمه آشکار شده اما نکته جالب، بی‌اعتنایی مردم به این فراخوان بود؛ سخن ازمردمی رنج‌کشیده و  ستم‌دیده‌ست که در مهم‌ترین لحظه، هوشیارانه گذشته را به گوشه‌ای راندند و همراه خاک ومیهن‌شان شدند. حتی کندفهم‌ترین انسان‌ها هم حالا باید اهمیت همراهی مردم را فهمیده باشند اما اگر همینفردا بار دیگر سخن از لایحه حجاب به میان آید، احتمالا بسیاری تعجب نخواهند کرد؛ ولی بیایید امیدوار باشیمکه این‌بار چنین نخواهد شد.۳-بیداد!در ثانیه‌های نخست این جنگ واقعا تحمیلی، به خانه یک دانشمند ایرانی حمله و پسر نوجوانش فدای میهن شد. خانواده عزادار به زادگاه کوچک‌ترشان برگشتند و در ثانیه‌های پایانی جنگ، ساختمانی در آستانه‌اشرفیه نابودو این دانشمند ۵۵ ساله به همراه ۱۱ عضو دیگر خانواده‌اش از دست رفتند! شاخص ثانیه برای این جنگ رابیش از هرکسی اعضای این خانواده زندگی کردند؛ قربانیان ثانیه یک و ثانیه یک‌میلیون و بقیه‌اش اصلا چه مهماست؟! درباره سرگذشت این دانشمند و خانواده‌اش می‌شود بی‌اغراق ده‌ها تحلیل و صدها صفحه نوشت امابگذریم و به گفتن وصف نمی‌شود!۴- …۵- اعجازاگر آن‌همه رجز را کنار بگذاریم و اعداد و ارقام رسمی را کنار هم بگذاریم و مقایسه کنیم، ایران فراتر از توانشایستاد و جنگید و پیروزی برای یک ملت مگر چیزی غیر از این است؟! شبیه شعار است اما نیست و همیناعجاز این ۱۲ روز است؛ پیروز بی‌شک مردمی نجیب، زخم‌خورده اما با گذشت و سخاوت است و همینسخاوتمندی در عین دلی پر از زخم و درد، معادله این جنگ را تغییر داد.۶-«ول‌ کن جهان را، قهوه‌ات یخ کرد»؟بعد از این تجربه و این‌روزها، باز هم سراغ آن همه متن و کتاب «دیگراخبار نخوانید» خواهیم رفت؟ واقعا چیزی هست که به ما ربطی نداشته باشد و آن‌ها که بی‌خیال اخبار وسیاست بودند، این‌روزها هم بی‌خیال بوده‌اند؟۱۰-خطا بوده شاید تعابیر ماو آخر. چندکلمه‌ای شعر که زلال‌ترین شاعر تاریخِ صادقانه این ادبیات کهن، خود در وصفش می‌گوید: «اینحرف دلمه.»نتیجه روزگاری که زیستن در یک‌قدمی مرگ آن‌هم با تمام وجود و با تک‌تک سلول‌های بدن بوده برای شماچیست؟ چه باید باشد؟ برای من و به‌گمانم برای بسیاری، باید شک‌کردن به تعبیر گذشته‌مان از زندگی و نگاهینو به زندگی‌مان باشد؛ این‌که چرا زنده‌ایم؟ چرا این‌همه کار می‌کنیم و آیا حاضریم روز آخر زندگی‌مان را ماننداین روزها سپری کنیم؟!«به تعبیر و تفسیر این زندگیبیایید با هم همه شک کنیمخطا بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم»</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 00:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفته‌بودیم سرقت اما خواب‌مان برد (دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-apw3z0nakoqt</link>
                <description>مهم: آن‌چه در ادامه می‌آید قسمت دوم از نوشته‌ای سریالی  با عنوان «قصه حیرت‌آورترین سرقت ایران که در شب یلدا طراحی شد» است. اگر قسمت نخست را نخوانید با کلیک‌کردن I’ll، بخوایند و بعد سرگذشت دومین سرقت آرمین و هم‌دستانش را دنبال کنید. مقدمه: همچنان که در قسمت اول تاکید شد، آن‌چه در گیومه؛ «منظور داخل این پرانتز کوچولوهاست»، می‌آید، عین سخنان متهمان سرقت از صندوق امانات بانک ملی است که در گفت‌وگو با رسانه‌ها بیان شده‌است، باقی متن اما تخیل نویسنده. سارقان صندوق امانات بانکی ملی، در سرقت دوم خود هم سراغ صندوق امانات رفته‌بودند اما خواب‌شان برد.من آرمین‌ام و با رفقا تاکنون سه بار سابقه سرقت از بانک داریم. منظور از رفقا هم یکی پسرخاله‌ام یعنی هاتف است و دیگر هم دو برادرم و چندنفر از دوستان که البته انصافا نقش چندانی در این سه فقره نداشتند. من آرمین‌ام و از زندان بزرگ تهران در قلعه‌حسن‌خان حالا قسمت دوم این داستان سریالی را برای‌تان می‌نویسم. اینجا می‌خواهم قصه سرقت دوم را بگویم و کمی هم با پسرخاله‌ام؛ هاتف، آشنای‌تان کنم. اگر خبرها را می‌خوانید و مثل من که در زندان روزنامه‌خوان شدم، شما هم دنبال می‌کنید حتما شنیده‌اید که چندوقت پیش هاتف یک اقدام به خودکشی داشت که به‌خیر گذشت. بچه را قضاوت نکنید چون از گذشته‌اش که خبر ندارید! یا دست‌کم بگذارید کمی از کودکی و سرنوشت خانواده‌اش بگویم بعد قضاوتش کنید. اصلا هرجور خودتان صلاح می‌دانید. به خودتان و هاتف مربوط است و خدای‌تان! اگر هم آتئیست هستید، حواس‌تان به کارما باشد! (می‌دونم الان دارید می‌گید این دزد احمق رو ببین که دو هزار میلیارد رو به فنا داد و الان از کارما و قضاوت و فلان می‌گوید! حق هم دارید. اما خب ما هم این‌همه روز توی زندان کلی روزنامه خواندیم و بالاخره باید جایی اظهار فضل کنیم دیگر. بعله.)بخشی از اموال سرقتی از صندوق امانات بانک ملی که پس گرفته شد.من هاتف‌ام؛ مردی که ۷۳۰ ربع سکه و ۹۶ سکه تمام به عمه‌ام هدیه کردم!بگذریم! اصلا بگذارید کمی هاتف را معرفی کنم و بعد سراغ داستان سرقت دوم‌مان بروم. درباره هوش و ذکاوت پسرخاله‌ام همین را بگویم که بلافاصله پس از دزدی از صندوق امانت بانک ملی، ۷۳۰ ربع‌سکه و ۹۶ سکه‌تمام را بدل و بخشش کرد! به کی؟ دوست‌دخترش؟! نه! نمی‌تونید حدس بزنید! استاد سکه‌ها را تقدیم عمه‌اش کرد! (احتمالا  همین الان دارید فحش عمه می‌دید ولی خب تفاوت هاتف با شما همین است؛ شما به عمه‌تون فحش می‌دید اما هاتف سکه!)سرتان را درد نیاورم؛ بگذارید هاتف را با جملات خودش (گفت‌وگو با روزنامه اعتماد) برای‌تان معرفی کنم:  «هاتف هستم. متولد ۱۳۷۷ و مجرد. اهل قائمشهر مازندران و دیپلم تربیت‌بدنی. قبل از اینکه به سرقت فکر کنم در کار خرید و فروش ماشین بودم. من از دوران کودکی سختی کشیدم و در سن 12 سالگی مادرم را بر اثر تصادف از دست دادم. مدتی بعد از فوت مادرم، برادر بزرگ‌ترم خودکشی کرد. پدرم هم نبود. به خاطر بدهی زندان بود. مشکلات و بدبختی‌های زندگی‌ام‌ خیلی زیاد بود تا اینکه متوجه شدم دچار اختلالات روحی و روانی حاد شدم. از سربازی هم به خاطر همین بیماری‌ام معاف شدم.» سطح بدبختی را دیدید؟! حالا اگر دوست دارید هاتف را قضاوت کنید! احتمالا الان می‌پرسید خب داستان عمه‌اش چی بود و اینا، که عرض می‌کنم. اگرچه این داستان مربوط به سرقت سوم است و اینجا بحث سرقت دوم هست اما چه می‌شه کرد، منِ دزد که نمی‌توانم به درخواست شما بی‌اعتنا باشم. پس عین جملات هاتف را برای‌تان می‌آورم:«خبرنگار: همان موقع در برخی رسانه‌ها منتشر شد که یکی از متهمان قصد داشته با این اموال برای عمه‌اش کادو تهیه کند. شما چنین صحبتی را عنوان کرده بودید؟هاتف: بله، اما کادو نخریده بودم. سکه و طلا به عمه‌ام داده بودم.خبرنگار: تقریبا چه مقدار طلا از اموال سرقتی بانک ملی را به عمه‌تان بخشیدید؟هاتف:  730 ربع سکه و 96 سکه تمام به عمه‌ام هدیه کردم.»هاتفِ قشنگِ من، یک داستان عجیب دیگر هم دارد که بعدا می‌گویم. خلاصه‌اش این است که بعد از دزدی صندوق امانات، با ماشین خطی رفته‌بود شمال و توی راه به راننده و بقیه مسافرها هی می‌گه من خفنم و من پولدارم و فلان و برای اینکه حرفش را باور کنن، کیف پر از سکه و طلا را بهشون نشون می‌ده! آخ از دست تو پسرخاله جان، آخ از حماقت بشر. بگذریم. درباره هاتف فقط همین را بگویم که برادر بزرگش قبلا خودکشی کرده‌بود و جانش را از دست داده‌بود و  وضعیت خانواده و پدر و مادرش را هم که می‌دانید! همین‌ها باعث شد که هاتف دوبار اقدام به خودکشی کند و مورد سوم هم به همین دوران زندان برمی‌گردد. بچه افسرده است و حق هم دارد؛ این را من‌ی می‌گویم که زخم‌خورده‌ام و اسیر زندان، شما دیگر قصاوتش نکنید. اگر هم خواستید بکنید، اصلا چه فرقی به حال من دارد! بگذارید داستان سرقت دوم را بگویم. این را خلاصه می‌گویم اما قول می‌دهم داستان صندوق امانات بانک ملی را کامل و با همه جزئیات برای‌تان تعریف کنم. صندوق امانات بانک ملی چند روز پس از سرقت بزرگسیاست درهای باز در دومین سرقت؛ بانک تجارت هم ما را درآغوش گرفت اگر قسمت اول را خوانده‌اید، حالا می‌دانید که من و خانواده‌ام نظرکرده سرقت هستیم و از روزی که پا به این دنیای پرازهیجان گذاشتیم، درها یکی پس از دیگری خودبه‌خود باز می‌شدند و دیوارها فرومی‌ریختند. این هم از لطف خدا یا کارما یا تقدیر  است، چه می‌دانم!خلاصه اینکه از دزدی بانک سپه قائم‌شهر که چیزی نصیب ما نشد و نه تنها ۱۵ میلیارد بدهی تسویه نشد که بیشتر هم بدهکار شدیم. شما بگوید، چه راهی جز سرقت بزرگ‌تر داشتیم؟! راهی نبود و دست تقدیر بار دیگر ما را به پشت در بانک کشاند. این‌بار اما نوبت بانک تجارت بود. شعبه‌ای کوچک در مرکز تهران.  بگذارید بخشی از مصاحبه‌ام با روزنامه را برای‌تان کپی کنم که مستند باشد: «ما از ساختمان پشتی وارد بانک تجارت شدیم. اولین ورودی بانک یک در چوبی بود که قفل نداشت. در را فشار دادیم و وارد محوطه پشتی شدیم که محوطه را از شعبه جدا می‌کرد. قسمتی از شیشه‌های ورودی ترک داشت و تکه دیگر آن هم هیچ شیشه‌ای نداشت. دستم را از میان شیشه‌های شکسته داخل بردم تا شب‌بند را باز کنم. به همین راحتی این در هم باز شد و داخل ساختمان شدیم. بانک امنیت چندانی نداشت. بعد از ورود به ساختمان آژیر سمت خیابان را قطع کردم. آژیر با تلفن کار می‌کند، تلفن را که قطع کردم، آژیر گویا از کار افتاد. اکثر قفل درهای بانک تجارت شب‌بند داشت و به راحتی باز می‌شد.»۱۲ ساعت خواب در بانکتا اینجا که خب سیاست درهای باز که این سیاست‌مدارها می‌گویند ما را در آغوش گرفته‌بود و خداشاهد است اینقدر همه‌چیز خوب و باز بود که گاهی شک می‌کردیم نکند تله‌ای درکار است اما نبود. بگذارید بازهم مستند سخن بگویم و از روزنامه‌‌های رسمی به قول این نسل زدی‌ها (این را هم این مدت از روزنامه‌ها شنیدم. البته حوالی سال ۱۴۰۲ و اینا اینقدر نوجوان اومد توی قلعه که هی می‌گفتن ما نسل زدی‌ها فلان و ما نسل زدی‌ها بهمان و ما هی می‌گفتیم «آخه ضد چی؟ ضدسرقت؟ ضد چی دقیقا؟» ولی می‌خندین و می‌گفتن زی با زی. نسل زی. حال هرچی بگذریم.) فکت بیاورم برای‌تان که باور کنید: «هیچ مانعی نداشتیم تا رسیدیم به در صندوق امانات. در خزانه، مونتاژ و سری کاری بود و مربوط به شرکت [...] می‌شد. ژورنال‌های شرکت هم در سایت‌شان به چگونگی ساخت در و قفل‌ها اشاره کرده بودند، چون کارم ساختمان بود، می‌دانستم ترکیب میل‌گرد و بتون ترکیب غیرقابل نفوذی نیست و قابل نفوذ است، اما خسته شده بودیم. دو روز تعطیلات عید فطر بود و ۲۴ ساعت دیگر وقت داشتیم. گفتیم داخل بانک استراحت کنیم و بعد با حوصله شروع به کار کنیم. دوازده، سیزده ساعت داخل بانک خوابیدیم. تا بیدار شدیم رفتیم سراغ در خزانه، اما هر کاری کردیم در خزانه باز نشد. کارمان سخت شده بود و وقت هم نداشتیم. همانجا کار را رها کردیم و رفتیم، بدون هیچ سرقتی.» خلاصه وقتی می‌خواهید ما را قضاوت کنید بد نیست بدانید که در دومین سرقت‌ عمرمان، ۱۲-۱۳ ساعت داخل بانک خواب پادشاهی داشتیم و بعدش هم راحت و دست‌ازپا درازتر خارج شدیم. ما چنین بود و چنان کردیم ولی یه سری بچه‌مچه به خوشان می‌گویند «نسل ضد!». داداش ضدسرقت هم که باشید برای خودتا هستید نه ما که همه درها خودبه‌خود به‌روی‌مان باز می‌شود الا در صندوق امانات. شما ضد هستید اما ما حتی از مرحله صندوق امانات هم گذشتیم؛ باور ندارید قصه سرقت سوم و قسمت بعدی همین سریال را بخوانید. نسل ضد ما هستیم؛ ما ضدهای ضدسرقت: از جهت منفی در منفی می‌شود مثبت و اینا، می‌گویم. خلاصه که این‌ها همه مقدمه بود تا سرقت اصلی که قسمت بعدی است و از دست ندهید خداوکیل. ادامه دارد...</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 18:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه حیرت‌آورترین سرقت ایران که در شب یلدا طراحی شد (یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-nkc8pp7tsnr4</link>
                <description>بانک ملی شعبه دانشگاه تهران. ساختمان این بانک را معمار دانمارکی: یورن اوتزان، طراحی کرده‌استمقدمه یک: نتایج پژوهشی که بیش از ۴۰ سال به‌طول انجامید و بیش از یک میلیون و ۷۰۰ هزار خودکشی را در ۲۶ کشور جهان بررسی کرده، می‌گوید که مردم جهان بیش از همه در روز دوشنبه (نخستین روز کاری پس از تعطیلات) و در روز نخست سال نو  اقدام به خودکشی می‌کنند/یورونیوز.مقدمه دو: روز نخست سال نو و نخستین روز کاری پس از تعطیلات آخر هفته یعنی زمان خماری پس از باده‌نوشی‌های فراوان یا تنهایی و ناامیدی بعضی انسان‌ها در ساعات پرزرق‌وبرق تحویل سال، عید و جشن‌های ملی. احتمالا شما هم تجربه ناامیدی و دل‌زدگی جشن‌های پرسروصدا را دارید و شاید یکی‌دوباری هم گفته‌باشید عید برای پول‌دارهاست و نه ما بدبخت‌بیچاره‌ها. کسی چه می‌داند، شاید تصمیم سرقت بزرگ از صندوق امانات بانک ملی هم در سیاهی ثانیه‌های کش‌دار طولانی‌ترین شب سال گرفته شد؛ آنجا که «آرمینِ» تازه‌‌ از زندان برگشته و زیربار ۱۴ میلیارد بدهی، پیش خود می‌گفت چه یلدایی؟ یا اصلا یل چه دایی؟ کدام #يلدای_دوست‌داشتنی؟مقدمه سه: شما را نمی‌دانم اما من خبرنگار حوزه اجتماعی، در آن‌روزهای پس از سرقت بزرگ و عجیب از صندوق امانات بانک ملی؛ روزهای پس از ۱۵ خرداد ۱۴۰۱، با حیرت و بهت و نهایت کنجکاوی، پرونده این سرقت را دنبال می‌کردم و اگرچه چندین بار با مسئول پرونده، وکیل متهمان و... هم مصاحبه گرفتم اما همچنان این پرونده برایم غریب است. پرونده‌ای که روایت متهمان نه تنها گِره‌ها را باز نمی‌کند که گره‌های تازه ایجاد می‌کند و از عجیب‌ترین و باورنکردنی‌ترین سریال‌ها هم اسرارآمیزتر است؛ بخاطر همین حیرت و جذابیت هم این‌بار سراغ این قصه رفته‌ام. پس آن‌چه در گیومه؛ «»، می‌آید اگرچه بیش از داستان‌های من به قصه می‌مانند اما مستند و واقعی است و بقیه هم تخیل نویسنده؛) بیایید تا با هم یکی از حیرت‌آورترین پرونده‌های سرقت ایران و حتی دنیا را مرور و قصه کنیم؛ قصه سارقانی که پس از ورود به بانک، خواب‌شان برد و دست‌خالی برگشتند و روزی دیگر، ۱۵۵ صندوق  (بخوانید گنج) را در بانک ملی خالی کردند و حتی متهم به سرقت خاطرات هاشمی رفسنجانی شدند و حالا گوشه زندان و درچندقدمی یلدا، به سرنوشت فرزندان خود می‌اندیشند؛ نکند بازیِ کودکیِ بچه‌های‌مان طراحی نقشه سرقت باشد!برویم سراغ قصه:آرمین‌ام. شاید فکر کنید چون دارم از گوشه‌ای کوچک در زندان بزرگ تهران یا به قول ما زیرهشتی‌ها از قلعه می‌نویسم، پس نامم مستعار است اما این‌طور نیست. من آرمین‌ام، «متولد سال ۱۳۶۶، فوق دیپلم ریاضی فیزیک، متاهل و دارای دو فرزند ۵ و ۸ ساله که قبل از سرقت در شغل ساخت و ساز فعالیت داشتم.» نام پسرخاله‌ام را هم شاید شنیده‌اید. هاتف را می‌گویم. اما شک ندارم که نام دو برادرم را نمی‌دانید و من هم نمی‌گویم؛ دادستان گفته‌بود سه برادر به همراه فامیل‌شان و من و هاتف خودمان خواستیم که نام‌مان منتشر شود. شاید باورتان نشود اما اینکه بعد از سرقت بانک ملی شعبه دانشگاه تهران بلافاصله لو رفتیم هم به همین میل قمپز درکردن من و پس خاله‌ام برمی‌گردد؛ حتما شنیده‌اید که هاتف پس از سرقت توی سفر به شما به راننده تاکسی خطی چی گفت و چطور سراغ تمام دوستان و آشنایان رفت! که چی؟ که بگوید ببینید همان بچه مظلوم و توسری‌خور حالا چه کرده و چه در چنته دارد! همین میل به کسی‌بودن، به خفن بودن، به آدم بودن و توی آدم حساب‌شدن هم همه‌مان را نابود کرد و گرنه ما که از خود پروفسور و برلین هم که بهتر بودیم و نباید حال‌مان این می‌بود! حتما در خبرها خواندید که من چندوقت پیش اقدام به خودکشی داشتم. آخر این حکم محاربه و افساد فی‌الارض چه بود که به ما بستن! قطع دست را هم که خودمان پیش‌تر شنیده‌ایم. در ترکیه پلیس اینترپل به ما گفت ۱۵ سال حبس و اصلا برای همین برگشتیم. برنگشتیم که کشته شویم! بگذارید قبل از اینکه از کودکی و آن شب یلدا بگویم، داستان بانک سپه قائم‌شهر را بگویم. داستانش را شنیده‌اید؟ رفته‌بودیم سرقت بانک اما همه درها باز بود!شنیده‌اید که خدا گر ز رحمت (حکمت نبود؟) ببند دری، گشاید در دیگری و اینا؟ من و هاتف این‌ را یه چشم دیدیم. خود خدا شاهد است که دست به هر دیواری می‌زدیم، فرومی‌ریخت و به هر دری، باز می‌شد. حالا نمی‌گویم معجزه اما کرامات و حمایت خدادادی نیست؟! این جملات را از مصاحبه‌ام با رسانه‌ها بخوانید که باورتان شود چه می‌گویم: «خانه مادربزرگ دوستم پشت همین بانک بود. قبل از سرقت رفتیم دورتادور بانک را نگاه کردیم. دیوارهای قدیمی و فرسوده داشت. شب سرقت تا آمدیم پای‌مان را روی نرده‌های ورودی بانک بگذاریم و به داخل برویم، یک دفعه دیوار خراب شد و ریخت.»شاید فکر کنید فقط همین بود اما نه؛ قفل پشت قفل و در پشت در بود که باز می‌شد. برای خودمان هم عجیب بود. آخر من «تا قبل از سال ۱۴۰۰ که از بانک سپه شعبه مرکزی قائمشهر در مازندران سرقت کردم، هیچ سابقه‌ای نداشتم.» سابقه نداشتیم و نمی‌دانستیم که گاهی درها به اذن باز و دیوارها فرومی‌ریزد. خدا شاهد است تا قبل از اینکه به خزانه برسیم هیچ دری قفل نبود:«بعد ما خیلی راحت وارد بانک شدیم تا برسیم به قسمت خزانه هیچ دری قفل نبود. بعدها خود مدیر بانک سپه شعبه مرکزی قائمشهر این موضوع را تایید کرد که هیچ کدام از درهای بانک قفل نبود.» شاید بپرسید خزانه اما چطور؟ خزانه که دیگر بار نبود آرمین؟ می‌دانم باورنکردنی است اما خودتان بخوانید:  «در قسمت خزانه یک حفاظ وجود داشت، حفاظ را بریدیم. خواستیم در اصلی خزانه را تخریب کنیم که دیدیم کلید در، روی قفل است.»دیوار بانک؛ بازسازی صحنه سرقت از بانک سپه قائم‌شهر.وقتی از داخل بانک سفارش پیتزا دادیم!می‌دانم کنجکاو شدید که بعدش چه شد و من هم مثل اینایی که کارشآن تولید محتوا است یا حتی سریال‌های ایرانی، توی نقطه حساس نمی‌خواهم چیزهای غیرمهم را به شما تحمیل کنیم. من دزدم و یک‌راست می‌روم سراغ مطلب. قبلش اما این را بگویم که اگر درباره در خزانه شک دارید، باید بگویم که «باز هم این موضوع را رییس بانک تایید کرد و گفت؛ کلید در خزانه روی قفل جامانده بود.» «تعطیلات بود و ما حدودا دو، سه روز داخل بانک سپه بودیم. در این مدت، هیچ کس وارد بانک نشد. حتی از در پشتی بانک برای خودمان پیتزا سفارش دادیم. بعد هم به راحتی از بانک خارج شدیم، اما حساب‌های‌ مان درست از آب درنیامد و فقط ۷۰۰ میلیون تومان داخل خزانه بود.» امان از شهر بی‌شاعر، امان از خزانه خالی و امان از بانک بی‌پول. بانک که چه عرض کنم! ما به کاهدون خورده بودیم رفقا. می‌پرسید چرا؟ عرض می‌کنم. آخر «پولی که نیاز داشتم ۱۴، ۱۵ میلیارد تومان بود، ولی ۷۰۰ میلیون تومان بیشتر داخل خزانه بانک سپه نبود. کل ۷۰۰ میلیون تومان را به فقرا و افراد نیازمند کمک کردیم. بعد از بخشیدن این پول‌ها، یکی از دوستانم که در سرقت همراهم بود ماجرا را برای بیشتر اهالی تعریف کرده و به آنها گفته بود؛ سرقت از بانک سپه کار ما بود و...» حتما می‌دانید کدام دوستم را می‌گویم، نه؟ اینکه چرا هاتف با آن‌همه توان و همراهی، شیفته منم‌منم است و تاکید دارد که خود را به دیگران اثبات کند، قصه‌ای دیگر است که اگر شما هم گذشته‌اش را بدانید و آن‌همه تحقیر و بدبختی را بشنوید، شاید درکش کنید اما آخر پسرخاله، چرا نخود در دهان مبارک شما خیس نمی‌خورد و چرا دو بار از یک سوراخ گزیده شویم؟! البته در فقره صندوق امانات بانک ملی خودم هم گاف بدی دادم که به‌وقتش به شما هم می‌گویم. برگردیم به تابستان داغ و شرجی تیر ۱۴۰۰ قائم‌شهر. داشتم درباره هاتف می‌گفتم. خلاصه به اهالی گفته‌بود سرقت کار من بود «تا اینکه او را دستگیر کردند و دوستم اسم تمام ما را به ماموران لو داد. حدود دو ماه بازداشت بودم. رد مال را انجام دادم و تمام حساب بانک را پرداخت کردم. بعد از دو ماه با قرار وثیقه آزاد شدم. من بیشتر از دوستانم داخل زندان بودم، چون آنها تمام تقصیرها را گردن من انداخته و به ماموران گفته بودند؛ آرمین برنامه و نقشه سرقت را کشید و سرکرده ما بود. خلاصه چون تمام تقصیرها گردن من افتاد از همه دیرتر آزاد شدم، ولی آن سه نفر دیگر کمتر از ۱۵ روز بازداشت بودند و بعد با قید وثیقه آزاد شدند.»رفقا این خلاصه داستان نخستین سرقت ما بود؛ سرقت از بانک سپه شعبه قائم شهر که حالا شنیدم نام بانک هم تغییر کرده. داستان بانک تجارت را اگر بگویم شاید فکر کنیم ما واقعا اوسکلی چیزی هستیم که البته نه در آن حد اما کمی هستیم. باورتان می‌شود ما رفتیم بانک و بعد ۷-۸ ساعت خوابیدیم و بعد برگشتیم؟ می‌گویند هیچ‌ خوابی، لذت خواب در خانه آدم و رخت‌خواب خودش را ندارد اما نه، شما مگر خواب در بانک و در حین سرقت را تجربه کرده‌اید که می‌گوید هیچ خوابی؟! خواب میان دنیای پول و در چندقدمی خزانه چیز دیگری است که داستانش را می‌گویم. نامه بعدی‌ام از قلعه‌حسن‌خان همین فردا پسفردا به‌دست‌تان می‌رسد و آنجا قصه همین خواب، شب یلدا و بعد هم بانک ملی را می‌گویم. پس تا نامه بعد.پ.ن: قسمت دوم این قصه را اینجا بخوانید:https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-apw3z0nakoqt</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 19:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌پیمان با آرمان‌های مادربزرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-ubyzaf4wokn9</link>
                <description>چگونه از شیفتگی به فلسفه «جذابیت پنهان تعلل» به مرحله دریافت لوح‌تقدیر خوش‌حسابی از بانک رسیدم اما باز ول معطلم؟ عمه نیست، عکس تزئینی است«عمه» که رسید، خیلی زود متوجه شباهت عجیب‌اش به مادربزرگم شدم؛ گربه‌ام را می‌گویم. سرپرست قبلی، نامش را «عمه» گذاشته‌بود و من اگرچه تلاشی بی‌هوده در جهت «ریبرندیگ» و تغییر نام داشتم اما نه عمه آن را پذیرفت و نه من اصرار زیادی به خرج دادم. واقعیت این است که عمه کمی خنگ بود و به‌راحتی بازی می‌خورد و منم فکر کردم شاید نام «خنگول» برازنده و بامزه باشد اما نه، نبود. عمه ادای خنگ‌بودن را درمی‌آورد که به خواسته‌هایش برسد و به‌قول امروزی‌های «تُن‌آف ویس‌اش» خنگی بود؛ شخصیت و شگردش. اینکه ساعت‌ها من را مشغول بازی‌های موردعلاقه‌اش کند و درست‌‌تر اگر بخواهم بگویم، من را بازی دهد. بگذریم. درباره شباهت عمه با مادربزرگم می‌گفتم؛ من زیاد با آدم کهنسال زندگی نکردم اما هرچه که دیدم، آدم‌های چهارچشم و جامع‌الاطرافی بودند که کارها را «۳۶۰درجه» پیش می‌بردند؛ یعنی همیشه حواس‌شان به همه‌چیز است، از قفل‌کردن درها تا خاموش‌کردن کولر، کم‌کردن بخاری، بستن شیر گاز، و مهم‌تر از همه آگاهی کامل از همه رفت‌وآمدها و صحبت‌ها درحالی که خواب هستند. من همیشه تصویری را به خاطر دارم که مادربزرگم در هال خانه دراز کشیده و پتوی مسافرتی  را روی پاهایش انداخته و درهمین حال هم حرکت هرجنبده‌ای را رصد می‌کند؛ دخترم شیر آب را اینقدر باز نذار، در رو پشت سرت ببند پسرم، یکی در می‌زنه ببینید کیه، لامپ اتاق رو خاموش کن و...عمه هم با همین دقت و حساسیت کوچک‌ترین حرکتی را رصد می‌‌کند و حتی بارها شده درحالی‌که خواب بوده به سریع‌ترین شکل ممکن نگاهم را به سمتش برگرداندم و باز دیدم چشم‌درچشم درازکشیده و با برق چشم‌هایش به من زل زده‌است. شنیده‌بودم که گربه‌ها زیاد می‌خوابند اما خواب چُرت‌واری دارند و این از طبیعت‌شان برای زنده‌ماندن می‌آید اما هوشیاری عمه فراتر از این طبیعت گربه‌سانان و چُرت‌های گربه‌ای بود. خلاصه این‌که در این مسابقه هیچ‌وقت نمی‌توان حریف عمه شد و همیشه و حتی در میانه جنگ‌هایش با چند پشه خسته هم، هربار به سمتش نگاه کنی با برق‌ چشم‌های زل‌ده‌اش روبه‌رو خواهی شد. مادربزرگم که رفت، عمه یادآور تمام خاطراتش بود و با هر نگاه و حرکت‌ این خانم‌گربهِ میانسال، یاد آن پیرزن می‌افتم جز یک مورد؛ عمه یادآور همه خاطراتش بود اما یادآوری مادربزگ را نداشت.بگذارید ماجررا را از زاویه‌ای دیگر تعریف کنم؛ دانشگاه تهران که قبول شدم، ایل و خانواده تصمیم گرفتند که مادربزرگ را همراه من بفرستند؛ من شبانه قبول شده‌بودم و از یک طرف باید شهریه می‌دادم و از طرف دیگر هزینه غذا و چندین کوفت‌وزهرمار دیگر که از عهده خانواده برنمی‌آمد. تازه، مادربزرگ هم کارهای دکتری زیادی داشت، هم اینکه همه بدون اینکه به‌روی خود بیاورند می‌دانستند پول‌وپَله‌ای دارد و دست بخشنده، و مهم‌تر اینکه ماهی یکی دو بار در شیفت‌بندی مشخص همراه پسران یا دخترانش باید برای کارهای پزشکی تهران می‌آمد که خب براساس جمیع‌جهات، عقلای ایل و بزرگان طایفه به این جمع‌بندی رسیدند که همراه من در این شهر درندشت باشد. با همه سختی‌ و سوال‌وجواب‌های همیشگی، غذای کم‌نمک و البته پول‌های گاه‌وبیگاهی که بی‌خبر در جیب من می‌گذاشت و جایش سیگار و فندک دوستان را که در جیب من جا مانده‌بود برمی‌داشت و چندین رفتار کهنسالانه دیگر، من‌حیث‌المجموع من از این هم‌نشینی راضی و خوشحال بودم اگر و فقط اگر یک مسئله مهم وجود نمی‌داشت؛ مسئله بزرگ، یادآوری‌های حقیقتا آزادهنده این زن بزرگ و شریف بود. نمی‌دانم تاالان تجربه استفاده از این برنامه‌های زنگ (آلارم) را که باید ضرب چندرقمی در چندرقمی حل کنی تا ساکت شود و تو دربه‌در دنبال پاسخی می‌گردی که زودتر بخوابی و آن‌هم ول‌کن نیست، داشته‌اید یا نه؟ برنامه‌هایی را می‌گویم که نصب می‌کنی برای بیدارشدن و شب می‌گویی من حتما فردا باید فلان ساعت بیدار شوم و سخت‌ترین معادله را هم انتخاب می‌کنی اما آن زنگ که به صدا درمی‌آید تو هم‌زمان که فحش‌های جدید برای حواله به خودت می‌سازی، زیرلب هم با التماس از خدا و کارما و طبیعت و داروین می‌خواهی که معجزه‌ای نشان دهید و این صدا را خاموش کنید ولی خاموش نمی‌شود که نمی‌شود و پس از کلی کلنجاررفتن و درنهایت حل مسئله و قطع آلارم، خواب خستگی از راه می‌رسد. امیدوارم نصیب‌تان نشود و بیش از این سرتان را درد نمی‌آورم اما می‌خواستم این را بگویم که مادربزرگ من در مبحث آلارم و یادآوری از پیچیده‌ترین و سمج‌ترین برنامه‌های ساخته‌شده هم پیگیرتر بود. اگر داستان وام مشترک‌مان را بگویم، شما کمی متوحه خواهید شد که مادربزرگ عزیز من چقدر در حوزه آلارم، آلارم‌ترین بود. خلاصه کلام اینکه در آن دوران شهریه دانشگاه و اجاره خانه و هزار چیز دیگر که شما هم به لطف دولتمردان عزیز خودمان و ۵+۱ و همه دنیا، تجربه‌اش کرده‌اید، متوجه شدیم که حساب بانکی مادربزرگ عزیرتر از جانم، بهترین گزینه برای وام کم‌بهره است. همین‌که چندروز سیگار دوستان در جیبم جانماند و برای مادربزرگ هم چند پزشک جدیدِ از فرنگ‌بازگشته و کارشته (از همان جنس کارکشته‌بازی‌های مدنظر محمود فکری)  پیدا کردم، رضایتش به گرفتن وام جلب شد اما با این شرط که یک ماه درمیان قسط را من پرداخت کنم و تمام کارهای اداری را هم انجام دهم. راهی جز پذیرفتن نبود و از حق نگذریم بخش زیاد وام به من رسید و قسط‌ها هم که یک ماه درمیان و به عدالت تقسیم شده‌بود. سرتان را درد نیاورم؛ همه‌چیز عادلانه و عالی و در نهایت صلح و صفا بود و حتی گرمای محبت تاروپود خانه را گرفته بود تا اینکه بحث پرداخت قسط رسید؛ شاید فکر کنید آخر ماه را می‌گویم اما خدا شاهد است از روز دوم دریافت وام و باوجود تنفس ماه اول، مادربزرگ عزیزتر از جانم به‌طور متوسط روزی بیش از ۱۰ بار و به بهانه‌های مختلف بحث پرداخت به‌موقع قسط را یادآور می‌شد. به این معادله پیچیده آلارم هرروزه، داستان یک ماه درمیان را هم اضافه کنید و ببیند چه نامعادله غیرقابل‌‌حلی پیش می‌آید. در این حدود ۸ ماه، هر روز بیش از ۱۰ بار و هر بار به بهانه و «هوک»ی متفاوت، مادربزرگ من از اهمیت خوش‌حسابی و پرداخت به‌موقع قسط می‌گفت...فلانی را می‌شناسی که الان در زندان است و همه اعضای خانواده‌اش را کشته، می‌گویند قسط‌هایش را به‌موقع پرداخت نمی‌کرد، بهمانی را یادت هست که از فلان روستا دورافتاده وزیر شد، یک روز هم قسط عقب‌افتاده نداشت و ببین به کجا رسیده الان. قصه تمامی نداشت اما در همین حد بگویم و بحث را ببندم که از شعبه مرکزی بانک فلان که خانه و زندگی بسیاری را به دلیل پرداخت‌نکردن قسط مصادره کرده و قصه سخت‌گیری‌اش نقل محافل است، مادربزرگ من لوح تقدیر خوش‌حسابی دریافت کرده‌است؛ لوح سپاس آن‌هم نه‌ به‌خاطر خوش‌حسابی که به‌خاطر سرعت در پرداخت اقساط. می‌دانم حالا درک می‌کنید که من از چه آلارم سفت‌وسختی سخن می‌گویم؛ آلارمی که در یک دوره کوتاه، منِ شیفته به فلسفه «جذابیت پنهان تعلل» را خوش‌حساب و خوش‌قول بار آورد اما وقتی که رفت آن علاقه به جذابیت پنهان تعلل باز به خانه همیشگی خود در وجود من بازگشته است. این جذابیت پنهان تعلل اما چه صیغه‌ای است و از کجا می‌آید؟ قول می‌دهم این را دیگر کوتاه بگویم. «جذابیت پنهان تعلل»؛ این عنوان مقاله‌ای در یکی از شماره‌های مجله «مهرنامه» است که وقتی اتفاقی با آن روبه‌رو شدم، انگار گم‌گشته تمام عمر و راه‌حل تمام رفتارهای فراموش‌کارانه، بدعهدانه و دقیقه نودانه را یافته باشم. جزئیات دقیق خاطرم نیست اما گویا مقاله می‌خواست بگوید این فراموش‌کاری و رفتارهای دقیقه ۹۰ و خورده‌ای و حتی جریمه‌های سنگین حاصل از بدقولی‌های بی‌دلیل، مختص به من و شمای مفلس نیست و حتی برندگان نوبل هم بارها به‌خاطر همین تعلل یا فراموش‌کاری‌ها، کاری ساده را ماه‌ها به تاخیر انداخته یا به‌کل فراموش کرده‌اند. می‌گفت: «40 درصد از آمریکایی‌ها به دلیل تعلل ضرر مالی دیده‌اند. در سال 2002 آمریکایی‌ها 473 میلیون دلار بیشتر از میزان مقرر مالیات پرداختند. چرا؟ بسیاری از آن‌ها برای بستن پرونده‌ مالیاتی خود تا لحظه‌ آخر صبر کردند و در حین عجله اشتباهات هزینه‌بری انجام دادند. تعلل نقطه عکس بهره‌وری است و باعث می‌شود احساس بسیار بدی داشته باشید...»جزئیات زیاد خاطرم نیست و حتی همین جمله بالا را پس از کلی جست‌و‌جو در اینترنت پیدا کردم اما آن‌چه یادم مانده را به این صورت خلاصه می‌کنم که اگر همه شما در زندگی، فردی در جایگاه مادربزرگ من می‌داشتید یا حتی خود من در همه عمر مادربزرگم را کنارم می‌داشتم، دیگر نیاز به پرداخت آن‌همه جریمه مالی، سرشکستگی و شرمندگی حاصل از بدقولی و خلاصه ضرر مداوم و بی‌دلیل نمی‌داشتم و زندگی‌ام چیزی از غیر از توجیه مداوم با عبارت «جذابیت پنهان تعلل» می‌بود؛ آن‌طور که من می‌فهمم بحث درباره اهمیت داشتن یک مادربزرگ آلارم‌ترین است که متاسفانه حالا دیگر در این کره خاکی نیست و  اگرچه عمه هم آن پیگیری را به شکلی دارد ولی پیگیری و یادآوری‌اش تنها برای بازی و سرگرمی است و تازه هرکدام از اینها، تنها به کمک من می‌آیند اما مقاله می‌گوید همه و حتی برندگان نوبل هم عمری را با پرداخت جریمه‌های تاخیر بی‌دلیل سرکرده‌اند. من که در راه‌حل زندگی خودم هم مانده‌ام اما آن‌طور که فهمیده‌ام گویا چاره‌ در #پرداخت_مستقیم_پیمان است؛ در هم‌پیمانی با آرمان‌های مادربزرگ. گویا این پیمان همان مادربزرگ پیگیر است که از قضا کاری با فندک‌های جامانده از دوستان در جیب‌تان هم ندارد.(پ.ن: شاید باورتان نشود اما پیش‌نویس این مقاله دو سه هفته پیش تهیه شد و در همه این‌روزها هم مدام خاطرم بود که این قصه را بنویسیم و به‌سرانجام برسانم اما درنهایت به این لحظه رسیده‌ام؛ ساعت ۲۳ و ۴۸ دقیقه ۱۷ آذر ۱۴۰۳. کاش کارکرد و هم‌پیمانی #پرداخت_مستقیم_پیمان تنها به قبوض و کارهای مالی خلاصه نمی‌شد و مثلا در نوشتن به‌موقع مقاله هم به‌شکلی با من پیمان می‌بست تا شاید این «جذابیت پنهان تعلل» عازم سرایی دگر شود، شایدم اگر فعلا داستان آن‌همه جریمه مالی را سامان و پایان دهم، خودبه‌خود زندگی رنگ‌ولعاب روشنی‌تری به خود بگیرد...کسی چه می‌داند.)</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 23:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محل نمایش موشک، چادر و ریش آنکادرشده؛ اینجا نمایشگاه کتاب تهران است</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D9%85%D8%AD%D9%84-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9-%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nnxaklxfwsin</link>
                <description>آخرین باری که #نمایشگاه_کتاب رفتم، دقیق خاطرم نیست ولی دقیق خاطرم هست که متفاوت از امروز بود؛ جایی بود که واقعا #کتاب‌بازها رو می‌دیدی، گاها رفاقت تازه شکل می‌گرفت و دیدن #تازه‌های_نشر برنامه یک‌سال کتابخوانی‌ات را شکل می‌داد. به حدی جشن یا کارناوال #کتاب_باز ها و #کتاب_خوان ها بود که بحث #شاپینگ_مارکسیستی هم داغ می‌شد؛ یادمه یک سال در همین فضای نمایشگاه با اکیپی آشنا شدم که کارشان کتاب‌زدن یا شاپینگ هم بود و با یکی‌هاشن مصاحبه گرفتم. می‌گفت در اعتراض به وضعیت نشر کتاب می‌دزدم و مراقب بود که به مولف آسیبی نزد.. بگذریم. نمایشگاه کتاب یا پوشش اجباری#نمایشگاه_کتاب_امسال اما تبدیل عرصه عمومی قشر فرهیخته به حضور غیرفرهیخته‌ترین قشر جامعه بود؛ محل نمایش موشک، چادر و ریش آنکادرشده. سرکوب عرصه عمومی از خیابان به محل نمایش کتاب آن‌هم درست در روزی که خیابان را قرق کرده‌بودن برای جشن‌شان و این سرکوب فضای عمومی در نمایشگاه کتاب حتی شدیدتر بود.</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 12:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سرویس‌های اعتباری (BNPL) می‌توانند ناجی طبقه متوسط باشند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bnpl-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%AF-u6ohhqidrhrx</link>
                <description>تورم حدود ۵۰ درصدی آن‌هم در چندین سال پیا‌پی قدرت خرید ایرانیان را به شدت کاهش داده و تغییری بنیادین در سبک زندگی بخش وسیعی از شهروندان به همراه داشته است؛ این تحولات تااندازه‌ای بوده که حالا پژوهشگران اجتماعی و جامعه‌شناسان از نابودی طبقه‌بندی‌های پیشین و سربرآوردن شرایط تازه سخن می‌گویند. آمارهای رسمی و اظهارات مسئولان اقتصادی هم بارها این کاهش شدید قدرت خرید درصد قابل‌توجهی از جامعه را تایید می‌کنند و از کوچک شدن سبد خرید بیش از هفت دهک جامعه سخن می‌گویند. در چنین شرایطی، شهروندان و خانواده‌های ایرانی برای مدیریت نقدینگی خود ناچارند از مصرف برخی کالاها و خدمات به ظاهر غیرضروری چشم‌پوشی کنند که در بلندمدت آثار جبران ناپذیری را برای جامعه به همراه دارد.در این بین اما نکته‌ای توجه سنجش‌گران شرایط عمومی جامعه را به خود جلب کرده و آن‌هم شیوه‌ای تازه در تامین اعتبار است که ماه به ماه جای خود را در فضای عمومی جامعه ایران گسترش می‌دهد. سوال اینجاست که این مدل چقدر می‌تواند در این روزها به داد دغدغه‌های فرهنگی طبقه متوسط برسد؟استفاده از «الان بخر، بعدن پرداخت کن» برای خرید کتاب* حذف کالای فرهنگی از سبد خرید طبقه متوسط ایرانصاحب‌نظران علم اقتصاد و علوم اجتماعی، طبقه متوسط را به عنوان موتور محرکه رشد و توسعه اقتصادی هر کشور معرفی می‌کنند. به کمک این طبقه، یک توازن قدرت اقتصادی و اجتماعی در جامعه پدید می‌آید که خلا‌ء آن می‌تواند صدمات جبران‌ناپذیری را به همراه داشته باشد. تحلیل‌گران بسیاری در یکی دو سال گذشته به بررسی علل و عوامل شکل‌دهنده برخی ناآرامی‌های اجتماعی ایران پرداخته اند و ریشه این اعتراضات را در فشار شدید اقتصادی یک دهه گذشته و در نتیجه نزدیک‌شدن طبقه متوسط ایران به طبقه فرودست تحلیل کرده اند؛ خلاصه این نظریه‌ و تحلیل‌ها می‌گوید که در این‌ یک دهه، قدرت خرید طبقه متوسط به طور مداوم و محسوسی در حال کاهش است و همین امر سبب شده که این طبقه حتی در تامین کالاهای معیشتی و عمومی خود نظیر مسکن، خوراک و بهداشت با مشکل جدی مواجه شود. یکی از اقلام پرتکرار در سبد خانوار طبقه متوسط، کالاها و خدمات فرهنگی بوده که بیشترین تاثیر منفی را از این شرایط اقتصادی به خود دیده است. با شدت‌یافتن بحران‌های اقتصادی، گام به گام کالاهای فرهنگی نظیر کتاب، فیلم، سفر و زمان فراغتی که صرف آن‌ها می‌شد، کاهش یافته؛ کاهش و حذفی منطقی و از سر اجبار.در چنین شرایطی‌ست که راه‌حل‌هایی نظیر خرید اعتباری بیش از پیش ارزشمند می‌شود و ظرفیتی ایجاد می‌کند که اقشار مختلف جامعه بتوانند همچون گذشته و علی رغم شرایط اقتصادی موجود، دغدغه‌های فرهنگی خود را پاسخ دهند. سخن از سرویس‌های اعتباری معروف به «بی ان پی ال» است که در ادامه بیشتر به آن پرداخته می‌شود.* سربرآوردن «الان بخر، بعدا پرداخت کن»«Buy Now, Pay Later »؛ تئوری تحول محبوب چند سال گذشته دنیا در حوزه تامین اعتبار، همین چند کلمه ساده است که به «BNLP» هم معروف است و به‌طور خلاصه می‌گوید: «الان بخر، بعداً پرداخت کن.» این سرویس یک روش پرداخت به نسبت تازه است که به مردم اجازه می‌دهد اقلام مورد نیاز خود را بخرند و هزینه آن‌ها را در طول زمان و بدون بهره، به صورت اقساطی پرداخت کنند. اطلاعات منتشر شده از سوی پیشگامان این سرویس در کشورهای توسعه‌یافته هم نشان می‌دهد که محبوبیت بی‌ان‌پی‌ال در اقشار گوناگون به ویژه در میان نسل Z به سرعت در حال افزایش است؛ به عنوان مثال تا سال 2022، حدود 360 میلیون نفر در سراسر جهان از خدمات BNPLاستفاده کرده‌اند و پیش‌بینی می‌شود این رقم در پنج سال آینده بیش از دو برابر شود. بر اساس آمارهای موجود، مشتریان این سرویس و روش تامین اعتبار، بیشتر سراغ خرید کالاهای فرهنگی، ابزارهای فناوری، تامین مواد مورد استفاده حیوانات خانگی، پوشاک، سفر و سرگرمی رفته‌اند. بیش از دو سال است که همگام با جامعه جهانی، سر و کله این سرویس‌های فین‌تک در بازار مالی ایران نیز پیدا شده و در همین مدت زمان اندک با استقبال قابل قبولی در میان ایرانیان همراه بوده است.در روایتی از یک تجربه شخصی، چندی پیش یکی از همکاران که به‌تازگی عضوی از یک گروه کتاب‌خوانی شده بود، برای خرید کتاب‌های «جنگ و صلح» اثر «لئو تولستوی» که قیمتش حدود ۵۰۰ هزار تومان بود...* «اعتبارِ دوستی»؛ استقبال از سرویس‌های اعتباری (BNPL) برای خریدهای فرهنگیدر کنار اوضاع نامطلوب اقتصادی در سال‌های اخیر، فلسفه سرویس BNPL و مولفه‌های پایه‌ای آن نیز در گرایش و استقبال ایرانیان اثرگذار بوده است. کار با این سرویس‌ها راحت است و در زمانی کوتاه و بدون ضامن و چک و دیگر موارد دست‌وپاگیر رایج می‌توان حساب ساخت، اعتبار دریافت کرد و بدون پرداخت سود و با تنفسی معقول آن را برگرداند. به عبارتی ساده در این سرویس، تامین‌کننده خود را در جایگاه همراه شهروند قرار می‌دهد و به اعتبار این همراهی و دوستی، هزینه موردنیاز مخاطب را فراهم می‌کند. این موضوع را می‌تواند در استراتژی ‌شیوه ارتباط شرکت‌های ایرانی تامین‌کننده این سرویس با مشتریان و مخاطبان خود هم دید؛ به عنوان مثال «تارا» یکی از پیشگامان این شیوه تامین اعتبار در ایران است که با عبارت و شعار «قرض نگیر، از تارا دستی بگیر» در ذهن بخشی از جامعه و برخی از شهروندان ایران جا باز کرده است. در روایتی از یک تجربه شخصی، چندی پیش یکی از همکاران که به‌تازگی عضوی از یک گروه کتاب‌خوانی شده بود، برای خرید کتاب‌های «جنگ و صلح» اثر «لئو تولستوی» که قیمتش حدود ۵۰۰ هزار تومان بود، پیامی در گروه کتاب‌خوانی فرستاد و از تجربه خرید خود از شهر کتاب مرکزی در خیابان شریعتی با کمک سرویس تارا سخن گفت. بعد از آن بود که دیگر اعضای گروه نیز با مراجعه به سایر شعب شهر کتاب پس از مدت‌ها دلی از عزا در آوردند و رونقی به کتابخانه‌های شخصی خود دادند.در بخشی از توضیحات صفحه اول پایگاه اطلاع‌رسانی این سرویس آمده است: «با تارا می‌تونی تا سقف ۵ میلیون تومان اعتبار بگیری و بدون پرداخت هیچ پولی در لحظه خرید، هرچی که لازم داری رو الان بخری و پولش رو از ماه بعدش در ۲ قسط پرداخت کنی. ۴۵۰۰ پذیرنده (فروشگاه) هر چی که بخوای رو برات فراهم می‌کنن. برای گرفتن اعتبار تارا به چیزی جز شماره موبایل و کارت ملی نیاز نداری.»اگرچه این مورد تنها یکی از شرکت‌های ارائه‌دهنده این سرویس است اما به نظر مي‌آید چندین مثال دیگر هم با امکانات کم‌وبیش مشابه شکل گرفته که بررسی‌های میدانی و همچنین برخی داده‌های آماری منتشرشده از سوی این شرکت‌ها نشان می‌دهد که حالا بخش وسیعی از جامعه ایران و به خصوص طبقه متوسط با این سرویس آشنا شده و سبد نحیف‌شده خرید خود را کمی بهبود بخشیده و از طرف دیگر کالاهای فرهنگی حذف‌شده در سالیان گذشته از این سبد را با این شیوه جبران می‌کند؛ روشی که البته در دنیا هم تااندازه‌ای همین مسیر را پیش‌تر طی کرده و با توجه به مختصات جامعه ایران و همچنین وضعیت اقتصادی تورم‌زای این‌سال‌ها، ممکن است میزان استقبال ایرانیان از متوسط بسیاری از کشورها بالاتر هم برود.</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 17:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی و سرنوشت مشترک زنان معترض این‌سال‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%B6-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-b2ccdppi60bo</link>
                <description>«روايتي از زندگي و مرگ سحر خداياري و بررسي پرونده اين هوادار فوتبال؛ قصه زنی که شیفته فوتبال بود/ وریا غفوری کاپیتان وقت استقلال: نمي‌دانم نامش را چه بگذارم اما هيچ‌گاه از ذهنم پاك نمي‌شود» https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/210168/%d9%82%d8%b5%d9%87-%d8%b2%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%b4%db%8c%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d9%88%d8%af عرض شود که این گزارش (لینک بالا) همین دو سه روز پیش  در «اعتماد» منتشر شد و نمی‌خواهم اینجا محتوای آن را دوباره بازگو کنم و تنها می‌خواهم به موضوعی بپردازم که در این مدت برای خودم دغدغه و برجسته شد. درباره زندگی و مرگ سحر خدایاری معروف به دختر آبیمی‌خواهم چه بگویم؟ اجازه بدهید کمی درباره روند و روزگار همین گزارش بگویم؛ گزارش برای چهارمین  سالگرد درگذشت سحر خدایاری معروف به دختر آبی یعنی حوالی ۱۸ شهریور نوشته و آماده شد اما اجازه انتشار نیافت. نه در رسانه محل فعالیت خودم و نه در چند روزنامه و رسانه معتبر دیگر. چرا؟ به چند دلیل که خلاصه‌اش سالگرد اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» بود. در سالگرد این اعتراضات رسما به رسانه‌ها امر کردند که محتوای  مسئله‌ساز و به اصلاح خودشان تحریک‌آمیز منتشر نشود که خب قصه یک زن، سرگذشت «کسی که هیچکس نبود، با این همه تو گویی اگر نبود همچنان در‌ِ استادیوم‌ها به روی زنان ایرانی بسته بود» هم از نگاه آمران، تحریک‌کننده‌ست گویا. بگذریم و مسئله تنها همین امر نبود. موضوع دیگر تشابه سرگذشت سحر خدایاری با مهسا امینی بود؛ می‌گفتند اگر اسم سوژه گزارش حذف شود ممکن است مخاطب فکر کند دارد قصه و روایت مهسا را می‌خواند؛ مثلا قصه بازداشت، بازداشتگاه وزرا، خوابیدن سحر روی زمین و مقاومت در مقابل زندان و ..این را درست می‌گفتند و اصلا اصل بحث هم همین است؛ اینکه ناخواسته روزگار زنان دوران مقاومت مشابه هم می‌شود؛ چه بازداشت زنی کُرد در ایستگاه مترو حقانی تهران، چه از هوش رفتن زنی از گوشه دیگر ایران در ایستگاه مترو شهدا، چه نقطه عطف زندگی زنی از روستایی حوالی بوشهر در بی‌آرتی انقلاب و چه زندگی زنانی که حتی خود هم در این لحظه نمی‌دانند که آینده خبرسازشان کی از راه می‌رسد و ده‌ها روزگار و قصه نانوشته و هنوز از راه نرسیده دیگر؛ خلاصه اینکه سپیده رشنو، مهسا امینی، سحر خدایاری، آرمیتا گراوند و ده‌ها و حتی صدها نام دیگر فصل مشترک‌های فراوانی دارند و این برگی از تاریخ است؛ گویا مقاومت زندگی و مرگ مشابه می‌سازد و نام همه مهساها، آرمیتاها، سحرها و سپیده‌ها…یکی است: زنانی که زندگی‌شان مبارزه است. (برای من برجسته‌ترین و تاریخی‌ترین تصویر اعتراضات سال ۱۴۰۱ و نماد رخ‌داد این سال، دقایقی ثبت‌نشده و به‌تصویرنرسیده از یک صبح ایستگاه مترو تئاتر شهر است؛ همه می‌دانیم که صبح شنبه مترو تهران چقدر کسل‌کننده، خواب‌آلود و افسرده‌کننده‌است اما من صبح شنبه‌ای را به چشم دیدم که در ایستگاه تئاتر شهر خط آزادگان-قائم، ملت «زن، زندگی، آزادی» می‌گفتند و مگر جنبش، خیزش، انقلاب یا هر چیز غیرعادی و غیرروتین، چیزی غیر از هم‌نوایی مردم در صبح شنبه خط کارمندی مترو می‌تواند باشد؟) </description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 22:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«عزیزم دوربینت..»</title>
                <link>https://virgool.io/@mbagherzadeh1/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AA-fak9huzlgc60</link>
                <description>صفحه اول روزنامه همشهری«عزیزم شالت»؛ احتمالا این‌روزها، این تیتر خبرساز روزنامه همشهری را دیده‌ یا شنیده‌اید که به طور خلاصه می‌خواهد به من و شما بگوید آن زنانی که در متروها تذکر حجاب می‌دهند، حجاب‌بان نیستند و خودجوش و با لحنی صمیمانه قرار است قصه شکلات و پوست موز و فلان و بهمان را بگویند که شما به این نتیجه برسی که «به‌به حجاب چه چیز خوبی است و وای بر من، چرا تا حالا به مصونیت و شکلات و اینا دقت نکرده‌بودم...» من و روزنامه همشهری که قصه را باور کردیم ولی شما را نمی‌دانیم. البته همشهری حتی بیشتر از من باور کرده چون از این قصه درنهایت حمله‌ای به مسئولان هم داشته و گفته کاری را که شما باید انجام بدهید، نمی‌دهید و خلاصه «عزیزم شالت…»چی می‌خواستم بگم؟ جدا فراموش کردم‌ و «عزیزم حواست…» آها! می‌خواستم قصه دوربین و سه پایه و یک تصویر خبرساز دیگر مرتبط با همین «عزیزم شالت» را بگویم. در همین روزها یک تصویر دیگر علاوه بر آن تونل خبرساز مترو انقلاب هم منتشر شد که به‌طور خلاصه فردی با دوربین و سه‌پایه و تجهیزات کامل در مترو از ملت عکس می‌گیرد و همان لحظه چاپ می‌کند و حتی اگر بخواهید روی لیوان و تی‌شرت و اینا هم با نازل‌‌ترین قیمت… چی دارم می‌گم؟ نه، نه. فقط عکس می‌گیرد و ما دیگر نمی‌دانیم با این عکس‌ها چه می‌کند اما نگرانی این است که از این تصاویر پیامک حجاب و جریمه و فلان و بهمان می‌رسد. بحثم اما چیز دیگری است. چی؟ اینکه مسئولان گفتند همه این «عزیزم»‌ها از تذکردهندگان حجاب گرفته تا همین استاد عکاس و خلاصه همه، خودجوش درحال فعالیت هستند و همین برای من پرسشی ساخته که در ادامه و خلاصه آن را با شما در میان می‌گذارم. قبل از مطرح کردن پرسش اما مجبورم کمی به ماجرا و پرونده آرمینا گراوند بپردازم؛ دختری دانش‌آموز که یک روز صبح در مترو از هوش رفت و دیگر هیچ‌گاه به مترو و حتی خانه برنگشت. او ۲۸ روز بعد  در بیمارستان جان باخت...نمی‌خواهم اینجا به این پرونده ورود کنم اما همان‌روزها من به همراه همکارم برای نوشتن گزارشی در «اعتماد»، پیگیر پرونده بودیم؛ با مدیران مترو حرف زدیم، به بیمارستان محل بستری آرمیتا رفتیم، تلاش کردیم با خانواده و دوستانش صحبت کنیم و خلاصه پیگیر جزئیات بودیم و تقریبا در همه مراحل هم به در بسته خوردیم. (گزارش این پیگیری پیش‌تر در روزنامه اعتماد و با تیتر «پایان «مراقبت های ویژه» از آرمیتا» منتشر شده و شما اگر همین تیتر را در گوگل جست‌وجو کنید، می‌توانند گزارش را بخوانید.) شرایط مدرسه آرمیتا گراوند در روز اعلام خبر درگذشت این دانش‌آموزمی‌خواستم این را بگویم که در آن روزها و در مسیر پیگیری گزارش، درست روز اعلام خبر درگذشت آرمیتا کنار مدرسه این دانش‌آموز بودیم و پشت سرهم والدین می‌آمدند و دانش‌آموزان گریان را با خود می‌بردند و چند موتور و ماشین اورژانس هم رسیده بود. ما اما اجازه ورود به مدرسه را نیافتیم و بیرون مدرسه به انتظار نشسته بودیم. در همین شرایط انتظار، من موبایلم را از جیب درآوردم که عکسی از تابلو مدرسه و موتور اورژانس بگیرم و هنوز کار تمام نشده، ناگهانی فردی با لباس اورژانس مقابل من ظاهر شد و موبایل را می‌کشید! فردی با لباس اورژانس! می‌گفت چرا عکس می‌گیری و پاسخ «خبرنگارم» هم اصلا به خوردش نمی‌رفت که نمی‌رفت...بگذریم و فقط می‌خواستم بگویم که فردی خودجوش می‌تواند دوربین و سه‌پایه و تمام تجهیزاتش را در مترو شلوغ تئاتر شهر بکارد و هر چه می‌خواهد عکس بگیرد اما عکس با موبایل از تابلو یک مدرسه حتی فردی با لباس اورژانس را وادار به واکنش و تلاش برای حذف تصاویر می‌کند و حقیقتا «عزیزم شالت» ببخشید «عزیزم دوربینت». جمع‌بندی اینکه گویا بعد از فهمیدن معنای واقعی واژه «خودجوش» و ده‌ها مثال دیگر حالا باید با «عزیزم شالت» هم آشنا شویم عزیزانم...</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 01:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اینجا همه فرزندان نادر هستند»</title>
                <link>https://virgool.io/revayatha/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-c3ocdualksph</link>
                <description>محمد باقرزاده: همچنان که در زاهدان و به‌خصوص بازار معروف تاناکورای ایران یعنی چهارراه‌رسولی، همه‌ دست‌کم یک‌بار از دست «عبدالمالک ریگی» مشروب گرفته یا او را در حال فروش دیده‌اند و این‌خاطره را برای هزاران نفر تعریف کرده‌اند، مشابه مردم جنوب کرمان و به‌خصوص رابر و روستانشینانش که به اصلاح خودشان آن‌هم با لحنی فروتنانه «یک قرابت فامیلی» با سردار سلیمانی دارند، کمی نزدیک به خاطرات افراد از برج‌ها و اتوبان‌های هاشمی رفسنجانی در شهرهای ایران و حتی کانادا و امریکا، در شرق خراسان و منطقه «کلات نادر» هم همه (به جز چوپانی در یکی از روستاهای مرزی) نوادگان نادرقلی افشاراند. فرقی ندارد که بخواهی بنزین بزنی، قهوه‌ای از سوپرمارکتی بین‌راهی بخری، در صف سرویس بهداشتی و حتی وسط ناهار در روستایی چسبیده به مرز ترکمنستان باشی چون درهر حال یکی از اهالی کلات به شکلی شما را پیدا می‌کند و با هنری مثال‌زدنی که احتمالا حاصل تجربه‌ای طولانی است بحث را ناگهانی به تاریخ می‌کشاند و از اصل و نسب خود و جد چهارم پنج‌اش یعنی نادر می‌گوید؛ مهم‌تر اینکه در این خاطرات همه تاکید موکد دارند به اینکه او و خانواده‌اش تنها بازمانده واقعی بنیانگذار سلسله افشار هستند و برای این ادعا سند و مدرک تاریخی محکمه‌پسند در خانه و حتی در جیب خود حاضر و آماده دارند. پایان یک روز شلوغ کاری و درحالی‌که قصه ۱۰-۱۲ نفر را شنیده‌ام و از دست روایت ۷-۸ نفر هم فرار کرده‌ام، درست هنگامی که برای سیگار قبل‌خواب از اتاق خارج می‌شوم، اسیر یکی دیگر از این روایت‌ها می‌شوم. خدا شاهد است که در شرق خراسان همه دربه‌در دنبال غربیه‌ای می‌گردند که داستان جد و نسبت‌شان با شاه افشار را تعریف کنند.کاخ خورشید نادرشاه افشار در کلات می‌دانستم که باید مراقب گیرافتادن در قصه‌ای تازه باشم اما دیگر چقدر مراقبت! و نمی‌دانستم نصف شب آن‌هم در روستایی که نه تنها اینترنت که حتی آنتن موبایل و تلویزیون و رادیو هم ندارد و اصلا دستورالعملی در اتاق‌ها دارد «که چون مردم روستا سحرخیزند و شب زود می‌خوابند پس بعد از ۱۰ شب هیچ صدایی قابل‌قبول نیست» بازهم باید مراقب باشم. اصلا با این همه مراقبت مگر می‌شود از زندگی لذت برد و اصولا اگر آدمی مراقب می‌بودم که سیگاری نمی‌شدم. خلاصه اینکه در چنین اوضاع غیرمراقبی و درست ساعت ۱۲ شب آن روزی که بعد از مدتها صبح زود بیدار شدم و از گرگ‌ومیش تا پاسی از شب مشغول بازدید و شنیدم خاطرات مردم کلات بودم، جوانی کنار آتش و در حیاط بومگردی «خانه پدری» در روستای «چهارراه» طوری که انگار منتظر و حتی در کمین بوده‌باشد، بدون اینکه بفهمم چگونه و به چه روشی، مرا به وسط قصه کشاند و بدون اینکه حتی اجازه تایید جملاتش را بدهد، بار دیگر من را به تاریخ و کم‌کم و آهسته‌آهسته آن‌هم با ظرافتی از جنس لباس ابریشمی زنان همین منطقه به اواخر دوره صفوی و سربرآوردن نادرقلی برد. تا الان برای شما پیش آمده که واقعه‌ای را به روایت‌های مختلف بشنوید و منابع مختلف، روایت‌ متفاوت از آن ارائه دهند؟ در کلات هر فرد یک راوی تاریخی است و هر روایت، نقض‌کننده تمام روایت‌های دیگر آن‌هم با چندین سند و مدرک.به قصه برگردیم. نامش «میرزا» است و پیراهنی به رنگ قرمز با دست‌دوزی‌های چشم‌نواز کرمانجی به تن دارد. آرام آرام و با میانجی پدر، پدربزرگ، پدرِ پدربزرگ و همین‌طور پشت به پشت در زمان سفر می‌کند و سلسله به سلسله تاریخ را درمی‌نوردد تا به میرزابیک برسد؛ مردی هم نام خودش که کارش شبیخون زدن به ترکمن‌های آن‌سوی مرز بود و حتی سندی تاریخی هم دارد که در آن‌سوی مرز و زمانی‌که میرزابیک مجروح را به اسارت بردند، می‌خواستند قطعه قطعه‌اش کنند و این قطعات را بین خانه‌ و خانواده‌های مختلف تقسیم کنند تا کمی از غیرت و شجاعت میرزابیک به اهالی آن خانه‌ها هم برسد. نمی‌دانم کجای روایت و در درس کدام سلسله و کدام پشت‌اش بود که احساس کرد باید برگ برنده را هم روکند و در پلک‌به‌هم‌زدنی رفت و با کتابی برگشت: «پسر شمشیر؛ زندگانی نادرشاه.» می‌گوید کتاب، حالا غیرقابل‌چاپ است (و من می‌مانم که مگر این کتاب تاریخی چه می‌گوید و چه دارد که این مردم بیشتر و دقیق‌ترش را روایت نکند که حالا غیرقابل‌چاپ بشود! پیش از اینکه به جواب برسم با پرسشی از طرف میرزا به قصه برمی‌گردم هرچند که این‌بارهم او روایت پرکشش و جذابش را معطل جواب من رها نمی‌کند و فرصت کلمه‌ای گفتن هم نمی‌دهد چه برسد به جمله و جواب.)کتاب‌های تاریخی در خانه مرزنشینانخلاصه اینکه از پهلوی دوم به رضاخان و قاجار گذر می‌کند و خطوطی از دوران زندیه و جدش میرزابیک را برجسته می‌کند. هم‌زمان هم از جلد کتاب رد می‌شود و کپه‌ای از صفحات را با انگشت شصتش رد می‌کند و دقیق به همان صفحه‌ای می‌رسد که خودش می‌خواست؛ انگار که این کار را صدها بار تکرار کرده باشد و حتی کتاب هم حالا نقش تاریخی خود را درست بازی می‌کند و خیلی سریع به صفحه تاریخی مدنظر می‌رود. در آن نصف‌شب روستا من که جز ردی سیاه روی صفحه کاهی چیزی نمی‌بینم چه آنکه به قطعات میرزابیک و تقسیماتش برسم اما میرزا همه را حفظ است… نمی‌دانم در کدام سلسله و کجای تاریخ خوابم برد اما خوب یادم است که میرزا فرمان خواب را صادر کرد و من چشم‌دوخته به چوب‌های موازی و بعضا متقاطع سقف و زیرلحافی کردی به دل تاریخ می‌زنم و پیش از رسیدن به دوره افشار، سروکله خورشید سحرخیز شرق پیدا می‌شود و رشته سفری تاریخی را پاره می‌کند. خوش‌شانسی اما اینجاست که در کلات برای رسیدن به دوره افشار حتی تا بعد از صرف صبحانه هم نیاز نیست منتظر ماند. نان گرم کرمانج با روغن حیوانی محلی که می‌رسد بحث به صبحانه نادر می‌رسد...هم‌سفری که تاریخ خوانده با ملچ و ملوچی از زندگی روستایی سده‌های گذشته می‌گوید؛ اینکه بعد از چنین صبحانه‌ای جز جنگ چه می‌شود کرد و گریزی هم به دلیل پرجمعیت بودن خانواده‌های روستایی می‌زند و آن را به همین فطیر ربط می‌دهد…(اینجا همکاری دیگر هم به بحث وارد می‌شود و می‌گوید در روستاهایی که قطار از کنارشان می‌گذرد جمعیت زیاد است چون نصف‌شب آدم‌ها با بوق قطار بیدار می‌شوند و آن کار دیگر می‌کنند؛ حتی پیشنهادشان برای طرح افزایش جمعیت همین روش گذراندن ریل آهن از شهرها و روستاهاست. راست و دروغ‌اش با خودشآن…بگذریم.)رشته‌کوه‌های حیرت‌انگیز هزارمسجداهالی چهارپنج روستای دور و اطراف «چهارراه» خود را ساکنان دره می‌دانند؛ دره‌ای میان کوهایی سنگی و تیز که در شرق ایران مشابه ندارد؛ در تمام این دره نه خبری از آنتن تلفن همراه هست و نه تلویزیون و اینترنت و اخبار. گویی بازماندگان نادر چندان علاقه‌ای به اخبار جنگ‌های این‌روزها ندارند. پیش از خروج از دره اما مینی‌بوس برای بازدید از یک طرح پرورش ماهی توقف می‌کند. چندمتر آن‌طرف‌تر گله‌ای در آن سرمای صبحگاهی مشغول چراست و چوپانی با لباسی که انگار یکی از همان گوسفدان را کشته و پوست‌اش را به چوب آویخته‌ و به تن کرده، مشغول راست‌وریس‌کردن آتش است. خسته از این همه بازدید، سراغ چوپان می‌روم. بحث‌مان به کوه‌های پرهیبت و ابهت کلات کشیده می‌شود و می‌گویم انگار مجسمه‌ای از نادر و سردارانش به‌طور طبیعی براین سنگ‌ها نقش بسته باشد...می‌گوید زندگی در این‌کوه‌ها انسان‌های بزرگی می‌سازد و بلافاصله بحث به تاریخ کشیده می‌شود؛ پیش از آن‌که بحث به اصل و نسب و نسبتش با نادر برسد به ذهنم می‌رسد که «کرم از خود درخت است و این چه بحثی بود که شروع کردی؟» اما چوپان در دل تاریخ است و می‌پرسد «شنیده‌ای که تاریخ را فاتحان می‌نویسند؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه می‌دهد که این کوه‌ها آدم‌های بزرگ‌تر و قوی‌تر از نادر هم داشته اما جایی در تاریخ و کتاب‌ها ندارند. تعجب می‌کنم و عجیب که بالاخره کسی هم پیدا شده که از نسل نادر نیست که لحن صدایش کمی احساسی می‌شود...«مثل پنجمین پشت پدری خودم کسی بود که نادر از او ترس داشت و چندین بار نادر را هم شکست داده بود اما شهرتی مثل شاهان ندارد...»به ماشین برمی‌گردیم و چندصدمتر آن‌طرف‌تر از دره خارج می‌شویم. راننده رادیو را روشن می‌کند که بعد از یک‌شبانه‌روز خبری از دنیا و جنگ‌هایش بگیریم؛ پیام بازرگانی است: «..از کی...قسطی...» بالاخره از کلات نادر و خاطره نوادگانش با این صدای رادیو و تصویر کوه‌های نقاشی‌شده «هزارمسجد» کمی فاصله می‌گیریم.خانه پدری در کلات نادر</description>
                <category>محمد باقرزاده</category>
                <author>محمد باقرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 15:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>