<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن بختیار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mbakhtiar</link>
        <description>در اینجا از ادبیات، تاریخ و علاقه‌های شخصی می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:54:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4506/avatar/F3IQZc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن بختیار</title>
            <link>https://virgool.io/@mbakhtiar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا باید خیامِ ریاضی‌دانِ بد اخلاق را دوست داشته باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mbakhtiar/khayam-rrz5htnrkzyv</link>
                <description>28 اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم عمر خیام نیشابوریه. رباعیات بدون شک مهمترین یادگار خیام و علت اصلی شهرتش در زمان ماست. در مورد رباعیات &quot;به انواع سخن‌ها گفتند&quot;، از نجم‌الدین رازی تا صادق هدایت. از اسلامی ندوشن تا خورخه لویس بورخس. خیامِ رباعیات در منظر خوانندگانش جمع همه‌ی این‌ اضداد بوده: فیلسوف اپیکور مشرب، عارفِ خدا جو،‌ شاعرِ گستاخِ کفر گو، دانشمند شکاک ... .خیام شاید معروف‌ترین ایرانی تمام دوران باشد - مجسمه خیام در رومانیاما هرچقدر در زمان به عقب برگردیم چهره‌ی خیامِ شاعر کمرنگ‌تر می‌شه. همینطور که به گذشته می‌ریم خیام هم از می و مطرب و طرفِ جویبار و لبِ کشت دور می‌شه و می‌ره زیر گنبد رصدخانه‌ی اصفهان. به جای قدحِ باده، اسطرلاب به دست می‌گیره و عوضِ نگاه به صحنِ چمن و روی دل افروز، با ابزار‌های نجومی‌ِ اولیه‌ش می‌شینه به تماشای آن گاوِ در آسمان،‌ قرینِ پروین.می‌دونیم که اگه رباعیات را از شخصیت خیام کم کنیم، چیز جالبی باقی نمی‌مونه: یک ریاضی‌دان عمامه به سر و بداخلاق که تخصصش حل معادلات درجه سوم و توضیح اصل پنج اقلیدس در هندسه است. یکی از چند صد دانشمند مسلمانِ دوران قبل از حمله‌ی مغول. اما خیام خشکِ منجم-ریاضی‌دان و خیامِ سرخوشِ رباعیات دو شخصیت مجزا نیستند. این دو، دو سر یک طیف از یک شخصیت واحدن و این دو وجه شخصیت خیام از نظر من در یک جا به هم می‌رسه: پروژه‌ی بزرگ تقویم جلالی. از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی... خیام شاعر استاد توصیف زیبایی‌های طبیعته. توصیف‌های کوتاه و موجز، در حد یک بیت. اما توصیف زیبایی طبیعت دغدغه خیام نیست. بیت دوم این رباعی‌ها را بخونید: هنوز فرصت نکردید از زیبایی توصیف شده کیف کنید که شما را بلند می‌کنه و پرت می‌کنه وسط قبرستون. خیام  شما را به بزم و رقص و عیاشی در باغ خودش دعوت می‌کنه اما درست در لحظه‌ی ورود درِ گوشتون یاد‌اوری می کنه که چند روز دیگه بیشتر زنده نیستی و به همین زودی‌ها خواهی مرد.  ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست / بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست/تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست چون ابر به نوروز رخ لاله بشست / برخیز و بجام باده کن عزم درستکاین سبزه که امروز تماشاگه توست/فردا همه از خاک تو برخواهد رست مهتاب به نور دامن شب بشکافت / می نوش دمی بهتر از این نتوان یافتخوش باش و میندیش که مهتاب بسی/ اندر سر خاک یک به یک خواهد تافتدر بخش مهمی از رباعیات، مسئله مسئله‌ی گذر عمره. شاید غلط نباشه اگه بگیم پس بخش مهمی از ذهن خیام همیشه درگیر همین مسئله بوده: گذر عمر، گذر روزگار، چرخش دوران یا خلاصه‌ش کنم مسئله‌ی زمان. حالا این شاعر،فیلسوفی، منجم و ریاضی‌دان با این ذهنیتِ درگیرِ مسئله زمان از قضا دوستی داره که در دربار سلطان ملک‌شاه سلجوقی وزیر اعظمه و سلطان تصمیم داره وضعیت تقویم را به دلایل زیادی (از جمله کشاورزی،‌مالیات و ...) سر و سامون بده. به خیام پیشنهاد می‌شه که سرپرست هیات تنظیم گاهشمار جلالی بشه و خیام قبول می‌کنه.بر مَفْرشِ خاک خفتگان می‌بینم...از رباعیات این طور برمیاد که خیام هم مثل بقیه آدم‌ها خیلی با شغلش ارتباط برقرار نمی‌کرده و ترجیح می‌داده به جای اینکه دائم خودش را درگیر 4 عنصر و 7 سیاره بکنه، از عمرش لذت ببره. چون چرخ به کام یک خردمند نگشت / خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشتچون باید مُرد و آرزوها همه هِشْت / چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشتای آن‌که نتیجهٔ چهار و هفتی / وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتیمی خور که هزار باره بیشت گفتم: باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی.اما شاید خیام به این کار جدید، به این پروژه خاص علاقه‌ای ورای مسائل کاری و ارزش علمی داشته. خیام به این کار به چشم فرصتی نگاه می‌کرده برای درگیر شدن با مسئله همیشگی‌ش: گذر زمان و مگر غیر از اینه که گاهشماری قبل از هر چیز اندازه گرفتن همین گذر زمانه؟ اندازه گرفتن یعنی گرفتن و در ظرف مشخصی قالب کردن. به نظم کشیدن. شاید نشه جلوی گذر عمر را گرفت اما میشه حسابش را نگه داشت و تازه همین کار هم از دستِ هیچکدوم از انسانه‌های زمانِ خیام ساخته نبود. این بحث که چرا پیشینیان ما به تقویم و گاهشماری احتیاج داشتند بحثِ دیگه‌ایه و مطلبی طولانی،‌ کاربرد تقویم در زندگی روزمره، کشاورزی، اخذ مالیات، اعیاد مذهبی و آیینی و ... همونقدر مهم بوده که امروز مهمه. اما دستاورد خیام در نهایت فراتر از فراهم کردن یک تقویم دقیق بود. خیام کار بزرگتری کرد: زنده کردن نوروز.خیام نه ابداع کننده تقویم در تاریخ بشره و نه اولین کَسیه که از سیستم تقویم 365 روزه شمسی استفاده کرده. حتی کبیسه گیری هم قرن‌ها قبل از خیام سابقه داشته. یعنی مدت ها قبل از خیام (شاید از دوران تمدن‌ بابل) انسان فهمیده بود که یک سال شمسی برابر با یک دور کامل چرخش زمین دورِ خورشیده (یا به زعم اخترشناسان باستانی چرخش خورشید به دور زمین) و این گردش  365.25 روز طول می‌کشه. پس یک سال شمسی 365 روز باید داشته باشه. اینجا بود که اون بیست و پنج صدمِ روز (0.25) در یک سال کار دست تقویم می‌داد و باعث میشد هر 4 سال تقویم یک روز جابجا بشه. یعنی اگر در اولین سال روز اولِ فروردین و برابر با روز اول بهار ( یعنی قرار گرفتن زمین در وضع اعتدال بهاری که طول روز و شب برابره) باشه، چهار سال بعد، روز اول فروردینِ تقویمی یک روز قبل از اعتدال بهاری خواهد بود و 120 سال بعد روزِ اولِ سال برابر خواهد بود با 60 امین روز از فصل زمستان (یا اول اسفند). در دوران ساسانی روش کبیسه گیری اتفاقا 120 ساله بوده( کبیسه گیری مزدیسنا یا بهزیکی). به این شکل که هر 120 سال یکبار به جای سال 12 ماهه، یک سال کبیسه‌ی 13 ماهه داشتند و بعد از 120 سال نوروز را به جای واقعی خودش بر می‌گردوندن. حالا فرض کنید بنا به دلایلی مثلا شورش، عوض شدن حکومت،‌ جنگ،‌ تصمیم شخصی پادشاه و...  بعد از 120 سال کبیسه نمی‌گرفتن.  در بل بشوی حکومت‌های ایران بعد از اسلام اصلا حکومت مرکزی در کار نبود یا اگر بود به فکر کبیسه گیری نبود یا اگر فکر کبیسه هم می‌بود عمرش به 120 سال نمی‌رسید.در این وضعیت می‌شه تصور کرد نوروز یا روز اول سال تقویمی میتونسته وسط هر فصلی بیافته: نوروز و برگ ریزون‌های پاییز، نوروز و برف زمستونی، نوروز و ستیغ آفتابِ وسط مرداد. این اتفاق در عمل می‌افتاده و چون زرتشتی گری جای خودش را به اسلام داده بود حساسیتی هم وجود نداشت که مبادا آیین‌های نوروز (که برای زرتشتی‌ها جنبه دینی و مقدس داشت) در روز اشتباه برگزار بشن. هرچند که برای مردم کشاورز مشکل آفرین بود (کشاورزها بر اساس چرخش طبیعت کشت و کار می‌کردند اما مالیات را بر اساس تقویمی می‌دادن که دیگه منطبق با طبیعت نبود). شاید برای ملکشاه سلجوقی و خواجه نظام الملک گرفتن مالیات از کشاورزها در زمان درست اهمیت داشت، شاید مردمی از اهالی خراسان نگران از بین رفتن آیین‌های ایرانی بودند و شاید برای ریاضیدان‌ها و منجمین قضیه صرفا یک چالش علمی بزرگ بود هر چی که بود،‌ نهایتا خیام و همکارانش موفق شدند طول سال خورشیدی را با دقت یک روز در هر 88 هزارسال محاسبه کنند و با وضع کردن کبیسه‌های یک روزه در هر دوره‌ی 4سال (و بعضی دوره‌ها 5ساله) پایه و اساس تقویمی را بنا کنند که ما امروز از اون استفاده می‌کنیم. تقویمی که یک مشخصه بارز نسبت به تمام گاهشماری‌های موجود داره: اولین روز سال برابر شده با اولین روز از فصل بهار. خیام با تنظیم تقویم جلالی، نوروز را از خطر نابود شدن و فراموش شدن نجات داد. ورق خوردن تقویم‌های کهنه همزمان با سبز شدن دوباره درخت‌ها تا امروز اجازه نداده که نوروز به سرنوشت جشن مهرگان(بزرگترین جشن باستانی بعد از نوروز) بیافته و ما این را مدیون خیام هستیم. خیام ریاضی‌دان هم دوست داشتنی استمی‌دونیم که قبل از تنظیم تقویم جلالی نوروز از نقطه اعتدال بهاری جابجا شده بوده. پس احتمالا خیام این شعر را در سال‌های بعد از تنظیم تقویم و کبیسه گیری جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی سروده. در زمانی که حقیقتا نوروز مصادف بوده با باران بهاری و چمن و سبزه:    چون ابر به نوروز رخِ لاله بشست/بر خیز و به جامِ باده کن عزمِ درستکاین سبزه که امروز تماشاگه توست/فردا همه از خاک تو برخواهد رُسْت!  کتابی هست به اسم نوروزنامه و منسوب به خیام. کتاب شامل چند مقاله کوتاه در موضوعات مختلفه: آیین پادشاهان عجم، توصیف خواص زر، نشانه‌های پیدا کردن گنج‌ها، خواص انواع شراب‌ها، ذکر خوبی‌های شمشیر، خواص قلم و ... .  این کتاب با مقاله‌ای در مورد نوروز شروع می‌شه و نویسنده می‌گه قصدش از نوشتن این رساله مختصر کشف حقیقت نوروز، سبب برگزاری و مهم‌تر از همه بررسی آشفتگی‌های کبیسه گیریه. این کتاب با نثر موجز و روانی که داره شاید پیوندی بین رباعیات خیام و رساله‌های پیچیده‌ی ریاضی‌ش باشه. ما در اساطیر نوروز را به جم پسر  ویونگهان نسبت می‌دیم. نخستین شاهی که در روز سال نو وقتی آفتاب در برج حمل بود بر تخت زرین نشست و آفتاب بر تختش تابید، او درخشید و شد جمشید. اگر در اساطیر نوروز یادگاری از جمشید پادشاه آنچنانی شاهنامه است، در واقعیت تاریخ نوروز یادگار عمر خیام دانشمند نابغه و عیاشِ خوش قریحه است. شاید فکر کنید که اگه خیام این کار را نمی‌کرد لابد دانشمند دیگه‌ای تو دربار ملکشاه این کار را انجام می‌داد؛ اما من اینطور فکر نمی‌کنم. خیام می‌خواست و به دنیا اومده بود که این کار را انجام بده. به نظر من خیام این کار را انجام می‌داد اگه در دربار شاه سلجوقی نمی‌شد، می‌رفت جای دیگه‌ای. خیام در یکی از رباعیات معروفش می‌گه:از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟ /  وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان / می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟نمی‌دونیم خیام به جواب این سوال‌هاش رسید یا نه. اما می‌دونیم که خیام می‌دونست از دنیا چی باقی می‌مونه:این کهنه رباط را که عالم نام است / و آرامگه ابلق صبح و شام استبزمی‌ست که وامانده صد جمشید است/ قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است خیام هم مثل جمشید‌ها و بهرام‌ها لابد تا الان هزاربار گل کوزه‌گران شده. اما جشنی و بزمی که امروز به نام نوروز باقی مونده دیگه فقط وامانده جمشید نیست. یادگار خیامه.   </description>
                <category>محسن بختیار</category>
                <author>محسن بختیار</author>
                <pubDate>Sat, 19 May 2018 17:49:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراژدیِ فتحِ مریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mbakhtiar/4-hxfriputosie</link>
                <description>  چگونه علم ما را به جای مریخ، به قعر جهنم خواهد فرستادپیشنهاد کتاب: حکایت‌های مریخی، اثر ری برادبری، مجموعه‌ای از داستان های کوتاه و به هم پیوسته است. این داستان‌ها در سال 1950 در قالب یک کتاب مستقل در آمریکا چاپ شد. در سال 1391 نیز دو ترجمه از آن به قلم مهدی بنواری و علی شیعه‌علی به فارسی منتشر شده است. خورخه لوییس بورخس نویسنده برجسته‌ی آرژانتینی در مقدمه‌ای که روی ترجمه لاتین کتاب نوشته است، حکایت‌های مریخ را یکی از نمونه‌های ستودنی داستان های علمی-تخیلی می‌خواند و نبوغ نویسنده‌اش را ستایش می‌کند. در تمجید از این کتاب همین نقل و قول از کسی مانند بورخس کافی است.طرحی خیالی بر اساس یکی از داستان‌های کتاببرادبری اعتقاد داشت این کتاب یک داستان علمی-تخیلی نیست و امیدوار بود مانند اساطیر یونانی جاودانه باشد. بدون شک این کتاب چیزی فراتر از یک داستان علمی-تخیلی است. کتاب در نگاه اول شرح سفر و استیلای انسان بر مریخ است. نبوغ نویسنده و تسلط او بر داستان سرایی در همان چند داستان اول شما را از زمین جدا می‌کند، اما مریخ در این سفر مقصدی دروغین است. برادبری شما را به میان فضای تاریک و بی‌پایان ذهن بشر می‌فرستد، شما را به جهنم سرخ درونتان می‌برد جایی که تمام تنهایی ها، ترس‌ها، عقده‌ها و آرزوهای گم شده‌ انتظارتان را می‌کشد.کتاب سرشار از روایت هایی موازی است که همگی ریشه در سرگشتگی انسان معاصر دارد و نویسنده سعی کرده تمام این روایت‌ها را در استعاره‌ی سفر انسان به مریخ بیان کند: روایت ترس جامعه آمریکایی دهه 1950 از آغاز جنگ اتمی، روایت قیام نهایی مردمان در مقابل نژاد پرستی، روایت دلتنگی مهاجران برای سرزمین جنگ زده و روایت دیالکتیک تنهایی بشر. اتفاقات داستان از سال 1999 با اعزام نخستین هیات زمینی آغاز می‌شود. برادبری از همان ابتدا تصمیم می‌گیرد به جای روایت فتح شکوهمند مریخ بوسیله نوع بشر، راویِ تسلط بیگانگان زمینی بر مریخ باشد. پس داستان را نه به صورت حماسی، که به شکل یک تراژدی با لحنی مرثیه وار روایت می‌کند. در داستان &quot;فوریه 199: ییللا&quot; با جزئیات زندگی ساکنان هوشمند مریخ آشنا می‌شویم اما آنچه اهمیت پیدا می‌کند جزیئات خانه‌ها و شهرها و وسایل نقلیه مریخی نیست، تخیل نویسنده چیز دیگری را برای ما تشریح می‌کند که به مراتب تخیلی‌تر و همزمان آشناتر است و آن خواب های ییللا زنی مریخی است. داستان سفر انسان به مریخ با داستانی عاشقانه از رویاهای یک زن مریخی شروع می‌شود.ترجمه فارسی کتابدر داستان &quot;اوت 1999: زمینی‌ها&quot; هیئت اعزامی زمین به سلامت روی مریخ فرود می‌آید اما بلافاصله در یک موقعیت کافکایی گرفتار می‌شود، در برخورد بین زمینی‌ها و مریخی‌ها مشکل زبان وجود ندارد، مریخی‌هایِ داستان قدرت تله پاتی دارند، به راحتی زبان ما را می‌فهمند و زبانشان را برای ما قابل فهم می‌کنند. اما مشکل برقرای ارتباط همچنان پابرجاست. مریخی ها و هیئت اعزامی سوم، زبان هم را می‌فهمند اما از برقراری ارتباط با یکدیگر عاجز اند و نمی‌توانند منظور یکدیگر را تشخیص دهند. آیا این همان مشکلی نیست که کشورهای زیادی روی کره زمین خودمان به آن گرفتار هستند؟ &quot;آوریل 2000: هیات اعزامی سوم&quot; به اعتقاد بورخس ترسناک ترین داستان مجموعه است: &quot;هراس درونی این داستان ماوراءالطبیعی است. هویت مبهم و نامعلوم مهمانان ناخدا بلک، به شیوه‌ای پریشان کننده حاکی از این است که ما نه می‌دانیم که کیستیم و نه می دانیم که از دید خداوند چگونه‌ایم&quot;[1] . ناخدا بلک و هیئات اعزامی سوم به سلامت در نزدیکی یکی از شهرهای مریخ فرود می آیند و در بدو ورود از تماشای چیزی که می‌بینند مبهوت می شوند. آن‌ها با چیزی روبرو می‌شوند که انتظارش را ندارند: غافلگیری و تعجب کاپیتان بلک و همراهانش از شباهت عجیب و ترسناک شهر مریخی با نمونه‌های زمینی است. شهری که آرزوهای فراموش شده را بیدار می‌کند، بهشت موعودی که مانند آواز سیرن‌ها، زیبا و دلکش است و این بار ملوانان هیات سوم را از کشتی هایی فضایی بیرون می‌کشد. فتح مریخ در داستان &quot;ژوئن 2001:همچنان دل عاشق است و ماه تابان&quot; اتفاق می‌افتد. فتحی بدون افتخار و پر از حسرت. حسرت از دست رفتن فرصت شناخت مردمانی که زمانی صاحب تمدنی بزرگ روی مریخ بوده‌اند. داستان &quot;آوریل2005-آشردو&quot; ادای دین برادبری به نویسنده فقید آمریکایی ادگار آلن پو است. برادبری جهانی را ترسیم می‌کند که در آن دیگر از خیال و فانتزی خبری نیست، جهانی که تخیل و آلیس در سرزمین عجایب به پای واقعیت و ارنست همینگوی قربانی شده است. آقای ویلیام استندال از سانسور و کتاب سوزانی که در زمین به راه افتاده به مریخ فرار کرده تا خانه رویایی آشِردو را بنا کند اما خیلی زود متوجه می‌شود که آزادی از هرجایی که پای بشر معاصر به آن باز شود، فرار خواهد کرد. رگه هایی از ایده اولیه معروف ترین رمان برادبری &quot;451 درجه فارنهایت&quot; در این داستان به خوبی مشخص است.پیشنهاد می‌کنم آلن پو را با این کتاب شروع کنیددر &quot;اوت 2026: نم نمک باران خواهد آمد&quot; هیچ شخصیتی حضور ندارد. یک داستان استعاره ای از شرح آتش گرفتن یک خانه. حرفی که برادبری در طول داستان از دهان شخصیت‌هایی مثل اسپندر در داستان &quot;ژوئن 2001:همچنان دل عاشق است و ماه تابان&quot; می‌زند، در این داستان معنا می‌گیرد: ((... آن ها آن جایی که ما صد سال پیش باید می‌ایستادیم ترمز را کشیدند...می‌دانستند چطور هنر را با زندگی‌شان بیامیزند، چیزی که تا حالا در آمریکا دیده نشده ... )) ترمزی که اسپندر اعتقاد دارد باید کشیده شود ترمز علم است. علمی که به قول شخصیت پدر در داستان &quot;اکتبر 2026: گردش هزارهزار ساله&quot; خیلی تند، خیلی جلوتر از ما دوید تا مردم در بیابانی مکانیکی گم شوند. زمانی که مریخ دوباره از سکونت انسان‌ها خالی می‌شود و زمین هم در اثر جنگی اتمی نابود می‌شود، در آخرین داستان کتاب &quot;اکتبر 2026: گردش هزارهزار ساله&quot; شخصیت پدر به مریخ بازمی‌گردد، و می‌فهمد که باید از تلاش برای ساختن عالَمی دیگر دست بردارد و به دنبال ساخت &quot;آدمی&quot; دیگر باشد. در آخرین سطرهای کتاب وقتی پدر می‌خواهد مریخی ها را به فرزندانش نشان دهد آن ها را به بالای برکه‌ای می‌برد و آنها انعکاس تصویر خودشان را، مریخی ها را در آبراه می‌بینند.آنچه برادبری به عنوان نویسنده داستان های علمی-تخیلی در این کتاب پیش بینی می‌کند، سفرهای فضایی و سکونت انسان در مریخ نیست. او پیشگویی می‌کند که علم روزی تبدیل به معبدی بزرگ خواهد شد، با ده‌ها هزار راهب؛ اما خدایانی فراموش شده. لینک تهیه نسخه الکترونیک کتاب از طاقچه[1] حکایت های مریخ، ری برادبری ترجمه مهدی بنواری انتشارات پریان 1391 مقدمه صفحه 22 </description>
                <category>محسن بختیار</category>
                <author>محسن بختیار</author>
                <pubDate>Sun, 29 Apr 2018 15:57:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگِ دهن آلوده‌یِ یوسف ندریده</title>
                <link>https://virgool.io/@mbakhtiar/2-kbnje6sbrh2d</link>
                <description>  ماجرای هواداری من از آن پستان‌های آویزان گرگِ کاپیتالوقتی طرفدار تیمی مثل آ.اس.رم باشی،‌ یعنی به فوتبال و نتیجه بازی‌ها خیلی واقع گرایانه نگاه می‌کنی. مثلا هیچ وقت انتظار نداری تیمت قهرمان بشه. معمولا به یه نایب قهرمانی تو لیگ ایتالیا و یه حذف آبرومندانه از لیگ قهرمانان اروپا راضی هستی. بازی‌ها را هم به عشق دیدن یه بازی جذاب از بازیکان محبوبت دنبال می‌کنی. مثلا پارسال همین موقع‌ها یکی دو ساعت می‌شِستم پای بازی‌ها رُم تا بلکه دقیقه 80 بازی تابلوی تعویض نشون بده که توتی داره میاد تو زمین و فقط ده دقیقه وقت بود تا شاید توپ به توتی برسه و اون هم یه پاس تک ضرب بده و من کیف کنم. همین.هروقت به کسی می‌گفتم طرفدار رُم هستم با تحسین نگاهم می‌کرد و می‌گفت همون تیم توتی!البته طرفدار رم بودن انقدرها هم بد نیست. تیم ما همیشه لباس‌های قشنگی داشته. همیشه قشنگ بازی می‌کرده و بازیکن‌های وفاداری داشته و از همه مهمتر کمتر کسی در اطرافیانم طرفدارش بودن! این آخری خیلی مهمه. وقتی وارد یه جمع می‌شی و حرف از فوتبال میشه اکثر جمع طرفدار بارسلونان، مابقی هم طرفدار رئال مادریدن و تک و توک چند نفر هم ممکنه طرفدار منچستر باشن یا بایرمونیخ. وسط چنین جمعی تو طرفدار رُمی. خب اصلا همین که مخالف جریان آب داری شنا می‌کنی توجه همه را جلب می‌کنه. تو هم از بالا یه نگاه عاقل اندر سفیه به جمع می‌ندازی و همه طرفداری بارسا و رئال را به چشم یه مشت بچه دبستانی نگاه می‌کنی. جمع هم برات احترام آدمی را قائل هستن که قبل از دوران مسی و رونالدو فوتبال بین بوده. تو چنین شرایطی هر تحلیل چرندی هم ارائه بدی معمولا ازت قبول می‌کنن و کسی تو بحث‌های فوتبالی به پر و پات نمی‌پیچه. معمولا همه رم را دوست دارن  و کسی از این تیم بدش نمیاد، انقدر که این تیم بی‌آزار بوده همیشه. البته گاهی هم حس می‌کنی همه دارن با ترحم به حرفات گوش می‌دن: بیچاره، طرفدار رُمه... .ماده گرگ، روموس و رومولوس: نمادهای شهر رُماز بچگی طرفدار رم شدم. درست یادمه از سال سوم دبستان. من یه کنسولِ سِگا داشتم با یه فیلم بازیِ فیفا98 .تابستون همون سال چند روز رفتم خونه مادربزرگم و سگا را هم با خودم بردم. خونه مادربزرگ یه تلویزیون داشت که هیچ مدعی کنترل به دستی پاش نَشسته بود و مجبور نبودی با استرسِ اینکه 10 دقیقه دیگه اخبار شروع می‌شه بشینی پای بازی. برای اولین بار وقت واسه بازی کردن داشتم و می‌تونستم به  جای تک بازی یه لیگ کامل و پیوسته بازی کنم. اون سال‌ها تلوزیون بیشتر لیگ ایتالیا را پخش می‌کرد و سری‌ِآ به محبوبیت لیگ جزیره یا لالیگای الان بود. منم رفتم تو لیگ ایتالیا. از انگلیسی فقط خوندن حروف لاتین را بلد بودم. اسمِ رُم راحت ترین اسمی بود که خوندم و ستاره‌های جلوی تیم هم نشون می‌داد که تیم خوبیه. رم را برداشتم، یه لیگ کامل بازی کردم و قهرمان شدم. بزرگترین موفقیت اون سال تابستون، قهرمانی با رم در لیگ فیفا 98 بود (قطعا تنظیمات بازی روی Amateur یا Easy بوده). هیچ وقت یادم نمی‌ره بعد از آخرین بازی یه ردیف از توپ های فوتبال پشت سر هم و عین تسبیح روی صفحه‌ی تلویزیون سینوسی می‌رقصیدن. رفتم و مادربزرگم را از آشپزخونه (بش می‌گفتیم اتاق پایینی) صدا زدم. قهرمانی من احتیاج به یه شاهد داشت. اومد و دید و بعد قربون صدقه چشم‌های ریزم رفت و گفت کور میشی انقدر میشینی پای این تلویزیون. مهم نبود. حالا انگار قهرمانی من یه جایی تو تاریخ ثبت شده بود. شب که بابام را دیدم براش با غرور ماجرا را تعرف کردم و مادربزرگم را شاهد گرفتم. پیرزن بیچاره هم گفت آره یه عالمه توپ توپی رو تلویزیون بود، نشونم داد. برای بابام خیلی قضیه بی‌اهمیتی بود چون اصلا چیزی نگفت. طبیعی هم بود. بزرگتر که شدم فهمیدم بابام طرفدار اینترمیلانه. همیشه هم از رم و توتی بدش میومده. از اون روز طرفدار رم شدم. عکس کارتی بازیکناش را جمع می‌کردم، تو اخبار نتایجش را گوش می‌دادم، بزرگتر که شدم شب‌ها بعضی بازی‌هاش را از تلویزیون می‌دیدم و البته هر سال تو فیفا فقط با رم بازی می‌کردم. از شانس من بود که سه چهار سال بعد ( و درست وقتی که من دیگه یکم از فوتبال سر در می‌اوردم) رم قهرمان ایتالیا شد. عجب تیمی بود: باتیستوتای معروف، مونتلا و توتی جوان. دیگه مگه می‌شد از این تیم دل کند؟ سال بعد از قهرمانی رم خیلی اتفاقی یه لباس ارزون قیمت رم پیدا کردم، خریدم و شد لباس ثابت زنگ‌های ورزشم تو مدرسه. لباس رم اون سال‌هام این شکلی بوداما سال‌های خوب رم خیلی زود تموم شد. دیگه رفتیم تو سراشیبی. از اون سال محض رضای خدا دیگه یه بار هم قهرمان لیگ نشدیم. مالک باشگاه فرانکو سِنسی و دخترش روزلا سنسی ورشکست کردن، همزمان یوونتوس شروع کرد به زد و بند و قهرمان شدن با مافیا بازی. اقتصاد ایتالیا رفت تو رکود و همه اینها دست به دست هم داد تا گند زده بشه به لیگ قشنگ ایتالیا. دیگه نه مربی بزرگی به ایتالیا میومد، نه بازیکن بزرگی به باشگاهی غیر از یوونتوس می‌رفت و نه شبکه سه یه بازی از ایتالیا نشون می‌داد. در عرض چند سال من که طرفدار یه تیم قهرمان و دوست داشتنی و همیشه در صدر اخبار شده بودم تبدیل شدم به طرفدار تیمی که اسمش را فقط باید تو اخبار رادیو می‌شنیدی. البته گه گاه تو سری‌آ دوم یا سوم می‌شدیم و صعود می‌کردیم به لیگ قهرمان اروپا. اونجا اگه شانس می‌اوردیم (یا بدشانسی!) و می‌خوردیم به یه تیم معروف اون وقت می‌شد بعد از مدت‌ها دوباره بازی رُم را از شبکه سه دید.یه سال خوردیم به منچستریونایتد اون سال رم انقدر خوب بود که رسیده بود به مرحله 1/4 نهایی لیگ قهرمانان. یادمه اون شب یه کم با بابام سر رم و توتی کل‌کل کردم و با اطمینان از بُرد قطعی، به بابام گفتم بیا امشب ببین رم چه تیمی شده. با هم نشستیم پای بازی و یادمه که داشتیم اُملت می‌خوردیم. با هر لقمه املتی که بابام می‌خورد، رم هم یه گل از منچستر می‌خورد. 7-1 باختیم. هفت هشت سال طول کشید تا من دوباره روم بشه جلو بابام اسم رُم را بیارم و کل‌کل کنم. سال 2015 بود، رُم تو مرحله گروهی اروپا خورده بود به بایرمونیخ و شبکه سه قرار بود شب بازی را پخش کنه. من دیگه نوجون نبودم، ازدواج کرده بودم. با ادعا و ابهت شب با مهسا رفتیم خونه بابا که بازی را با هم ببینیم. رُم هفت - یک باخت. هیچکس در جهانِ فوتبال فکر آبروی من نبود. اون هم جلوی زنم. قول دادم که دیگه هیچ بازی مهمی از رُم را با بابام نبینم.روزلا سنسی که یه زمانی ملکه دل‌ها و مالک باشگاه ما بوددرسته که این بیست سال سخت گذشت اما در همه‌ی این سال‌ها توتی بود. فرانچسکوی توتی اسطوره. فرانچسکو توتیِ نابغه و دوست داشتنی و وفادار. توتی در همه این مصیبت‌ها رم را ول نکرد. می‌تونست ستاره بی‌چون و چرای رئال مادرید بشه اما کاپیتانِ رُم موند. من هم میتونستم بی سر و صدا طرفدار یه تیم دیگه بشم اما طرفدار رم موندم. موندن توتی دوباره به تیم و ما طرفدارش هویت داد. دیگه ناشناس نبودیم. هروقت به کسی می‌گفتی طرفدار رُم هستی با تحسین نگاهت می‌کرد و می‌گفت همون تیمِ توتی! تا پارسال.   اردیبهشت پارسال توتی در چهل سالگی از فوتبال خداحافظی کرد. یکی از همین روزها که در پارک کنار زاینده‌رود نشسته بودم و با دوستی از خداحافظی توتی حرف می‌زدم خواهرم زنگ زد و خبر داد که مادربزرگم فوت شده. هم توتی رفته بود و هم تنها شاهد قهرمانی من با رم در 9 سالگی. در یکسال گذشته دیگه خیلی پیگیر اخبار و بازی‌های رم نبودم، هرچند هنوز خودم را طرفدار رُم می‌دونم اما دیگه مثل قبل اشتیاقی به دنبال کردنش ندارم. هرچند رُم هنوز همون تیم سابقه. قشنگ بازی می‌کنه، لباس شیک می‌پوشه و هنوز هم سر به زنگاه ناامیدت می‌کنه. امسال تیم خوبی داره،‌ انقدر که تونسته خودش را دوباره برسونه به مرحله 1/4 نهایی لیگ قهرمانان اروپا و تو قرعه کشی بخوره به بارسلونا. بارسلونا تیمیه که بازی‌هاش را حتما شبکه سه پخش می‌کنه. تو دو سال گذشته آبجی کوچیکه هم شوهر کرده و تازه دومادِ ما که اسمش میلاده، طرفدار بارسلوناست. شب قبل از بازی زنگ زد که بیا خونه بابا که سه تایی بشینیم با هم بازی را ببینیم. نرفتم. دیگه طاقت نداشتم جلوی بابا و این دفعه تاز دومادمون تیمم 7 تا از بارسلونا بخوره. نرفتم و شب حتی بازی را ندیدم و اخبار بازی را هم فردا صبحش دنبال کردم:عجیب نبود که باخته بودیم. بازیکنای ما سه تا گل زده بودن و بازیکنای بارسلونا دوتا گل، اما ما بازی را باخته بودیم اون هم چهار به یک. چون بازیکنای ما از سه گل، دوتا گل به خودمون زده بودن یه گل به حریف. این هم عجیب نبود. رُمه دیگه. عجیب این جا بود که فردای بعد از بازی دوباره اومده بودیم به سرخط خبرها. تو هر سایت و کانالِ خبری که می‌رفتی آرمِ رُم را می‌دیدی. چی شده بود؟ بله صدا و سیمای محترم لوگوی باشگاه را سانسور کرده بود و این شده بود دستمایه شوخی و تفریح خاص و عام. تقدیر این بود که شهرت ما یک شبه تغییر کنه و بشیم تیمِ مَمِه بریده. لوگوی باشگاه در واقع نماد شهر رُم ایتالیاست: یه گرگ ماده که داره دو پسر بچه را شیر میده. گرگ ماده اسمش گرگ کاپیتوله و اون دو پسر بچه برادر‌های دوقولویی هستن که در اساطیر، شهر رم را پایه گذاری کردن: روموس و رومولوس.Ludovico Carracci اثررئاسیلویا مادر روموس و رومولوس از ترس کشته شدن پسراش به دست عموش آمولیوس، اون‌ها را به رود تیبر می‌سپاره، خدای رودخانه تیبر، تیبرینوس، دوقولوها را در کنار رودخونه به ساحل می‌رسونه و ماده گرگی اون‌ها را شیر می‌ده. روموس و رومولوس بزرگ می‌شن، رومولوس اول روموس را می‌کشه و بعد به یاد برادر مقتولش شهری را بر روی تپه‌ی پالاتن برپا می‌کنه و اسم شهر را رُم می‌ذاره.مجسمه خدای رودخانه تیبر، ماده گرگ، روموس و رومولوسچندهزار سال بعد در همین شهر رم یک تیم فوتبال تاسیس شد و نشانش همون نشان تاریخی شهر رم بود که از روش صدها نقاشی و طرح و مجسمه ساخته بودند و در یکی از کشورها که از قضا سال‌ها با امپراطوری رم همسایه‌ی دیوار به دیوار بوده پستان‌های این نماد معروف را شطرنجی کردند تا ضرب المثل فارسیِ &quot;اون ممه را لولو برد&quot; به رخ این نشان ایتالیایی کشیده بشه. من این کار را البته به حساب بیماری جنسی اون مسئول سانسور صدا و سیما نمی‌ذارم. حتی اون آدم بخصوص که این سانسور را انجام داده احتمال خودش هم یکی مثل ماست و با چنین چیزی تحریک نمیشه. فقط متاسفانه شغلش طوری ایجاب می‌کنه که تا به این حدِ مسخره محافظه‌کارانه رفتار کنه و به تاسی از ضرب المثل &quot;سَری که درد نمی‌کنه دست مال نمی‌بندن&quot; ترجیح بده به پستان‌های گرگ بدبخت دستمال ببنده. همین اتفاق یادمه چند سال پیش در ایتالیا افتاد زمانی که رئیس‌جمهور روحانی رفت به موزه شهر رم و اونجا هم یه کارمند بخت برگشته‌ی ایتالیایی از سر محافظه‌کاری مجسمه‌های لخت و عور موزه را از همه طرف پوشوند. اگه این کارمندای محافظه‌ کار در طول تاریخ می‌خواستن مثل امروز انقدر وظیفه شناس باشن احتمالا روموس و رومولوس از گشنگی کنار رودخونه مرده بودند و هرگز شهر رمی نبود که تیم فوتبالی داشته باشه و تیم فوتبالش این همه سال مایه خوشی و عذاب طرفدارش باشه.تیم رُم به نظرم مصداق این مصرع سعدیه:  گرگِ دهن آلوده‌یِ یوسف ندریده .چه کردی با ما صدا و سیما؟از بین کارتون‌های زیادی که دیدم این از همه بهتر بوداما بهونه نوشتن این یادداشت این بود: دیشب در جمعی بودم و حرف از فوتبال شد. گفتم من هوادر رُم ام. یکی تو جمع گفت: اِاِِاِ همون تیمی که صداوسیما لوگوش را سانسور کرد؟ گفتم خدایا شکرت تا دیروز تنها دلخوشیمون این بود که تیم ما را به فرانچسکو توتی می‌شناختن اما از این بعد شهرت‌مون به پستون‌های بریده شده‌ی گرگ کاپیتوله.  </description>
                <category>محسن بختیار</category>
                <author>محسن بختیار</author>
                <pubDate>Mon, 09 Apr 2018 15:43:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>