<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bina Bayan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mbmobina69</link>
        <description>بینا بیان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:07:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/481354/avatar/O8twRk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bina Bayan</title>
            <link>https://virgool.io/@mbmobina69</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نازخاتون .(پارت اول)۱۴۰۰/۱۱/۵</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zcogubdf2dxq</link>
                <description>مادربزرگ من با نام نازخاتون متولد شد صد البته که از انجایی که زبان بسیار تند و تیزی داشت عروس هایش نام جدیدی برایش گزاشته بودند که از ذکر کردن ان نام میگزرم و به خصوصیات جالب مادربزرگ می پردازم از جالب ترین چیز ها اسمی بود که ما صدایش می زدیم نازمادرجان بزرگ که البته من در جمع بزرگ تر ها شنیده بودم نازمادرجان این نام را با تکرار فروان بر پوریا رضا که نوه اصلی خانواده بود بر سرزبان همه انداخته بود.شاید برایتان جالب باشد که بدانید اصلا چرا اسم پوریا رضا پوریارضاست !خب از انجایی که اسم پدر بزرگوار ناز مادر جان بزرگ رضا بود پایش را درکفش اهنی کرده بود و میگفت باید اسم پسر عمو سیا(سیامک) را رضا بگزاریم و زن عمو شیرین هم که دلش میخواست اسم پسرش را  پوریا بگزارد و این گونه میشود که بین نازمادرجان و زن عمو شیرین دعوا درست حسابي را میافتد که زبانزد خاص و عام میشود تا اینکه عموسیا بعد از بدنیا امدن پوریارضا وقتی باز نازمادرجان و زنعموشیرین  در بیمارستان بینشان دعوا میشود غرور مردانه اش را جمع میکندو با صدای بلند بینشان فریاد میزند که ساکت اسم بچه را پدر می گذارد و وقتی برای شناسنامه گرفتن میرود نه توانایی رد نظر همسرش را داشت و نه توانایی رد نظر مادرش و اینگونه شد که پوریارضا اسم نوه اول خانواده را گرفت!البته که نازمادر به این سادگی ها راضی نشد و انقدر سنگ ٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚٚبین زندگی انان پرتاب کرد که اخر کار عمو سیا و زنعمو شیرین به متارکه کشیدو اینگونه شد که نازمادرجان توانست این نام زیبا را هم برزبان پوریارضا و هم برزبان باقي نوه ها بیندازد!اابته که بعد آز متارکه زنعمو شيرین و عمو سیا خبری به دست ناز مادر رسید که اورا به اسمان هفتم برد و برگردانداین خبر که داشت باعث میشد نازمادر را برای همیشه نبینیم خبری نبود به جز دوتاشدن شلوار اقاجان وقتی يکی از خانم ها که میامد کنیزی ناز مادر جان را میکرد خبر دوتا شدن  شلوارهمسرش را به او داد کارش به بیمارستان کشید و به بیمارستان رفت!و با یک قلب پیوندی باخوک به خانه برگشت!عروس های خانواده توطعه ایی کرده بودند که این ها همه از اهی است که زنعمو شیرین در جوانی برای ناز مادرکشیده است ؤ تا ساليان سال این حرف در دهان عروس هاي خانواده ما تاب میخورد!و صدالبته که نازمادر به این اسانی ها از خیرسر اقاجان بیرون نیامده بود و در زمان برگشتش از بیمارستان با ان حال روز به زیر زمین رفته بود و تپانچه پدرش رضا خان را برداشته بود و اماده امدن اقاجان بود وقتی نصف شب اقاجان به اتاق خواب وارد شده بود و مشغول پوشیده پیژامه راه راهش بود چند گلوله ای را به ماتهت اقاجان زده بود.و من تا به خاطر میاورم از روزی که اقاجان را  مورد ملامت خود قرآر دادند همیشه زیر ماتهت اقاجان یک بالشت ابری میدیدم البته که این ماجرا با پا پیش گزاشتنه بزرگ عمه فیصله یافته بود  ولی یادم میاید بعد فیصله یافتن این داستان ما دیگر هیچ وقت اقاجان را اقاجان صدا نکردیم و هربار که دهانمان باز شد برای گفتن اقاجان ناز مادرجان نگاه غضب الودی به ما کرد و گفت با حاجی کار داری مادرجان!و یک جورهایی که با دوتاشدن شلوارش ارتقا درجه هم گرفته بودند البته که بعد ان اتفاق های عجیب و غریب رفتن نازمادر حاجی به مکه کسی دیگر  ثانیه دور شدن حاجی را از نازمادر جان ندیده بود . </description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 16:45:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی ?</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-erj88o2q6amx</link>
                <description>ما همه مان در یک ماهی بدنیا امدیمبهمن ماهی اسفند ماهی فروردین ماهیحالا که همه مان در یک ماهی بدنیا امدیم بیاید مثل ماهی ها غم ها را مثل یک ماهی فراموش کنیم &#x60;&#x60;&#x60;بینا بیان&#x60;&#x60;&#x60; 15 _ژانویه_ 2021</description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 00:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما چشم هایمان بسته است!</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nysff8kjqmnl</link>
                <description>ما دخترهاو پسرهای زیادی در اینیستاگرام میبینیم که توسط مادر ها نامادری ها پدرها اذیت وشکنجه میشند و با کلمه اخی از کنار تک تک اونها با کلمه اخی و بی رحم از کنار اون پست رد میشیم و گاهی هم لایکی به صفحه تبلیغاتــــــــی اون پیج میزنیم و به گمان خودمون به اون بچه کمک کردیمخوبه تو فضای مجازی دلمون همون قدر برای این بچه ها میسوزه چون توی واقعیت با جملاتی چون والدینشن خببچه اصلا باید چوب بخورهوای ول کن اگه اقایون بالا هم از این کتک ها خورده بودن ادم تربیت میشدنو اون لحضه سوالی که تو گوشم اکو میشه اینه ایا این ادم ها همون ادم هان که تا چند روز پیش برای دخترکی که تو اینیستا پدرش شکنجه اش میکرد دل میسوزوندند؟..!مغزم سوت میکشه بهم میگن تو زیادی حساسی کتک نخوردیاااادخترک بیچاره ای که گیر بد ادم های افتاده جرم بزرگش بودن سومین دختره یه خانوادس اون رو به امید یک پسر آوردنش پدرش جوری میکوبدش به در دیوار ماشین که اگه صدای ناله هاش نیاد گویا خونه سازیه وقتی میگم برم به پدرش بگم چرا داره اینکارو میکنه بهم میگن قدر پدر مادر خودتو بدون سرم گیج میره قلبم تند میزنه دستام میلرزه سوار ماشین میشم از تو ماشین با صورت زرد کرده و دستای لرزون از پنجره ی ماشین بهش میگم اقا چرا میزنیش مثل وحشی ها گلوله میشه از ماشین پایین شیون میکشه خانم به شما هیچ ربطی نداره بقیه بهم میگن همینو میخواستی بیکاریولی اما اخه....این درست همون کودک ازاری که تو اینیستا میبینیم و میگیم اخی کسی که تو ماشین این جوری میکنه وای بحال خونههمه میگن خودت کم دردسر داری حالا داری بیشتر دردسر درست میکنی اما..اینجا ایرانه ها کسی بداد کسی نمیرسه بهتر ادم چشاشو رو بعضی چیز ها ببنده هاااا چون ایران چشمامو ببندم اگه نبندی کلا نمیتونی زندگی کنیاين جا حیات وحشه که شکارچی به شکار حمله میکنه و بقیه هم نوع هاش فقط نگاه یا فرار میکنند که شاید به خودشون هم اسیبی برسه اینجا از حیات وحش هم بدتره اینجا دیگه کجاست اصلامن بازم بیخیال نشدم از خاله میپرسم خاله این خانومه که شوهرش باهاش نیومد تو رو میشناسی میگه عمه طاهاس دیگه براش تعریف میکنم میگم میخوام زنگ بزنم123 میگه زنگ نزن اومد اینجا به مآمان طاها میگمخاله به مامان طاها میگه فک میکنی جوابش چی بود اره اون انقدر شیطون مامانش نمیخواست بیاردش باباش به هوای پسر مجبوری اوردش انگار بهم برق سه فاز وصل کردن خاله برآش حرفای منو توضیح میده میگه اره ظهر پيش ما بودن گفته خسته کرده منو صبح منو برده بازآر60تومان داده ساک خریدم بعد ناهار اومده خونه ای ما خورده گفته بریم دریا بردنش دریا بعدش دوباره گفت بریم خونه طاهاالانم دوباره زنگ زده بود گفته150تومان داده براش عروسک گرفتنه دیگه نمیتونم خودم کنترل کنمخیلی وحشت ناک کتکش میزد سرشو میکوبید به شیشه ماشین میکوبیدش به صندلی ماشينمادر طاها: بیچاره باباش از آستانه تازه از سرکار برگشتت بود کلی براش پول خرج کردندیگه واقعا عصابم خورد شده بود کاش حداقل توجيح نمیکرد بهش گفتم کاش اون پول هارو بدن به یک روانشناس که بدونند چه جوری با بچشون رفتار کننو حالا جالب این که همه میگن دیدي واسش پولم خرج میکنند شیطونه ما از کی اینجوری شدیم واقعا بالای ها به ما زور گفتن و مردها به زناشون  و بچه هاشوون بچه ها به حیون ها و ماهم که شاهد این صحنه هآیم باید ساکت باشیم چــــوون اینجا ایران و کسی به این حرفا  وحتی مردمش توجه نمیکنه1399/04/6ساعت ۱:۴۶Amبه وقت ایران</description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 13:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بعد از کودکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-jbkxptin3b4e</link>
                <description> اگر درون خویش کنکاش کنم میبینم تمام بند بند وجودم از کودکی تا به امروز پر از خشم است پر از حس خواهش درک شدن من کاملا به این باور رسیده ام که درون هیچ کاری هیچ گونه استعدادی نداشته ام شاید همه شان نشات گرفته از خاطرات و سرزنش های تاریک کودکی باشد! ان زمان که آزادانه در دور اطراف پرواز میکردیم بال های مارا چونان پلنگان وحشی دریدن و بالهایمان را شکستن حال که ربات دست ساخته شان شدیم که بی هدف بر میخیزد میخوابد  همان موجود خنگی که خطابش میکردند شديم از ما موجود قبل از بلعیده. شدن را میخواهند از ان موجودی که حتی استخوان هایش نیز چیزی باقی نمانده است چگونه و با چه رویی برایم از فواید ارتباط سخنوری میکنید درحالی که خویش مارآ از همه گان گریزاندید مارا همان ربات های ساکت دست اموخته پروراندید که به همه و هیچ کس نه نگوییم به دیوار های خانه هم احترام بگزاریم اخر انها نیز از ما بلند تر بودند !به کل جهانیان سر خم کند و احترام بگذارند کلامی ز دهان بیرون نیاوریم که انان اه میکشند و ماهم بخت برگشته میشویم!  مارا از هوا و عالم  و ادم غیره ترسانده اند و حال از ما شجاعت طلب میکنند حال که این ربات های دست اموزتان کلامی جز کلام مورد پسندتان صحبتت نمیکند حال که دیگر حوصله هیچ کاری را ندارند حال که دیگر دنیا هیچ اهمیتی برایمان ندارد برایمان دم از عشق و موفقيت میزنید حال برایمان از توانایی ها سخنوری میکنید توانایی هایی که شما یکی پس از دیگری چون جام ها شکاندیدشان ما خودمان را گم کردیم حتی نمیدانیم در کجا راه میرویم جاده زندگی مان درست سمت گودال های سیاه  نابودی میروند و حال باز این طناب نمدی شماست که مارا در سر این گودال نگه نه ! حلق اویز کرده است! </description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 13:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*never give up*</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/never-give-up-lgn12hqzb1qy</link>
                <description>هرگز تسلیم نشو دختر  به همه ثابت کن که تو کی و چی هستی! نزار چرخش کره زمین تو رو دوره خودش بچرخونهدستاشو بگیرو باهاش قدم بزن بزار زمین بفهمه ملکه کیه!برای کم اوردن خیلی زوده تو برای باختن اینجا نیستی..بلند شو فریاد بزن من میتونم و براش بجنگو تلاش کن!درون تو شاخه گلی است که فقط نیاز به کمی اب بیشتری داره تا دوباره  جونه بزنه  شاداب بشه حالا انتخاب با توعه تسلیم بشی و خشکش کنی یا بهش اب بدی و بزرگش کنی انتخاب باتوعه میتونی باغ گل درست کنی یا یه بیابون خشک تو انتخاب میکنی همه چیز به تو بستگی داره دختر . </description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 00:05:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین و اخرین روز مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-mrfj76pkscd2</link>
                <description>اولین روز مدرسه رو بخوبی بیاد دارم و تقریبا براش ذوق داشتم اخه قرار بود با سواد بشم !یادمه مادرم بهم یاد داده بود مبینا رو بنویسم یک دایره وصل شده به یه خط صاف با چند تا دندونه که معمولا کم یا زیاد میزدمش با یک خط صاف  ودر اخر و با ذوق نگاهش میکردم و به همه نشونش میدادم نگاه کن من میتونم اسمم رو بنویسم !روز اول مدرسه مادرم یک قران رو بالای سرم نگه داشت با تعجب ازش پرسیدم مامان این چه کاریه همه ی کسایی که میخوان برن مدرسه از زیر قران رد میشند؟ مامانم گفت: نه فقط مامان و باباهایی که بچه هاشونو خیلی دوست دارن این کارو میکنند منم با افتخار از زیر قران رد شدم و راهی مدرسه! چرا احساس میکنم راه بازگشت به خونه از اون روز ساعت 12 اون روز نبود؟ بلکه ساعت 10:30  19 خرداد سال 1400 بود که اون روز تموم شد مدرسه اون جای هیجان انگیزی نبود که فکرش رو میکردم؛ اصلا نبود !معلم کلاس اولم رو اصلا دوست نداشتم همه ی اعتماد بنفسم رو خورد کرد اخرین روز مدرسه اخرین ازمون؛ زبان بود.اخرین روز مدرسه اخرین ازمون؛ زبان بود. هوا یه جوری بود من دختر شیطون که تو مدرسه اروم شدم برای یه ازمون زبان ساده پاهام میلرزید صورتم یخ کرده بود سرم گیج میرفت حالا ازمونای اختصاصی که بماند چه به سرم اوردن بالاخره با هر بدبختی که بود ازمون زبان با موفقیت تموم شد! درسه اروم شدم برای یه ازمون زبان ساده پاهام میلرزید صورتم یخ کرده بود سرم گیج میرفت حالا ازمونای اختصاصی که بماند چه به سرم اوردن بالاخره با هر بدبختی که بود ازمون زبان با موفقیت تموم شد!::::  ولی بعدش هیچ انرژی برام نبود درسته ازمون های مدرسه و مدرسه رفتن برای همیشه تموم شد ولی هنوز غول بزرگ زندگی یعنی ککککنننننککککوووووووور جلوی روم وایساده اگر بخوام از دست اورد های مدرسه صحبت کنم چیزی جز مشکلات عصبی برای من یکی نداشته امیدوارم ذوقم برای دانشگاه مثل مدرسه نباشه ......آخرین روز مدرسه اصلا چیزی نبود که تو کارتونا و فیلم ها دیدیم؛ هیچ ربطی نداشت ! درست مثل روز های مدرسه که ربطی به رویای من نداشت ! مدرسه به من یاد دادبنویسم! به من یاد داد از ترس دعوا شدن دروغ بگم! به من یاد داد صداقت همیشه کار ساز نیست !به من یاد داد کارهای یواشکی انجام بدم !به من یاد داد حرفای زشت و رکیک بزنم! بهم یاد داد اگه کسی درس نخونده پس شخصیتی نداره چون مستخدم مدرسه تحصیلات بالایی نداره پس ناظم میتونه سرش داد بزنه نیازی نیست براش بلند شیم چون اون تحصیلات نداره!مدرسه بهم یاد داد هرچی پول بیشتری داشته باشی مهم تری !مدرسه بهم یاد داد که خودم رو فراموش کنم!دروغ نخوام بگم دست آور های مدرسه خیلی هم زياد بود:)</description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 17:34:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت ژ</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%DA%98-g3uw3hmlhauv</link>
                <description>شاید با خود بگویید که این ژ نوشتن از کجا امده باید بگویم از یک خواب نمکی شروع شد به قول معروف از آن آب دوغ خیاریا در خواب حضرت ژ را ملاقات کردم  حضرت ژ به من گفت ای نور صبح درخشش فردا من از این مردم گله دارم که مرا از یاد برده اند حرف ژ دارد از یاد می‌رود پس اینگونه شد که من شروع به ژاژ گویی کردم!بزله گویی با ژراستش مادربزرگم که تمام پوستش ژنگ دارد !اما قصد ازدواج با یک ژنرال  را دارد !تازه یادش افتاده است که ژوپن ها به او خیلی میاید !اگر به او یاد اوری کنی که او در جوانی هم ژوپن نمیپوشیده و همیشه ژولیده بوده نگاه ژیان داری به تو می اندازد که اگر عاقل ترین فرد هم باشی فریاد میزنی وای بی نهایت عذر میخواهممیدانید که من گاهی ژاژ میگویم!زمان هایی که ژنرال پیر  با ژیان قدیمی اش و ژاکت قهوه ایی که میپوشد به دیدن مادر بزرگ  ژاکلین  می اید زمان حال را فراموش میکند. و رومئو وار به او پیشنهاد گردش با ان ژیان پوسیده را میدهد و برای  شام برنامه ای  در رستوران ژاپنی که ژاژک مورد علاقه مادر بزرگ  ژاکلین را دارد به او پیشنهاد میدهد.رومئو و ژولیت  دست در دست هم با نگاهایی با ژرفای عشق به هم سوار ژیان خواکستری ژرنال میشوند!یکی کاش ان موقع که ژرنال در ژرف احساسات و در نخ دامن ژوپن مادربزرگ است کسی عکس یا ویدویی از نگاه های ژیان دارمامان  بزرگ ژاکلین به او نشان دهد!البته فک کنم اگر به  رومئو پیر دلبسته این را نشان دهی او با کمال احساسات بگوید که تمام  ژئولوژیست ها این گونه هستند !و بعد بحث را به خاطراتش درون ژاندار مری برساند!هاگرید واقعا مرد ژاژگویی است اما من متوجه نمیشوم که چگونه درون ژاندارمری اورا مرد ژرف اندیش صدا میزدند! بنظر من مرد ژولیده ایده ی بهتری است!مامابزرگ ژاکلین و ژنرال قصد رفتن به ماه عسل به جزیره گراند ژات را دارند تنها دلیل سفر انها به جزیره گراند ژات داشتن یک نقاشی از نقاش ققانسوی ژرژ سورا است که مامابزرگ ژاکلین عاشق ان جزیره نقاشی شده است و در مقابل وصف ان واژه های عجیب و غریب بکار میبرد.ژنرال پیر با خودش نوزده ژیلت فیوژن در ان چمدان مارک ژاپنی دارد او معتقد است داشتن ریش باعث ژولیده دیدن او میشود اما بنظر من او چ با ریش چ بدون ریش ژولیده است.امید وارم که انها سفر خوبی به جزیزه گراند ژات داشته باشند</description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 21:45:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mbmobina69/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-rqteezufop4g</link>
                <description>موسیقیبه نام ایزد رستگارموسیقی مرا یاد آن شب بارانی می اندازد ک از غم و اندوه نجاتم داد و با قطار آرامش برد مرا به جنگل سبز نت های موسیقی؛ آنجا دور از همه ی غم ها بدون اشک و آه و بدون دردسر ،در آنجا فقط آرامش و شادی و رقص و آواز و صدای شاد موسیقی بود.غم ها یکباره به چاه فراموشی رفت!آری من رها شدم !من نجات یافتم با اوج گرفتن نت ها از چاه غم  به بیرون پرتاب شدم و دوباره جوان شدم آزاد شدم و به سمت آسمان پرواز کردم و دیگر جز صدای موسیقی چیزی نشنیدم .موسیقی بال های زخم خورده ی مرا درمان کرد دیوار های کهنه و تاریک قلبم را شست و دوباره طعم شیرین نفس های آزادانه را برایم زنده کرد.تا پیروز این جنگ ، جنگی با غم ها ، در نهایت  به پیروزی صدای موسیقی باران قطع شد یکباره غم ها از درون به زمین فرو ریخت.باران با موسیقی زیبایش غم را برای همیشه از صحنه ی روزگار پاک کرد . واین موسیقی طبیعت بود ک مرا از غم نجات داد.</description>
                <category>Bina Bayan</category>
                <author>Bina Bayan</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 19:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>