<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود خاقانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mdki66</link>
        <description>خدایا تا وقتی که اولین فیلم کوتاهم نساختم ... منو نکش.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 03:28:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/109955/avatar/sfoVGQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود خاقانی</title>
            <link>https://virgool.io/@mdki66</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه کپه کثافت</title>
                <link>https://virgool.io/@mdki66/%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%BE%D9%87-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA-mspginnhlvfq</link>
                <description>یه معلم ورزش داشتیم که در کل سال صدای سوتش رو بیشتر از صدای خودش میشنیدیم.یه بار بهش گفتم: آقا من جدیداً میل به راه رفتنم بیشتر از میل به حرف زدنم شده. به نظرتون منم باید معلم ورزش بشم؟ گفت: من نمیدونم. از معلم پرورشی بپرس. گفتم: چون شما هم کم حرف میزنید، فکر کردم حرفم رو بهتر میفهمید. گفت: حرف داری و نمیزنی یا حرفی نداری که بزنی؟ گفتم: حرف که تو سرم زیاده. اتفاقاً کلمات خیلی زور میزنن که بیان بیرون. بعضی وقتا که مغزم داغ میکنه و بخار از کله ام بلند میشه، شروع میکنم به نوشتن حرفام تا خالی بشم. گفت: استعداد نوشتن داری؟ گفتم: به نظر خودم دارم ولی یه بار چهار صفحه از حرفای قشنگم رو نوشتم، دادم به معلم انشاء که بخونه و نظرش بگه. بعد یک هفته بهم گفت &quot;راستش رو بخوای، یه کپه کثافت نوشتی. هر احمقی میتونه اینا رو بنویسه.&quot; منم بهش گفتم هر احمقی نمیتونه یه کپه کثافت بنویسه که ازش بخار بلند بشه. معلم ورزش خندید و گفت: معلم انشاتون دیوانه است. یه بار هم بدون مقدمه به من گفت &quot;چرا انقد ساکتی؟&quot; بهش گفتم خدا نعمت داشتن یکی با یه جفت گوش شنوا رو بهم نداده، منم حس حرف زدنم رو از دست دادم. اونم برگشت گفت: &quot;نعمت هایی که داری بشمر. یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، اگر کمتر از ده تا شد، بقیه انگشتات قطع کن&quot; بعدشم بدون ادامه ول کرد و رفت. گفتم: اون دیوانه رو بیخیال. شما بگید حرفاتون رو چی کار میکنید؟ گفت: من بیشتر با خودم حرف میزنم، الانم دیگه حرف زدن بسه. به راه رفتنت برس. گفتم: باشه من میرم. فقط قبلش بگید وقتی با خودتون حرف میزنید، جواب هم میشنوید؟ گفت: قبلا جواب میداد، الان فقط سوت میزنه.@mas0ud_</description>
                <category>مسعود خاقانی</category>
                <author>مسعود خاقانی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 14:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعمه ابریشمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mdki66/%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85%DB%8C-eggffegkfolb</link>
                <description>+ آدما وقتی میمیرن، شاید فراموش بشن. ولی وقتی فراموش بشن، قطعا میمیرن.- باز اینو از کجات در آوردی! کسی کُشتی؟+ قصه برمیگرده به دوران دانشجویی کارشناسی یا ارشدم. یه شب یا یه روز داشتم میرفتم یا برمیگشتم خونه یا سینما. تو ایستگاه مترو یا اتوبوس نشسته یا ایستاده بودم که چشمم افتاد به یه دختر هم سن و سال اون موقع های خودم که تو ایستگاه خط رو به رو، نشسته بود. دختری با چشمای درشت سگ دار، انگشت های باریک خسته، صورت گرد بی آرایش، قد کوتاه بغل خور، لپای گل قرمزی. سرش تو کتاب بود. نمیتونستم اسم کتاب ببینم. تا دیدمش پاشدم واستادم یا گرفتم نشستم، نمیدونم ولی به سمتش نرفتم. میرفتم چی میگفتم!؟ میشد در مورد کتابش حرف شروع کرد ولی برای اینکه حرفی برا گفتن داشته باشم، لازم بود کتابی که دستش بود تنها کتابی که تا اون روز خونده بودم، باشه. یعنی &quot;بالاخره منم یه روز قشنگ حرف میزنم&quot; نوشته دیوید سداریس. وگرنه ضایع میشدم. میشد رفت و هیچی نگفت و فقط نگاه کرد. اینم تابلو بود. یکی دو دقیقه از دور نگاهش کردم. یهو سرش آورد بالا. دست و پام گم کردم. ترسیدم. خودم زدم به اون راه. اگه این قصه رو اون دختر مینوشت، حتما اینجا میگفت《 سرم آوردم بالا یه پسری دیدم دست در جیب، کوله به پشت، سر به هوا، ریش شلخته، مو پریشون و پاپیون قورت داده》فکر کنم اونم از دیدن من ترسیده بود. حق هم داشت. کتابش بست. بلند شد. من همچنان نشسته یا ایستاده منتظر حرکت بعدیش بودم که اتوبوس یا قطار مثل خروس بی محل جلوش ایستاد. نمیتونستم ببینمش. به خودم قول دادم اگه سوار نشد، برم سمتش. اتوبوس یا قطار رفت. اونم رفته بود. منم کشتمش- خودت یا اون رو؟ دختر رو با جزئیات یادته، از خودت هیچی یادت نیست! کیو کشتی؟+ عمه تو- شاید بالاخره یه روز قشنگ حرف بزنیپی نوشت: هیچ وقت از کرم ابریشم به عنوان طعمه ماهی استفاده نکنید ... نمیتونید ماهی بگیرید، پروانه تون هم میکشید.</description>
                <category>مسعود خاقانی</category>
                <author>مسعود خاقانی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 14:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@mdki66/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nuhrmd2tbvjg</link>
                <description>موزه لوور در تهران 25 مرداد 97بار سومی بود که رفته بودم خونه اش. مثل همیشه شیک و پیک بودم، اما بر خلاف بارهای قبل با فکر و تنها. خیال میکردم خوش شانسم. احتمال میدادم جزء معدود کسایی هست که عقلش فقط به چشمش نیست. ایده ام این بود که این بار یه جنمی از خودم نشون بدم که شاید منو ببینه.این شد که وقتی گفت: کسیو میشناسی که بتونه لولای در اتاقم جا بزنه؟با صدای بلند گفتم: بهترین کسی که میشناسم، خودمم.گفت: مگه کار فنی بلدی!؟به خودم گفتم: بفرما، تحویل بگیر. بعد اون همه حرف، طرف اصلا تو باغ من نیومده.ولی به اون گفتم: اختیار دارید. یادت رفته نیروگاه میسازم با لبات بازی میکنه. این که فقط یه در و دو تا لولاست، فن نمیخواد، زور و بازو میخواد که من زیاد دارم.گوشه لبش گاز گرفت.گفت: آره آره حواسم نبود. تو رو خدا درستش کن. شبا که همخونه ام برنامه داره، نمیتونم در اتاقمو ببندم. خیلی اعصابم خرد میشه.سیخ شدم. بهترین فرصت بود که نشون بدم فقط یه دکور مبادی آداب نیستم. مرد زندگی ام.با شیطنت گفتم: همه چیت بسپر به دست های پر توان من. کدوم اتاق؟از تو آشپزخونه گفت: اون که درش کنده شده :) لولاهاشم گذاشتم رو میز.مثل یه تازه داماد که در حجله باز میکنه و دنبال عروس میگرده، رفتم تو اتاقش و دنبال لولا گشتم. لولا برداشم. یه نگاه به در کردم، یه نگاه به لولا. سیخم شکست. اونجا بود که فهمیدم نمیشه هم در بلند کرد، هم لولا جا زد. حداقل سه تا دست لازم بود. یه صدایی تو سرم پیچید.《 آخه پسر نونت نبود، آبت نبود، جنم میخواستی چیکار! تو الان باید جنمت تو باز کردن در شیشه ودکا نشون میدادی. حالا با این دسته خر میخوای چیکار کنی؟؟؟ حالا بگرد دست سوم پیدا کن》داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یهو دو تا دست با یه سینی چایی امد تو اتاق.گفت: چیزی لازم نداری؟تا امدم بگم: چرا، یه دست کم دارم.گفت: از لولا بدم میاد. همیشه روغنیه. دستم سیاه میشه. حس کارگر بودن بهم میده. چه خوبه که تو هستی.گفتم: ای جااانم، نه چیزی لازم نیست، همه چی مرتبه.《غلط کردی که مرتبه! بگو منِ کارگر، در بلند میکنم. تو ئه مهندس، لولا جا بزن》از این صداها تو سر من زیاده. توجه نکردم.گفتم: ما تو نیروگاه تو روغن غلت میزنیم.خندید و رفت مثل خان ها روی تخت نشست.《این زن زندگی نیست. حداکثر برنامه》در بلند کردم گذاشتم رو انگشتای پام. با دست و پای چپ در نگه داشتم، با دست راست سعی کردم لولا جا بزنم. پام داشت له میشد. یه دستی زورم نمیرسید در نگه دارم. کمرم دولا شد ولی لولای لامصب سوراخ پیدا نمیکرد.داشتم با در کُشتی میگرفتم که یاد حرف پدر بزرگ خدا بیامرزم افتادم. بزرگوار خانی بود برای خودش. هر وقت میخواست به بچه هاش درس زندگی بده، میگفت &quot;میدونی چرا تو روستای پنجاه خانواری فقط ما تراکتور داریم؟ چون فقط پسرای من کار بلدن و کار میکنن. آخر هر ماه هم گم نمیشن و بعدش تو شهر پیدا بشن&quot;. کاش بود و میدید که تو این شهر در اندشت فقط نوه کار بلدش پیدا نیست.خانم همچنان پشت سرم نشسته بود و از دوست همخونه ایش که کارخونه چوب بُری داشت، تعریف میکرد.میگفت: از ادم آچار به دست و زبون دار خوشم میاد. آدم میتونه روشون حساب کنه. اکثرا فقط حرف میزنن و زندگی بلد نیستن. ولی فرهاد خودش کارخونه باباش میگردونه.&quot;رفته بود رو اعصابم. میخواستم بگم &quot;خب بگو فرهاد جون بیاد این در درست کنه. اصلا بگو از کارخونش یه در نو برات بیاره.گفتم کاش بابای ما هم کارخونه داشت.این اتفاق هم زیاد میوفته. اینکه حرفی که تو سرم، با حرفی که به زبون میارم، یکی نیست.زور آخر زدم. لولای بالا نصفه نیمه جا رفت. در ول کردم. پیروزمندانه روم برگردوندم. خانم سرش تو گوشی بود. مظلومانه برگشتم و رفتم سراغ لولای پایین. یکم باهاش ور رفتم. ولی انقد در بالا و پایین کرده بودم، جای لولای پایین کج شده بود.گفتم چکش داری؟گفت نه.چند لحظه صبر کرد و بعدش گفت: اگه نمیشه ولش کن. میگم فرهاد بیاد درستش کنه یا شاید اصلا یه در نو برام آورد.متاسفانه مردم حرفای تو سر منو، بهتر از من میگفتن. حالم بهم خورد. این دختره مغز فندقی اصلا عقل نداره که به چشمش باشه. تا حالا این جوری به کاه دون نزده بودم. همون لحظه قیدش زدم.گفتم باید برم چکش از تو ماشین بیارم.گفت خسته شدی. بیخیال، الان همخونه ایم میاد. طبق برنامه اش امروز دو تا شاگرد ریاضی داره. بیا بشینیم حرف بزنیم. ببخشید از وقتی که امدی گرفتمت به کار.گوشام بسته شده بود. فقط میخواستم برم. اصرار کردم که باید این در درست کنم. خدافظی کرده نکرده زدم بیرون. امیدوارم یادش بیاد که من ماشین ندارم و منتظرم نمونه. مهم نبود، من قیدش زده بودم. مثل داماد مستی که بجا حجله رفته مستراح، مستانه فقط راه میرفتم. اصلا نفهمیدم چطور سر از یه بازار شلوغ دراوردم. وسط اون شلوغی از یه دختری پرسیدم ببخشید من کجام؟جا خورد. یه نگه به دور و بر کرد، یه نگاه به من. گفت نمیدونمفهمیدم من تنها کسی نیستم که تو این شهر گم شده.@Mas0ud_</description>
                <category>مسعود خاقانی</category>
                <author>مسعود خاقانی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 15:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب های لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mdki66/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-wjepqmtshlen</link>
                <description>گفتم همراه این مریض کیه؟گفت این مریض اگه همراه داشت که مریض نمیشد.گفتم خب پس خودت بگو چته؟گفت خیلی وقته خواب ندیدم.گفتم یعنی خیلی وقته نخوابیدی؟!؟گفت نه، سرم برسه به بالشت خوابم ولی خواب نمی بینم.گفتم این که مهم نیست! چرا میخوای خواب ببینی؟ گفت خواب دیدن رو دوست دارم، از بیدار دیدن بیشتر خوش میگذره. تو خواب جاهایی میرم که نمیتونم برم. تو خواب کارایی میکنم که نمیتونم بکنم. تو خواب کسایی هستن که نیستن. مثلا یه بار خواب دیدم که شرلوک بردم پیاده روی. شرلوک اسم سگمه. داشتیم تو یه پارک سر سبز راه می رفتیم. اطرافم هیچ کس نبود. آسمون صاف بود و فقط یک لکه ابر کوچیک تو آسمون بود. لکه ابر شبیه نون همبرگر بود. سر به هوا بودم که یهو زیر پام خالی شد، افتادم تو چاه. چرا باید وسط پارک چاه کنده باشن! چرا در چاه رو نبسته بودن! فقط میتونم بگم که خواب ها منطق ندارند. خودم رو جمع و جور کردم. هیچیم نشده بود. از ته چاه از همه آسمون، فقط اون لکه ابر پیدا بود. شروع کردم به داد و بیداد ولی هیچ کس صدام نشنید. به طرز عجیبی خودم هم صدام رو نمی شنیدم. حس کردم گذاشتنم تو یه قبر ده طبقه. حس مرگ داشتم. منتظر بودم گذشته ام بیاد جلو چشمم. دلم برا خیلیا تنگ شده بود. خوبی خواب همینه، میشه رفته ها رو دید. ولی از یادآوری بعضی ها هم ترسیدم. حس ترس به دلتنگی غلبه. تلاش کردم خودم بکشم بالا ولی نشد. تنها امیدم شرلوک بود که بره کمک بیاره ولی اون پدر سگ داشت پای یه درخت میشاشید. نمیدونم کار شرلوک بود یا خودم ولی خیس شدم و بعد بیدار شدم. گفتم دوست داری ته چاه باشی؟گفت نه، من دوست دارم تو آسمون باشم. یه بار خواب دیدم دارم پرواز میکنم. خیلی هیجان انگیز بود. آدمایی که وقتی رو زمین بودم نمی دیدنم، الان با دست به هم دیگه نشونم میدادن. البته تو دست بعضی ها هم سنگ بود. از رو جنگل و شهر و دریا رد شدم. برعکس بیداری، تو خواب همه چیز زیر من بود. داشتم زندگی میکردم که با صدای تلفن بیدار شدم. رئیس بود. تو خواب و بیداری درست نفهمیدم چی گفت. فقط یادم که گفت &quot;تمومش کن و برگرد سر کار&quot;. خیلی وقت بود مرخصی گرفته بودم. کار لعنتی زندگیم خراب کرده بود.گفتم پس این دفعه هم سقوط کردی. کار و زندگی همه همین و کاریش هم نمیشه کرد.گفت به گذشته، کار و زندگی عادت کردم. دیگه برام مهم نیستن. میخوام ادامه آخرین خوابم ببینم. آخرین خواب تو یه رستوران خیلی شلوغ بودم. جا برا نشستن نبود. به طرز فجیعی گشنه ام بود. یه میز دو نفره خالی شد. پریدم رو صندلی و میز تصاحب کردم. پیروزمندانه به دنبال غذا، مِنو برداشتم. سرم تو مِنو بود که حس کردم تنها نیستم. سرم آوردم بالا، دیدم یه نفر جلوم نشسته. اول نبود، بعد بود. خواب های بی منطق لعنتی. گرسنه به نظر نمیرسید ولی اون هم یه مِنو برداشت. بیشتر به نظر میرسید با کسی قرار داره. معمولا وقتی خواب میبینم، میفهمم خوابم ولی این بار همه چی واقعی بود. حس خوب و بد با هم داشتم. گارسون صدا زدم. من پیتزا سفارش دادم. اون همبرگر سفارش داد. تا وقتی غذا حاضر شد در سکوت فقط نگاهش کردم. اون هم گاهی به من نگاه میکرد. خیلی آشنا بود. دلم میخواست حرف بزنم ولی نمیدونستم از کجا باید شروع کنم. نمیدونم شاید حرف هم زده باشیم ولی من الان چیزی یادم نمیاد. نفهمیدم گارسون کی غذاها گذاشت رو میز و رفت. میل به غذام از بین رفته بود. بیشتر عطش داشتم باهاش حرف بزنم. فهمید دارم زور میزنم که یه چیزی بگم. گفت &quot;بیا تمومش کنیم&quot;. ذوقم کور شد. سرم انداختم پایین و شروع کردم به خوردن غذام. اون هم غذاش خورد. تموم که شد خداحافظی کرد و رفت. منم بی رمق پاشدم که برم. از جلو گارسون که رد شدم بهم گفت &quot;آقا از همبرگر راضی بودین؟&quot; فهمیدم من همبرگر خوردم، اون پیتزا. شبیه این بود که یکی با مشت بزنه تو صورتم. بیدار شدم.گفتم میخوای ادامه این خواب ببینی که چی بشه؟عصبانی شد. انگار بهش فحش ناموسی داده باشن. گفت میخوام پول غذا حساب کنم. بجنب چار تا قرص خواب سنگین بنویس میخوام برم.به پرستار گفتم بهش آرام بخش تزریق کنه. سرش گذاشت رو بالشت و خوابید.@mas0ud_</description>
                <category>مسعود خاقانی</category>
                <author>مسعود خاقانی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 11:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>