<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@meaglepars</link>
        <description>«من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر ، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 04:53:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47959/avatar/u8EJra.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساقی</title>
            <link>https://virgool.io/@meaglepars</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا بغض امشب...</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-puzw2jsbtdid</link>
                <description>یادته بغض میکردی؟ گریه میکردی؟ آرزو های اون زمان رو یادته؟ خاطرت هست که دنیا چه شکلی بود؟ بچه بودی، چقدر زندگی قشنگتر بود، هنوز هم بچه ایم، ولی دیگه دنیای قشنگی نداریم، دیگه نقاشی های قشنگ نداریم، خبری از مداد رنگی نیست. دیگه رنگی در کار نیست. دنیای سیاه و سفید رو بیشتر دوست داریم، با غرور میگیم: بزرگ شدیملعنت به دنیای خط خطی آدم بزرگا، من تصورات اون زمان رو دوست دارم.یادته قایم موشک بازی میکردیم؟پشت درختای رنگیگرگ میشدیم، با چشمای بستهیه شمارش دست و پا شکستهکمی مکث برای رفاقت و فریاد های زیبای زمان کودکیچه شد؟ چشم هایمان را بستیم، سال های سیاه را ورق زدیم و حالا با چشمان باز گرگ شدیم. یک دنیا شکارچی برای هم دندان تیز کردیم که مبادا کسی زودتر از ما به درخت آرزو برسد. غافل از اینکه درخت آرزو ها در همان روزها جا مانده. درخت آرزو ها هنوز زیباست ولی پیر شده. حالا چشم دوخته به انتهای کوچه، منتظر بچه های قد و نیم قد با همان لباس های دوست داشتنی.چه زود فراموش کردی، خاطرات شیرین دیروز هنوز هم متعلق به توست.حالا یادت اومد دنیا چه شکلی بود؟ خوب به خاطر بسپار، روشنایی نزدیکه، دیگه فرصتی برا مرور نیست...</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 20:08:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نباید بدهکار دلت بشی</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-guvablywatkr</link>
                <description>دستشو گذاشته زیر صورتش، خیره به من، حتی پلک هم نمیزنه. میگم «چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟»نگاهش از پا افتاد، خندید، زیر لب گفت: «به تو چه؟ دوس دارم نگا کنم»این اواخر عجیب تر شده، مثل همین الان، چشماش رو ازم نمیدزده، من همیشه دنبال این برق نگاهش بودم، ولی الان... الان یجورایی ازش میترسم. آخه تاحالا اینطوری نگام نکرده بود.دستشو آورد روی میز، کلاهشو برداشت، گذاشت روی سرش.کلاه یشمی قدیمی خودش، میدونم این کلاهو خیلی دوست داره، آخه من براش خریدم. وقتی زیر اون کلاه میخنده، دلم میریزه، انگار دنیا از یادم میره. همه چیز خلاصه شده در این خم ابرو و خنده ی سرخ.عادت داره با سیگارش بازی کنه، خودشم میدونه آخر سر فقط فیلتر دستگیرش میشه، ولی خب عادتشه دیگه، نمیشه عوضش کرد. اصلا نمی خوام عوض شه، من عاشق همین عادتای احمقانه شدم. مثل آدمای وسواسی کلاهشو برداشت، گرفت توی سینه. سرشو خم کرد.یه نگاه دزدکی به من، یه نگاه بی آلایش به کلاه، گفت: «این کلاهو خیلی دوست دارم»_ آره میدونم،  وقتی دفعه اول کلاهو دیدی فهمیدم، لازم نیست هر دفعه بگی._ نه، باید بگم. آخه لازمه که بگم. میدونی اگه نگم توی دلم میمونه، کلمه ها توی دل خسته میشن. دیگه تازه نیستن. آدم لازمه به زبون بیاره، حتی اگه تکراری باشه. نباید بدهکار دلت بشی. قلبت نباید تاوان منطق مسخره ی تورو بده... اگه الان نگم، پس کی بگم؟</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 01:42:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-av2dxmacsqbi</link>
                <description> روز آخر هفته، بی هدف پرسه میزنیم. در جهنم ظهر حتی نمیتوانیم نفس بکشیم، ولی در خانه ماندن حوصله میخواهد. این روز ها شهر آرام تر شده، انگار در اندیشه ی دیرینه ی خود فرو رفته. شهر من از کی اینگونه آرام شد؟ اینقدر درگیر بودم که حتی نمیدانم چه زمانی هیاهوی شهر خوابید. برای ما همین آرامش بهتر است، زیباتر است. رو به روی مغازه ای توقف کردیم. به یاد کودکی دلمان هوای بستنی کرده. چند دقیقه ای خیره به مغازه ی کهنه مانده ایم، ولی هیچکدام نمیتوانیم از خودرو پیاده شویم. نگاهی کوتاه به من می اندازد، از همان مظلوم نمایی های همیشگی. فکر میکند با سر کج کردن میتواند مرا قانع کند تا بستنی بخرم، ولی سخت در اشتباه است. بی حالی من و جهنم بیرون دلایل محکمی برای سر باز زدن هستند. حالا نوبت به من میرسد، باید او را قانع کنم تا از مرکب شیطان پیاده شود.به عنوان تیری در تاریکی گفتم :«یادته میگفتی جلوی محله یه رستوران خوب زدن، الان بستنی رو بگیر، قول میدم شام رو اونجا بخوریم»- شام نمیخوام، اگه الان از این ماشین کوفتی پیاده نشی، دیگه اسمت رو هم نمیارم- میخوای بیار، نمیخوای نیار. من توی این گرما از ماشین بیرون نمیرمحالا سکوتی ناشی از خستگی حاکم است. هر دو از حال یکدیگر خبر داریم. بسیار به آن بستنی خنک نیاز داریم ولی اصلا دلمان نمیخواهد صندلی هایمان را ترک کنیم. کولر ماشین با تلاشی دلسوزانه تصمیم بر جبران خفقان دارد. هوا به اندازه ی کافی گرم هست تا مفهوم کولر را تباه کند.با صدایی بلند و با طراوت میگوید:« سنگ کاغذ قیچی، هرکی باخت، باید بستنی بگیره»چاره نداشتم، با جان و دل پذیرفتم. این بازی قدیمی حداقل شانس من برای پیروزی بود.دستش را پنهان میکند. آرام و با شیطنت نجوا میکند:« سنگ کاغذ قیچی...»سلاح من یک سنگ کوچک به شکل مشت است، و او با کاغذ، احتمال پیروزی مرا نابود میکند. این بزرگترین عذاب تاریخ است. هیتلر هم پس از شکست اینگونه شکنجه نشد، خودش را کشت. شاید من هم خودم را بکشم، ولی قبل از آن باید برای این دیوانه ی زنجیره ای بستنی بخرم. با اخم و عصبانیت پیاده میشوم. این تموز تابستانی میتواند هر سنگی را ذوب کند. زیر نور خورشید به راحتی میتوان غذا درست کرد. بستنی بزرگ رنگی در مسیر مغازه تا جای پارک، یکپارچگی خود را از دست داده بود، ولی هنوز نقش کفش پاره را در این جهنم بازی میکرد. سریع به ماشین پناه بردم. یکی از بستنی های آمیخته با ناسزا را به دستش میسپارم. لبخند رضایت بر لبش جای گرفت. با خوردن این بستنی، دلش خنک شده بود، ولی خوب میداند که من هم روزی جبران میکنم...</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 01:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و او ، صندلی های &quot;همیشه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-bfrgdyyi3sgg</link>
                <description>  این صندلی ها را دیروز خریدیم، هردو آرزو داشتیم روزی بر این کرسی های فرنگی بنشینیم و تاب بخوریم. وقتی برای اولین بار روی این صندلی نشست، چهره ای دیدنی داشت. چشم هایش درخشان تر شدند. شبیه کودکی شده بود که اسباب بازی جدید را امتحان میکند. از نفس هایش مشخص بود هیجان دارد. من هم شگفت زده بودم. این صندلی ها از معدود چیز هایی هستند که هردویمان می پسندیم. اینگونه اشتراک های ساده کمیاب هستند، و البته دوست داشتنی.امروز صبح، خیلی خوشحال مرا از خواب بیدار کرد. زخم خورشید را به چشم حس کردم. انگار که قصد دارد داستانی با شور تعریف کند، گفت:« فهمیدم، ما باید برای اینها اسم انتخاب کنیم. تو اسم خوب بلد نیستی، پس من میگم...» ، با همان دست های خواب آلود، بالشتک کنارم را به صورتش کوبیدم. چند ثانیه ای طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. دوباره بدون حس تغییر شروع به صحبت کرد:« من اسمشونو میزارم &quot;صندلی های همیشه&quot;.» با همان شیطنت همیشگی به چشمانم خیره شد، همراه مکثی کوتاه به دنبال واکنش میگشت.گفتم:« به من ربطی نداره، من اسم بلد نیستم.»ابروانش را در هم گره کرد،گویا کودکی را سرزنش میکند. دوست نداشتم آن همه شادابی را سرکوب کنم، غرغر کنان ادامه دادم:« حالا چرا &quot;همیشه&quot;؟»جانی دوباره به لبخندش بخشید، باز شیطنتش گل کرد، گفت:« چونکه دوست دارم بشون بگم &quot;همیشه&quot; ، مشکلیه؟»این قلدری هایش را دوست دارم، ولی اذیت کردن را بیشتر.- بله که مشکلیه، من بهشون میگم &quot;صندلی های هیچوقت&quot;.پذیرش این قضیه برایش دشوار بود، خوب میدانست با کسی سرخوش تر از خودش صحبت میکند.- هرچی دوست داری صداشون کن، اصلا تقصیر منهسلانه سلانه راهش را کشید و رفت. روی یکی از &quot;صندلی های همیشه&quot; نشست. من هم به روی خودم نیاوردم، با سرحالی برای درست کردن قهوه بلند شدم.دو فنجان قهوه ی خوش رنگ درست کردم. بوی نوشیدنی گرم تمام خانه را برداشته بود. بخار برخاسته از هرکدام، منظره ی مقابل را مه آلود میکرد.نزدیکش شدم و یکی از فنجان ها را به شانه اش زدم، با اکراه و بدون نگاه پذیرفت. روی صندلی کناری نشستم. با تکان اول، کمی قهوه ی داغ روی دستم ریخت.- اه، روی &quot;صندلی های همیشه&quot; نمیشه چیز داغ خورد.لبخندی از روی زرنگی و رضایت بر صورتش نشست. انگار از سوختگی دست من خنک شده بود. - تو که بهشون میگفتی &quot;هیچوقت&quot;. چی شد پس؟اعتراف میکنم در نبرد شکست خورده بودم. البته اولین بارم نبود...دیوانه ی همیشگی روی صندلی کنار من نشسته، خودش را به خواب زده ولی خوب میدانم گوش هایش را تیز تر از دندان هایش نگه داشته. منتظر مانده تا من حرفی پیش بکشم، از همین صحبت های پوچ امروزی، شاید با &quot;راستی&quot; شروع میشود ، و شاید آغازی مثل &quot;دارم فکر میکنم...&quot; دارد، ولی اصلا به چیزی غیر از خودش فکر نمیکنم. او هم میداند در افکار بیمار من چه میگذرد. فقط خودش را خسته میکند.پ1:خوشحال میشم درمورد معایب نوشته بدونم.پ2:من آخر نفهمیدم اسم این صندلی ها چیه؟ اونایی که دارن چی صداشون میکنن؟ صندلی تکون خوردنی؟</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 22:56:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینام و به گمانم گمنام</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-mrw3sv0udqlq</link>
                <description> این روزها ملیت ندارم ، بینام و به گمانم گمنام گذر میکنم. میخواهم برای ساعت ها کنار خیابان بنشینم و عبور جمعیت را ورق بزنم ، پلک نمیزنم، این سوزش چشم را دوست دارم. این محو شدن سایه ها در پشت چشمانم را دوست دارم. کاش میتوانستم در میان ثانیه ها زندگی کنم ، در میان مردم آزاد باشم و هیچگاه پلک نزنم. این سوز را برای همیشه میخواهم. زیبایی امشب را برای خودم میخواهم ، حاضر نیستم با چشمانم شریک باشم. چشمانم تو را دیدند ، همین برایشان کافی است ، بگذار من تماشا کنم.زمان خیلی چیزها را تغییر داد ، زمان زمزمه ی زمستان را به کوچه باغ پاییز رساند. زمان نجوای خورشید را به دریا بخشید. این زمان و زمانه تو را از من گرفت. می دانی ، این شهر مرا بدون تو نمیشناسد. غربت دیوار های شهر را حس میکنم ، امروز هیچ دیواری نگاهم نکرد. هفته هاست با من صحبت نمیکنند. آنها تو را میخوانند ، این را خوب میفهمم. این مردم بدون تو دیوانه میشوند. از وقتی رفتی بر سرم فریاد میکشند. &quot;خیابان جای نشستن نیست&quot; ، دلیلی مسخره تر از این نشنیدم ، این ها همه بهانه است ، تورا میخواهند. حالا خط کشی های خیابان را هم از من گرفتند. یادت هست؟ این خط کشی ها مال ما بودند، ردپای خیابان را باهم دنبال میکردیم.خاطرت هست؟ برای هر درخت شرح حال داشتی ، وقتی به این درخت پیر آخر کوچه رسیدیم گفتی:«ببین ، همان پیرمرد همیشگی». تو عاشق این درخت بودی. نامش را تو انتخاب کردی. اصرار داشتی هر روز ملاقاتش کنیم، وقتی از آدم ها خسته میشدی به این درخت پیر تکیه میزدی. حالا که نیستی ، درخت پیر هم با من نا آشناست، هرچه صدایش میزنم جوابی نمیدهد. اکنون من در کنار این کهنسال ، آرام نشسته ام. این لباس را تو برایم خریدی، میخواهم مرا با همین لباس ببینی. مرا ببخش ، کمی خونی شد. به درخت پیر گفتم وقتی خوابیدم تیغ را جایی دور از چشم بگذارد، بالاخره جواب داد ، در سرمای عجیب امشب دستی به کمرم کشید، قول داد ، خودم دیدم قول داد...من این سوزش چشم ها را دوست دارم ، بگذار من تماشا کنم...</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 19:30:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصفهان شهر پارگی طبقاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-ywncnt3a9ko2</link>
                <description>در خانه بمانید که شهر امن است. فقط نمیدانم کدام یک زودتر پایان میابد ، اصفهان یا مردمش...من به تاریخ این شهر و عظمت آن کاری ندارم و میدانم که اکنون برای شما هم مهم نیست، پس به سراغ اصل مطلب میرویم.میدان آزادی: نامی ناآشنا برای آشنایان (پینوشت)نزدیک ظهر و یا به هنگام غروب ، در گذر از این میدان شگفتی بسیار است، میدانی که نامش بر خلاف آن چیزیست که مینماید. درخشش خودرو های گرانقیمت و سایه ی تکدی گری در کنار هم، بیانگر سایه روشن مسخره ی جامعه ی امروزیست.بامدادگدایان مادیات در این میدان جولان میدهند ، گدایان توجه و گدایان ترحم. مجسمه ی کاوه آهنگر ، نگین درد آور این زخم دیرینه است، زخمی که هر روز رهگذران را به فکر وامیدارد. در این دیار میتوان فقیر و غنی را در یک قاب دید ،البته قابی سیاه و سفید. کودکانی که برای فروختن چند شکلات خاک خورده از شهر های دور و نزدیک آمده اند، بر شیشه ی زر میکوبند. آنها ماشین های میلیاردی را دوست دارند. همیشه وزش باد کولر از شیشه این خودرو ها ، زخم هایشان را تسکین میدهد. شهر زیبای خدا سالهاست خاموش است. اصفهان در جهنم خود به خواب زمستانی فرو رفته.حالا هیچکس دوست ندارد این درخت کهنسال را بیدار کند. همه تبر به دست برایش آرزو ها داریم ...پ: نام دروازه شیراز برای اصفهانی ها آشناتر است :)</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 22:32:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتونو بزارید دم دست ، لازم میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-vtelwxigyf6e</link>
                <description>دوباره خودمو پیدا کردم ، خیلی وقت بود دنبالش میگشتم. همش میخوام خودمو بزارم جایی که دم دست باشه ، باز یادم میره. دقیقا وقتی میخوامش نیست که نیست.انگار آب میشه میره تو زمین ، بی نشونی ، بی خبر ...دستاشو گرفتم ، نمیزارم از پیشم بره.ازش میپرسم : به نظرت من شبیه دیوونه هام؟میگه : مگه دیوونه ها چه شکلی ان ؟-شکل من -پس دیوونه نیستی ، خیالت راحت-چرا ؟-چون تو شکل خودت نیستی ... هرکی هستی ، خودت نیستیخودتونو بزارید دم دست ، لازمتون میشه</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 21:38:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فتوسنتز + کنکور = تراکتور</title>
                <link>https://virgool.io/@meaglepars/before-sat-as-a-tractor-igj7adadocrv</link>
                <description>خدایا نگفته بودی درس خوندن اینقدر سخته ، اصلا قرار نبود اینطوری باشهقبلا فکر میکردم سخت ترین کار دنیا ورزش کردنه ، وقتی یه تکونی به دنبه هات میدی تشنه ات میشه ، ولی الان با عمق وجود حس کردم درس خوندن واقعا و به مراتب سخت تره. چون موقع درس خوندن علاوه بر تشنگی ، گرسنگی هم روی کتابات پتو میندازه . این چند وقت دیگه کلیه هام هم ساز ناسازگاری میزنن ، همین که میخوام شروع کنم بخونم ، کلیه چپ شروع میکنه به دعوا مرافه با مثانه.میرم دستشویی ، دوتایی خفه میشن . میگم مگه مشتاق نبودین ؟ اینم سنگ و اینم سنگ توالت . ولی هرچی زور میزنم تف هم کف دستم نمیندازن . سه بار دیگه هم با هم دعواشون شد . دفعه آخری داد زدم : من از چهار ساعت پیش هیچی نخوردم ، شما چطوری آب جذب میکنین ؟ من اگه دکتر بشم که نمیشم (ریاضیم) به بیمارای سنگ کلیه میگم درس بخونین. اگه سنگش کوچیک باشه با یکی دو ساعت ادبیات رد میشه ، اما اگه سنگ شکن بخواد ، فیزیک تجویز میکنم . سنگ کلیه قشنگ برگاش میریزه .حتی خواب هم باهام دشمن شده . قبلا میتونستم با 5 ساعت خواب 72 ساعت فعالیت کنم . اما الان اگه 72 ساعت نخوابم نمیتونم 5 ساعت زنده بمونم . تو همین پنج دقیقه زور میزنم درس بخونما ولی چون جابجایی ندارم کار برایند صفره.قبلا ادعا داشتم میتونم هرجایی بخوابم ، الان اعتراف میکنم نمیتونم هرجایی نخوابم ، تو ماشین ، سرکلاس ، روی میز ، همه جا خوابم . امروز صبح از اتاق اومدم بیرون دیدم از خواب سرم گیج میره ؛ دستمو گذاشتم به فریزر همونجا همونجوری خوابم برد. بعدش برای خوردن صبحانه هم بیدار نشدم ، همینطوری روی اتوپایلت رفتم سر میز ، دوتا ماده رو قاطی کردم خوردم . به همین ترتیب تا مرحله لباس پوشیدن رسیدم. اما سرم تو یه جایی گیر کرد. نفسم گرفت. همه جا تاریک بود ، چشامو باز کردم یهو یه چیزی در رفت. میگم اصلا سیستم بدنم جابجا گرفته. اون موقع بود که فهمیدم تکامل پیدا کردم. نیازی به جذب هوا برای بقا ندارم. حس تراکتوری رو دارم که فتوسنتز میکنه. آش میخورم ، فتوسنتنز میکنم و بعد دود میکنم.یکم دیگه گازوئیل هم میسوزونم. البته آلودگی هم هست. آخه ظهر که اومدم خونه همه جا رو غبار گرفته بود ، فهمیدم صبح خیلی گاز دادم ، اگزوز پاره کردم...</description>
                <category>ساقی</category>
                <author>ساقی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 12:27:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>