<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@medaad</link>
        <description>روزنامه‌نگاری خوندم اما روزنامه‌نگار نشدم / کتاب خوندم اما نویسنده نشدم/شعر خوندم اما شاعر نشدم/ فعلا سرگردان و ماجراجو شدم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:24:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/64278/avatar/3qCODe.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید</title>
            <link>https://virgool.io/@medaad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به کجا رهسپار شوند مردگان وطن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86-rgpqyp8udis2</link>
                <description>ناگهانی می‌میریمهمچون سگان بینِ راهیو از نام تصمیم گیرندگان بی‌خبریممی‌میریمو لب به سخن نمی‌گشاییم که چگونه بمیریمو کجا بمیریمروزی با شمشیر راست‌ها می‌میریمروزی با شمشیر چپ‌هاچه در جنگ چه در صلحو چهره‌های قاتلانمان را به یاد نمی‌آوریمو چهره‌های تشییع کنندگانمان را به یاد نمی‌‌آوریمکه در مرگ تفاوتی نیستمیان مجوس و تاتارسرزمین‌هایی که مرثیه‌سرایی را خوب می‌شناسندو گسترده می‌شوند میان دو گریهسرزمین‌هایی کهتمام شهرهایش کربلاستسرزمین‌هاییکه با پاشنه‌ی کفشی می‌چرخندنه دانایی دارند نه پیامبری نه کتابیسرزمین‌هاییکه تفنگ جلسه را مدیریت می‌کندسرزمین‌هایی که ترس محاصره‌شان کرده استجایی که تن‌فروشی و فساد، عفت و پاکی‌ستجایی که شکست پیروزی به شمار می‌روداصول ... کیلو کیلوبر چرخ دستی‌های سبزی فروشیقوانینی که ضامن آزادی بیان استهم‌چون تربچه در چرخ دستی‌های سبزی فروشی یافت می‌شودشعرهایی برهنهکه هر شب هم‌بستر حاکمان استو تمام سربازانش را خشنود می‌کندو هر صبح همچون لاشه‌ای پرت می‌شودبر چرخ دستی‌های سبزی فروشیسرزمین‌هایی بی‌سرزمینپس جایگاه شعر کجاست؟میان دو حصار؟سرزمین‌هاییکه درختانشان از سر ناامیدیمتوسل می‌شوند به ویزای سفرسرزمین‌هایی که بر خود از شعر می‌ترسندو از ماه هنگامی که گیسوان شب را شانه می‌زندو بر امنیت خوداز پست‌های عاشقانه و چشمان زنانهراس دارنددر جستجوی وطنی هستم که نیستو در لغتی سکنی می‌گزینمکه بی‌دیوار استسرزمین‌هایی کهچمدان برای رفتن آماده می‌کننداما نه پیاده‌رویی آن‌جاستو نه قطاریبه کجا رهسپار شوند مردگان وطنوقتی که تمام املاک آناختصاص یافته به میزبانی نگهبانان رئیس؟و آنانی که با روغن بنفشهسینه‌ی رئیسکمر رئیسو شکم رئیسرا مشت و مال می‌دهندو آنانی که لیوان‌های شیر را به خدمتش می‌برندبه کجا رهسپار شوندآنانی که در جنگ‌های رئیس بر زمین افتادندو سرپناهی برای سکونت ندارنداگر مرگ‌مان به خاطر امری سترگ و مهم بودمشتاقانه و خنده‌کنان به سوی مرگ‌مان می‌شتافتیمیا اگر مرگ‌مان به خاطر مقاومتی شرافت‌مندانه و باشکوهیا آزادی سرزمینیو آزادی ملتی بوداز همگان برای ورود به بهشت سبقت می‌گرفتیماما آن‌ها مصمم‌اند بمیریمکه نظام باقی بماندو عموهای این نظامو دایی‌هایی این نظامو بمانند مجسمه‌های ساخته شده از خمیرمی‌میرند از ما میلیون‌هاو تار مویی کم نمی‌شود از سر رهبرماننمی‌دانستم که گردنکشانمی‌کُشند و بی‌تفاوتندبه ماشین حساب و شمارش کشتگانسعی بر آن دارم که با شعرآینه‌های روز را باز گردانمو گیاهان زمین‌هاو درخشش ستارگان راو رنگ دریاها راو گندم بکارم زیر این ویرانی‌هاسعی بر آن دارم که با شعرعصر مخالفت را پایان دهمتا عصر جدیدی تاسیس کنماز گل و کلنارسعی بر آن دارم که با شعرزمانه‌ای را منفجر کنمجهانی را تغییر دهمو آتش به پا کنمبسیار در جستجوی غرور بوده‌امولی در عصر پادشاهانچیزی جز کوتوله‌های کوتوله ندیده‌ام...شاعر: نزار قبانی </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 20:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جا ایران است، من یک ایرانی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-zrghgwjjvhtj</link>
                <description>بشنو از من چون حکایت می‌کنماز سرزمینی دور صدایت می‌کنممرشد و معلم از کودکی تا نوجوانی بر سرم فریاد زدند تو مسلمانینماز و روزه و خمس بر گردن توستاین‌ها همه به فرمان و از جانب اوستگفتند در انتخاب دین تو آزادیبه غیر از این دین گر بخواهی تو نادانیرسید وقت شور و جوانی وقت سوال و عرض اندامیگفتم دارم صحبتی نظری بیانیگفتند تو آزادی در گفتن هر بیانیتا که دستم رفت بالا تا بگویم بیانیگفتند مراقب باش تا نگردی زندانی پس چه شد آن آزادی بیانی ؟تو آزادی در گفتن هر بیانی اما نهانیاین جا سرزمین من ایران استغیرت مردمانش مثل شیران استمعدن و نفت و ثروتش فراوانمردمانش هر روز دنبال آب و نانیک زمان شاهی داشت این سرزمینبختیار و نوکری داشت این سرزمینخوب یا بد هر چه بود شاه بودهر معترضی جایش در چاه بودبود روز و شب حواسش به طرفدارانشآنان که فریاد می‌زدند جاوید شاه به جانشالحق و الانصاف کارهایی کرد برای مردمشاین همه بدگویی در کتاب‌ها نیست حقشهیچ انسانی نیست بی‌عیب و خطاهر کسی دارد خوبی و بدی در دنیایکی را می‌‌کنی مقدس بی چون و چراآن یکی را می‌کنی غاصب و خونخواه و بی نواانقلابی شد مانند انفجار نوربا کمک انگلیس و کودتا و زورچند صباحی بعد سقوط و فرارشآمد شیخی و گرفت پست و مقامشمی‌گفت یار مستضعفین استگفتند نماینده خدا روی زمین استشد آغاز جنگی و خون‌ها ریخته شدعاقبت جام زهری نوشیده شدشیخ گرچه خوب و مهربان بودجای مخالفانش در زندان بوداول هر کتابی بعد نام خدا عکس اوست پیدااو امام مسلمین است و معصومیتش کاملا هویدابعد از او جانشینش از سمت مجلس خبرگانبا تفضل شد ولی امر مسلمین جهانبر تو مبارک باد زیستن در چنین عصریبر خود ببال که هستی در چنین شهریهر چه او گوید حکم خداستحکم تیرش بهر رضای خداستآیت خداست او باید بدانینایب امام زمانست او باید بدانیروزگاری جای هر معترضی ساواک بودکشتن معترضان چه باک بوداین زمان کار هر معترض با سپاه استگاهی حبس و گاهی هم اعدام استآن زمان معترض انقلابی بود و مامور خدااین زمان معترض روانی است و مامور سیامعترض که شعارش ضد حکومت نیستجای اعتراض در کوچه و خیابان و بازار نیستحکم هر شاهی و رهبری یکیستوقتی شعارها ضد حکومتیستحال تو بگو چه فرقی ست بین شاهی و رهبریتو برایم بگو از حکم مخالفان حکومت علیآری دو بیتی که گفت شاعری فاضلبرای آن است که هر قدرتی می شود روزی  نازلدر چرخش تاریخ چه سرخورده چه سرخوشدنیا نه به جمشید وفا کرد نه کوروشباید که وطن را از نو چیدپادشاهی مطلق را از این وطن برچیداین پادشاهی مطلق عوض نمی‌شودبا پهلوی و رهبری حال مردم بهتر نمی‌شودباید که حکومت مردمی چیده شودتا دست اجنبی بریده شودگرچه نظر مردم هست شاخصشعری هم بخوانیم از ثالثهر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبز آن چه حاصل جز دروغ و جر دروغ؟زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟باز می‌گویند: فردای دگرصبر کن تا دیگری پیدا شودکاوه‌ای پیدا نخواهد شدکاشکی اسکندری پیدا شود.  </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 20:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مقدس،‌ مشروب یا اسکناس؟ انتخاب شما کدام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fta7yk45df6j</link>
                <description>راهبی مومن تصمیم گرفت فرزند برومند خودش را امتحان کند و ببیند که فرزندش احتمالا در آینده چه مسیری را انتخاب خواهد کرد.پس در غیاب فرزند خویش به اتاق خواب وی رفت و یک کتاب مقدس، یک بطری مشروب و مقداری اسکناس روی میز گذاشت. می‌خواست ببیند فرزندش کدام را انتخاب خواهد کرد.با خودش گقت: اگر کتاب مقدس را اتنخاب کند، احتمالا کشیش و راهب خواهد شد و به امید خدا راه رستگاری را در پیش خواهد گرفت و راه و رسم درستکاری را به مردم نشان خواهد  داد.اگر اسکناس‌ها را بردارد احتمالا تاجر خواهد شد و مشغول داد و ستد می‌شود که اگر از راه درست انجام شود ایرادی ندارد. نان حلال درآوردن خودش عبادت است.اما اگر بطری مشروب را بردارد که گمان نکنم این کار را بکند، یعنی احتمالا در میخانه‌ها وقتش را تلف خواهد کرد.ساعتی گذشت و فرزند به خانه آمد و به اتاقش رفت. پدر از لای در رفتار پسر را در نظر گرفت.پسر در همان ابتدا بطری مشروب را برداشت و جرعه‌ای نوشید و بطری را در گوشه‌ای پنهان کرد. بعد چشمانش به اسکانس‌ها افتاد و آن‌ها را هم برداشت و داخل جیبش گذاشت و در آخر چشمش به کتاب مقدس افتاد و آن را جای مناسبی روی میزش قرار داد.پدر که انتظار چنین حرکتی را از پسر خویش نداشت، متحیر و غمگین با خودش گفت: ای وای بر من! پسرم سیاست‌مدار خواهد شد!</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 22:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی وجدانم را به قتل رساندم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-hxkn8usqi6qn</link>
                <description>الان چند روز است که با وجدانم قهر کرده‌ام. می‌دانم از قدیم گفته‌اند قهر کار بدی‌ست. اما وجدانم کارایی‌اش را از دست داده است و مانند دوران کودکی و نوجوانی‌ هوایم را ندارد و به موقع من را از خواب غفلت بیدار نمی‌کند.در همین چند روز اخیر زنگ خانه‌ی سه نفر را زدم و فرار کردم، ده بار به آتش نشانی و پلیس تماس گرفتم و گزارش اشتباه دادم، به گربه‌های داخل پارک لگد زدم، ترقه‌هایی که خریده بودم را وسط جمعیت و جلوی ماشین‌ها و هر جایی که بیشتر حال می‌کردم پرتاب ‌کردم، به افراد کوچیک‌تر و ضعیف‌تر از خودم زور گفتم و با چند نفر هم دعوا کردم و ... اما خبری از وجدانم نشد که نشد.وقتی کودک بودم به خاطر یک کار اشتباه، آن قدر سرزنشم می‌کرد که از خودم بدم می‌آمد و فکر می‌کردم دیگر هیچ کس مرا دوست نخواهد داشت و مرا نخواهد بخشید، حتی خدا.و تا جایی به سرزنش کردن من ادامه می‌داد که اشکم سرازیر می‌شد و بعد دست از سرم بر‌می‌داشت.اما حالا که بزرگ‌تر و جوان‌تر و چابک‌تر شده‌ام، کمتر مرا سرزنش می‌کند. البته راستش را بخواهید کمی هم تقصیر خودم هست چون حالا مانند دوران کودکی‌ام در مقابل سرزنش کردن‌هایش سکوت نمی‌کنم و حق را به او نمی‌دهم.حالا که بزرگ‌تر شده‌ام جوابش را می‌دهم و نمی‌گذارم با کوچک‌ترین خطایی اشکم را درآورد.گاهی وقتا من او را سرزنش می‌کنم که چرا نمی‌گذاری راحت زندگی کنم و لذت انجام دادن کوچک‌ترین کار خلافی را برایم زهرمار می‌کنی. چند روز پیش بود که با هم گلاویز شدیم و از آن روز دیگر کاری به کار هم نداشتیم.چند ساعت پیش احساس کردم نسبت به همه چیز و همه کس و هر کاری بی‌تفاوت شده‌ام و خلاف‌های کوچیک حالم را خوب نمی‌کند و دوست دارم خلافی سنگین‌تر و تازه‌تر انجام دهم.به سراغ وجدانم رفتم تا از دلش دربیاورم و با هم آشتی کنیم و شاید باز کمی سر به سرش بگذارم اما هر چقدر صدایش زدم او جوابم را نداد.خیال کردم هنوز با من قهر است و نمی‌خواهد آشتی کند یا می‌خواهد خودش را لوس کند.اما او دیگر نفس نمی‌کشید. من وجدانم را کشته بودم. به دست خودم.حالا دیگر کسی نیست که جلوی کارهای خلافم را بگیرد و می‌توانم بدون آن که ذره‌ای احساس گناه داشته باشم به زندگی روزانه‌ام ادامه دهم.حالا زمان آن است که وارد دنیای سیاست شوم و دوستان تازه‌ای پیدا کنم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 20:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگوی خودم با خودم (قسمت اول: شغل، عمر، زندگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vvojydxmcuxw</link>
                <description>داری به حرفام گوش میدی؟ حواست کجاست؟ مشکلت چیه؟· مشکلی ندارم. شما مشکلی داری؟· پس برای چی اومدی سراغ من؟· اومدم یه کم باهات درد و دل کنم.· بگو عزیزم. هر چی دلت میخواد بگو.· از کجا شروع کنم؟· فرقی نداره از هر کجا که راحتی.· یه چیزهایی یه حس‌هایی اذیتم می‌کنه.· چه چیزهایی چه حس‌هایی؟· کدومش رو بگم؟· اون که بیشتر از همه اذیتت می‌کنه.· هر دفعه یکیشون اذیتم می‌کنه.· خب اونی که بیشتر وقتا اذیتت می‌کنه چیه؟· اون چیزی که بیشتر وقتا و این اواخر اذیتم می‌کنه اینه که احساس می‌کنم عمرم داره هدر میره. احساس بی‌ارزشی. احساس بیهودگی.· چرا احساس می‌کنی عمرت داره هدر میده؟· چون از وقتم و عمرم درست استفاده نمی‌کنم.· یعنی هیچ کار مفیدی انجام نمیدی؟· کار مفید؟ چرا. مثلا چند صفحه کتاب می‌خونم. فیلم می‌بینم. راه میرم. اما هشتاد درصد مواقع الکی می‌گذرونم روز و شب‌هام رو .· الکی یعنی چی؟ · یعنی هیچ کاری نمی‌کنم. الکی توی اتاق قدم می‌زنم. یه جا می‌شینم. میرم توی فکر. و چند ساعت همین طوری می‌گذره.· خب از این که وقتت رو الکی هدر میدی ناراحتی؟· آره خب.· شغلت چیه؟· فعلا تقریبا بیکارم.· شاید اگه مشغول به کار بشی این احساست بهتر بشه.· آخه هر جایی که مشغول به کار شدم احساس می‌کردم این کار به درد من نمی‌خوره و استعدادم توی این کار بروز پیدا نمی‌کنه و نمی‌تونم پیشرفت کنم.· برو کاری رو انجام بده که شرایط پیشرفت کردن رو برات مهیا کنه.· برای پیشرفت کردن آدم باید خودش هم تلاش کنه اما من احساس می‌کنم نمی‌تونم یا بلد نیستم توی یه محیط حرفه‌ای خودم رو بالا بکشم و با دیگران ارتباط موثر برقرار کنم.· روی مهارت‌های ارتباطیت بیشتر کار کن.· درسته شاید بشه یک سری از مهارت‌های ارتباطی رو یاد گرفت اما من خودم تمایل درونی به این کار ندارم. یعنی نمی‌تونم و نمی‌خوام که یک آدم با روابط عمومی بالا و پرانرژی باشم.· چرا نمی‌خوای؟· چون تمایل درونی به این کار ندارم. ارتباط برقرار کردن زیاد با آدم‌ها انرژیم رو کم می‌کنه.· خب دورکاری انجام بده که لازم نباشه با آدم‌ها در ارتباط مستقیم باشی.· دورکاری هم یه مدتی انجام دادم اما اون طور که باید و شاید به درآمد نرسیدم.· چرا؟· دلایل مختلفی داره مثلا من خیلی آروم و با حوصله کارهام رو انجام میدم یا گاهی اوقات موقع انجام کار تمرکز لازم رو ندارم و فکرم همه جا هست روی زمان هم مدیریت ندارم و این طوری میشه که چند ساعت درگیر یه کار میشم اما درآمدی که به دست میارم خیلی کمه.· خب چرا سعی نمی‌کنی از وقتت درست استفاده کنی؟· مشکل این جاست که نمی‌دونم چطوری از وقتم درست استفاده کنم. کلی وقت آزاد دارم اما وقت نمی‌کنم به هیچ کاری برسم.· برنامه‌ریزی کن و سعی کن طبق برنامه پیش بری.· صد بار برنامه ریختم اما نتونستم به برنامه‌ای که ریختم پایبند بمونم.· نباید برنامت خیلی سفت و سخت باشه.· برنامه ریزی سفت و سخت رو که امتحان کردم نشد. مثلا از ساعت ده صبح تا ده و نیم فلان کار از ده ونیم تا یازده فلان کار. اما روی یه برنامه ساده هم نتونستم پایند بمونم. مثلا روزی پنج دقیقه فقط پنج دقیقه یه کاری رو انجام بدم. تا چند روز اول با ذوق و شوق انجام میدم. اما بعد یه روز انجام نمیدم دو روز انجام نمیدم بعد کلا بی‌خیالش میشم.· چی‌ میشه که بی‌خیالش میشی؟· نمی‌دونم فکر کنم چون انگیزم کم میشه یا شاید متوجه نتیجه‌ی تلاش‌هام نمیشم.· خب باید برای خودت هدف تعیین کنی هدف کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت· هدف میزارم اما اگه وسط راه به چالش بخورم یا با شکست مواجه بشم انگیزم کاهش پیدا میکنه و گاهی با خودم می‌گم اصلا ولش کن میخوام به این هدف برسم که چی بشه؟ آخرش که چی؟· آخرش به هدفت برسی که حسرت نخوری.· فقط به خاطر این که حسرت نخورم؟· آره دیگه این که پیش خودت احساس بدی نداشته باشی که از عمرت درست استفاده نکردی.· و اگه به هدفم نرسیدم چی؟· اصلا رسیدن به هدف مهم نیست مهم اینه که توی رسیدن به اون هدف باشی و از مسیری که داخلش هستی لذت ببری. شنیدی میگن اگه مثلا یه مدت محدودی از عمرت باقی مونده باشه چه کارایی انجام میدی؟· آره شنیدم. و این که میگن اگه بگی فلان کار و فلان کار رو انجام میدم یعنی الان توی مسیر اشتباهی هستی اما اگه بگی همین کارایی که همیشه انجام میدم و همین زندگی فعلی که دارم رو ادامه میدم یعنی توی مسیر درستی قرار داری.· خب تو اگه بدونی یه مدت محدودی از عمرت باقی مونده چه کارایی انجام میدی؟· خیلی کارها هست که بخوام انجام بدم اما میدونی توی ذهنم میگم حالا باشه ماه دیگه سال دیگه هفته‌ی دیگه.· فکر می‌کنی چرا کارها رو به تعویق میندازی؟· شاید میخوام همه چیز کامل و آماده باشه یا شاید نگرانی از آینده.· نگرانی از چی؟· ببین مثلا من اگه واقعا بدونم سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم و از نظر جسمانی هم وضعیت خوبی داشته باشم هر چی پس انداز دارم برمی‌دارم وهر چقدر که دلم بخواد میرم سفر و کارهایی که دوست دارم رو انجام میدم و اگه پس اندازم تموم بشه نگرانی ندارم چون دیگه زنده نیستم اما اگه پس‌اندازم تموم بشه و زنده بمونم اون موقع میخوام چکار کنم پس می‌گم فعلا بی‌خیال بشم تا زمانی که اون قدر پس‌انداز داشته باشم که خیالم راحت باشه. و اگر هم پول کافی برای سفر نداشته باشم که اون سه ماه باقی مونده رو هم مثل همیشه می‌گذرونم، بی‌خیال و راحت.· اما اگه فردا روزی بیفتی بمیری قبل مرگ حسرت می‌خوری که چرا سفر نرفتی و پس اندازت هم به دردت نمی‌خوره.· آره می‌دونم.· پس چرا کاری نمی‌کنی که کمتر حسرت بخوری؟· سعی می‌کنم یواش یواش انجام بدم.· می‌دونی اگه یه کاری رو میخوای انجام بدی هرچی بندازیش عقب‌تر احتمال انجام دادنش کمتر میشه؟· آره می‌دونم اما کوچک‌ترین کاری که میخوام انجام بدم اینقدر توی ذهنم بالا و پایینش می‌کنم که چطوری انجامش بدم.· به جزییاتش فکر نکن فقط بلند شو و انجامش بده.· اگه ذهنم بذاره.· ذهنت چی میگه؟· مثلا یهو عصر تصمیم می‌گیرم برم پیاده روی.· خب؟· بعد ذهنم شروع می‌کنه به وراجی کردن.· چی میگه؟· الان برای چی میخوای بری پیاده روی؟ از کدوم مسیر میخوای بری؟ اگه توی مسیری که میخوای بری شلوغ باشه میخوای چکار کنی؟ بشینی خونه توی سکوت و آرامش کتاب بخونی بهتر نیست؟ هوا هم که آلوده است. اگه بری پیاده روی چی میشه؟ اگه نری چی میشه؟ بری بیرون خیابونا شلوغه اعصابت به هم می‌ریزه مگه دفعه‌ی قبلی یادت نیست از این که از خونه اومدی بیرون پشیمون شدی و می‌خواستی سریع‌تر برگردی خونه؟· بعد جواب همه سوالاتی که می‌پرسه رو هم می‌گی؟· آره خب. اگه جوابش رو نگم دست بردار نیست.· اینا سوالاتیه که ذهنت می‌پرسه یا خودت؟· یعنی چی؟ نمی‌دونم. مگه من با ذهنم از هم دیگه مجزا هستیم؟· پس شاید خودت این سوالات رو از خودت می‌پرسی و می‌ندازی تقصیر ذهنت. میخوای خودت رو قانع کنی که یه کاری رو انجام بدی و با پرسیدن سوالات زیاد بدتر خودت رو کلافه می‌کنی.· خب دنبال چرایی می‌گردم. چرا باید این کار رو انجام بدم. یا چرا نباید انجام بدم.· شاید بد نباشه گاهی وقتا یه کارهای ساده مثل همین پیاده روی رو فقط انجام بدی و به چراییش فکر نکنی.· خب به چراییش فکر نکنم به این که چطوری انجامش بدم فکر می‌کنم. این که از کدوم مسیر برم. چه ساعتی برم.· به اینا هم فکر نکن فقط بلند شو و برو پیاده روی. تا حالا نشده این طوری انجام بدی.· چرا فکر کنم.· خب نتیجه‌اش چطور بود؟· گاهی وقتا خوب بود و راضی کننده و گاهی وقتا هم خوب نبود.· خب اشکال نداره قرار نیست که همیشه اوضاع خوب پیش بره.· آره.· الانم یه مسیری رو انتخاب کن و برو جلو.· اول هر مسیری برام لذت بخشه اما بعد کم کم لذتش کم میشه و منم انگیزم کم میشه و میرم یه مسیر جدید رو شروع می‌کنم با یه هدف جدید به اصطلاح از این شاخه به اون شاخه می‌پرم و آخرش می‌بینم که هیچ دستاوردی نداشتم و میرم سراغ یه مسیر جدید.· با چه هدفی یه مسیر رو شروع می‌کنی؟· گاهی وقتا فقط برای علاقه و سرگرمی، گاهی وقتا برای کنجکاوی، گاهی وقتا برای این که مثلا به خودم بگم دارم یه کار مفید انجام میدم و از وقتم درست استفاده می کنم و گاهی وقتا هم برای این که بتونم پیئشرفت کنم و به درآمد برسم.· توی این همه مسیری که رفتی مهارتی نبوده که بتونی ازش به درآمد برسی؟· چرا بوده ولی مشکلم اینه که یا خیلی تخصصی و حرفه‌ای یاد نگرفتم یا جسارت انجام دادن و گرفتن یک پروژه با همون مقدار مهارتی که در توانم هست رو نداشتم.· شاید خودت و مهارت‌هایی رو که داری رو دست کم می‌گیری.· آره احتمالا. اما به خاطر یه سری مسائل موفق نمیشم.· چه مسائلی؟· مثلا اگه یکی بخواد ازم تست بگیره دچار استرس میشم یا موقع مصاحبه‌‌ی شغلی اون جور که باید و شاید خودم را معرفی نمی‌کنم.· خب استرس که طبیعه خیلی‌ها این مشکل رو دارند.· ممکنه طبیعی باشه ولی همین باعث میشه که گند بزنم به مصاحبه. فکر می‌کنم مثل خیلی از آدما زرنگ نیستم که بتونم از فرصت‌هام درست استفاده کنم و با امکاناتی که در اختیار دارم به هدفم برسم.· خودت رو با دیگران مقایسه نکن.· خودم رو با دیگران مقایسه نمی‌کنم از خودم یه انتظاراتی دارم که اکثر مواقع خیلی کمتر از حد انتظاراتم ظاهر شدم.· شاید انتظاراتت از خودت خیلی بالاست· نه خیلی بالا نیست در حد معمولی· اصلا تا حالا به این فکر کردی که دوست داری چه شغلی داشته باشی؟· آٰره خیلی زیاد. مثلا یه آزمایش فکری هست که میگن تصور کنید توی جامعه‌ای زندگی می‌کنید که تمام شغل‌های موجود در اون جامعه از همه نظر یعنی حقوق، موقعیت اجتماعی، ساعت کاری، روزهای مرخصی، سختی کار، بیمه و .... دقیقا شبیه هم هستند و فرصت رسیدن و دستیابی به همه‌ی شغل‌ها هم برای شما مهیاست در چنین جامعه‌ای دوست دارید چه شغلی را برای خود برگزینید؟· خب جوابت به این سوال چیه؟· آخه چنین چیزی توی واقعیت امکان نداره.· درسته ولی حالا فکر کن امکان داشته باشه.· خب کارای مختلفی هست که دوست دارم انجام بدم و به عنون شغلم انتخاب کنم. یکیش مثلا نویسندگیه. یکیش طبیعت گردی و راهنمای توره. یکیش مربی مهد کودکه.· چرا سعی نمی‌کنی یکی از همین سه تا را انتخاب کنی و بری جلو.· راهنمای تور که باید با مردم در ارتباط باشی و کمی هم بشاش و پرانرژی باشی که با شخصیت من جور درنمیاد. مربی مهد کودک هم که حتما باید خانم باشی و البته اونجا هم انرژی و شاد بودن لازمه‌ی کاره. می‌مونه نویسندگی که اونم حداقل توی ایران نمیشه به عنوان شغل اصلی روش حساب کرد.· خب به نویسندگی علاقه داری می‌تونی تولید محتوا انجام بدی و به درآمد خوبی هم برسی.· آره به اینم فکر کردم. اما این که بخوام از صبح تا عصر توی یه محیط بسته بمونم و یه کار تکراری انجام بدم بعد از یه مدتی دچار افسردگی شغلی میشم.· اگه به شغلت علاقه داشته باشی که احتمالش کمه دلزده بشی؟· این که از صبح تا عصر بشینم پشت سیستم و یه کار تکراری رو انجام بدم خسته میشم. دوست دارم چندتا فعالیت مرتبط با هم رو انجام بدم. حتی یه ساعت‌هایی برم بیرون از محل کار یه ماموریتی انجام بدم. یا یه روزهایی مثلا از توی خونه کار کنم.· خب اینم خوبه برو همین کار رو انجام بده.· اگه جایی با این شرایط پیدا کردم سعی می‌کنم برم.· حرف دیگه‌ای نداری؟· حرف که همیشه هست اما برای امروز بسه. دستت درد نکنه به حرفام گوش دادی و باهام صحبت کردی.· خواهش می‌کنم. کاری بود که از دستم برمی‌اومد. موفق باشی.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 23:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجه‌ی تمرین تایپ ده انگشتی، شد متن زیر</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-kp4fcy4qwzlf</link>
                <description>شنیده‌ام بادها به افق نمی‌رسند مگر آن‌که چشم انتظاری داشته باشند. شنیده‌ام که خدایان در جهانی دیگر با هم در نزاع هستند. شنیده‌ام که خواب‌های انسان‌ها در جهانی دیگر به نمایش عموم در می‌آید. شنیده‌ام که درهای کبود آسمان همیشه باز است. شنیده‌ام که میان درهای آسمان پلی به وسعت جهان یافت می‌شود که می‌توان تمام کلمات را در آن دیکته کرد. شنیده‌ام که سوگند خوردن برای ماهی‌ها بسیار ترسناک است.من در کدام ساحل پا به عرصه‌ی وجود گذاشته‌ام که این روایت را باید باور کنم؟ به راستی من وقتی جنینی بیش نبوده‌ام چگونه است که تمام عقاید شما را باید باور کنم؟ چگونه است که من وقتی از خودم هیچ اراده و عطوفتی نداشته‌ام باید رازهای مگوی شما را باور و تکرار کنم؟ مگر من برده‌ی دست آموز شما هستم؟ شما فقط واسطه‌ی آفرینش من بودید. اما حق ندارید برای اعتقادات من تصمیم بگیرید. شما خط و مش زندگی خویش را نباید به من دیکته کنید. من نمی‌توانم تمام دانسته‌ها و نداسته‌ها و اعتقادات و باورهای شما را باور کنم و به خدایان شما ایمان بیاورم.کفشدوزک در مسیر زندگی‌اش بارها با موانع ریز و درشتی مواجه می‌شود و هم چنان به راهش ادامه می‌دهد. باید برای این تفکر شیوه‌ای نو به راه بیندازیم. من مسئولیت تمام این وجدان آلوده شده را به عهده خواهم گرفت. من تکراری‌ترین روزمرگی‌‌های آدمی را به تصویر خواهم کشید و طناب دار بر گردن ناموزون تقدیر خواهم انداخت.کفگیر ایده‌هایم به ته رسیده است. مفت زندگی‌ام را به باد دادم. مفت چنگال ابدیت را به درون خودم فرو کردم. مفت زخم خوردم و به خودم سم خوراندم. مفت باختم. مفت راه رفتم. مفت به مفت‌ترین دقایق زندگی‌ام چنگ انداختم.ساعت‌ها در یک تکرار ناموزون، آهنگ و ریتم تازه‌ای برای نواختن پیدا کرده اند. ساعت‌ها مشت‌های خاکی شده‌ی خود را به دست اهریمن دراز کرده‌اند. من کدام داستان را باید باور کنم من در برابر کدام داستان باید سر تعظیم فرو بیاورم؟ این داستان به دستان چه کسی نوشته شده است که من باید باور کنم؟ همه چیز آن گونه که ما دلمان می‌خواهد به پیش نمی‌رود همه چیز آن طور که وجدان‌مان آسوده باشد به حرکت در نمی‌آید.تظاهر به زندگی کردن، آدم‌ها را از هم دور کرده است. آدم هایی که ظاهر و باطن زندگی‌شان با هم تفاوت بسیار دارد. زندگی‌هایی که به ظاهر زیباست و در اعماق باطن آن چیزی جز تاریکی وجود ندارد. کارگران در میدانی دور هم جمع شده بودند و به زندگی ساده‌ی خود افتخار می کردند. زندگی آن قدرها هم پیچیده نیست که کسی به سراغ خودش نرود. زندگی آن قدرها هم بی رحم نیست که کسی هوای استنشاق کتاب‌ها را فراموش کند.زندگی هم زیباست هم بی انصاف اما چه می شود کرد؟ چه فکری می شود به حال این تقدیر لجام گسیخته انداخت؟ خوابی تازه برای خودم دیده‌ام که باید تعبیرش کنم.تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند کسی معبر بیداری من اما نیست.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 00:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سرعت بیزارم</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-puxxeavg6vti</link>
                <description>آهسته با خودم حرف می‌زنم تا کسی صدایم را نشنود. آهسته حرف زدن هم مهارتی است که در این دنیای شلوغ هر کسی توان انجام دادنش را ندارد. این که آهسته گوشه‌ای بنشینی و با خودت حرف بزنی، این که آهسته قدم بزنی، آهسته شعر بخوانی، آهسته کتاب بخوانی، آهسته غذا بخوری و آهسته هر کار دیگری که دلت خواست انجام دهی.گاهی از این همه سرعت دنیای مدرن خسته می‌شوم. همه‌ی دست‌ها روی بوق و پاها روی پدال گاز و با سرعتی باورنکردنی در حرکت هستند و جاده‌ای که کمتر کسی به آن توجه می‌کند. ریتم زندگی آن‌قدر تند شده است که نمی‌دانم چطور هشت ماه از سال گذشت. نمی‌دانم چرا عقربه‌ها هم با هم مسابقه گذاشتند. ساعت همان ساعت چند سال پیش است. اما انگار این سرعت دیوانه‌وار دنیای مدرن به ساعت‌ها هم سرایت کرده است. دوست دارم خواندن یک غزل را آن‌قدر آهسته و آرام ادامه دهم تا یک ساعت طول بکشد تا حس کلمات و آواها و بار معنایی درون‌شان را به درونم منتقل کنم. دوست دارم در یک شعر  زیبا غوطه‌ور شوم تا با دستان لایکی و چشمان بی‌تاب از کنار این همه جملات و شعرهای بلاتکلیف در فضای مجازی سرسری رد شوم و حتی یک بیت شعر یا یک جمله را هم به یاد نداشته باشم.می‌خواهم آهسته‌تر راه بروم. آهسته و سر به زیر تا به کفش‌هایم به حرکات پاهایم به سبزه‌ها و شن‌ها و خاک و مورچه‌هایی که آهسته راه می‌روند (سرعت راه رفتن مورچه‌های امروزی هم نسبت به قدیم تندتر شده است) نگاه کنم. یا آهسته و سر به هوا تا به آسمانی که بالای سرم است یا درختانی که قد کشیده‌اند، نگاه کنم. می‌خواهم آهسته‌تر نفس بکشم تا فقط هوای پاک را وارد ریه‌هایم کنم.می‌خواهم آهسته‌تر زندگی کنم. من از سرعت بیزارم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 00:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرخاله‌ی هشت ساله‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-ftqq9y17s3kl</link>
                <description>سال 97 بود. سالی مملو از دلتنگی و اشک و ناراحتی و خوشحالی و شادی.سالی که پسرخاله‌ی هشت ساله‌ام با خانواده‌اش از شهری دیگر به منزل ما در تهران آمدند.حدود سه روزی در خانه ما بودند.و من هم که عاشق بازی کردن و سر و کله زدن با بچه‌ها و سرگرم کردن آنان هستم، تمام وقت مشغول بازی با پسرخاله‌ام بودم.با این که گاهی اوقات خسته و کلافه می‌شدم اما عمیقا از این که او را خوشحال و راضی می‌دیدم، احساس رضایت خاطر داشتم و خستگی‌ام را فراموش می‌کردم.او هم که بسیار فعال و پرانرژی بود به ندرت پیش می‌آمد که خسته شود.صبح تا شب مشغول بازی بودیم و بیرون هم که می‌رفتیم می‌خواست به هر نحوی که شده خودش را سرگرم کند یا با وسایل بازی در پارک‌ها یا از هر طریق دیگری و از من می‌خواست که همراهی‌اش کنم. من هم با کمال اشتیاق جواب مثبت به درخواستش می‌دادم.درآن چند روز تا توان داشتیم با هم بازی کردیم و خوش گذراندیم و با هم دوست و صمیمی شدیم که سه روز با هم بودن‌مان به قدری به هر دوی ما خوش گذشته بود که موقع برگشتن اشک در چشمان پسرخاله‌ام جمع شده بود.من که خودم نیز از بابت این جدایی ناراحت و غمگین بودم اشک در چشمانم جمع شد و آمدم در خانه و در دستشویی یه دل سیر گریه کردم.اما ظاهرا دلم سیر نشده بودم. فردا و پس فردا و چند روز دیگرش نیز حالم بد بود و چند باری در خلوت و تنهایی گریه کردم.همان موقع یکی از آرزوهایم دیدن دوباره پسرخاله‌ی هشت ساله‌ام بود.چند ماه بعد آرزویم برآورده شد و ما به مشهد سفر کردیم و دوباره با پسرخاله‌ام دیدار کردم.دوباره باهم بازی کردیم و خوش گذراندیم.این بار هم موقع رفتن و برگشتن هر دویمان ناراحت بودیم.و هر دویمان ناراحتی و اشک‌هایمان را از یکدیگر پنهان می‌کردیم.حالا هم خوشحال بودم از دیدن دوباره پسرخاله‌ام و هم ناراحت از این که چه زود گذشت.حالا پنج سال از آن روزها گذشته است.پسرخاله‌ام دوباره با خانواده‌اش به خانه ما آمدند.حالا پنچ سال بزرگ‌تر شده است و قدش از من بلندتر.با این که بلندی قدش ارثی است، احساس می‌کنم نسبت به سنش قدش کمی بلند است.پنج سال پیش موقع عکس گرفتن باید جلوی من می‌ایستاد تا دیده شود، حالا من باید جلوی او بایستم تا دیده شوم.اما هنوز عاشق بازی کردن است و پر انرژی.آن موقع جنب و جوشش بیشتر بود و بازی‌هایی که فعالیت بیشتری داشت را انتخاب می‌کرد.حالا بیشتر بازی‌هایی را انجام می‌دهد که داخل تبلت و موبایلش دارد و جنب و  جوش کمتری می‌خواهد.  هنوز هم عاشق بازی کردن و وقت گذراندن با من است. درست مانند من.کودکی که حالا نوجوان شده است و من بزرگ شدنش را باور نمی‌کنم.چون از نزدیک شاهد بزرگ شدنش نبودم، این همه تغییر برایم غیرقابل هضم است.عجیب است اما دلم برای پسرخاله‌ی هشت ساله‌ام تنگ شده است.شاید مسخره باشد، اما دیگر هیچ وقت آن پسرخاله‌ی هشت ساله‌ام را نخواهم دید و نمی‌توانم با او وقت بگذرانم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 23:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز عصر</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-opwsjw6bhu0g</link>
                <description>دیروز عصر می‌خواستم حکم مرگم را که چند ماه پیش صادر کرده بودم اجرا کنم. اما درست لحظه‌ی آخر خودم خودم را بخشیدم. و از قصاص کردن خودم منصرف شدم. اما نمی‌دانم چرا. من یک قاتل سریالی بودم و بودنم برای خودم و دنیا ضرر داشت. نمی‌دانم چگونه جرات کردم خودم را ببخشم و از قصاصم منصرف شوم.حالا من این جا هستم و نفس می‌کشم. همان قدر که دوست دارم حکم مرگم را اجرا کنم همان قدر هم دوست دارم که در این دنیا بمانم و به زندگی کردن ادامه دهم.حس عجیبی‌ست هم دوست دارم بروم هم دوست دارم بمانم.اما به چه جرمی می‌خواستم خودم را قصاص کنم؟به جرم کشتن لحظه‌ها و ثانیه‌ها و دقیقه‌هایم. به جرم کشتن روزها و شب‌ها و نفس‌هایی که می‌کشم.سال‌های سال است که هر شبانه روز لحظه‌ها و ثانیه‌هایی زیادی را به کشتن می‌دهم.این قدر به این کارم ادامه دادم که حالا برایم عادی شده است.اوایلش برایم سخت و غیرقابل تحمل بود. آخر شب برای کشتن هر ثانیه خودم را سرزنش می‌کردم.اما حالا دیگر کشتن ثانیه‌ها جزیی از برنامه‌ی روزانه‌ام شده است.به خاطر این قتل‌عام عظیمی که برپا کرده بودم، می‌خواستم حکم مرگم را صادر و اجرا کنم.حالا دیگر به ثانیه‌هایی که به دست خودم به قتل رسانده‌ام دسترسی ندارم تا بتوانم حلالیت بطلبم و گناهم را جبران کنم.هر روز هزاران لحظه و ثانیه و دقیقه به دست من به قتل می‌رسند و تلف می‌شوند و آنقدر در بین کشته‌شده‌ها غرق شده‌ام که متوجه حجم فاجعه‌ای که به دست خودم اتفاق افتاده است نشده‌ام.تا همین دیروز عصر که خودم را دستگیر کردم و برای حکم مرگ آماده.اما نمی‌دانم چرا لحظه‌ی آخر منصرف شدم.آیا ممکن است که لحظه‌ها و ثانیه‌ها و دقیقه‌هایی که به دست من کشته شده‌اند، مرا بخشیده باشند؟</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 22:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال 1401 من این طوری سپری شد</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%B3%D8%A7%D9%84-1401-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-kbryrlzag3yy</link>
                <description>روزهای پایانی سال 1400 بود که با خودم فکر می‌کردم که سال 1400 چقدر زود گذشت و من در این سال چه کارهایی انجام دادم و کجاها رفتم و یک سال از عمرم چگونه سپری شد. و چیز زیادی یادم نیومد. پس همون لحظه تصمیم گرفتم از سال جدید کارهایی که هر روز انجام میدم و جاهایی که میرم رو به صورت روزنوشت یادداشت کنم.این پروژه رو هم مانند تمام ایده‌هایی که به ذهنم می‌رسید، اولش با ذوق و شوق شروع کردم. یک شروع طوفانی داشتم و هر روز تقریبا مو به مو کارهایی که انجام می‌دادم را یادداشت می‌کردم. بعد به مرور این یادداشت کردن‌ها رو به آخر شب و به صورت خلاصه‌ای از کارهای مهمی که انجام دادم موکول کردم.و وقتی متوجه شدم بسیاری از روزهای زندگی‌ام تکراری است و دچار روزمرگی شدم، تصمیم گرفتم فقط تجربیات جدید و کارهای تازه‌ای که گاهی انجام میدم رو یادداشت کنم و این گونه شد که روزنوشت‌های روزانه‌ام تبدیل شد به هفته‌نوشت و ماه‌نوشت و بعد هم گاه‌نوشت که گاهی می‌نوشتم و گاهی هم نمی‌نوشتم.خب خلاصه‌ی فشرده‌ شده‌ی زندگی من توی سال 1401 بدین شرح است:کتاب‌هایی که مطالعه کردم:سال 1401 تصمیم گرفتم که در حد توان خودم بیشتر کتاب بخونم. یک سری از کتاب‌هام رو از کتابخونه‌های شهرداری که عضو بودم گرفتم. مثل چند جلد از سری کتاب‌های هری پاتر. چند جلدش رو خوندم و ادامش رو گذاشتم برای بعد. یک سری کتاب‌ها رو هم داخل کتابراه و فیدیبو و طاقچه با گوشی همراه خوندم. مثل برادران کارامازوف که بالاخره جلد اولش رو تازگی به پایان رسوندم.یک سری کتاب‌ها هم مانند شب‌های روشن نسخه‌ی صوتی‌‌ش رو گوش دادم و با شخصیت اول داستان احساس هم‌ذات پنداری کردم.کتاب‌های نان و پنیر موزارلا، صندلی، ماه عسل در تیمارستان، بوسه‌ی خداوند و .... از نویسنده‌های ایرانی هستند که خوندم و دوست داشتم.یک سری از کتاب‌ها رو هم از رفیقم قرض گرفتم و خوندم و بهش پس دادم مثل درس‌های فروید برای زندگی و دانشنامه‌ی مصور ادیان جهان.خلاصه سعی کردم همه جور کتابی بخونم از رمان و تخیلی و داستانی و شعر تا فلسفی و روان‌شناسی و آموزشی.سفرهایی که رفتم:سفر رفتن و ایرانگردی هم یکی از دیگه از اهدافم در سال 1401 بود که تا حدودی محقق شد.اولین سفر سال 1401 سفر یک روزه به استان قزوین بود که توی فروردین به همراه خانواده رفتیم. حسینیه امینی‌ها و یک عمارت تاریخی، از جاهای دیدنی قزوین بود که تونستیم بازدید کنیم.ادریبهشت به همراه خانواده به یزد و کاشان رفتیم.باغ دولت آباد یزد، آتشکده‌ی زرتشتیان، مسجد جامع، کوچه‌های خشتی و بنای تاریخی یزد در نوع خودش بی‌نظیر بود.باغ فین هم که معروف‌ترین مکان دیدنی شهر کاشانه و خانه‌های قدیمی زیادی که وجود داره و هر کدومش زیبایی و تاریخ و داستان منحصر به فرد خودش را داشت.خرداد سومین سفر و اولین تجربه‌ی تور گردشگریم به همراه دوستم بود. استان مازندران روستای گالش‌کلا و بازدید از  آبشار اسکلیم. چهار ساعت پیاده روی توی جنگل و رسیدن به محل کمپ و دو روز و دو شب  اتراق کردن و خوابیدن داخل چادر وسط جنگل از تجربه‌های تازه و نابی بود که به دست آوردم.اصفهان سفر بعدی بود که به همراه خانواده رفتیم البته برای دیدن اقوام.مرداد برای دومین بار به زادگاه پدرم که دیگر در قید حیات نیست یعنی شهر گلپایگان و روستای تجره رفتیم. اولین بار زمانی بود که دو سالم بود و هیچی از آن موقع در خاطرم نیست.اسفند هم به همراه دوستم آخرین سفر  را انجام دادیم و به استان سمنان و شهر گرمسار برای بازدید از غار نمکی رفتیم. این سفر را قرار بود با تور گردشگری با قطار که به ریل گشت معروف است برویم که به خاطر این که سه بار از طرف شرکت برگزار کننده تور کنسل شد تصمیم گرفتیم خودمان با قطار این سفر را به صورت یک روزه انجام دهیم. ماجرای هر کدام از این سفرها برای خودش مفصل است.فیلم و سریال‌هایی که دیدم:فیلم‌های ایرانی ملاقات خصوصی و ایمو را در سینما تماشا کردم. بعد از تماشای فیلم ایمو به همراه رفیقم در سالن خالی از جمعیت در سینما پردیس چارسو با دیدن بازیگر نقش اول فیلم، متوجه شدیم عوامل تولید فیلم در ردیف انتهایی سالن سینما حضور داشتند.فیلم‌های شنای پروانه و مرد بازنده و عنکبوت و چند فیلم دیگر را هم در برنامه‌های اشتراکی پخش فیلم و سریال به صورت آنلاین نگاه کردم.فیلم‌های خارجی یک مکان ساکت، قبل از طلوع آفتاب، قبل از غروب خورشید، قبل از نیمه شب و... به همراه مینی‌سریال‌های دروغ‌های بزرگ کوچک و اشیا تیز را هم دوستم برایم داخل فلش ریخت و نگاه کردم.اخیرا هم تماشای سریال اسپانیایی سرقت پول یا همان خانه کاغذی را شروع کردم که فعلا دو فصلش را به اتمام رساندم. سریال ایرانی ملکه‌ی گدایان را هم تازگی شروع کردم به دیدن.کارهای جدیدی که شروع کردم:به پیشنهاد چند نفر اواسط بهار سایت شخصی‌ام را راه‌اندازی کردم. معرفی برخی از کتاب‌هایی که خوندم به همراه بخش‌هایی از متن کتاب وشعر و داستان‌های کوتاه رو داخل سایتم منتشر می‌کنم. اگر برای بهتر شدن سایتم از نظر فنی و ظاهری و محتوایی پیشنهادی داشتید خوشحال می‌شوم مطرح کنید.از اول مهر کار در سرویس مدرسه را شروع کردم. که مزایا و معایب خودش را دارد. از ماندن در ترافیک و کلنجار رفتن با کلاج و دنده و گاز تا سر و کله زدن با بچه‌های قد و نیم‌قد.در اواسط زمستان در یک دوره‌ی آنلاین فن بیان ثبت نام کردم که بتوانم واضح‌تر و رساتر و بلندتر صحبت کنم تا شاید وقتی یک جمله را بیان می‌کنم و حرف می‌زنم اطرافیانم نگویند چی‌ گفتی؟ یه بار دیگه بگو!اتفاقات مهم:عروسی و متاهل شدن رفیقم از اتفاقات مهم سال 1401 بود. هفته‌ی اول اسفند عروسیش برگزار شد و منم دعوت کرده بود. اما بعد از کلنجار رفتن‌های بسیار با خودم در نهایت به عروسیش نرفتم. به خاطر این که رفیق مشترکی نداریم و من هم از بودن در میان جمعیت و شلوغی بیزارم، مخصوصا جمعیتی که افرادش برایم کاملا ناآشنا و غریبه باشند. اگر شما جای من بودید چه کار می‌کردید؟ نمی‌دونم اسمش را چی می‌ذارید. اضطراب اجتماعی، درون‌گرایی، منزوی، خجالتی، مردم گریز یا هر برچسب دیگری. اما من از بودن در میان جمعیت زیاد حتی اگر تعدادی از آنان را بشناسم هم فراری‌ام چه برسد به بودن در جمعیتی که تعداد بسیار کمی از آنان را می‌شناسم.با این که می‌دانستم رفتن به عروسی قدیمی‌ترین رفیقم خوشایند است و شاید بتوانم هر طور که شده حدود سه ساعت نشستن و ماندن میان جمعیتی که اکثر آنان را نمی‌شناسم را تحمل کنم و اگر به عروسی‌اش نروم ممکن است بعدش پشیمان بشوم، با همه‌ی این فرضیات و کلنجارهای فکری، دست آخر تصمیم خودم را گرفتم و به عروسی رفیقم نرفتم. و بعد پشیمان شدم که چرا نرفتم. چند روز بعد که با دوستم تماس گرفتم برای احوال‌پرسی و تبریک و عذرخواهی بابت نرفتن به عروسی‌اش، ناراحت بود و گله کرد که چرا به عروسی‌اش نرفتم. با این که گفت یک روز قرار بگذاریم و همدیگر را ببینیم اما عذرخواهی‌ام را قبول نکرد و گفت من هم به عروسی‌ات نمی‌آیم. من هم در جوابش گفتم من خودم هم به عروسی خودم نمی‌روم. (البته اگر قرار باشد عروسی بگیرم که امیدوارم نگیرم)چون می‌خواهم به همراه عروس خانم فرار کنم و به شمال بروم و از قرار گرفتن و ماندن در میان جمعیت بیزارم. (مانند یک فیلم که اسمش یادم نیست) اما با این اخلاقیات منحصر به فرد گاهی به خودم می‌گویم شاید به راستی من آدم خوبی نیستم.خب چه کنم من هم این جوری بزرگ شده‌ام و به اصطلاح این جوری بار آمده‌ام. از جمعیت و مهمانی و شلوغی فراری‌ام. می‌دانم باید سعی کنم خودم را از این لاک تنهایی و فرار از مردم، نجات دهم. اما خب این باید به مرور انجام شود و ظرفیت وجودی‌ام برای پذیرش چنین شرایطی محدود است. و کسانی که چنین وضعیت و شخصیتی ندارند، می‌خواهند که اجتماعی‌تر بشوم، بیشتر با مردم دمخور بشوم. و خیال می‌کنند هر کس در اتاقش به تنهایی بنشیند و فیلم تماشا کند، کتاب بخواند یا هر کار دیگری انجام دهد، به صرف تنها بودن به مرور افسرده می‌شود. اما بودن در میان جمعیت زیاد و شلوغ به مرور انرژی مرا کاهش می‌دهد و باید با خودم خلوت کنم تا به آرامش برسم.من حتی در فضای مجازی و همین ویرگول هم خودم را در معرض جمعیت قرار نمی‌دهم. به همین خاطر است که کمتر زیر پستی کامنت می‌گذارم. و کمتر موقعی پیش می‌آید که در نوشتن کامنت برای یک پست پیش‌قدم شوم.از دیگر عجایب خلقت و شخصیت من این است که از کادو گرفتن خوشحال نمی‌شوم. دلیلش را هم درست نمی‌دانم. شاید به قول روان‌شناسان عزت نفسم کم است و خودم را لایق گرفتن هدیه نمی‌دانم. شاید از این که بخواهم بعدها آن کادو گرفتن را جبران کنم، می‌ترسم.و این کادو و هدیه هرچقدر گران‌تر باشد برای من نارحت‌کننده‌تر است. کادو و هدیه ارزان قیمت برایم ارزشمندتر از کادوی گران قیمت است. با یکی از دوستانم تا چند وقت با هم قرار گذاشتیم که در مناسبت‌های مختلف مانند روز تولدمان کتاب الکترونیکی یا صوتی به هم هدیه بدهیم.از دیگر ویژگی‌های خودم بخواهم بگویم، این است که با این که از کمک کردن به مردم در حد توانم خوشحال می‌شوم و احساس رضایت می‌کنم، اما تا شخصی خودش از من تقاضای کمک نکند، من خودم برای کمک کردن به او پیش‌قدم نمی‌شوم.کسی که بار خریدهاش سنگین باشد، کسی که برای رد شدن از خیابان به کمک نیاز داشته باشد، یا حتی دادن صندلی درمترو و اتوبوس به افراد سالمندی که ایستاده‌اند برایم سخت و دشوار است. اول این که نمی‌دانم چطور باید از آنان بخواهم کمک‌شان کنم دوم این که از این که دست رد به سینه‌ام بزنند و کمکم را رد کنند می‌ترسم. مثلا یکی دو بار پیش آمده که در مترو یا اتوبوس جایم را به پیرمردی دادم و او قبول نکرد که جای من بنشیند و احساس ضایع شدن کردم. البته مواردی هم بوده است که جایم را به فردی داده‌ام و او هم تشکر کرده و جای من نشسته است.یا مثلا تا وقتی با آشنایی، فامیلی، بقال سرکوچه یا همسایه‌ها چشم در چشم نشوم آن هم از فاصله‌ی نزدیک سلام و عیلک نمی‌کنم. نمی‌توانم مانند برخی‌ها از این طرف کوچه داد بزنم و با کسی که آن طرف کوچه است سلام و احوالپرسی کنم. نهایت توانم این است که دستم را به نشانه‌ی احترام و ادب روی سینه‌ام بگذارم و با صدایی آرام که فقط خودم می‌شنوم سلام کنم آن هم در صورتی که با آن شخص چشم در چشم شوم. که معمولا سعی می‌کنم این اتفاق نیفتد که ممکن است متهم به بی‌ادبی و بی‌نزاکتی و مغرور بودن بشوم. حتی اگر موقع بیرون آمدن از آپارتمان متوجه شوم کسی از همسایه‌ها در راه پله‌ها هست، منتظر می‌مانم تا به خانه‌اش برود یا از آپارتمان خارج شود و بعد من از خانه بیرون می‌روم تا در راه‌پله با کسی روبرو نشوم. مورد داشتم که موقع ورود به آپارتمان با شنیدن صدای پای کسی سریعا خود را به پارکینگ رساندم تا فرد مذکور از آپارتمان خارج شود و اگر فرد مذکور به داخل پارکینگ آمد به داخل انباری رفته‌ام و خودم را با وسایل آن‌جا سرگرم کرده‌ام. باورتون میشه؟!از دیگر  اتفاقات سال 1401 این بود که یکی از رفقایم، رفاقتش را با من به اتمام رساند. به خاطر دلایلی مشخص و معلوم. راضی نگه نداشتن همه و نه گفتن در برخی موارد مسبب این اتفاق بود. البته این هم جزییاتش مفصل است.احساس می‌کنم خیلی از سنم عقب‌ترمشاید نسبت به خیلی‌ از افراد تجربه‌های بیشتری داشته باشم و نسبت به برخی افراد هم تجربه‌های خیلی کمتری اما وقتی خودم را با خودم مقایسه می‌کنم، احساس می‌کنم از سنم عقب‌تر هستم. چون هنوز نتونستم در هیچ حرفه و شغلی متخصص شوم. درسته گاهی برای خودم می‌نویسم اما هنوز اون طور که باید و شاید خودم رو یک نویسنده نمی‌دونم. هنوز نتونستم یک توریست و جهانگرد بشم. نه عکاس شدم و نه نقاش و نه شاعر و نه معلم. آخرش شدم راننده. راننده‌ای که می‌خواست هنرمند بشه اما ....و هنوز مجردم و ناکام. کماکان از وارد شدن و شروع یک رابطه‌ی عاطفی می‌ترسم چون تا به حال با هیچ دختری وارد رابطه عاطفی نشدم و تجربه‌‌ای در این زمینه ندارم.به دنبال دوستی‌های زودگذر و موقتی نیستم و ازدواج به شیوه‌ی سنتی را هم نمی‌پسندم. شاید چیزی بین سنت و مدرنیته نظرمو رو جلب کنه. به خاطر علاقه‌ی شدید به بچه‌ها دوست ندارم بچه‌دار بشم و فرزندی داشته باشم. آن‌قدر آمار طلاق و خیانت زیاد شده است که از ازدواج کردن می‌ترسم. ظاهرا همه‌ی اختلاف نظرها و دعواها از وقتی شروع می‌شه که دو نفری که با هم وارد رابطه شده بودند به زیر یک سقف میرن. همه چیز تقصیر این سقف لعنتیه که بعدش دو طرف چشمشون به عیوب یکدیگر باز می‌شه و به انتقاد تند و تیز از یکدیگر می‌پردازند در حالی که قبل از آمدن زیر یک سقف به غیر از خوبی و تعریف و تمجید از یکدیگر چیز دیگری وجود نداشت. رشد فزاینده‌ی قیمت‌ها هم که جای خودش را دارد.جالب است که هرکس هم بنا به تجربه‌ی خودش به آدم مشورت می‌دهد و به اصطلاح برای آدم نسخه می‌پیچد. مثلا یکی از دوستانم که می‌دانم پدرش فرد نسبتا پولداری است و ازدواج کرده است می‌گفت اگر هر دو طرف ایمان داشته باشند مشکلات مالی برای ازدواج از سرراهشان برداشته می‌شود. یعنی هرکس که ازدواج کرده و شرایط مالی و اقتصادی خوبی نداره آدم کم‌ایمان یا بی‌ایمانیه؟دوست دیگرم پیشنهادش این بود که از طریق اینترنت و فضای مجازی با دختری آشنا شوم و به مرور وارد رابطه شوم. خب آخه من از کجا بفهمم اون شخص محترم چند سالشه و جنسیتش چیه و کجای ایران سکونت داره؟ یعنی از کجا معلوم که حرفاش راست باشه و حقیقت داشته باشه؟فرد دیگری توصیه می‌کرد حتی اگر شرایط مالی کاملا مناسبی هم داشتی ازدواج نکن. واقعا چرا؟فردی می‌گوید با فامیل وصلت کن و شخص دیگری می‌گوید به هیچ وجه با فامیل وصلت نکن که پشیمان می‌شوی. بالاخره وصلت با فامیل خوبه یا بده؟اما هیچ کس نپرسید پسر تو خودت چه می‌خواهی. اصلا دوست داری ازدواج کنی یا دوست داری مجرد بمانی. معیارهای خودت چیست و  سکوتم را نشانه‌ی رضایت دانستند و فریادم را نشنیدند. اما با همه این اوضاع و احوال نمی‌دانم چرا سر و سامان گرفتن مساوی است با ازدواج کردن. و وقتی می‌پرسند نمی‌خواهی سروسامان بگیری یعنی نمی‌خواهی ازدواج کنی؟اما شاید به قول آن بنده خدا ازدواج کنی پشیمان می‌شوی ازدواج هم نکنی پشیمان می‌شوی.با ازدواج کردن بسیاری چیزها را به دست می‌آوری و بسیاری چیزهای دیگر را از دست می‌دهی. چون هر چیزی بهایی دارد. اما واقعا این چرخه‌ی زندگی همیشه باید مطابق سنت و عرفی که دیگران به ما دیکته کردند بچرخه؟احتمالا سال  1501 هیچ کدوم از ما توی این دنیا نیستیم. همون طور که سال 1301 هم نبودیم. و روزی میاد که خاطره‌هامون برای همیشه از ذهن آدم‌ها پاک میشه یعنی وقتی آخرین نفری که ما رو می‌شناسه از دنیا بره. انگار که اصلا هیچ وقت وجود نداشتیم. و گاهی با خودم میگم کاش دنیای دیگه‌ای هم بعد از این وجود نداشته باشه. چون حوصله‌ی حسرت خوردن و فکر و خیال کردن رو ندارم. دوست دارم بعد این زندگی و دنیا یعنی بعد مرگ چیزی وجود نداشته باشه و همه چی تموم بشه. همه چی.سال خوبی داشته باشید. همراه با سلامتی / سعادتمندی / سربلندی / سخاوتمندی /  سادگی /  سرمستی / سرخوشی / </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 00:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفراغ کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-jddyb2ntalar</link>
                <description>گونه‌هایم سرخ و چشم‌هایم خیس شده بود. با دست‌های آلوده‌ام چشمانم را پاک کردم. می‌خواستم مغزم را شستشو دهم. چشم‌هایم می‌سوخت. سرم گز گز می‌کرد. حوصله‌ام از زندگی کردن سر رفته بود.خوابم نمی‌آمد. اما دلم می‌خواست فقط بخوابم. یعنی فکر می‌کنی من افسرده شده بودم؟ خب افسرده شدن که گناه نیست.زندگی زیباست. اما برای چه کسانی؟حالم خوب است اما مغزم درد می‌کند. برای تو می‌نویسم. تویی که نمی‌دانم چه کسی هستی. تو را دوست دارم. تو هم مرا دوست داری؟می‌دانم نق زدن فایده‌ای ندارد. ولی فعلا همین کار از دستم برمی‌آید. زورم که به دنیا نمی‌رسد. کمی غر زدن به جایی برنمی‌خورد.دنیا بدون شعر، بدون قدم زدن و بدون تو غیر قابل تحمل می‌شود. و من شعر می‌خوانم و قدم می‌زنم. اما تو کنارم نیستی.گاهی از شعر خواندن هم خسته می‌شوم. می‌خواهم خودم شعر بگویم. شاید تو بخوانی. اگر عاشق شدی شعرهایم را بخوان. وقتی که کسی کنارت نبود. زندگی بدون شعر اصلا زیبا نیست.اینم یه عکس بی‌ربط به نوشته. فقط برای قشنگی!خدا می‌داند شاعرها چه زجری کشیده‌اند. خوب شد که من شاعر نشدم. اما احساس می‌کنم، شاعر درونم می‌خواهد رسوایم کند. چند ساعت و چند روز تحمل کردم. اما دیروز هنگام قدم زدن، وقتی هوا ابری بود، تمام کلمات درونم را استفراغ کردم.نتواستم جلوی خودم را بگیرم. شدت استفراغم آن‌قدر زیاد بود که روی نیمکتی نشستم و خودم را خالی کردم. دیگر نگاه متعجب و هراسان عابران پیاده برایم مهم نبود. فقط می‌خواستم درونم را از کلماتی که دلم را به درد آورده بودند، خالی کنم.پیاده‌رو را کثیف کرده بودم. یک ساعت بعد، باران بارید و تمام استفراغم را شست و برد. و دیگر هیچ اثری از استفراغم روی زمین باقی نماند.می‌دانی شاید اگر در خانه بودم روی کاغذ استفراغ می‌کردم. اما نمی‌دانم چرا وقت قدم زدن حالم بهم می‌خورد. و تا دنبال کاغذ و دفتری بگردم، همه جا را کثیف کرده‌ام. اگر تو مرا در این حال می‌دیدی، چه می‌کردی؟راستی تو تا حالا با استفراغ ناخواسته‌ی کلمات مواجه شده‌ای؟ اگر دوست داشتی یک بار کاغذ استفراغی‌ات را برایم بفرست تا ببینم چقدر حالت خراب است.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 22:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درگیری ذهنی من با عدد پنجاه و نه (59)</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%87-59-dlf0hyptvs0u</link>
                <description>تا حالا شده یه موضوعی برای یه مدت نسبتا طولانی ذهنتون رو درگیر خودش کنه؟الان چند ماهه که من درگیری ذهنی با یک عدد پیدا کردم. شاید هم اون عدد با من درگیری پیدا کرده، نمی‌دونم.یک عدد که معمولا روزی چند بار در موقعیت‌های مختلف جلوی چشم من ظاهر میشه. وقتایی هم که میخوام ازش فرار کنم باز یه جوری خودش رو به من نشون میده. نمی‌دونم چی از ذهن من میخواد.متاسفانه الانم که دیدم تعداد دنبال کنندگان و دنبال شوندگانم توی ویرگول هم روی همین عدد ثابت مونده. درسته دنبال کنندگانم رو خودم انتخاب کردم اما حواسم به تعدادشون خیلی نبود و دنبال شوندگانم رو هم خودم انتخاب نکردم و این که اونایی که دنبال شوندگانم هستند همشون همونایی نیستند که منم دنبال کنندگانشون باشم بعضی‌هاشون مشترکند ولی بعضی‌هاشون نه.بله عدد 59عدد 59 همیشه و همه جا جلوی چشمان من ظاهر می‌شود.پلاک ماشین جلویی 59 است.بیشتر مواقعی که ساعت را نگاه می‌کنم دقیقه‌ی 59 را نشانم می‌دهد.تعداد کلماتی که تایپ می کنم به 59 می رسد.دو رقم آخر پیامک بانک عدد 59 است.عدد 59 داخل رمز پویا هم خودش را می‌گنجاند.مدت زمان تماس‌هایم عدد 59 را نشان ‌می‌دهد.صفحه‌ی 59 یکی از فصل‌های کتاب تمام یا آغاز می‌شود.چشمم به پلاک خانه یا مغازه‌ای می‌افتد و بله عدد 59 است.خوشبختانه شماره کفشم 59 نیست.ثانیه 59 به پشت چراغ قرمز می‌رسم.در برخی از شماره تلفن‌ها هم نفوذ کرده است.عدد 59 نمایانگر چیست که هر چه بیشتر از او فرار می‌کنم بیشتر خودش را به من نشان می‌دهد؟ آیا ممکن است نشان از تعداد سال‌های عمر یکی از نزدیکانم یا خودم باشد؟ آیا مربوط به سن و سال می‌شود؟ آیا کائنات و دنیا می‌خواهند چیزی را به من بفهمانند؟آیا 59 عددی بد یمن و شوم برای من است؟ یا عددی خوش یمن و مبارک؟ شاید در 59 سالگی صاحب کسب و کاری موفق شوم. شاید در 59 سالگی ازدواج کنم یا صاحب فرزند شوم. شاید در 59 سالگی مشهور و محبوب شوم.همه چیز را فقط به سن ربط می‌دهم. آیا ممکن است 59 عددی باشد بی ربط به سن و سال؟ مثلا 59 میلیارد تومان؟ یا 59 روز تا خوشبختی؟ یا وزن ایده آلم 59 کیلو باشد. 59 روز دور دنیا چطور است؟ 59 کتاب باید بخوانم یا 59 کتاب باید بنویسم؟ شاید 59 پله تا موفقیت و پیروزی مانده است؟عدد 59 از من چه می خواهد؟ سال 1359چه اتفاقاتی افتاد؟ شاید برپایی و تداوم حکومت فعلی 59 سال باشد. شاید سال 1459 اتفاقی بزرگ بیفتد. یا سال 2059.کسی چه می‌داند شاید من دیوانه شده‌ام و درگیری ذهنی با یک عددی پیدا کرده‌ام. عدد 59 روزی چند بار خودش را به هر طریقی که شده به من نشان می‌دهد و یادآوری می‌کند تا فراموشش نکنم و ازش دوری نکنم.و شاید همه این‌ها تخیلات و خرافاتی بیش نباشد و من خودم ذهن خودم را درگیر این موضوع بی اهمیت کرده‌ام. به هر حال گاهی اوقات از دیدن عدد 59 در هر جا و هر مکانی وحشت زده می‌شوم و کسی از این وحشت و هراس درونی من خبر ندارد.چه بی‌خیالش بشم و چه ذهنم رو درگیرش کنم، در هر صورت اون خودش رو به من تحمیل میکنه و نمی‌دونم تا کی میخواد به این کارش ادامه بده و چه چیزی از من میخواد. ولی گاهی خیلی باهاش درگیر میشم توی ذهنم و میخوام بزنمش یا باهاش صحبت کنم. اینم یکی از درگیری‌های ذهنی منه دست خودم نیست که.گفتم کمی از این عدد که مرا بازیچه‌ی دست خودش کرده بنویسم شاید رازش را برملا کند و بگوید.به هر حال عدد 59 ذهن مرا اسیر خودش کرده است. شاید این یک طلسمی باشد که هر 59 هزار سال یک بار روی 59 نفر از آدمیان کره زمین، اتفاق میفتد اما راه باطل کردنش چه چیزی می تواند باشد؟ آن 59 نفر دیگر اکنون کجا هستند و چه می‌کنند؟راستی تعداد کلمات این پست هم دقیقا 659 کاراکتر شد. عجیب نیست؟</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 00:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگاهی و حق انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-ayfzunmoczvf</link>
                <description>به خودم نگفته بودم که ....وجدانم را به خون، آلوده نخواهم کرد.  پاهایم را به جبرِ زمانه، زنجیر نخواهم کرد. دست‌هایم را به در بند کردن خودم، گرفتار نخواهم کرد.  زبانم را به دروغ و سرزنش علیه خودم، وادار نخواهم کرد.نگفته بودم که گوش‌هایم را به شنیدن حرف‌های بیهوده، عادت نخواهم داد. چشم‌هایم را به دیدن منظره‌های بی‌حاصل، سرگرم نخواهم کرد. نگفته بودم که در قلبم برای ساکن شدن هر احساسی، جا باز نخواهم کرد. و هر اعتقادی را در مغزم، فرو نخواهم کرد. به خودم نگفته بودم که ......و چون این‌ها و بسیاری مطالب دیگر را به خودم نگفته بودم گرفتار جبری جنون آمیز شدم و وجدانم آلوده به خون شد. پاهایم به جبر زمانه زنجیر شد و خودم با دست‌های خودم در بند شدم و دروغ و سرزنش علیه خودم را ادامه دادم.گوش‌ها و چشم‌هایم در مسیری نادرست استفاده شدند و قلبم آن‌قدر شلوغ و پر ازدحام شد که دیگر جایی برای عشق ورزیدن به خودم پیدا نکردم و هر اعتقاد و باوری را که به مغزم خوراندند، بی‌چون و چرا قبول کردم.شاید اگر سال‌ها پیش این‌ها را به خودم گفته بودم و یادآوری می‌کردم اکنون شرایط بهتری داشتم. شاید اگر می‌دانستم ابتدا باید خودم را نجات دهم، اکنون می‌توانستم افراد بسیاری را نجات دهم. شاید اگر می‌فهمیدم گاهی ممکن است هیچ حقیقت محضی وجود نداشته باشد، راحت‌تر می‌توانستم برای تغییر خودم اقدام کنم.گذشته را نمی‌توان تغییر داد و می‌گویند باید رهایش کنیم اما گاهی ترکش‌های گذشته تا سال‌ها بعد روی هر تصمیم و اقدام و عملی که در زندگی انجام ‌دهیم تاثیر خواهد گذاشت. گاهی منفی و گاهی مثبت.همین قدر کوتاه نوشتم و همان قدر طولانی حرف است و سخن و ماجرا که فعلا همین برایش کافی است، اگر بتوانم بیاموزم و درک کنم و تغییر کنم.بماند برای یادگاری برای خودم و دیگران که بدانند، که امروز هر شخص نتیجه‌ی گذشته‌ایی است که خودش نخواست و ندانست و به ناچار پذیرفت. تا مادامی که آگاه شد و طغیان کرد و همه چیز را زیر سوال برد و راهش را خودش پیدا کرد.هر کس بهتر است خودش راهش را پیدا کند به شرطی که تمام راه‌های دسترسی به آگاهی باز باشد.پدران‌مان و اجدادمان هر چه گفته‌اند برای خودشان و ما هم هر چه می‌گوییم بماند برای خودمان.وظیفه‌ی ما آگاه کردن دیگران با عقاید و باورهای خودمان نیست، وظیفه‌ی ما باز کردن تمام مسیرهای آگاهی برای دیگران و گذاشتن حق انتخاب و آزادی عمل برای دیگران و فرزندان‌مان متناسب با سن و درک و قدرت تجزیه و تحلیل‌شان است. تا جایی که به خودشان و دیگران آسیب جدی وارد نشود.اما بهتر است مسیرهای آگاهی و انتخاب هیچ وقت توسط ما مسدود نشود زیرا در صورت دستیابی به آگاهی‌هایی که ما برایشان محدود کرده‌ایم، نتیجه‌اش هر چه باشد ممکن است به ضرر هر دو طرف تمام شود. تغییر عقاید و باورهای فرزندان‌مان با اطلاع و آگاهی و نظارت ما بهتر است از تغییر پنهانی باورها و عقایدشان و تظاهر به باورها و اعتقادهایی که قبولش ندارند.( این هم یکی از عقاید من است که بماند برای خودم )</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 20:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر خودم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-dduip3bx0pyj</link>
                <description>من از دشت‌های سرخ عبور خواهم کرد و به آینده‌ای سبز خواهم رسید که سراسر زندگی‌ام را روشن و نورانی می‌کند؟ یا که به خوابی ابدی خواهم رفت تا تمام لحظه‌های زندگی‌ام در برابر چشمانم پدیدار شود؟ من به چشمانم مدیونم که نتوانستم زندگی را زیبا ببینم. من به دست‌هایم مدیونم که نتوانستم خودم را در آغوش بگیرم. من به تمام رگ‌های حیاتم و به تمام سلول‌های زنده و مرده‌ام مدیونم که نتوانستم شکوفایشان کنم.من بی‌جهت، زندگی‌ام را در مسیرهای متفاوت و کوتاهی گذراندم که نتایجش کمک چندانی به خودم و دیگران و اطرافیانم نکرد. من اسیر عرفی شده بودم که نتوانستم درست و غلط بودنش را تشخیص دهم و شاید مناسب من نبود.من با موضوعاتی ذهنم را مشغول کرده بودم که هنوز بعد از آگاهی از بیهوده بودنشان، نتوانستم به طور کامل از ذهنم خارجشان کنم.من جایی رفتم، کاری کردم، کتابی خواندم، فیلمی دیدم، تفریحی کردم و زندگی را زیستم که شاید متعلق به من نبود و کمکی به رشد من و بهتر شدن حالم نکرد.من معمولی بودم. اما در این معمولی بودن و معولی زیستن، که می‌تواند بسیار خوب و پسندیده باشد هم نیز گاهی و شاید اغلب خودم نبودم. من برای خودم معمولی نبودم. گاهی فقط بودم، همین و بس.به راستی اگر از ابتدا خودم بودم و خودم میشدم، چه می‌تواستم بشوم؟ نویسنده؟ فیلمساز؟‌ آهنگساز؟ توریست؟ شاعر؟ درویش؟ تاجر؟ مشاور؟ کارآفرین؟ غواص؟ مهندس؟ پلیس؟ نانوا؟ خیاط؟ آهنگر؟ و یا کسی که تمام زندگی‌ام خودم بودم و برای خودم زیسته‌ام؟روی سنگ قبرم چه خواهند نوشت: نویسنده‌ای که می‌خواست تاجر باشد یا تاجری که می‌خواست معلم باشد؟ یا شخصی که می‌خواست خودش باشد اما ترسید. از خودش، از اطرافیانش، از عرف و جامعه و از همه چیز از همه کس. او مغلوب ترس‌هایش شد و نتوانست خودش باشد. و در جهنم درونش سوخت.و حسرت آخرین روز و هفته زندگی‌ام چه خواهد بود و چه خواهم کرد؟ آه از جسارتی که نداشتم.و حالا که مرگ پایان زندگی‌ست روز و هفته آخر عمر را نیز مانند روزهای گذشته، سرگردان و بی‌خیال خواهم گذراند.گاه تند و بی‌محابا از این شاخه به آن شاخه پریدم و گاه برای مدتی طولانی یا کوتاه متوقف شدم و متحیر ماندم از این عمری که به سرعت گذشت و آهسته و پیوسته جان و روح و جسمم را فرسوده کرد.و چه خوب و مرموز کارش را با مهارت تمام انجام می‌دهد. گذر زمان را می‌گویم. برای یکی می‌شود تسکین دردهایش و برای یکی می‌شود پتکی بر روح و روانش. و هیچ وقت متوقف نخواهد شد نه به نفع کسی نه به ضرر کسی. آهسته و پیوسته کار خودش را می‌کند و دنبال جلب توجه و تبلیغات نیست اما اثرش روی تمام موجودات وذرات عالم حتمی است.و خوش به حال سهراب که دنیا را گشت و تمام حرف‌های ناموزون مرا در کلام موزون خودش سال‌ها پیش به بهترین و زیباترین و تاثیرگذارترین شکل ممکن نقاشی کرد:دنگ دنگساعت گیج زمان در شب عمرمی‌زند پی در پی زنگزهر این فکر که این دم گذر استمی‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.بار دیگر فرصتی از کف رفت. خنده‌ای محو شد. استعدادی خاک شد. کلامی خورده شد. و این چرخش گوی سرگردانی تکراری روزهای تکراری تا کی تکرار خواهد شد؟هیجان / شروع طوفانی / نتیجه نگرفتن / زمین خوردن / توقف طولانی / سرد شدن / تغییر مسیر / یاس و ناامیدی و دوباره هیجان و .....مسیرهای ناقصی که نه می‌توانم برای همیشه از ذهنم پاکشان کنم و نه می‌توانم دوباره ادامه دهم. پس باز مسیر جدیدی را آغاز می‌کنم و خودم را در مسیرهای ناتمامی که تا انتهایشان نرفته‌ام، تنها می‌گذارم و هیچ وقت به خودم نخواهم رسید. </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 21:16:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گشت و گذار میان افکار پراکنده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-az9v8jy5ia94</link>
                <description>با خودم قرار گذاشته بودم همیشه بنویسم. هر روز و هر شب هر زمان و هر مکان پس چه بر سرم آمده است که روزهای زیادی هست چیزی ننوشتم؟مگر می‌شود چیزی برای نوشتن نداشته باشم؟ همین افکار بسیار زیادی که در سرم وول می‌خورند و می‌چرخند رو باید شکار کنم و ازشان حرف بکشم این‌قدر در ذهنم نگهشان دارم و به چشمانشان زل بزنم تا خودشان را خالی کنند و حرف بزنند.این‌قدر حرف بزنند و حرف بزنند و من هم با سرعت تمام حرف‌هایشان را بنویسم این‌قدر بنویسم و بنویسم و بنویسم که شاید تهش به چیزی برسم به هر چیزی شاید یک نتیجه گیری منصفانه، یک خالی شدن ذهن یک حس خوش سرخوشی یا هر چیزی که نمی‌دانم. پس باید با ذهنم دوست شوم و وادارش کنم افکارش را با من در میان بگذارد و حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند تا که خودش خسته شود و برای مدت زمانی کم یا زیاد سکوت اختیار کند سکوتی همیشگی یا موقتی.افکار مزاحم من به چند دسته مختلف تقسیم می‌شوند:افکار غیر واقعی و فانتزی / افکاری واقعی برای آینده که می‌ترسم اتفاق بیفتد / افکار خنده دار خیلی کم دارم / افکار امیدوار و رویاگونه و واقعی کم و بیش می‌آیند و می‌روند /  افکار عجیب و غریب که نمی‌دانم واقعیت دارند یا ندارند یعنی ممکن است در واقعیت اتفاق بیفتند / افکار سادیسمی و مازوخیسمی / افکار سیاسی و فرهنگی و ورزشی / افکار شرور / افکار ساکت و پر حرف / افکار مزدور / افکار بی ادب /  افکار بانزاکت / افکار خسته کننده و کسالت‌بار / افکار ترسناک / افکار دیوانه کننده / افکار غمگین / افکار شاد / افکار بی موضوع و هزاران فکر دیگر که نمی‌دانم باید در کدام دسته‌بندی جایشان دهم.افکار انسان‌ها روی پرده‌ی نمایش یک فیلمی بی سر و ته می‌شود که مشخص نمی‌شود از کجا شروع شد و پایانش به کجا خواهد رسید.همزمان با ساخته شدن زندگی‌ام، افکار من نیز شکل گرفتند و نفهمیدم چگونه و چه طور و در چه مدت گرفتار افکارم شدم و افکار دربندم را رها کردم و حالا من در بند افکارم شده‌ام. باور کردنش سخت است که این افکار زمانی در ذهن من جایی نداشتند و حالا مرا به سلطه ی خویش درآورده‌اند.حالا چگونه می توانم خودم را از بند این افکار جانی نجات دهم و به بالاترین سطح آرامش روحی و روانی و سکوت ذهنی برسم؟در کدام پله به آغوش سادگی‌ها برسم و بی محابا در جنون دوست داشتنی خودم غرق شوم و دست در دست خودم افکارم را پاک و بی آلایش کنم باید بتوانم و راه را پیدا کنم و مسیر را هموار و آسان و درخشان و سازنده ادامه دهم؟با اندیشه‌های سرخ و تیز و بُرنده‌ام چه کنم؟ با تقدیر نخواسته و نپذیرفته ام چه کنم؟ با این همه روزمره‌گی و روزمرگی چه کنم؟ با این نقشه‌های نقش برآب شده‌ی دلم چه کنم؟ کاسه چه کنم چه کنم را کجا خالی و پر کنم؟ با این همه اما و اگرهای دلم چه کنم؟با این سبز سبوی زنده ماندن، نفس سبز شقایق وقت سحر، بوی گل سرخ وقت روییدن، با دشت خالی از شقایق با رویین‌تن شدن غم‌های دلم، با سکوت باور نشده، با ابرهای تکه تکه شده‌‌ی دلم چه کنم؟آیا رواست که این گونه به دیدار دلم بروم؟ آیا رواست که بر زخم نقش بسته دلم فریاد آزادی سر دهم و خودم را سرکوب کنم؟ آیا رواست که جنونم را در سکوتی وحشیانه پنهان کنم؟با این دل تیر خورده‌ی زمین و زمانم چه کنم؟ با دست خالی روانم چه کنم؟ با قدم‌های سست و بی‌بنیادم چه کنم؟ آتش گرفته تمام روزهای بودنم، یخ بسته تمام آروزهای شدنم، با حرف‌هایی که شنیدم و باور نکردم چه کنم؟ با اعتقادات کهنه و ناپایدارم چه کنم؟بازم دلم خوش است. به آینده به روزهای نیامده، به تک تک ثانیه‌های در انتظار به لحظه‌هایی که قول دادم به خودم که درکشان خواهم کرد بازم دلم خوش است به فردایی که ندیدم و نمی‌دانم روزهایش چه رنگی و چه شکلی است و چه عطری دارد.به تارو پود لحظه‌های بودنم، به عشقی که فرصت نشد درک کنم، به دوردست ترین انسان در دوردست ترین فاصله از من، به خوشبخت ترین انسان، به بدبخت ترین موجود جهان، به آزاد ترین شخص شخیص دنیا، به معصوم ترین فرد روی زمین، به ساکت ترین مرد میدان نبرد و به خشمگین ترین زن جهان، من زنده‌ام تا زندگی کنم.اما هنوز نمی‌دانم خوب زندگی کردن چیست و چگونه است.پس خودم را به خواب می‌زنم تا شاید رنج خوب زندگی نکردن را کمتر حس کنم.راستی قرار شد که هر روز بنویسم! باز فراموش کردم و رشته‌ی افکارم پاره شد و نفهمیدم از کجا سردرآوردم.این جا کجاست؟ من کیستم؟ کجا بودم و به کجا می‌خواستم بروم؟ چه می‌‌خواستم بکنم؟آری می‌خواستم خودم را به خواب بزنم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 23:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن تا بی‌نهایت با واژه‌های جنون آمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-cggjr0uovihm</link>
                <description>واژه‌ها را در برابر خودم و خودم را در برابر واژه‌ها قرار می‌دهم و با سرعتی دلخواه، خواه آرام یا خواه تند پیش می‌روم و هر آنچه بر ذهنم می‌گذرد را بی محابا می‌نویسم.از نژاد و اصل و نسب خودم اطلاعات دقیق و مفیدی ندارم. یعنی درست نمی‌دانم اصل و نسب و اجدادم به کدام شخصیت و انسان می‌رسد. به خاطر کدام وصلت و کدام عشق یا نفرت یا زور یا هر آن‌چه که من نمی‌دانم جد ناشناخته‌ام به دنیا آمد و به دنبالش سال‌ها بعد من در پی کدام عشق یا نفرت یا قسمت یا هر آن چه که من نمی‌دانم به دنیا آمدم.خیانت‌های آشکار و ملموس آدمیان به یکدیگر و صف بستن شرورترین شرارت‌ها، راه‌های زیادی را به بن بست کشانده است و خاموشی زیادی به ارمغان آورده است.سرنخ‌های زیادی در برابر هجوم افکار پلید و آزار دهنده به چشم می‌خورد و کسی نمی‌تواند به درستی نظاره‌گر این رویداد به ظاهر هیجانی باشد. کلبه‎‌های جنگلی و نم‌گرفته‌ی کوهستانی در معرض خطر جدی ویران شدن هستند. زاویه‌ی دید بسیاری از انسان‌ها تفاوتی نکرده است و خنجرهای زیادی به درون قلب‌های بسیاری فرو رفته است.تماشا کردن دنیا آن‌قدرها هم که می‌گفتند جذاب نیست. دیر شده است و دنیا برای رنج‌هایش دلیل و برهان قانع کننده‌ای نیاورده است. محکومین و مصلوبین به آن‌چه محکوم شده‌اند شکایت دارند و دروازه‌های تازه‌ای برای بازگشایی ساخته نشده است. یک قانون تازه برای زیستن و لذت بردن تصویب نشده است. قانونی که بتواند حامی واقعی رنج دیدگان و انسان‌های سردرگم و حیران باشد. قانونی که صداقت را فدای منفعت نکند و به دنبال روشن کردن حقایق برای تمام جهانیان باشد تا سکوت وحشیانه ظلم شکسته شود و برای رستگاری انسان‌ها که شده به امورات و فعالیت‌های پنهان خودش که در راستای نابودی روح انسان‌ها بوده است، اعتراف کند.اما به راستی چه کسی می‌تواند از دنیا اعتراف بگیرد و بخواهد داستان خلقت جهان را با صداقت کامل بیان کند و کمتر به داستان سرایی و افسانه‌های تخیلی رجوع کند. چه کسی می‌تواند غرامت سال‌های از دست رفته‌ی تمام آدمیان را به تنهایی بپردازد؟ چه کسی می‌تواند بیان کننده‌ی حقایق پنهان و پشت پرده‌ی خلقت جهان باشد؟باید دست‌ها را به سینه بگذاریم و به دنبال حقایقی که تا به حال نشنیده‌ایم برویم تا شاید کمی با رمز و رازهای دنیای ذهن آشنا شویم.  مرزهای تازه‌ای به روی ذهن باز شده است و خانه‌های تازه‌ای در حال ساختن و ویرانی هستند. مردم به سلامتی روحی خود بیش از گذشته اهمیت می‌دهند و افسردگی فراگیرتر شده است. دیده‌بان حقوق بشر از سلامتی و وضعیت روحی انسان‌ها خبری ندارد و فقط با مشاهدات خود به تصویرگری و ارائه گزارش می‌پردازد. کتاب‌ها و نویسنده‌ها تمام تلاش خود را به کار بسته‌اند تا جهان و مردمانش شکل و روش تازه‌ای به خود بگیرند. اما در این بین هستند نویسنده‌ها و کتاب‌هایی که به رسالت واقعی خویش وفادار نمانده و به بیراهه رفتند و نتوانستند به کشف حقایق تازه دست پیدا کنند.بیابان‌های فراخ و گسترده به کجا خواهند رسید؟ شک ندارم که انسان‌ها به پیروی از عقاید یکدیگر بر علیه عقاید یکدیگر ستیز خواهند کرد. موشک‌های جنگی بر احساسات انسان‌ها فائق آمده‌اند و خوی حیوانی و وحشی‌گری را به انسان‌ها آموخته‌اند و در وجودشان نهادینه کرده‌اند.پله‌های ترقی یکی یکی و آرام آرام ساخته می‌شود اما نه برای همه و نه به طور مساوی. کنار زیرزمین‌ هر خانه‌ای، تاریخی از جنون و بی تفاوتی خاک می‌خورد و کسی شاهد این وضعیت نابسامان نیست. جمعیت جهان در مسیری نامتعادل قرار گرفته است و جنون بر سر خانه‌ها فریاد می‌کشد. جنونی مرگبار و خونین که جهان را غرق در خون و آتش می‌کند. چه کسی مسئولیت این جنون مخاطره آمیز را قبول می‌کند و جانیان را به تیغ عدالت می‌سپارد؟ زمین گِرد است و انسان‌ها در مکان و زمانی نامشخص به هم خواهند رسید و باید پاسخگوی رفتار و اعمال خود باشند. اما چه کسی می‌تواند انسان‌ها را از وضعیت بغرنج اکنون نجات دهد؟شیرمردان و شیرزنان تاریخ در حال پیشروی هستند. مورچه‌ها غذای خودشان را با زنبورها تقسیم می‌کنند و گربه‌ها به دنبال ساختن خانه برای موش‌های کور هستند. اما کسی از پشه‌ها خبری ندارد و نمی‌داند به دنبال چه هدف و نقشه‌ای هستند. لاک‌پشت‌ها هم که سرشان به کار خودشان گرم است و دنیای اطرافشان را تماشا می‌کنند. اسب‌ها گاهی در سکوت خویش غرق می‌شوند و گاهی با شتاب به دنبال سایه‌ها می‌روند. و پرنده‌ها که آواز می‌خوانند و می‌رقصند و می‌روند. و پروانه‌ها که در میان گل‌ها اتراق می‌کنند و شب را به تماشای ستاره‌ها می‌نشینند. خیال ندارم به این خیالات خنده‌دار و مبهمم پایان دهم. پس می‌نویسم و ادامه می‌دهم و صبر نمی‌کنم، تا شاهد شکوفا شدن واژه‌های متولد نشده‌ی ذهنم باشم.از بیراهه‌ها عبور می‌کنم و با پای پیاده برای رسیدن و رفتن از خودم می‌گذرم تا به خودم برسم. معلوم است که خاموش نمی‌مانم و سکوتم را پنهان نمی‌گذارم. خطوط نقاشی شده روی چهره‌ام را دوست دارم و ساعت‌ها در آیینه تماشایشان می‌کنم. تصویرگری طبیعت و عمر هم زیباست اگر خوب نگاه کنی. اما گاهی دلم می‌گیرد و می‌خواهد بشکند. بشکند و صدای شکستنش مرا از محو تماشا شدن خودم بیرون بکشد. باید نفس بکشم و نفس‌هایم را آزاد بکشم. در برابر شرورترین افکارم مقاومت کنم و جانانه برای نجات خودم و صلح با درونم تلاش کنم.مثل یک ساز بی آواز باشم، مثل یک موزیک بی ترانه، یا مثل یک کتاب بی قصه، اما باشم تا بتوانم بودنم را تکمیل کنم و از این بودن به بهترین خودم برسم. بهترین برای خودم. مانند یک مداد برای دفتر، مانند یک تراش برای مداد، مانند یک کلمه برای آغاز قصه‌ای تازه.پیدا شدنم را جشن بگیرم و خودم را در آغوش مهربانی‌های خودم غرق کنم. دست‌های خودم را با افتخار به بالای سرم ببرم و برای پیروزی خودم آواز بخوانم و برقصم. قطب‌نمای ذهنم را به حرکت دربیاورم و به دنبال خواسته‌هایم بروم و خودم را تماشا کنم.چه زیبا و ساده دنیا را شروع کردم و چه زیبا و ساده غرق در دنیایی شدم که به من تعلق نداشت. خواب را در آغوشم گرفتم و رویاهایم را زیر باران به پرواز درآوردم. من خودم نبودم و خودم نیستم. اما به زودی خودم را پیدا خواهم کرد و سپس زندگی‌ام آغاز خواهد شد.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 22:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز تمام می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-jsuokp89fa1g</link>
                <description>تمام لحظه‌های زندگیتمام ثانیه‌های تشنگیتمام قطره‌های بارانتمام شکوفه‌های گیاهانتمام پاییز و برگ‌هایشتمام زمستان و برف‌هایشتمام رودخانه‌های جاریتمام بیابان‌های خالیتمام عشق و نفرتتمام لذت و حسرتتمام لحظه‌های امروز تمام خاطره‌های دیروزتمام ترس‌های فرداتمام ذهن‌های پر از صداتمام آن‌چه که هستیمتمام لحظه‌هایی که مستیمتمام آن‌چه که نبودیمتمام آن‌چه که نشدیمتمامِ تمامِ تمامِ ما بدون هیچ اگر و اماتمام این دنیا و زندگیتمام می‌شود به سادگیزندگی کن تمام ثانیه‌هایت رارنگی کن تمام لحظه‌هایت راقبل از آن‌که تمام شودقبل از آن‌که تمام شوی.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 00:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت یک روز از زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-aegqq1xu68gb</link>
                <description>ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شدم. بعد از خواندن نماز صبح تا ساعت شش صبح چند صفحه کتاب خواندم. لباس‌های ورزشی‌ام را پوشیدم و از خانه به سمت پارک جنگلی نزدیک خانه‌مان حرکت کردم. موبایل هم همراه خودم نبردم فقط یک کارت بانکی و کلید خانه و یک دفترچه یادداشت و یک خودکار. ساعت شش و بیست دقیقه وارد پارک شدم و ساعت هفت صبح به بالاترین قسمت پارک رسیدم. بعد از انجام دادن چند حرکت کششی و نرمش‌هایی که بلد بودم روی یکی از نیمکت‌های پارک نشستم و شروع کردم به نوشتن داخل دفترچه‌ای که همراهم آورده بودم. سعی ‌کردم که هر آن‌چه که بر ذهنم می‌گذرد را روی کاغذ بنویسم گاهی گلایه و شکایت گاهی شکرگزاری گاهی جملات عاشقانه گاهی ناامیدانه گاهی از شادی و گاهی هم جملاتی بی سر و ته را به هم وصل ‌کردم تا جایی که احساس ‌کردم چیزی در ذهنم برای نوشتن ندارم و ذهنم تا حدود قابل قبولی تخلیه شده است.بعد از تماشای محیط اطرافم و گوش دادن به صدای طبیعت در سکوتی آرام‌بخش، به سمت پایین پارک حرکت کردم. بعضی روزها این مسیر را با دوچرخه می‌آیم و دوچرخه سواری می‌کنم. روزهای پنجشنبه و جمعه هر هفته هم برنامه کوهنوردی پابرجاست یا تنهایی با با دوستان.نزدیک خانه‌مان که رسیدم به نانوایی رفتم و حدود نیم ساعتی در صف نانوایی بودم و نان سنگگ تازه خریدم. ساعت هشت و چهل دقیقه به خانه رسیدم و بعد از دوش گرفتن و تعویض لباس‌هایم صبحانه‌ی ساده‌ام را که مربای آلبالو با کره و چای تلخ بود داخل بالکن کوچک خانه‌مان کنار همسرم در هوای مطبوع بهاری با همان نان سنگکی که خریده بودم خوردم. گاهی روزها هم یک لیوان آب پرتقال طبیعی یا شیر کم چرب هم بعد از صبحانه می‌خورم. یک میز گرد چهار نفره با چهار عدد صندلی داخل بالکن است که گاهی صبحانه یا عصرانه را این جا می‌خورم. چند تا گلدان شمعدانی و حُسن یوسف هم دور تا دور بالکن است. هم‌چنین گاهی برای کتاب خواندن و یا نوشتن از این فضای کوچک و زیبا استفاده می‌کنم. این جا از طبقه‌ی یازدهم با آدم‌ها و داستان‌هایشان فاصله زیادی داری و می‌توانی از تماشای آسمان و طلوع و غروب خورشید و نمایی دور از درختان جنگلی و کوه‌های اطرافش لذت ببری.بعد از صرف صبحانه چند صفحه شعر خواندم و به اتاق کارم رفتم تا مشغول کار شوم. اتاقم داخل همان اتاقی است که بالکن دارد. یک اتاق چهل متری با چیدمانی ساده که شامل یک یک میز رایانه کوچک با لپ تاپ و یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ با تعداد زیادی کتاب‌های شعر و داستان و کتاب‌هایی با موضوعات گوناگون است.از وقتی کتاب‌های الکترونیکی و صوتی ساخته شدند داخل موبایلم تعدادی کتاب الکترونیکی و صوتی گذاشتم که در وقت‌هایی که کتابی همراهم نیست از آن‌ها استفاده ‌کنم تا از زمانم به بهترین شکل ممکن بهره ببرم. کارت عضویت در کتاب‌خانه هم همیشه همراهم هست تا اگر گذرم به کتاب‌خانه افتاد سری به آنجا بزنم و چند دقیقه از وقتم را در کتاب‌خانه بگذرانم. معمولا هفته‌ای یک کتاب از نوع چاپی یا همان کاغذی می‌خرم که بیشتر شامل شعر و داستان می‌شود. با این که دل کندن از کتاب‌هایم سخت است اما گاهی اوقات برخی از کتاب‌هایم را به کتابخانه اهدا می‌کنم و کتاب‌های جدیدی برای خودم می‌خرم. اخیرا به این فکر افتاده‌ام که مقداری کتاب نو بخرم و به کتاب‌خانه‌های محروم‌تر اهدا کنم. خلاصه ساعت نه و نیم پشت میز رایانه نشستم و لپ تاپم را روشن کردم و شروع کردم به نوشتن و تکمیل کردن چهارمین رمانم که موضوعی تخیلی و فانتزی دارد. سه رمان قبلی‌ام در موضوعات اجتماعی و عاشقانه با استقبال گرم خوانندگان و مردم مواجه شد و بعد از حدود پنج سال به چاپ شانزدهم رسیده است. امیدوارم چهارمین کتابم نیز مانند کتاب‌های قبلی‌ام مورد توجه قرار بگیرد. تا ساعت یک ظهر مشغول کار بودم و در این بین یک بار برای رفع خستگیم یک فنجان قهوه با کیک خوردم. تا ساعت یک و سی دقیقه چند صفحه کتاب خواندم و بعد از خواندن نماز ظهر و عصر، رفتم برای خوردن نهار همراه همسرم و کمی و گپ و گفتگو در مورد مسائل مختلف و خوش و بش کردن با یکدیگر تا ساعت دو چهل و پنج دقیقه.  قبل از شروع مجدد کارم حدود پانزده دقیقه کمی موزیک گوش دادم و ساعت سه عصر مشغول نوشتن ادامه‌ی رمانم شدم. تا ساعت شش عصر بی وقفه مشغول کار بودم و بعد از آن به همراه همسرم برای خوردن عصرانه و گشت و گذار و بازی به یکی از پارک‌های نزدیک خانه‌مان رفتیم و تا نزدیک ساعت هشت شب آن‌جا بودیم. حدود ساعت هشت به خانه رسیدیم و بعد از خواندن نماز مغرب و عشا به سراغ موبایلم رفتم تا پیام‌های خوانده و نخوانده‌ام را بررسی کنم. بعضی روزها به جای رفتن به پارک این دو ساعت را به تماشای فیلم و صحبت در مورد آن اختصاص می‌دهیم.ساعت نه و ربع شام خوردیم و بعد از پانزده دقیقه گوش دادن به اخبار، به همراه همسرم یک پادکست برای گوش دادن انتخاب کردیم و در موردش با هم صحبت کردیم. قبل از خواب چند صفحه شعر خواندم و ساعت یازده و سی دقیقه به استقبال خواب رفتم تا فردا ساعت پنچ و سی دقیقه بتوانم از خواب بیدار شوم. فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم کتابخانه‌ و کتاب‌هایم در اتاقم نیستند. همه جا را زیر و رو کردم اما هیچ خبری نبود. حتی میز کارم هم سرجایش نبود. می‌خواستم همسرم را صدا کنم تا از او کمک بخواهم اما هرچقدر فکر کردم اسم همسرم یادم نیامد بعد از این که نگاهم به ساعت دیواری اتاقم افتاد که ساعت ده صبح را نشان می‌داد، متوجه شدم که تمام این مدت خواب بودم و تمام این اتفاقات را در خواب دیده بودم. پس خیالم راحت شد که کتاب‌هایم ناپدید نشده‌اند و لازم نیست نگران تکمیل کردن رمان جدیدم باشم و باز به روند زندگی قبلی‌ام ادامه دادم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 00:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول مهر و مدرسه / نون و پنیر و غصه</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%86%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-g99vthu8ck2l</link>
                <description>تا که پامو گذاشتم توی مدرسهقبل از آشنایی با درس و هندسهتوی خیال خودم وسط ترس و شادیمعلم اومد کنارم با خنده و شادیپرسید می‌خوای در آینده چه‌کاره بشی؟اومدی مدرسه که آخرش مثل کی بشی؟منم که هوش و حواسم سر جاش نبودمی‌خواستم گریه کنم اما این جا جاش نبودگفتم اگه خلبان نشد پلیس میشمیا که دکتر و معلم و رئیس میشممن که نمی‌دونستم شغل چیه کار چیهشغل‌هایی که نمی‌شناختم اسمش چیهاز دست این معلم با طرح سوالشذهنم رو مشغول کرد با این سوالش اول به من بگو شغل چیه؟ فرق پلیس با شاطر چیه؟آرزو و استعداد و هدف چیه؟تازه بفهمم معنی این حرف چیهبگذریم از روز اول و ماجراهاشبریم سراغ روز بعد و خاطره‌هاشدوران ابتدایی پنج ساله بود یادش بخیرمعلم کلاس اول سی ساله بود یادش بخیرمعلم از ما فقط بیست می‌خواستناظم مدرسه فرمان ایست می‌دادهمه به صف از جلو نظام خبرداردستا به پشت سرتو پایین نگه‌ دارخط‌کش و چوب و شلنگخوش به حال بچه‌های زرنگنمره‌ی بیست یعنی تو بهترینیدروغ نگم فرشته‌ی روی زمینیهر کی رفته باشه می‌دونه چه سختهوقتی معلم بهت میگه بیا پای تختهصدای زنگ خونه و تموم شدن کلاساون موقع یکی از بهترین آرزوهاسچقدر نوشتیم از روی هر درس به خاطر یه اشتباه از روی ترسجدول ضرب و ساعت و دقیقه نگم براتون از پاک‌کن‌های عتیقهدوران ابتدایی رسید به پایاندوران راهنمایی شد نمایانسه ساله بود دوران راهنماییخانم معلم عزیزم الان کجاییمعلم‌ها همه از دم مرد بودندگرچه بعضی‌هاشون نامرد بودنداخم و تشر سیلی‌های ناگهانی از دست این معلمای عصبانیورزش و تفریح و نقاشی چه حالی چه حسی چه آرامشیهر چی که کوه بود توی دنیابا اسم سیاره‌های توی ثریابا تاریخ جنگ و تولد امامابا فرمولای ریاضی و معماحفظ کردیم بی چون و چراهنوز هم نمی‌دونم برای چی چراتموم شد اون سه ساله راهنماییبا یک سری معلمای اشتباهیبزرگ شدیم دیگه حالا باید بریم کلاس بالاحالا می‌گفتند به ما دبیرستانیمی‌خوان بسازن برامون چه داستانیسال اول شد تموم با یک اشارهپسرا می‌رفتن دنبال یک ستارهانسانی و تجربی و ریاضینبود به این رشته‌ها نیازیفنی‌حرفه‌ای و کاردانشکمتر بگو به ما از دانشمنم شدم شاگرد علوم انسانیمجبور شدم چون نداشتم زمانیتموم شد درسامون و رسیدیم به سن قانونیحواست باشه باید بری دانشگاه جا نمونیروزای پشت کنکوری و مشاوره‌های زورکیاون همه تست و آزمون‌های کشککیقرار بود که با سواد بشیمبرای خودمون کسی بشیمسوادمون به کارمون نیومددرسای معلم به دردمون نیومدمدرک و نمره و تقدیر نامهاعتباری نداشت بدون نامهتموم شد اون روزا و اون مدرسه‌هاشاید باور نکنه نسل بعدی این قصه‌هاخبر ندارم این روزها از درس و مشق‌از اون همه تکلیف و سرمشق اما میگن درسا شده همه سیاسییه فکری باید کرد درست و اساسیبه جای این همه شعارهای سیاسییه کم بگو شعرهای احساسیتموم درسا تنظیم شده برای سیاستکه یک نفر میخواد برسه به ریاستقبل از این که بگی از جامعه‌شناسیصحبت کن از مردم و انسان‌شناسیقصه و حرف و خاطره تموم شدپشت نیمکتای چوبی عمرم حروم شد.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 00:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌ها را باید شُست یا بست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@medaad/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D9%8F%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-i0wxzsxjjh1p</link>
                <description>خروس‌ها خوابیده‌اند، کارگران دیگر مشغول کار نیستند، موریانه‌ها پشتکارشان کم شده است، توپ‌های پلاستیکی دولایه زیر لاستیک ماشین‌ها گیر نمی‌کند، گنجشک‌ها تا لنگ ظهر خوابیده‌اند، روی آسفالت جای خط کشی‌های لی لی بازی پیدا نیست، گربه‌ها حوصله‌ی دویدن و فرار کردن ندارند، کسی پشت درخت‌ها قایم نشده است، سگ‌ها راهشان را کج می کنند و می‌روند، یا کریم‌ها سرشان به کار خودشان گرم است،حالا دیگر بچه ها حوصله ندارند یک سری نقطه بی سر و ته را به هم متصل کنند تا خانه بسازند، جوجه‌های زرد و سبز و قرمز، مرغ نمی‌شوند، عدد شش روی تاس دیگر کسی را خوشحال نمی‌کند و کسی از نیش مارهای سمی نمی‌ترسد، گاوها و گوسفندها زندانی شده‌اند، هفت سین دیگر سفره‌ای ندارد و ماهی‌های قرمز دیگر رمقی برای شنا کردن ندارند. تاریخ انقضای بادبادک‌های کاغذی و روزنامه‌های دیواری گذشته است. سرانجام کبری تصمیمش را گرفت و کوکب خانم حالا با خودش فکر می‌کند که ای کاش هیچ وقت به حرف مردم اهمیت نمی‌داد و برای خودش زندگی می‌کرد.چوپان دروغگو هم که به شهر مهاجرت کرده است، توانسته با دروغ گفتن به شیوه‌ی جدید، هم ولایتی‌ها و همشهری‌هایش را باز گول بزند. اما کسی خبری از دهقان فداکار ندارد مگر عکسی یا سلفی در کنار چوپان دروغگو و دوستانش که هر چهار سال یک بار منتشر می شود. چشمان‌مان را شُستیم چیزی تغییر نکرد، چشمان‌مان را بستیم همه رفتند، چشمان‌مان را باز کردیم دست‌هایمان را بستند. موضوع انشا از تابستان امسال به کدام شهر سفر کردید؟ به تابستان امسال در خانه چگونه وقت خود را گذراندید؟ تغییر کرده است.معلم حالا روی تخته می نویسد: ثروت بهتر است یا مهاجرت؟ اما روی نیمکت های چوبی کسی نیست تا به حرف های معلم گوش دهد. خیلی وقت است که همه چیز تغییر کرده است، شاید باید جور دیگر نگاه کرد، شاید باید قایقی بسازیم و برویم تا ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است. شاید باید بمانیم و همه چیز را خودمان از نو درست کنیم. شاید بهتر باشد دیگر منتظر هیچ کس نمانیم و حرف کسی را باور نکنیم. شاید!</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 17:10:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>