<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جنون نوشتن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@medad</link>
        <description>هر آن‌چه در ناخودآگاهم رژه می‌رود را این جا منتشر می‌کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:45:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/291213/avatar/m7rqMM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جنون نوشتن</title>
            <link>https://virgool.io/@medad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اخلاق بهتر است یا ثروت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-od2gonzvlemd</link>
                <description>سکه و شغل و سرپناهبا بیمه و حقوق هر ماهشرط اول برای ازدواجاین هست بین ما رواجسر به زیر باشی و راست گفتارزندگی را به همسرت دهی به اختیارلب به سیگار و مشروب نزنیفکر خیانت به سرت نزنیاذن سخن می‌خواهم از شمابعد از آن کنید مرا کمی راهنمالب به مشروب و سیگار نزده‌امورنه می‌گشتم بین دوست و دشمن بد نامتا که یادم می‌آید سر به زیر بودم و راست گفتاراین هم از اعمال و رفتار و کردارحکم می‌دهم به همسرم به اختیارنه از روی اجبار بل از روی اختیارسکه و شغل و سرپناهمی برم سوی خدا پناهبیشه‌ای است و حقوقی سر ماهبیمه هم هستیم بحمداللهیک هزار و اندی سکهمی‌ترسم بکنم سکتهتا که صحبت رسید به این نکتهچشمان پدر شد برافروختهتو که نداری عرضه‌ی کار و باربه چه حقی شدی خواستگارتو که با چند سکه می‌کنی سکتههر چه زودتر باید بشوی اختهمن عذب بودم و نداشتم گناهبه خیابان زدم و گشتم گمراهتا دم صبح مست کردم غضب آلودهرچه خوبی درونم بود همه شد دود</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 00:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی به بهشت می‌رود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-zsszxtl5tslp</link>
                <description>به وجدانت نگاهی بیندازتیر و موشک برایم نیندازبیا مرهم دردم باشاگر انسانی کنارم باشمن تو را خواهم کشت و تو مراچه کسی فرمان داده ما را ؟جایگاه هر دوی ما بهشت خواهد بود؟مگر این وعده‌ی رهبران ما نبود؟خون همیشه خون است و جان همیشه جانمن شهیدم یا تو؟ که هر دو جان دادیم با ایماندر این نبرد نه من تو را می‌شناسم نه تو مرانمی‌آیند از کاخ‌شان بیرون آنان که باید چرا؟ما کشته می‌شویم برای رجزخوانی آنانبرای آنان که نگیرند از ما یک لقمه نانپیرو عیسی باشی یا سلیمانیهود باشی یا مسلمانبهشت ارزانی توستو خدا با تو هست دوستاما از تو چه پنهانجهان هم شده عاصی از انسانکه آدم هنوز همان آدم استگندمی ببیند سقوطش حتمی استو هر روز هبوط می‌کند و سقوط می‌کنداما به خیالش به سوی خدا صعود می‌کندانسان بهشت فروشی می‌کند و خیال فرشته شدن نداردبه دنبال سیب و گندم است و هوای خدایی شدن نداردخدا هم دیگر به این موجود امیدی نداردخلقت این مخلوق عجب تاوانی داردصد هزار دین و آیه و پیامبرنشد مایه‌ی سعادت این بشرفلسفه و تمدن و علم و هوشمست و خراب و موشک به دوشانسان همان است  که بود از ابتداهمان طمع همان ادعا همان آدم همان حواهمان جانوری که قرن‌ها پیش بودولی نیاورد زبان و مغزش برایش سودکه دشنام داد و بی‌فکر آتش افروختتکامل را تمدن را باهم یک‌جا فروخت</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 23:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه به یک زندانی</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-ddr2mwdalbkf</link>
                <description>دیرگاهی‌ست که از تو خبرینرسیده‌ست به منوز هر آن دوست که می‌پرسمت از حالِ درونننگریده‌ست به مناز برای این استشب و روزِ تو در آن تنگ حصارو شب و روزِ‌ من اندر دلِ باز این حصاری -‌ که به ظاهر نه چنان زندانی است –همه با رنج و تعب می‌گذردو شبِ‌ تیره که اشباع شده استبا فسونی که در اوسوی ما دارد روو فریبِ‌ بدخواهو فسونی که به گَنده شده‌ی لاشه‌ی یک زندگیِ مرده چه گورمی‌نشاند همه راسوی ما بسته نگاهو نگه‌شان بیدارپای‌بوس آمده دیواری رامانده با آن خاموشو خیالِ کجشانهمچو تیری که نه بر سویِ‌ هدفبا کجی هم‌آغوشو همه می‌ترسندکه تنِ این گندابنرساند ز تک آورده سیاهش به لبِ ایشان آبیا گل آلوده به تن ریخته دیواریبندِ هر خشتش از مایه‌ی زخم به چه نام ـ آن که برادرشان بودـنفکند ایشان رابیش و کم سایه به سرهمه‌شان می‌ترسندکه تنِ گنده‌ی عفریت زنیبه سفیدابش روپوشِ دروغنکشدشان در برهمه‌شان می‌ترسند، آرینه در آن ریبی، حتیاز وفورِ مهتاباز تنِ سنگی اگر میمرزیسردرآورده بر آن سنگ به خوابو اگر توکاییبه صدایی گذردبه زمین می‌سایندور درآید به نوا بوغی از حمامبه خیالی که خبر از پیکاری‌ستهمه این جمع حماسه خوانانجا تهی کرده به ره می‌پایند.همه‌شان می‌ترسندهم‌چنان کز زندانکه نگه‌شان ناگاهدرنیاید به سوی دربندانوندر این مدت پردغدغه با این همه رنجکار مشکل شده استوز پسِ هر مشکل سرگردانیکه به مقصد نرسد هیچ کسیهمچو یک نامه به یک زندانیچون قلاده در تابهر چه از این ناتوتاب می‌گیرد و خوابچو قلاده سنگینهر چه زین گردش می‌گیرد رنگتا نماید رنگین.و به دندانِ سفید و سیه‌اش، قافله‌ی روز و شبانمی‌جود پیکرِ‌ ماشادمان آنانیکه نمی‌آیدشان بر لب از بیم به دلکه چه‌ها می‌گذرد بر سرِ مازندگانی چه گرفتاری شیرینی هستکه به دل دارد با بعضیدر غمِ دیرینی دستبا فسونش چو نه هرگز کاریبا فریبش چو نه هرگز پیوست.من فقط گوشم، امابا همه این احوالبه صدایی‌ست که می‌آید از راهِ درازو به چشمانِ پر از شیطنتم می‌گویم:با صدای ره همپاست کسی.و به هر زمزمه‌ام بر لب ازین گوشاری استکه سوی شهرِ خموشمی‌سراید جرسی.می‌سراید جرسی. آری، تنهاگوش می‌خواهد از ماگر در امید فراوان هستیمیا به یأس بی‌مرحوصله‌ی نارسِ ماستآن که می‌گوید: کس نیست به راه.همچو راهی متروککز میانِ خس و خاشاکِ بیابان شده گممردِ زندانی تنهاست.با وجودی که نمی‌آید رو به تو کسیچشم‌ها هست ز راهِ پنهانکه به سوی تو گشاده‌ست بسی.من در این دهکده، در بسته به رویـ همچو بینایی سرگشته به شهر کورانکه اسفناکیِ او از همه سوست –بارها گفته‌ام این با همه کسکه فقط حرفِ دلِ من با اوست.اوست آیا دلتنگکآمد از مقصدِ دوریا در این فکر که دورانِ گرفتاریِ اومایه‌ی نام و نشان است و غرور؟چه خیالی ساکنچه ملالی در راه؟روزِ دیدارِ‌ تو تنها با منخواهد این راز گشودگو هر آن که بد گذشتبگذرد باز و کند باز نمودسنگ بارد از مدخلِ کوهعدد افزاید حق‌نشناسان رامن همه رنج به دل می‌بندمو همه تیرِ ملامت به جگربه خیالی که می‌آید روزیکه به دیدارِ رُخَت می‌خندموز هر آن‌کس که بر آن شهر سفر دارد می‌پرسم:داری از او خبری؟بیش از آنی که از او باشدم اول پرسشکه: بر او داری آیا گذری؟ای دلاویزِ من، ای همره، هم‌فکرِ‌عزیزهم‌چنان صبحِ دل‌افروز خیالِ‌ تو تمیزو برادر شده چون رشته‌ی دندان به لبمیا فشرده‌تر از آن –با من آن‌دم که تویی با بدان در کینه-و مرا دوستیِ تو از امیدم در دلبیش‌تر دیرینهبا همه حوصله، من داغم از حوصله‌امفکرِ که این حوصله آیا چه زمانبارور خواهد بودن؟باور از من کن بایدکه به هم‌پاییِ این حوصله جان فرسودنگر به سودا و شتابی شده‌ایمور به راه آمده‌ایمیا گرفتارِ عذابی شده‌ایم.کی به من می‌رسد آیا روزی؟گرم تا رویِ زمین تاخته آیا خورشید؟میوه کی خواهد ازین شاخه‌ی نوخاسته چید؟با چراغی که در این خانه‌ی تنگبا دلم می‌سوزدو به هر سرکشی‌اش دارد درخواستکز برای همه آن همسفران افروزدچشم در راهم سیمایِ چه هم‌دردی را من؟در خطوطِ‌ به هم آمیخته‌ی مبهمِ تقویمِ‌ حیاتِ‌ من و تو، ‌و آنانیکه چو من یا چو تواندروزِ‌ نزدیک خلاصی است اگربا کدام اسطرلابمی‌توانیم در آن برد نظر؟چند سال است که گشته سپری؟چند ماه است؟ بگوسال و مه را به حساببرده غارت از منیکه‌تازِ‌ شب و روزهم‌چنانی که خیالِ دم بیداری راخواب‌های شیرینو جوانی مرارنج‌های دیرینتو بگو از چه در این مدت هر چیزی غماز شدهـ‌ هم‌چنان که مهتابدر سخن‌چینیِ خود با مرداب-و دلآرام سحر دیگر با منقصه کم می‌کند از رمزِ نهانی که از او خواهد شد شوریده؟صحنه‌ی این شبِ دیرین – که در او هر تعب است-راهِ‌ سر منزلِ مقصود و رهِ روزِ خلاصدر کدامین سوی تاریکِ‌ بیابانِ‌ شب است؟با زبان‌آوری‌اش باد چرادر نشیبِ‌ دره می‌ماند خاموشهم‌چنانی که به شن‌زارِ بیابانی گرمجویی آواره بماند ز خروش؟از چه غمگین ننماید مردیکه جوانی به هدر داد و بر اوآن دلآرام نیفکند نگاهچون بهاری که بخندید و شکفتبی‌نشان از خود در ناحیه‌ی دور از راه؟لیک بی هیچ جواببه همه زورش در کار، صدای دریادر خودِ او مرده‌ستو دهاتی که خرابو خرابی که دهاتچهره‌شان افسرده‌ستو نمی‌داند ره را به کجا خواهد بردن مردیخانه گم کرده به راهکه گوش صد به نشان خانه دهندبه یکی نیست نگاهاز تفِ گرمِ بیابانِ هلاکآه نزدیک شده‌ستکاو شود نقشه‌ی خاکبر سرش ریخته‌ی فکرتِ او آواری‌ستکاو فرومانده در آنو همه این سخنان حرفِ‌ دل استکه ندارد نظری هر که بر آنحرفِ دل بهتر از هر حرفی‌ستآن‌چه می‌زاید بی‌وسوسه‌ای از رهِ دلشک و تردیدی اندر آن نیستبد و خوبی که به ما می‌گذردگشت ز اندیشه‌ی ما صورتِ هستی معیوباندکی نیز ز رویِ‌ انصاففکرِ‌ خود را ـ که عنود است و زیان‌آور- معیوب کنیمآه هم‌فکرِ عزیزآمدم بر سر این حرفِ چه خوبمن بگویم به تو آنان که دگرتر بودندـ از همه آن دگران-یک نفر ز آنان نیستاز چه این‌ دم به سوی تو نگران؟بادِ توفنده چو جنبید از جابرد آسان با خودهر گیاهی که ضعیفهر ضعیفی که گیاهو آن‌چه بگذاشت به جابا درست و نه درستپهنه‌ور دیواری‌ستکه پناهِ‌ من و توو دلِ‌ غم‌خواری‌ستیا رفیقی‌ست که او مانده ز پاو به من می‌تازددر هر اندیشه که دارم با توتا سخن‌های پر از قوت و جانی به میاننگذارم با تویا شریکی‌ست که رانده‌ست ز جاو به من می‌گوید:کوره راهِ‌ شب رابر عبث راهگذار می‌جوید.هیچ کس نیست ـ‌ بس افسوس که نیست –کس آن‌گونه که می‌باید از خوابِ گرانش بیداروز رهِ‌ یأسِ‌ عجیبی ـ که نه یأسِ‌ من و توست –چون من و تو به کناردر دلِ‌ این شب که این نامه مرا در دست استمانده در جاده‌ی خاموش چراغهر کجا خاموشی‌ستباد می‌کاود با رخنه‌ی راهراه می‌پیچد در خلوتِ باغآن زنِ بیوه ـ که می‌دانی کیست-سرِ‌ خود دارد در دستو سگش – کاش چو سگ آدمی داشت وفاـپیشِ او خوابیده‌ستنجلا روی حصیرش در اتاقش تنهاهفت پیکر می‌خواندگاهی او شعرِ‌ مراـ که ز بر داردـبا من به زبان می‌راندمن به او می‌گویم:نجلا،‌ گریه نکنصبح نزدیک شده‌ستبا دلاویزیِ‌ خود دل‌افروزآن سفر کرده می‌آید یک روز.ولی او با همه فهمش که به هر رمزی در حرفِ‌ من استنیست یک لحظه خموشمی‌نشیند کم‌تر حرفِ‌ منَشـ گرچه سودِ‌ وی از آن است- به گوشاو و من، تنها مااز تو داریم سخنو من خسته‌ی ویرانهـ که گر ذره‌ام از شادی هستحسرت و دردم از خانه‌ی دل می‌روید –می‌توانم که دوباره دیدنکه به افسونِ‌ کدام و چه فریبدستی از حلقه‌ی فرسوده قبایی بیرونبه درِ‌ خانه‌ی همسایه‌ی من می‌کوبدو چه مهتابی – چرکین‌تر از راهی سرد و خموش-می‌کند چهره‌ی مردی را روشنکه به ده می‌رسد، انبانش خالی بر دوشلیک ارابه‌چیِ‌ پیری – که رفیقِ من و توست-پسِ زانویش سردر ارابه برده استخوابش از عالمِ دل خسته به درچون تو می‌دانی کاو راست چه دردمن نمی‌خواهم حرفی از اوبه زبانم آید.زنده باشی تو، به دل می‌طلبممطلبی نیست دگربچه‌ها سالم هستندگرچه درمانده تماممن و آن‌ها به تو،‌از این رهِ‌ دورمی‌رسانیم سلام.نیما یوشیج</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sat, 24 Dec 2022 23:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سویِ شهر خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-nfg6rsiwwt2i</link>
                <description>شهر، دیری‌ست رفته‌ست به خوابـ شهرِ خاموشی‌پروردشهرِ منکوب به جا ـو از او نیست که نیستنفسی نیز آوا.مانده با مقصدِ متروکش اومرده را می‌ماندکه در او نیست که نیستنه جلایی با جاننه تکانی در تنو به هم ریخته‌ی پیکره‌ی لاغرِ اوستبر تنش پیراهن.لیک در حوصله‌ی قافله کاوبه نشان آمده و اندیشه به کارو آمده تا برِ‌ شهرهم‌چنان نیست که نیستکاو بماند واپسو به راهش داردنفسِ بیهوده‌ای‌ستگر برآید از کسور ز کس برنیایدمرده حتی نفسیسویِ شهرِ خاموشمی‌سراید جرسی.تا سوی آن خاموشقافله جای بَرَدبفروشد کالاو ازو باز خرد.راه کوتاه کن آوایش برداشته رقص از رهِ‌ دورچو پیامِ نفسِ کوکبه‌ی سفیدمی‌گشاید به فراوان بخشیدر دلش گنجِ امید.نغمه‌ی روزِ گشایش همه برمی‌داردپای کوبِ رهِ او پیش‌آهنگمی‌برد پیکره‌ی رود نواشمدخل از کوه به کوهمخرج از سنگ به سنگگر برسی رفته ز شبور نرفته‌ست بسیسوی شهر خاموشمی‌سراید جرسی.شهر را در بندانبر عبث دربستهپاسبانانش بیهوده به چشمانِ مهیببر فرازِ باروخفتگان را دارندخسته‌ی بیم و نهیببیهوده روشن فانوسبیهوده مشتی حیرانبیهوده پاری مایوسخبرانگیز نوایِ خوشِ اوبرمی‌انگیزد تناز هر آن خفته که هستدستِ طراحش خواهد دادنبه سبک‌خیزی و چابک‌بندیطرحِ اندوده‌ی دیگر در دستدم که می‌سازد بی‌‌گوشت تنِ فقر ردیفو به لبخند ظفرمندش مرگمانده در کارِ حریفو شکنجه به عناد سیه‌اش – همچو سیه زندان‌هاش –دم به‌دم می‌فشرد دندان‌هاشو طمع، هرزه‌درآ، کرده همه چشمان کورهم‌چنانی که حقِ غیر خوری گوشِ کسان ساخته کرو همه رویِ‌ جهان کرده سیاهو تبه‌کاران مقبولـ‌ پی سود خود با پیکرِ اشباع شده-صف بیاراسته‌‌اندو مددکارانِ مردود-‌پی سودِ دگران-با کفی نان به مدد خاسته‌اندو کج اندازانـ به گواهی خاموش –از پی‌وقت‌کشیِ خود و خواب دیگرانمانده لالایی یک قد شده الفاظِ فریب‌آور را گوشو زنان، روسپیانپیکر آراسته از رویِ نهانیعنی از رزقِ کسانی که به تب‌های تعب می‌سوزندبسته با مردانیکه ز غارت شده گرمیِ تنی لاغر چندچهره می‌افروزندو پی آن‌که کند قامتِ جزغال شده دوزخی کوتهشانهمچو دیوار، نموداحمقان می‌کوشندکه نیآراید دیوارِ بلندی را قدسفها می‌جوشندکه به عیبی تنِ دیواری آید معیوبو زبانِ کجِ طعنه‌پردازبه رخِ خدمت بی‌منت و مزد است درازدر همه این لحظات خودسربسته اندیشه‌ی دیگر در کارگرم خوانایِ سرودِ بیدارراه برداشته استوز امید وز سروداز همه رخنه‌ی این دوداندودپای می‌گیرد-‌هم‌چنان پنداری-نطفه‌ی هشیارانسوی جان می‌آیدگرم می‌گرددچهره می‌آرایدپیکرِ بیدارنـ نه چنان کز هوسی-سوی شهرِ خاموشمی‌سراید جرسیشهر سنگین شده از حاملگی‌ستهمچو زندانیِ افسرده به زندان فروبسته درینطفه‌بندِ دوراناندرو می‌بنددنطفه‌ی روز جلای دگریشهر بیدار شده‌ستشهر هشیار شده‌ستمژه می‌جنبدش از جا رفتهو جدایِ از هم‌آور نگهشسوی دنیا رفتهدر تشنج تنِ اوستو نفس در تشویشدستش آرام و سبک می‌گذردبر جبینش مغروراز صدای پاییلبِ او می‌شکندبوسه‌ی دورادور.خواب می‌بیند – خوابش شیرین –که بر او بگذشته‌ستمنجمد با تنِ‌ او مانده شبانِ سنگینو افق می‌شکندهمچو در برزخِ زندانِ سیاهو آٰزویی که فلج آمده‌بودش اکنونبسته در زمزمه‌ی صبح نفسجسته در مسکنِ بیداران راهوز برِ راه، در اندوده‌ی لرزانِ غبارمی‌گریزند روان‌های دروغ-‌ پای تا سر شک‌مان –که از آنان به فسون داشت تنِ خاک فروغدر رسیده‌ست، گران‌بار به تن، بر درِ شهرکاروانِ رهِ دورقامت‌آرای ندایشـ بشکوه همچو دیوارِ سحرکه در او روشنیِ صبح به رقص –قد بیاراسته استآن‌چه کاو بودش در خواهشِ دلکاروان نیز به دل خواسته است.هم در این هنگام استکه تنی خاسته ازبینِ بیداری چندمی‌دهد گوش فرابه نواهای برونو دگر بیدارانمانده با او خاموشو در و بام و سرای از هر خنده که در این زندانخبری را شده‌اندپای تا سر همه گوشو به هر لحظه‌ی بی‌دغدغه‌‌ای می‌گذردشهر را بر لب از قافله نامهم‌چنانی که به تعمیرِ دل خسته‌ی او قافله رابه سوی اوست پیامهر که می‌گیرد از هم‌پاییدر نهانجای سراغگر چه می‌کاهد از روغندر دل افسرده چراغور چه شوریده به خاطر کم برپاست کسیسوی شهرِ خاموشمی‌سراید جرسی.می‌رسد قافله‌ی راهِ درازشهرِ مفلوج ـ که خشک آمده رگ‌هایش از خوابِ گران-برمی‌آید ز رهِ خوابش بازدید خواهد روزیکه نه با چشمِ علیل دگرانور بدو خوابش آید نگرانوز پس خواب دل آگنده به افسون و فریبـ کز رگش هوشش بردوز جگر خونش خوردو همه مردگیِ او از اوست-آید آن روزِ خجسته که به جا آورد اودوست از دشمن و دشمن از دوستو به هر لحظه‌ی روشن شده‌ای، بیداریبر کَفَش شربتِ نوشگرم خواند با اوبدواند با اووندر اندازد درمخزنِ رگ‌هایش هوشهمچو مرغی که به هوش آید جان برده به دراز سوی قفسیسوی شهرِ خاموشمی‌سراید جرسیاندرین نوبتِ‌ تنگبا گرانجانیِ شبکه ستوه است و گریزان گوییهم از او سنگ ز سنگکاروان دارد پیوندبا دلِ‌ خسته‌ی اوـ چو تنِ او پابند-گرم می‌پاید در کارِ وی از راهِ بروناین چنین پوشیدهو آن‌چنان جوشیدهدست بر نبضش، می‌کاود در حالِ درونحال می‌پرسدراه می‌جویدتند می‌آیدحرف می‌گویدمی‌دهد مرهم با زخمِ دلشو به ویرانه‌ی هر خسته نوایش تعمیرمی‌گشاید هر درنقشه‌ی منکسرِ دیوارینقرسی و فرتوتمی‌شکافد پیکروندرین معرکه در رستاخیزمی‌رسد سوختگان را به مددیارِ فریادرسیسویِ شهر خاموشمی‌سراید جرسی.نیما یوشیجبهمن سال 1328</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 23:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی رنگ پریده / خونِ سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-lmylcjckmmdw</link>
                <description>من ندانم با که گویم شرحِ دردقصه‌ی رنگِ پریده، خونِ سردهر که با من همره و پیمانه شدعاقبت شیدا دل و دیوانه شدقصه‌ام عشاق را دل‌خون کندعاقبت خواننده را مجنون کندآتشِ عشق است و گیرد در کسیکو ز سوزِ عشق، می‌سوزد بسیقصه‌ای دارم من از یارانِ خویشقصه‌ای از بخت و از دورانِ خویشیاد می‌آید مرا کز کودکیهمرهِ من بوده همواره یکیقصه‌ای دارم از این همراهِ خودهمرهِ خوش‌ظاهرِ بدخواهِ خوداو مرا همراه بودی هر دمیسیرها می‌کردم اندر عالمییک نگارستانم آمد در نظراندرو هرگونه حسن و زیب و فرهر نگاری را جمالی خاص بودیک صفت، یک غمزه و یک رنگ بودهر یکی محنت‌زدا ، خاطرنوازشیوه‌ی جلوه‌گری را کرده سازهر یکی با یک کرشمه، یک هنرهوش بردی و شکیبایی ز سرهر نگاری را به دست اندر کمندمی‌کشیدی هر که افتادی به بندبهر ایشان عالمی گرد آمدهمحو گشته، عاشق و حیرت زدهمن که در این حلقه بودم بی‌قرارعاقبت کردم نگاری اختیارمهرِ او بسرشت با بنیادِ منکودکی شد محو، بگذشت آن زمنرفت از من طاقت و صبر و قرارباز می‌جستم همیشه وصل یارهر کجا بودم، به هر جا می‌شدمبود آن همراه دیرین در پیممن نمی‌دانستم این همراه کیستقصدش از همراهی در کار چیستبس که دیدم نیکی و یاری اوکارسازی و مددکاری اوگفتم: ای غافل بباید جست اوهر که باشد دوستار تست اوشادی تو از مددکاری اوستبازپرس از حال این دیرینه دوستگفتمش: ای نازنین یار نکوهمرها، تو چه کسی؟ آخر بگوکیستی؟ چه نام داری؟ گفت: عشقچیستی گه بی‌قراری؟ گفت: عشقگفت: چونی؟ حال تو چون است؟ منگفتمش: روی تو بزداید محنتو کجایی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشیخوب صورت، خوب سیرت، دلکشیبه به از کردار و رفتار خوشتبه به از این جلوه‌های دلکشتبی‌تو یک لحظه نخواهم زندگیخیر بینی، باش در پایندگیبازآی و ره نما، در پیش روکه منم آماده و مفتون تودر ره افتاد و من از دنبال ویشاد می‌رفتم، بدی نی، بیم نیدر پی او سیرها کردم بسیاز همه دور و نمی‌دیدم کسیچون‌که در من سوز او تاثیر کردعالمی در نزد من تغییر کردعشق کاول صورتی نیکوی داشتبس بدی‌ها عاقبت در خوی داشتروز درد و روز ناکامی رسیدعشق خوش ظاهر مرا در غم کشیدناگهان دیدم خطا کردم، خطاکه بدو کردم ز خامی اقتفاآدم کم‌تجربه‌ی ظاهرپرستز آفت و شرِ زمان هرگز نرستمن زخامی عشق را خوردم فریبکه شدم از شادمانی بی‌نصیبدر پشیمانی سرآمد روزگاریک شبی تنها بدم در کوهسارسر به زانوی تفکر برده پیشمحو گشته در پریشانی خویشزار می‌نالیدم از خامی خوددر نخستین درد و ناکامی خودکه چرا بی‌تجربه بی‌معرفتبی‌تأمل، بی‌خبر، بی‌مشورتمن که هیچ از خوی او نشناختماز چه آخر جانب او تاختمدیدم از افسوس و ناله نیست سوددرد را باید یکی چاره نمودچاره می‌جستم تا که گردم رهازان جهان درد و طوفان بلاسعی می‌کردم بهر حیله شودچاره‌ی این عشق بدپیله شودعشق کز اول مرا در حکم بودآن‌چه می‌گفتم بکن، آن می‌نمودمن ندانستم که شد کان روزگاراندک اندک برد از من اختیارهر چه کردم که از او گردم رهادر نهان می‌گفت با من این ندا:بایدت جوئی همیشه وصل اوکه فکنده است او ترا در جستجوترک آن زیبا رخ فرخنده بالاز محال است، از محال است از محالگفتم: ای یار من شوریده سرسوختم در محنت و درد و خطردر میان آتشم آورده‌ایاین چه کار است، این‌که با من کرده‌ای؟چند داری جان من در بند، چند!بگسل آخر از من بیچاره بندهر چه کردم لابه و افغان و دادگوش بست و چشم را بر هم نهادیعنی: ای بیچاره باید سوختننه به آزادی سرور انداختنبایدت داری سرتسلیم پیشتا ز سوز من بسوزی جان خویشچون که دیدم سرنوشت خویش راتن بدادم تا بسوزم در بلاسال‌ها بگذشت و در بندم اسیرکو مرا یک یاوری کو دستگیرمی‌کشد هر لحظه‌ام در بند سختاو چه خواهد از من برگشته بختای دریغا روزگارم شد سیاهآه از این عشق قوی پی آه آهکودکی کو؟ شادمانی‌ها چه شد؟تازگی‌ها، کامرانی‌ها چه شد؟چه شد آن رنگ من و آن حال منمحو شد آن اولین آمال منشد پریده ‌رنگ من از رنج و درداین منم: رنگ پریده، خونِ سردنیما یوشیجپی‌نوشت: قمستی از شعر «قصه‌ی رنگ پریده، خونِ سرد» از نیما یوشیج. شعرش ادامه داره و طولانیه.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 23:19:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-h0pg08elc6xz</link>
                <description>روز اول روز خواب بود و رویاروز عاشق شدن با یک نگاهروز دوم اندر این حکایتآهسته و با خجالت زدم صدایتروز سوم شد روز آشناییچه حسی چه حالی چه هواییروز چهارم روز لبخند بوددست در دست و بند در بند بودروز پنجم گام برداشتیم با هممی‌خواستیم کام برداریم ز همروز ششم حرف زدیم و قرار گذاشتیمصحبت از قهر و فرار نداشتیمروز هفتم دستمان یکی شدفکر و خیالمان یکی شدروز هشتم خنده‌های سرخوشانهکل شهر را قدم زدیم شانه به شانهروز نهم چشم در چشم شدیم عاشقانهعشق می‌بارید از چشمان‌مان صادقانهروز دهم بوسه‌های ریز و یواشکیمزه کردن آلوچه و گاهی لواشکیروز یازدهم کادویی برای یادگاریعکس‌هایی که گرفتیم برای ماندگاریروز دوازدهم بوسه‌های آتشینشد مزاحم آژیر یک ماشینصحبت از محرم و نامحرم آمد به میانبودن شما کنار هم دارد برایتان زیانیکی در گوشم کرد زمزمهاین نکیر است که دارد همهمهآن یکی با باتومش منکر استگوش به فرمان و نوکر استحکم خدا را امر می‌کنندخورشید را قمر می‌کنندهر که دینش این نباشدکلامش غیر این نباشدهر چه دزدی کند ربا باشدجواب اختلاسش مرحبا باشدهر چه خوبی کند از ریا باشدخانه‌ی محقرش کنار دریا باشدهر چه وعده گوید دروغ باشدسرش همیشه شلوغ باشدیا در خواب و در فکر ناهار باشدحتی اگر گوینده‌ی اخبار باشداو یک مسلمانی بی‌ادعاستکه بهترین کارش فقط دعاستاو به نزد ما محترم استبه تمام اسرار ما محرم استجانش در امان و خانه‌اش آباداو ندارد نیازی به پند و ارشادما نکیریم و منکریم و معذوریمبرای پیدا کردن تار موها ماموریمهر چه منکر است در دین به کنارراه‌حل اینم فقط است اجبار و اجبارروز سیزدهم تلخ بود و سختجرم ما عشق بود و رویای بختبینوا دختر طاقتش کم بودیک نگاه منکر برایش سَم بودترسیده و رنگش پریده بودحرف‌هایش بریده بریده بودتمام عشقش هراس شده بودجرمش برای لباس شده بودیک نفر از ترسش جان دادهگرچه خدایش به او امان دادهبه خدا که اگر خدا روی زمین بودتقدیر و سرنوشت او این چنین نبوداگر حکم خدا این است و ایمان اینوای به حال آخرت این همه دین و آییناز عشق و نفرت و خشم در آتیشمهم دینم از دست رفت هم هوشمروز چهاردهم دیگر نیامد به هوششد فدای اولین و آخرین آغوش</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 20:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tvqwlr7z3gcr</link>
                <description>اصلا یادم نیست کی به دنیا اومدمحواسم به هیچ چیز نبودیعنی اون لحظه‌ای که به دنیا اومدمفقط می خواستم به دنیا نیاماما نشدو من به دنیا اومدممثل همه آدم‌هایی که به دنیا میانباورپذیر و سلطه‌پذیر و پرخاشگرآره آخرش پرخاشگر شدمچون اولش سلطه‌پذیر بودمو همه چی رو باور می‌کردمآخرش پرخاشگر شدماینم از زندگی منراز و رمزهای دیگه‌ای هم دارهکه باشه برای وقتشبرای نوبتشبرای زمانی که زیستنم تموم شده باشهیکی از همین روزها که میاد و میرهیکی از همین روزهااما نمی‌دانمباید چه کنمنمی‌دانمدستم خالیست و دلم پرباور نمی‌کنمکه همه چیز تمام می شوداما این دروغ را باید باور کنم چاره ای ندارمهمه چیز تمام می‌شود و به پایان می‌رسداماپس چرا شروع شد؟من به دنیا آمدمبرای دلخوشی دیگرانبه آیین و دین دیگرانبه رسم و قاعده دیگرانو به خواست دیگرانکه نبایدحرفیرفتاریعقیده‌ایقانونیخارج از چارچوب دیگرانداشته باشمنبایدو گرنهطرد می‌شوم ونادانخطابو این گونههیچ کسخودش نخواهد بوددیگرانی خواهد بودکه خواستنداواین گونه باشدواونخواست ودر کشاکش با خودشکه پنهانش کرده بودو خود دیگرانشکه نقابی بیش نبوددچار جنون شدرفتارش شدغیر عادیکلامش شدتند و تیزحرکتش شدتند و سریعو سکوتشناگهانشکسته شدو تمام وجودش شدفریادفریادی که سال‌هاشنیده نشده بودو به او گفتندطغیان‌گراما اوکنجکاو بود وآزادو ذهنش را از اسارتنجات داده بودو زندگی‌اشبه پایان رسیدبه دستهمان دیگرانو این داستان ادامه داردتا مادامی کهبرای دلخوش خودتانبه نطفه‌ایجان می‌‌دهیدوبرای دلخوشی خودتانجانش را می‌گیرید.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 23:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراض و تظاهرات با چه هدف و چشم‌اندازی؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D9%88-%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-i4jdbkyq2i0a</link>
                <description>سلام و درود به شمااول از همه عرض کنم که سواد سیاسی اجتماعی بنده در حد دوم ابتدایی بیشتر نیست شاید هم کمتر پس فقط نظرات شخصی خودم رو این جا منتشر می‌کنم. درست و غلط بودنش به عهده‌ی شما.خب این چند روزه به خاطر فوت خانم مهسا امینی و برخورد نامناسب ماموران گشت ارشاد شاهد تظاهرات و اعتراض‌های مردم توی بیشتر شهرهای ایران بودیم.خدمت شما عارضم که بنده با این نوع نحوه برخورد گشت ارشاد صد در صد مخالفم. به نظر من اگر قرار باشه گشت ارشادی وجود داشته باشه، فقط باید در حد پند دادن زبانی باشه، که آن باید هم با مهربانی و عطوفت کامل انجام بشه و فقط توسط خانم‌ها. یعنی آقایون و ماموران غلچماق بهتر است در این کار یعنی پند دادن هیچ دخالتی نداشته باشند.مامورین خانم‌ هم اگر فکر می‌کنند حجاب و نوع لباس پوشیدن یک خانم نامناسب است باید با زبان مناسب و کاملا محترمانه با او صحبت کنند و اگر توانستند او را قانع کنند که هیچ اگر هم نتوانستند قانع کنند باز هم هیچ و اجازه می‌دهند آن خانم و دختر خانم محترم به راهش ادامه دهد و بیشتر از این مزاحم وقت آن بنده خدا نشوند.آیا اگر تمام دختران و بانوان این سرزمین به خاطر ترس از برخورد گشت ارشاد، حجاب و پوششان کامل شود اما در دلشان نه تنها به شما بلکه به تمام مقدسات دینتان توهین کنند و تمام فحش‌‌ها و نفرین‌ها را نثار خودتان و مقدساتتان کنند بهتر است یا این که تعداد معدود و اندکی دختر و خانم، حجاب کامل داشته باشند اما با اعتقاد کامل و رضایت قلبی خود ؟؟؟ به راستی کدام بهتر است؟؟؟اگر فکر می‌کنی دین و آیین و عقیده‌ات بهترین دین و آیین و عقیده است من هم همین عقیده را در مورد دین و آیین و عقیده‌ی خودم دارم پس اگر نتوانستیم یکدیگر را به پیروی از دین و آیین و اعتقاد خویش با گفتگو و صحبت متقاعد کنیم ما را به خیر و شما را هم به سلامت. حداقل سعی کنیم با رفتار و کردار یکدیگر تصویری خوب از دین و آیین و عقیده خود نشان دهیم.برخورد وحشیانه با دختران را به حساب دین و آیینت بگذارم یا به حساب نظر و عقیده‌ی شخصی‌ات یا به حساب پیروی از قانون کشورت؟ پس یا دینت مشکل دارد یا رفتار خودت یا قانون کشورت یا هرسه مورد.این از موضع من درباره‌ی گشت ارشادمسئله بعدی اینه که توی این تظاهرات اخیر و چندین تظاهرات قبلی دقیقا هدف و خواسته‌ی مردم و افرادی که توی تظاهرات شرکت کردند و می‌کنند چیه؟ یکی از شعارهایی که توی چندین اعتراضات قبلی و اعتراضات فعلی گفته شده مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر جمهوری اسلامی بوده. خب باشه فرض می‌کنیم دیکتاتور رفت بعدش قراره کی بیاد جای دیکتاتور فعلی و بر مردم حکومت کنه؟مثلا زمان شاه خمینی اومد جایگزین شاه شد. الان اگر این نظام و رژیم سقوط کنه گزینه‌ی مناسب و دلسوز مردم که بعد از به حکومت رسیدن، هوای تمام مردم با تمام اعتقادات و مذهب و دین‌ و تفکر را داشته باشه کیه؟ (منظورم این نیست که خمینی دلسوز مردم بودها شاید اولش بوده بعد مزه‌ی قدرت رفته زیر دهنش کم کم مردم و خواسته‌هاشون براش بی‌اهمیت شده یعنی اول حفظ قدرت بعد رسیدگی به خواسته مردم. نمی‌دونم)آسیب رسوندن به اموال عمومی هم به نظرم کار درستی نیست البته دقیقا مشخص نیست چه افرادی به اموال عمومی آسیب می‌زنند. شاید مردم و معترضان و شاید مامورین حکومت در لباس شخصی و یا به قول اخبار داخلی اغتشاش‌گران.در سیاست هر چیزی امکان داره.به هرحال مردم چند ساله که به بهانه‌های مختلف مانند تقلب در انتخابات و گرانی بنزین و گشت ارشاد و ... تظاهرات کردند و دست آخر چندین نفر بازداشت و کشته شدند و هیچ خبری از سرنوشت‌شان نداریم. یا مجبور به اعتراف اجباری و دروغین شده‌اند.و حکومت باز به رویه‌ی قبلی خودش ادامه داد و تمام قضیه را ماست‌مالی کرد و همه تقصیرها را انداخت گردن آمریکا و اسراییل.آن‌طور که از بزرگ‌ترها و افراد دیگر شنیده‌ام پیروزی انقلاب اسلامی به دلایل زیر بوده است.1- اکثر مردم با هم یک‌ دل و متحد بودند. ( که اکثر همان‌ها الان از این که انقلاب کردند پشمیان هستند)2- پیوستن ارتش به ملت با شعار ارتش فدای ملت از جانب ارتشیان و پاسخ ملت فدای ارتش از جانب مردم.3- کودتای انگلیس برای جلوگیری از تبدیل شدن ایران یه یکی از قدرت‌های جهان با تولید و واردات آخوند و حمایت نامحسوس از آیت الله خمینی ( واقعا ترور کردن خمینی برای انگلیس و آمریکا کار سختی بود؟ پس چرا این کار رو نکردند تا شاه به حکومتش ادامه بده؟)بگذریمخب نمی‌دونم این سه تا دلیل چقدر واقعیت دارند اما حداقل اینه که الان هیچ کدومش رو نداریم نه اتحاد و همبستگی بین مردم هست ( یک سری‌ها خواهان تغییر رژیم و پایان دیکتاتوری هستند و یک سری‌ها هنوز به این رژیم و دیکتاتور دلبستگی دارند)البته پر واضحه که مخالفین رژیم فعلی بسیار بیشتر از موافقین آن هستند که حکومت جرات برگزاری یک همه‌پرسی رو نداره که ببینه آن 98 درصد سال 58 اکنون چند درصد است.مشارکت پایین مردم در انتخابات اخیر ریاست جمهوری گواه بر این موضوع است.ارتش هم تا کنون در حمایت از اعتراضات انقلابی مردم اقدامی انجام نداده.از انگلیس و آمریکا و اون‌وری آبی‌ها هم خبری ندارم ولی مطمئنم اونا هم به فکر منافع خودشون هستند و هیچ وقت دلشون برای ملت و مردم ایران نسوخته مانند ایران که به فکر منافع خودشه نه دلسوزی و حمایت از مردم مسلمان فلسطین و لبنان و گرنه باید هرساله یه روزی هم مثل روز قدس در حمایت از مسلمون‌های کشور چین که در بدترین شرایط زندگی می‌کنند، راهپیمایی انجام بده اما خب نمیشه دیگه چون اون موقع رابطه چین با ایران خدشه‌دار میشه و ....خلاصه این که هر کسی به فکر منافع خودشه اگر این رژیم تغییر کنه و افراد دیگه‌ای روی قدرت قرار بگیرند آیا می‌توانند تمام یا اکثریت مردم را راضی نگه دارند و آن فرد و یا افراد چه کسانی هستند که ما هم برویم در تظاهرات فعلی و بعدی شرکت کنیم؟هیچ شکی نیست که توی این چهل سال وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم به شدت بدتر شده اما چه تضمینی وجود داره رژیم و دولت و حکومت بعدی از رژيم و دولت و حکومت فعلی بهتر باشه؟ ( نشه مثل اونایی که زمان شاه انقلاب کردند و الان پشیمون شدند و به جای مرگ بر شاه میگن روحت شاد )اگه سکوت کنیم میگن شما هم طرفدار ظلمید اگه بریم اعتراض کنیم یه عده به اموال عمومی آسیب می‌زنند که یا کار خود مردمه به خاطر خشم زیاد یا کار مامورین لباس شخصی برای خراب کردن مردم به هر حال باز میشیم چوب دو سر باخت.اگر هم اعتراضات‌مون به نتیجه برسه و یه رژیم جدید جایگزین رژیم فعلی بشه و بعد اون طور که فکرشو می‌کردیم پیش نره چه کار کنیم باز هم اعتراض و تظاهرات و انقلاب کنیم؟این همه بازداشتی و کشته‌شده‌ها خونشون پامال شد و به حال خودشون رها شدند و هنوز نتونستیم انتقامشون رو بگیریم و به نظر من با این روند تظاهرات کردن بدون استراتژیک اصولی و هدفمند و فقط از روی یک خشم کنترل نشده و بدون رهبری و حمایت و پشتوانه‌ی یک یا چندین فرد مقتدر و دلسوز و مردمی راه به جایی نخواهیم برد.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 00:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه جنیفر لوپز باحجاب بشه و ترامپ هم مسلمون بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AC%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B1-%D9%84%D9%88%D9%BE%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D9%87-vntkw7u7bvfs</link>
                <description>از وقتی خبر موثق و دقیق اخبار تلویزیون( محجبه شدن بانو جنیفر لوپز، واقعیتی انکارناپذیر در اثبات حقانیت نظام جمهوری اسلامی ایران) رو در مورد محجبه شدن بانو جنیفر شنیدم، دیگه یه دونه دختر مانتویی و غیرچادری هم توی خیابون‌ها ندیدم. مردم هم هر جا که بودند از کارگر و راننده تاکسی گرفته تا استاد دانشگاه و نویسنده‌ها و شعرا از حقانیت دین اسلام و در نتیجه حقانیت و برحق بودن نظام مقدس جمهوری اسلامی سخن می‌گفتند و به شکرانه‌ی این نعمت بزرگ تصمیم گرفتند تا جان در بدن دارند، بدون چون و چرا از دستورات و تصمیمات خیرخواهانه‌ی مسئولین کشور پیروی کنند حتی به قیمت خوردن یک وعده غذا در روز و یا درست کردن املت با سیب، تا مراتب قدردانی خودشان را به مسئولین این نظام آسمانی اعلام بدارند.مهم نیست چه کاری داری انجام میدی و یا چه کاری می‌خواهی در آینده انجام بدی نه این که مهم نباشه مهم هست اما مهم‌تر از اون کار و فعالیتی که داری انجام میدی یا انجام دادی، نیت و قصد و غرض شخص از انجام اون کاره که مهمه. نیتی که کسی به غیر از خودش از اون خبر نداره نیتی که حاضر شده سختی‌ها و فراز و نشیب‌های اون کار رو تحمل کنه. همون چیزی که به هرقیمتی میخواد اون کار رو انجام بده حالا هر کاری که میخواد باشه خوب یا بدش مهم نیست نیتش مهمه نیت.کسی که میره جبهه و می‌جنگه کسی که فداکاری می‌کنه کسی که مدرسه می‌سازه و کار خیر انجام میده نیت و قصد و غرضش از اون کار مهمه و با توجه به نیتش باید گفت ارزش کاری که انجام داده چقدره.اونایی که چهل و چند سال پیش با جون و دل رفتند توی خیابون‌ها و انقلاب کردند و حالا خیلی‌هاشون پشیمون شدند نیتشون چی بوده واقعا؟ یه جوونی می‌گفت باعث و بانی بدبختی‌های نسل جوون امروز همون جوون‌های دیروزی هستند که ریختند توی خیابون‌ها و انقلاب کردند. همونایی که الان سنشون نزدیک هفتاده شده و وقتی ازشون می‌پرسی چرا انقلاب کردید میگن من جزء انقلابی‌ها نبودم یا این که اظهار پشیمانی و ندامت می‌کنند و میگن غلط کردیم اشتباه کردیم نفهمیدیم.اما من میخوام بگم وضعیت نابسامانی و جامعه‌ی امروز تقصیر اونایی نیست که سال‌ها پیش انقلاب کردند چون اونا به گفته‌ی خودشون نیتشون خیر بوده. اونا می‌خواستند انقلاب کنند به این نیت که وضعیت کشور و جامعه بهتر بشه اما نمی‌دوسنتند سال‌های بعد قراره مسئولینی اداره این مملکت رو به دست بگیرند که اگه از مسئولین نظام قبلی بدتر نباشند بهتر هم نیستند.اون بنده خداهایی که رفتند انقلاب کردند نیتشون خیر بوده و حالا هم دستشون به جایی بند نیست اونایی که توی انتخابات به هر نامزدی رای دادند نیتشون این بوده که این نامزد وضع جامعه و کشور رو بهتر میکنه یا اونایی که اصلا توی انتخابات شرکت نکردند شاید نیتشون این بوده نارضایتی و ناراحتی خودشون رو از وضعیت موجود اعلام کنند.یکی میره دزدی و کار خلاف میکنه برای این که بتونه برای بچه‌اش شیر خشک بخره یکی هم میره نماز اول وقت می‌خونه برای این که حوصله جواب دادن به ارباب رجوع رو نداره. نیت کدومشون بهتره واقعا؟چه نمازی / چه سرودی / چه حجابیبا این همه سوء نیت داری چه جوابییک تار موی دختران ایرانیبهتر باشد از آن ریش اعیانی به خدا که تو نه دین داری و نه امامیکه آشکارا گفتی دختران را بدهند به حرامیرضا خان که چادر و حجاب رو از روی سر دخترها و خانم‌ها می‌کشید نیت درست‌تری داشت یا گشت ارشاد این دوره و زمونه که مامور مرد دست دختر نامحرم رو می‎‌گیره و می‌کشه رو زمین؟آیا غیر از اینه که نیت هردوتاشون این بوده و هست که بگن حرف حرفه ماست و باید هر چی ما بگیم اطاعت کنید؟ آیا نیت هردوتاشون ایجاد رعب و وحشت و ترس توی دل مردم نبوده که یادشون بره قیمت‌ها چقدر افزایش پیدا کرده و حواسشون نباشه کشور رو به تاراج بردند؟ نیت‌شون واقعا چی میتونه باشه که همون دخترایی که صدا و سیما ایام انتخابات و راهپیمایی‌ها باهاشون مصاحبه میکنه روز بعدش میفته دنبالشون و بهشون تذکر میده؟درسته که نمیشه نیت واقعی آدم‌ها رو تشخیص داد اما گاهی اوقات میشه نیت آدم‌ها رو حدس زد مخصوصا یه کارها و فعالیت‌هایی که توی یه برهه‌‌های زمانی مشخص با روش تکراری انجام میشه. وقتی نیت آدم‌ها معلوم بشه و مشخص بشه نیت خوبی نداشتند دیگه فرقی نمی‌کنه چه کاری انجام بدند دیگه حتی اگه صورتشون نورانی باشه و یارانه‌هاشون شش برابر بشه یا علی برکت الله ورد زبونشون بشه اعتبار و صداقت و انسانیت‌شون رفته زیر سوال.اگه هزار تا شعر و سرود هم برای امام زمان و به نام امام زمان درست کنید و به کام خودتون برای حفظ قدرت خودتون هر روز بخونید و پخش کنید، ذره‌ای اعتبار و اعتماد مردم نسبت به شما بیشتر نخواهد شد که هیچ کمتر و کمتر هم خواهد شد. چون نیت‌تون درست نیست.اشک بریزید یا فریاد بزنید از خواب و رویا بگید یا قسم بخورید یا توی کوچه‌ها جلوی دوربین پرسه بزنید، دیگه فایده نداره.دیگه حتی اگه جنیفر لوپز باحجاب بشه و ترامپ هم مسلمون بشه و اخبار 20:30 یه گزارش مفصلی ازشون تهیه کنه، کسی حرفتون رو باور نمیکنه و گوش نمیده. (حتی اگر بر فرض محال چنین اتفاقی بیفه) چون نیت‌تون ترویج حجاب نیست، چون نیت‌تون تبلیغ اسلام نیست، چون نیت‌تون آسایش مردم نیست. نیت‌تون فقط حفظ نظام و قدرت خودتونه اونم به هر قیمتی که شده.وقتی معلوم بشه نیت‌تون خیر نیست و شره دیگه هر کاری انجام بدید آب در هاون کوبیدنه چون آبی که ریخته روی زمین رو نمیشه جمع کرد اعتماد مردم نسبت یه نیت شما خیلی وقته که ریخته روی زمین و هر تلاشی برای جمع کردن این آب ریخته نتیجه‌ای جز گِل آلود شدن خودتون نداره. شاید بهتر باشه زمین دهن باز کنه و شما رو ببلعه قبل از این که بیشتر از این توی ذهن و قلب مردم بلعیده بشید.حالا فکر می‌کنید نیت من از نوشتن و انتشار این مطلب چی بود؟ فقط خواستم نظر و عقیده‌ای که داشتم رو بنویسم و بگم و می‌دونم خود شما اینا رو بهتر از من می‌دونید و آگاه هستید.شیخی به زنی فاحشه گفتا مستیهر لحظه به دام دگری پابستیگفتا، شیخا، هر آن‌چه گویی هستمآیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 00:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای تاریک و ترسناک ذهنم</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-fawre2x9sncr</link>
                <description>حالا فرصتی دیگر برای زیستن به من داده شده است و دست‌ها و پاهایم آمادگی لازم و کافی برای شروع ماجراجویی جدید را ندارند. ذهنم مثل همیشه آیه‌ی یاس می خواند و قلبم مثل همیشه مصمم و امیدوار است. به راحتی همه چیز را از دست دادم و به راحتی همه چیز را به دست خواهم آورد. برای شروع ماجرای زندگی قبلی ام را تعریف می کنم. من در دنیا و زندگی قبلی‌ام یک دختر زیبا با موهای مشکی و بلند بودم که توسط افرادی ناشناس مورد تجاوز قرار گرفتم و درگیری مسالمت آمیزی با آنان پیدا کردم. هفت بار تا مرز جنون رفتم و آخر سر در سن 48 سالگی بر اثر سقوط هواپیما جان به جان آفرین تسلیم کردم و دو سال بعد زندگی جدیدم را شروع کردم.در زندگی جدید من یک پسر مودب و با حیا و با کرامات شده بودم و بر اثر غرور نابه جا دختری را مورد تجاوز قرار دادم دختری شبیه همان دختری که در زندگی قبلی‌ام با من بود. اما آن دو سال بعد از سقوط هواپیما و پرواز روحم بر من چه گذشت؟ روزها و ثانیه ها برایم بی معنی شده بود جایی بودم که نه زمان را حس می‌کردم نه مکان را در بی زمانی و بی مکانی مطلق تنهای تنها بودم با خودم و دنیایی که گذرانده بودم با اشک‌ها و لبخندهایی که داشتم و تجربه کرده بودم. همه را دوباره دیدم و حس کردم اما این بار با گوشت و استخوانم حس کردم با تک تک سلول هایم تمام لحظه های زندگی ام را حس کردم. بعد از مدتی نامعلوم که حس کردم دو سال شده است به خواب عمیقی فرو رفتم و خودم را در کالبد همان پسری که توصیفش کردم دیدم من مقابل آیینه ایستاده بودم و کتاب می‌خواندم و ناگهان تصمیم گرفتم لباس هایم را دربیاورم. من می‌خواستم به خودم تجاوز کنم و خودم را در آغوش بگیرم اما اجازه این کار را نداشتم زیرا تجاوز به خود یعنی نابودی و من جرات انجام چنین کاری را نداشتم بعد از دو دقیقه لباس هایم را پوشیدم و به سراغ خواندن کتابی که در دستم بود رفتم و ادامه کتاب را خواندم:کدام انسان امروز می‌تواند ادعا کند به راستی اشرف مخلوقات است؟  آدمیان شرورترین و وحشیانه ترین موجودات روی کره زمین هستند زیرا با وجود داشتن عقل که باعث برتری آنان بر دیگر موجودات شده است باز دست به کارهای وحشیانه و شرورانه غیر اخلاقی و غیرانسانی می زنند انسانی که امروز ادعای تمدن و روشنفکری‌اش گوش دیگر موجودات جهان را کر کرده است نمی‌تواند جلوی خشم و شهوت و طمع خود را بگیرد و دست به کارهایی می‌زند که بعید است یک حیوان یا هر موجود دیگری چنین اقدام و کاری انجام دهد پس آیا سزاوار آن نیست که دیگر هیچ انسانی زاده نشود تا زمانی که انسان بتواند از عقل و درک و شعور خود به نحو احسن و کامل استفاده کند؟ کتاب را بستم و به دنیایی که آدمیان برای خودشان ساخته‌اند فکر کردم. </description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 02:33:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم زندگی‌ام را در آغوش بگیرم اگر ذهنم اجازه دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AF-rikoybrvhcvs</link>
                <description>من دروغ شده‌ام و تمام زندگی‌ام مانند یک دروغ نامرئی در تکاپو و حرکت است. قانون‌های نانوشته‌ی زندگی‌ام را یاد نگرفتم و دیوانه‌وار و مجنون مانند یک مرغابی زندانی در باغی کوچک منتظر آزادی و رهایی هستم و زمانی که متوجه می‌شوم آزادم نمی‌دانم به کدام سو و کدام سمت باید بروم. من مرغ سرکنده‌ی پریشانی شده‌ام که بال و پرم سوخته و عطش شکار در وجودم کمرنگ شده است. کدام راه را برای خودم باید باز کنم. کدام پنجره به سوی بی‌نهایت پژمردگی و شادابی باز می‌شود. غروب که می‌شود سرگردان‌تر از همیشه منتظر پاسخی از جانب ثانیه‌ها هستم اما ثانیه‌ها حتی یک لحظه هم صبر نمی‌کنند تا بتوانم پاسخی دریافت کنم و شاید کمی از حیرانی و سرگردانی و پریشانی‌ام را کم کنم. می‌خواهم زندگی کنم و بی‌صبرانه در انتظار خوابی ابدی هستم. می‌خواهم روی تمام ثانیه‌ها و لحظه‌ها قدم بگذارم اما نمی‌دانم چرا دنبال سایه‌ی مرگ هستم. این جا درون من خورشید غروب کرده است و ستاره‌ها دیده نمی‌شوند.زندگی‌ام را به دست باد و ثانیه‌ها سپرده‌ام و مانند بچه آهویی سرگردان در دشت و بیشه می‌چرخم می‌چرخم و با ترس از صیادی که صدای گلوله‌اش فکرم را مشغول کرده است و غرش سلطان جنگل که چشمان مرا نشانه گرفته است به راهم ادامه می‌دهم.مداد رنگی‌هایم... نمی‌دانم چرا گاهی اوقات تمام مداد رنگی‌هایم خاکستری می‌شوند و تمام رنگ‌ها برایم یک رنگ می‌شوند و فقط خاکستری می‌بینم. انگشت اتهام همیشه به سوی خودم بوده است من مداد رنگی‌هایم را افسرده و بی‌رنگ کرده‌ام.می‌دانم این ذهن من است که دستور می‌دهد چشمم همه چیز را خاکستری ببیند و من مطیع ذهنم شده‌ام.زباله‌ها هم زیبا خواهند بود اگر ذهنم دستور بدهد زیبا ببینم مگر غیر از این بوده است که کسی که خالق یک اثر هنری زیبا با زباله‌ها است ذهنش دستور داده همه چیز را زیبا ببیند و در مداد رنگی‌هایش رنگ خاکستری دیده نمی‌شود مگر به فراخور نیاز آن هم بنا به مصلحت.آن‌قدر خودم را سرزنش کردم که احساس می‌کنم در خودم مچاله شده‌ام و منتظرم کسی از این زباله‌ی مچاله‌ی درونم یک اثری زیبا خلق کند اگر ذهنم اجازه دهد اگر خودم اجازه دهم.می‌خواهم ایستگاه ماقبل آخر پیاده شوم و مابقی راه را قدم زنان و آهسته و بی‌تفاوت و آزاد طی کنم می‌خواهم خودم را از زندان و بند و زنجیر ذهنم رها کنم اما می‌ترسم پیدایم کند و این بار نمی‌دانم اگر پیدایم کند چه بلایی سرم بیاورد شاید فرمان دهد خودم را نابود کنم و شاید آهسته آهسته از درون مرا زجر دهد و زجرکشم کند. کاری که اکنون با زیرکی و مهربانی انجام می‌دهد.آن‌قدر ذهنم در حال وراجی کردن هست که هیچ وقت نتوانستم در خلوت و آرامش و آسایش و سکوت به سخنان و ترانه‌های قلبم گوش دهم. ذهنم در تمام سلول‌های بدنم رسوخ کرده است و همه جا حضور دارد و صدای قلبم را واضح و درست نمی‌شنوم. فریاد قلبم درست به گوشم نمی رسد و با وراجی های مغزم قاطی می‌شوند و آخر کسی به من می‌گوید همه چیز تقصیر خودت است و من پرخاشگر می‌شوم و مهربان بودن را فراموش می‌کنم.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 21:11:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرم نزدیکه حواستون باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-yiop93yrodio</link>
                <description>دیوارهای تقدیر در حال فرو ریختن و خراب شدن بودند که با جرقه‌ای در ذهن و قلبم به مسیرم ادامه دادم و خرپشت‌های وجودی ذهنم را آلایش و پاک کردم. زمین گِرد است و خاطرات را همیشه به یاد ما می‌آورد. نمی‌دانم چرا مرکز کره زمین نامرئی است و تفاوتی بین انسان‌ها قائل نیست.برای کره زمین و شاید کرات دیگر فرقی نمی‌کند شما چه انسانی هستید. پوست تیره دارید یا روشن، دین دارید یا نه، زیبا هستید یا نه، لاغر هستید یا نه، مهربان هستید یا نه، هر چه باشید یا نباشید یا حتی اگر تظاهر به برخی خصایص و ویژگی‌ها کنید برای زمین و محیط زیست فرقی نمی‌کند و نعمات و سختی‌هایش را با همه تقسیم می‌کند.در هر جزیره دور افتاده‌ای که ساکن باشید مرزهای خوبی و بدی جا به جا نمی‌شوند و شما باید برای تمام کلام و رفتار خود پاسخگو باشید اما نه به دیگران نه به دنیا و محیط زیست بلکه تنها به خودتان و خودتان. خودتان هستید که باید در مقابل رفتارها و کردارها و اعمال و گفتارتان به خودتان پاسخگو باشید و دلیل و برهان برای هر کدام از تصمیمات و کردار خود بیاورید.آیا شرمنده و سرافکنده در مقابل خودتان خواهید شد یا پیروز و سربلند و با افتخار فریاد شادمانی سر خواهید داد؟تفاوتی نمی‌کند هر چه باشد برای خودتان است. سرشت انسان این گونه است که همه چیز را برای خودش می‌خواهد و بس. و تنها به فکر نجات جان خویش است و سپس جان دیگران. اما آنانی که جان فشانی می‌کنند نیز ممکن است برای جلب رضایت خویش این کار را می‌کنند یعنی باز برمی‌گردد برای خود و این کار خوب و عامه پسند را برای رضایت خویش انجام می‌دهند.نماز جماعت امروز صبح به امامت آیت اللهی برگزار شد که رکوعش را دو بار رفت و یکی از سجده‌ها را فراموش کرد. شاید کسی که پشت سرش نماز می‌خوانده در قنوت نمازش او را لعن و نفرین کرده. و گرنه آیت الله‌ها که هوش و حواسشان همیشه جمع است و می دانند هر اتفاقی حکمتی دارد و خدا ناظر و حاضر است و شاید خدا محض خنده حواس بنده‌ی خویش را پرت کرده تا خلایق را امتحان کند. اشکالی ندارد. ما که عید فطر روزه گرفتیم این هم روی آن. عید قربان هم یک روز زودتر قربانی دادیم مطابق با هلال ماه ایرانی!چه اشکالی دارد حالا یه روز این‌ورتر یا اون‌ورتر؟ آخرش که کلی گوسفند و گاو بی‌گناه کشته میشن به‌خاطر پاک کردن گناهان انسان‌ها و بعد با اعضا و جوارح گوسفندها و گاوهایی که برای رضای خدا قربانی کردند، به زندگی سیاست‌مدارانه‌ی مؤمنانه‌ی مقدس خویش که درون خود تنیده‌اند، ادامه می‌دهند مانند یک عنکبوت!وقتی در پادگان نماز بی وضو جایز باشد، لخت شدن در صف اول هیئت واجب باشد، آیه‌ها همه تهدید و اجبار باشد، شب قدر باشد یا روز عرفه یا صبح روز عاشورا، صدای بلندگو اگر نوزادی را بی‌خواب کند، بیمار رنجوری را بیدار کند، هر چه فریاد بزنی لبیک یاحسین یا که شب عاشورا بعد نیمه شب پشت بلندگو بگویی لبیک یامهدی، نه اثری ندارد نه ثوابی و نیست دعای امام زمانت پشت سرت اگر به دین علی اعتقاد داری.محرم نزدیکه آهای اونایی که دسته‌های زنجیرزنی و سینه‌زنی برپا می‌کنید، حواستون باشه کاری نکنید یه نوجوون و جوونی مثل من حسرت رفتن به یک هیئت بی‌ریا و حسین‌وار توی دلش بمونه و برای همیشه قید هیئت رفتن رو بزنه.آهای مداح‌ها به خاطر گریوندن مردم دست به هر کار و روایت و روضه‌ی نامعتبری نزنید. آهای سخنران‌ها این‌قدر با سخنرانی‌های سیاسی از ائمه سوءاستفاده‌ی سیاسی نکنید و قیام امام حسین رو نچسبونید به قیام امام خمینی!!!آهای سینه‌زن‌ها، سرخ و کبود و زخمی و خونی کردن سینه‌هاتون هیچ ثوابی نداره که هیچ، هم بدآموزی داره هم گناه.آهای زنجیرزن‌ها ساده لباس بپوشید و بی‌ریا حواستون باشه زنجیر می‌زنید برای کیا!!!آهای شمایی که ایستگاه صلواتی می‌زنید خدا خیرتون بده اما حواستون باشه راهو بند نیارید، با صدای زیاد بلندگو مردم رو به نفرین وا ندارید، اگه می‌تونید هزینشو صرف یه کار خیر بکنید که خیلی بهتره به خدا.و این بماند به یادگاری اگر خدا را قبول دارید و مردم آزاری را دوست نمی‌دارید، هیئت‌‎هایتان را حداکثر تا ساعت ده شب تمام کنید.فرقی نداره آخوند باشی یا مداح یا یه آدم مؤمن و بی‌ریا. اگه با صدای بلندت، با طبل و دوقولِت، با رفتار خارج از عرفت، با زباله ریختنت یا با ازدحام و شلوغی جلوی خونه مردم، کاری کنی کسی اسیر بشه، فکرش تحریف بشه، لبش به ناسزا باز بشه، تو دیگه مسلمون نیستی حتی اگه نماز شب خونده باشی تا وقتی طلب بخشش نکرده باشی و راهتو عوض نکرده باشی.امام حسین داره میاد اگه میزبان خوبی باشید شاید امام مهدی هم بیاد شاید! اما اگه برید بالای منبر و همه چیز رو بندازید گردن خدا، اگه بگید ما همینیم هرکی نمی‌خواد بره دنبال کارش، اگه ظرف غداتو بریزی جلوی خونه‌ی یه بنده‌ی خدا، اگه نمازت قضا شد روز عاشورا، اگه زنجیر زدی به خاطر دخترا، اگه حجابت کمتر شد به خاطر پسرا، منتظر امام زمانتون نباشید حالا حالا نمیاد این طرفا. از ما گفتن بود حالا هرچی میخوای تا نصف شب پشت بلندگو فریاد بزن مهدی بیا مهدی بیا.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 22:55:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای خرید یک جفت جوراب مشکی (کاملا واقعی)</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%81%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-jigrysnxzywf</link>
                <description>ساعت شش و چهل و هشت دقیقه صبح بود و به عنوان آخرین نفر وارد پادگان شدم. باز هم دقیقه نود رسیده بودم و خوشحال بودم از این که توانستم بدون مشکل خاصی وارد شوم. اما هنوز چند قدم از کیوسک دژبانی دور نشده بودم که کسی با لحنی محکم و جدی گفت مهندس.تا برگردم و ببینم صاحب صدا کیست و با من چه کار دارد با خودم صد و ده تا فکر کردم. یعنی باز چی شده؟ من که به موقع رسیدم. نکنه میخواد بگه مهندس چرا بنزین تموم شد؟ تموم شد! حروم شد! عه این‌قدر مسخره بازی در نیار دیوونه، ارتش که شوخی بردار نیست. یه کم جدی باش. شاید اصلاً با من نبوده با یه مهندس دیگه که داشته از این جا رد میشده بود. آخ این جا مهندس زیاد داره و هیچ کدوم هم رشته تحصیلی‌شون مهندسی نیست! مثل خود من. شاید بهتر باشه خودم را بزنم به نشنیدن و به راهم ادامه بدم و برم. نه، ممکنه از پشت شلیک کنه بهم. ظاهراً چاره‌ای ندارم باید خودم رو تسلیم کنم. اما به چه جرمی؟ به خاطر سه دقیقه دیرتر وارد شدن؟ تازه اون سه دقیقه هم دژبان‌ها داشتند تبرکم می‌کردند و خلع سلاحم می‌کردند. خدایا به امید خودت، برگردم ببینم چه کار داره خدا کنه توبیخم نکنه.و با آرامشی مملو از ترس به سوی صدا به سمت درب دژبانی برگشتم و رییس دژبان‌ها را دیدم و گفتم بله جناب سروان؟چرا جوراب سفید پوشیدی مهندس؟و باز غرق تفکرات خودم شدم. ای وای خدای من، خدای من، آخه رنگ جوراب منو تو از کجا دیدی این موقع صبح؟ برو به فکر آماده کردن صبحونت باشه. آخه من از دست شماها چکار کنم یه روز هم که به موقع رسیدم به خاطر جوراب میخواد بهم گیر بده.با شرمساری ریاکارانه‌ای پاسخ دادم: ببخشید جناب سروان حواسم نبود صبح عجله‌ای لباس پوشیدم متوجه نشدم.اما ظاهراً قضیه بسیار جدی‌تر از این حرفا بود و گفت برو بیرون جورابتو عوض کن بعد بیا داخل.می‌دانستم عذر خواهی و خواهش و تمنا سودی ندارد و علاقه‌ای هم به این کار نداشتم. پس از همان راهی که وارد شده بودم، خارج شدم تا جوراب سفیدم لطمه‌ای به صلابت ارتش وارد نکند.اما ساعت شش و پنجاه و سه دقیقه صبح، من جوراب مشکی از کجا پیدا کنم؟ دستفروش‌های مترو هم که فعلا خوابن. نمی‌دانستم چه کار کنم. اگر به خانه برمی‌گشتم غیبت می‌خوردم و ممکن بود عواقب سنگین‌تری برایم به ارمغان داشته باشد.هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک زمانی صبح به این زودی دنبال جوراب مشکی بگردم و تنها خواسته‌ام رسیدن به یک جفت جوراب مشکی باشد. جوراب مشکی که همیشه از پوشیدنش فراری بودم، حالا تنها خواسته‌ی من از غول چراغ جادو بود.به امید این که لنگه جوراب در خیابان غنمیت است به راه افتادم و در باغچه‌ها و پیاده‌روها و کنار خیابان دنبال جوراب مشکی بودم. حتی شاید جوراب زنانه هم کارم را راه می‌انداخت. اما همه چی کنار خیابان بود، به غیر از جوراب مشکی.چند قدمی پایین‌تر رفتم که چشمم افتاد به سوپرمارکتی آن دست خیابان. با خودم گفتم برم از مغازه بپرسم جوراب مشکی داره. نه بابا دیوونه آخه سوپرمارکتی جورابش کجا بود؟ تازه اگه داشته باشه هم معلوم نیست مشکی باشه. حالا اصلاً بر فرض محال هم جوراب مشکی مردانه هم داشته باشه، فروشنده با خودش نمیگه این پسره صبح به این زودی جوراب مشکی میخواد چکار. خب از لباس‌هام میفهمه سربازم و برای چی جوراب مشکی میخوام. نمی‌خوام که برم دزدی!علی رغم میل باطنیم به آن سمت خیابان رفتم و برای خرید جوراب مشکی داخل مغازه سوپر مارکتی شدم. خدا خدا می‌کردم کسی داخل مغازه نباشد. وارد مغازه شدم و سلام کردم و منتظر ماندم فرد دیگری که داخل مغازه بود خریدش را انجام دهد و برود، تا من سوالم را بپرسم. آخه آدم این‌قدر خجالتی و کم رو. مردم میرن داروخانه یه چیزایی می‌خرند و تازه با صدای بلند اعلام می‌کنند که همه می‌فهمند حالا من واسه خریدن یه جوراب مشکی این‌قدر دست دست می‌کنم.مشتری که داخل مغازه بود کیک و شیرکاکائو برای خودش خرید و از مغازه خارج شد. یک لحظه یادم رفت که چی می‌خواستم بخرم و گفتم این موقع صبح باید کیک و شیرکاکائو یا چیزی شبیه به این برای خوردن صبحانه بخرم.از ترس این که مبادا مشتری دیگه‌ای وارد مغازه شود و تکلیفم را با خودم روشن کنم و توقف بیجا هم مانع کسب بود، رفتم جلو و به فروشنده گفتم ببخشید جوراب مشکی دارید؟و  فروشنده بلافاصله یک جفت جوراب مشکی تر و تمیز و اعلا گذاشت روی پیشخوان.اصلا باورم نمیشد به این سرعت به خواسته‌ام رسیده باشم. فکر کنم ذهن منو خونده بوده یا از قبل منتظر اومدن من بود. یا شاید با این پادگان و رییس دژبان‌ها با هم شریک باشند، مشتری از اونا جنس از این!خلاصه که هر چی بود جوراب مشکی را برداشتم و پولش را حساب کردم و اومدم بیرون پشت یک درخت خلوت با احتیاط کامل که کسی مرا نبیند، جوراب‌های سفیدم را از پایم درآوردم و جوراب‎‌های مشکی‌ام را پوشیدم. مردم پشت این درختا با خیال راحت و حتی در شلوغی، درختا رو آبیاری می‌کنند، بعد من برای تعویض جوراب‌هایم این‌قدر نگرانم تا کسی مرا نبیند. تازه این کار به خواسته‌ی خودم نبود. دستور مافوقم بود و باید اجرا می‌کردم، چون ارتش چرا نداره.دل کندن از جوراب‌های قبلی‌ام هم برایم سخت بود چون سالم بود و هنوز قابلیت استفاده کردن را داشت. پس جوراب‌های سفیدم را داخل جیب شلوارم گذاشتم، طوری که از بیرون مشخص نباشد که اگر کسی دید فکر نکند وضو گرفته‌ام و می‌خواهم بروم نماز بخوانم. به سمت پادگان حرکت کردم و ساعت شش و سی و چهار دقیقه وارد کیوسک دژبانی شدم. می‌خواستند به خاطر تاخیر مانع ورودم بشوند که گفتم رفته بودم جوراب مشکی بخرم و من راس ساعت شش و چهل و پنج دقیقه این جا بودم.ظاهراً بعد از رفتن من به دنبال جوراب مشکی، مافوق دژبان‌ها، آنان را سرزنش کرده که چرا به من اجازه‌ی ورود دادند و باید به خاطر جوراب‌های سفیدم مانع از ورود من به پادگان می‌شدند. خب دژبان‌های سرباز نسبت به مافوق خود با هم رزمان خودشان، دلرحم‌‎تر هستند و گاهی اجازه ورود به سربازان متخلف را هم می‌دهند. البته شاید هم مانند من، خیلی متوجه تاثیر برخی قوانین و باید و نبایدها در رشد و پرورش فکری سربازان و حفظ قدرت ارتش خودی و تضعیف ارتش دشمن نشوند.به هر حال آن روز و روزای بعد با همان جوراب مشکی خدمت خودم را در ارتش گذراندم و بعد از پایان خدمت، جوراب‌هایم را به مکانی دور تبعید کردم تا شاید صبح زودی، گره از کار سربازی مانند من باز کند و او را به مراد دلش برساند.این بود ماجرای خرید یک جفت جوراب مشکی در یک صبح زمستانی.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 21:46:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار نبود از عشق بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-loqfn28buh8p</link>
                <description>وقتی با خودم پیکار می‌کنم جنگ در تمام اعضای بدنم رسوخ می‌کند و آرام آرام به آتشی شعله‌ور که در درونم زبانه می‌کشد، دچار می‌شوم.باز باید ترانه‌ای را از حفظ زمزمه کنم تا آشوب روح و روانم را کمتر حس کنم.یا قلم در دست بگیرم و از آرمان شهر روحم برای خودم بنویسم.دست در دست وجدان خویش می‌نهم تا که رسوای عالم و آدم نشوم.پای کبوتران به دفتر و کتابم باز شده است.کودکی خسته‌تر از من به دنبال لقمه نانی و آب سردی است.جمله همگی خوابیم و در انتظار بارانبا شقایق قهر کردیم و منتظر بهاریممن به جنونی دچارم که ابتدا و انتهایش را نمی‌دانم.مثل یک روز پاییزی که می‌گذرد از کوچه‌ی مامی‌گذرم مانند یک ماهی کوچک از کنار دریامثل یک پستچی غرق شده در بین نامه‌هادنبال تمبر خودم می‌گردم بی محاباکه برایت پست کردم با نامه‌هاخط و نشان عشق همین بود که بودبود اما چه زود شد یکسره نابودپاکت و تمبر و کاغذ و شعرای منگل‌های خشک شده در پاکت برای منهر چه بود همین بود و بسلحظه‌ی دیدار نرسید آخردرس این ماجرا برای من و تو چه بودعشق بازیچه‌ی دست من و تو بودیا من و تو بازیچه‌ی عشقباز هم این بار پای عشق آمد وسطمن که نداشتم قصدی برای گفتن از عشقبا هر آن چه آغاز کنم باز می‌شوم درگیر عشقمن که مبتلا به عشق نبودم و نیستماین گونه از عشق می‌نویسمآن که مبتلاست و درگیر چه کندهر چه بنویسد آخر خودش می‌سوزدمن باور ندارم به عشق و عاشقیاما چرا می‌گویم و می‌خوانم از عشقیک لحظه به یاد جام شراب افتادمخندیدم و گریستم و برخاستم و رفتمیک لحظه به یاد کوچه و کافه افتادمبرخاستم و رفتم و خندیدم و گریستمیک لحظه یاد هوای بهاری افتادمرقصیدم و لرزیدم و درد کشیدمیک لحظه به یاد لیلی افتادمشاید مجنون نشدم که لیلی را ندیدمدر بستر تنهایی خود خفتممهتاب را هم ندیدمبر تنهایی خود گریستمیک لحظه به یاد جوانی‌ام افتادمگریستم و گریستم و گریستمبا هر نفسم به لحظه‌ی آخر می‌رسیدمنه به این رسیدم و نه به آنهر لحظه منتظر این لحظه نفس کشیدمیک لحظه چشمم افتاد به نامه‌اشبه رخسار زیبای نقاشی‌اشتا خواستم آهی بکشم و گله کنمبا چشم باز به دیدارش شتافتم.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 22:51:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی ما گنهکاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%86%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-jc4vgzuhuery</link>
                <description>این روز و شبا توی فضای مجازی و از این ور و از اون ور از شرق و غرب کشورمون، کلیپ‌های تنبیه و کتک زدن و قیچی کردن موی دانش آموزان توسط معلم و ناظم داره پخش میشه.ما و هم‌نسلی‌های ما که رفتیم مدرسه و انواع و اقسام تنبیهات جسمی و روحی رو متحمل شدیم و دیدیم، هیچ وقت کلیپ و فیلم این خشونت‌های غیر انسانی اون آدم‌ها و معلم‌ها پخش نشد.خب اون موقع‌ها این‌قدر موبایل و تلفن همراه نبود، تازه اگه موبایل هم بود هر کسی نداشت، تازه اگه کسی هم داشت به همین راحتی نمی‌تونست بیاره مدرسه، تازه اگر هم با خودش می‌برد مدرسه از این موبایل‌های ساده بود که دوربین نداشت، تازه اگه دوربین هم داشت، اون موقع این‌قدر شبکه‌های اجتماعی و پدیده‌ای به اسم فضای مجازی نبود.خلاصه انواع و اقسام تنبیهات بود بدون این که معلم یا ناظمی توبیخ بشه و بهش تذکر بدن. از گذاشتن خودکار لای انگشتان و فشار دادن گرفته تا چک و لگد زدن و یه لنگه پا کنار کلاس ایستادن. و یا جریمه‌های سنگین و بیخودی مثل صدبار و دویست بار از روی فلان درس نوشتن و محروم شدن از زنگ تفریح و کلاس ورزش.البته الانم خیلی خوب نیست که بچه‎‌ها و دانش آموزان نسبت به معلم‌هاشون جسارت و جرات پیدا کردند و گاهی معلم‌ها از بچه‌ها می‌ترسند. نه زنگیه زنگی نه رومیه رومی. اون قدیما از اون ور بوم افتادیم و حالا از این ور بوم. تعادل نداریم کلا. شاید نسل جدید میخواد انتقام کتک‌هایی که پدر و مادرشون از معلم و ناظم‌های گذشته رو خوردند رو از معلم‌های نسل جدید بگیرند.دیگه بماند که کیفیت محتوای درسی قبلا پایین بود و الانم داره هر روز کمتر و کمتر میشه. محتوای کتاب‌ها داره سیاسی میشه و از حالا دارند یه مشت محتوای بی ارزش به خورد بچه‌ها میدن. فکر کنم دیگه توی مدرسه‌ها خبری از علم و دانش نباشه. اون چیزی که توی مدرسه به ما آموزش دادند نه علم و دانش به معنای واقعی بود نه روش درست زندگی کردن. نه یاد گرفتیم که چطوری گلیممون رو از آب بکشیم بیرون و نه یاد گرفتیم چطوری به  استقلال فکری برسیم و قدرت تحلیل و تحمل انتقاد داشته باشیم. یعنی بهمون آموزش نداند نخواستند که آموزش بدن.  راستی از تنبیهات معلم‎‌ها و ناظم‌ها توی گذشته گفتم یادمه یه بار یکی از معلم‌هامون می‌خواست یکی از بچه‌های شر کلاس رو تنبیه کنه بهش گفت بیاد جلوی کلاس، بعد به ما گفت از میز اول به ترتیب هر کسی بیاد جلو و به دونه چک بزنه بهش. قشنگ از خودش سلب مسؤلیت کرد و اجرای حکم رو انداخت گردن ما بچه‌ها.حالا فکر کنید این بچه چقدر تحقیر میشد که از تمام بچه‌ها باید چک می‌خورد و ممکن بود توی زنگ تفریح یا زنگ آخر بخواد بره تلافی کنه و به هر کدوم یه چک بزنه. یه سری از بچه‌‎ها مثل من که به خاطر دل‌رحم بودن یا ترسیدن از این که اون طرف بخواد بعدن تلافی کنه، خیلی آروم یه چک می‌زدیم توی صورتش اما معلم‌مون که حواسش بود گفت محکم‌تر بزنید و ما هم علی‌رغم میل باطنی‌مون یه کم محکم‌تر می‌زدیم توی صورتش و می‌رفتیم تا نفر بعدی بیاد یه چک دیگه بزنه بهش.بیچاره اون سربازی که باید با دستور فرماندش به کلی آدم بی‌گناه و باگناه شلیک کنه و شاهد کشته شدن یک انسان جلوی چشماش باشه. اگه دستور فرماندش رو اجرا نکنه برای خودش بد میشه و اگر هم اجرا کنه شاید اثرات روحی روانیش تا سال‌ها دست از سرش برنداره. یه بازی دو سرباخت.همه‌ی ما گنهکاریم</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 01:23:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان زیبایم آرزوست</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-amjn7jbqixze</link>
                <description>لحظه‌هایی هست که نیست و لحظه‌هایی نیست که هست. شرم آور است که زندگی گاهی مانند قفلی بی سر و ته می‌شود و به پیش می رود. کم می‌آورم گاهی و خودم را به بی تفاوتی می‌زنم گهگاهی. چه زندگی کسالت آوری و چه روزمرگی‌های کشنده‌ای. تمام سرنوشت و تقدیرم در خط خطی‌های بی هدف مغز و دلم سپری شده است و نمی‌دانم چگونه باید کوچ کنم.هنوز فرصت باقی است و هنوز دلم و مغزم درد می‌کند از این انبوه بی‌تراکم ایده‌های مضخرف برای ادامه زندگی. دست خودم نیست گاهی نمی‌توانم زندگی را رنگی ببینم و جز خطوطی سیاه و زشت که از سر ناچاری باید ازشان گذر کنم، چیز دیگری نمی‌بینم. دست خودم نیست. زندگی‌ام این گونه پیش رفته است تا همه چیز را تلخ و تیره ببینم.اندوه ناباورانه غیر قابل تصور و غیر قابل درمانم را به که بگویم. شاید لحظه‌ها برای من نیست شاید کلام برای من نیست شاید سکوت برای من باشد. سکوت در برابر هر چه که هست و نیست هر چه که باید باشد و نباشد.برای گذشته‌هایم افسوس می خورم و برای آینده‌ام نگرانم و برنامه‌ای ندارم و نمی‌دانم با این حجم از افسوس و نگرانی و بلاتکلیفی چگونه به فکر حال باشم و در آن زندگی کنم. دم را غنمیت نشمردم و نفس‌هایم تند می گذرد.بادهای سرگردان هم مسیرشان را عوض می‌کنند اما من شده‌ام مانند آبی راکد که در حال گندیدن است و بوی متعفنش همه جا را گرفته است و شاید خودم به این بو و فضا عادت کرده‌ام که تلاشی برای تغییر این وضعیت انجام نمی دهم.پس شاید باز هم همه چیز تقصیر من است و خودم مقصر تمام اتفاقات زندگی‌ام هستم. اما از سرزنش خودم چه سود؟ از سرزنش دیگران چه سود؟ نمی خواهم دیگر به دنبال مقصرهای اصلی و فرعی باشم و می خواهم راهم را پیدا کنم و حرکت کنم و خودم را از این باتلاق نجات دهم.کاش می‌توانستم آنقدر اشک بریزم تا زیر پایم رودخانه‌ای از اشک جاری شود شاید که مسیر زندگی‌ام را نشانم دهد. کاش خوابم می‌برد و دیگر هیچ وقت بیدار نمی شدم. کاش این من، من نبودم.خدایا به دادم برس. خدایا به فریادم برس. ناتوانم و محزون. گیجم و حیران. همه چیز را گم کرده‌ام. خدایا مرا از این سرگردانی و سردرگمی دنیای درونم نجات بده. خدایا اندیشه‌هایم را سر و سامانی بده. خدایا هوایم را داشته باش گمراه نشوم.پاهای زندگی‌ام توانی برای رفتن ندارد. دست های انگیزه‌ام سست شده اند. آهن ربای وجودم تلخ شده است. می‌دانم که مسیرم درست نیست و نمی‌دانم کجا باید بروم. بارها خواستم اما نشد. بارها رفتم اما نرسیدم. می‌خواهم فریاد بزنم اما می‌ترسم. می‌خواهم سکوت کنم اما نمی‌توانم. می خواهم بخواهم تا بتوانم اما...باید دریای خون راه بیاندازم دریای سرخی از کینه‌ها و نفرت‌ها و حسرت‌ها و دردها و رنج‌ها و تلخی‌ها. سرخ و سیاه. باید آ‌‌ن‌قدر درونم را بکاوم و بروم تا به نقطه ی سفیدی در درونم برسم. اما شاید دیگر رمقی برایم نماند که ادامه دهم و به پایان برسم. پایانی تلخ اما زیبا. کاش لااقل پایان زندگی‌ام زیبا باشد.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 01:05:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی صبر، سحر نزدیک است</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xxkfkxdamf7x</link>
                <description>ای نام تو بهترین سر آغازبی نام تو ویرگول کی کنم بازسخنی باید گفتامروز همما هرچه بوده‌ایم، همانیمما صوفیان ساده سرگرداندرویش‌های گمشده‌ی دوره ‌گردحتی درون خانه‌ی خود هم، مهمانیماولین ماه از اولین سال قرن جدید داره یواش یواش به پایان خودش نزدیک میشه. امروز هم کار مفیدی انجام ندادم. نه کتابی خوندم و نه فیلمی دیدم و نه مهارت تازه‌ای یاد گرفتم. نمی‌دونم چرا روز و شب‌هام را این گونه می‌گذرونم. بدون هدف، بدون انگیزه، بدون برنامه و سرگردان.من، شاهدِ نابودی دنیای منم، باید بروم دست به کاری بزنم.این شعرِ علیرضا آذر احساس می‌کنم این روزها مناسب با حال و هوا و زندگی منه. همان زندگی که کمتر موقعی بوده که توانسته و خواسته باشم جدی بگیرمش و جدی دنبالش کنم.برنامه‌هایم را جدی دنبال نکردم و برای آینده‌ام جدی برنامه ‌ریزی نکردم و هیچ وقت خودم و مهارت‌ها و پتانسیل‌هایم را جدی نگرفتم. آیا در حال گول زدن خودم هستم یا نمی‌دانم باید چه کاری انجام دهم و به کدام سمت بروم؟گیر افتاده‌ام، بین خواسته‌ها و نیازها و علایق خودم با نیازها و خواسته‌های جامعه و عرف. کدام مسیر مناسب من است. تا کی می‌خواهم زندگی را باری به هر جهت بگذرانم؟ چگونه باید خودم باشم و خودم را زندگی کنم؟تمام درد ما همین خود ماسترفتار من عادی استاما نمی‌دانم چرااین روزهااز دوستان و آشنایانهرکسی مرا می‌بینداز دور می‌گوید:این روزها انگارحال و هوای دیگری داری!آیا زمان آن نرسیده است که در یک مسیر مناسب و مشخص گام بگذارم و با پشتکار و جدیت و استمرار به پیش بروم. مگر نه آن است که می‌گویند: به ره بادیه رفتن به از نشستن باطل؟ گرچه بوده بارها که رفته‌ام و به نشستن اکتفا نکرده‌ام اما رفتنی که استمرار و جدیت و پشتکارم، کم بوده است و بارها مسیرم را تغییر داده‌ام و سرگردانی و حیرانی‌ام بیشتر و بیشتر شده است.فرقی نمی‌کندامروز همما هرچه بوده‌ایم، همانیمما باز می‌توانیمهر روز ناگهان متولد شویمما، همزاد عاشقان جهانیمتردید در تصمیم‌گیری و داشتن انتظارات بالا از خودم و تفکرات کمال‌گرایی، مانع از آن شده است که محکم و استوار قدم بردارم و در شروع یک مسیر جدید، تعلل نکنم.ناگهانچقدر زوددیر می‌شودآیا من زندگی‌ام را به سخره گرفته‌ام؟ یا زندگی مرا به سخره گرفته است؟دیروزما زندگی رابه بازی گرفتیمامروز، او ما رافردا؟می‌خواهم اشک بریزم. برای این زندگی خودم و ثمره و حاصلی که نداشته، اشک بریزم و زاری کنم. می‌خواهم برای خودم که قدر و منزلتش را ندانستم، اشک بریزم. اما زندگی برای خنده‎‌ها و گریه‌‎های ما ارزشی قائل نیست.پس اگر می‌گریمگریه‌ام بی‌ثمر استو اگر می‌خندمخنده‌ام بیهوده است.از اشک ریختن‌ها و گریه کردن‌ها چه حاصل، وقتی تصمیم قاطع و مستمری نگیرم و اقدامی انجام ندهم؟ و باز به همان راه و روشی که داشتم به زندگیم ادامه دهم. مانند یک مرده‌ی متحرک.آن‌قدر مُرده‌امکه هیچ چیز مرگ مرا دیگرثابت نمی‌کند.باید بروم دست به کاری بزنم. خواب و تفریح دیگر بس است. تن‌پروری دیگر بس است. تنبلی دیگر بس است. اما به چه کاری دست بزنم؟ با چه هدف و چه انگیزه‌ای؟ بروم تا به کجا برسم؟ بروم تا به کدام قله برسم؟کدام قله؟ کدام اوج؟ مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه‌ی تلاقی و پایان نمی‌رسند؟نمی‌توانم صبر کنم، نمی‌توانم حرکت کنم، نمی‌توانم با خودم دوست باشم. چقدر و تا کجا می‌خواهم به این نمی‌توانم‌ها و توقف کردن‌ها ادامه دهم؟ شاید گاهی باید بخواهم تا بتوانم. گاهی باید بروم تا ببینم می‌توانم یا نمی‌توانم. گاهی باید ادامه دهم تا به توانستن برسم. گاهی باید صبر کنم و اندیشه کنم. باید شنا یاد بگیرم تا در اندیشه‌هایم غرق نشوم و بتوانم در زمان مناسب خودم را از اندیشه‌هایم بیرون بیاورم.به تو می‌اندیشم تک و تنها به تو می‌اندیشم همه جا همه وقت من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم.من به خودم می‌اندیشم و خودم را فراموش کرده‌‌ام. خودم را دوست دارم و از خودم متنفر هستم. در درون خودم هستم و فرسنگ‌ها‌ با خودم فاصله دارم. خودم را می‌بینم و خودم را نمی‌شناسم. با خودم همراهم و از خودم فراری‌ام. آزادم و زندانی خویشم. خودم هستم و خودم نیستم. همه جا هستم و هیچ کجا نیستم.آیا اگر بخواهم خودم باشم و خودم را زندگی کنم، خلاف کرده‌ام که شاعر می‌گوید:جرمم این بود، من خودم بودمجرمم این است، من خودم هستم.و کسی نخواست و نتوانست، آنان که می‌خواهند خودشان باشند را درک کنند.این‌ جا همه هر لحظه می‌پرسند: حالت چطور است؟ اما کسی یک بار از من نپرسید بالت؟پایان این همه دویدن‌ها و رفتن‌ها و خواستن‌ها چیست؟ پایان این قصه و راه به کجا ختم می‌شود؟ و در مجلس ختم از ما چگونه یاد می‌شود؟ تا کجا و تا کی باید بدویم و برویم به هر سوی؟بادیم که آواره دویدیم به هر سویاما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیمیک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیمخشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیمچقدر بعضی شعرها زیباست و  آدم تمام احساسات و حالش را و تمام خودش را می‌بیند و پیدا می‌کند. بعضی شعرها با آدم حرف می‌زنند و از زبان دل ما سخن می‌گویند و مانند دارویی معنوی حال دلمان را برای دقایق و ساعتی، تسکین می‌بخشند و آرام می‌کنند. شاید به خاطر همین بوده است که شاملو گفته است:من یک بار متولد شده‌املیکن هزاران بار مُرده‌امشعر، به من یاری دادتا عذاب‌های این مرگ را کمتر حس کنمشعر، تخفیف مرگ‌های من است.به دنیا آمدنمان دست خودمان نبود و شاید اگر از خودمان سوال می‌کردند، این دنیا را برای زندگی انتخاب نمی‌‎کردیم و راضی به این خلقت نبودیم.خلقت من در جهان یک وصله‌ی ناجور بودمن که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟خلق از من در عذاب و من خود از اخلاقِ خویشاز عذابِ خلق و من، یارب چه‌ات منظور بود؟مگر نه این است که می‌گویند هرکسی را بهر کاری آفریدند و اگر آرزویی در دلت افتاد، حتما لایق رسیدن به آن آرزو هستی؟ آیا باید به دنبال هدف و خواسته و آرزوهایم بروم؟آرزوها؟خود را می‌بازنددر هماهنگی بی‌رحم هزاران دربسته؟آری، پیوسته بسته، بستهخسته خواهی شد.این است زندگی؟ زندگی برای کار؟ زندگی برای تفریح؟ زندگی برای تحصیل؟ زندگی برای شهرت؟ زندگی برای عشق؟ زندگی برای خانواده؟ زندگی برای دوستان؟ زندگی برای جامعه؟ زندگی برای خدا؟ زندگی برای آخرت؟ زندگی برای ثروت؟ زندگی برای قدرت؟ یا زندگی برای زندگی؟میزی برای کارکاری برای تختتختی برای خوابخوابی برای جانجانی برای مرگمرگی برای یادیادی برای سنگاین بود زندگی؟خوش به حال افرادی که از فرصت‌ها و ظرفیت‌های وجودی‌شان به نحو احسن استفاده می‌کنند و قدر لحظات و ثانیه‌ها را به خوبی درک می‌کنند، چون این زندگی هرچه باشد و نباشد، به پایان می‌رسد و تمام می‎‌شود.دنگ ...... دنگ .....ساعت گیجِ زماندر شب عمرمی‌زند پی در پی زنگدنگ ..... دنگ ......فرصتی از کف رفتقصه‌ای گشت تمام.و هنوز حرف‌ها و سخن‌ها ادامه دارد،سخنی باید گفتبرویمسخنی باید گفتجام، بستر، یا تنهایی، یا خواب؟برویم .......</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 02:04:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برشی کوتاه از زندگی واقعی خودم، بدون سانسور</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-uuksohfu56tf</link>
                <description>همه‌ی ما آدما توی زندگی‌مون یک سری اتفاقات منحصر به فرد و خاصی رو تجربه کردیم و خواهیم کرد. همه‌ی ما توی زندگی‌مون فراز و نشیب‌های زیادی رو تجربه کردیم و خواهیم کرد. یه چند وقتیه یه چیزی ته دلم و ته مغزم رو قلقلک میده و منو تشویق می‌کنه به نوشتن و انتشار اتفاقات زندگیم.حالا به چه هدفی:اول این که کمک می‌کنه به خالی شدن و منظم شدن ذهنم. این که چه دغدغه‌هایی دارم و چه چیزهایی ذهنم رو مشغول کرده.دوم این که باعث میشه با افرادی که تجربیات مشابه من دارند آشنا بشم و شاید بتونیم به همدیگه کمک کنیم. این که بدونی با تموم اتفاقات خوب و بدی که برات افتاده توی دنیا تنها نیستی، خودش می‌تونه تسلی‌بخش باشه.سوم این که خودم رو در معرض قضاوت و سنجش خودم و دیگران قرار بدم. این که دیگران توی موقعیت من چه تصمیمی می‌گرفتند و چه کاری انجام می‌دادند. و رفتارهای خودم رو جزئی‌تر نقد و بررسی کنم.من آدم درون‌گرایی هستم و میل به تنهایی دارم و از تنهایی انرژی می‌گیرم. خیلی میل ندارم راز و رمزهای زندگیم و مسائل شخصیم رو با کسی حتی با نزدیک‌ترین دوستام مطرح کنم. چون می‌ترسم به درستی درکم نکنند.اما این‌جا کسی منو نمی‌شناسه و اگر هم درکم نکنند و مورد قضاوت قرار بگیرم، خیلی مهم نیست. و این که هر وقت بخوام می‌تونم تمام پست‌هام و حتی اکانتم رو حذف کنم و به راحتی همه چی تموم میشه، اما اگه با دوستام و افراد نزدیک درد و دل کنم، رازها و مسائل شخصی که باهاشون درمیون گذاشتم تا همیشه توی ذهنشون می‌مونه و هیچ وقت از قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌هاشون در امون نیستم.البته خود من هم چنین اخلاق و رفتاری دارم ولی تا حد ممکن سعی می‌کنم به تصمیمات و درد و دل‌های افراد احترام بذارم و همون اول مورد قضاوت قرار ندمشون و براشون نسخه نپیچم. هیچ وقت نتونستم آدمایی که با کمترین اطلاعات در مورد شما و صرفا با تجربه و عقیده‌ی شخصی خودشون برای زندگی آدم نسخه می‌پیجند و به زعم خودشون راهنمایی و مشاوره می‌کنند، درک کنم.بگذریم، می‌خواستم از خودم و زندگی شخصیم بگم. راستش هنوزم برای انتشار این مطلب توی اینترنت شک دارم، نمی‌دونم چرا. خب شاید خیلی سخت باشه که بخوای خیلی رک و راست تموم زندگیت رو در معرض انتشار قرار بدی. امیدوارم هویتم هیچ وقت فاش نشه.به خاطر همین، این‌جا از اسامی غیر واقعی استفاده می‌کنم. کلیت زندگیم و اتفاقات خوب و بدی که تجربه کردم رو سعی می‌کنم به طور کامل و درست بنویسم، فقط اسامی افراد و شهر و خیابان و .... واقعی نیست.خب پس باید یک نام مستعار برای خودم انتخاب کنم. از نظر جنسیت هم همین اول بگم من یک پسرم. متولد زمستون و دو سال از دهه‌ی سوم زندگیم گذشته و مجردم. لیسانس دارم و سربازی هم رفتم. تا حالا هیچ خواستگاری نداشتم. (آخه جدیدن شنیدم دخترا هم می‌تونند از پسرا خواستگاری کنند، به نظر منم اشکالی نداره) بریم سر انتخاب اسم مستعار.فعلا سهراب رو انتخاب می‌کنم. هم به خاطر علاقه به سهراب سپهری و هم به خاطر پخش سریال شبکه دو که اسم بازیگر نقش اولش سهرابه. اگه تصمیمم عوض شد بعدن تغییرش میدم. فعلا همین سهراب باشه قشنگه. اگه شما هم پیشنهاد بهتری داشتید بگید.خب حالا از کجا شروع کنم؟ از اولِ اول بگم که توی بیمارستان به دنیا اومدم و بعد چی شد؟ یا این که از آخر شروع کنم و برم به اول؟ یا از وسط شروع کنم و یه کم برم به گذشته و یه کم به آینده؟وقتی به دنیا اومدم سنی نداشتم ولی بهم گفتند که یه شب زمستونی که برف نمی‌بارید، به دنیا اومدم. ماه شعبان بود و چند روز مونده بود تا عید نوروز. اسمم شد سهراب (یعنی اسم مستعارم که همین الان خودم انتخاب کردم) به غیر از پدر و مادرم یه برادر 4 ساله هم داشتم. برادری که قبل از به دنیا اومدن من به مادرم گفته بود اگه من دختر باشم، منو میندازه توی کوچه.( یه حشمت فردوس پنهانی توی وجودش رخنه کرده بوده) خلاصه به خیر گذشت و من دختر نشدم. فک و فامیل هم زیاد داشتم ولی خب اون موقع‌ها هیچ کدوم رو نمی‌شناختم. خب از اون موقع تاحالا بعضی از اون فک و فامیل و آشناها از دنیا رفتند و بعضی‌ها هم اون موقع توی دنیا نبودند و بعدها به دنیا اومدند. بعضی‌ها هم اون موقع نبودند و الانم نیستند.ده سال از روز تولدم گذشت خدا به من و برادرم یک خواهر هدیه داد. خدارو شکر برادرم دیدگاه حشمت فردوسیش رو گذاشته بود کنار. من که از داشتن یک خواهر کوچک‌تر از خودم خیلی خوشحال بودم. البته اوایلش که نوزاد بود، نمیشد که خیلی باهاش بازی کرد و بغل کردنش هم سخت بود. پس منتظر شدم تا یه کم بزرگتر بشه و راحت‌تر بتونم بغلش کنم و باهاش بازی کنم. اما وقتی بزرگ‌تر شد و منم بزرگ‌تر شدم، متوجه شدم خواهرم با بقیه بچه‌ها فرق داره، موضوعی که هیچ کس به من نگفته بود و خودم متوجه شدم.اون موقع‌ها نمی‌دونستم سندروم داون یعنی چی، یا عقب مونده‌ی ذهنی یا قشنگ‌ترش کم‌توان ذهنی یعنی چی، اما فهمیدم خواهرم هوش و توان ذهنیش نسبت به بچه‌های عادی کمتره و راه رفتن و صحبت کردن و کارهای دیگه‌ای که باید انجام بده با تاخیر اتفاق میفته. یک ذره از عشق و علاقه و محبتم به خواهرم کم نشد. هنوزم مثل سابق دوستش داشتم، شایدم بیشتر، اما فهمیدن این موضوع خیلی برام تلخ و درکش سخت بود. حتی جرات نکردم از کسی در این رابطه سوال بپرسم و وانمود می‌کردم از همه چی اطلاع دارم و خودم همه چی رو می‌دونم. نمی‌دونم چرا هیچ کس نخواست با من در این رابطه صحبت کنه و آگاهم کنه و گذاشتند خودم همه چی رو متوجه بشم.وقتی یه چیزی کم یا زیاد باشه همه چی به هم می‌ریزه. اگه به چای پنچ تا انگشت شش تا یا چهار تا انگشت داشته باشی یا به جای دو تا چشم سه تا چشم داشته باشی، از حالت طبیعی و نرمال دور میشی. حالا خواهر من به خاطر داشتن یک کروموزوم اضافی که هیچ کاریش نمیشد کرد، با بقیه بچه‌ها تفاوت داشت. یک کروموزوم اضافی که معلوم نیست از کجا اومده بود، زندگی خواهرم رو به طور کلی تحت تاثیر قرار داده بود. (صرفا جهت اطلاع: پدر و مادرم هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتند)حالا این فرشته‌ی زمینی از خیلی لذت‌ها و تفریحات باید محروم باشه، چون نمی‌تونه به راحتی مستقل باشه، چون فرایند یادگیری و رشدش کنده، چون شرایط پیشرفتش توی جامعه مهیا نیست، چون مردم نحوه‌ی ارتباط با این جور بچه‌ها رو بلد نیستند. اما علاقه و محبت من به خواهرم کم نشد و از هیچ کاری برای خوشحال کردن و سرگرم کردنش دریغ نمی‌کردم.حالا شده بودیم یک خانواده پنج نفری که با پیکان پدرم به گشت و گذار می‌رفتیم. به خاطر مذهبی بودن پدر و مادرم، من و برادرم از هفت سالگی شروع کردیم به نماز خوندن و یادگیری قرائت قرآن. طوری که در دوران راهنمایی در کلاسای حفظ قرآن شرکت کردیم و من تونستم رتبه‌ی اول در مسابقات حفظ قرآن را به دست بیارم. گشت و گذارهای ما هم بیشتر محدود میشد به اماکن مذهبی مثل امامزاده‌ها.تصورش را بکنید تا تجریش و امامزاده صالح و قاسم می‌رفتیم، اما دربند نمی‌رفتیم. امامزاده داوود می‌رفتیم اما به طبیعت و روستای کن و سولقان سر نمی‌زدیم و دوازده به در به جای سیزده به در، در فضای سبز بهشت زهرا مشغول تفریح و سرگرمی بودیم.خب از آن‌جایی که پدرم یک آدم مذهبی بود، دوست داشت که خواهرم نیز محجبه باشه و نماز بخونه و ... اما خب همان یک کروموزوم اضافی لعنتی مانع از این شد که خواهرم بتونه چادر سرش کنه و نماز بخونه. خلاصه پدرم کوتاه اومد و بی‌خیال شد. اما این تازه اول ماجرا بود. خواهر کوچولوی ما عاشق آهنگ و رقصیدن بود و باباها هم که علاقه وافری به دخترا دارند، نمی‌تونند روی حرف دخترشون حرفی بزنند. مخصوصا وقتی نتونند به دخترشون توضیح بدند فلان آهنگ یا فلان کار حرام است و گناه داره.خلاصه پدر ما که مخالف سرسخت هرگونه موزیک از مجاز و غیرمجاز بود، حالا در ماشینش به غیر از خواننده خانم انواع و اقسام آهنگ‌ها را پخش می‌کرد و نمی‌دونست برخی از این آهنگ‌ها غیر مجاز و به اصطلاح اون‌ورآبی هستند. ما هم از این فرصت پیش آمده استفاده می‌کردیم و انواع و اقسام نوار کاست و سی‌دی‌های موزیک مجاز و غیرمجاز را خریداری می‌کردیم.پدر ما که حاضر به شرکت در مراسم‌های عروسی به خاطر پخش موزیک نمی‍شد حالا نه تنها به راحتی در این گونه مراسم‌ها شرکت می‌کرد، بلکه من و برادرم را نیز تشویق به رقصیدن می‌کرد. مادرم هم مانند پدرم فرد مذهبی بود و عقاید مذهبی داشت، اما مانند پدرم خیلی سفت و محکم نبود و با شرکت در مراسم‌های شادی و گوش دادن به موزیک مشکلی نداشت.خواهرم کار با کامپیوتر را تا حدودی یاد گرفته بود و حالا برای خودش آهنگ می‌گذاشت و با صدای بلند گوش می‌داد و گاهی هم می‌رقصید. فقط از برادرم حساب می‌برد و موقع آمدن او به خانه، پخش آهنگ قطع میشد. چون برادرم با کامپوتر کار داشت. وقت‌هایی هم که از گوش دادن به آهنگ خسته میشد و یا شرایط گوش دادنش نبود، تماشای سی‌دی‌های کارتون از تفریحات روزمره‌اش بود. از جمله آن‌ها تارزان، باربی، شرک و .... که هر کدام را بیش از ده بار تماشا کرده بود.از همان دوران کودکی رفتن به توانبخشی و کلاس‌های گفتاردرمانی و کاردرمانی را شروع کرد و در سن هفت سالگی در یکی از مدارس استثنایی ثبت نامش کردیم. برخی‌ها معتقدند که این گونه بچه‌ها باید در مدارس عادی و در کنار آنان مشغول به تدریس شوند تا از همان کودکی در شرایط عادی جامعه رشد کنند و بچه‌های سالم و به اصطلاح عادی هم با این بچه‌ها آشنا شوند و ارتباط بگیرند.اما گروهی مخالف این قضیه هستند و معتقدند فرایند یادگیری کودکان با نیازهای خاص نسبت به دیگر بچه‌ها، آهسته‌تره و یادگیری و آموزش در کنار بچه‌های عادی می‌تونه باعث سرخوردگی و ناامیدی در کودکان با نیازهای خاص بشه. هم‌چنین کودکان و بچه‎‌‌های سالم هیچ شناختی نسبت به این گونه بچه‌ها ندارند و ممکنه با رفتار و کلام خود باعث آسیب رسوندن و دلخوری کودکان با نیازهای خاص بشند.خلاصه تا کلاس چهارم ابتدایی در مدرسه مخصوص این دانش آموزان بود. البته با کتاب‌های مخصوص این دانش آموزان و این که هر پایه دو تا سه سال به طول می‌انجامید. خیلی به درس و مشق علاقه نشون نمی‌داد و مادرم بعد از سال‌ها حرص و جوش خوردن برای مدرسه رفتن و انجام تکالیف خواهرم، به این نتیجه رسید که تحصیل و مدرک به درد نمی‌خوره و دردی از خواهرم کم نمی‌کنه. البته در حد نوشتن و خواندن ابتدایی اشکالی نداره. بعد از ترک تحصیل، در مراکز توانبخشی ثبت‌نامش کردیم تا کارهایی مثل نقاشی و گل‌سازی و .... را انجام بده و یاد بگیره.خب حالا یه کم از برادرم بگم. برادرمم مثل پدرم اوایل مذهبی بود و بعد یه کم آتیشش سرد شد. اما باز بعد از یه مدتی رفت سمت مسجد و هیئت و بسیج و ..... پدرمم از این موضوع خوشحال و راضی بود. حتی پدرم دوست داشت من و برادرم طلبه بشیم. اما خب من قسر در رفتم و یواش یواش کلاس‌های قرآن و مسجد رو گذاشتم کنار. البته هنوز نماز می‌خوندم و روزه‌ هم می‌گرفتم و ماه رمضون و محرم، مسجد و هیئت می‌رفتم. اما نسبت به قبلن کمتر شده بود. الانم که چند سالی میشه مسجد و هیئت رفتن رو ترک کردم. خلاصه برادرم یه پاش توی مسجد و هیئت بود یه پاش توی خونه.تا این که من رسیدم به سن 28 سالگی و یه غروب وقتی که برگشتم خونه، مادرم رو دیدم که با چشمای گریون و تسبیح به دست نشسته روی مبل و پدرم که لباساش رو پوشیده بود و می‌خواست بره بیرون. اولین و سریع‌ترین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پدر و مادرم با هم دعوا کردند و حالا هم پدرم میخواد بره بیرون، اتفاقی که قبلا افتاده بود. اما وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده با خودم گفتم کاش این بار هم پدر و مادرم دعواشون شده بود.ظاهرا عصر با خونمون تماس گرفته و گفته بودن پسرتون تصادف کرده و پدرم خودش رو رسونده بود کلانتری تا ببینه چه اتفاقی افتاده. پدرم به ما گفت برادرم با ماشین زده به یکی و اون طرف الان توی کماست و برادرم بازداشتگاهه. پدرم گفت میره کلانتری ببینه میتونه کاری بکنه و ما هم مشغول دعا و نیایش شدیم تا کسی که برادرم باهاش تصادف کرده بود، زنده بمونه. گاهی هم با خودمون برادرم رو سرزنش می‌کردیم که چرا حواسش نبوده؟ چرا دقت نکرده؟ چرا به موقع ترمز نکرده؟ چرا چرا چرا و هزار تا چرای دیگه /..............................ادامه شاید در پست بعدی .......</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 03:45:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریه مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ebi7dqxybpsj</link>
                <description>شهریه مدرسه به طور ناگهانی سه برابر گران‌تر شد اولیای دانش آموزان برای اعتراض جلوی مدرسه تجمع کردند.شیشه یکی از کلاس‌ها توسط رهگذری ناشناس با سنگ شکسته شد.با تصمیم مدیر و معاونین مدرسه، زنگ تفریح برای تمامی دانش آموزان لغو شد.اعتراض دانش آموزان به اعتراض پدر و مادرهایشان اضافه شد.چندین دانش آموز از مدرسه اخراج شدند.دو هفته بعد مدیر مدرسه در سخنرانی خود در حضور تمامی دانش آموزان و اولیا اعلام کرد:از فردا به هر دانش آموز یک موز و شیر پاکتی به عنوان تغذیه اختصاص داده می شود. شهریه مدرسه ده درصد کمتر می‎‌شود و افرادی که قصد تخریب مدیر مدرسه را داشتند دستگیر شدند و اعتراف کردند توسط مدیر مدرسه‌یی که دشمن همیشگی ما بوده، تحریک و تشویق به انجام این کار شدند.بعد از سخنرانی مدیر مدرسه، دانش آموزان و اولیا با رضایت کامل به خانه‌های خود برگشتند.مدیر و معاونین از فردا سرمایه گذاری در پروژه‌ی ساخت مرکز خرید شش طبقه‌ای در شمال شهر را آغاز کردند.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 00:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورهایی از جنس خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@medad/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-xxwlwy50p9mp</link>
                <description>مثل یک حرف، آویزان شده‌ام به بودن‌هایم و می‌خواهم چنگ بزنم به نبودن‌هایم. مثل یک آتش که از یک شعله‌ی کوچک شروع شده است مثل یک جرعه آب که از چند قطره تشکیل شده است مثل یک نوزاد که از یک نطفه به وجود آمده است مثل هر چیز و هر کس که از چیزی به وجود آمده است این خط و نوشته‌ها هم از رگ و مغز ذهن من به وجود آمده است.صورت سیلی زده و سرخ شده‌ام مثل لبویی داغ و تازه شده است. دست تقدیر سرنوشتم مثل کتابی منسوخ شده و قدیمی شده است. مثل هر روز نیستم که بخواهم فریاد بزنم که کیستم. مثل هر روز نیستم که بخواهم داد بزنم تنها هستم. مثل هر روز نیستم که بدانی و ندانی کیستم.باور به اثبات رسیده‌ی جهان این است که من به دنیا آمده‌ام. باور به اثبات رسیده‌ی خودم اما حاکی از آن است که من به این دنیا تعلق ندارم. هر چه باشد یا نباشد هر آغازی پایانی دارد؛ پس به پایان که برسم بودنم برای دنیا هیچ نمی‌ارزد، زیرا دیگر نیستم که دنیا بخواهد بودنم را اثبات کند.راه می‌روم و به خواب فکر می‌کنم دراز می‌کشم و به راه فکر می‌کنم. عجب دنیایی شده عجب آدمی شده‌ام. نیستم جایی که باید باشم. نیستم و باز جولان می دهم بین زمین و آسمان. نیستم و دنبال خودم همه جا می‌گردم. عجب دنیایی شده عجب آدمی شدم.هر چه بود و هر چه شد به پایان می‌رسد. زندگی هنرمندانه یا اشرافی هم به پایان می رسد. رقص و آواز و یوگا هم به پایان می رسد. کلبه‌های چوبی آخر هفته‌ها هم به پایان می‌رسد. آن چه به پایان نمی‌رسد بوی باران است و عطر خیس زمین آن چه به پایان نمی‌رسد مزه برف است و صدای موج دریا، آن چه به پایان نمی‌رسد رقصیدن با سایه‌هاست. هر چه به پایان برسد شور و شوقی که روزی و شبی و لحظه‌ای از سر گذراندیم و چشیدیم به پایان نمی‌رسد. چون فارغ از قدرت و ثروت و فرهنگ و عرف و جامعه و دوست و خانواده و رسانه و ... لمس کردیم و حس کردیم آن چه که هیچ وقت به پایان نمی رسد.من به پایان بندی‌های دنیا بدبینم. من به پایانی که برایش نقشه می‌کشیم بدبینم من به پایانی که آغازش ماندگار باشد خوشبینم. بیدار بمانم و ستاره‌ها را تماشا کنم تا شبم به پایان برسد یا به زور خودم را بخوابانم که امروزم به پایان برسد؟من به نظم و تقدیر جهان بدبینم من به الگوهای جهان بدبینم. آیا به راستی من به دنیا آمده‌ام که بمیرم؟ من به این زنده بودن و زندگی بدبینم. من به این جنینی که پایانش مرگ است بدبینم. من به عشقی که پایانش وداع است بدبینم.باید رفت چون پایان نزدیک است. باید رها کرد و دید و لمس کرد چون پایان نزدیک است. من به این بایدها و نبایدها به این آغاز و پایان‌ها و به هر آن چه که هست و نیست بدبینم. من به آغاز و پایان جهان بدبینم.من به شعری که شاعر می‌سراید و به قایقی که می‌سازد بدبینم. من به خدایی که می‌سوزاند بدبینم. من به عصایی که اژدها می‌شود بدبینم. من به رباتی که غذا می‌پزد بدبینم. من به هر کلامی که می‌شنوم بدبینم. من به ضریحی که شفا نمی‌دهد بدبینم. من به صلیبی که می‌شکند بدبینم. من به نمازی که می‌خوانم و به انجیلی که نخوانده‌ام و به توراتی که ندیده‌ام و به قرآنی که نفهمیده‌ام بدبینم. من به حق و باطل ادیان بدبینم.بگذار بروم و ببینم که در این جهان هستی من کجا هستم و این همه دعوا و قیل و قال بر سر علم و مذهب و دین و خدا به کجا می‌رسند. بگذار بروم تا ببینم رد این همه افکار گوناگون و ادعاهای زیبا به کجا می‌رسد.من اگر منم که خودم باید کشف کنم و برسم به آن چه باید برسم و نمی‌دانم. تو اگر تویی جمله افکار و اعتقاداتت باشد برای خودت. راه هر کس متفاوت است چون هر کس موجودی متفاوت است. راه و رسمت را بگو، شیوه افکار و رفتارت را بگو، اگر آمد به کارم دستت را می‌فشارم اگر نیامد به کارم دست بردار از سرم و بگذار برسم به خودم. امروز همه‌ی دنیا مدعی شده‌اند، همه می‌‎خواهند تو را برسانند به جایی که خودشان رسیدند.پیدا کن خودت را تا به اندیشه هایت دست پیدا کنی و به دورترین آغاز سرنوشتت برسی. پیدا کن خودت را تا بتوانی خودت را دوست داشته باشی و عاشقانه خودت را در آغوش بگیری. پیدا کن خودت را تا به سرانجامی نیک و پایانی زیبا چشمت روشن شود. پیدا کن خودت را تا در جویبار زلال زندگی همیشه جریان داشته باشی تا بتوانی به سلامت از میان گِل و لای‌های مسیرت عبور کنی. پیدا کن خودت را تا از دیوارها رد شوی و خودت را از محاصره افکار دیگران که متعلق به تو نیست نجات دهی. پیدا کن خودت را تا زیبایی برگ‌های پاییزی و ابری بودن هوای زمستانی را ببینی.مطالعه کن، فکر کن، بحث کن، تحقیق کن، یاد بگیر، الگو برداری کن اما در آخر خودت برای خودت تصمیم بگیر و مستقل فکر کن و مستقل عمل کن. بدون قضاوت، بدون تعصب.</description>
                <category>جنون نوشتن</category>
                <author>جنون نوشتن</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 23:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>