<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahbob.Khorram</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehboba.khorrami</link>
        <description>فارغ التحصیل ادبیات داستانی. اهل غزنی، ساکن برلین. نویسنده ی پاره وقت. ویراستار تمام وقت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:30:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8505/avatar/CfEXLt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahbob.Khorram</title>
            <link>https://virgool.io/@mehboba.khorrami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@mehboba.khorrami/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-wsehrb2dy1k4</link>
                <description>آرزو خاوری 1403شش سال از آخرین پست و نوشته ام در این پلتفرم می گذرد، مدتی مسیرم را از نویسندگی به سینما تغییر دادم و حالا در نظر دارم موازی پیش ببرمشان. جذاب ترین قسمت ویرگول برای من، گرد هم جمع شدن تمام فارسی زبان های علاقه مند به نوشتن است، آن هم وقتی که جذابیت های بصری شبکه های اجتماعی کتاب را به یک سوژه ی کلاسیک و حوصله سربر تبدیل کرده است. غیر از این تحلیل های روشنفکری بهتر است بروم سراغ اصل مطلب. همیشه دوست داشتم نوشته هایم را جایی بگذارم که بتوانم نظرات دیگران را درباره اش بدانم، فارغ از اینکه مرا بشناسند و متناسب با نسبتی که با من داشته باشند، مثل خواهر، دوست و یا کسانی که از پی هورمون هایشان تعریف می کنند؛ نظراتی صادقانه دریافت کنم. و البته که نظرات کسانی را بشنوم که خودشان با متن و ادبیات سروکار داشته اند و قطعا حرف های درست تر و کار راه بندازتری می زنند.  پس از خیرتان بعد از خواندن متن زیر نظرتان را هم بنویسید که بسیار در مسیر پیش رویم تاثیرگذار خواهد بود.هلاکویی برایم از افسردگی می گوید و نمی شنوم حرف هایش را  می افتم پایین از پشت بام ساختمان نه طبقهطبقه نهم، خانه ی ستاره و مسعود جسدم سالم روی زمین آوار شده  حتی یک قطره خون  یک تار موی، نخواستند جدا شوند  خلاص شد بالاخره  روحی هم در کار نبود  عشق هم اختراع بی ارزشی بود  کمتر از پنجره از سینه ام مایع سیاه و غلیظی روان شد طرف جوی آب ستاره جیغ زد و خاک بر سر گفت مسعود سیگارش را تا آخر دود کرد و ماه را که کامل بود نشان مهمان هایش داد  لیوان آبجو توی دست یکی از مهمان ها شکست ستاره با دست جسد فرو رفته توی قیر سیاه را نشان می داد مهمان ها هر چه دقت کردند چیزی ندیدند  مسعود گفت: جواد متاسفانه تو یک نژادپرستی آقا جواد گفت افغانی بود، اشکالی ندارد، زنگ بزنید آتش نشانی...  زمستان 1400</description>
                <category>Mahbob.Khorram</category>
                <author>Mahbob.Khorram</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 16:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرایشات جنسی مهم تر است یا تربیت و آموزش جنسی!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-sjg1jxhdq2mm</link>
                <description> در یکی دو سال گذشته نقدهای بسیاری بر داستان های معاصر نویسندگان جوان و چند نقد کوتاه بر داستان های پیشکسوتان داشته ام، از جمله نقدی بر داستان کوتاه روزنامه نگار فعال و موفق &quot;الیاس کاتب&quot; و &quot;خانم شهره قائم مقامی&quot; نویسنده خوش قلم داستان های علمی تخیلی.ولی این اولین بار است که دکمه های کیبورد را برای نوشتن نقد و یا حتی برداشتی از یک فیلم فشار می دهم. قطعاً قبل از این هم فیلم های بهتری بوده اند که تاثیرات متفاوت و عمیق تری در من داشته اند، چه بسا با تعداد بسیاری از این فیلم ها و شخصیت هایشان همزاد پنداری کرده ام و حتی گاهی این حس را در من ایجاد کرده اند که برای شخص من و زندگی ام ساخته شده اند، که البته این نشأت گرفته از شخصیت درونگرا و کنجکاو من است و ظاهر منطقی ولی باطنی گرفتار احساسات شدید. طبیعتاً قصد من از این نوشته معرفی و نقد خودم نیست، ولی با دادن کدهای کوچک از خودم شاید بتوانید دلیل این تاثیرگذاری را درک کنید.قبل از تحلیل و بیان برداشت های خودم گوشزد می کنم برای شناختن این فیلم از دیدگاه تکنیکال و شنیدن حواشی و برداشت های حرفه ای می توانید به سایت نقد فارسی رجوع کنید و نقد های عالی از منتقدین برتر بخوانید.  از انتقادهایی درمورد زمان سه ساعته فیلم و طولانی بودن صحنه های جنسی آن گرفته تا نقدهای سیاسی بر فرانسه و ربط دادن آن به کارگردان تونسی الاصل و موفق آن &quot;عبدِاللَطیف کشیش&quot; و بقیه ی حواشی از جمله اینکه این فیلم برای دگرجنسگرایان و همجنس گرایان ساخته شده و یا انتقادهای تند &quot;سیدو&quot; بازیگر مطرح فرانسوی بر شیوه کاری کشیش و سخت گیری بیش از حد وی که به او حس هرزه بودن را داده است.ولی آنچه مرا بیشتر از همه مجذوب این فیلم کرده، ساخت زندگی یک دختر فرانسوی توسط کارگردانی عرب الاصل که بزرگ شده فرانسه است. چیزی که کمابیش می تواند شبیه زندگی من باشد، من نیز بزرگ شده کشوری غیر از اصالت خودم هستم، ولی می توانم به اندازه مردم شان و بعضاً بیشتر شرایط اجتماعی آن را درک کنم و علاوه بر آن دختری در آستانه ی تجربه های جوانی و بلوغ و کشف غرایز و تمایلات جنسی.   بزرگترین برتری این فیلم علاوه بر فیلمنامه قوی و تصویربرداری عالی که سبک مخصوص کشیش را می رساند، بازی صادقانه و فوق العاده &quot;لئا سیدو&quot; و &quot;اَدل اکسارشاپلس&quot; است. که البته رگه هایی بسیار کم رنگ از سینمای سوررئال هم در آن دیده می شود. شیوه تربیتی و فرهنگی قشر متوسط جامعه ی فرانسه و قشر هنرمند آن و دغدغه های آنها. بیشترین امتیاز آن شخصیت محور بودن فیلم و عمق بخشیدن به روابط انسانی است. کم دیالوگ بودن این اثر ولی در عین حال بهترین و عمیق ترین جملات برای بیان حالات احساسی و شکل گیریِ ساده ی روابط ولی عمق دادن به آن نشان از نوع ارتباطات و زندگی جوانان اروپایی دارد. آنچه که برای ما کمتر شناخته شده است، روابطی که به سختی شکل می گیرند و به راحتی از هم می پاشند. به خاطر عدم وجود صداقت و عدم وجود اعتماد، نگفتن حقیقت و ندانستن چگونگی یک انتخاب مناسب و شکل گیری یک رابطه سالم و یا حداقل با آسیب کمتر از ضعف های بزرگ جوامع حال حاضر ماست.  چندی پیش شخصا نمونه ی کوچکی از این رسوایی ضعف تربیتی جامعه، چه در فضای خانوادگی و چه در فضای اجتماعی و آموزشی مدارس را در خوابگاه دخترانه دانشگاه خوارزمی کرج شاهد بودم. پسری که به دلیل شنیدن نه از دختر همکلاسی اش آن هم برای یک قرار ساده تصمیم به آسیب رساندن به آن دختر می گیرد، وارد خوابگاه دخترانه شده و با چاقو به دنبال آن دختر می گردد. مسئولین در رسانه های جمعی فقط از مصرف مواد توسط پسر می گویند و اینکه حالت طبیعی نداشته است، گویی یاد گرفته اند راهی جز دروغ برای مدیریت و انجام وظیفه وجود ندارد. ولی سرپرست خوابگاه که خانم مسنی است، موقع حمله پسر جوان شخصا با او صحبت می کند و چاقو را از دست او می گیرد. پسر نه تنها کاملاً هشیار است بلکه ترسیده وحتی برای خسارتی که به در و شیشه های خوابگاه وارد کرده عذرخواهی می کند. تجربه های عاطفی و جنسی که جوانان هم نسل ما باید در پنج یا شش سال قبل تحت حفاظت و توجه خانواده و با اجازه خود آنها می داشتند اکنون به این شکل در فضاهای دانشگاهی، جایی که دو جنس اولین بار در محیطی یکسان همدیگر را ملاقات می کنند خود را نشان دهد و یا چند نمونه از درگیری های بلند مدت بین دخترانی که توهم لزبین بودن دارند از اوضاع وخیم فقر جنسی و عاطفی خبر می دهد. بسیاری از دخترانی که در خوابگاه سعی در برقراری ارتباط با همجنس خود را دارند اعتراف کرده اند بیشتر از تمایلات جنسی به هم نوع خود و برقراری ارتباط عاطفی، به خاطر امنیت این نوع از رابطه جنسی و همینطور نشان دادن آن به عنوان یک برتری به سایر دختران وارد این وادی شده اند و نه تعریف درست آن در جهان. &quot;آبی گرم ترین رنگ است&quot; یکی از بهترین فیلم هایی است که دختران دهه ی نود و دهه های قبل از آن می توانند با دیدن آن به آگاهی از خود و شناخت بیشتر از هم سن و سالانشان در جامعه برسند. بسیاری از فیلم های این چنینی برخلاف ظاهر پرسرو صدایشان و مهر عدم پخش برای زیر 17 سال، نه تنها باید برای این سنین پخش شوند بلکه باید به آنها توصیه گردند. این فیلم و امثال آن چه بسا می تواند تجربه ای عمیق و بصری از چیزهایی باشد که اگر از طریق سینما با آن آشنا نمی شدیم مجبور به تجربه در دنیای واقعی و تحمل آسیب رساندن ها و عذاب وجدان های بعدشان و یا آسیب دیدن ها و طرد شدن و منزوی شدن های بعدشان باشیم.  با این وجود حتی اگر یک اقلیت یا مهاجر نیستید و یا یک دختر در آستانه تجربه بلوغ (با توجه به شرایط پیچیده کنونی تجربه بلوغ برای جامعه ما تعریف مشخصی از سن خاصی ندارد و می تواند از 9 سالگی و حتی قبلتر تا 30 سالگی و حتی بعدتر را شامل شود) با دیدن این فیلم به بخش های عمیقی از درونیات یک انسان پی خواهید برد. </description>
                <category>Mahbob.Khorram</category>
                <author>Mahbob.Khorram</author>
                <pubDate>Fri, 18 May 2018 18:02:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغل دوم آقای حیدری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehboba.khorrami/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C-r3yldh9odwze</link>
                <description>photo: hojjat ataeiبعد از مدتها فکر کردن اسم چندان مناسبی پیدا نکردم، لطفا اسم پیشنهادی تان را برای این داستان کامنت بگذارید. سپاس قصابی شغل دوم آقای حیدری بود، شاید هم شغل اولش. درست سیزده سال پیش، قبل از استخدام توی این آشپزخانه ی بزرگ و بی سر و ته. پدرش معروف بود به حاجی قرمز، به خاطر گوشت های قرمز خوب و کم یابش. لنگه اش هیچ جای حیدرآباد پیدا نمی­ شد. پیش پدرش ساتور زده بود. خون های کف قصابی را تی کشیده بود. از نه، ده سالگی توی مغازه پادویی پدرش را کرده بود. از همان سال اول عاشق صدای ساتور شده بود. هر وقت دست پدر بالا می­ رفت، چشم های آقای حیدری کوچک برق می ­زد و وقتی فرود می­ آمد روی گوشت، گوشه ­ی لبش بالا می­رفت. اگر استخوان هم بین این تیغه و تخته قرار می­ گرفت، لبخندش بزرگتر می­ شد و دندان هایش نمایان. مادر آقای حیدری تلاش کرده بود او را بفرستد مدرسه که مهندس یا دکتر تحویل بگیرد، ولی آقای حیدری یا کنار سگ و گربه های حیدرآباد پیدا می­شد، پلاستیک به دست که آشغال گوشت ها و استخوان های مغازه پدرش را پیششان می­ریزد یا توی مغازه، که تی را دست گرفته و خون های کف مغازه را سمت کف شور مغازه هدایت می­کند.حالا بعد از این همه سال هر روز ۵ صبح بیدار بود. سوار سمند نوک مدادی زبار در رفته اش می­ شد و سر از آشپزخانه در می­آورد. همه باید قبل از او، قبل از ساعت ۵ آنجا می­بودند. یونیفرم پوشیده، دستکش آشپزی یا ظرفشویی به دست و پیشبند به گردن. روزی ۱۴ ساعت مشغول درست کردن صبحانه و ناهار و شام هشتصد نفر بودند. الحق و الانصاف پول خوبی می­گرفتند. با همین پول آقای حیدری ماشین خریده بود، خانه خریده بود و با همین پول دخترش ستاره را به یک مهندس، به اصرار مادر ستاره، شوهر داده بود. و حالا با همین پول قرار بود بزرگترین قصابی شهر را راه بیندازد که از این آشپزخانه­ی قدیمی و بزرگ خلاص شود. تا با مجموعه­ی ساتورهای تیز و نویی که مدت ها پیش خریده بود و هر روز قبل از خواب یک دور بررسی شان می کرد گوشت ببرد، استخوان را از گوشت هم آسانتر ببرد و قند توی دلش آب شود مثل ۱۰ سالگی هایش. استخوان های مغازه پدرش را پیششان می­ ریزد یا توی مغازه، که تی را دست گرفته و خون های کف مغازه را سمت کف شور مغازه هدایت می­  کند.حالا بعد از این همه سال هر روز ۵ صبح بیدار بود. سوار سمند نوک مدادی زبار در رفته اش می­ شد و سر از آشپزخانه در می­ آورد. همه باید قبل از او، قبل از ساعت ۵ آنجا می­ بودند. یونیفرم پوشیده، دستکش آشپزی یا ظرفشویی به دست و پیش بند به گردن. روزی ۱۴ ساعت مشغول درست کردن صبحانه و ناهار و شام هشتصد نفر بودند. الحق و الانصاف پول خوبی می­ گرفتند. با همین پول آقای حیدری ماشین خریده بود، خانه خریده بود و با همین پول دخترش ستاره را به یک مهندس، به اصرار مادر ستاره، شوهر داده بود. و حالا با همین پول قرار بود بزرگترین قصابی شهر را راه بیندازد که از این آشپزخانه ­ی قدیمی و بزرگ خلاص شود. تا با مجموعه ­ی ساتورهای تیز و نویی که مدت ها پیش خریده بود و هر روز قبل از خواب یک دور بررسی شان می کرد گوشت ببرد، استخوان را از گوشت هم آسانتر ببرد و قند توی دلش آب شود مثل ۱۰ سالگی هایش.همه­ ی پولش را توی سر رسید جمع و ضرب کرد و با قیمت اجاره مغازه مورد علاقه اش و چند گوسفند درسته و یک گاو و یک شتر مقایسه کرد. مرغ و ماهی و شتر مرغ را که قطعا حساب کرده بود. همه چیز درست و دقیق بود، حتی مقداری پول برای خریدن گوشت بیشتر باقی ­ماند. این سر رسید، ساتورها، چنگک های قدیمی گوشت که از مغازه پدرش مانده بود و همان گوشت ها را از آن آویزان کرده بودند که تکه تکه شدنشان را به چشم دیده بود، پیش بند چرمی پدرش و چکمه های سیاه قدیمی، همه و همه را در زیرزمین خانه اش نگه داشته بود. حتی ساتور قدیمی پدر که دور دسته اش هزار دور چسب سیاه پیچیده بود. قرار بود ساتور را روی دیوار مغازه آویزان کند. ۱۵ سال آقای حیدری اینها را هر شب بررسی می­کرد و بعد می خوابید. شب مرادش بود، قرار بود صاحب بزرگترین قصابی شهر شود. سیبیل هایش را دست می­کشید و می خندید. یک لیوان از مشروب دست پرروده خودش سر کشید و رفت که بخوابد. فردا با املاک و هزار نفر دیگر قرار داشت و می­ بایست پر انرژی و سر وقت باشد. یک لیوان هم برای زنش برد که شب را با هم باز کنند، که او هم بر این انرژی بیفزاید.پاییز آن سال بهترین پاییز برای خانواده آقای حیدری بود. خیلی زود مغازه را راه انداخت، با همان جزئیات که خوابش را می­دید. برای شروع ضرر زیادی نکرد و حتی از پول هایش مقداری باقی ماند. زن و بچه هایش هر روز قربان صدقه اش می ­رفتند و به این همه هوش و دریاتش آفرین می­ گفتند. برای شروع مغازه را مدتی دست پسرش سپرد چون خودش از آشپزخانه کاملا خارج نشده بود. سخت بود از پانزده سال مدیریت و خاطره داشتن به راحتی جدا شود، علاوه بر پول و درآمد خوبش. آن روز پنجشنبه آشپزخانه تعطیل بود. آقای حیدری به مغازه رفت، چکمه های پدرش را پوشید، پیش بندش را هم همینطور. اولین گوشت را که ران یک گوساله بود جلویش گذاشت، سیبیلش را تاب داد، ساتور دسته مشکی را بالا برد و با حرص پانزده ساله روی ران گوساله پایین آورد. صدای باز شدن گوشت و استخوان را که شنید ته دلش حالی آمد که نیشش کاملا باز شد. پسرش و کارگران مغازه همه به وجد آمدند و برایش کف زدند. جمعه صبح زود باز راهی مغازه شد، آن روز مغازه را به تنهایی باز کرد. دو گوسفند را کامل تکه تکه کرد، همه ساتورهایش را امتحان کرد ولی خبری از لذت بچگی نبود. فقط با ساتور پدرش کمی دلش خنک شد. از این وضعیت آزرده خاطر شد و به این همه سال انتظار بیهوده که فکر کرد بیشتر ناراحت شد. ساتور را انداخت و نشست کف انبار مغازه، درهای یخچال باز بودند، به گوشت های لخت قرمز و سفید زل زده بود. در مغازه نیمه باز بود، گربه ای سیاه و سفید میو میو کنان وارد شد. حالا داخل انبار بود. روی دو دست جلو نشسته بود و با چشم های خاکستری اش به آقای حیدری و به گوشت ها نگاه می­کرد. پسرش طبق عادت پدر، گربه را بد عادت کرده بود. تکه ای گوشت تازه انداخت جلوی گربه، فاصله را کوتاه و کوتاه تر کرد. گربه درست کنار دستش بود، آقای حیدری خودش گوشت می ­گذاشت توی دهان گربه. از صدای گوشت خوردن گربه خوشش آمد. خودش هم تکه ای را برداشت و گذاشت توی دهانش و شروع کرد به جویدن، بدش نیامد. گربه به پیش بند چرمی چنگ کشید که بلکه آقای حیدری تکه ای دیگر بگذارد توی دهانش. آقای حیدری جای چنگ را که روی پیش بند دید ابروهایش در هم رفت. ۲۵ سال پیش بند را نگه داشته بود و یک خراشی کوچک هم نداشت. از پشت گردن گربه گرفت، یکی از ساتورهای نواش را برداشت. گربه را روی تخته گذاشت و ساتور را روی دم سیاه و کلفتش فرود آورد. صدای خرد شدن استخوان های دم گربه را که شنید باز نیشش باز شد، دلش خنک شد، گربه جیغ می ­زد و تقلا می ­کرد. آقای حیدری در آن لحظه حتی فراموش کرده بود در مغازه را ببندد، دست ها و پاهای گربه را هم یک به یک از زیر ساتور گذارند. هر بار که ساتور فرود می­ آمد، مردمک چشم های آقای حیدری گشاد می­ شدند و نیشش باز، خون بود که روی صورتش می­ پاشید. گربه خفه شده بود، سرش را هم جدا کرد. همه­ ی بدنش را تکه تکه کرد. گوشت و استخوان های گربه زیر ساتورهای نو آقای حیدری آب می ­شدند. خسته شد. نشست کف زمین و به عکسش روی در استیل یخچال روبرویش نگاه کرد و خندید. با خودش گفت جگرم حال آمد. آن روز آقای حیدری لذتی را برد که ۱۵ سال انتظارش را می­ کشید و هر شب خوابش را می­ دید. همه­ ی خون های کف انبار را هم خودش تی کشید، دیگر به قصابی اش نرفت تا اواخر زمستان. اسفند خشک و سوزناک آن سال هنوز توی آشپزخانه بود، قول داده بود به پاس آن همه سال رفاقت با دانشگاه و همکارانش تا عید آنجا بماند. با آن هیکل درشت و سیبیلش هم بین همکارانش محبوب بود و هم بین دانشجویان. چه خانواده هایی که از وی تشکر نکرده بودند و چه جوایزی که به خاطر غذای تمیز و با کیفیتش نگرفته بود. این همه احترام را پدرش به خواب هم نم ی­دید. همه را مدیون وسواس مادرزادی اش بود. اکثر دخترها را می­ شناخت، خوب هم می­ شناخت، و وقتی می­ آمدند به اسم صدایشان می­ کرد. گاهی سراغ بعضی دخترها را از دوست هایشان می ­گرفت. یک هفته می­شد خبری از ریحانه نبود. دختر چادری که ۵ سال بود هر روز ۳ وعده غذایش را از دست آقای حیدری می­ گرفت و در این پنج سال هر روز بشقاب و قاشق چنگال خودش را آورده بود. غذایش را می­ گرفت و آرام سر میز انتهای سالن می ­رفت. بدون اینکه هیچ کس بفهمد غذایش را می­ خورد و می­ رفت. آقای حیدری سراغش را از دو دختر که هم کلاسی اش بودند گرفت، آنها گفتند دختر تنهایی است و دوستی ندارد، گفتند در این پنج سال خانواده اش را ندیده اند و همیشه هم تنها اتاق می­ گیرد. اتاق یک نفره. آقای حیدری دلش سوخت که چرا او تنهاست، در حالیکه خودش حتی توی بستر خواب دو نفره اش تنها بود. همسرش جز همخواب چیز دیگری نبود برایش و ته دلش با ریحانه احساس نزدیکی بسیاری می ­کرد.  صورت ریحانه خیلی بیشتر از یک دانشجوی کارشناسی نشان می ­داد. کما که درس هایش را هم به سختی پاس می­ کرد و هم گروهی هایش، همه شان ۲ سال پیش رفته بودند و بعضی برای ارشد بازگشته بودند. آقای حیدری از بعد تکه تکه کردن آن گربه­ ی سیاه و سفید آدم دیگری شده بود. دو ماه می­گذشت و او در این دو ماه با دقت بیشتری به ریحانه نگاه می­کرد. هر روز همه رفتارش را زیر نظر می­گرفت، ساعت ورود و خروجش را. حتی به یکی از زن های آشپزخانه گفته بود به ریحانه نزدیک شود و بپرسد از کجا می­ آید و چند ساله است وغیره. تعجب همکارش را که دیده بود، خندیده بود و گفته بود که پسرش مجرد است و برای کار خیر می ­پرسد. حالا بعد از دو ماه همه چیز را در موردش می­ دانست. ریحانه تا عید سال نو قرار نبود جایی برود. اگر خوابگاه راضی می­ شد حتی حاضر بود بماند و خودش غذا درست کند. یکی دو باری که آقای حیدری موفق شده بود با ریحانه حرف بزند گفته بود آشپزی را دوست دارد و چند غذا هم بلد است.عصر اولین پنجشنبه اسفند ماه همه­ ی کادر آشپزخانه رفته بودند و طبق معمول آقای حیدری آخرین نفری بود که خارج می­شد، همانطور که صبح آخرین نفری بود که می ­آمد. آشپزخانه را خوب چک می­ کرد و گاهی که حال و حوصله اش را داشت تی می ­کشید.  صدای آرامی گفت: ببخشید.  آقای حیدری فورا برگشت، تی از دستش افتاد. ریحانه آمده بود پایین داخل آشپزخانه. کی؟ چطوری؟  ریحانه ادامه داد: آقای حیدری می شود با هم حرف بزنیم.  آقای حیدری بی هیچ سوالی قبول کرد و هر دو کنار قابلمه های بزرگ نشستند و ساعت ها حرف زدند. آقای حیدری زل زده بود به کاشی های کف آشپزخانه، بین دو پایش. حتی گاهی می ­شنید که ریحانه چه می­ گوید. فقط همینقدر فهمید که ریحانه ناپدری دارد و مادرش هم زن میانسال ناشنوایی است. هیچ کدام روی دیدنش را ندارند و برای همین خوابگاه را فقط تابستان ترک می ­کند و کل تابستان عذاب می­ بیند. گفت که تابستان امسال وقتی می­ آمده خوابگاه توی صورت هر دویشان تف انداخته و قول داده دیگر هیچ وقت برنگردد. گفته بود عید را شاید برود قم و آن سیزده روز را توی حرم یا جمکران بماند.  آقای حیدری همانطور که زل زده بود به زمین و با انگشت های شست دو دستش بازی می ­کرد، وسط حرف ریحانه گفت: عید را می ­توانی خانه ­ی ما بمانی. من هم دختر هم سن تو دارم که شوهر کرده، زنم هم خوشحال می ­شود.  به صورت ریحانه نگاه کرد و خوشش آمد ولی قول گرفت که احدی از این موضوع باخبر نشود و ریحانه قسم خورد و گفت طی این پنج سال اولین بار است با کسی زندگی اش را در میان می گذارد. آقای حیدری هم آدرس خانه و هم آدرس قصابی اش را داد و گفت برای کمک گرفتن تعارف و کوتاهی نکند. سومین پنجشنبه ­ی اسفند باز هم ریحانه مهمان آنها بود. صبح جمعه با پیشنهاد آقای حیدری به قصابی اش رفتند تا او هم رویای پانزده ساله­ی آقای حیدری را ببیند. آقای حیدری بعد از آن گربه­ ی سیاه و سفید که در اواخر پاییز تکه تکه اش کرده بود، دو ماهی را سخت با خودش کلنجار رفته بود که دیگر سراغ قصابی نرود، ولی این اواخر، کنترلش از دستش خارج شده بود، باز هم سراغ حیوانات رفته بود، در این دو هفته آقای حیدری یک سگ سفید نابالغ و یک گربه­ی پشمالوی دیگر را هم قربانی ساتور تیزش کرده بود.  آن روز بعد از اینکه مغازه را به ریحانه نشان داد و طرز کار بریدن گوشت ها و تکه تکه کردنشان را هم برایش توضیح داد، منتظر بود او برود یا حداقل بخواهد که برساندش به خوابگاه. ولی او بی هیچ حرفی توی یخچال ها سرک می­کشید، چاقوها را نگاه می­کرد و فرق قیمت گوشت ها را می­ پرسید. آقای حیدری چکمه هایش را پوشید و چند ران را برای شنبه آماده کرد. حتی یک ماهی بزرگ را هم تمیز کرد که شب ببرد خانه شان، به سفارش زنش. ریحانه نشسته بود و خیره به آقای حیدری نگاه می­کرد. گربه­ ی سیاه کوچولویی وارد مغازه شد. یک هفته ای بود که آقای حیدری به او جیره می ­داد. آن روز نوبت شنیدن صدای استخوان های کوچک گربه بود. زیرچشمی به گربه نگاه می­ کرد، آرزو می­کرد ریحانه آنجا نباشد، بوی ماهی زیر دستش که به آن خیره شده بود گربه را مست کرده بود. چند قطره عرق از بین موهای جو گندمی اش ریخت روی تخته زیر دستش. گربه صاف کنار پایش نشسته بود و به او نگاه می­کرد تا طبق عادت هر روز ماهی تازه نصیبش شود. حالا دیگر آقای حیدری صدای نفس هایش را هم می­ شنید.  ریحانه از گربه خوشش آمد، بلند شد آمد سمت گربه، به سر گربه دست کشید و نوازشش کرد. گربه منتظر گوشت بود و نه نوازش، دست ریحانه را چنگ کشید. نفس های آقای حیدری به شماره افتاد، یک آن دست راستش را مشت کرد و کوبید به تخته، محکم ته ساتور را فرود آورد روی سر ریحانه. باریکه­ ی خون از پیشانی دختر پایین آمد و از روی دماغش به روی لب هایش رفت و همانطور چشم باز پخش زمین شد. گربه­ ی سیاه جیغ کوتاهی کشید و به بیرون فرار کرد. آقای حیدری در مغازه را بست و قفل کرد. دوربین های مغازه و گوشی موبایلش را خاموش کرد، از پاهای ریحانه گرفت و او را کشان کشان به انبار برد، در انبار را هم از درون قفل کرد. صورت دختر سفید شده بود، لباس هایش را یکی یکی و به آرامی درآورد، دختر را بلند کرد گذاشت روی میز بزرگ مخصوص خرد کردن گوشت. مدتی به بدن ریحانه خیره ماند، از نوک پا تا گردنش را دست کشید و بعضی جاها را فشار داد که گوشت و استخوانش را بررسی کرده باشد. سه سطل بزرگ کنار پایش گذاشت، جلوی میز. سه ساتور بزرگ و ساتور دسته مشکی پدرش را آورد و گذاشت کنار دستش. از سرش شروع کرد، از چشم های باز و وحشت زده دختر بدش آمد. دلش را ریش می ­کرد، سر دختر را انداخت توی سطل. آن روز کار آقای حیدری تا شب طول کشید، بدن دختر را تکه تکه کرد، ساعت ها عرق ریخت. بعضی تکه ها اندازه یک انگشت بودند. یک سطل فقط پر بود از محتویات درونی دختر. فقط انگشت های دست راستش را سالم نگه داشت. نیم ساعتی نشست کف انبار، به سیبیلش دست کشید و خون روی پیشانی اش را هم لسید. از کارش لذت برده بود، حتی بیشتر از بچگی اش و بیشتر از گربه. دختر سنش زیاد بود ولی بدن سالمی داشت. تلاش کرد دوباره صدای شکسته شدن و خرد شدن استخوان هایش زیر ساتور را بشنود و از لذتش دست و پایش شل شود.  </description>
                <category>Mahbob.Khorram</category>
                <author>Mahbob.Khorram</author>
                <pubDate>Thu, 17 May 2018 23:41:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول بخش داستانی ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehboba.khorrami/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-zwxl63okzmoe</link>
                <description> از آنجایی که ویرگول بخش داستانی ندارد، به مناسبت افتتاح و رواج این بخش، داستانی از خودم می‌گذارم که سه سال پیش نوشته شده : حرف از پول می زنید، به خیالتان طعمش را چشیده اید یا اصلا تا به حال چند اسکناس صد دلاری را با هم دیده اید، بو کشیده اید و مثل من از سر ذوق آنها را به شکل بادبزن درآورده اید که خود را باد بزنید! اوه شِت، این مشتری را باید قورت داد. باید با عاشقانه ترین حالت ممکن با او حرف زد و تا می توانی با همان قانون جذب هم که شده نگه اش داری، حتما ژولیت خوشحال می شود. بعد از دادن یک قهوه آمریکایی و شنیدن همه مزخرفاتش راجع به دکوراسیون داخلی و ضبط و یادداشت برداری از آنها، خداحافظی گرمی داشتیم و قرار ملاقات بعدی را هم ست کردیم. تا اینجایش که از من بر می آید بقیه اش فقط کار ولیت است.دو سال پیش بود که برای مصاحبه به سراغش آمدم حالم از چهره اش به هم خورد. از آن دسته زنان پولدار و نازپرورده به نظر می آمد که از روی عشق فلان و بهمان شان وارد کاری می شوند، با خروارها دلار سرمایه پدر یا شوهرانشان. ولی خوب مثل همیشه تند بودم،‌ ژولیت اصلا آنطوری نبود که بتوان فهمید چه گذشته ای و زندگی ای داشته. دو سال طول کشید و من فقط می توانم از ظاهر نه چندان جالبش و مهارت عجیب و خاصش در طراحی دکوراسیون داخلی خانه های این انگلیسی های پولدار و بی مغز برایتان بگویم، که راضی کردنشان در هر پروژه شاید پنج سال از عمرتان را بگیرد البته اگر مثل ژولیت عاشق کارتان باشید این مدت کمتر می شود. زنی میانسال با قد بلند عجیب که از همان اول توی ذوق آدم می زند و با این وجود اصرار دارد کفشهای پاشنه بلند و نوک تیز براق بپوشد. موهای بلوند بلند و به طرز چندش آوری لخت با دندان هایی پس و پیش و آرایشی غلیظ. انگار این موجود عجیب تلاش دارد بفهماند که من هم یک زن هستم و خب البته این گناه از او نیست، اینجا همه اینطوری اند و شاید این ذهن شرقی من باشد که هنوز از درک این لندنی های مغرور و خدای اعتماد به نفس عاجز مانده و برداشت های به سبک خودش را دارد.وقتی از مشتری دیروز برایش تمام و کمال گفتم، ویدیوهای ضبط شده از دوربین دفتر را چک کرد و به صدای ضبط شده هم گوش داد، تقریبا نیم ساعت به میز بزرگ کنفرانس تکیه داده و به کفپوش های کف سالن خیره مانده بود و در آخر هم با ذوق عجیبی توی چشمهای گنده اش به سمتم دوید و مثل اینکه کشف بزرگی کرده باشد شانه هایم را با دو دستش فشار داد و پشت سر هم حرف زد. من فقط فهمیدم که این پروژه یکسالی وقت می برد ولی قرار است پول خوبی بدهد، ذوق چشمانش به من هم رسیده بود.من ژولیت را به خاطر پشتکار، دقت و تعهد عجیبش نسبت به مشتری آن هم نه برای پول، برای شنیدن تعریف و تمجید از زبان مشتری ها تحسین می کنم. اوایل خیلی کنجکاو بودم و البته وظیفه بسیار جزئی در دفتر داشتم که به عنوان یک دانشجوی بیکار از سرم هم زیادی می کرد .فقط تیم(Tim) بود که تحویلم می گرفت و راه و چاه را نشانم می داد. دست راست ژولیت بود و کاملا قابل اعتماد. توی همان هفته اول دوستهای خیلی خوبی شدیم و توی کافه های تاریک لندن قرار می گذاشتیم. اکثر اوقات خارج از وقت کاری تا بلکه من زودتر راه و چاه کار را یاد بگیرم و از چشمان اعضای گروه خصوصا سرپرست مشهور و پر ابهتش میس ژولیت نیفتم. بعد از اینکه تیم هر چه می دانست را به من یاد داد و تقریبا به تیزی خودش پیش می رفتم، موضوع استعفا و رفتنش به نیویورک را برایم گفت. هم من و هم بقیه دلیل آن سرعتش در یاد دادن کارها به من را فهمیدیم ! یک هفته طول کشید تا ژولیت با این استعفا که به ظاهر نگران کننده به نظر می رسید موافقت کند و در نهایت بعد از شش ماه من به همکار مستقیم یکی از مشهورترین و بزرگترین دکوراتیو های لندن تبدیل شدم،‌ البته به لطف تیم و خب نباید از ذهن قوی و کنجکاو خودم هم گذشت. من که هیچ وقت نفهمیدم ژولیت چرا در آن مصاحبه انتخابم کرد با وجود آن همه متقاضی با روزمه های پرافتخارشان، ولی فکر کنم این یکی را مدیون تیم باشم.تیم قبل از رفتنش از من خواست تا دیدگاهم را نسبت به ژولیت تغییر دهم، انگار بو می کشید از درون ذهن آدم. وقتی انکار کردم که من با ژولیت مشکلی ندارم و به عنوان یک رئیس موفق و البته خوش حساب قبولش دارم نگاهی بی معنی انداخت و گفت که اگر نگران جایگاهم هستم باید به ژولیت و کارش و کل گروه قلبا علاقه داشته باشم و در نهایت وقتی همچنان چهره ی بی تفاوت و سرد مرا دید صبرش تمام شد و از گذشته ژولیت رگه های باریکی به دستم داد. اینکه توی دهکده کوچکی اطراف لندن، در خانه نه چندان بزرگی زندگی می کرد با چهار پسر و همسرش که نقاش ساختمانی بوده و از هم جدا شده اند و ژولیت برای تمام عمرش رنج و سختی کشیده تا الان به این جایگاه دست پیدا کرده و خب با شنیدن این قضایا دیگر صورتم بی روح و سرد نبود. حالا نه تنها ژولیت و کارش و گروه را دوست داشتم بلکه احساس تعهد عمیق قلبی پیدا کرده بودم. شاید فکر کنید تا این حد احساسی بودن چندان جالب نیست ولی وقتی به اندازه یک سال و نیم و کیلومترها دورتر از خانه و هم وطنانتان باشید به همان اندازه که سرد و خشک به نظر برسید می توانید در آن واحد احساساتی و قابل ترحم هم باشید.بعد از رفتن تیم تمام تلاشم جدای از دانشگاه و کلاس های گاه و بی گاهش (البته به قانون کلاس رفتن های من)‌ کار و ژولیت و گروه بود. می خواستم نه تنها جای تیم را تمام و کمال پر کنم که بهتر از آن برای ژولیت و گروه به نظر برسم و خب اگر بگویم این حس انسان دوستی انگیزه این چنینی در من ایجاد می کرد دروغ بوده و قطعا دلارهای عزیز و دوست داشتنی محرک خوبی برای جانفشانی ها و شب بیداری های من توی دفتر و یا خانه های لندن بوده و هست.یکسال از گرفتن آخرین پروژه در مدت همکاری من می‌گذشت و گروه ما بزرگترین و مجلل ترین خانه که به ذهنتان خطور کند را با خلاقیت ها و پیگیری هایش و البته با وجود ژولیت به اتمام رسانید. خانه ای که هنوز صاحبانش تحویل نگرفته اند، سوژه رسانه ها شده و بیشتر از درآمد طراحی اش، شهرتش در دنیای طراحی دکوراسیون داخلی فراگیر شده، متر به متر آن حرف برای گفتن و شنیدن و بالا رفتن ابروها و دیدن لبخندهای ناشی از تحسین دارد.  بزرگترین لوستر که از چند هزار کریستال ساخته شده و از بین پله های چهار طبقه آویزان شده، پله ها مثل ماری بزرگ از دور تا دور آن بالا رفته اند. بالشت های کوچک روی مبل که از ده هزار مروارید گرانبها پوشیده شده اند و تختی که از پوست هشتصد و بیست و هشت خرگوش برای روتختی آن استفاده شده یا میزی از پوست هشتاد ماهی مختلف و بالشتی که برای ساختش از خز لباس اُدری هیپوبرن استفاده شده. تمام اینها ساعتها فکر و تحقیق ژولیت و بی خوابی های شبانه اش را می رساند.هر خانه ای که بالای ده تا پانزده میلیون پوند باشد امکان ندارد در بخشی یا تمامی دکور داخلی آن اثری از ژولیت و گروه ما نبوده باشد. خانه هایی پر از برگ تاریخ پیچیده و پر زرق و برق لندن که بیشتر از روزهای عمر من و شما مهمانی های اشرافی و آدم های بزرگ را به خود دیده.بعد از اتمام این پروژه ژولیت من را به خوردن یک شام مفصل آن هم در گران ترین رستوارن لندن دعوت کرد. فقط من، نه همه گروه و نه هیچ کس. طوری هیجان داشتم انگار برگشته ام به خانه و با مادرم به گران ترین رستوارن لاهور رفته ایم. طی این یکسال ژولیت و من احساس نزدیکی عجیبی پیدا کرده ایم و خب این شام سرآغاز حرفهایی بیشتر از سفارش ها و تحلیل های روانشناسانه مشتری ها به نظر می رسد.بدون هیچ مقدمه ای بعد از تبریک موفقیت خانه ای الهام گرفته از طبیعت، از خودش می گوید و خب کاملتر از آنچه تیم توی فرودگاه برایم گفته بود. اینکه وقتی همسن من بوده با شرایط سختی وارد دانشگاه باکینگهام شده و حالا که به اینجا رسیده احساس خوشبختی می کند و غیر از نبود همسر دلبندش مشکل دیگری ندارد، من فقط گوش می دهم. بعد از این دو سال کمی رنگ و بوی انگلیسی تبارها را گرفته ام و از آن تند بودن یک دختر شرقی فاصله گرفته ام. ژولیت همه چیز را برایم گفت، از عاشقانه ترین لحظاتش با هم خوابگاهی زرنگش که بعدها فقط یک نقاش ساختمانی می شود. از فقط دو هزار دلار سرمایه زندگی اش که با ریسک بزرگی همه را صرف خریدن لوازم منزل می کند و حالا از او با نام بزرگترین دکوراتیو زن یاد می کنند. از پسرهایش که ظاهرا فقط دومی مثل خودش  موفق است و بقیه شان هر کدام سر از یک جای دنیا در آورده اند.بعد از شام خیلی مهربانانه مرا رساند به خوابگاه و تا اتاق همراهی ام کرد. دست آخر وقتی دید خیلی توی خودم فرو رفته ام، با یادآوری این که می‌داند سوال دارم، خواست تا سوالم را بپرسم. از او خواستم با وجود احترام و علاقه‌ی بسیاری که دارم اگر امکانش هست دلیل جدایی از همسرش را برایم بگوید. - اوه البته،‌ می دانستم می پرسی. تو می دانی چرا توی اولین مصاحبه قبولت کردم و چرا تیم آنطور پیگیرانه آموزشت داد؟- فکر می کنم به خاطر علاقه ای که به شما داشت و می خواست همکار مستقیم بعد از خودش برای شما مثل خودش باشد و چه بسا بهتر.- خب تقریبا درست فکر می‌کنی، بیشتر به خاطر اینکه از کنجکاوی ات خوشم می آمد از تیم خواستم تا بعد از پذیرشت، نهایت تلاشش را بکند.- شما همیشه چیز جدیدی توی خودتان دارید که آدم را غافلگیر کند.- اگر دوست داری بیشتر صحبت کنیم باید یک فنجان قهوه تلخ مهمانم کنی.- اوه البته حتما.بعد از یک ماه به اتاق برگشته بودم و خب طبیعتا نباید صحنه های زیاد جالبی را انتظار داشت، با آن همه فشار کاری و دغدغه ماه آخر پروژه. ژولیت همیشه مرتب و تمیز با دیدن اتاقم گوشه راست لبش بالا می رود و خب برای اولین بار چشمهای بزرگ و سردش مهربان به نظر می آید.- مهم نیست خیلی نمی‌مانم و باید برگردم. می دانی که هم من و هم خودت نیاز به استراحت داریم.- درست. به هر صورت متاسفم من معمولا دانشجوی منظمی نیستم.- نیازی به توضیح نیست.روی تخت فقط یک جای خالی برای نشستن پیدا می‌شود. وقتی مشغول درست کردن قهوه هستم زیر چشمی ژولیت را می بینم که به عکسها و نوشته های روی دیوارم خیره مانده.- پس تو عاشق هنر هستی.- و البته سینما. ولی خوب کمی دور از انتظار است.با همان متانت و تشریفات یک بانوی انلگیسی قهوه را آرام آرام می نوشد و من با چشمان از حدقه درآمده منتظر شنیدن داستان جدا شدنش می مانم.- خوب حدس می زنم بعد از شنیدن آن همه اتفاقات عاشقانه بین من و جان به فکر چرایی و چگونگی جدا شدنمان بیفتی. می‌دانی هیچ وقت یک تصمیم را توی دستت نگه ندار، آنقدر بالا و پایین نکن که وقتی نگاهش کردی یادت نمانده باشد برای چه بود، تصمیم را باید گرفت و قورت داد تا به آخرین نورون مغزت برسد و آخرین سلول قلبت از وجودش باخبر شود، مثل تصمیم جدا شدن من از جان. یک هفته طول کشید تا این موضوع را مطرح کنم و خب یک ماه دیگر هم طول کشید تا هر دو کنار بیاییم. من اعتقاد زیادی به احترام گذاشتن برای محدوده شخصی افراد قائلم. بعد از بیست و پنج سال زندگی مشترک حتی یک بار نخواستم گوشی جان را چک کنم چه برسد به لب تابش. شاید بهتر بود هیچ وقت کنجکاو نمی شدم ولی خب همان یکبار کنجکاوی اگر نبود چه کسی بهترین دکوراتیو زن دنیا می شد.خنده ای بلند سر می دهد و فنجان قهوه اش را می گذارد روی کتابهای کنار تخت که به اندازه ارتفاع آن بالا آمده اند.- در هر صورت آن روز خواستم که ایمیل هایش را چک کنم، وقتی بعضی شبها دو ساعت پای لب تاب با سرعت زیادی مشغول تایپ کردن بود آدمی به سرسختی من هم کنجکاو می شد. آخرین ایمیل ۲۱ ژوئن ۲۰۱۵  گیرنده Maria-A ۲۳ اکتبر ۲۰۱۴ . Maria-A ۷ می ۲۰۱۳سپتامبر ۲۰۱۲ و.... آه، به اندازه بیست و پنج سال زندگی مشترک مان. اولین ایمیل ها حتی به قبل از زندگی مشترک مان بر می گشت،  برای من شاید سخت تر از وقتی بود که اگر می‌فهمیدم جان فقط یک شب را با یکی از کاسب های کاباره دوستش گذارنده، ولی به اندازه بیست و پنج سال و طبق آخرین ایمیل ها نه وقتی حتی بچه ها را به دنیا آورده ام و بزرگ کرده ام.- ایمیل ها را باز کردید؟!- فقط یکی، نوامبر ۱۹۸۸  </description>
                <category>Mahbob.Khorram</category>
                <author>Mahbob.Khorram</author>
                <pubDate>Mon, 07 May 2018 21:00:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>