<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی گوهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdi.gohari1</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:08:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37299/avatar/5hvM3W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی گوهری</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط یک امروز است که جهان هست</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-duraspjg6kxe</link>
                <description>هرچه بزرگ‌تر شدیم، بیشتر به ضرورت زیستن در لحظه پی بردیم. این هم یک‌جور چاره‌جویی است در برابر رنج بزرگسالی؛ دانستن اینکه نمی‌شود روی قوس رنگین‌کمان سُر خورد و یا عروسک‌ها هرگز با ما صحبت نمی‌کنند و سرزمین پریان فقط درون قصه‌هاست. بزرگ می‌شوی و دنیا برایت ابعاد واقعی‌تری پیدا می‌کند، تو قد می‌کشی و جهان کوچک می‌شود. خوشبختی دیگر پیدا کردن گیاه جاودانگی نیست و باید آن را در تکه‌های پراکندۀ زندگی جُست. دستاوردها و موفقیت‌ها مدام تو را در دسته‌بندی‌های مختلف بالا و پایین می‌کنند و باز هنوز تو در جست‌وجوی چیز دیگری. لحظه‌های خرد و کوچکی که می‌آیند و نمی‌مانند و باید برای تجربه‌ی دوباره‌شان در برابر زندگی تسلیم شوی. تجربه‌ای که انگار همیشه ناقص و مخدوش است و ناچارت می‌کند به خدای چیزهای کوچک ایمان بیاوری و این شعر بیژن جلالی که انگار بیانیه‌ای برای این شکل از زیستن است؛ دیروز پایان جهان بودو فردا نیز جهان به پایان می‌رسدفقط یک امروز است که جهان هستو در دست‌های من چون دانه‌ای می‌روید</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 11:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همۀ قصه‌ها در نهایت، قصۀ دست‌ها هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-ksz6vycidcdm</link>
                <description>همۀ قصه‌ها در نهایت، قصۀ دست‌ها هستند؛ دست‌هایی که چیزی را برمی‌دارند، تعادلی را حفظ می‌کنند، اشاره می‌کنند، در هم قلاب می‌شوند، وَرز می‌دهند، می‌نوازند، رها می‌شوند در خواب، می‌برند، می‌خورند، می‌پاکند، می‌نویسند، خراش می‌دهند، می‌گیرند، پوست می‌کنند، گره می‌زنند، تا می‌زنند یا ماشه‌ای را می‌چکانند .دست‌ها محل تجمع خاطره‌اند. خاطره‌هایی که همچون رودخانه‌هایی از دل و جان‌مان می‌گذرند، از قلب عبور می‌کنند و چیزی را در دل خالی می‌کنند، روی شانه‌ها سنگینی می‌افکنند، و در نهایت، در انگشت‌ها رسوب می‌کنند؛ رسوبی از تصویرها، لمس‌ها، و لذت‌های دور. دست‌ها نخستین تماس‌ها را تجربه می‌کنند، اولین مواجهه با دیگری را. در آستانه‌ی شورانگیز اتصال، انگشت‌ها پیش‌قدم می‌شوند، در هم قلاب می‌گردند و لحظه‌ای را ثبت می‌کنند که در هیچ زبان دیگری قابل توصیف نیست.چگونه می‌توان نقش دست‌ها را انکار کرد، وقتی خطوط‌شان، پر از راز و رد خاطره‌اند؟ از تماشای‌شان می‌توان به شادی‌ها و اندوه‌های صاحب‌شان پی برد، به نزدیکی یا دوری‌اش از زیستن، از حیات.دست‌ها حامل تمام آن چیزی‌اند که کلمات از بیانش ناتوانند. تردید، تمنا، ترس و اضطراب، همگی در فرم‌های مختلف دستان پنهان می‌شوند. دست‌ها بار گُنگی ما را بر دوش می‌کشند؛ در لحظاتی که لمسی ما را به وجد آورد، یا زمانی که از ترس، منحنی بندهای انگشت‌مان به هم فشرده شد. دست‌ها حسرت‌هایی را در خود نگه می‌دارند که گذشته‌اند، یا تردیدی را که، با تنگ شدن بر ستون فقرات کسی، بدل به امنیت شده است.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 18:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملک عالم به زیر تنهاییست</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%85%D9%84%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zzbm9btfcome</link>
                <description>گمان می‌کنم زیاد نیست در جهان پارۀ خاکی که به اندازۀ ایران حوادث به چشم دیده باشد؛ جنگ، شهربندان، قحطی، خشکسالی، هوس بازیِ شاهان و امیران، سالوسِ موبدان و زاهد نمایان، جشن و ماتم، عشق، ایثار، روزهای خوش و روزهای ناخوش، از بوی خوشِ گُلِ سرخ تا بوی خون. بدین گونه ایران یک گورستانِ پهناورِ تاریخ است. چه تعداد انسان در طی این چند هزار سال بر این خاک زندگی کرده و رفته‌اند، خدا می‌داند. هم اکنون رد پایشان هست، عشق ورزیدند و امیدوار بودند و رنج کشیدند و تلاش کردند و گذشتندایران سرزمینی تنهاست، یعنی به هیچ سرزمینِ دیگری در جهان شبیه نیست. نیچه می‌گفت &quot;مرد تنها، بزرگ است&quot; و سنائیِ خودِ ما گفته است &quot;مُلکِ عالَم به زیرِ تنهاییست/مـرد تنها نشانِ زیباییست&quot;؛ بنابراین از یاد نبریم که او را با این کیفیت باید سنجيد.این توقع هرگز نبوده است که کشور خود را -برای آنکه کشور ماست- بیش از آنچه هست ارزیابی کنیم و به آن بها بدهیم. وطن‌خواهیِ خام، نشانۀ سبک‌مایگیِ ناهنجاری است. حرف بر سر آن است که او را آنگونه که هست بشناسیم، با عیب‌ها و حُسن‌هایش در کنار هم، و از نظر دور نداریم که این مرز و بوم اگر در دوران‌هایی کانونِ مصائب بوده است، بزرگ هم بوده است، و بهای نازنینیِ خود را نیز پرداخته.&quot;از اینگونه رستن&quot;؛ اثر زنده یاد استاد ایران درودیچه بگوییم؟ آزموده است آنچه را که کورۀ آزمایش، چرخشتِ زمان، در طی دورانی دراز از دستش برآمده و آن را بر سرِ یک قومِ سرسخت با صبرِ ایوب بتوان آزمود!من این خوش‌باوری را داشته‌ام که در هیچ موقعیتی از این کشور امید برنگیرم. یک نیروی مرموز، یک هستۀ زایا -که نگفتنی است- در قعرِ فرهنگِ این سرزمین و مردمِ آن میبینم که دلم را قرص نگاه می‌دارد.تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز / هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزدحافظ</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 20:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده‌ای كه ديگر از بادهای سرد نمی‌ترسد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%83%D9%87-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AF-f8yefi00ovfw</link>
                <description>انسانِ ناكامل، مشتاق باختن است چرا كه برای برنده بودن تكامل و تلاش لازم است. ما اغلب شيفته فراقيم، شيفته اندوه، شيفته تلخیِ مستمرِ جانكاه. زيرا كه در عمق جان، سرزنش‌گر خويشيم و شايستگی لذت را در خود انكار می‌كنيم.برنده بودن رابطه‌ای مستقيم و جاودانه با نظاره‌گر بودن دارد، يعنی ستردن قضاوت از كلمات. كدام ما حاضريم در دادگاه روزمرگی‌ها نقش پوچ اما باشكوه دادستان را معاوضه كنيم با حاضرين ساكتی كه در دادگاه به تماشا نشسته‌اند تا فقط قوانين را بياموزند؟من دوست دارم قانونی ساده را بياموزم: بخشندگی، بركت است. دوست دارم بی دليل و بی منت از همين لحظه لذت ببرم. از اينک. از اكنون. بايد خودم را قانع كنم نه برگ باشم، نه باد، نه پاييز. بايد درخت باشم اما در تكاپوی متبرک كردن خاكی كه نامش زندگی من است.دلباختهٔ غرور خودم هستم، عشقی بی معنا كه فرزند عدم شناخت از عزت نفس است. من، اما می‌خواهم بياموزم در روزها و شب ها نظاره‌گر باشم و آموزه خواه. به ضعف‌هايم احترام می‌گذارم و خودم را ابتدا چنان كه هستم می‌پذيرم و دوست می‌دارم، و بعد سعی می‌كنم بهترين نسخه ممكن از خودم باشم.و از درد رشد لذت می‌برم، زيرا ديگر كودک ناآگاهی نيستم كه نمی‌داند درد كشاله ران ثمره شيرينی نظير قد كشيدن دارد. در ابتدای روز همه را می‌بخشم و خودم را نيز، و می‌كوشم رنجی خلق نكنم، كه رنج‌ها بيشمارند.آدم خوبی نيستم، نه. اما می‌كوشم خوبی ديگران را انكار نكنم، و می‌دانم دوست داشتن موهبتی است كه دوست داشتنی‌ها بی منت به من هديه كرده‌اند.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 08:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موجودی چند سر با شمایل مختلف</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-ssg0o4lsxdcl</link>
                <description>همهٔ ما دست‌کم در روایت یک نفر، هیولایی نفرت‌انگیزیم. وقتی از &quot;خود&quot; حرف می‌زنیم واقعاً از چه حرف می‌زنیم؟ به این فکر کرده‌اید که چه تصاویر مختلفی از ما در ذهن دیگران وجود دارد؟ شناختی که ما از خودمان داریم همان شناختی است که رئیس و همسر سابق و دوست دوران کودکی و پدرمان از ما دارد؟ “من” کیست وقتی هرکس با توجه به شناخت و برداشت و حس و تجربه و زاویه دید خود قلم در دست می‌گیرد و آن را ترسیم می‌کند؟نسخه‌های متنوعی از ما هم‌زمان در این دنیا زندگی می‌کند. در حالی که خود را فردی مهربان، عاقل، مسئولیت‌پذیر و فروتن می‌شناسیم، عده‌ای دیگر از ما به عنوان شخصی پرادعا، وراج و نُنُر و متظاهر یاد می‌کنند. در روایت کسی دوستی غم‌خوار و قابل اعتمادیم و در دید آشنایی دور، عبوس و آزارنده و غیرقابل معاشرت. برای فرزندمان قهرمانیم و از دید همسایه‌مان عوضی و قراضه. به چشم اویی که مخفیانه دوستمان دارد الهه زیبایی هستیم و از دید دشمن‌مان بد منظره و کج و معوج.ما که هستیم؟ آنچه از خود می‌شناسیم یا آنچه دیگران فریاد می‌زنند هستیم؟ جالب نیست که می‌توانیم هم‌زمان همه‌ی آن‌ها باشیم؟ موجودی چند سر با شمایل و ویژگی‌های مختلف؛ هیولایی زمخت و مهیب با صورت فرشته‌سان و لباس‌هایی معمولی که صبح تا سه و چهل دقیقه در خدمت اهریمن است، بیست دقیقه‌ای در حالت خنثی استراحت می‌کند و چهار به بعد را با عشق و مهر و ملاحت می‌گذراند.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 17:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همچون یک معجزه در دل زمین</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-njk7yxn2f5bp</link>
                <description>ابرهای سفید و درشت را توی آسمان نگاه می‌کنی و چیزی روی زمین به وجدت می‌آورد. برای لحظاتی، برای زمانی کوتاه انگار همان انسانی می‌شوی که با طبیعت پیوندی برابر داشت. هر جا که می‌روی بوی گردهٔ گل‌ها، بوی برگ‌های تازه و بوی ساقه‌‌ی تُرد گیاهان را احساس می‌کنی. حتی همین درخت‌های شهری که هرگز به ادراک یک جنگل نرسیده‌اند، دارند بوی بهار را همه‌جا پخش می‌کنند. راه می‌روی و دیوانه می‌شوی. بعد می‌بینی همه‌ی آن حالت تدافعی که در زمستان داشتی و چیزهایی که درونت خواب و خاموش بود، حالا فرومی‌ریزد و بیدار می‌شود. دلت می‌خواهد مثل یک اسفنج بزرگ، هر چیزی که بهار با خودش آورده را جذب کنی؛ آفتاب‌های تند، باران‌های ناگهانی، گلهٔ ابرها و ترکیب رنگ‌هایش را. رفتار بهار غافلت می‌کند از همه‌چیز. ناچارت می‌کند که دوباره دلتنگ زندگی باشی، دلتنگ کیفیت‌هایی از زندگی که همزمان آرام و دیوانه نگه‌ات می‌دارد. بهار با همهٔ رنگ‌ها و بوهایش همچون یک معجزه در دل زمین رخنه می‌کند.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 15:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب شدن بستنی قیفی در ظهر تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ywntkctesyci</link>
                <description>حالت تکرارشونده‌ای هست که اغلب در اوج یک شادی ساده به سراغت می‌آید. وقتی ذره‌های کوچک خوشحالی از روزنه‌های پوستت به درون مویرگ‌هایت نشت می‌کنند، ناگهان آبیِ کدر یک اندوه، حسی گنگ و غم‌انگیز را به یادت می‌آورد. نمی‌توانی آن تصویر غم‌انگیز را به وضوح ببینی، اما می‌دانی که چیزی هست. گاهی در امتداد این اندوه، خاطره‌ای از شیار حافظه‌ات بیرون می‌خزد. گاهی هم فقط رد و اثری محو از گذشته‌ای دور به یادت می‌آید. مثل آب شدن بستنی قیفی در ظهر داغ تابستانی که پنج ساله بودی. من اسم این حالت را غم‌شاد گذاشته‌ام که برخلاف غم‌باد، حالت ناخوشایندی نیست. فقط می‌فهمی که روی دیگر شادی، غمِ از دست رفتنی هست که می‌خواهد تو را به تجربه‌ای زیسته‌شده ببرد. شادی انگار همیشه چیزی را از گذشته فرا می‌خواند. چیزی از گذشته‌ای خوش که احتمالاً جایی به پایان رسیده و تو را ناکام گذاشته. ناکامی در ابدی نبودن هر چیزی. چون آدم همیشه درگیر پایان‌هاست. آخرش چه می‌شودها و چطور تمام شدن‌ها. اما شادی دربارۀ همین لحظه است، همین لبخند، همین خوشحالی، بدون اینکه وعده‌ای برای بیشتر ماندنش به تو بدهد.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 14:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌چیز مدت‌ها قبل تمام شده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ssi0bm9csuna</link>
                <description>&quot;خشنودم از شکست، چون که واقع شده، چون که به طرز برگشت‌ناپذیری متصل است به تمام وقایعی که وجود دارد، که وجود داشتند، که وجود خواهند داشت.&quot;این عبارات هدیۀ حافظه‌اش بود، از کتاب الف، و حالا کم‌کم به خاطرش می‌آمد، وقتی که پایین تک‌تک برگه‌ها را امضا می‌کرد. با خودش می‌اندیشید که چقدر، درست همین حالا، نیاز دارد واقعیت را دوست داشته باشد؛ به‌ عنوان امری قطعی، همانی که واقع شده، همانی که آزارش می‌دهد و تنها چیزی که دارد.برگه‌ها را به وکیلش تحویل داد. او هم بلافاصله به سمت اتاق انتهای راهرو حرکت کرد. از پشت به راه‌ رفتن وکیلش نگاه می‌کرد. قدیم‌ترها چشم‌ انتظار روزهای بزرگ‌تری بود، روزهایی که آن‌قدر از افتخار و غرور نصیب برده باشد که دیگر با هر اتفاقی دیوار امنیتش ترک برندارد. اما این روز و این لحظه هیچ شباهتی به چیزی که منتظرش بود، نداشت. آن لحظه‌ها و روزها هرگز نیامدند و احتمالاً هم هیچ‌وقت از راه نخواهند رسید، نه به‌خاطر روزگار قدّار و رسم بی‌وفایی‌اش، که به این دلیل روشن و معقول که آنها هرگز در ادامۀ زندگیِ &quot;الان و اکنونش&quot; نبودند، بلکه بیشتر تصوری بودند جدای از واقعیت عینی او. روز و شب‌هایی بی‌گذشته که تنها چیزی که آن‌ها را در کنار هم جمع کرده بود، تفاوت آشکارشان بود با اکنونِ ملال‌آورش.به یادش آمد که چه روزگار بلندی بار سنگین این جمعِ اضداد را به دنبال خود کشیده است. صدای گریۀ مدام کودکی در راهرو، ناامنی‌اش را بیشتر می‌کرد. آن‌قدر بلاتکلیف بود که هر نشانه‌ای برایش حکم هشدار داشت، حتی صدای جیرجیر صندلی چوبی‌اش، که قدیمی‌ بودنش تنها دلگیرترش کرده بود. حس روشنی نداشت. گویی مرز همۀ احساسات از میان رفته و دنیا ناگهان به یک کل نامفهوم تبدیل شده، و او که حالا یکه و تنها، در راهرویی جداافتاده از خوشی‌های دنیا در خودش کِز کرده، نامطمئن به آینده و به‌قدر کفایت خسته از گذشته.&quot;خشنودم از شکست، چون که به منزله‌ی پایان است و من هم خیلی خسته‌ام.&quot;سرش همچنان پایین مانده، نمی‌تواند از زمین چشم بردارد. در چهارگوش موزاییک‌ها شاهد نظمی بود که هرگز در زندگی‌اش نداشت. حوصله‌ای برای حسرت نمانده بود. حالا تنها کاری که می‌توانست بکند، عبرت‌ گرفتن بود. همین. ساده‌ترین کار دنیا بعد از حماقت.وکیلش پرونده‌ای را با فراغِ بال از اتاقی به اتاق دیگر برد. آرامش او عصبی‌اش می‌کرد، درست مثل آرامش همۀ دیگرانی که این روزها، از روی انجام وظیفه، سعی در دلداری‌اش داشتند. غایبینی که هنوز ساده‌لوحانه گمان می‌کردند فاصله‌ها با حرف کم می‌شود.&quot;خشنودم از شکست، چون که خرده‌گیری یا تأسف در مورد یک تک‌واقعۀ معلوم، ناسزاواری به هستی است.&quot;صدای بی‌امان تایپ، افکارش را منقطع کرد. چیزی در حال ثبت‌شدن بود. صدای ضربات محکم انگشتان منشی بر صفحۀ کیبورد، حکایت از نهایی‌شدنِ قصه‌ای برگشت‌ناپذیر داشت. با فشار، چشمانش را می‌مالد. به حواسش التماس می‌کند که پرت شود. دوست دارد خودش را جمع کند. دلش می‌خواهد پخته‌تر باشد. یک عمر است که دلش می‌خواسته پخته‌تر باشد و لاینقطع آرام. اما آرامشِ همیشگی احمقانه نیست؟به یاد آن حکایت شرقی افتاد. داستان جوان برهمنی که شنیده بود استاد بزرگش به قتل رسیده—که راهزن‌ها راهش را سد کرده و آن‌قدر او را با باتوم زده‌اند که از دست رفته. اما آنچه جوانِ برهمن را مبهوت کرد، نه مرگ استادش بود و نه شیوۀ مردنش. چیزی که برایش سنگین بود، این بود که شنیده بود استادِ بزرگ، که به مقام یقین رسیده بود، زیر ضربات پیاپی باتوم فریاد می‌کشیده. به همین سادگی. بعد از تمام آن دانسته‌ها و خوانده‌ها، حالا فهمیده بود که هیچ حکمتی قرار نیست ذره‌ای از دردِ باتوم کم کند. و فقط خدا می‌داند که چه بدیهیات دیگری قرار است سال‌های سال بعد باعث بهت و حیرتمان شود.دری محکم به هم می‌خورد. هر دو وکیل از اتاق بیرون آمدند. بعد از صحبتی کوتاه، وکیلش به او نزدیک شد و پاکتی را که از همین حالا رنگ کهنگی به خود گرفته بود، به سمتش گرفت. احساس کرد که دارد از جایی حوالیِ آینده به پاکت نگاه می‌کند.&quot;تمام شد.&quot; وکیلش گفت، اما خودش می‌دانست که این درست نیست. همه‌چیز مدت‌ها قبل تمام شده بود. شاید در لحظه‌ای کوتاه، هنگام از این پهلو به آن پهلو شدن در تخت. کسی چه می‌داند؟ ما برای فهمیدن خوب نیستیم. ما فقط آمده‌ایم که حیرت کنیم، آن هم از بدیهیات. چند لحظه‌ای بی‌حرکت به پاکت زل زد. سپس آرام به اطرافش نگاه کرد. حالا صدای گریۀ کودک هم قطع شده بود.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 11:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنانگی در شعر؛ چند خطی برای پری شادخت شعر آدمیزادان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-eciakgqdamrd</link>
                <description>زنانگی و زبان امروزی از ویژگی های مشهود و برجسته اشعار فروغ فرخزاد است. در شعر فروغ فرخزاد برخلاف شعر شاملو و نیما و (به ویژه) اخوان ثالث، کمتر به واژه های فراموش شده و غیر امروزی زبان فارسی برخورد می‌کنیم و زبان شعری او زبانی امروزی و ساده فهم‌تر است. (و شاید همین مسئله یکی از دلایل استقبال بیشتر نسل جوان از فروغ فرخزاد در نسبت نیما یوشیج و اخوان ثالث است). ویژگی مهم دیگر شعر فروغ فرخزاد زبان زنانه‌ای است که اغلب اشعار او قابل مشاهده است و در بسیاری موارد حتی بدون دانستن نام شاعر هم می‌توانیم حدس بزنیم که شاعر این ابیات یک زن است. این دو ویژگی بارز &quot;امروزی بودن&quot; و &quot;زنانگی&quot; فرم و شکل خاصی فروغ بخشیده و او را به نماینده زن مدرن و روشنفکر ایران معاصر تبدیل کرده است. زن جدیدی که گاهی از تبعیض های جهان مردسالار شرقی که روح و جسم او را به اسارت گرفته است شکوه می‌کند، گاهی هوس زنانه را به زیباترین وجه به &quot;ریاضت اندام‌ها&quot; تشبیه می‌کند و گاهی لذت کاملاً مادرانه &quot;سرانگشت‌هایی که مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال می‌کند&quot; را به دلنشین‌ترین وجه ممکن توصیف می‌نماید.فروغ زن عصیانگر عصر قلب های یخ زده و دست های سیمانی است که در آن دیگر جایی برای عشق وجود ندارد و سرما چنان سراسر وجودش را گرفته است که دیگر هیچ‌گاه گرما را احساس نمی‌کند. فروغ شاعر شکست و سوگوار اسارت زنان در روزمرگی های خانه‌های دلمرده است و با یأسی آزاردهنده در &quot;ظروف مسین در سیاهکاری مطبخ&quot; و &quot;ترنم دلگیر چرخ خیاطی&quot; و &quot;در جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها&quot; به دنبال سرپناهی می‌گردد.کدام قلّه کدام اوج؟مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچدر آن دهان سرد مکندهبه نقطۀ تلاقی و پایان نمی‌رسند؟به من چه دادید، ای واژه‌های ساده فریبو ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟اگر گلی به گیسوی خود می‌زدماز این تقلب، از این تاج کاغذینکه بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟چگونه روح بیابان مرا گرفتو سحر ماه ز ایمان گله دورم کردچگونه ناتمامی قلبم بزرگ شدو هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکردچگونه ایستادم و دیدمزمین به زیر دو پایم ز تکیه‌گاه تهی می‌شودو گرمی تن جفتمبه انتظار پوچ تنم ره نمیبردکدام قلّه کدام اوج؟مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوشای خانه‌های روشن شکاککه جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطربر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورندمرا پناه دهید ای زنان سادهٔ کاملکه از ورای پوست، سر انگشت‌های نازکتانمسیر جنبش کیف آور جنینی رادنبال می‌کندو در شکاف گریبانتان همیشه هوابه بوی شیر تازه میآمیزدکدام قلّه کدام اوج؟مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش — ای نعل‌های خوشبختی —و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاهکاری مطبخو ای ترنم دلگیر چرخ خیاطیو ای جدال روز و شب فرشها و جاروهامرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصیکه میل دردناک بقا بستر تصرفتان رابه آب جادوو قطره‌های خون تازه میآرایدتمام روز، تمام روزرها شده، رها شده، چون لاشه‌ای بر آببه سوی سهمناک‌ترین صخره پیش می‌رفتمبه سوی ژرف‌ترین غارهای دریائیو گوشتخوارترین ماهیانو مهره‌های نازک پشتماز حس مرگ تیر کشیدندنمی‌توانستم، دیگر نمیتوانستمصدای پایم از انکار راه بر میخاستو یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بودو آن بهار، و آن وهم سبز رنگکه بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفتنگاه کنتو هیچگاه پیش نرفتیتو فرو رفتی_ فروغ فرخزادپ.ن: &quot;پری شادخت شعر آدمیزادان&quot; عنوانی است که مهدی اخوان ثالث در سوگنامه‌ای که برای مرگ فروغ سرود، به عنوان لقب فروغ به کار برد. تقریباً تمام شاعران نامدار معاصر از احمد شاملو گرفته تا احمدرضا احمدی، و از  مصدق گرفته تا اخوان ثالث، مرثیه‌هایی در مرگ فروغ سرودند. دوست داشتم  چندتایی از آن‌ها را می‌آوردم اما انتخاب از بین ۴۰ یا ۵۰ مرثیه کار مشکلی است!</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 17:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی با تجسم احوالات‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86-cj22efaz4nvd</link>
                <description>اگر حس‌ها تجسم پیدا می‌کردند، اگر احوال درونی‌‌مان می‌توانست چهره و شکل و شمایل‌مان را تغییر بدهد و مثلا دروغ که می‌گفتیم دهان‌مان زشت می‌شد یا مثل پینوکیو دماغ‌مان دراز، حالا چه شکلی بودیم؟ آن‌که از دلتنگی بی‌تاب و بی‌قرار بود، روی سینه‌اش یک رودخانه می‌جوشید، توی چشم‌هاش دو ماهی ریز قرمز شالاپ شولوپ می‌کردند. آن‌که اندوه خسته‌اش کرده بود، مثل گوزن وحشی دو شاخ بلند روی سرش روییده بود تا وقتی با غصه‌هاش پیاده‌روی می‌کند، ابرها به شاخ‌هاش گیر کنند و همین که برگشت به اتاق تنهایی‌اش باران شروع شود. آن‌که عاشق می‌شد چهره‌اش آبی بود و صدای قلبش در تمام جهان پژواک می‌شد و هر صبح که چشم باز می‌کرد یک دسته پرنده‌ی آبی، آوازه‌خوان و خوش از میان سینه‌اش بال می‌زدند. آن‌ها که زخم‌خورده بودند از دیگران، با زخم‌های درشتی بر پشت، برای پیدا کردن گم‌شده‌شان در کوچه‌های شهر آگهی پخش می‌کردند و در آن می‌نوشتند، قسمتی از خودشان را از دست داده‌اند، گم کرده‌اند، یابنده با دادن نشانی و بازگرداندن تکه‌های گم‌شده می‌تواند مژدگانی دریافت کند.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 15:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌ها دیگر ۳۶۵ روز نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DB%B3%DB%B6%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-uuavdrfmyosj</link>
                <description>آلبوم‌های قدیمی یادمان می‌اندازند که گذر زمان قدرتمندترین موجود دنیاست. موجودی که آرام و بی‌صدا می‌آید، همه چیز را تغییر می‌دهد و آرام و بی‌صدا می‌رود. آلبوم‌های قدیمی یادمان می‌اندازند که مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها هم روزی جوان بودند. روزی آن‌ها را هم به اسم کوچکشان صدا می‌کردند، آن‌ها هم لباس های شیک مد روز می‌پوشیدند، قبل از هر عکسی سر و وضعشان را مرتب و رنگ و رویشان را بیشتر می‌کردند و با چشمانی جوان و امیدوار زل می‌زدند به دوربین. آلبوم‌های قدیمی یادمان می‌اندازند که پدر و مادرهایمان قبل از تولد ما هم زندگی خودشان را داشتند. بیست و چند ساله بودند و چهره‌شان پر بود از جوانی. مهمانی‌های بدون وَنگ بچه می‌گرفتند، توی عکس‌ها دیوانه بازی در می‌آوردند، چند نفری دور میز گرد می‌نشستند و غذای سرد می‌خوردند و کارت‌ها را پخش می‌کردند و پول‌ها را می‌چیدند جلویشان و خوش بودند.آلبوم‌های قدیمی یادمان می‌اندازند که گذشت زمان چطور زندگی را دستخوش تغییر می‌کند. بچه‌ها را بزرگ می‌کند و بزرگ‌ها را پیر و پوست‌های شفاف و صاف را پر از خط های عمیق. گذشت زمان یک عده را از زمین کم می‌کند و جایشان را در خانه‌ها خالی. آلبوم‌های قدیمی نشان می‌دهند که گذشت زمان چطور خانه‌های پوشیده از فرش را تبدیل به آپارتمان‌هایی با کف پارکت و سرامیک کرد و مهمانی‌های فامیلی پر جمعیت را تبدیل به جمع های کوچک چند نفره. نشان می‌دهند که چه قدر تغییر کردیم؛ شغل‌مان، همکارهایمان، ظاهرمان، مانتو های اِپُل گنده و شلوار های پیلی‌دار و کاکل های پوش داده‌مان.عکس های قدیمی خوب می‌دانند که ما همیشه کچل یا فربه نبودیم، همیشه زیر چشم‌هایمان از شدت لاغری گود نرفته بود، همیشه برای خواندن چیزی، دور و برمان را در جستجوی عینک نمی‌گشتیم و همیشه بی پول و ورشکسته نبودیم. عکس های قدیمی خوب می‌دانند که ما هم زمانی زیبا بودیم، زمانی قلب‌های زیادی برایمان می‌تپید، زمانی اسم‌مان را می‌گذاشتند ورزشکار، زمانی توی خانه های درندشتمان مراسم عروسی برگزار می‌شد و زمانی فریاد می‌زدیم &quot;خدایا مُردیم از خوشی&quot;. آلبوم‌ها و عکس های قدیمی بیش از هر چیز یادمان می‌اندازند که عمر خیلی کوتاه است و از یک جایی به بعد، سال ها دیگر ۳۶۵ روز نیستند. تند تند رد می‌شوند و پیرمان می‌کنند. چیزهای زیادی هست که این عکس های قدیمی می‌دانند.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 19:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی جان زبان است</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ygylbjeh88ps</link>
                <description>فراموشی جانِ زبان است و همین فراموشی‌ست که راه می‌دهد به تکرار، به یکی‌ دانستن و یکی‌ خواندن چیزهایی که ابداً با هم یکی نیستند. با به زبان راندنِ تکراریِ هر نام، تمام مصادیق گذشته‌اش آب می‌روند تا جا برای یک اشارۀ جدید دیگر باز شود. ما به‌ راحتی، بعدی‌ها را با همان نام‌های اولین‌ها می‌خوانیم و با هر تکرار، این گذشتۀ ماست که آب می‌رود. ما درست همانطور به معشوقی تازه می‌گوییم &quot;دوستت دارم&quot; که به پیشینی گفته بودیم؛ فقط در دل این وعده است که این‌بار با تمامی بارهای قبل فرق می‌کند. و همین تفاوت کوچک، همین وعدۀ پنهانی تکرار، دست‌کار فراموشی‌ست؛ دفن مردگانِ جدید در گورستانی قدیمی که لودری قبرهای بی‌صاحبش را هم می‌زند و جا برای جدیدها باز می‌کند. ما تنِ &quot;دوست‌ داشتن&quot; را در بارها گوربه‌گور کردن نام &quot;معشوق&quot; گم می‌کنیم، مدفون زیرِ تلنبارِ اطلاق‌ها و دلالت‌ها.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2024 11:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ دارد ما را مسخره می‌کند یا ما مرگ را؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-lwfiyjedwknr</link>
                <description>اخبارِ تازه قبل از شروع روز، از راه می‌رسند؛ ولی ما باز بیدار می‌شویم و کار هر روزه‌مان را از سر می‌گیریم. امروز حتی رانندهٔ تاکسی خطی هم انگیزه‌ای برای تحلیل اتفاق‌ها نداشت. همه‌چیز خیلی عادی و معمولی به نظر می‌رسید. فقط چند نفر با احتمال اتفاقات آینده جوک گفتند و شوخی کردند. انگار همه‌مان به جایی رسیده بودیم که بدتر شدن وضع، آخر قصه‌مان را آن‌قدر عوض نمی‌کرد و یا حتی، آخر هر قصه‌ای را پیش‌ از این رها کرده بودیم. دیگر مطمئن نبودم که مرگ دارد ما را مسخره می‌کند یا ما مرگ را؟ تاریکی داشت به ریش ما می‌خندید یا ما تاریکی را به هیچ‌کجایمان گرفته بودیم؟ فکر نمی‌کنم که اسمش بی‌تفاوتی باشد، بیش‌تر شبیه حفر کردن تونلی کم‌خطر در دل هولناک‌ترین آشوب است؛ پیدا کردن راهی به زندگی، وقتی که همه‌چیز خلاف آن پیش می‌رود. و فکر کردم امروز ما شبیه جمله‌ای است که کیوان طهماسبیان اول کتابش نوشته بود: &quot;آن‌ها زیرِ تهدیدِ هیچی زندگی کردن را مثلِ زیرِ هیچ تهدیدی زندگی کردن زندگی کردند.»</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 02:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم‌گشتگی در میان سایه‌های بی‌رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-egcspofbc6wg</link>
                <description>در جستجوی بیماری بود. به دنبال دردی جسمی می‌گشت. رنجی که می‌کشید هیچ نمودی نداشت؛ حال بدی که پیوسته عمق می‌گرفت، بی‌هیچ نشانه و انعکاسی در دنیای بیرون. نیاز داشت بداند از چه رنج می‌کشد. دردی ملموس می‌خواست؛ کبودی، خون‌مُردگی، تاول. آنقدر گذر حالات و عواطف در وجودش سرعت گرفته بود که دیگر گذشته‌‌اش برای خودش نبود. گویی خاطراتش قصه‌هایی مبهم و نادقیق از احوالات کسی‌ دیگر بود. سال‌ها ملالی‌ مُدام، موذیانه و بی‌صدا تکه‌ای از گذشته‌اش را می‌دزدید و حافظه‌اش را آرام آرام به خوابی عمیق فرو می‌برد. دیگر پیرتر از آن بود که دوباره متولد شود. خدایش از همیشه ساکت‌تر و آسمان نیز سرگرم بازی‌کردن با ابرهایش بود. پشت انگشتانش را روی پیشانی‌اش گذاشت. تبی در کار نبود، حتی قلبش نیز به ضرباهنگ منظم همیشه می‌زد. حالا بدنش هم با بی‌تفاوتی رهایش کرده بود، مانند تمام سنجاق‌ سَرهای زیر تخت، شبیه همۀ خودکارهای بیکِ افتاده پشت نیمکت، و مثل تک‌دانه‌های برنج زیر کابینت با خودش تکرار کرد؛ &quot;دیگر هرگز پیدا نمی‌شوم&quot;</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 12:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب فاصله؛ همپوشانی درد و لذت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%84%D8%B0%D8%AA-wkv66xogsxit</link>
                <description>فاصله، آموزنده‌ است و محل پذیرش و نقطه‌ای لغزنده. جایی بیرون توست و هم‌زمان نیمی از تو را می‌پوشاند و نیم دیگرت را به دیگری می‌سپارد. من در فاصله‌ها چیزهای زیادی یاد گرفتم. بیشتر از همه، دربارهٔ خودم. یاد گرفتم که فاصله مثل‌ اسپیس گذاشتن بین کلمه‌ها، هستی آدم‌ها را معنادار می‌کند، چیزی می‌سازد شبیه یک جمله‌ی سالم و پاکیزه. یاد گرفتم که فاصله جایی است بین دوری و نزدیکی. پیدا کردنش هم می‌تواند دردناک باشد، چون ممکن است بیش‌ از حد نزدیک شوی و دردت بگیرد. اما در دوری بیش‌ از حد هم دیگر قصه‌ای ساخته نمی‌شود. فاصله جای درست تو با هر چیز دیگری در جهان است. خواه یار موافق باشد و خواه رفیق نامناسب. ‌فاصله همپوشانی درد و لذت است. تناسبی میان اشتیاق و خواستن و خویشتن‌داری و ملاحظه. این نسبت را با ترازهای شخصی خودت پیدا می‌کنی، با نقاط دردناکت و تورفتگی‌ها و حفره‌های وجودت و در حین این تراز کردن‌ها و جست‌وجوها یاد می‌گیری که قدم برداری یا بایستی، گفت‌وگو کنی یا سکوت و غرق شوی یا بگریزی. گاهی این فاصله اندازه کل کائنات است و فقط گاهی، شاید هم تنها یک بار در تمام زندگی با شاملو هم‌نظر باشی که می‌گوید &quot;فاصله تجربه‌ای بیهوده است&quot;. شاید وقتی زیادی جوانی و یا وقتی آسمان زیادی آبی است.</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 11:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز آسان‌تر نخواهد شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-lus8wefimtgp</link>
                <description>از تب و دست درد پس از واکسنِ شش سالگی و دندانِ لقی که با هربار گاز زدن به چیزی تیر می‌کشید و آخَش را بلند می‌کرد کلافه بود. بی حال و بیمار پرسید &quot;پس درد کی تمام می‌شود؟&quot; روز می‌خواست و تاریخ دقیق. می‌خواست بداند فردا حالش خوب خواهد شد یا نه. می‌خواست بداند کی می‌تواند بی درد و بی دغدغه بپرد و بدود و بازی کند. کی درد و مریضی و سختی برای همیشه خواهد رفت؟ کی همه چیز آسان خواهد شد؟ گفتم تبت سرد خواهد شد. گفتم دردت آرام خواهد گرفت. گفتم دندان لقت خواهد افتاد و دندانی جدید جوانه خواهد زد. گفتم بهتر خواهی شد. لبخند زدم و گفتم همه چیز بهتر خواهد شد.چیزهای زیادی را نگفتم. نگفتم چون گفتن نداشت. هیچکس به ما هم نگفت و خودمان با چشم‌هایمان دیدیم و با پوستمان، با گوشتمان، با تک تک عصب‌هایمان حسش کردیم. نگفتم که هیچ‌وقت چیزی آسان‌تر نمی‌شود؛ هر آنچه در پیش روست سختی است و سختی. ما فقط جان‌های بیشتری به دست می‌آوریم و تلاش می‌کنیم کمتر بمیریم. دو به اضافه دو تبدیل می‌شود به تقسیم اعداد سه رقمی، تقسیم تبدیل می‌شود به معادلات چند مجهولی. &quot;چرا سقف خانه‌ها را شیروانی می‌سازند؟&quot; تبدیل می‌شود به &quot;چرا به وجود آمده‌ام؟&quot; پیدا کردن دوست تبدیل به می‌شود به پیدا کردن نیمۀ گمشده. خط کشیدن وسط میز و نیمکت مدرسه در زمان قهر، تبدیل می‌شود به مرز کشیدن وسط خانه و زندگی و خاطرات مشترک. این خاطرات برای من و این خاطرات برای تو؛ بردار و برو. درد دندان لق تبدیل می‌شود به درد عصب‌کشی و آبسه. &quot;چرا بلد نیستم بلند بپرم؟&quot; تبدیل می‌شود به &quot;چرا به اندازه کافی خوب نیستم و چرا به اندازه کافی پولدار نیستم؟&quot; و &quot;چرا به اندازه کافی زیبا نیستم؟&quot;. نگفتم که با بزرگ‌تر شدن ما، دنیا هم بزرگ‌تر می‌شود. نگفتم که با بزرگتر شدن دنیا، مشکلات هم باد می‌کنند و می‌ترکند و تکثیر می‌شوند. نگفتم که زندگی هر روز تک تک آدم‌هایی که در شهر می‌بینی، پر است از مشکلات خُرد و کلان. زندگی آشنا و غریبه‌ها پر است از دردهای مزمن و گلوهای چرک کرده و سردردهای میگرنی و افسردگی‌های فصلی و سقف‌های چکه کرده و چاه‌های گرفته و چک‌های پاس نشده و قسط‌ های نداده و اجاره‌های نپرداخته و عزیزانِ تازه مُرده و سپرهای فرو رفته و امتحان‌ های قبول نشده و دست‌های ردِ به سینه خورده و تکست‌های سین نشده و مسافرهای بلیت یک طرفه در دست و آرزوهای کمتر برآورده شده.لبخند زدم و گفتم همه چیز بهتر خواهد شد. دروغ گفتم. هیچ چیز بهتر نخواهد شد؛ این فقط ماییم که بهتر می‌شویم. ماییم که یاد می‌گیریم تن شُل و ول‌مان را سفت کنیم و محکم روی پاهایمان بایستیم و چشم‌های خیس‌مان را پاک کنیم و مثل شیری پشت میله‌های قفسِ باغ وحش نَعره بکشیم و به جنگ سختی‌های ریز و درشتمان برویم و شب، پیروز یا دریده به خانه برگردیم. این ماییم که با مشکلاتمان قد خواهیم کشید و هر روز کمتر از قبل از درون خواهیم لرزید و کمتر از ترس شلوارمان را خیس خواهیم کرد. هیچ چیز آسان‌تر نخواهد شد. این ماییم که بالاخره یاد می‌گیریم یا مشکلاتمان را حل کنیم یا استادانه پا به فرار بگذاریم و دکمۀ فراموشی و بی‌خیالی را فشار دهیم و پشت دیواری امن پناه بگیریم.هیچکس این ها را به من نگفت عزیزم. من هم نخواهم گفت. می‌خواهم تا جایی که می شود باور کنی به دنیا آمده‌ای که رویاهایت را زندگی کنی؛ بی درد، بی تب، بدون دغدغه و کلافگی...</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 14:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خاک خویش ریشه دواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-cl5utrcuzych</link>
                <description>بسیار شنیده‌ایم که آدم‌های منفی را از زندگی‌تان حذف کنید و با آدم‌های مثبت مراوده کنید؛ اما کمتر پیش آمده برای این عبارت و سایر مفاهیم، واژه‌ها و عبارت‌های مرسوم، تعریف جامع و مانعی داشته باشیم.شاید در کتاب‌ها برای آدم‌های منفی چند صفت مثل غُر زدن مداوم، عدم انجام کار موثر برای بهبود شرایط و... ذکر شده باشد، که احتمالا حین مطالعه، رفتار چند نفر از دوستان و آشنایان‌مان تداعی شده و نامشان را در لیست آدم‌های منفی درج کرده‌ایم.تصور می‌کنم آدم منفی فردی‌ست که شخصیت خودساخته ندارد، کسی که در تمام عمرش زمانی را برای اندیشیدن، شناخت خود، ارزش‌ها و تعاریفش صرف نکرده و صرفاً در حال ایفای نقشی کپی برداری شده از دیگران است. بقول دوستی تیپ است نه شخصیت. کسی که در تلاش است با انجام رفتار افرادی که مطلوب جامعه هستند، تایید و تحسین اجتماعی بدست آورد اما چرایی رفتار برای خودش نیز ناشناخته است. او صرفاً روی سن، مقابل تماشاچیان نمایشش را به زیبایی اجرا می‌کند و حتی تصورش را هم نمی‌کند که عدم تناسب ذهنیت و رفتارش چه اندازه چشمگیر است.اما آدم‌های مثبت در تلاش مداوم برای شناخت خود، با هر آن‌چه هستند در صلح‌اند. نقش بازی نمی‌کنند و همین بی‌آلایشی ممکن است سبب رانده شدن‌شان باشد. آن‌ها خودشان هستند، واقعی‌اند و هزینۀ گزاف همرنگ جماعت نشدن را پذیرفته‌اند. آن‌ها در سیر و مسیر زندگی در تلاش برای رشد، البته که راه‌های رفته‌ را از نظر می‌گذرانند اما رَهرویی چشم و گوش بسته نیستند.پ.ن: عنوان برگرفته از شعر آقای شفیعی کدکنی است.در خویش بارور شدن از خویشدر خاک خویش ریشه دواندن</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 17:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقان در سیل تند افتاده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-apurndtjcfrx</link>
                <description>هرگاه عاشقی از خود بپرسد &quot;عشق چیست؟&quot; باید بداند که از عاشقی فاصله گرفته است. این گونه پرسش‌ها عاقلانه است نه عاشقانه، باخودانه است نه بیخودانه و غافلانه. اینکه گاهی می‌گویند &quot;علم آبی است بر آتش عاطفه&quot; به خوبی مفهوم غفلت (و پارادوکس روشنفکری) را روشن می‌کند. اگر شما در همان حال که با فردی به نزاع و مجادله مشغول‌اید، از خود بپرسید &quot;چرا منازعه و دعوا می‌کنم؟&quot; آتش نزاع سرد خواهد شد. هرگاه خواستید آتش عاطفه را خاموش کنید، آن را به آگاهی بدل کنید. سرّ اینکه عشق را جز عشق نمی‌شناسد همین است که عقل اگر بخواهد عشق را بشناسد آن را از عشق بودن خواهد انداخت و گرمایش را به سرما بدل خواهد کرد. اصلاً پارادوکس رازدانی در جمع کردن عقل و عشق و مستی و مستوری است، و عزلت عارفان هم پای در دامن عشق کشیدن و از عقل عزلت گزیدن است. عقل معاش در خور کار دنیوی است و این با عشق مصلحت نشناس سازگاری ندارد.عاشقی نه چون راه رفتن ملایم، که چون افتادن در سیلی تند است. و آنکه در سیل افتاده، کجا مجال کنجکاوی های عقلانی و سیل شناسی و تفحص در مکانیک سیالات را دارد؟!عاشقان در سیل تند افتاده‌اندبر قضای عشق دل بنهاده‌اندمولانا(مثنوی، دفتر ششم)</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 19:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متلاشی شدن تُنگی بلورین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86-la9g58nelmsz</link>
                <description>ما زیاد از شکست‌هایمان حرف نمی‌زنیم؛ مگر این‌که قرار باشد از موفقیت‌های بعدش بگوییم. همیشه شکست‌ها باید اولین گام موفقیت و پیروزی باشند. انگار خودشان تجربه کاملی نیستند. شاید برای همین داستان شکست‌ها برای من جذاب‌تر است؛ چون موفقیت اغلب یک الگوی تکراری دارد. آدم‌ها در داستان موفقیت‌شان به‌هم شبیه‌ترند؛ اما در داستان شکست‌ها هر کسی راه خودش را رفته. جزئیات شخصی‌شده‌ در روایت شکست، مرز باریک ما با دیگران است. وقتی به شکست‌های خودم فکر می‌کنم و به این‌که چطور در جنگ نابرابر با دنیا و جبری که در لحظهٔ جنگیدن از آن خبر نداشته‌ام، سپر انداخته‌ام و کوتاه آمده‌ام و در یأسی فرو رفته‌ام که نتیجه‌ی پذیرش شکست است، خودم را بهتر می‌فهمم. شکست‌ها همیشه هم برای این نیستند که عبرت بگیریم و بفهمیم جادهٔ موفقیت از کدام طرف است، گاهی نقش‌شان فقط تجربه حس شکست است. انگار تُنگ بلورینی درست وسط سینه‌ات متلاشی شود. و بعد هر چه تکه‌هایش را جمع کنی، باز هم این‌جا و آن‌جا چیزهایی بماند برای این‌که گاهی در میان هیاهوی شلوغ‌ترین روزها، وقتی طیفی از رنگ‌های نارنجی و سرخ از کرانه‌های آسمان، آبی‌ها را بدرقه‌ کرده‌اند و تو با تماشایشان نفهمی غم‌انگیزند یا شادی‌بخش، آن شکست را به یاد بیاوری و یک تکه نازک از بلورش در دلت فرو شود و باز بپرسی این یادآوری غم‌انگیز است یا شادی‌بخش؟</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 14:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر باید از آن طرف خبری بدهد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdi.gohari1/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%AF-mge0nvldmfpg</link>
                <description>زندگی انسان غرق در انتظار است. ما تقریباً همه عمرمان را با انتظار کشیدن می‌گذرانیم. تابستان‌ها دلمان برای ریختن برگ‌های نارنجی تنگ می‌شود و پاییز از گرفتگی و تیرگی روزها خسته می‌شویم و دلمان برف می‌خواهد و زمستان‌ها آه می‌کشیم که مُردیم از این همه سرما و منتظر بهار می‌مانیم و بهار در جستجوی تابستانیم. در روزهای بچگی انتظار بزرگ شدن را می‌کشیم. می‌خواهیم بزرگ شویم و به مدرسه برویم. در نوجوانی انتظار می‌کشیم تا زودتر جوان شویم؛ یک آدم بزرگ واقعی. روزهای دانشجویی در انتظار روز فارغ التحصیلی هستیم. سر کار که می‌رویم، تند تند ساعت را نگاه می‌کنیم و انتظار رسیدن ساعتِ خاصِ رهایی را می‌کشیم. از روز شنبه منتظر رسیدن پنجشنبه‌ایم. اواخر اسفند برای رسیدن عید انتظار می‌کشیم و چند روز بعد خسته از تعطیلات، منتظر روزی جدید و پر هیجان می‌مانیم. در روزهای غم و ناخوشی منتظر رسیدن روزهای خوبیم و در روزهای خوب، توقع رسیدن روزی بهتر را داریم.ما انتظار می‌کشیم تا نیمۀ گمشده‌مان پیدایمان کند. انتظار می‌کشیم تا کسی عاشقمان شود و عاشقش شویم و خانه‌ای از آن خود بسازیم. 9 ماه انتظار می‌کشیم تا فرزندمان به دنیا بیاید. 40 روز منتظر می‌مانیم تا جیغ و بی‌خوابی نوزادمان تمام شود. 3 ماه دیگر منتظر می‌مانیم تا نوزاد جان بگیرد و دست از عروسک بودن بر دارد. باز انتظار و انتظار تا فرزندمان راه برود، حرف بزند، دوست پیدا کند، عددها را پشت هم بشمارد، بزرگ شود، به مهدکودک برود. بعد انتظار می‌کشیم تا زودتر مستقل شود.انتظار می‌کشیم تا به ما پیشنهاد جدید کاری داده شود، انتظار می‌کشیم تا خانه‌مان به فروش برود، انتظار می‌کشیم تا خانه جدیدی که طالبش هستیم خالی شود، انتظار می‌کشیم تا خرابی‌ها تعمیر شود و رنگ روی کثیفی‌ها را بپوشاند، انتظار می‌کشیم تا دانه‌هایی که تازه کاشتیم جوانه بزند، انتظار می‌کشیم تا ترک خوردگی زانویمان جوش بخورد، انتظار می‌کشیم تا جواب آزمایش‌مان بیاید.ما هر روز انتظار می‌کشیم. هر روز انتظار می‌کشیم تا حالمان بهتر شود، هوا خنک‌تر شود، ترافیک کمتر و خیابان خلوت‌تر شود. بالای سر کِتری منتظر می‌مانیم تا آب بجوشد، بالای سر ماهیتابه منتظر می‌مانیم تا سیب زمینی‌ها سرخ شوند و جان بگیرند، کنار پریز برق منتظر می‌مانیم تا موبایل‌مان شارژ شود، موبایل در دست منتظر می‌مانیم تا زنگ بزند. منتظر می‌مانیم تا نشانه‌ای از او ببینیم. تصویری، پیامی، صدایی.ما همه عمر انتظار می‌کشیم. از یک جایی به بعد هم منتظر مرگ می‌مانیم. هر روز صبح توی آینه به صورت پیرمان نگاه می‌کنیم و می‌گوییم شاید امروز روز آخر باشد. دراز می‌کشیم روی تخت و منتظر می‌مانیم. مرگ هم که سراغمان بیاید حتماً منتظر می‌مانیم تا زودتر تمام شود، دردها زودتر به پایان برسند و زودتر همه چیز به سمت خاموشی برود. بعد از آن انتظار کشیدن تمام می‌شود؟ نمی‌دانم. یک نفر باید از آن طرف خبری بدهد!</description>
                <category>مهدی گوهری</category>
                <author>مهدی گوهری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 12:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>