<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عصر طلایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdiasghari</link>
        <description>جوانی خلاق با روحیه رسیدن به آگاهی که نوشتن را در جریان زندگی، روشنایی مسیر خویش می‌بیند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1042929/avatar/ieDbtG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عصر طلایی</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdiasghari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی بی ها!!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-p3udn10svzmd</link>
                <description>چه چیزی دلیل اینهمه بی مسئولیتی، بی تدبیری، بی احساسی، بی مدیریتی و هزاران بی بی ها شده!!؟ ای کاش خواب بودم، ای کاش خودم را به خواب میزدم، ای کاش چشمانم را می‌بستم و می‌گفتم: «گور بابای این ...» ولی چه کنم که برای این مردم میمیرم. سخته از اینکه دردهاشون را ببینی ولی نتونی کاری بکنی؛ باهاشون میگی، میخندی و گاهی گریه میکنی وبعد با خودت میگی: این حق مردم نیست.کسی نیست باور کنه که میشه حل کرد، میشه گره‌های این مردم را از هم باز کرد؛ دندون نمیخواد، فقط کافیه کمی بی بی ها را بذاریم کنار؛ بهترین راه اینه که از خودمون شروع کنیم؛ کار این مملکت به دست خودمون باز میشه؛ نگید نمیشه، نگید نمیذارند، بگید میشه، بگید امکان داره؛ فقط بی بی ها را بذاریم کنار؛ من بی مسئولیتی، بی حالی، بی انگیزگی و بی برنامگی را انتخاب کردم و میدونم که خیلی دیگه از این بی بی ها داریم که باید ترکشون کنیم.بی بی هار میذاریم کنار...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 22:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز به خودت بستگی داره!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-iqjtpzt6cark</link>
                <description>بازنده یا برندهگاهی از فرط خستگی، سرم را روی بالشت تکون نمی‌دم تا کمی آرامش داشته باشم، یعنی اینقدر سرم شلوغه و پر از مشکل و داستانم، ولی بعد با خودم میگم: «تو توهم مشکلات را داری» به عقب که نگاه می‌کنم هر آنچه را که در زمان گذشته مشکل می‌دونستم، حالا برام مسئله‌ای ساده هست. جایی شنیدم که به جای  گفتن کلمه &quot;مشکل&quot; بهتره از واژه &quot;مسئله&quot; استفاده کنیم.اینکه همه چیز به خودت بستگی داره، نه شعاره و نه یه چیز مبهم، بلکه واقعیتیه که باید باور کنیم. نگاه به انگشتان دستم می‌کنم و برای نوشتن آرزوهام، آرزو می‌کنم؛ ببینید چقدر ساده، حتی برای نوشتن، همه چیز به خودمون بستگی داره.روزهایی که بعضی‌ها مشکلاتشون، شده گِره کور، ولی سرنخ دست خودشونه و روزگاری که بعضی‌ها شدند، حلّال مشکلات دیگران؛ همه چیز به خودمون برمیگرده، صداها و نجواهای توی گوشمون و خواب و خیال‌هایی که از ذهنمون میگذره، تنها گوشه‌ای از وجود ماست؛ اگر تونستیم با خودمون آشتی کنیم؛ به خودمون آسیب نرسونیم، لجاجت را کنار بگذاریم و صادقانه با خودمون حرف بزنیم، خیلی از مسئله‌هامون قابل حل میشه.شاید جامعه ما دچار سردرگمی شده، ولی نمیدونه و یا نمی‌خواد باور کنه که همه چیز به خودمون بستگی داره؛ معلم بد، دانش‌آموز بد، دوست و همکار و رئیس و سیستم و هزار هزار جایگاه و موقعیت، تنها به خودمون بستگی داره که باهاشون چجوری ارتباط داشته باشیم؛ همه بَدَند اگر تو اونا را بد ببینی، باید زاویه دیدمون را تغییر بدیم و با خودمون صادق باشیم.</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 22:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبی جهان به اینه...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-llwmxovisvem</link>
                <description>خوبی جهان به همینه که ندونی کِی وقتشه!وقت حرف زدنوقت غصه خوردنوقت بازیوقت شادیوقت رفتنوقت آمدنوقتشه دیگهانگار دریایی از موج وجود داره که هنوز نیومده و ما منتظریم که موج بزرگ ما را در بر بگیره ولی از همینش لذت ببر، کی فردا را دیده و کی گذشته را تونسته راضی نگه داره.برو حالش ببر... https://musicdel.ir/single-tracks/62312/ </description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 23:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق مرگ!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B1%DA%AF-vgsij7kbnvob</link>
                <description>به یاد دارم، جای دنجی بود. اتاقک کاهگلی با آن در و پنجره چوبی که همیشه نسیم صبحگاهیاش آدمی را مدهوش میکرد؛ چه دوران کودکی شادی داشتیم. رودخانه و شنای دسته جمعی بچه‌ها و سور و سات ساده انگارانه، ولی حالا چه سور و ساتی؟!!! وسط اتاق و پای منقل زغال، خوابم یا بیدار! اینکه نفس نمیکشد، حمید است؟! بوی تعفن، سیاهی دیوار کاهگلی، در و پنجره نیمه سوخته و بچه‌های ریش‌داری که دیگر سیاهی صورتشان از سیاهی مردمک چشمانشان بیشتر است؛ بگذار چشمانم آفتاب بیرون را لمس کند، تا ببینم، چه خاکی بر سرم شده است. دوست عزیزم، حمید و مرگ؟! پس آنخمه رویا بافی دوران بچگیمان کجا رفت؟ نه، باور نمیکنم. بگذار این هم خیال باشد. کسی داد زد، رفقا جمع کنید که بساطمان نابود شد؛ تا کسی نفهمیده بزنیم به چاک و حالا از آن روز، یک هفته میگذرد. آیا خیال بود یا واقعیت؟ من از خانه امن، همان اتاقک کوچک کاهگلی دوران بچگی‌مان خبری ندارم، بهتر است برگردم تا از حمید خبری بگیرم.سکوت بیشه‌زار، مرگ را صدا میزد و هرچه به اتاقک امن نزدیک میشدم، از خودم و دنیایم، میترسیدم ولی شوکه شدم، بله او زنده بود و هنوز مرده متحرک روزهای گذشته بود. بساط جور بود و او پای منقل خوابش برده بود. اتاق مرگ، پا بر جا بود و دیوارهایش ناله سر میدادند که طاقت سیاهی را ندارم، آن سور و سات ساده انگارانه بچه‌ها کجا رفت؟ ولی چه کنم که خودم، از آن اتاق و بوی اعتیاد در آن، دیگر تبسمی به چهره نداشتم؛ پس اتاق مرگ را رها کردم و دیگر باز نگشتم.</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 15:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمار (داستانک)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-mqfo6gofl978</link>
                <description>شروع نکرده باخت داد. خانه، زندگی و پول و پول و پول؛ همه‌اش توهم بود که به یکباره باخت شد. همه پس انداز یکساله خانواده‌اش را برای آن همه توهمات به باد داد؛ ولی باخت سرانجام این آدم‌هاست. کمی صبر کردم تا به او بگویم: «بلند شو!» ولی خودش بلند نشده، پخش زمین شد. خوشحالی من، عزا شد. من بُرده بودم و او باخت داده بود و حالا با یک میلیاردی که از آن پنج نفر برده بودم، خیلی خوشحال بودم ولی غمگین شدم. آخه پول باخت دیگران، چه شادی داره. من که هر روزم را در این قمارخانه به سر می‌برم, از برد و باخت هراسی ندارم ولی این‌ها که، یک روز می‌آند و برای یکسال و شاید ده سال باخت می‌دند را چه کنم؟ یکی به من بگه: «نباید بری کنار!» با یک استکان آب، به هوش آمد. شروع کرد به التماس کردن و پشت‌ام را بهش کردم و گفتم: «حساب، حساب است و کاکا برادر؛ درسته تو برادرمی و لی این دلیل نمیشه که بازی را بهم بریزم؛ برو و حساب کن که کار دارم؛ هنوز تا صبح خیلی مونده و من هم امروز کاسبی نکردم.» هاج و واج نگام کرد و گفت: « گفتی بیا تا بتونی پول جهیزیه دخترم را جور کنم. حالا همه را باخت دادم و تو که عموش هستی، من را نابود کردی.» بطری شیشه شکسته شده را برداشت و توی سینه‌اش فرو کرد. شلوغ شد ولی اهمیت نداشت. برنامه این بود، بلندش کردند و وسط یه خیابون خلوت، رهاش کردند. احساس کردم، انتقام همه کودکی سختم را ازش گرفتم. نابرادری ناتنی!!!</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2024 20:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَرِ دوستان!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-okyuvnzjb0vg</link>
                <description>پروردگارا! مرا از شر دوستان محافظت کن. خودم مراقب دشمنانم هستم. ولتر، 1964 تا 1778کتاب 48 قانون قدرت از رابرت گرین. ترجمه منصوره واحدی مهر. صفحه 42خدایا! مرا از شر دوستانم محافظت کن. خودم مراقب دشمنانم هستم.خخخخخخخخخخچقدر جالب! تا حالا به این فکر نکرده‌ام بودم، که خودی بیش از نخودی(ناخودی) به آدم کار دارند.خدایا! ممنونم بابت کتاب‌هایی که به دستم رسیده است و ممنونم که راه را به من نشان می‌دهی...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 07:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون توانگری دعا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-vmmgpcqnwwhb</link>
                <description>خانواده‌ای که باهم دعا می‌کنند، کنار هم می‌مانند.برای صلح دعا کنید.دعا بسیار عمیق و ساده است.این دنیا معنوی‌تر از آن است که بسیاری از مردم تصور می‌کنند. مردم اغلب نقاب دارند و در صحبت درباره‌ی اعتقاد به دعا یا دعاهای مستجاب خود تردید دارند.برگرفته از کتاب توانگری از کاترین پاندر ترجمه فرشته ابوالحسنی و مرمیم شیخی. صفحه 215بهتره قانون توانگری دعا را با خودم زمزمه کنم و کشف این راز، می‌تواند درهای معجزه آسایی را به رویم بگشاید. از خداوند سپاس‌گذارم که انسان‌های خوبی را خلق نموده است تا به من قانون توانگری دعا را یادآوری کنند.ممنونم</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 08:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منت خدای را که ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%85%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-uz5krdk4fadg</link>
                <description>هنوز خیال می‌کنم که می‎‌تونم قلنبه سلنیه حرف بزنم. منت خدای را که ... وِل کن بابا؛ تو می‌تونی خیلی روان‌تر و بی‌غل و غش‌تر با خدا حرف بزنی.حالا یکم خودمونی‌تر و راحت‌تر با خدا حرف می‌زنم...خدایا ممنونم که به من نعمت سلامتی دادی، از اینکه می‌تونم راه بروم و ببینم، خیلی ازت ممنونم. تو مهربان، باگذشت و خیلی بزرگوار هستی. ازت ممنونم که در این صبح زیبا به من فرصت زندگی دادی و به خاطر تمام نعمت‌هایی که به من دادی ازت سپاس‌گذارم.خداجون! ممنونم که به من دوستان خوبی دادی. من زیاد باهات حرف می‌زنم و همین که تو گوش می‌کنی برایم کفایت می‌کنه؛ آخه می‌دونی توی این دوره و زمانه، گوش شنوا کمه و همه فقط می‌خواهند حرف بزنند؛ ولی من حرف دلم را تنها به تو می‌گویم و برای اینکه خدایی به این مهربونی دارم از خودت بابات خودت تشکر می‌کنم.خیلی دوستت دارم.اردتمندت: مهدی</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 06:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا را مدیون خود کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-laibabrwvylp</link>
                <description>خدا را مدیون خود کنیدخُب دیگه چی!!؟ خدای ناکرده که نمی‌خواهی، خدا را تنبیه هم کنی؟ اشتباه نکنید، لفظ و کلام، معنای بسیار عمیقی دارد. بهم بگویید: «تا حالا از نسبت به کاری انجام می‌دهید و دستمزد کمتری می‌گیرید، چه احساس و یا تجربه‌ای دارید و خواهید داشت؟» اینکه تلاش کنید و بی‌صبرانه منتظر پاداش باشید، خوب است، ولی دلیل نمی‌شود که در صورت دریافت دستمزد کمتر، بخواهید از سر و ته کار بزنید، این عین خیانت به خودتان است؛ بهتر است شفاف‌تر بازگو کنم که یا کاری را قبول کرده‌اید و مسئولیت اجرای صحیح آن را پذیرفته‌اید و یا اینکه به خودتان خیانت می‌کنید و با کم‌کاری سعی در نابودی خودتان دارید.آهای مردم دنیا، بیایید و خدا را مدیون خود کنیم؛ اینکه تلاش کنیم و تلاش کنیم و تلاش کنیم. از هر دستی بدهید، از همان دست باز خواهید گرفت و این قانون دنیاست؛ کاشت، داشت و برداشت و من امروز، با شعار &quot;من خدا را مدیون خود خواهم کرد&quot; شروع می‌کنم، شروع می‌کنم.ساعت 07:17 مورخ  1402/10/28</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 07:36:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زود بگو...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88-vstkv9v5mz2t</link>
                <description>زود بگو چی شده که دیگه چشمات احساسی درونش نیست و یا آن درخشش را نداره؛ مگه میشه که ندونی چه اتفاقی برات افتاده؛ حال دلت خوبه و یا اینکه حالی از خودت سراغ نداریحکم اومده که باید تاثیر گذار باشی و این پا و آن پا کردن نداره؛ خیر و شرش هم با خودته ولی درست باید اندیشید...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 18:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدی در انتظار...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-mfzwysfwd6b8</link>
                <description>چشمانم را بستم و باز نمودم و دوباره به انتهای مسیر خیره شدم، بله برتر از انتظار، امیدی است که پسا رسیدن به آن انتظار متصور هستیم . دوباره انتظار و انتظار...شبرو کوچه ما، با صدای بلند خودش را صدا می‌کرد: &quot;حسن قلی&quot;داشتم با خودم حرف میزدم و در این روزهایی که مثل یک شبرو، تو کوچه پس کوچه‌های شهرمون، توی ساعت 4 بامداد، ورزشم میگیره و خودم را با سکوت شب و دویدن آرام میکنم، دوباره برگردم و نگذارم اینجوری دیوانگیم گل کنه، آره امید دارم توی این انتظار بیداری، از خوابی که سال‌هاست منو از خودم دور کرده بیدار بشم و روشنایی صبحدم را ببینم.نگران نیستم ولی دل نگران نگرانی‌هام هستم، آخه مگه میشه کسی نگرانی‌هاش از خودش نگران‌تر باشند و نگذارند که بیدار بشه و توی مسیرش از انتظاری صحبت کنه که امیدی در آن نهفته نباشه...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 06:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یادها...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-pgaffsyk8v4t</link>
                <description>زمزمه کوچی دیگر رسید و کسی از کنارمان رخت بربست و زمان را نگاه داشت؛ روزهای تلخ و شیرین و ایامی که با شادی و غم سپری شد و سرانجام تنها در یادها، زمانی را ماندگار شد. چرا آدمیزاد فکر میکنه تا ابد ماندگاره و نوبتش نمیشه و مرگ برای همسایه است و چه بدا به حال و روزمان که چشم باز کنیم و ببینیم، زمان باتمام رسیده و گذر به نقطه پایان و مسیری نو قدمگاه ما شده...زنده بودن بمعنی چشم باز نگه داشتن نیست و چه بسا بسیار کسانی که از زنده بودن، نفس را و از زندگی، تنها هدف را می‌شناسند و بس! ولی خوشا به احوال کسی که در بود و نبودش، در یادها ماندگار و در پیشگاه خداوند سرافراز باشند.دوباره روزهای تکراری، بازگشته و همسایه‌ای که از پیش ما به سمت خانه ابدی کوچ نموده است و جماعتی که ارز ترس تنهایی گریان و در دیدگان مردمان این عصر و زمان، به نام پدر از دست داده معرفی می‌شوند.دستانم برای یادبود تنها این چنین می‌نویسد: و او از جماعت ما بود که ما را ترک گفت و به ما زمان را یادآوری نمود؛ زمانی که زود دیر خواهد شد...در یادها...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 05:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرچمدار!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vwj8lpkx7czq</link>
                <description>به رسم روزهایی که از اساس، پرچمدار روزهای زندگیم بودند، خودم را جمع  جور می‌کنم و برای تلاش توی مسیر زندگیم، عادت‌های خوبی را جایگزین رفتارهای مخربم می‌کنم؛ هنوز مثل یک بچه دبستانی که ترس و واهمه داره از روزگار درس بگیره، خودم را توی یک دخمه مخفی کردم و می‌ترسم که نکنه زندگی رنگ دیگه‌ای هم داشته باشه؛ نمیگم از شرایطی که دارم راضی هستم، فقط از تغییر گریزان هستم، ولی چند مدتی هست که دیگه ترس‌هام را گذاشتم کنار و به روزهایی می‌اندیشم که لیاقتش را دارم و می‌تونم با خودم این باور را داشته باشم که لیاقت بهترین‌ها را دارم. من هنوز بزرگ نشدم ولی بزرگان را دیدم...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 06:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممنونم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86%D9%85-gorg6zxowurz</link>
                <description>میشه با خدامون مهربونتر حرف بزنیم و ازش گله‌مند نباشیم؛ انگار ناف ما را با غرولند بریده باشند، یک ریز فقط شکوه و شکایت می‌کنیم، بهتره کمی دورتر از خودمون وایسیم و به اطرافمون نگاهی بندازیم؛ اگه جانی در تن داریم و خانواده‌ای در کنارمون، اگه مهربونی‌های کنارمون رنگ نباخته باشند و اگه خواستن‌های ما برای خیلی‌ها آرزو هستش، پس بهتره کمی مهربونتر با خدامون بحرفیم. خدا دستش را بسمت ما گرفته و تنها از ما یک چیز را میخواد، اینکه بنده خوبی باشیم... کتاب معجزه شکرگذاری، تاکید میکنه که همیشه و در همه لحظه، شکرگذار خداوند باشیم، هر روز را با سپاس گذاری شروع و به پایان برسونیم، اینکه بگیم: ممنونم بابت هرچی بهمون دادی، چون خیلی مهربونیممنونم بابت آسمانت، چون زیباستممنون بابت زمینت، چون راه میریمممنون بابت خورشیدت، چون می‌تابهممنون بابت آدم‌هات، چون تنها نیستمممنون بابت سلامتی، دوست، خانواده، زندگی، اینترنت، کامپیوتر، میز، صندلی، بیسکویت، شیشه، فرش، سیم شارژ، بادکنک، هندوانه، لباس، مبل، کتاب، سبد، پشتی، نرده، در، دیوار، گچ، سقف، لامپ، خانه، محله، شهر، رودخانه، جاده، پمپ بنزین و غیره، چون ...</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 06:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درجا زدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-rkcnclervohs</link>
                <description>انکار ماجرای نبود روزهایی که دوست داشتم در اون باشم، خودش یک مشکله و اینکه نخوام باور کنم، دارم درجا می‌زنم و منِ امروزی، اونی نیستم که زمانی برای امروز ترسیمش کرده بودم؛ به خودم گفته بودم که فلان سال من فلان کار را انجام می‌دهم، فلان نتیجه را می‌گیرم و حالا انگار از آن برنامه چیزی جز قصه‌ای باقی نمانده است.دوباره بر‌ می‌گردم و آزادانه به مسیرم نگاه می‌کنم و به خودم این موضوع را یادآوری می‌کنم که هنوز دیر نشده و می‌توانم به روزهای طلایی فکر کنم؛ بله، دوباره اندیشه‌ای نو، مسیری به مراتب ارزنده‌تر را ایجاد خواهد کرد.در روزهایی که زمان، ارزشمندترین سرمایه هر شخصی است، من با غوطه‌ور شدن توی مسیری اشتباه و باوری نادرست، تنها به خودم، ناروا ظلم کردم و عمر عزیزم را به هدر دادم و امروز جای انکار نیست که دارم درجا می‌زنم و راه حل در اعتراف به بودن‌های است که زمانی جز باورم نبوده است...من اعتراف می‌کنم که دارم درجا می‌زنم و قصه من دوباره شروع میشه...آینه زندگی</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 09:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید دوباره نوشتن!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-jp4dvvcwzuag</link>
                <description>شاید دوباره نوشتن، مرا از این حال و هوا در بیاره و بتونم خودم را از این شرایط نجات بدهم. میدونم که بهترین شرایطی هست که خودم را بکشم بالا؛ همیشه وقتی حس و حالش نیست، بهم یادآوری میشه که الان وقتشه خودت را یک پله ارتقا بدهی و راه نجات را پیدا کنی. شاید وقتشه دیگه از این همه اهمال کاری دست بکشم و دوباره به فکر روزهایی باشم که باور دارم لیاقتش را خواهم داشت، به اینکه یکجا بشینم و زانوی غم بغل بگیرم، عادت ندارم و برای حال و هوای کسالت بارِ بی‌حوصلگی وقت ندارم؛ نه اینکه امان به خودم ندهم، ولی فقط میخوام از شرایطی که درونش قرار گرفتم، استفاده کنم.این روزها، خیلی‌ از آدم‌ها، وقتی دَمق و کم‌حوصله میشند راه فرارشون را سَرَک کشیدن توی موبایل و شبکه‌های اجتماعی میبینند ولی شاید دوباره نوشتن، راه نجات را به ما نشان بده.فرار از توانایی‌ها شاید دوباره پرواز کردن توی سیاره‌ای که خیلی از آدم‌هاش دچار وسواس جنون برانگیز هپروت دنیای مجازی هستند، نجاتبخش باشه؛ حال این روزهام رو کسی جز خودم خریدار نیست و منم میدونم که شاید دوباره نوشتن من را به پرواز تشویق کنه.دوباره گذاره‌ای از شادی دور شدم، ولی دنیا وارونه نیست و روی زمین صاف حرکت میکنم، پس اگه توی هپروت هم باشم، شاید دوباره نوشتن منو به روزهای خودم برگردونه.شاید دوباره نوشتن</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 06:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشعوری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1%DB%8C-c1mgtlacn2du</link>
                <description>بیشعوری با کسی رودربایستی نداره، به گمانم از زمان دور تا به امروز با این مریضی در گریبان بودم، خدا شاهده که نمیدونستم چرا اینقدر درگیر بودم تا اینکه با کتاب بیشعوری آشنا شدم، از بس موضوع کتاب برام قابل درک نبود، برای هر خطی که می‌خواندم صدای خنده‌ام فضای اتاق را پر میکرد ولی برای دومین بار که کتاب را بازخوانی کردم، کمی گریه جای خنده‌های بیشعوری نوبت اول را گرفت. تمام کتاب پر شده بود از کلمه بیشعوری  و من لذت میبردم که این کتاب را بارها بخونم؛ از دوستی شنیده بودم که کتاب‌هایی را که بهشون علاقه داری به کسی امانت نده، ولی این موضوع را درک نکرده بودم، تا زمانیکه همسرم کتاب بیشعوری را به یکی از همکارانش به امانت داده بود و حالا این کتاب از دستم رفته و کتاب را بهمون پس نداد، آخه از آن بیمارستان منتقل شده و دیگه دسترسی بهش نداریم، حتی رفتم کتابفروشی تا نسخه دیگری از کتاب بیشعوری بخرم ولی انگار دیگه فقط همون نسخه کتاب برام ارزشمند بود، بگذریم از این ماجرا و حالا حالم خوبه، آخه می‌دونم که اطرافیانم در چه درجه و میزانی از بیشعوری هستند، عاشق کلمه بیشعوری شدم، آخه بهم خط و ربط بازخورد مناسب را یادآوری میکنه و هر وقت با کسی در نهایت درجه بیشعوری برخورد می‌کنم، سعی می‌کنم از مقدار بیشعوری کمی استفاده کنم.من یک بیشعور هستم و میدونم که چجوری بیشعور بهتری باشم، من با آگاهی به بیشعوری خودم، برای درمان بیشعوریم تلاش میکنم و با آرامش دورنی و افزایش آگاهی، بیشعوریم را کم و کمتر می‌کنم.بیشعوری!</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 09:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها بد نسیتند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%D9%86%D8%AF-hzwod9v0asdw</link>
                <description>گربه را با سنگ زد و گربه گفت: «چرا آدم‌ها بد هستند.»، گنجشک که نظاره‌گر این ماجرا بود به گربه گفت: «آدم‌ها بد نسیتند، بلکه بَلَد نسیتند.» گربه گفت: «چی را بَلَد نیستند؟» و این شد که دیگه هیچ حیوانی از آدمیزاد بَدِش نیامد، چرا که میدونستند آدمیزاد بَلَد نیست.من بَلَد نیستنم درست حرف بزنم، درست برخورد کنم، درست تصمیم بگیرم، درست راه برم، درست پول در بیارم، درست زندگی کنم، درست فکر کنم و غیرهمن بد نیستم، بلکه بَلَد نیستم.</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 19:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون نیما</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-o6apiaeesptr</link>
                <description>قانون نیما می‌گوید: «باید در کار کهنه شد.» این یعنی چه؟ این حالت از کهنگی که نیما می‌گوید، پوسیدگی و فسیل شدگی و فاسد نیست.بعضی‌ها خامی کرده و می‌گویند: «فلانی دارد خودش را تکرار می‌کند، او دیگر کهنه شده، شاملو دیگر آثارش کهنه شده و کلاسیک است، نیما هم.» اما همسایه، چه تازگی از این بهتر که آدم در خودش کهنه شود که عین تازگی است.منظور این نیست که باید خودمان را تقلید کنیم، نه، بلکه باید این کهنگی را خوب بشناسیم. تازگی‌ها از این جاست که آغاز می‌شود. و اینکه در مسیر کهنگی، هرگز از انسان بودن و انسانیت و خداوند غافل نباشیم. غفلت کنیم، تازگی‌هایمان را از دست داده‌ایم.کتاب همسایه! چیزهایی امشب به یادم می‌آید _ از هیوا مسیح</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 05:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ارزش‌ترین میراث</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiasghari/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-cv4j3acfwjbc</link>
                <description>بهترین و با ارزش‌ترین میراثی که والدین می‌توانند به فرزندانشان بدهند، ادب و تربیت صحیح است. والدین باید به این نکته توجه داشته باشند که تنها راه ادب به فرزندانشان آن است که خود با ادب باشند و با آنها رفتاری مودبانه داشته باشند و همچنین آنها را با افرد و دوستان با ادب آشنا کنند. (برگرفته از کتاب راه روشن ص 105- ناشر نسیم فردوس)حال بیرونی هر کسی نشان از حال درونی دارد و کسی که پَلَشت و ناموزون باشد، کسی رغبت نمی‌کند که باهاش دست دوستی بدهد و یا در گفت‌وگو باشد. آداب معاشرت، کلام نیکو، ظاهر مناسب و خُلق و روحیات انرژِی بخش به افراد این امکان را میدهد که در جمع قابل قبول باشند و نُقل مجلس باشند. اینکه یک کجا کِز کنی و نتوانی حرفت دلت بزنی و با کسی ارتباط برقرار کنی از نشانه‌های ضعف رفتاری است و چه نیکو که رفتار مناسب و آداب نیکو را از زمان کودکی به فرزندانمون یاد بدهیم، صد البته که از کوزه همان برون تراود که در اوست و فرزندان ما نیز از خود ما هستند و اگر برخورد و رفتار مناسبی ندارند، از خود ما نشأت می‌گیرد.یاد بگیریم و یاد بدهیم، ما میراث‌خور نسلی هستیم که از ارزش‌های انسانی بهتری برخودار بوده‌اند. از خودگذشتگی، ایمان، تلاش و سخت کوشی جز ویژگی‌های نسل گذشته بوده؛ بنابراین میراث ما برای نسل آینده چه چیزی خواهد بود؟ ابادانی دنیا که برای اهل دنیا است و کسی در این دنیا ابدی نخواهد بود و زمین آباد در دست انسان‌های آبادگر خواهد بود، اگر نتوانیم نسل خوبی را پرورش بدهیم، سرزمین بهشت هم بسازیم، ویران میکند نسلی که ادب نداشته باشد؛ و سرزمین ویرانی برای نسلی به مراتب ارزشمند و با ادب و با علم و آگاهی همان بهشتی است که در دست افراد نادان و جاهل است.</description>
                <category>عصر طلایی</category>
                <author>عصر طلایی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 05:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>