<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مـ‌هدی حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdihdr</link>
        <description>ادبیات، فلسفه، نقد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:00:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/173853/avatar/gaMdMU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مـ‌هدی حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdihdr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مبینا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdihdr/%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-u3iplri2nm83</link>
                <description>چشمش را چرخاند بین بچها. هفته‌ی دوم مهر بود و آقای معینی طبق عادتِ همیشگی‌، همان جلسه اول به بچها موضوع آزاد داده بود و دنبال کسی‌ بود که انشا بخواند. چشمی به چشم آقای معینی گره خورد:-تو نوشتی؟-‏غایب بودیم ولی نوشتیم آقا. بیایم بخونیم؟-‏بیا.فرید دفترش را برداشت و آمد بالا. آقای معینی دچارِ یک حس عجیب شد، رفت پشت میز و نشست□یقه‌ی احمد را می‌گیرد و می‌چسباند به دیوار-چی گفتی مرتیکه؟ یه بار دیگه بگو!-‏اسماعیل جان...داداش ول کن. من توضیح میدم.-‏صد سال سیا نمی‌خوام توضیح بدی!-اسماعیل مگه نمیگی دوسش داری؟ اسماعیل گریه می‌کند.-معلومه که دارم، معلومه... یقه‌ی احمد را ول می‌کند. گریه‌اش شدیدتر شده و شانه‌هایش بالا و پایین می‌روند. یواش میفتد روی زمین. زانوهایش را بغل می‌کند سرش را می‌گذارد روی زانویش.-معلومه که دوسش دارم...احمد می‌نشیند روی زمین و دستش را می‌اندازد روی شانه اسماعیل-به من دست نزن حیوون! نمک‌نشناس!احمد نمی‌داند چه‌کار کند. می‌خواهد توضیح دهد، ولی نمی‌داند چه بگوید. اسماعیل را دوست دارد. مبینا را هم دوست دارد. مبینا را البته بیشتر.-اگه دوسش داری بهش احترام بذار. اسماعیل اون خودش تو رو نمی‌خواد!اسماعیل گریه می‌کند.-برو آقای محمدپور...فقط برو.-‏بهم نگو محمدپور! من احمدم، رفیقت!□-آفرین. فامیلت چی بود؟فرید فامیلش را گفت و رفت سمت نیمکت.&quot;لطیفی...مبین‌زاده...مجابی...محمدپور، فرید. نام پدر: احمد&quot;آقای معینی سرش را از دفترنمره بالا آورد و به چشم‌های فرید نگاه کرد‌.</description>
                <category>مـ‌هدی حیدری</category>
                <author>مـ‌هدی حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 00:12:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی زبان و تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdihdr/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oztk8xpjlzll</link>
                <description>یک میلیون سال قبل را تصور کنید. زمانی که هنوز شهروند نبودیم، &quot;قبیله‌وند&quot; بودیم. دنبال گوزن‌ها و درخت‌های میوه می‌گشتیم و در غار زندگی می‌کردیم. حال شما - یک عضو قبیله- در یک گشت‌زنی داخل دشت، گوزنی را پیدا می‌کنید. به سرعت به غار بر‌میگردید تا این موضوع را با هم‌قبیله‌ای های خود به اشتراک بگذارید. وارد می‌شوید، اما هنوز زبان اختراع نشده است. چه کار باید بکنید؟از دید دیگر، شما یک ادراک دارید.(گوزن) و میدانید که دیگران هم این ادراک را دارند چون قبلا باهم شکار رفته‌اید. اما راهی نیست که این ادراک فردی، به یک ادراک بین‌الاذهانی تبدیل شود. شما باید به بقیه بفهمانید که گوزنی را دیده‌اید و حالا باید او را شکار کنید. ولی نمی‌توانید حرف بزنید. انگشتتان را داخل خاکستر آتش می‌کنید و روی دیوار غار، تصویر یک گوزن را می‌کشید. اهمیت این گوزنِ نقاشی شده از اهمیت قدم نیل آرمسترانگ روی ماه کمتر نیست. هم‌قبیله‌ای‌ها منظور شما را فهمیده‌اند و با هم به شکار می‌روید. تصویرِ گوزن، اولین کلمه‌ی بشری است که توانسته‌است چند ذهن را به یک درک مشترک برساند.حال ما اینجا هستیم. بعد از صدها هزار سال. شهرها را روی هم بنا کرده‌ایم. تا مریخ رفته‌ایم و برنامه‌داریم که آب حیات را توسط تکنولوژی و سیستم به خورد خود بدهیم. درباره‌ی جهان مدرن در یادداشت‌های بعدی خواهم نوشت. الان می‌خواهم بگویم که در کنار این پیشرفت‌ها (یا شبه‌پیشرفت‌ها)، زبان هم پیشرفت کرده‌‌است. اکنون ما برای مفاهیم انتزاعیِ &quot;غم&quot;، &quot;آزادی&quot;، &quot;خیال&quot; و چندین مثال دیگر، ما به ازای زبانی اختراع کردیم و توانستیم از فهماندنِ دیدنِ یک گوزن، به بازگو کردن افکار ریز و درشتمان برای مشاور برسیم. اما اما، نباید مغرور شد. نباید فراموش کنیم که سطلِ زبان، هرگز نمی‌تواند به عمقِ چاهِ ذهن دست‌رسی پیدا کند. یا با مثالی دیگر، باید توجه داشته باشیم که اگر &quot;گوزن&quot; در سطح بالاییِ دریای ادراک قرار دارد، &quot;تنهایی&quot; در میانه‌ی این دریاست و هزاران مفهومِ دیگر که هنوز واژه‌ای برای آن تعریف نشده‌است در عمق این دریا وجود دارد.اگر بخواهم کمی بحث را احساسی کنم(!)، گاهی با خودم فکر می‌کنم که عمقِ این دریا تا کجاست؟ زبان تا کجا می‌تواند نفوذ کند و از کجا به بعد دستش کوتاه می‌شود؟ تلخ است، اما عمق ذهن هر کدام ما، تا ابد برای خودمان باقی می‌ماند. پاره‌ای از رنج‌ها و دردها، پاره‌ای از شادی‌ها، شعف‌ها و وجد‌ها و پاره‌ای از احساسات را نمی‌توان برای دیگران بازگو کرد. ما این ادراکات  را باید برای شصت-هفتاد سال حمل کنیم و به معنای واقعی به گور ببریم. &quot;تنهایی&quot; برای من اینگونه معنا می‌شود. تنهایی همان سنگ‌ها و مرجان‌های کفِ اقیانوسِ فکر است که تا آخر عمر، تنها و تنها خودمان به آنها واقفیم. اینجاست که شاملو می‌گوید:کوه‌ها باهمند و تنهایند/همچو ما، باهمانِ تنهایان!</description>
                <category>مـ‌هدی حیدری</category>
                <author>مـ‌هدی حیدری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 01:19:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>