<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی بردبار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdiii</link>
        <description>سلام. من یک پرستارم که گاهی مینویسم و گاهی عکس میگیرم. mehdiii.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/275587/avatar/zAkBOu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی بردبار</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdiii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;عصر خاکستری یک روز زمستانی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/the-gray-evening-of-a-winter-day-uihsehjotewo</link>
                <description>Photo by Elly Filho on Unsplashروی صندلی ماشین لم داده ام. سرم را کمی به راست چرخانده ام، و به مناظر اطراف نگاه می کنم. با سرعت رانندگی می کند. انگار دارم فیلمی با دور تند می بینم. بیشتر مسیر از میان دشت وسیع و کم درختی می گذرد. گاهگداری که از مقابل چند خانه یا درخت میگذریم، سعی می کنم روی آنها تمرکز کنم و دقیقا لحظه ای که از جلوی چشمم رد می شوند را ببینم.ناگهان حس می کنم دارد سرعت ماشین کم می شود. از آینه بغل، عقب را می بینم. هیچ ماشینی نیست. به جلو نگاه میکنم که شاید ماشینی جلوی ما ترمز کرده. اما جاده برهوت است. پس سرم را به چپ می گردانم و به او نگاه می کند.گونه هایش از اشک خیسند و چانه اش می لرزد. راهنما می زند. سرعت را کم می کند. فرمان را می چرخاند و ماشین را در حاشیه جاده متوقف می کند. سرش را روی فرمان می گذارد و هق هق تلخی را سر می دهد. گریه ام گرفته اما نمی توانم بگویم زیاد شوکه شده ام. اگر با دختر احساساتی ای مثل او، دو سال دوست و هم اتاقی باشید، 14-15 سال بعد،  این گریه غیرمنتظره به شما یادآوری می کند که او اصلا تغییری نکرده است.خودم را روی صندلی جمع می کنم و صاف می نشینم. پخش ماشین را بی صدا می کنم. دستم را روی شانه اش می گذارم و آرام فشار می دهم. بعد دستی در موهایش می کشم. یاد تمام خاطرات خوبی می افتم که با هم داشتیم. اینکه چقدر نزدیک بودیم و از همه چیز هم خبر داشتیم.اصلا فکرش را هم نمیکردیم زمانی برسد که سالها از هم بی خبر باشیم._ آروم باش عزیزم ... آروم باش...اما این حرف گریه او را شدیدتر می کند.آرام زمزمه می کنم: چی شدی عزیزم؟ ... بمیرم من …به بیرون از ماشین و هوای گرفته این عصر زمستانی نگاه می کنم. انگار این سفر چند ساعته، با ماشینِ او، ایده خوبی از آب درنیامده است. الان وقت خوبی برای دلداری دادن  و آرام کردن او نیست. خودم این روزها، بیش تر از همیشه، به کسی احتیاج دارم که کمی مرا آرام کند.او گریه می کند و من دستم را روی موهایش گذاشته ام. یاد روزهایی می افتم که وقتی از دانشگاه به خوابگاه برمیگشتم، و او را می دیدم که روی تختش، به شکم دراز کشیده و سرش را در بالشش فرو برده. آهسته می رفتم و کنارش می نشستم. موهایش را ناز می کردم و میخواندم:دختره اینجا خوابیدهگریه می کنهافتخار منپرتقال منبه پرتقال که می رسید سرش را از بالش بیرون می آورد و با چشم هایی که کاسه خون شده بود می خندید. بعد می گفتم بلند شو که بیرون برویم. او می گفت که دیر شده است. تا برویم و برگردیم تاخیر می خوریم. و من جواب می دادم چطور دلت می آید بدون تجربه ی تاخیر، فارغ التحصیل شویم؟می رفتیم بیرون، تا بابا بستنی. و توی سرمای زمستان دو تا بستنی قیفی می گرفتیم. و بعد سرازیری خیابان جهاد تا چهارراه چنچنه را می رفتیم و برمیگشتیم. و او تعریف می کرد که این بار چه اتفاقی افتاده، با چه کسی دعوایش شده و یا قطع رابطه کرده است. و یا دلش برای چه کسی تنگ شده است.حالا که بعد از سال ها بی خبری، همدیگر را دیده ایم، دست بر قضا، با هم، داریم به شیراز برمیگردیم. اول کلی از گذشته حرف زدیم. و اینکه چقدر آینده متفاوت از چیزی شده که آن روزها فکر میکردیم. بعد حرف هایمان ته کشید و ساکت شدیم. او رانندگی میکرد و گاهی با موزیک هم خوانی میکرد. من هم داشتم مناظر بیرون را نگاه میکردم. تا اینکه او زد زیر گریه.Photo by Jack B on Unsplashدستم را در موهایش کرده ام و نوازشش میکنم. سرش را از روی فرمان بلند می کند. می آید در بغلم. به خودم فشارش می دهم و می گویم: هر چی هست درست میشه … مطمئن باش …از من جدا می شود. ماشین را خاموش می کند. در طرف خودش را باز می کند. و  پیاده می شود. من هم پیاده می شوم. به طرف من می آید. هر دو به ماشین تکیه می دهیم و منظره را نگاه می کنیم. کنار جاده، در مقابل دشت وسیع و پس زمینه خاکستری آسمان، حس دلتنگی عمیقی دارم.می گوید: ببخش … نمی خواستم اینطوری بشه …برایش می خوانم:&quot;از خانه که می‌آیییک دستمال سفیدپاکتی سیگارگزینه‌ ی شعر فروغو تحملی طولانی بیاوراحتمال گریستن ما بسیار است*&quot;_دلم واسه شعر خوندنات تنگ شده بود ...و بعد زمانی طولانی به سکوت می گذرد. باد سردی می زود و موهایم را در هم میریزد. همین طور که آسمان خاکستری را نگاه می کنم، می پرسم: چی شدی تو ...با صدای گرفته و تودماغی اش میگوید: نباید در مورد گذشته حرف می زدیم…چیزی نمی گویم. تا اینکه ادامه می دهد: موزیکم بی تاثیر نبود … &quot;دیدی گفتم&quot; که پخش شد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ..._دیدی گفتم؟_آره ...دیدی گفتم ... فرشید امینوقتی می فهمم چه موزیکی باعث آن گریه ها شده بود، توی ذوقم می خورد. اما به روی خودم نمی آورم.همین طور که به منظره دشت وسیع پیش رویمان نگاه میکنیم. من در ذهنم دارم گذشته را مرور می کنم. فکر کنم او هم همین طور. آرام میگویم: آره راست میگی … نباید در مورد گذشته حرف می زدیم …همین طور که به مقابل زل زده ام حس می کنم برمیگردد و به من نگاه می کند. من هم سرم را به سمت او می چرخانم. مدتی به هم نگاه می کنیم. حس می کنم باید چیزی بگویم : هنوز بهش فکر می‌کنی ؟_کاش میتونستم بگم نه!_ من هیچ وقت نفهمیدم چی شد؟ … چرا تموم شد؟ … شما که خیلی با هم خوب بودین...چند دقیقه ساکت می ماند. چهره اش گرفته شده است. انگار دارد خاطرات تلخی را دوره می کند. بعد می گوید: باورت میشه خودم هم نفهمیدم چی شد؟!... دو سال خیلی خوب با هم بودیم... شاید بهترین روزای زندگیم... تقریبا تا شش ماه بعد از اینکه تو اخراج … یعنی رفتی و غیب شدی...انگار از اینکه کلمه اخراج را به زبان آورده خجالت می کشد. چهره اش کمی سرخ می شود. نمی دانم از شرم است، یا از سرمای این عصر زمستانی. لحظه ای ساکت می ماند.  بعد ادامه می دهد: بعد یهو یه حرفایی شروع شد … میگفت از رشته اش راضی نیست ... میگفت آینده اش این شهر و این رشته نیست... میگفت می خواد انصراف بده ... واقعا نمی دونم دلیل واقعیش چی بود... گفت میخواد بره ..._ تو چیکار کردی ؟ چیزی نگفتی ؟ اینکه بمونه ؟!_من چیکار کردم؟ … من سعی کردم جلوی راهشو نگیرم ..._ یعنی برای موندنش هیچ تلاشی نکردی؟رو به من می‌کند و می‌گوید : چیکار می تونستم بکنم؟ … کسی که میخواد بره رو نمیشه به زور نگه داشت… اما یادمه یه روز واسش همین آهنگ دیدی گفتم رو فرستادم … اونم اصلا به روی خودش نیاورد...Photo by Sven Schlager on Unsplashچیزی نمی گویم. اما در درون حرص می خورم. چیزهای زیادی در زندگی هستند که ارزش تلاش را ندارند. اما آدم باید همیشه برای کسی که دوستش دارد بجنگد. بعضی وقتها یک طرف رابطه دیوانه می شود. این وظیفه طرف دیگر است که بماند و برای رابطه بجنگد. اما گاهی دو نفرِ درگیر یک رابطه، با هم رابطه را به سمت ویرانی می برند.دوباره مدتی به سکوت می گذرد. به دور دست نگاه می کنم. تا اینکه می گوید: می‌دونی گلی… من سعی کردم دوست خوبی باشم... سعی کردم جلوی راهشو نگیرم ...حتی شب آخر مثه یه دوست خوب باهاش تا ترمینال رفتم ... موندم تا سوار بشه ... اتوبوس که حرکت کرد واسش دست تکون دادم ... بعد ...تلاش میکند تا خودش را کنترل کند. اما در صدایش می شود قدرت این بغض را فهمید. بعضی که سنگینی اش بیش از تحمل او به نظر می رسد._... بعد روی نیمکت ترمینال نشستم و به این فکر کردم که چیکار کنم ... واقعا یادم نمی اومد قبل از اون چیکار میکردم ... چطور زندگی می‌کردم ...آرام زمزمه می کنم : جای خالی بعضی ها هیچ وقت پر نمیشه…اما صدایم در میان باد تندی که می وزد گم می شود. باد سوز عجیبی دارد. کم کم دارد هوا تاریک می شود._بیا سوار بشیم... باد تند شده... شاید بارون بیاد ...او ماشین را دور می زند. در سمت راننده را باز می کند و سوار می شود. من هم سوار می شوم. ماشین را روشن می کند. در آینه جاده را نگاه می کند. من هم سرم را بر میگردانم. از پشت سر هیچ ماشینی نزدیک نمی شود. سرعت می گیرد و وارد جاده می شود. چراغ ها را روشن می کند. تهویه ماشین باد گرمی به پاهایم می دمد.دوباره موزیک میگذارد. آهنگ های محبوبمان زیاد شبیه هم نیستند. دلم میخواهد بگویم چطور اجازه داری به این راحتی همه چیز تمام شود. چطور جلوی رفتنش را نگرفتی؟ اما به خودم می‌گویم ساکت باش._موزیک رو دوست نداری؟_ نه … خوبه ...خودم را روی صندلی رها می کنم. به جلو نگاه می کنم. جاده در سیاهی فرو رفته است. فقط گاهی نور چراغ اتوموبیل هایی که از مقابل می آیند بخشی از جاده را روشن می کند.باران شروع می کند به باریدن. برف پاک کن را روشن می کند. موزیک را قطع می کند و در پلی لیست دنبال موزیک می گردد. &quot;دیدی گفتم&quot; را پیدا و پخش می کند. بعد می گوید: جای خالی بعضی ها هیچ وقت پر نمیشه ...به خطوط سفید وسط جاده نگاه می کنم که به سرعت می گذرند. و به موسیقی گوش میکنم. در امتداد جاده، نور چراغ ماشین، تا مسافت کوتاهی را روشن کرده است. بارش باران شدیدتر می شود و او سرعت حرکت برف پاک کن را بیشتر می کند.آرام می گویم: بعد رابطتون چی شد؟ … چرا قطع شد؟چند لحظه فکر می کند و می گوید: نمی‌دونم … گاهی فکر میکنم میخواست از دست من فرار کنه که این کارو کرد … رابطه لانگ دیستنس ما چند ماه بیشتر دوام نیاورد … با بهانه های الکی ...با خودم می گویم آخر چرا ما آدم ها اینقدر دیر می فهمیم که در این دنیای شلوغ پیدا کردن کسی که حرف هایت را بفهمد چقدر شانس بزرگی ست؟! مگر در این زندگی زودگذر چند بار امکان دارد با کسی آشنا شوی که تو را می فهمد؟ اما اینقدر خودخواه نیستم که این حرف ها را به زبان بیاورم. رو به او می گویم: دیگه هیچ وقت ندیدیش؟ ... یعنی برنگشت؟_تا مدت ها ازش خبری نبود … تا اینکه تقریبا ۲-۳ سال بعد بهم پیام داد ... گفت دلش تنگ شده ... گفت خیلی تنهاست ... گفت هیچ‌کس نتونسته جای منو …نگاهم را از جاده میگیرم و به او نگاه میکنم. و می گویم: تو چیکار کردی ؟ چه جوابی دادی؟لبخند تلخی می زند و پاسخ می دهد: من ... من بلاکش کردم…_ یعنی هیچی بهش نگفتی؟_چرا … قبل از اینکه بلاکش کنم یه تکست مسیج واسش فرستادم …چند ثانیه ساکت می ماند. بعد می گوید: تو سیگار نمی کشی؟ و سرش را به سمت من می چرخاند. وقتی میبیند به او زل زده ام آرام میگوید: واسش نوشتم دیدی گفتم؟!*شعری از کتاب &quot;دیر آمدی ری را&quot; سید علی صالحی</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 01:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آرزوی تکرار دوران کودکی را داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/wish-to-go-back-to-childhood-pusbd3e9itzb</link>
                <description>Photo by Margaret Weir on Unsplash

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که در یک گفتگو، گریزی به کودکی زده باشید و در آخر آرزو کرده باشید که دوباره روزهای کودکی تکرار بشه.چند وقت پیش در یه جمع دوستانه، درباره خاطرات و ماجراهای کودکی حرف می‌زدیم، که یکی گفت کاش میشد دوباره کودک بشیم و کودکی رو تجربه کنیم.بعد همه باهاش موافقت کردن و از خوبیای دوره کودکی گفتن. از اون روز این موضوع فکرمو‌ درگیر کرده که کودکی چه ویژگی ها و کیفیت هایی داره که ما آدم ها گاهی اون روزها رو آرزو می کنیم. خب اگه بتونیم این ویژگی ها رو پیدا کنیم و تلاش کنیم در زندگی بزرگسالی خودمون این طور رفتار و فکر کنیم، شاید تجربه صلح و صفای کودکی دوباره تکرار بشه.(البته باید اضافه کنم، متاسفانه بعضی پدر و مادر ها اینقدر از بدو تولد، عقاید و باورهای غلط به خورد بچه میدن، که ظرف چند سال ذهن اون کودک عصبی و پر از عقده میشه. پس نمیشه این موارد رو به همه کودکان تعمیم داد.)ویژگی های دوران کودکی:۱- بچه ها عموما به اخبار اهمیتی نمیدن و یا اونا رو زود را فراموش می کنن.ما آدم ها چون خودمون رو مرکز هستی تصور میکنیم، فکر میکنیم باید از همه چیز خبر داشته باشیم. پس زیادی پیگیر اخبار هستیم. منظورم از اخبار، از اتفاقات زندگی دوستان و اقوام گرفته، تا پاندمی و جنگ و ترور و کشتار در بعد جهانی رو شامل میشه.در حالیکه اکثر ما آدم های معمولی، توانایی تأثیرگذاری و یا جلوگیری از این چیزها رو نداریم، اما گاهی سرسختانه اخبار رو پیگیری و تحلیل می کنیم.شبکه های اجتماعی هم، ما رو با اخبار و اطلاعات نه چندان مهم هدف قرار میدن.خب ذهن شلوغی که هر روز و هر ساعت با اخبار دچار اضطراب، ترس و مقایسه میشه، مشخصه که آرزو کنه کاش بچه ای بودم که از همه چیز بی خبر بود. Photo by Andrew Seaman on Unsplash۲- بچه ها زیاد به آینده فکر نمی کنن و توی لحظه حال زندگی میکنن.شاید تا به حال درباره ذهن آگاهی (معادل فارسی mindfulness) و زندگی در لحظه چیزایی شنیده یا خونده باشین.اصل اساسی در این مفهوم، زندگی در لحظه و تمرکز بر کاری هست که همون لحظه داریم انجام میدیم. ذهن آگاهی مفهومی باستانی و بسیار قدیمیه. اما در چند دهه اخیر خیلی در موردش تحقیق شده.و ثابت شده در درمان اضطراب و افسردگی تاثیر به سزایی داره.ما بزرگسالا به طور مدام درباره نتیجه و آخر هر چیزی و هر کاری فکر میکنیم. این مسئله درباره مسایل کوچک زندگی مثل ورزش روزانه تا مسایل بزرگ تری مثل پس انداز و تامین مالی در آینده رو شامل میشه.نمی‌دونم تا حالا چند بار به خودت اومدی و دیدی در حین انجام کاری که حتی واست لذت بخش هم هست،  فکر کردن زیادی به نتیجه، باعث شده از اون کار دلسرد بشی. و یا اون کار دیگه واست لذتبخش نباشه.۳- بچه ها به مادیات اهمیتی نمیدن.همه ما یه روزی می‌میریم. اینو همه می‌دونیم اما گاهی باید به خودمون یادآوری کنیم. چون بعضی وقتا فراموش می کنیم که یه قرن دیگه ما و هیچ کدوم از اطرافیانمون زنده نیستیم.ما زمان کوتاهی داریم. حالا میتونیم از این زمان برای انسان بهتری شدن و زندگی شاد و امیدوارانه ای داشتن استفاده کنیم. یا مثل بخش زیادی از مردم، درگیر ترس از آینده غیر قابل پیش بینی بشیم. و به زندگی محافظه کارانه ای رو بیاریم، که جرات هر تصمیم و ریسکی رو از ما بگیره.اگه دقت کنیم می بینیم که ما آدما برای فرار از ترس آینده مبهم و از دست دادن و نابود شدن، دنبال چیزهایی هستیم که فکر میکنیم به ما و عزیزانمون امنیت و آرامش میدن. مثلاً روزانه ساعت ها درباره سرمایه گذاری، رقابت، مقایسه، و کسب درآمد _به هر قیمتی که شده_، فکر کنیم و حرص میخوریم‌. چون پول و ثروت رو چیزی‌ میدونیم که میشه باهاش امنیت و آرامش رو تجربه کرد. Photo by Charlein Gracia on Unsplashالبته من به هیچ وجه منکر ارزش پول و فعالیت های اقتصادی نیستم. اما دارم درباره کسانی صحبت میکنم که اصل مطلب، یعنی زندگی کردن، رو فراموش کردن و فقط به فکر کسب ثروت هستن. کسانیکه یادشون رفته هدف اول از کسب درآمد صرف اون برای ساختن زندگی بهتر برای همه آدم هاست.تو میتونی فعالیت اقتصادی بزرگی داشته باشی. چند ساعت در روز رو بهش اختصاص بدی. و بقیه اوقات رو اونجوری که دلت میخواد زندگی کنی و این درآمد رو صرف‌ کنی. و ازش لذت ببری.اما امکان این رو هم داری که تمام وقتت رو حرص بخوری که مثلاً اگه بورس ریزش‌ کرد و یا قیمت دلار رفت بالا چه جوری به زندگی ادامه بدم؟فعالیت اقتصادی اونجا تبدیل به مادی گرایی میشه که ما فراموش میکنیم چرا کار میکنیم؟ و چرا در پی کسب در آمد هستیم؟!۴- بچه ها راحت نظرشون رو اعلام میکنن.حتما شنیدی که میگن حرف‌ راست رو از بچه بشنو!چرا؟ چون بچه ها محافظه کار نیستن! بچه ها قبل از گفتن حقیقت چندین و چند محاسبه و خودسانسوری نمی کنم تا ببینن گفتن حقیقت به نفعشون هست یا نه. اما ما بزرگترا قبل از گفتن هر چیزی و انجام هر عملی، فکر میکنیم که چه چیزی رو به دست میاریم و چی‌ رو از دست میدیم.به خاطر همین مثلا با اینکه از مدیرمون انتقاد داریم و یا باهاش موافق نیستیم سکوت و یا تایید می‌کنیم. با اینکه از دوست و یا همسرمون ناراحت هستیم این ناراحتی رو پنهان میکنیم.و همین سکوت و نگفتن حقیقت و احساس درونی، نه تنها باعث میشه ما ساعت ها در ذهن خودمون درگیر باشیم، بلکه در دراز مدت رابطه کاری و یا دوستانه ما رو تحت تأثیر قرار میده. Photo by Annie Spratt on Unsplash۵- بچه ها کینه به دل نمیگیرن.شاید دیده باشی دو تا کودک سر چیزی با هم دچار اختلاف و یا بحث میشن. اما دوباره یک ساعت بعد دارن با هم بازی میکنن و همه چیز رو فراموش کردن.اما معمولا ما بزرگسالان ساعت ها به هر حرف و کار دیگران فکر میکنیم. به خصوص به کارها و حرف هایی که احساس کنیم علیه ما بوده. و یا به قصد تحقیر ما گفته شده.گاهی با اینکه مدت ها از یک اختلاف و بحث گذشته هنوز با تکرار اون واقعه در ذهن، حس عصبانیت و کینه رو تجربه می کنیم. و یه جورایی منتظریم تا انتقام بگیریم.  همین کینه ها و پرونده های باز ذهنی، فشار خیلی زیادی روی ما میاره. و نشخوار کردن مستمر گذشته و خاطره اون اتفاق و دعوا،  میتونه تا مدت ها ذهن ما رو درگیر کنه و آسایش ما رو به هم بزنه.به نظر شما چه ویژگی های دیگه ای در بچه ها هست که دوران کودکی رو لذتبخش و خواستنی میکنه؟</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 23:38:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس &quot;پنجره آبی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/the-blue-window-z4b6zeehhwre</link>
                <description>سلاماین عکس برای من تداعی گر حس خونه، آرامش، فراغت و همین طور امنیته. این عکس رو چند وقت پیش در روستای کندوان گرفتم. لطفا اگه چیزی با دیدن این عکس به ذهنتون میرسه کامنت بذارین.گالری عکس های من</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 00:20:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;پیش‌بینی چند روز بارانی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/a-few-rainy-days-nl1fq24sgope</link>
                <description>Photo by Cristi Goia on Unsplashبلیت را که آنلاین می خرم از پشت کامپیوتر بلند می شوم. هنوز 2 ساعت وقت دارم. با گوشی تاکسی میگیرم. لباس می پوشم. کوله پشتی ام را روی شانه ام می اندازم، گوشی و سیگار و فندک را در جیب کاپشنم می گذارم و از خانه خارج می شوم. توی راهرو دکمه آسانسور را می زنم و منتظر می ایستم.وارد آسانسور می شوم. دکمه همکف را می زنم و در بسته می شود. موزیک آسانسور، ملودی ترانه خواب ستاره است و با شنیدن آن لذت دردناکی را حس میکنم. بارها به خاطر نشنیدن این موزیک، بی خیال آسانسور شده ام و دو طبقه پله نوردی کرده ام.در آینه آسانسور به چهره ام نگاه می کنم. دستی در موهایم می کشم. چهره ام بی تفاوت و سرد است. لبخندی میزنم. میبینم که با این لبخند چهره ام شاد به نظر میرسد. چقدر ظاهر انسان می تواند از درونش متفاوت باشد.در آسانسور باز می شود. طبقه همکف. به سمت در آپارتمان می روم و وارد کوچه می شوم. هوا هنوز گرگ و میش است. کوچه از باران دیشب خیس است. هر چند دیگر باران نمی بارد، اما باد سردی می وزد. هیچ کس در کوچه دیده نمی شود.ساعتم را نگاه می‌کنم. پنج و نیم صبح.‌ به دیوار آپارتمان تکیه می دهم و منتظر تاکسی می‌مانم. سعی می کنم به کاری که دارم میکنم فکر نکنم. فکرش مرا مضطرب و پریشان می کنم. کم‌کم دارد سردم می شود زیپ کاپشنم را تا زیر گلو بالا می کشم. که تاکسی، که سمند زرد رنگی است، سر می رسد.در عقب را باز می‌کنم. اول کوله ام در روی صندلی میگذارم و بعد خودم سوار می شوم. فضای داخل اتومبیل گرم و خوشبوست‌._سلام …_سلام … صبح بخیر … فرمودید فرودگاه تشریف می بر.._بله …_چه ساعتی پرواز دارید …_ساعت ۷_خب پس به موقع می رسیم …و حرکت میکند.پخش ماشین روی رادیو است. خانم گوینده صبح خوبی را برای شنوندگان آرزو می کند و بعد تکنوازی پیانوی زیبایی پخش می شود که تا به حال نشنیده ام.از پشت شیشه ماشین، خیابان های تاریک و خیس را نگاه می کنم. چند سپور در گوشه خیابانی، در یک سطل حلبی آتش روشن کرده اند و دور آن خود را گرم می کنند. ابرها هوای این صبح پاییزی را تاریک تر از همیشه کرده اند.صدای زنگ گوشی ام بلند می شود. گوشی را از جیب کاپشنم بیرون می آورم و میبینم عکس گلی روی صفحه نقش بسته است. از اینکه این موقع تماس گرفته متعجب می شوم. بدون شک هر کس دیگری بود جواب نمی دادم. اما توان انجام این کار را در مقابل گلی ندارم._سلام …_سلام … خوبی …صدایش نگران و خواب‌آلود است. از لحن صدا می فهمم که حتما همه چیز را میداند. می ترسم از اینکه سعی کند مرا منصرف کند. چون هیچ وقت قدرت مخالفت با گلی را نداشته ام._خوبم‌ ممنون ...صدای نگران ادامه می دهد:&quot;داری چیکار میکنی؟ میخوای بری تهران؟&quot;میخواهم بگویم از کجا فهمیده ای اما جواب سوالم را خودم از قبل میدانم.‌ پس از پرسیدن منصرف می شوم._اره … باید برم …صدایش عصبی و تند می‌شود. خیلی وقت است صدای عصبانی اش را نشنیده ام._باید بری؟... کجا باید بری؟ ...بری چیکار کنی؟... اصلا بهش فکر کردی؟... اصلا تو فکر هم میکنی؟میخواهم بگویم اینقدر فکر میکنم که گاهی کلافه می شوم. به این موضوع هم خیلی فکر کرده ام. اما به هیچ نتیجه ای نرسیده ام. حتی وقتی بلیت هواپیما را خریدم هم نمی دانستم دارم چکار میکنم. الان هم که دارم به فرودگاه می روم پر از شک‌ و تردیدم._گلی من باید ببینمش … واسه آخرین بار … شاید دیگه هیچ وقت فرصتش نباشه که…حرفم را می برد. می دانم که عصبانی است. اما سعی میکنم چیزی بروز ندهد. فقط مثل همیشه مهربان اما جدی میگوید: &quot;ببینیش که چی بشه؟ ...فکر می‌کنی بعد از این همه وقت … دیدن دوباره اش... اونم وقتی که داره واسه همیشه می‌ره... نظرش رو عوض می‌کنه ؟&quot;_ من نمی‌خوام نظرش رو عوض کنم … فقط می‌خوام واسه بار آخر ببینمش …گلی با این جمله انگار کنترلش را از دست می دهد و سرم فریاد می کشد: &quot;لعنت به تو … نمیدونی داری چیکار میکنی … چطور میتونی اینقدر فراموشکار و بی منطق باشی …. چطور یادت نیست …&quot;_ چرا یادمه … همه‌چیز یادمه …_ یادت نیست … باور کن نیست …اگه یادت بود این کارو نمی‌کردی ... حتی اگه ببینیش هم هیچی تغییر نمیکنه … فقط تو ..._ گلی خواهش میکنم … می‌دونی که امروز ظهر واسه‌ همیشه میره؟_ می‌دونم … فقط نمی دونم کی به تو گفته …_ چه فرقی می‌کنه ؟_ فرقش اینه که … (بغض می کند) خواهش میکنم نرو …_ من الان توی تاکسی ام … دارم میرم فرودگاه ...آه غلیظی می کشد و می‌گوید : &quot;نرو … خواهش میکنم نرو … &quot;_ من تصمیم رو گرفتم … ببخش …_ لعنت به تو …و قطع می کند. هر چند به گلی گفتم تصمیم را گرفته ام اما در واقع اصلا از هیچ چیز مطمئن نیستم. به بیرون زل می زنم.Photo by Artyom Kulikov on Unsplashهوا کمی روشن تر شده است. آسمان آبی مایل به سرمه ای است. ابرهای روشن دارند جای خود را به ابرهای تیره و تار می دهند. میتوانم حدس بزنم به زودی باران دوباره شروع می شود.موزیک رادیو تمام می شود و گوینده رادیو می‌گوید که سازمان هواشناسی چند روز بارانی را پیش‌بینی می‌کند.صدای پیامک می آید. قفل گوشی ام را باز میکنم و میبینم گلی نوشته: &quot;من هیچ وقت اینقدر بی رحم نبودم. اما مجبورم کردی. واتساپت رو چک کن.&quot;تعجب می کنم. اما دوست ندارم واتساپ را چک کنم. دوست ندارم منصرف شوم. آخر چرا نمی فهمند که ‌دیدینش، در آغوش کشیدنش و بوییدنش برای آخرین بار چقدر برایم حیاتی است؟گوشی را کنارم روی صندلی ماشین می گذارم و به بیرون نگاه می کنم. کم کم خیابان ها شلوغ تر می شوند و آدم های بیشتری به چشم می خورند. ایستگاه های اتوبوس از جاهای دیگر شلوغ ترند. همه سریع قدم بر میدارند. انگار آدم ها برای شروع یک روز دیگر عجله دارند. چند قطره باران روی شیشه ماشین می نشیند.دوباره گوشی ام زنگ می خورد. میدانم گلی است.‌ گوشی‌ را از بر میدارم و به چهره زیبای گلی زل میزنم تا وقتی که قطع می کند. با خودم که فکر میکنم میبینم اولین بار است جواب گلی را نداده ام. گوشی را بی صدا می کنم.دوباره گوشی زنگ میخورد و ویبره اش در دستم می لرزد. دلم نمی آید جواب ندهم._  چی شده گلی … دست بردار … من تصمیم رو گرفتم …_ باشه … منم نمی‌خوام نظرت رو عوض کنم… فقط واتساپت رو چک کن … باشه؟_ باشه!_ خدافظ! و قطع می کند.تاکسی از ورودی فرودگاه وارد محوطه می شود. واتساپ را باز میکنم و می بینم گلی چند پیام فرستاده است . پیام ها را که باز می کنم جا میخورم. عکسی قدیمی از من و گلی و مادر در محوطه سرسبز آسایشگاه است. من در لباس آبی آسایشگاه  لاغرتر و نزارتر از همیشه ام. سمت راستم مامان نشسته و لبخند محوی دارد و مثل همیشه نگران به نظر می رسد. سمت چپ هم گلی نشسته که یکی از آن لبخند های جذابش روی چهره اش نقش بسته.در پیام های بعدی نوشته است:&quot;وقتی اومدیم ملاقاتت سعی کردی خوشحال به نظر بیای و همش میخندیدی. و میگفتی دکتر گفته خیلی زود مرخص میشی.&quot;&quot;اما وقتی مامان رفت بوفه و جدی ازت پرسیدم چطوری گفتی: دلم گرفته … گاهی از شدت دلتنگی نفسم بالا نمیاد … صبح ها که بیدار میشم از خودم می‌پرسم چطور هنوز زنده ام؟ &quot;ناگهان قطار خاطرات تلخی، که همیشه از یادآوری اش اجتناب کرده ام، سوت بلندی می کشد. تمام آن روزها در ذهنم تکرار می شوند. چطور آدم می تواند اینقدر فراموش کار باشد؟ تنم از بغض و خشم گُر میگیرد.ماشین می ایستد و راننده می گوید : &quot;ترمینال پروازهای داخلی ... سفر بخیر ...&quot;اژ پشت شیشه محوطه خیس فرودگاه را نگاه می‌کنم. تند تند پلک میزنم تا جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم. سعی میکنم صدایم نلرزد: &quot;لطفا منو برگردونید... همون جا که سوار شدم!&quot;</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 01:56:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;بهم ریختگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/short-story2-rjnblv8ipkp7</link>
                <description>Photo by Guillaume Bleyer on Unsplashعاشق این رستورانم. راستش را بخواهید برای من خیلی بیشتر از یک رستوران است. ساختمان زیبایی که در مجاورت اسکله قرار دارد. بخش بزرگی از آن سرپوشیده است اما محوطه سر بازی هم دارد که در کنار دریاست .و چند میز و صندلی چوبی چیده شده اند. اینجا و این میز گوشه محوطه پاتوق همیشگی من است. جایی که می توانی در حالی که غذایت را می خوری، صدای امواج را بشنوی، به دریا زل بزنی و بوی آن را استشمام کنی. و بعد از صرف غذا کمی روی ماسه ها قدم بزنی. در کنار غذاهای خوب و فضای دوست داشتنی، منظره بسیار زیبایی که دارد یک مزیت مهم این جاست. به ویژه وقتی باران می بارد و دریا خاکستری و بی قرار می شود. و در محوطه بیرونی، غذا زیر چتر سرو می شود. آن وقت صدای باد و امواج و بارانی که روی چتر می بارد لذت بخش ترین موسیقی دنیا را می سازد. من معمولا عجله ای برای سفارش دادن ندارم. اول می‌نشینم و خوب به ساحل و دریا نگاه میکنم. به آدم ها و کارهایشان دقت میکنم. و غرق می شوم در خیال و رویا.حالا هم که او دیر کرده، یکی دیگر از عصرهای بارانی است. دریا خشمگین و کف آلود خود را به ساحل می کوبد. اما دردش را من در سرم حس می کنم. هوا کم کم تاریک می شود و منظره اسکله با چراغ های زردش انگار سکانسی از فیلم های قدیمی است.  بی قراری دریا با حال درون من هارمونی دارد. مضطربم و نمی دانم می آید یا نه؟!هنوز عادت قدیمیِ کاشتن را دارد. تقریبا دارد یک ساعت می شود که منتظرم.  خستگی عمیقی را در درونم حس میکنم. دستانم را زیر چانه ام گره میزنم و چشمانم را می بندم و نفس عمیقی میکشم و بوی دریا و ساحل و باران را یک جا فرو می دهم._خوبی؟سرم را که بلند می کنم، روبرویم است. بی سر و صدا آمده و روی صندلی روبرویی نشسته. همیشه همین طور بی سر و صدا بود. حتی رفتنش.لبخند می زند و می‌گوید : سلام!هر چند خودم را نمی توانم بینم اما میدانم که چشمانم برق می زند._سلام_ببخش … دیر شد… کار پیش اومد…_فکر نمی‌کردم دیگه بیای… یه ساعت شده…_عذر میخوام … هیچ وقت فرصت دیدنت رو از دست نمیدم … گرفتار شدم… خوبی؟توی ذهنم میگویم &quot;وقتی هستی خوبِ خوبم. فقط حیف که نیستی!&quot; اما به او میگویم: &quot;خوبم...&quot;_خوبِ خوب؟_ آره!سرم را می چرخانم و دریا را نگاه می کنم. میگویند وقتی در دریا طوفانی است، عمق دریا در آرامش و سکون به سر می برد. اما من از سطح تا عمق وجودم طوفانم. بارانم. اما او بی تفاوت اطراف را نگاه می کند. چقدر خونسردی اش آزاردهنده است. - چه جای کولیه ... گفتی اسمش چیه؟به او نگاه می کنم. خیلی راحت آمده پشت میز، مقابل من، نشسته و درباره رستوران سوال می پرسد! انگار نه انگار که این طرف میز، من دوباره همان دختر ِ ساده و عاشق پیشه ی 20 ساله شده ام، که مقابل او دست و پایش را گم میکند.دستانم را زیر چانه ام در هم قفل کرده ام و از سرمایش خودم هم تعجب کرده ام. سعی میکنم لبخند بزنم و در چشمانش نگاه نکنم.آب دهنم را قورت می دهم و می گویم: &quot;توتی فروتی&quot;توی چشم هایم زل زده. باورم نمی شود. همان چشم ها! لبخند می زند._من چند باری اومدم کیش. زیادم طرفای اسکله اومدم. اما هیچ وقت متوجه اینجا نشدم. جای خوبیه!_ آره... جای خیلی خوبیه!او به دریا نگاه می کند و من به چهره اش. نگاهم روی خطوط آشنا و قدیمی و چین و چروک های جدید صورتش می چرخد. نمی توانم با موهای جوگندمی تصورش کنم._چرا کیش؟Photo by Guillaume Bleyer on Unsplash  باد تندی می وزد و موهایم را به هم میریزد. نمی دانم چرا کیش؟ راستی چرا ؟ نه اینجا کسی را داشتم و نه کسی را می شناختم. اما به هر زوری بود آمدم.  اینجا برای من چیزی شبیه جزیره تنهاییست. جایی مثل تبعیدگاه. تبعیدگاهی که حالا وطن من است. جایی ست که سال ها در آن زندگی کرده ام. گریه کرده ام و خندیده ام. و بیش از همه چیز خودم را شناخته ام! راستش تا پریروز، که خیلی اتفاقی دیدمش، فکر میکردم خودم را خوب می شناسم. فکر میکردم میتوانم کنترل افکار و احساساتم را داشته باشم. اما همه چیز به هم ریخت. و من که شرمم می آید بگویم از این بهم ریختگی چندان هم ناراحت نیستم!نمی دانم چطور در میان ازدحام جمعیت من را پیدا کرد. رفته بودم زیارت درخت سبز. محو عظمت درخت و دخیل ها و گره ها بودم. که ناگهان دیدم کسی جلوی‌ من ایستاد: _باورم نمیشه خودتی!من هم باورم نمیشد. راستش را بخواهید هنوز هم باورم نشده. اگر بوی ادکلنش همه فضا را نگرفته بود شاید اصلا باور نمی کردم. نمیدانم چرا همه چیز کهنه و قدیمی به نظر می رسد. انگار همه این اتفاقات دارند تکرار می شوند. با خودم می‌گویم &quot;نکنه اینم یه رویای دیگه اس؟&quot; و سرم با به سمت دریا میچرخانم که جز امواج کف آلود نزدیک ساحل، تا بی نهایت تاریکی است._ نمیدونم ... دلیل خاصی نداشت ... یه پیشنهاد کار بود و منم قبول کردم...می دانم باورش نمی شود. مگر می شود یک شبه تصمیم بگیری و هجرت کنی؟ هیچ چیز یک شبه اتفاق نمی افتد. آدم همیشه گزینه فرار را گوشه ذهنش دارد.- زیاد میای اینجا؟نگاهم را از دریا میگیرم و به او نگاه می کنم. به من زل زده. و لبخند مهربانی روی چهره اش نقش بسته است.-زیاد نه... گاهگداری...و بعد توی ذهنم ادامه می دهم: &quot;اصلا میدونی چند بار اون طرف میز تصورت کردم؟&quot; دوباره به دریا نگاه میکنم و امواج کف آلودش. باران آرامی روی چتر بالای میز می بارد. دوست دارم بپرسم &quot;چرا بی خبر رفتی؟&quot; اما همین که به چشمانش زل می زنم همه چیز را فراموش می کنم. او هم اینها را از نگاهم نمی خواند. او بی خیال است. بی خیالیِ مخصوص خودش. و من هم که مثل همیشه چیزی نمی گویم. و فقط نگاهم را از او میدزدم. خیلی حس بدی است ندانی به کجا نگاه کنی. گزینه دریا از همه منطقی تر به نظر می رسد. باد شدیدی می وزد و تلاش می کند رومیزی را جمع کند. نگاهش که میکنم لب هایش تکان می خورد اما من صدایی نمی شنوم. انگار دارد دور می شود. انگار دارد در باد کمرنگ می شود. - چی؟... بلندتر بگو … صدات رو نمی شنوم ... Photo by Erwin Doorn on Unsplash-ببخشید خانم… خانم …سرم را بلند می کنم. دیگر از باد و باران خبری نیست. پیشخدمت‌ کنار میز ایستاده. پسر جوانی که لباس فرم رستوران را پوشیده. -بله… ببخشید توی فکر بودم... -خواهش میکنم… شما ببخشید مزاحم خلوتتون شدم... جسارتا الان تقریبا یه ساعته اومدید و هنوز سفارش ندادید... گفتید منتظر کسی هستید اگه باز هم طول می‌کشه …به صندلی خالی روبرو خیره می شوم.-نه دیگه نمیاد…کیفم را برمیدارم و از رستوران خارج می شوم. باران آرام تر می بارد. کنار خیابان در انتظار تاکسی می ایستم.  هر چه فکر میکنم نمی دانم واقعا پریروز کنار درخت سبز او را دیدم یا نه. انگار اتفاقی است که سالها پیش رخ داده است. انگار یک خاطره دور است.</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 23:06:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه &quot;همبازی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/short-story1-ycaif6w7lrxt</link>
                <description>Photo by Benjamin Sow on Unsplash   &quot;یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بودبه این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود ۱&quot;دیر آمده بود. کلی توی باران معطل شدم. حتی معذرت خواهی هم نکرد. مجبور شدم خودم با او تماس بگیرم و مسیر را راهنماییش کنم. وقتی هم گفتم &quot;ممکنه شیشه عقب را  پایین بکشم؟&quot;، گفت &quot;نه هوا بارونیه بارون میریزه تو ماشین.&quot; اما به خاطر اینکه این ترانه گوگوش را روی تکرار گذاشته به او پنج ستاره می دهم.بالاخره رسیدیم.-آقا همین فرعی دست راست. جلوی پلاک ۸۴ واستید!توجهی به پلاک خانه ها نمیکند. خودم شماره پلاک ها را می شمارم.۸۰...۸۲..._آها همینه ۸۴…بی هوا میزند روی ترمز و به سمت پیاده رو فرمان را می چرخاند._ممنونخواهش میکنمی زیر لب می‌گوید. در ماشین را به هم میزنم و ماشین دور می شود. و من می مانم و خیابان تاریک و سوت و کور و بارانی ملایم.دو طرف خیابان درختان بلند چنار صف کشیده اند. زیر باران انگار سربازهای به خط شده ای هستند که اضطراب تقسیم را دارند.جلوی تک و توکی از خانه ها ماشینی پارک شده . کوچه زیادی آرام است. زودتر به طرف در می روم. دارم کم کم خیس می شوم. دوست ندارم وقتی غریبه ای را ملاقات میکنم موش آب کشیده باشم.پلاک ۸۴. لامپ کوچکی که بالای در نصب شده نور زرد رنگ ملایمی روی شماره پلاک آبی انداخته. با خودم می‌گویم &quot;جالبه که هنوز آیفون تصویری ندارن. اونم تو این محله! &quot;یقه پیراهن و کتم را مرتب می کنم. دستی در موهایم می کشم. زنگ آیفون را می زنم.بیییییبدور و بر را نگاه می کنم. خبری نمی شود. سعی می کنم ترانه گوگوش را از سرم بیرون کنم تا مدام در پس زمینه ذهنم تکرار نشود. دوباره زنگ آیفون را میزنم.بیییییببببببصدای زنگ آیفون خش دار است. شاید به خاطر قدیمی بودن آیفون باشد. هر چند به ظاهرش نمی آید. با خودم می‌گویم &quot;مگه هنوز آیفون غیر تصویری هم تولید میشه که این نو باشه؟&quot;دو بار زنگ زده ام و کسی جواب نداده.مضطرب میشوم و کاری که وقتی مضطربم انجام می دهم را تکرار می کنم. آسین کتم را بالا می زنم و ساعتم را نگاه می کنم.۱۰ و ۱۰ دقیقه شبلعنت! به فکر برگشتن میفتم با خودم میگویم: _ شاید فقط یه شوخی بوده...فقط یه بار دیگه زنگ میزنم.دوباره دستم را روی زنگ فشار می دهم. این بار طولانی تر.بییییییییییییبببب_بله…. بله؟!صدای خانم جوانی است که می شود خستگی و عصبانیت را در آن تشخیص داد._سلام… ببخشید من پارسا هستم. مهدی پارسا. فکر کنم شما یه …حرف هایم را می برد. صدا که حالا به صدایی مهربان و خسته تبدیل شده با احترام می گوید:_ای وای ببخشید آقای پارسا... درسته .... به کلی حساب زمان از دستم رفته بود و نفهمیدم ۱۰ شده… وای از ۱۰ هم گذشته … ببخشید ..._خواهش میکنم … مشکلی نداره … فقط اگه ممکنه درو باز کنید… آخه بارون میاد …_ای وای ببخشید من اصلا حواسم نیست...شر..کلمه شرمنده در صدای باز شدن در گم میشود.در را پشت سرم می بندم و وارد حیاط می شوم.خانه بزرگی است. حیاط وسیع و پر از درختی در جلوی یک خانه ویلایی با معماری قدیمی!مسیر سنگ فرشی که به سمت عمارت می‌رود را در مقابلم می بینم. که از دو طرف در محاصره درخت هایی ست که  در سیاهی این شب بارانی، بیشتر به توده ای از قیر شبیه هستند.صدایی جز صدای آرام بارش باران روی شاخ و برگ درختان نمی آید. حتی صدای باد هم نمی آید.روی سنگ فرش نه چندان صاف حیاط به سمت در ورودی می روم. ساختمان را با چشمانم می کاوم. با خودم می گویم &quot;این همه خانه بسازی و یه طبقه!&quot;ورودی خانه در شیشه ای ماتی است که از آن نور ضعیفی بیرون می تابد. و تا فاصله کمی جلوی خانه را روشن میکند.  متوجه می شوم خانه کاملا قرینه است. در هر طرف از در ورودی، دو پنجره بزرگ، میان ستون های سنگی وجود دارد. پنجره هایی که الان کاملا تاریکند.در خانه باز می شود.نور ملایمی درون حیاط می افتد. نزدیک تر میروم. چند پله را بالا می روم و زن جوانی را در آستانه در می بینم.لباس بلند سرمه ای رنگ بدون آستینی پوشیده. موهای قهوه ای رنگ موجدارش را روی شانه هایش ریخته. چهره رنگ پریده ای دارد و لبخند ملایم و مهربانی روی چهره اش نقش بسته. در میان نور کم فروغ لامپ، به فرشته ای میماند که در این شب بارانی، راهش را گم کرده است.به نظر خسته می رسد. انگار بعد از یک روز طولانی و پرمشغله حوصله مهمان ندارد. هر چند این یک مهمانی نیست‌. و من هم به مهمانی نیامده ام.Photo by Rowan Heuvel on Unsplashجلو می آید و دستش را به سمتم دراز می کند: _سلام!-سلام...ببخشید بد موقع مزاحم شدم …دستش را که آرام در دستم فشار می دهم دستم یخ می زند. چه دست های سردی! با خودم می گویم: &quot;فرشته ای با دست های یخی&quot;- خواهش میکنم … نمیدونم چطور حساب زمان از دستم در رفت...-اشکالی نداره … به هر حال چیز چندان مهمی هم نبود که یادتون بمونه…انگار از این جمله ام جا میخورد و چهره مهربانش، جدی و سرد می شود.وارد خانه می شوم و او در را پشت سرم می‌بندد. راهرویی باریک که به سالن تاریکی می رسد. انگار از یک سیاهی به سیاهی دیگری وارد می شوی. زیر لب میگویم&quot;سیاه چاله!&quot;می گوید: چی؟ … چیزی گفتین...-نه … گفتم ببخشید من جلو میرم خانمِ …-گلی هستم … یادم رفت خودمو معرفی کنم-اسمتون رو میدونستم … نمی‌دونم چرا یهو یادم نیامد...- پیش میاد...وارد سالن می شوم. به جز دایره ای روشن که آشپزخانه است، همه لامپ ها خاموشند. تند قدم بر می‌دارد و لامپ قسمت دیگری از سالن را روشن میکند. گوشه دیگری از سالن روشن می‌شود که چند مبل راحتی و یک‌ میز‌ قرار دارند. خانه زیادی کم اسباب و اثاثیه است.-می تونین اینجا بشینید...- ممنون-کتتون رو نمی‌خواید در بیارید ..-نه… خوبم …سرش را به نشانه هر جور راحتی کمی به راست کج می کند.-چای بیارم یا قهوه یا ...- این موقع شب معمولا چای و قهوه نمی خورم ...اگه ممکنه یه لیوان آب ...-باشه... حتما...و‌ به سمت آشپزخانه می رود.احساس خوبی ندارم. اصلا راحت نیستم. حتی نمیدانم چرا گفتم  آب می خواهم. شاید تا چیزی گفته باشم. دور و برم را نگاه میکنم . همه‌چیز در تاریکی فرو رفته. جز آشپزخانه و چند صندلی پایه بلند پشت بار. و همین قسمت که من نشسته ام.روی میز چوبی جلو من یک زیرسیگاری سنگی خالی است. رنگ سفید براقی دارد. هوس سیگار کرده ام.-بفرمایید …-ممنون...لیوان آب را روی میز می‌گذراد. به طرف مبل روبرویی من میرود و روی آن می نشیند.چهره اش ترکیبی از خستگی، ملایمت و بی تفاوتی است. او هم به زیرسیگاری روی میز زل می زند. انگار نمی داند از کجا شروع کند.-شما منو یادتون نمیاد اما من یه بار چند سال قبل اومدم خونتون … یه مهمونی کوچک بود ...فکر کنم تولدِ …توی حرفش میپرم: آره تولدش بود ...سال ۸۸...- آره چه خوب یادتونه … فکر نمی‌کردم …- متاسفانه حافظه خوبی دارم …- چرا متاسفانه ؟؟ …لبخند محوی میزنم. خودم به این لبخندها میگویم لبخندهای بی تفاوتی!- هیچی...بگذریم… شما توی تماستون گفتید که پیغام مهمی واسه من دارید… پیغامی که نمیشه پشت تلفن گفت... حتما باید حضوری باشه...-راستش … چه جوری بگم؟! … قرار بود …ساکت می شود. احساس میکنم بی قرار و مضطرب شده. انگار اصلا بودن در این موقعیت را دوست ندارد.  دستش را پشت سرش میبرد و گردنش را ماساژ می دهد. ترجیح میدهد به زیرسیگاری زل بزند.حرفی نمی زنم. با سکوت مشکلی ندارم.اما انگار او دنبال واژه میگردد تا عمق این سکوت را پر کند.-راستش من اصلا دوست ندارم توی زندگی دیگران دخالت کنم و یا وسط یه رابطه قرار بگیرم … یا زندگی دیگران رو به هم بریزم ... واقعا دوست ندارم …نگاهم را از زیرسیگاری به چشمانش می دوزم. با خودم می‌گویم &quot;میدانم دوست نداری!&quot;آرام آرام انگار که میخواهد از انتخاب کلماتش مطمئن باشد ادامه می دهد:-قرار بود خودش اینجا باشه ...‌ یعنی اصرار خودش بود که من شما رو به بهانه پیغام دعوت کنم و اینجا با هم حرف بزنید…اما …همه‌چیز برایم روشن می شود.-پس همه ماجرا این بود؟!... ما حرفی با هم نداریم … خیلی وقته…- می‌دونم… یعنی خودش بهم گفت … به خاطر همین رفت…به این فکر میکنم که یکی دیگر از بازی های قدیمی و همیشگی اش است. واقعا از اینکه آمده ام پشیمانم. باز هم وارد این بازی بیهوده شدم. بازی ای که خروج از آن خیلی سخت بود. شاید سخت ترین کاری که در زندگی ام انجام داده ام.عصبی اما مودبانه میگویم: خب ...گفتید رفت … یعنی دیگه حرفی نداشت … پس چرا به من اطلاع ندادید…- چون … چون ... اجازه بدید من الان برمی‌گردم ...سراسیمه بلند می شود و از این دایره روشن به داخل تاریکی می‌رود. صدای پایین رفتن از پله ها. &quot;مگه ساختمون یه طبقه نبود؟&quot; صدای باز و بسته شدن دری شنیده می شود.دلم میخواهد هر جای دیگری جز اینجا باشم. دلم نبودن میخواهد. بی حسی کامل. عدم! عدم!صدای زمزمه ای می آید. اینقدر سکوت وحشتناکی فضا را گرفته که صدای زمزمه آرام دو نفر از اتاق دیگری به راحتی شنیده می شود. توی ذهنم میگویم &quot;نگفتم یه بازی دیگه؟&quot;صدای زمزمه قطع می شود و بعد سکوت یاس آوری همه فضا را می‌گیرد. و بعد صدای بالا آمدن از چند پله.گلی برمیگردد. بیش از قبل در فکر است و رنگ پریده. انگار او هم از اینکه درگیر این ماجرا شده پشیمان است.روبروی من می نشیند و لباسش را مرتب می‌کند. دفتری جلد چرمی را روی میز می‌گذارد.-قبل از اینکه شما بیاید رفت … حرفاش رو واستون نوشته!با چشم‌هایش به دفتر زل می زند.لبخند بی تفاوتی ام را میزنم و میگویم &quot;یعنی یه دفتر نوشت؟&quot;-نه فقط چند صفحه آخرش رو امروز نوشت … بقیش یادداشت هایی هست که توی این چند سال واستون نوشته… خودش می‌گفت هر وقت می‌خواسته باهاتون حرف بزنه…انگار خودش هم حرف هایی که می زند را قبول ندارد.-خب حالا چیکار کنم؟- تنها خواسته اش اینه که این دفتر رو بخونید...دفتر را روی میز  به سمت من هل میدهد.چقدر دوست داشتم هر جایی به جز اینجا بودم!-دوست ندارم این دفتر رو بخونم … ببخشید...من باید برم...بلند می‌شوم. عصبی یقه پیراهن و کتم را مرتب می کنم .-نه ...خواهش می کنم…چشم هایش پر از اشک‌ می شوند. انگار تقاضای خیلی مهمی میکند. نمی فهمم چرا اینقدر مهم است که به خاطرش نزدیک است زیر گریه بزند._خواهش میکنم … این آخرین خواستشه… خیلی واسش مهمه یه چیزایی رو بدونید...با صدای اهسته ای که فقط گلی بشنود زیر لب زمزمه میکنم:-اگه‌ واسش مهمه چرا رفته توی اون اتاق قایم شده؟جا میخورد. انگار توقع نداشت بفهمم که او هم در خانه است.گلی آرام زمزمه می‌کند: &quot;اصلا حالش خوب نیست... داغون شده... ۳ ماهه برگشته … خواهش میکنم این دفتر رو ببرید… حتی اگه نمی‌خواید بخونید … فقط ببرید …&quot;-من نمی‌خوام دوباره وارد این بازی بشم… خارج شدن ازش سخت ترین کاری بود که توی زندگیم کردم…در چشم هایم زل می زند و ملتمسانه می‌گوید : &quot;واقعا حالش خوب نیست... قسم خوردم چیزی نگم… اما ... اما فقط دفتر رو ببرید ...&quot;ناخودآگاه خم می شوم و دفتر را از روی میز بر میدارم . و به سمت در ورودی راه می افتم.-ببخشید دارید اشتباه می رید از این طرف …-تاریکه متوجه نشدم…وارد حیاط که می شویم برمی‌گردم و میگویم &quot;نیازی نیست تا دم در بیایید … بارون میاد… خودم میرم …&quot;-ببخشید … شبتون بخیر … خدانگهدار…-خدافظدفتر در دست، حیاط تاریک را پشت سر میگذارم و به سمت در خانه می روم.هنوز نم‌نم باران می بارد. وارد کوچه می شوم. با خودم می‌گویم گوشی را از جیبم بیرون بیاورم و تاکسی بگیرم. اما به جایش سیگار و فندک را از جیب کتم بیرون می‌آورم و سیگاری روشن میکنم.&quot;بذار کمی قدم بزنم... خیلی وقته زیر بارون خیس نشدم…&quot;دفتر در دستم مثل وزنه ای سنگین است. با خودم می‌گویم دفتر را دور می اندازم . شاید چند خیابان دور تر.وسوسه می شوم دفتر را باز کنم. هی این فکر در ذهنم تکرار می شود.-نه! نه! هرگز این کارو نمیکنم …تنها صدایی که به جز چک‌چک باران شنیده می شود صدای قدم های من بر سطح خیس پیاده رو است. می ایستم.-فقط شانسی یه جاشو باز میکنم و میخونم... فقط یه صفحه…با خودم کلنجار می روم. احساس نیاز می کنم. احساسی که خیلی وقت است نداشته ام.می ایستم. بی اختیار انگار میخواهم فال حافظ بگیرم ناخنم را در بین صفحات فرو میکنم و دفتر را باز میکنم.خط آشنایی با خودکار آبی نوشته است :«من و تو بارهازمان رادر کافه‌ها و خیابان‌ ها فراموش کرده بودیمو حالا زمان داشتاز ما انتقام می‌گرفت۲»نسخه صوتی را می توانید در اینجا بشنوید۱- ترانه نگو بدرود -گوگوش۲- شعری از کتاب &quot;هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست &quot; گروس عبدالملکیان</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 10:34:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای سینما و حالِ بدِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7-q42qc57bhwz4</link>
                <description>Photo by Felix Mooneeram on Unsplashزندگی بالا و پایین های زیادی داره. هر کسی با توجه به خصوصیات شخصیتی خودش و شرایط محیط اطرافش دچار یه سری مشکلات و درگیری ها میشه.گاهی ما انسان ها با هم دچار اصطکاک و برخورد میشیم و شرایط غیرطبیعی و دشواری رو تجربه می‌کنیم. گاهی درگیر بیماری خودمون و یا اطرافیان میشیم. گاهی دست طبیعت زیباترین گل های زندگی ما رو میچینه و …به نظر من مشکل اصلی فقط مواجهه با حوادث تلخ نیست بلکه تاثیر طولانی مدتی هست که این شکل حوادث _ که بهشون تروما میگن_ روی ذهن و حالت روحی ما میذاره. اینکه ما تا مدت ها اون اتفاق رو در ذهن خودمون تکرار میکنیم. به شکلی که حتی روزهای خوب و بی دغدغه و عادی زندگی رو هم از دست میدیم.و از طرف دیگه این تروماهای جسمی و یا روحی ما رو نسبت به آینده بدبین می‌کنن. یعنی ذهن ما در برابر آینده غیرقابل پیش بینی و بدون قطعیت، دچار اضطراب، وسواس و افکار پریشان میشه.Photo by Abishek on Unsplashمنظورم اصلا نگرانی ساده ای که همه در برابر آینده دارن نیست. بلکه نوعی وسواس فکری و رفتاری در برابر هر چیز جدید و ناآشناست که در ما به وجود میاد. که این وسواس فکری اثر تخریب کنندگی زیادی روی طرز فکر ما، شیوه زندگی و اولویت های ما، و همین طور روابط ما با دیگران داره.حرفی که الان دارم میزنم درباره شیوه برخورد با سختی ها نیست. بلکه دارم درباره عوارض طولانی مدت این تروماها، از بچگی تا الان، روی ذهن انسان صحبت میکنم.وقایعی که در حالی که مدت ها ازشون گذشته، ذهن ما رو راحت نمیذارن.ما با نشخوار اون حادثه و احساسات تلخی که تجربه کردیم داریم خودمون رو آزار میدیم و مهم ترین لحظات زندگی_یعنی لحظه حال_ رو از دست میدیم!مثلا من سال‌ها قبل در موقعیتی احساس ترس و تحقیر شدن کردم. حالا خیلی از اون اتفاق گذشته اما من هنوز دارم طعم تلخ ترس و تحقیر رو نشخوار می‌کنم و رنج میبرم.oto by Rock Staar on Unsplashنیاز به توضیح نداره که همه ما در گذشته حوادث تلخی رو از سر گذروندیم و احساسات تلخی رو تجربه کردیم. اما اون رنج تموم شده! گذشته!اما رنجی که ما در حال حاضر با نشخوار گذشته میبریم خیلی بیهوده اس! آخه ما داریم با یک ذهن مشکوک و بی اعتماد و هراسان زندگی میکنیم. و فکر میکنیم اختیار ذهن ما و فکرهایی که می‌کنیم دست ماست.در حالیکه ما در دام ذهن خودمون افتادیم که هنوز هراسان و نگرانه و زندگی رو با عینک گذشته میبینه.ذهن ما در طول سالها به فکر کردن و مرور گذشته و احتمال بدترین سناریوها درباره آینده عادت کرده.باید این رو بفهمیم و باور بکنیم که ذهن، سکوت و آرامشی هست که بین فکرهای مختلف که توی ذهن ما جرقه میزنن وجود داره.مثل نشستن توی سالن سینماست. تو در مقابل پرده ای قرار داری که فیلم های مختلفی رو از گذشته (بیشتر به صورت تحریف شده!) واسه تو پخش میکنه. تو سکوت بین فیلم ها و بعضی فیلم های دلچسب رو ترجیح میدی. اما آپاراتچی بیشتر فیلم های تاریک و ترسناک و ناخوشایند رو پخش میکنه.خب این چی ختم میشه؟  &quot;حالِ بد!&quot;</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 13:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای وقتی که حالم گرفته بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/when-i-felt-exhausted-cdzf63xfy3zf</link>
                <description>Photo by AH NP on Unsplashحالم گرفته بود.اتفاقای بد و تلخ یکی پشت دیگری. حس کسی رو داشتم که بلای خیلی غیرمنصفانه ای سرش اومده.از دنیا و حتی آدما دلخور بودم. چرا این اتفاقا واسه من میفته نه واسه مثلا فلانی! من که انصافا آدم بهتری ام و بیشتر به حقوق دیگران احترام میذارم.چند تا موزیک گوش کردم. هورنای* رو یه ورقی زدم و به توقعات عصبی رسیدم. انصافا توی زندگی هورنای بیش از هر انسانی تونسته منو اروم کنه!اروم که شدم و دیدم باز درگیر بازی های ذهنم شدم. دیدم زیربنای خیلی از گلایه ها و همون غر های من توقعات اشتباهی هست که در مورد زندگی دارم.نشستم و توقعاتی که باعث شده بود من دلسرد و خسته بشم رو نوشتم:توقع دارم زندگی آسان و بی دردسر باشد.توقع دارم همه من را دوست داشته باشند.توقع دارم دچار ناکامی و شکست نشوم.توقع دارم همیشه دیگران به من کمک کنند.توقع دارم فقط لحظات شاد و آرام را تجربه کنم.توقع دارم همه چیز طبق برنامه پیش برود.توقع دارم زندگی و آدما به من ارفاق کنند.توقع دارم فقط دیگران دچار رنج و بحران شوند.یه بار از روش خوندم و دیدم انصافا مگه میشه پیش فرض ذهنت این توقعات باشه و بعد هر اتفاق کوچک و بزرگی توی رو دلسرد و نا امید نکنه؟!Photo by Pierre Bamin on Unsplashبعد یه چرا به اول هر کدوم اضافه کردم. تا ببینم اصلا میتونم حتی یه دلیل منطقی واسه هر کدوم بیارم یا نه؟اینجوری شد:چرا توقع دارم زندگی آسان و بی دردسر باشد؟چرا توقع دارم همه من را دوست داشته باشند؟چرا توقع دارم دچار ناکامی و شکست نشوم؟چرا توقع دارم همیشه دیگران به من کمک کنند؟چرا توقع دارم فقط لحظات شاد و آرام را تجربه کنم؟چرا توقع دارم همه چیز طبق برنامه پیش برود؟چرا توقع دارم زندگی و آدمها به من ارفاق کنند؟چرا توقع دارم فقط دیگران دچار رنج و بحران شوند؟بی تعارف بگم حتی یه دلیل ساده، حتی نه چندان منطقی هم نتونستم پیدا کنم!فقط در صورتی این توقعات میتونن به جا باشن که من خودمو انسان متفاوت، خاص و دارای حقوقی بیش از بقیه فرض کنم.اما چرا باید من همچین فکری بکنم؟ مگه من کی ام؟ یا چیکار کرده ام؟من یه پرستارم که خیلی تلاش کنم بتونم &quot;پرستار خوب&quot;ی باشم. گاهی عکاسی میکنم و گاهی مینویسم.در هیچ زمینه دیگری نه کار خاصی کرده ام و نه اطلاعاتی دارم!خوب که نگاه کنیم همه ما آدمای معمولی هستیم. جز حیطه تخصصی خودمون اطلاعات خیلی مختصری درباره دنیا و زندگی داریم.پس اگه من خاص نباشم و یه آدم معمولی باشم این توقعات رو از دنیا ندارم و دیگه اون حس های مزخرف اول سراغم نمیاد.الان میتونم بدون فشار بشینم و به مشکلات و اتفاقاتی که افتاده فکر کنم و سعی کنم راه چاره ای واسشون پیدا کنم.بدون توقعاتی که باعث میشه دنیا رو سیاهِ سیاه ببینم. حتی توی سخت ترین روزها، شبانه روز بیش از 24 ساعت نمیشه! به جان خودم!* کتاب(عصبیت و رشد آدمی-کارن هورنای)</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 11:12:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واسه آدمای خوب که اتفاق بدی رخ نمیده!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/good-people-bad-happenings-k05lsytfiuqt</link>
                <description>گاهی درد و رنجی که در زندگی متحمل میشیم، بیش از اون که به اتفاقات بیرونی مربوط باشه، به طرز فکر و برداشت ما از شرایط و جایگاه ما در زندگی، و همین طور باورهای خرافی و سطحی ما درباره زندگی مربوط میشه.یکی از باورهای اشتباه بعضی از ما آدما در زندگی، اینه که فکر میکنیم اگه انسان خوبی باشیم و کارهای خوب بکنیم هرگز اتفاق بدی واسه ما رخ نمیده.شاید دیده باشی و یا تجربه کردی باشی که وقتی اتفاق تلخی رخ میده آدم با این سوال روبرو میشه که چرا برای من اتفاق افتاد؟ من که همیشه انسان خوبی بودم و به بقیه کمک کردم و...باید بهت گوشزد کنم این باور(شاید بهتر باشه بگیم خوش باوری) خیلی سمی و خطرناکه. این باور باعث میشه ما کسایی که اتفاقی بدی واسشون میفته رو خطاکار و انسان بدی میدونیم. پس در صورتی که اتفاق بدی واست پیش بیاد نه تنها تو باید شرایط سخت بیرونی رو تحمل کنی، بلکه با فروپاشی نظام اعتقادی درونی خودت هم مواجه میشی. یعنی طبق نظام اعتقادی تو چون واست اتفاق بدی رخ داده یعنی انسان خوبی نبودی! اون وقت یکی از چیزهایی که در حین شرایط دشوار فشار مضاعفی به ما وارد میکنه جستجو توی ریز کارهامون هست تا اشتباهاتی که داشتیم و ما رو شایسته همچین مشکلی کرده رو پیدا کنیم.پس کوچکترین اتفاقا رو مرور میکنیم و خطاها و اشتباهاتمون رو به یاد میاریم و خودمون رو سرزنش میکنیم. و یا شروع به گله و شکایت از زندگی و عدم وجود عدالت میکنیم.این طرز فکر از این جهت غلطه که ما عنصر شانس و تقدیر رو شرطی میدونیم. یعنی به این حرف اعتقاد داریم که کارهایی میشه کرد که احتمال وقوع حوادث بد و به قول معروف بد بیاری رو کم میکنه.متاسفانه باید بهت بگم که زندگی پر از اتفاقای ناراحت کننده و ناامید کننده است و هیچ تعهدی مبنی بر عدم ناکامی هم به ما داده نشده.پس این باور سمی و خطرناک، باعث میشه ما مدتی طولانی با حادثه درگیر بشیم و اونو نپذیریم. و همین طور خودمون و دیگران رو مقصر بدونیم و در آخر به سرخوردگی و افسردگی برسیم.آگاهی به اینکه &quot;یه انسان با کارهاش فقط بخشی از آینده رو میتونه تعیین میکنه و بخش زیادیش به شانس، اتفاقات طبیعت و جهان هستی و البته رفتار دیگر انسان ها بستگی داره&quot;، خیلی اساسی و مهمه.وقتی درگیر شرایط سختی میشیم، بیش از هر چیز قبول اینکه اتفاق بدی رخ داده، ما در معرض حادثه خطرناک و تلخی قرار گرفتیم و این هم بخشی از تجربه زندگی هست، میتونه تسکین بخش باشه. پس بدون تعبیر و تفسیر، و بدون ملامت و تحقیر خودمون و دیگران، باید مسئولیت پذیر باشیم و شرایط رو بپذیریم.و بعد از این پذیرفتن هست که میتونیم قدم بعدی رو برداریم و برای یافتن راه حل و یا تحمل اون درد و رنج اقدام کنیم.میگن سریع ترین راه برای رد شدن از جایی، گذشتن از وسط اونه. پس وقتی راه حل و چاره ای برای بهبود شرایط نیست و تو ناگزیری مدتی رو با رنج و درد سر کنی، بهترین کار رد شدن از وسط اون درده. نه تلاش برای دور زدن و پناه بردن به انکار و یا سرزنش دیگران.زمانی که بدون گله و شکایت و قضاوت، مشکل رو بپذیریم، ازش بیشترین درس رو بگیریم و اونو پشت سر بذاریم،  پروسه بازگشت به شرایط نرمال شروع میشه.اما هر چه بیشتر با خودمون کلنجار بریم و شرایط رو قبول نکنیم و یا فقط دیگران رو مقصر بدونیم و مسئولیت پذیر نباشیم و یا به عقاید و باورهای غلط پناه ببریم، این فرایند به تعویق میفته.و البته این پروسه دردناک و طاقت فرساست اما تنها راه عبور مطمئن از دشواری های زندگی معمولی ما آدماست.</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 14:13:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای نوازنده و مخاطبان ناشنوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/musician-and-deaf-audience-yejucmact2up</link>
                <description>&quot;آیا نوازنده از تشویق بلند حضار مسرور می شود اگر بداند، به جز یکی دو نفر، همه ی مخاطبانش ناشنوا هستند؟&quot; آرتور شوپنهاورشاید تا حالا متوجه شده باشی ما آدما زیادی تحت تأثیر نظر دیگران درباره خودمون و سبک‌ زندگیمون قرار میگیریم.یه تعریف و تمجید مختصر از طرف دیگری، حتی کسی که نمیشناسیمش، حال ما رو خوب می‌کنه و یه حرف تند حال روحی ما رو به هم میریزه.البته این مسئله در حد کم مشکلی به وجود نمیاره، اما گاهی حرف ها و نظرات دیگران زیادی روی ما اثر می‌ذاره.هیچ چیز بدتر از شخصیتی نیست که وضعیت روحی-روانی اش به شرایط و رفتار دیگران بستگی داشته باشه. این طوری آدم نمیتونه شخصیت با ثباتی داشته باشه.واقعا چرا ما آدما اینقدر در برابر تعریف و تمجید و مورد ستایش واقع شدن تاثیرپذیریم و از شنیدن حرف های چاپلوسانه دیگران لذت میبریم و _با اینکه میدونیم حرف دیگران چندان درست هم نیست _ احساس ارزش و قدرت میکنیم؟و همین طور وقتی با انتقاد تند و یا رفتار و حرف توهین آمیز دیگری  مواجه میشیم احساس عصبانیت و تحقیر شدن میکنیم؟!بخشی از این میتونه به خاطر اعتماد به نفس شکننده ما باشه که پایه هاش روی واقعیت بنا نشده و با رفتار دیگران شرطی شده.پس در مقابل هر رفتار و گفتار دیگران، به جای فکر کردن و سپس دادن پاسخ مناسب، یه واکنش سریع و عصبی نشون میده و نظر دیگران رو عین حقیقت میدونه.اما دلیل دیگه این موضوع، که به نظرم از اولی مهم تر هم هست، نظام ارزش گذاری درونی ماست.اینکه در مقابل دیگران، به خصوص بالادستی ها (که مثلا میتونه مدیر اداره و یا شخص متمولی باشه) خودمون رو ارزشمند نمیدونیم. پس سریعا نظر طرف مقابل رو بر نظر خودمون ارجح میدونیم.و نکته دیگه اینکه ما فراموش میکنیم بخش زیادی از انسان های اطراف ما، معیارها و ارزش هاشون توی زندگی خیلی با ما متفاوته.اثرگذاری حرف های دیگران روی ما، وقتی به کلی زندگی رو چیز دیگری میبینن و معنای زندگی رو چیز دیگه ای میدونن، هیچ دلیل منطقی ای نداره.منظورم اینه مگه چند نفر از انسان های اطراف ما معیارها و ایده آل هاشون با ما مشترکه و زندگی رو مثل ما میبینن؟تحت تاثیر نظرات، تعریف و یا توهین کسانی قرار گرفتن که معیارهاشون با ما نمی خونه و یا حتی متضاده، دقیقا مثل خوشحالی و یا ناراحتی نوازنده از تشویق شدن و یا هو شدن توسط مخاطبان ناشنواش میمونه!متاسفانه همین تأثیر پذیری بیش از حد، باعث شده عده زیادی رو به چاپلوسی بیارن، و اونو به عنوان یه وسیله موثر در جهت رسیدن به اهداف خودشون قرار بدن.وقتی ما به عنوان یه فرد بالغ و آگاه، در مقابل نظرات دیگران قرار میگیریم باید اول ببینیم آیا در مفاهیم اولیه و پایه زندگی با طرف مقابل هم نظر هستیم یا نه.مثلاً شخصی که موفقیت و شادی رو فقط در پول و قدرت می‌دونه وقتی ما حرکتی در مسیر رسیدن به ثروت مادی و مقام انجام بدیم از ما تعریف می‌کنه.یا وقتی ما سفر رفتن و تجربه کردن و دیدن دنیا رو به پس انداز ترجیح بدیم از ما انتقاد می‌کنه.حالا اینکه نظر این طور شخصی روی ما که زندگی رو چیز دیگه ای می بینیم اثر بذاره، فقط باعث ایجاد تضاد در ذهن ما میشه. یعنی ارزش های طرف مقابل با ارزش های درونی ما دچار جنگ میشن و آرامش ذهنی ما رو به هم میریزن.امروزه متاسفانه ما از هر طرف آماج نظرات و توصیه های کسانی هستیم که حتی درک درستی از زندگی ندارن. اما به خودشون حق میدن دیگران رو با معیارهای خودشون قضاوت کنن و نظرشون رو با قاطعیت اعلام کنن.و چون ما عمیقا به ارزش های حقیقی (مثل خوش حالی، آرامش، فروتنی، سخاوت، دوستی، درستی و…) باور نداریم نظر دیگران رو خیلی با اهمیت میدونیم.در این گونه شرایط، پایبندی به ارزش های حقیقی زندگی، راهی که در زندگی میریم و نگاهی که به زندگی، به عنوان تجربه ای بسیار کوتاه داریم، سخت میشه.اما همین که پیش از قبول نظر دیگران، توی ذهنمون، با خودمون بگیم این فقط نظر شخصی یه نفر هست که چندان از نظر بینش و نگرش هم شبیه من نیست، می‌تونه کمک کننده باشه.</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 11:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه میشه در بحران و شرایط دشوار، خوشحال بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/being-happy-in-tough-times-lnapjfxujvy6</link>
                <description>مگه میشه در بحران و شرایط دشوار، خوشحال و شاد بود؟اگه بگم سوال خیلی بی ربطی هست باور میکنی؟پس بذار سوال رو بررسی کنیم.بخش اول به بحران ها و مشکلات زندگی اشاره میکنه. زمان هایی که ما درگیر حوادث تلخ و دردناک، و البته غیر پیش بینی زندگی شدیم.خب، رنج و سختی و مشکلات یعنی چی؟یعنی بخش هایی از عمر ما، که زندگی اون روی دیگشو به ما نشون داده و ما رو از تکرار روتین زندگی روزمره انداخته بیرون و باعث شده شرایط ناامن، تلخ، پرفشار و پراسترسی رو تجربه کنیم.من نمیتونم و نمیخوام منکر تجربیات تلخ و دردناک بشم که گاهی اینقدر تکان دهنده است که گاهی انسان مدتی در شوک فرو میره تا اصلا قضیه رو بفهمه و بپذیره.اما اگه تجربیات دردناک رو به عنوان بخشی از زندگی بپذیریم و سوگواری و افسردگی بعدش رو هم بپذیریم، این پذیرفتن خودش کلی روند برگشت به شرایط نرمال رو راحت تر میکنه.ببین بعضی تجربه ها خیلی تلخن. مثلا از دست دادن یه عزیز خیلی خیلی دردناکه و زندگی انسان رو چندین ماه و یا حتی چندین سال تحت تاثیر قرار میده. بیماری (به خصوص یه بیماری مزمن و طولانی مدت) اتفاق و مشکل بزرگیه که هیچ کس دوست نداره دچارش بشه. ورشکستی مالی باعث میشه همه رویاهای آدم به باد بره.این موقعیت ها و خیلی وقتای دیگه ما در معرض خطر از دست دادن همه چیز خودمون قرار میگیریم. یعنی در زندگی ما که اکثر بخش هاش در روزهای عادی و بدون اتفاق خاصی میگذره، تشنجی به وجود میاد و آرامش زندگی روزمره به هم میخوره. این یه بحرانه که هر چند شاید منصفانه نباشه اما اتفاق افتاده. زندگی به هیچ کس تعهد نداده که اتفاقای تلخ و وحشتناک واسش نیفته و دچار بحران نشه. (اینکه ما خودمون باور داریم که حق ما نیست و نیابد برای ما بیفته دیگه بحث جداگانه ست.)پس اتفاقات بد و تلخ و بیماری و رنج، همگی جزئی از طبیعت زندگی هستن و اکثر آدما در طول عمر چندین بار این گونه حوادث رو تجربه میکنن.حالا بخش دوم سوال رو بررسی میکنیم:خوشحال و شاد بودن!خوشحال و شاد بودن یعنی چی؟ببین اصلا منظورم خندیدن و رقصیدن و تظاهر به خوشحالی نیست. اینم یه باوره نادرسته که ما همش فکر میکنیم باید بخندیم و پارتی بریم و  برقصیم و سفر بریم و چیز بخریم و … تا خوشحال باشیم. (البته هیچ کدام از اینا چیز بدی نیستن و میتونن خیلی لذتبخش باشن.)اما خوشحالی و شادی یه حالت روانی و ذهنی هست. حالتی که درون ذهن انسان اتفاق میفته. یه نوع طرز تفکره که آدم ترجیح میده با وجود همه سختی های حال حاضر و عدم قطعیت آینده پیش رو، در همین لحظه زندگی رو تجربه کنه و قدر این بودن رو بدونه. از تجربه زندگی در مجموع خوش حال و راضی باشه و توی ذهنش از همه دنیا و آدما زخم و کینه و عقده نداشته باشه.یادته سوال چی بود؟مگه میشه در بحران و شرایط دشوار، خوشحال و شاد بود؟حالا میتونیم سوال رو اینطوری تغییر بدیم:آیا با وجود فشارهای زندگی میشه آدم حالِ خوب و خوشی داشته باشه؟به نظر من کاملا ممکنه!چون یه وضعیت و شرایط بیرونی، نمیتونه روی طرز فکر و ذهنیت انسان تغییر شدیدی بذاره. مگه اینکه پایه های اون ذهن روی اوهام و خرافات بنا شده باشه، نه حقیقت!مثلا از دست دادن یه دوست خیلی اتفاق تلخیه که عوارضش تا مدت ها باهاته. باید مدتی بگذره و تو اندوه رو تجربه کنی. چون اندوه هم بخشی از زندگیه. اما تو درعین حالی که غم و اندوه از دست دادن دوستت و دلتنگی رو تجربه میکنی، میتونی شرایط ذهنی شاد و خوشی رو تجربه کنی و بپذیری که آشنایی و جدایی بخشی از طبیعت روابط انسانیه.خب حالا نظرت چیه؟</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 19:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که توی آب جوش افتادم 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/meaning-wgekdtuxoruc</link>
                <description>توی نوشته قبلی درباره موقعیت بدی که توش قرار گرفته بودم و رنج زیادی که بر دوش می‌کشیدم حرف زدیم. و اینکه چطور کتاب انسان در جستجوی معنا تونست به نوعی تسکینی برای این درد باشه.قرار شد این کتاب رو بخونی تا بیشتر درباره‌ش حرف بزنیم.مواقعی از زندگی هست که ما متحمل رنج و سختی زیادی میشیم. قرار گرفتن در شرایط سخت و طاقت فرسا، یا همون اصطلاح توی آب جوش افتادن(being in hot water)، تجربه تلخ و ویران کننده‌ای هست.این طور مواقع معمولا آدم به این فکر می‌کنه که چطور این رنج رو تحمل کنه؟ و چرا ادامه بده؟!پیدا کردن معنا در سختی و درد باعث میشه نگرش انسان تغییر کنه و از رنج رها بشه. به قول نیچه &quot;کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه‌ای خواهد ساخت&quot;.هیچ چیز بدتر از رنجی نیست که انسان بیهوده متحمل بشه. مثلا خانم ها درد شدید زایمان رو، به خاطر زندگی دادن به یه انسان و تجربه حس مادر بودن، تحمل میکنن. یا بیماری که رنج بیماری و درد رو به خاطر عزیزانش بدون شکوه و تلخی تحمل میکنه.پیدا کردن معنا، نه در روزهای خوب و خوش، که در اوج تاریکی و نحوست روزهای سیاه و تجربیات دردناک زندگی، کاری سخت اما رهایی بخشه.البته داشتن آگاهی لازم برای تصمیم گرفتن و اراده داشتن در مسیر یافتن معنا هم ضروریه.یافتن و یا ساختن معنای ارزشمند و حقیقی (البته &quot;ارزشمند&quot; در نظام فکری هر کسی میتونه متفاوت باشه!) نگرش انسان رو به زندگی و مرگ تغییر میده.در نهایت تفاوت نگرش و زاویه دید، واکنش‌های ما در قبال حوادث زندگی رو خیلی متفاوت میکنه.مثلا انسانی مذهبی و خداباور هر رنجی که واسش پیش میاد رو دارای حکمت و درسی از جانب آفریننده میدونه و اون رو به عشق معبود تحمل می‌کنه و حتی این رنج رو باعث نزدیکی به آفریننده میدونه.یا انسانی که به متافیزیک اعتقادی نداره، رنج کار سخت و طاقت فرسا رو به خاطر عشق به عزیزانش و به امید ساختن فردایی بهتر برای اونا تحمل میکنه.اما باید اینو هم اضافه کنم که قرار نیست برای رنج های زندگیمون دنبال مفاهیم سخت و پیچیده باشیم. مثلا من سعی کردم این رنج رو به خاطر عزیزانم و اینکه فشار کمتری روی اونا باشه بپذیرم و ازش در جهت انسان بهتر و قوی تری بودن استفاده کنم.این اتفاق تلخ در کنار تمام سختی ها و رنج هاش، در ابتدا واسم غیرقابل تحمل بود. اما تلاش برای یافتن معنایی در اون لحظات بود که به شکلی منو رها کرد.</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 14:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که توی آب جوش افتادم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdiii/hot-water-jseawogbprzv</link>
                <description>یه اصطلاح انگلیسی هست &quot;being in hot water&quot; واسه وقتی که کسی در شرایط خیلی سختی قرار میگیره و با مشکل بزرگی روبرو میشه که عواقب بدی هم داره، میگن که مثلا فلانی ایز این هات واتر! یعنی فلانی توی آب جوشه! نمیدونم تو هم تا حالا از این اتفاقات تلخ و باورنکردنی رو از سر گذروندی یا نه؟ تا حالا تجربه کردی موقعیتی رو که واقعا حس کنی توی آب جوشی؟! انگار داخل یه استخر آب داغ افتادی! فکر کنم هر انسانی که مدتی زندگی رو تجربه کرده باشه، حداقل یه بار این حس رو داشته! (و گرنه خیلی خوش شانس بوده.)من چند وقتیه به شکل وحشتناکی وسط آب جوشم! اگه به خودم بود ترجیح میدادم چندین ماه برم توی کما! و وقتی از این درد و رنج کاسته شد به زندگی برگردم!  خب، که البته به دلایلی نمیشه!در هفته های اخیر که روزهای سخت و پرفشاری رو تجربه میکردم و سعی میکردم این رنج رو اروم و بی سر و صدا  بر دوش بکشم، سوال هایی هم توی ذهنم بود. واسم سوال بود وقتی توی آب جوش هستی، چطور رفتار کنی؟ وقتی هیچ کاری در مقابل اتفاقی که افتاده نمیتونی انجام بدی چرا و چطور ادامه بدی؟ و اصلا چرا این رنج رو تحمل کنی؟ مگه زندگی چقدر ارزش داره؟ اونم وقتی که افتادن توی این آب جوش اصلا منصفانه نبوده! دقیقا توی اوج همین روزا بود که دوست عزیزی بهم کتاب &quot;انسان در جستجوی معنا&quot;ی دکتر ویکتور فرانکل رو معرفی کرد. (قبلا درباره ش شنیده بودم و چند ماه پیش توی حراج کتاب فیدیبو خریده بودمش، اما هنوز نخونده بودم.)من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که &quot;کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونه ای نیز خواهد ساخت!&quot; ووووی... باور میکنی این جمله بهترین تسکین این روزا بود؟!چرایی! معنا! چرا بهش فکر نکرده بودم؟نویسنده در بخش اول کتاب، داستان 4 سال اسارت، کار سخت، گرسنگی و تحقیر در اردوگاه های کار اجباری نازی رو روایت میکنه. سرگذشتی تلخ و و در عین حال عجیب!اون درباره لحظاتی میگه که به قول خودش &quot;عریانی تنها تحفه ما از اردوگاه بود! جز بدن‌های برهنه چیز دیگری نداشتیم.&quot;با خودم فکر کردم &quot;وقتی یه روانپزشک  37 ساله، موقعیت اجتماعی، کار، تمامی اعضای خانواده و تمام دارایی های مادی و حقوق انسانی رو از دست داده و جز بدن برهنه واسش چیزی نمونده چه دیدی نسبت به زندگی داره؟&quot; اگه موقعیت من آب جوشه، مال اون که سرب داغ بوده!؟او در رنجی بی انتها، محکومیتی بدون پایان، و این نبرد سرسختانه و مداوم با مرگ، چه برداشتی از زندگی داشته که اینطور شرافتمندانه و نجیبانه رنج رو در آغوش کشیده؟! این جز با یافتن معنای عمیق و حقیقی از زندگی نمیتونه باشه!نمیخوام داستان کتاب رو اسپویل کنم و همشو تعریف کنم.بهت پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونی تا بعدا بیشتر درباره معنای زندگی حرف بزنیم.بذار با این جمله از متن کتاب تمومش کنم:زندگی هیچ وقت به خاطر اتفاق‌های بیرونی‌ش نیست که غیرقابل تحمل می شود، بلکه تنها با از دست دادن معنا و هدف است که غیر قابل زیستن می شود.</description>
                <category>مهدی بردبار</category>
                <author>مهدی بردبار</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 13:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>