<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مِهدی خوشنویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdikhoshnevisz</link>
        <description>کد می‌زنم، می‌خونم، می‌نویسم، تجربه می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:13:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1565/avatar/w4mIU2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مِهدی خوشنویس</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لعنت به کمال‌گرایی ۱، لعنت به کمال‌گرایی ۲، لعنت به کمال‌گرایی ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/perfectionism-bm1dwtwjml0b</link>
                <description>ازونجایی که کامبک زدم و  تصمیمم بر نوشتن بود، دوباره کمال‌گرایی مثل همیشه جلوم قد علم کرد و یک سری سوالات رو پرت کرد تو صورتم:موضوع مفید و مناسب چی می‌خوای انتخاب کنی؟اگر تو جملاتت غلط داشته باشی چی؟راستی حالا عنوان مطلب رو چی بذاری که بقیه جذب بشن؟ اصلا کی جذب مطلب تو می‌شه!؟اگه مطلبت ساختار تمیز و خوانایی نداشته باشه چی؟اگه بقیه قضاوتت کردن چی؟نه تو می‌خوای لخت شی! (این رو دیگه نمی‌دونم از کجاش درآورد!)منم تصمیم گرفتم این مطلب رو اختصاص بدم به لعنت فرستادن و نشون دادن انگشت وسط به «کمال‌گرایی».مختص کمال‌گراییکمال گرایی چیست؟ تعریف ویکی‌پدیایی:یک خصوصیت و ویژگی است که روانشناسا تعریفش کردن که فرد برای بالاترین سطح عملکردش سعی می‌کنه همه چیز خیلی بی‌عیب‌و‌نقص، طبق استاندارد و به قولی خیلی شیک و پیک پیش بره.تعریف یک زخم خورده از کمال‌‌گرایی:گشادبازیِ مدرن و یک برچسب روانشناسی برای انجام ندادن و به تعویق انداختن کارها و  لذت نبردن از حالت فعلی!من یک زخم خورده‌ام! یک برنامه‌نویس که هر موقع قصد داشت کاری انجام بده، باید با کمال‌گرایی هم می‌جنگید، انرژی صرف می‌کرد، هزینه می‌داد و در نهایت اون کار رو ادامه نمی‌داد و بیخیال می‌شد!کمال‌گرایی باعث شد هزاران کار نکرده و نصفه نیمه داشته باشم. کمال‌گرایی بخاطر کارهایی که نکردم اعتماد به نفس و عزت نفسم رو پایین می‌آورد. کمال‌گرایی باعث می‌شد بخاطر انتقاد از کار خودم که نه! هنوز باید بهتر بشه. باید همیشه یه کاری رو در بهترین حالت انجام بدم. باید این کار اونقدر خوب باشه که تایید بقیه رو هم بگیره.چگونه رها شدم؟چند سال پیش یک مطلبی خوندم تحت عنوان «یک آشغالی تولید کن». نه به این معنا که بریم به همه چیز گ..ه بزنیم. به این معنا که آقا/خانوم شما استارت کاری که تا حالا نزدی رو بزن، درگیر استانداردها نشو، منتظر بهترین فرصت نباش که هیچ کاری نکنی. تو فقط کار رو شروع کن، و هر روز سعی کن اون کار رو بهتر کنی، مشکلاتت رو شناسایی کن و سعی کن بهبودشون بدی، نه اینکه از همون اول به فکر بهترین حالت باشی.وقتی اینطوری رفتم جلو، دیدم استانداردها و چیزهایی که بلد نیستیم رو هم دارم یاد میگیرم و در پروژه بعدی، کار بعدی، تصمیم بعدی و.. دیگه می‌دونم باید چیکار کنم.نکته دیگه اینکه این کمال‌گرایی به من تسلط داشت نه من روی کمال‌گرایی! دفعه بعدی، موقع شروع یک کاری، موقع انجام و شروع یک کاری، موقع فکر کردن به یک موضوعی، اگر کمال‌گرایی سروکلش پیدا می‌شد می‌گفتم:لعنت به کمال‌گرایی ۱، لعنت به کمال‌گرایی ۲، لعنت به کمال‌گرایی ۳لعنتی انجامش می‌دم!دقیقا مثل این پروژم: https://github.com/MehdiKhoshnevisz/resumeیک پروژه رزومه‌ساز برای کسایی که با برنامه‌نویسی و گیتهاب آشنان. شاید پروژه خفن و بزرگی نباشه! اما پروژه‌ای هست که حس خوب داد و دوپامین رو برد بالا ازینکه انجامش دادم و یک محصول، یک چیزی تولید کردم و به این دنیای پر توقع و پر از ایده‌آل اضافه کردم.کلمه‌های آخراینکه آدم به فکر رشد و پیشرفت باشه، اینکه آدم به وضعیت بد و فعلیش قانع نباشه، اینکه آدم همیشه دنبال این باشه یک کاری رو به نحو احسن انجام بده، اصلا و ابدا مورد صحبت من نیست و از بحث کمال‌گرایی جداست!حرف من در مورد آسیب زدن کمال‌گرایی است. در مورد اینکه ممکنه کمال‌گرایی ما رو غرق کنه در افکارمون و باعث بشه زندگیمون رو مختل کنه و فرصت‌های خوب رو از دست بدیم.البته که این تجربه من از کمال‌گرایی بود!</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 18:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من برگشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/im-back-a2nmfe2iqk3u</link>
                <description>از آخرین پستی که اینجا منتشر کردم حدود سه سال می‌گذره! سه سال پر از اتفاق‌های پر فراز و نشیب و فاک‌داپ‌آمیز که تجربه کردم. اتفاق‌هایی که از من فرد متفاوتی ساخته و باعث شده زندگی این عصر رو بی‌رحم‌تر، سخت‌تر، پر از مسئولیت و در عین حال با تجربه‌های فوق العاده‌اش ببینم (دروغ نگم، دردش بیشتر بوده تا لذتش تا اینجای کار).من برگشتم تا مسیری که سه سال پیش نصفه و نیمه رها کردم رو ادامه بدم، یعنی مسیر نوشتن! مسیری که باهاش می‌شه، دوستای ارزشمندی پیدا کرد، دید و تجربه جدیدی از خوندن و نوشتن پیدا کرد و به پیشرفت و رشد فردی در باسنی زد.I&#039;m back! Back from under the ground.من کی هستم؟شاید این اولین مطلب هست که داری از من می‌خونی پس یک معرفی کوتاه رو داشته باشیم.سه نوع مهدی داریم: مِهدی، مَهدی و مِیتی. که من مِهدی‌شون هستم.دانشگاه نرم‌ افزار خوندم و تو همین رشته هم در حال کار و فعالیت هستم و البته که کد می‌زنم و تخصصم برنامه‌نویسی در حوزه فرانت-اند هست لینک گیتهابشیفته و روانی موسیقی‌های بدون کلام مخصوصا حضرت هانس زیمر هستم (شما این ویدیو رو ببین تا متوجه شی خدا کیه)اینجا قراره چی بنویسم؟سعیم بر اینه که روی دو موضوع کلی تمرکز کنم. یکی تخصصی که در اون فعالیت دارم (برنامه‌نویسی و فرانت-اند) و دوم مطالبی که خوندم، شنیدم و تجربه کردم.</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 00:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشتی از پادکست انسانک – اپیزود صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%B1-xyrtfwizhrqt</link>
                <description>مدت‌ها بود که به دنبال یک پادکست متفاوت بودم. پادکستی که از تجربه بگوید، از خود بگوید، از زندگی بگوید. واردِ خود شود، معادلات را برهم بزند و سؤال ایجاد کند. چرا؟ چطور؟ چه شد؟ برای چه؟…در کست‌باکس چرخی می‌زدم، دسته‌بندی‌ها را بالا پایین می‌کردم. که ناگهان نورِ کاورِ زرد رنگی جذب مردمک چشمانم می‌شود. در وسط کاور زرد رنگ، نماد اثر انگشتی بود که در آن حک شده بود: انسانک!پادکست انسانکحسام ایپکچی، راوی این پادکست است. راوی‌ای خوش‌بیان، مسلط به گفتار و حقیقتاً دانا.برداشتی از پادکستتا به حال شده با خود بگویید، چه چیزی است که ما (انسان‌ها) را متفاوت کرده است از تمامی هم‌زیستانمان در این کرهٔ خاکی!؟ چه در سطح خشکی، چه در قعر دریاها و چه در قلب آسمان‌ها…مهم‌ترین و جذاب‌ترین تفاوت ما با آن‌ها، چیزی نیست جز خیال. و البته که هر چه می‌کشیم از همین خیال است!به زمان اجدادمان برگردیم، ماهِ نقره‌فام در آسمان خودنمایی می‌کند و ستاره‌ها آن را پرستش می‌کنند. اما انسان زمان ماقبل تاریخ فقط تعدادی نقطه نورانی می‌بیند. بعضی وقت‌ها هم سیبی سفید رنگ در آن بالا بالاها. که دست بر قضا بعضی وقت‌ها کامل دیده می‌شود و بعضی وقت‌ها گویا استیو جابزِ آسمان آن را گاز زده باشد. زمانی هم پیش می‌آمد که این سیبِ سفید، از خجالت دیده شدن، به پشت ابرها پناه می‌برد و دنیا را برای اجداد ما در تاریکی فرو می‌برد. به قول جناب ایپکچی، تا جایی که چشم کار می‌کرد، چشم کار نمی‌کرد!در همین تاریکیِ دنیا، جدّ گرامی، به صورت اتفاقی دوتا سنگ پیدا می‌کند. از روی بیکاری، آن‌ها را به هم می‌زند. هِی می‌زند، هِی می‌زند. چَق چَق، چَق چَق، جَرَق، جَرَق، جرقّه! و اینجاست که احساسِ گرخیدن شکل می‌گیرد.تا بدینجا دیدیم که حوادثی رخ می‌دهد، اتفاقی می‌افتد. اما این انسان دو پا، مهارتی دارد. مهارتِ رام کردن حوادث. با یک جرقه چه آتش‌ها که به پا نکرد. توانست طعم خلق کند، فُرم ایجاد کند و حتی از آن به عنوان سلاح در برابر حجوم هم‌زیستان استفاده کند. در واقع، می‌تواند حوادث را به هر فُرمی که می‌خواهد در بیاورد.حال جلوتر که بیاییم، انسان بزرگ‌تر شده است. به درختی تکیه داده است و در خلوت خود کتاب می‌خواند. بصورت اتفاقی سیبی از درخت بر سر مبارک جناب نیوتن می‌افتد، اما به جای دل‌خور شدن از زمین و زمان، قانونی را کشف می کند و علم را به پیش می‌برد. این در حالی است که روزی هزاران سیب بر زمین می‌افتد اما این انتخاب جناب نیوتن بود که باعث شد انقلابی علمی به وجود آورد و تاوانش را ما باید بر سر امتحانات فیزیک پس دهیم.حادثه، خارج از اراده ماست. انتخاب پس از حادثه مهم است.از بیانات جناب ایپکچی در پادکست انسانککلمهٔ انسانک، در عامه می‌توان برای تحقیر از آن استفاده کرد که در معنای انسان کوچک است و یا بصورت ضمیر که می‌شود انسانَکَ. اما مفهوم که مدنظر جناب ایپکچی بود، متفاوت‌تر است.انسانک، همان مردمک است. اما مردمک، به مردم اشاره دارد. مردم، واژه‌ای است که مفرد ندارد و بالفطره جمع است. حال این پادکست قرار است در مورد فردیت بیشتر صحبت کند که انسانک نزدیک‌ترین مفهوم است.مردمک چشم، حفره سیاهی است در وسط عنبیه. این حفره به نقل از راوی، بلعنده نور است. حفره‌ای است که نور را می‌بلعد و در جستجوی نور است. هنگامی که نور به قدر کافی به آن نرسد، منبسط شده و روی گشاده نشان می‌دهد و هنگامی که نور را جذب می‌کند تنگ‌تر می‌شود. مردمک به دنبال نور می‌گردد.حال شباهتی بین مردمک و انسان وجود دارد. شباهت در آنجاست که انسان هم تماشاگری و دیدن دنیا از وظایفش است. هر چه نور بیشتر جذب شود، درک بیشتری از محیط و پیرامون به دست می‌آید. و اینجاست که واژه انسانک با مردمک هم‌خون می‌شوند.همچنین می‌توانید اینجا بخوانید: برداشتی از پادکست انسانک - اپیزود صفر</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 00:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگر، بدون هیچ اکانتی در اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/the-alchemist-without-instagram-y7raivuz0pyn</link>
                <description>در حال حاضری که در حال تق‌تق‌کردن بر روی کیبورد لپتاپ هستم، کتاب کیمیاگر را به انتها رساندم...این، دومین رُمانی بود که من در زندگی‌ام خواندم. یک رُمان عالی! جذاب و تلنگردهنده. دلیلی شد برای آنکه بیشتر رُمان بخوانم و از تماشای فیلم در ذهنم لذت ببرم.کیمیاگر، اثر پائولو کوئیلو برزیلی است. رمان‌نویسی که  آرزویش نویسندگی بود و بعد از چالش‌هایی که در زندگی تجربه کرد به این مهم دست یافت و توانست معروف‌ترین رمان خود، کیمیاگر (The Alchemist) را بنویسد.کتابی که در دست داشتم، ترجمهٔ جناب حسین نعیمی بود.این داستان یک سفر است، یک سفر ذهنیداستان کیمیاگر، داستان زندگی است. داستان چگونگی یافتن گنج است،  داستان خود گنج است و داستان تو است. داستان این کتاب از نارسیس شروع می‌شود؛ افسانه‌ای زیبا از یونان باستان و کسی که عاشق زیبایی خود شد و در این عشق غرق شد!سانتیاگو، جوانی اسپانیایی، یک چوپان و شخصیت اول داستان کیمیاگر است. جوانی که قرار بود طبق آداب و رسوم و خواسته پدر خود، کشیش شود، اما جوان به دلیل شور و شوقی که برای سفر کردن به دور دنیا داشت، تصمیم گرفت چوپان شود. ظاهراً چوپان‌ها نه ویزا می‌خواستند و نه پاسپورت! فقط تعدادی گوسفند که بتوان آن‌ها را به هر جا که خواست هدایت کند.جالب است بدانید گوسفند‌ها، بامعرفت‌تر از انسان‌ها هستند. فقط کافیست به آن‌ها خوراکشان را بدهی، حاضرند جانشان هم تقدیم کنند. دلبسته شما می‌شوند، اعتراضی نمی‌کنند به زندگی، سرشان به جای موبایل به علف‌های خود گرم است و در عین حال به تمام حرف‌های شما هم گوش می‌کنند. منتی هم ندارند.این احساساتی بود که سانتیاگو به گوسفندهای خود داشت. روزها با گوسفندهای خود حرف می‌زد و از دنیا و آدم‌ها برایشان می‌گفت، باهم دور دنیا را می‌گشتند و سرما و گرما را باهم می‌چشیدند.نقطه شروع جذاب داستان، جایی است که سانتیاگو در یک صومعه‌ای قدیمی که درختی از سقف آن قد کشیده بود، خوابی می‌بیند. خوابی در باب یک گنج در مصر! این خواب، برای دومین بار بود که تکرار می‌شود و زمزمه‌های توجه به نشانه‌ها کم کم در ذهنش نقش می‌بندد.در ادامه آهسته آهسته داستان تِمی مذهبی و خاورمیانه‌ای به خود می‌گیرد. دیدن دختر بازرگان، دیدار با پیرمرد (شاه سالیم)، دزدیده شدن پول‌ها توسط جوان عرب‌زبان، دیدار با بلورفروش و کار در بلورفروشی، دیدار با جوان انگلیسی، سفر در صحراهای مصر، عشق بین او و فاطمه، دیدار با کیمیاگر و تبدیل شدن به باد! از مهم‌ترین اتفاقاتی است که در طول داستان اتفاق می‌افتد.جان جهان یا روح دنیا، از مهم‌ترین توصیفات در باب زندگی است. پرداختن به جزئیاتِ مادی طوری است که به آن‌ها جان داده می‌شود و حتی می‌توان با آن‌ها سخن گفت و درکشان کرد. چیزی که به بیان بی‌کلام یا بیان کائنات در کتاب آمده است. از پرداختن به معنویات هم چیزی نمی‌گویم، چرا که معنویت در کلمه به کلمه کتاب به چشم می‌خورد و از خواندن این کلمات، جملات و توصیفات حالتی روحانی را تجربه می‌کنید. البته که هدف پائولو نیز چنین بود.این داستان یک سفر است. یک سفر ذهنی از اسپانیا تا اهرام مصر. یک سفر است برای تجربه کردن و پخته‌شدن و دانستن آنکه گنجی وجود دارد، مسیری برای رسیدن به آن و نشانه‌هایی که هدایت‌گرند.می‌‌توان در اینستاگرام به دنبال روش‌های سریع رسیدن به درآمد را جست‌وجو کرد و یا می‌توان با کیمیاگر همسفر شد تا گنج خود را پیدا کنیم.انتخاب با شماست.پ.ن: کیمیاگر در آخرین سخن خود اعلام داشت که هیچ اکانتی در اینستاگرام ندارد!همچنین اینجا هم می‌توانید بخوانید: کیمیاگر، بدون هیچ اکانتی در اینستاگرام</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 15:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه در زمان چای خوردن و با سرعت 16Mbps وبلاگ ایجاد کردم؟ + هدیه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/how-i-created-my-own-blog-nssqpu5bmipx</link>
                <description>من آدم کمال‌گرایی هستم. کمال‌گراییِ من بیشتر از برج خلیفه نباشد، کمتر از برج میلاد هم نیست! ولی در زمان نوشتن این مطلب در وبلاگ، تصمیم گرفتم از برج‌ها پایین بیایم تا بتوانم کار خود را به سرانجام برسانم. آن بالاها هوا سرد است!بیخیال، من فقط می‌خواهم بنویسم!من، لپتاپم، چایزمانی که ویرگول ساخته شد، گویا جایی بود که همیشه می‌خواستم؛ چرا که همیشه در سرم چنین سایتی می‌چرخید که باید وجود داشته باشد! یک شبکهٔ اجتماعی، برای خواندن و نوشتن…مدتی در آن نوشتم و خواندم؛ اما حقیقتاً، همیشه قصد داشتم وبلاگ خود را داشته باشم. لذت آن چیز دیگری است.یکی از قدرتمندترین ابزارها برای ساخت وبسایت، مخصوصا از نوع وبلاگ، وردپرس است. چیزی که همیشه نمی‌گذاشت من سمت آن بروم، یک حساسیت بی‌مورد + کمی کمال‌گرایی بود. با خود می‌گفتم: «من وبلاگ شخصی‌سازی شده خود را باید بنویسم» اما بیخیال، من فقط می‌خواهم بنویسم!قبل از اینکه این وبلاگ را راه اندازی کنم. وبلاگ دیگری داشتم که قصد داشتم در آن بنویسم. در خلوت خود آن وبسایت را از صفر کدنویسی کرده بودم و در یک سرور مجازی (vps) کدهایم را قرار داده بودم.دو اتفاق باعث شد که من بیخیالش شوم. یکی آنکه کانفیگ کردن سرور (برای من) به شدت رو مخ، طاقت‌فرسا و خسته‌کننده بود. دوم اینکه بدون اینکه نسخه پشتیبانی از وبسایتم داشته باشم، بعد از منقضی شدن تاریخ تمدید vps، تمامی اطلاعاتم از بین رفت! و فکر اینکه دوباره بنشینم و سرور را از اول کانفیگ کنم، آزاری بیش نبود.از آنجایی که محمدحسین و لیارا را می‌شناختم، به سرم زد که سری به وبسایتش بزنم. برای خود چای ریختم، وارد لیارا شدم، اعتبارم را شارژ کردم، یک برنامهٔ وردپرس ساختم و تمام!!! دقیقاً با همان سرعتی که سرویس‌دهنده گرامی در اختیار گذاشته بود، وبلاگ ایجاد شد!قدامین ایجاد وبلاگاما هر چقدر ساده، سریع و شیک، باید یک سری کار انجام داد تا به خواسته رسید. من هم قدامین (داریم!؟) لازم برای ایجاد وبلاگ را ذکر می‌کنم.قدم اولاز اینجا (همون هدیه :) ) وارد لیارا شوید و ثبت‌نام کنید.قدم دوموارد صفحه ایجاد برنامه شده، بر روی تب برنامه‌های آماده کلیک کرده و wordpress را انتخاب می‌کنیم. در ادامه انتخاب ساب دامین، تعیین دیتابیس و انتخاب یک پلن (انتخاب من، دومی) تنها کاری است که باید انجام داد تا قدم دوم را هم برداشته باشیم.قدم آخر?نکته: برای کار با وردپرس وبسایت علی حاجی محمدی را پیشنهاد می‌کنم. دانلود و خرید قالب هم این سایت.قالبی که برای خود قالب کردماز آنجایی که تصمیم گرفته بودم از بالای برج‌ها پایین بیایم، در زمان انتخاب و پیاده‌سازی قالب هم بر روی سطح زمین تصمیم گرفتم کار خود را سخت نکنم. چونکه مدتی وبلاگ صدرا را دنبال می‌کردم، از قالب ساده و بی‌آلایشش را پسندیدم که یحیا توسعه‌دهنده‌‌اش بوده.قالب سفید را دانلود و سبزش کردم. همین!سخن نهاییاز جمله انگیزه‌های این روزهایم، نوشتن و بهبود این وبلاگ هست. هر بازدید و هر نظری که در این مطلب درج شود، از جمله بزرگترین و خوشحال‌کننده‌ترین اتفاقی است که می‌تواند برای من ایجاد شود و سوخت جتی شود برای رشد، برای یادگیری، برای ادامه دادن…همچنین می‌توانید از اینجا بخوانید.</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 11:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه‌کننده شوید، به مانند نارسیس</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/madding-cn9u1y0dipr9</link>
                <description>نارسیس یا نارسیسوس (Narcissus) جوانی زیبا بود که محکوم شد به عاشق تصویر خود شدن؛ چرا که عاشقان و دوست‌داران خود را نادیده گرفت و او در تصویر خود غرق شد...Michelangelo Caravaggio 065من هیچوقت عطرشناس خوبی نبود. اما بیشترین عطری که در زندگی استفاده کرده‌ام، عطری است به نام نارسیس!وقتی که کتاب کیمیاگرِ پائولو کوئیلو رو شروع کردم به خواندن، اولین نوشته‌هایی که من را جذب خودش کرد، افسانه نارسیس بود. با دیدن کلمه «نارسیس» در ذهنم تصویر عطری آمد که بو داشت، بوی نارسیس. یک بوی گرمِ ملایم، انگار که تو را در زمان پرت می‌کند و دیوانه‌ات می‌کند.به یاد دارم در جایی خواندم که ما خاطرات را با بوهایشان در ذهن خود به تصویر می‌کشیم.شاید دخترانی که عاشق نارسیس می‌شدند، بیشتر از هر چیز عاشق بوی او می‌شدند و به واسطه آن بو در ذهن خود او را تصویرسازی می‌کردند و گمان می‌کردند که عاشق تصویرش شده‌اند.perfum 2006مدت‌ها پیش فیلمی را دیده بودم به نام perfum، که در مورد جوانی است به نام جین باپتیست (Jean-Baptiste) که از حس بویایی قدرتمندی برخوردار بود. به واسطه این استعداد رفته رفته عطرشناس و عطرساز ماهری شد. اما او قصد داشت عطری را تولید کند که آدمیان را مجنون کند و مجنون کردن یک قدرت است. او از همان اول متوجه شده بود که هیچ بویی، به اندازه بوی مو و بدن دخترها دیوانه کننده نیست...عطر نارسیس، عطری است که به شما مانند نارسیس جوان، تصویر زیبایی می‌بخشد و اطرافیانتان را به خاطر بوی دیوانه‌کننده اش، مجنون خود می‌کند، عاشق شما می‌شوند و در نهایت دیوانه‌کننده می‌شوید.چه چیزی باعث می‌شود دیوانه‌کننده شویم!؟</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 03:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودمون شروع میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-t0h6a1lzjx8d</link>
                <description>سلامچند وقتی میشه که داخل ویرگولم مطلبی منتشر نکردم!راستش، دلیل اصلی ننوشتنم این کمال گراییِ لعنتیه... هر موقع می‌خواستم چیزی بنویسم، با خودم می‌گفتم حتماً باید یه مطلب کاربردی و عالی بنویسم تا هر کی مطلبم رو خوند، یه برچسب صد هزار آفرین بهم بده و منم خوشحال و خندون بشم. (چه تفکر مسخره‌ای!)اما با خودم گفتم امروز حتما باید یه مطلبی بنویسم؛ حتی اگر هم اشتباه کنم ویا چرت و پرت بگم. به هر حال یکی پیدا میشه که در موردش نظر بده و یا نقد کنه. و همین نقد و نظرات بقیه است که میتونه باعث پیشرفت بشه.الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم، با چند ماه پیشم خیلی فرق دارم! کتاب‌های بیشتری خوندم، مطالب بیشتری مطالعه کردم، اطلاعات بیشتری نسبت به قبل دارم، با آدم‌های بیشتری آشنا شدم، جاهای بیشتری رفتم، خودم رو بیشتر میشناسم و «حالِ» بهتری نسبت به گذشته دارم، یاد گرفتم که چطور حال خودم رو خوب کنم و چطور از انرژی‌ منفی‌هایی که دور و برمون رو مثل مولکول‌های هوا پر کرده، فاصله و تاثیر کمتری بگیرم.و از این بابت می‌شه برچسب صدآفرین که هیچ، اُسکارِ بیشترین پیشرفت در زندگیم رو به خودم هدیه کنم. (تا بدینجایی که دارم نفس می‌کشم)میدونی؟ زندگی واقعاً یه رودخونه است. یه مسیره. بعضی وقتا فراز و نشیب داره، بعضی وقتا آرومه. تو این مسیر میشه از هوا، هم مسیرها، مکان‌ها و چیزای دیگه لذت برد، تجربه کسب کرد و هم زمان پارو زد و تلاش کرد برای رسیدن به اهدافی که تو ذهنمون مشخص کردیم.و همینطور میشه در حسرت رسیدن به هدفایی که بقیه بهش رسیدن باشیم و فقط غر بزنیم.زندگی واقعاً عجیب و غیرقابل پیش بینیه. سال گذشته (۲۲ سالگیم) بدترین اتفاقات ممکن برام رخ داد و یکی از بدترین سال‌هایی بود که تا بدینجای عمرم گذروندم؛ هر چند مزهٔ بد و تلخی داشت ولی خب در واقع تجربه بودن.اما اواخر بیست و دو سالگی و شروع بیست و سه سالگیم، به طرز عجیبی در بهترین حالت روحی هستم و در حال حاضر همه چی خوب پیش می‌ره و از اینجا به بعد هم سعی می‌کنم که بهتر از الانی که هستم باشم.جذاب بودن زندگی به همینه دیگه... یه تابع سینوسی ~  وگرنه یه خط صااااااف ___ که جذاب نیست، یه مردهٔ متحرکه!!!یکی از دوستای خوبم، یه دید جالبی در مورد زندگی بهم داد: گفت که زندگیت رو باید به فصل های مختلفی تقسیم کنی.تو هر فصل، تمرکزت رو روی یه چیزی بیشتر بزار و سعی کن تو اون زمینه اطلاعات خوبی به دست بیاری. مثلاً توی یه فصل بیشتر کتاب بخون. توی یه فصل بیشتر سفر برو. توی یه فصل بیشتر کار کن و...و در حال حاضر در فصلی هستم که بیشتر کتاب می‌خونم.مهم نیست کجای دنیا هستیم. مهم نیست چه عقیده‌ای داریم. مهم نیست چه جنسیتی داریم. کلا مهم نیست که مهم نیست.مهم دید ما به زندگیه، تا خودمون رو بیشتر بشناسیم، تا بتونیم حال خودمون رو خوب کنیم، تا بتونیم بقیه رو بشناسیم و حال بقیه رو خوب کنیم و به بقیه کمک کنیم، تا جهان رو به جای بهتری تبدیل کنیم.و همهٔ اینا از خودمون شروع میشه...حال شما چطوره؟ دید شما به زندگی چجوریه؟نقد و نظرتون رو حتماً میخونم...</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 16:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه مثل جیم کری دیوانه‌ وار تایپ کنیم؟ (به دیوار هم نگاه کنیم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/how-to-typing-fast-like-jim-carrey-r8lo7qdhswyv</link>
                <description> تایپ کردن مثل رانندگی می‌مونه؛ چرا که در رانندگی اگر مسلط بشی، دیگه به اینکه پدال گاز و ترمز کجاست؟ چجوری دنده عوض کنی؟ و چه زمان ترمز کنی؟ فکر نمی‌کنی و تمام این کارها رو ناخودآگاه انجام می‌دی.اما چطور به این تسلط می‌رسیم که حتی وقتی رانندگی می‌کنیم، می‌تونیم پاسخ تلفنمون رو بدیم؟خب این خیلی ساده است! با استفاده از تمرین و تکرار.تو هفته‌ها با ماشینی که در اختیار داری تمرین رانندگی می‌کنی و این کار رو هر روز تکرار می‌کنی.در واقع ما برای یادگیری، از یک قانون استفاده می‌کنیم؛ قانونی به نام «اثر مرکب».این قانون می‌گه: گام‌های کوچک روزانه‌ایی که انجام می‌دهیم، در بلند مدت نتایج بنیادین ایجاد می‌کنند.  این قانون رو از اینجا بخوانید. به عنوان مثال اگر هر روز و به مدت یک سال، یک نوشابه cocacola وارد معده کنیم، بعد از یک سال فکر نمی‌کنم معده‌ای برامون وجود داشته باشه (البته اگر خودمون هم زنده باشیم!).  و یا مثال دیگه‌ای از خود کتاب که اگر یک سکه ۱ سنتی داشته باشی و به مدت ۳۱ روز، هر روز ارزشش دو برابر بشه، در آخر ماه چیزی حدود ۱۰ میلیون دلار به دست اورده‌ای!  اما حالا قصد دارم یک روش عملی رو معرفی کنم که با تکرار و تمرین مثل جیم کری بتونی تایپ کنی :)  این روش از این مراحل تشکیل شده: شناسایی حروف روی صفحه کلیدجایگیری درست انگشت‌هاتمرین و تکرار تایپشناسایی حروف روی صفحه کلیدیادته تو مدرسه چجوری حروف الفبا رو یاد گرفتی؟خانم/آقا معلم حروف رو روی تخته با گچ رنگی (که بوش هیچ وقت یادم نمیره) می‌نوشت و می‌گفت با من تکرار کنید: «الف، ب، پ ...»نترس! نمیخوام حروف الفبا رو بهت یاد بدم، ولی فقط کافیه همین الان یه برگه سفید برداری و جای حروف رو به ترتیب حروف صفحه کلید یادداشت کنی و یه تصویر ذهنی از این حروف برای خودت بسازی و به خاطر بسپاری.توجه: در بعضی کیبوردها ممکنه که حرف «پ» در بالای کلید enter قرار گرفته باشه. جایگیری درست انگشت‌ها بعد از اینکه یه تصویر از این حروف در ذهنت ساختی، حالا باید بدونی که برای تایپ کردن چطور از هر ده انگشت استفاده کنی.  تصویر بالا گویای همه چیز است و تو باید جایگیری انگشت‌هات رو به همین صورت قرار بدی. اگر دقت کرده باشی، بر روی صفحه کلید دو برجستگی وجود دارد، یکی بر روی حرف «ت» یا «J» و دیگری بر روی حرف «ب» یا «F».  این دو برجستگی نحوه قرار گیری استاندارد انگشت‌ها (انگشت‌های اشاره) بر روی صفحه کلید رو نشون میدن. نکته: با تک انگشتی تایپ کردن، هیچ وقت نمی‌تونی سریع تایپ کنی و حتماً باید از هر ده انگشتی که خالقت بهت داده استفاده کنی. تمرین و تکرار تایپاصلی ترین بخش کار همین بخشه و تا تکرار و تمرین صورت نگیره نمی‌تونی تایپیست خوبی بشی.اما برای تمرین کردن قصد دارم بهت سایتی رو معرفی کنم که به خاطر تمرین کردن زیاد توی این سایت، تونستم مهارت تایپم رو فوق‌العاده افزایش بدم. وبسایت 10fastfingers یکی از بهترین وبسایت‌های تمرین استاندارد تایپ هست که بیش از ۵۰ زبان دنیا رو در خودش گنجونده (از جمله فارسی).برای شروع، فقط کافیه بعد از ورود به سایت بر روی دکمهٔ «START TYPING TEST» کلیک کرده و بعد زبان انگلیسی رو به فارسی (Persian) تغییر بدی.بخش جالب این وبسایت اینه که تستی که انجام می‌دی، برای ۱ دقیقه است و بعد از اینکه تایپ کردنت تموم شد آماری رو به تو نشون میده: طبق تصویر این اطلاعت گویای موارد زیر است: 63 WPM: به معنی این هست که 63 کلمه در دقیقه تایپ شدهKeystrokes: تعداد حروفی که طبق الگو زده شده (غلط | درست)Accuary: دقت تایپ کردنCorrect words: تعداد کلمات درست تایپ شدهWrong words: تعداد کلمات غلط تایپ شده همچنین در پایین همین بخش، لیستی از رکورد افرادی که تایپ کردن رو(در یک روز گذشته) نشون میده.طبق قانون اثر مرکب، اگر این تکرار و تمرین تایپ رو با استفاده از روش گفته شده و به مدت ۱ ماه انجام بدی، مطمئن باش سرعت تایپ امروزت رو نخواهی داشت و کلمات بیشتر با تسلط بیشتری رو تایپ خواهی کرد.پیشنهاد: تو می‌تونی این وبسایت رو به یکی از دوستات معرفی کنی و از اون هم بخوای که با تو در این وبسایت رقابت کنه. اینجوری چون یک رقابت ایجاد شده، انگیزهٔ تو برای اینکه بیشتر تلاش کنی هم بیشتر میشه.هنگام نوشتن این مطلب، من به دیوار نگاه می‌کردم، فکر می‌کردم و می‌نوشتم :)</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2019 18:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز یورش به شرکت‌های خوب برنامه نویسی که هیچ پدری به فرزندش نمی‌گوید!(به همراه روش‌های عملی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-untpenz41bnp</link>
                <description>یکی از دغدغه‌های من در هنگام ورود به بازار کارِ برنامه نویسی و طراحی سایت، پیدا کردن یک شرکت و یا کار پروژه‌ای خوب بود و همیشه به خاطر این موضوع من زجر می‌کشیدم.بعد از چند سال بالاخره به راز این که چطور یک شرکت خوب پیدا کنم، پی بردم و بر آن شدم تا این مطلب رو بنویسم و این تجربه رو در اختیار برنامه نویس‌هایی که این دغدغه رو مثل من دارن، بزارم :)پیدا کردن یک شرکت و پروژه خوب همیشه دغدغهٔ خیلی از برنامه نویس‌‌های شریف این مملکت بوده، مخصوصاً افرادی که تازه وارد این حوزه شدن.رازی که می‌خوام بهت بگم رو با یه داستان شروع میکنم.ترم دوم دانشگاه بودم که به طراحی وبسایت علاقه‌مند شدم و در حد دانشگاه یک حداقل‌هایی رو تا حدی یاد گرفتم (html + css + js).من هر روز به دنبال شغل و استخدام در اپلیکیشن دیوار، جستجو می‌کردم.یک روز بالاخره یک فرصت شغلی با عنوان «کارآموز طراحی وب» پیدا کردم و بلافاصله با اونها تماس گرفتم و قرار شد چند روز بعد برای مصاحبه به اون شرکت برم.wtf!?کوچه پس کوچه‌های قدیمی رو تصور کنید غرق در سکوت، فقط صدای نفس‌های خودت رو می‌شنوی،خونه‌هایی که انگار جن‌ها در انجا زندگی می‌کردن، دیوار‌هایی که بیشتر شبیه به آثار باستانی قرون وسطا بود!!!اینجا،‌ جایی بود که دفتر یک شرکت خدمات طراحی وبسایت قرار داشت!من استخدام شدم...خب، کاری ندارم به اینکه کلی بیگاری کشیدن (البته تجربه‌های خوبی کسب کردم)، کارآموزیم حدود 6-7 ماه طول کشید و در نهایت استعفا دادم :)بعد از این شرکت، با شرکت دیگه‌ای آشنا شدم که با تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش مسیر حرفه‌ای شدن رو به من نشون داد.اما چطور با این شرکت آشنا شدم؟من به حدود 10 نفر از دوست‌هایی که می‌شناختم که در حوزهٔ مربوط به طراحی وبسایت کار می‌کنند، از طریق اینستاگرام و تلگرام پیام دادم و از اونها درخواست کردم که اگر شرکتی برنامه نویس و طراح سایت می‌خواستن حتماً به من اطلاع بدن.خوشبختانه یکی از دوستانم بعد از چند روز به من پیام داد که فلان شرکت طراح سایت نیاز داره، من هم فرصت رو از دست ندادم و با اشتیاق به سمت شرکت جدید دویدم.(اگر یک چیزی رو از دست بدی، حتماً یک چیز بهتر به دست میاری)بعد از حدود یک سال، به خاطر یک سری اتفاقات از این شرکت جدا شدم.در حدود این یک سال من خیلی پروژه‌ها انجام داده بودم و مهارتم به حدی رسید که به تنهایی از عهدهٔ یک پروژه برمیومدم!سومین شرکتی که با آن آشنا شدم، از طریق یک دوستی بود که در شرکت قبلی باهم همکار بودیم و اون شخص من رو معرفی کرد.با من تماس گرفته شد و قرار شد روند مصاحبه شکل بگیره که در نهایت منجر به همکاری من شد.یادش بخیر:)خب، تا الان باید فهمیده باشی چه رازی باعث شد من به شرکت‌هایی که دوست داشتم برسم.این راز در این جمله خلاصه میشه : کسب مهارت و استفاده از ارتباطات!در کنار مهارتی که یاد می‌گیری باااااید شبکه‌ٔ ارتباطی خودت رو گسترش بدی.شبکهٔ ارتباطی در واقع کسانی هستن که هم تو اون‌ها رو میشناسی و هم اون‌ها تو رو.اگر این شبکه‌ٔ ارتباطیت، افرادی رو تشکیل بده که در حوزهٔ کاری خودت فعالیت می‌کنن، حتما موفق‌تر میشی...این شبکهٔ ارتباطی تو، از هر کانالی از جمله وبسایت و یا وبلاگ، شبکه‌های اجتماعی، حضور در همایش‌ها و جلسات و ... می‌تونه گسترش پیدا کنه.پس بزار یک جمع بندی کنم و همینطور یک سری نکات مهم رو بگم:۱- تو باید تمرین کنی و یک مهارت رو خوب بلد بشی و برای اینکه بفهمی چه مهارت‌هایی نیاز هست که در حوزهٔ کاریت یاد بگیری، می‌تونی از افراد حرفه‌ای بپرسی و یا به آگهی‌های استخدامی حوزهٔ مربوط به خودت سر بزنی (وبسایت‌هایی مثل دیوار، شیپور، جابینجا، کاربوم و... پر از آگهی‌های استخدامی هستن).۲- شبکهٔ ارتباطی خودت رو گسترش بده و دوستان جدید پیدا کن.در شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و لینکدین حتماً حضور داشته باش، برای خودت وبسایت راه بنداز و نمونه کار داخلش بزار و برای کسب مهارت‌های ارتباطی فردی برنامه داشته باش (برای کسب مهارت‌های ارتباطی می‌تونی به یکی از بهترین اساتید این حوزه، یعنی جناب محمدپیام بهرام‌پور اعتماد کنی).اگر این کارها رو انجام بدی شک نکن که بعد از یک سال (با توجه به تلاش خودت) یک رزومه خوب داری، شناخته می‌شی،‌ در شرکت‌های خوبی می‌تونی کار کنی و حتی پروژه‌هایی رو هم می‌تونی دریافت کنی.</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Wed, 06 Feb 2019 02:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ قانون بی‌رحمانهٔ قدرت از دید رابرت گرین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%DB%B5-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-nixysqh2qqed</link>
                <description>رابرت گرین، نویسنده مشهور آمریکاییبرای افزایش احترام و عزت از غیبت استفاده کن!عبارت بالا، یکی از ۴۸ قوانین رابرت گرین در کتاب «۴۸ قانون برای بدست آوردن قدرت» است.رابرت گرین، نویسنده و سخنگوی مشهور آمریکایی است که در شهر لُس‌آنجِلِس از ایالت کالیفرنیا در سال ۱۹۵۹ میلادی به دنیا آمد تا جهان را با نوشته‌هایش در زمینه‌های استراتژی، قدرت و فریب تکان دهد.در ادامه ۵ قانون از کتاب «۴۸ قانون برای بدست آوردن قدرت» را برای کسانی که به دنبال قدرت و تأثیرگذاری بیشتری در زندگی و کسب و کار هستند، بیان می‌کنیم.توجه! این قوانین کاملاً بی‌رحمانه اند، پس سعی کنید در جای درست از آن‌ها استفاده کنید.  ۱) دشمن خود را کاملاً نابود کنید اگر ذغالی روشن بماند، مهم نیست چه‌قدر بر روی آن خاکستر بریزید؛ زیرا سرانجام آتش از زیر خاکستر بیرون می‌آید و در اثر نیمه‌کار بودن خسارت می‌بینید.دشمن، خود را جمع و جور می‌کند و منتظر فرصت برای انتقام می‌ماند. پس او را نابود کنید؛ نه فقط جسم او را، بلکه روحش را نیز از بین ببرید.  برای بدست آوردن پیروزی نهایی باید بی‌رحم و قاطع باشید.- ناپلئون بُناپارت اگر شما یک افعی را زیر پا له کنید ولی زنده رها کنید، ناگهان سر بر می‌آورد و با سمّ بیشتری شما را نیش می‌زند.دشمنی که به حال خود رها کرده‌اید، مانند افعی نیمه‌جانی است که او را پرستاری کرده‌اید تا سلامت خود را به دست آورد.راسل کرو (Russell Crow) در نقش ماکسیموس شما حتماً فیلم شاهکار گلادیاتور (Gladiator) به کارگردانی ماهرانهٔ ریدلی اسکات (Ridley Scott) و بازیگری جانانهٔ راسل کرو (Russell Ira Crowe) را دیده و لذت برده اید.ژنرال ماکسیموس، کسی بود که همه چیز خود را از دست داد، ولی با قدرتی که قاطعانه جمع کرد توانست سمّ خود را بر روی کومودوس (پسر مکّار امپراطور روم) بریزد، او را نابود سازد و انتقام خانوادش را بگیرد.   اگر نسبت به دشمنان خود بی‌رحم نباشید، هرگز امنیت نخواهید داشت و اگر در موقعیتی نیستید که آن‌ها را از قلمرو خود برانید، حداقل از اقداماتی که بر ضد شما انجام می‌دهند، آگاهی پیدا کنید و تنها سلاح شما در این موقعیت، احتیاط است.۲) وابسته کردن مردم را به خود بیاموزیدبرای حفظ استقلال، باید دیگران به شما وابسته شوند و به شما نیاز داشته باشند.هر چه آنان بیشتر بر شما تکیه کنند، آزادی بیشتری خواهید داشت.هرگز به آن‌ّها آنقدر آموزش ندهید که بتوانند بدون شما کارشان را انجام دهند. بازگردیم به فیلم گلادیاتور...ماکسیموس با موفقیت‌هایی که در نبرد گلادیاتور‌ها به دست آورد (و البته جنگ‌های زیادی که برای گسترش روم انجام داده بود) توانست مردم را شیفته و وابسته خود کند. مردم ارزش زیادی برای او قائل بودند تا جایی که او محبوب‌تر از امپراطور روم (کومودوس) نزد مردم شد و به دست آوردن محبوبیت مردم، یعنی قدرت!پس مردمی که خواهان شادی و موفقیت هستند را به خودتان وابسته کنید و از هیچ چیز نترسید. ۳) برای افزاش احترام و عزت از غیبت استفاده کنید منظور از غیبت، عدم حضور است!حضور زیاد ارزش را کم می‌کند و هر چه بیشتر در معرض دید باشید و بیشتر سخن بگویید، معمولی‌تر به نظر می‌رسید.اگر عضو گروهی هستید، موقتاً و برای مدتی از آن گروه خارج شوید و غیبت کنید. این امر باعث می‌شود عدم حضور شما احساس شود، در مورد شما بیشتر صحبت شود و حتی بیشتر مورد احترام قرار بگیرید.البته باید بیاموزید که چه هنگام از میان جمع خارج شوید. هر چه کمتر دیده شوید، ارزش شما بیشتر می‌شود.طنز مانیای گل لاله اثر بروگل جوان (حدود ۱۶۴۰) در حدود قرن هجدهم، پدیده‌ای به نام تولیپ مانیا (Tulip mania)  یا جنون لاله بوجود آمد که باعث شد گل لاله به چیزی بیش از یک گل زیبا تبدیل شود، سنبل و نشانه!گل لاله نایاب شد و پیدا کردن آن دیگر ممکن نبود و این گل به اندازهٔ طلای هم‌وزنش ارزش پیدا کرده بود.باید این قانون را برای مهارت‌های خود به کار ببرید و کاری که انجام می‌دهید را تبدیل به پدیده‌ای نادر و کمیاب کنید. ۴) در عمل برنده شوید، هرگز دست به مباحثه نزنید هر پیروزی کوچکی که از بحث کردن بدست می‌آورید، یک پیروزی روانی است؛ رنجشی که با عمل خود ایجاد می‌کنید، بسیار قوی‌تر و بادوام تر از تغییر عقیدهٔ طرف مقابل است.اگر با رفتار و کردارتان دیگران را وادار به تصدیق خود کنید، بدون حتی یک کلمه، کار پرقدرت‌تری انجام داده‌اید.نشان بدهید، صحبت نکنید! فقط انجام بده...بهترین شعار قرن ۲۰ از شرکت نایکی (nike) بود که توانست مصرف کنندگان را برای پوشیدن محصولات خود، بدون در نظر گرفتن سن، جنسیت، میزان آمادگی جسمانی و تناسب اندام متقاعد کند و نشان دهد این برند چیزی بیش از محصولات ورزشی است.همچنین توانست از رقیب خود، یعنی ریبوک (Reebok) پیشی بگیرد و تفاوت خود را نشان دهد. ۵) دیگران را مجبور کنید برایتان کار کنند؛ اما امتیاز‌ها را شما تصاحب کنید از خرد، دانش و نیروی دیگران برای رسیدن به اهداف خود استفاده کنید. این همکاری نه تنها موجب صرفه‌جویی در زمان و انرژی شما می‌شود؛ بلکه سرعت و کارایی بیشتری در شما ایجاد می‌شود.سرانجام آنهایی که به شما کمک کرده‌اند، از یادها رفته و شما در خاطره‌ها می‌مانید.این قدرت را می‌توانید در طبیعت ببینید...حیواناتی وجود دارند که از شکار و کشتار دیگر حیوانات تغذیه می‌کنند؛ مانند کفتار‌ها و کرکس‌ها.آنها انرژی خود را تلف نمی‌کنند؛ زیرا یاد گرفته‌اند باید صبور باشند تا موجودات دیگری کار شکار را برای آنها انجام دهند.معنای این قانون این است که یاد بگیرید از دیگران کمک بگیرید و آنها را به کار کردن وادار کنید اما امتیازات را خودتان جمع کنید. آنوقت شما مظهر قدرت خواهید شد.هیتلر، ناپلئون بُنا پارت، دونالد ترامپ، لری پیج، جف بزوس، هنری فورد، شکسپیر ...آیا شما فرد قدرتمند و مشهوری را می‌شناسید که از این قانون استفاده نکرده باشد و قدرتمند نشده باشد؟ این قانون، کاربرد دیگری هم دارد:شما می‌توانید از ذخایر دانش و خرد گذشتگان و دیگران استفاده کنید.ایزاک نیوتون، این روش را «ایستادن بر شانهٔ غول‌ها» نامیده است؛ چرا که ایزاک در کشفیات خود، از دستاوردهای دیگران بهره برده است. بخش عمده‌ای از نبوغ او به عقیدهٔ خودش در استفاده کردن از ایده‌های دانشمندان عصر باستان، قرون وسطی و دورهٔ رنسانس است.شکسپیر، موضوعات، کاراکترها و حتی محاوره‌های خود را از پلوتارک (Plutarch) کِش رفته بود؛ زیرا می‌دانست کسی با نوشته‌های روانشناسانهٔ پلوتارک (Plutarch) آشنایی ندارد.  انسان‌های نادان، همه چیز را از طریق تجربهٔ خودشان می‌آموزند؛ اما من ترجیح می‌دهم که از تجربهٔ دیگران استفاده کنم.- بیسمارک(Bismarck) آیا با این قوانین موافقید؟به نظر شما چه چیز‌های دیگری برای بدست آوردن قدرت وجود دارد؟نسخهٔ شسته رفته‌تر رو از سوخت جت ببینید.</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Dec 2018 20:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتورکر موتوری، خشتک پاره و دمپایی بابام</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D9%85%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-n0cphtahfyow</link>
                <description>مدت‌ها پیش (حدود سه سال پیش) داخل نماز‌خونه دانشگاه بودم که یکی از همکلاسی‌هام اومد پیش من و حال و احوالمو پرسید.اولین سوالی که پرسید این بود که چیکار میکنی و چقدر درآمد داری؟بعد از دادن یک سری اطلاعات به این دوست همکلاسی و نتورکرمون، منو با خودش برد به خیالاتش در آینده و جایی که من یک فرد بسیار ثروتمند تبدیل شده بودم!من هم که تا به حال کسی نیومده بود به سراغم و مستقیم این مباحث رو بهم بگه، جذب حرفاش شدم و گفت که چند روز دیگه میخوام بهت یک کاری رو پیشنهاد بدم که آیندت رو تغییر بده.بعد از چند روز (ازونجایی که آدرس خونمون رو بلد بود) اومد دم خونمون و گفت اگر میشه یه دقیقه بیا پایین کارت دارم!ما هم از همه جا بی خبر رفتیم پایین و همونطور که سوار بر یک موتور(که حکم اسب تورنادوی زورو رو داشت براش) بود گفت:- منتظر چی هستی؟ بپر بالا دیگه!+ من لباس نپوشیدم که! کجا میخوایم بریم؟- جای خاصی نمیخوایم بریم! همین پارک بغل خونتون...+ اااااا اوکی بریم...چه اتفاقی افتاد؟اتفاقی که افتاد این بود که پارک بغل خونمون نرفتیم و در حالی که شلوار نامناسب تو خونه پوشیده بودم( خشتک اون شلوار دریده شده بود) و دمپایی گشاد بابام رو هم پا کرده بودیم و سوار بر تورنادو با سرعت نزدیک 90 کیلومتر بر ساعت و با اشک های ناخواسته(بخاطر باد) و با فاصله ای حدود 15 کیلومتر دور از خونمون به محلی رفتیم(خداییش پارک بغل خونمون نرفتیم) که دوستمون فکر میکرد من در اون فضا متحول میشم و به زیرمجموعه های وی میپیوندم!نتیجه چی شد؟اون روز صحبت زیادی با من کرد این دوست نتورکرمون و تا حدی که به دو دوست بالاسری خودش هم اطلاع داد که برای پرزنت من تشریف بیارن و من رو متقاعد کنم.نتیجه و خروجی اون روز معرفی کتاب پدر پولدار،‌ پدر بی پول + یک سری ویدئوی انگیزشی و آموزشی افرادی که در اون شرکت بازاریابی کار میکردن و قرار شد که من هم به این روند ادامه بدم که هم زیرمجموعه اونا بشم و هم برای خودم زیرمجموعه پیدا کنم(یا بهتر بگم افراد رو به هر نحوی شده متقاعد کنم!)درس مهمی که در زندگی گرفتمالبته اون روز من درس خیلی مهمی گرفتم تو زندگیم!و اون درس این بود که اکثر نتورکرها به شلوارهای خونگی خشتک پاره و دمپایی گشاد اعتقادی ندارن و به هر نحوی و در هر شرایطی دنبال جمع آوری زیرمجموعه هستن... درس مهم تر این بود که نتورکرها کلیپای انگیزشی خیلی قشنگی دارن  ولی در هر صورت باید ازشون فرار کرد...و درس خیلی خیلی مهمی که تو زندگیم گرفتم این بود که با شلوار خونگی (شلواری که چاک های فراوانی دارد و خشتکشان دریده شده) تا دم در خونه دیگه نرم و دمپایی که برام گشاده رو پا نکنم!و این بود تجربیاتی که من با شلوار خونگی و دمپایی بابام، سوار بر موتور تورنادوی یک نتورکر، پیدا کردم.بیشتر نتورکرهایی رو هم که دیدم در طی این چندسال صاحب BMW و بنز و ... نشدن!</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 15:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت واقعا چطوری کار می‌کنه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/how-does-the-internet-work-cljsspfnp5rs</link>
                <description>خیلی از ماها از اینترنت زیاد استفاده می‌کنیم، اما شاید ندونیم که اینترنت دقیقا چیه و چطوری کار میکنه ؟ بیاین باهم بررسی کنیم ... ?اینترنت چیه ؟اینترنت (Internet)، در اصل یک شبکه است که از اتصال کامپیوترهایی در سرتاسر جهان شکل گرفته برای نقل و انتقال اطلاعات و به عبارت Interconnected computer networks اشاره داره که به معنای شبکه‌های کامپوتری به هم پیوسته است.این کلیت ماجراس که کامپیوترهایی در سرتاسر جهان به هم وصل می‌شن و اطلاعات نقل و انتقال می‌کنند.اما تعداد زیادی سخت افزارهای فیزیکی (از کابل های در سطح شهر و یا کف اقیانوس گرفته تا ماهواره‌هایی که در فضا به دور زمین می‌چرخن) وجود داره که این ارتباط رو امکان پذیر میکنه.و همچنین تعدادی نرم افزار در پس زمینه کار وجود داره که به شما اجازه میده مثلا یک وبسایت رو سرچ کنید و درخواستی که دادین رو ببینید...بزارید مثال بزنم تا موضوع روشن تر بشه :دو تا لپتاپ رو از طریق کابل شبکه به هم متصل کنید.تبریک میگم ، شما یک شبکه ایجاد کردید (LAN)حالا تصور کنید هر دستگاهی (device) مثل موبایل،لپتاپ،تبلت،تی‌وی و یا هر دستگاه الکترونیکی دیگه ای رو از طریق WiFi به مودم ویا روتر وصل کرده باشید. که در این صورت هم یک شبکه ایجاد کردید.(WLAN)به همین صورت یک شبکه ی شهری (MAN) و یا در سطح گسترده تر شبکه WAN رو در نظر بگیرید مثل شبکه ی 4G که برای موبایل ها وجود داره.البته بهترین مثال شبکه WAN خود اینترنت هست !اطلاعات بیشتر در مورد شبکه های کامپیوتری :  Computer Networksاز اینترنت میشه همچین تصوری در ذهن ایجاد کرد !اینترنت چطوری کار می‌کنه ؟وقتی که شما از طریق مرورگر به یک وبسایت وصل می‌شوید، اتفاقات زیادی میوفته تا وبسایت مورد نظر رو مشاهده کنید !وقتی که آدرس یک وبسایت رو در مرورگر وارد میکنید، کامپیوتر شما نمیتونه مستقیما تیکه های اطلاعات یا بسته ای از داده ها (packet of data) رو برای کامپیوتر ویا سروری که بر روی آن وبسایت مورد نظر قرار داره رو ارسال کنه.در عوض این بسته های حاوی اطلاعات به مودم ویا روتر ارسال میشود ، به علاوه اطلاعاتی در مورد اینکه این اطلاعات قراره به کجا فرستاده بشه .حالا مودم ویا روتر شما این اطلاعات رو به روترهای ISP (شرکت های ارائه دهنده خدمات اینترنت) شما ارسال میکند.سپس ISP از طریق سرور DNS (سیستمی که تشخیص میده IP ویا آدرس پروتکل اینترنتی وبسایت موردنظر چیه؟) IP وبسایت مورد نظر رو پیدا کرده و باز به روترهای ISP های دیگه که ممکنه خارج از منطقه باشن ارسال کرده و سروری که فایل های وبسایت مورد نظر در اونجا قرار داره رو پیدا کرده و فایل ها رو به سیستم شما باز ارسال کرده و اون فایل ها توسط مرورگر تفسیر شده و به نمایش شما درمیاد تا یک صفحه وب رو ببینید.نوستالژی :)به عنوان مثال برید به گذشته و جایی که ارسال نامه ها بصورت فیزیکی بود...فرض کنید یک نامه برای ارسال به جناب x دارید!نامه شما حاوی یک سری اطلاعاته که در اصل بصورت یک بسته پستی درومده و روی آن نوشته شده که باید به دست جناب x برسد که آدرسش مکان p است.پستچی محله‌ی شما به صورت مستقیم نمی‌‌تونه بسته ی پستی را به کشور و یا قاره‌‌ای دیگر ارسال کنه .در عوض جناب پستچی، اون رو به اداره پست منطقه‌ی شما می‌بره و اداره پست محله‌ی شما هم بسته رو به اداره پست دیگری ارسال می‌کنه و این مراحل ادامه پیدا می‌کنه تا بسته شما به مقصد برسه.این روند ممکنه مدت زمان زیادی رو به خودش اختصاص بده به خاطر موانعی که بر سرراه وجود داره...این مثال برای اینترنت صدق می‌کنه...برای بسته هایی که به مقصد طولانی تری فرستاده می‌شن با نقل و انتقالات زیاد اطلاعات، زمان زیاد تری صرف میشه ...البته به این نکته قابل توجه که این اتفاقاتی که در اینترنت رخ میده مدت زمانی کمتر از ثانیه و حتی میلی ثانیه دارن.شاید براتون جالب باشه بدونید همین الان در اینترنت داره چه اتفاقی میوفته ؟ از اینجا ببینید و متعجب بشید!داده ها میتونن مسیرهای زیادی رو دنبال کنن !اینترنت جالب‌تر و پیچیده‌تر از اون چیزی هست که به نظر می‌رسه...با وجود شبکه‌‌ای بزرگ از اتصال کامپیوترها در سرتاسر جهان قطعا یک مسیر برای نقل و انتقال داده‌ها وجود نداره !ازونجا که شبکه ها به چندین شبکه‌ی دیگر وصل هستند، یک شبکه‌ی ممتد و به هم پیوسته‌ی عظیم در جهان وجود داره.و به این معنیه که بسته‌ها (تیکه‌های کوچیک داده که بین دستگاه‌ها ارسال میشن) میتونن از چندین مسیر  برای مقصدی که قراره ارسال بشن، نقل و انتقال پیدا کنن.به عبارت دیگه حتی اگر یک شبکه بین شما و وبسایتی که درخواست دادین از بین بره، داده‌ها از مسیر دیگه ویا شبکه‌ی دیگه ای ارسال میشن.نکته‌ی مهم اینکه روترها در طی مسیریابی که انجام میدن از پروتکلی استفاده میکنن تحت عنوان Border Getaway Protocol (BGP) به منظور بدست اوردن اطلاعاتی در مورد اینکه شبکه از بین رفته است یا نه و اینکه بهینه ترین مسیر برای انتقال کدومه و در کل ارتباط بین سیستم هارو فراهم میکنه و وجود این نوع پروتکل ها برای دسترسی به اینترنت ضروریه.ساختن این شبکه‌ی به هم متصل (اینترنت) به راحتی وصل کردن هر شبکه کنار هم و یک به یک نیست !در اینترنت شبکه‌ها به روش های مختلف و از مسیر‌های مختلفی به هم متصل میشن و نرم افزارهایی که روی روتر اجرا میشن، همیشه برای یافتن بهینه ترین مسیر برای نقل و انتقال داده‌ها کار میکنن.شما میتونید مسیری که روتر بسته‌ها رو به مقصد میفرستن رو با استفاده از دستور مسیریابی پیدا کنید:مسیریابی روی وبسایت virgoolما از نقل و انتقال بسته‌ها حرف زدیم، اما اونا فقط تیکه‌هایی از داده هستند. روترها با یکدیگر اتصال برقرار میکنن و داده‌ها را در قالب بسته انتقال میدن. روتر بعدی از اطلاعات مربوط به بسته استفاده می کند تا بفهمه به کجا میره و داده ها را به روتر بعدی در طول مسیر انتقال میده. بسته‌ها (packets) در اصل سیگنال روی سیم‌ها هستن !01و در آخر به نظرم میشه اینطور هم توصیف کرد که اینترنت یک جهان از ۰ و ۱ هست (همونطور که میدونید ۰ و ۱ زبان کامپیوتر هاست )، چونکه این دستگاه ها و کامپیوترها هستن که به هم وصلن و باهم صحبت میکنن و ما آدما هستیم که بشون دستور میدیم و اونا رو کنترل میکنیم...امیدوارم این مطلب مفید بوده باشه ?منبع اصلی : howtogeek.comکانال تلگرام : WebSource@اگر اطلاعات خوبی دارین و یا نظری دارین در میون بزارید... ?</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jun 2018 10:56:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به مذخرف‌ها، نه به بی‌انگیزگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehdikhoshnevisz/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%8A%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-ausvpg5mdxiw</link>
                <description>يکي از چالش‌هایی که هميشه با اون درگير بوده‌ام«بی‌انگيزگی» بوده.شب، آلارم گوشی را تنظيم کرده و به اميد فردایی بهتر،غرق در خواب... (همزمان با پخش یک موسیقیِ مذخرف)صبح شد!اولين آلارمِ ساعتِ هفتِ صبح، صبح را هم بیدار کرد...با گوشهٔ یک چشم، با اخم‌هایی شبیه عدد هفت، آلارم را خَفه کردم.مگر این آلارم، آدم را وِل می‌کند؟پنج دقیقه بعد، دوباره. پنج دقیقه بعد، دوباره، پنج دقیقه بعد...الان ساعت ده صبحه.شما با بی‌انگیزه‌ترین و بی‌هدف‌ترین انسانِ روی زمین طرف هستید! به همراه یک روز خسته‌کننده و بی‌فایدهٔ دیگر...وقتی هیچ انگیزه و هدفی وجود نداشته باشه، زندگی معنای خودش رو برای ما تا حد زیادی از دست می‌ده.به این اعتقاد دارم که، این خود ما هستیم که می‌توانیم عاملی برای پیشرفت و پسرفت شویم. نه آدما، نه دولت، نه سازمان، نه من، نه او، نه آن، نه...محیطِ پیرامون، قطعاً تاثیرگذاره. شرایط، قطعاً تاثیرگذاره.ولی سؤال اینه که، آیا ما به عنوان یک انسان قدرت انتخاب داریم یا خیر!؟اگر جواب بلی است. پس می‌شود محیط و شرایط خودمان را تغییر دهیم.به قول دوستی که می‌گفت:نشد نداره...تصمیم گرفتم که یک هدف، یک دلیل پیدا کنم برای ادامه. هدف، تزریق کنندهٔ امید است و انگیزه برای رسیدن به آن.هدف، ممکن است هر چیزی باشد، خواندن یک کتاب، خریدن یک گوشی یا لپتاپ، رفتن به یک دانشگاه، متخصص شدن در یک شغل، رسیدن به معشوقه و...اين انگيزه دادن، بسیار وابسته است به روش فکر کردن ما، طرز نگاه ما به زندگی، جهان‌بینی ما.می‌توان عینک دودی را برای تماشای زندگی انتخاب کرد و همه چیز را تاریک دید. و یا می‌توان عینکی زد که با آن شفاف‌تر، زیباتر، صحیح‌تر و واقع‌بینانه‌تر دید.می‌توان یک مودِ غمگینِ همیشگی به دلیل گذشتهٔ فُت شده یا هر دلیل مذخرف دیگه‌ای داشت، یک آهنگ مذخرف گوش داد، یک فیلم مذخرف دید، با دوست‌های مذخرف پِلِکید، حرف‌های مذخرف شنید، حرف‌های مذخرف زد و یک زندگی مذخرف داشت. و یا می‌توان عادت گوش کردن به پادکست، موسیقی‌های زیبا و انگیزه‌دهنده، فیلم‌های خوب، کتاب خواندن و مطالعه، ورزش، تفکر، توسعه فردی و... را در خود پرورش داد.شما چطور به خود انگيزه می‌دهید؟از اینجا هم می‌توانید بخوانید.</description>
                <category>مِهدی خوشنویس</category>
                <author>مِهدی خوشنویس</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2017 14:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>