<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی صیاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehdisayad1983</link>
        <description>www.masterkelas.com📌📌🖥️💻📱🌐  ▶️ Instagram Insta:mehdisayad1983📌▶️ Telegram :@karomediagroups      
طراح وب و گرافیست - نویسنده - شاعر و ترانه سزا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:39:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3085411/avatar/HjBPeD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی صیاد</title>
            <link>https://virgool.io/@mehdisayad1983</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من دیگر از چه بترسم؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-mhjj5y5g6to5</link>
                <description>شب های سیاه یک شبحدرین تاریک ، زمانه چو اسیری که دیرپاییستاساطیری شده ....زخمه بر مردار خویش میزنم؛و هر آن تکانی اورا لت میدهدخونابه احساس در هم شکسته اشچو سیلابی....افکار مرا !!!!که دیگر ..نماد پهنه بیرحمانه ایز زخم های یک سویهمبدل گشته؛ سهمگینانه میدرد.تو خشت آخرین را ...چو قبر کنی قهار!برای تاریکی ابدیبر قبر قلبم نهادیمن دگر از مردن ؟از چه بترسم؟من منتظرم ...تا آرامش مرگ جسم فرتوتم را نیز،به چالاکی به قلبم رساند.هیچ انسانی....در چنین برزخیحسی از زندگی نمیکند .به بهای اسارت  قلبم را تسلیمبه تو کردم . و تو به خنجری مسموم؛بانام عشق !این چنینبهای دلدادگی ام دادی.....من دیگر از چه بترسم؟؟؟من از بازدممبیزارم...پنجم زمستان چارصد وسهتهران- م.صیاد (#یاهو123)---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پی نوشت : این شعر در ادامه داستان استثنایی ترین معشوقه من روایت این روزگار منست</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 02:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من - قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-albx9jp5bck2</link>
                <description>استثنایی ترین معشوقه من - قسمت هشتممت هفتمورود به کمپ، برای من شبیه پا گذاشتن به دنیایی ناشناخته بود. وقتی در را پشت سرم بستند، حس کردم همه دنیا روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده ، دیوارهای رنگ‌پریده و سرد، و سکوتی عجیب که در فضا پیچیده بود، همه چیز را وهم‌انگیز کرده بودند. پاهایم انگار قفل شده بود و نمی‌توانستم قدم بردارم. قلبم به شدت می‌تپید و ذهنم دنبال راهی برای فرار بود. انگار نه تنها از کمپ، بلکه از همه چیزهایی که مرا به اینجا رسانده بود، می‌خواستم فرار کنم. نگاهم به دنبال چیزی یا کسی بود که بتواند خیال مرا کمی راحت کند.  در همین حال‌و‌هوا بودم که صدایی آشنا از ته سالن به گوشم رسید: &quot;ولش کنیدبابا ، این رفیق ۱۰ ساله خودمه.&quot; صدا را شناختم. صدای حسن بود. همان حسن که ده سال پیش، در یکی از بدترین روزهای زندگی‌ام، وقتی برای اولین بار تصمیم به ترک گرفتم، کنارم بود. سرم را بالا آوردم و او را دیدم. همان قد بلندو هیکل چارشانه ، همان نگاه محکم و صلابت همیشگی‌اش. حسن به سمتم آمد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت. گرمای دستش انگار چیزی را درونم زنده کرد. با صدای آرام و اطمینان‌بخشش گفت: چطوری؟ خوبی ؟ &quot;نگران نباش، اینجا تقصیر خودت بود که رفتی و رفاقت رو گذاشتی زیرپا ولی من هوای داداشم که کلی خاطره داریم باهم ، دارم.&quot;  ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد، محکم منو تو بغلش گرفت و گفت بیخیال ، جلوی اینا نمیخوام اشکت رو ببینم .&quot;لحظه‌ای حس کردم شاید همه این سختی‌ها، تمام این مسیر پر از درد و ناامیدی، فقط برای این بود که دوباره حسن را ببینم. او تنها کسی بود که در تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام دستم را گرفته بود. همان روزهایی که همه چیز به هم ریخته بود و من هیچ امیدی به زندگی نداشتم. بعد از انتخابات سال ۸۸، وقتی خیابان‌ها پر از آشوب و سردرگمی شده بود، ناامیدی ، فشار زندگی و شرایط حاکم  مرا به فراری ترغیب کرد که آن رفتن به کمپ بود. اما حسن، در همان شرایط کمپ ترک اعتیاد، حسن که آن موقع 8 ماه پاک بود  با صبوری و حمایتش به من کمک کرد. او نه فقط یک دوست، که برادری بود که که بی اغراق هیچ فرقی با برادر تنی ام نداشت.  این بار اما شرایط متفاوت بود. حالا دیگر از آن شور و انگیزه‌ای که روزگاری در وجودم موج می‌زد، چیزی نمانده بود. تنها چیزی که داشتم، ترس بود. ترسی از آنچه در انتظارم بود، از دردی که می‌دانستم به زودی مرا درگیر خود خواهد کرد. یاد دهه هشتاد افتادم، زمانی که ترک اعتیاد معنای دیگری داشت. آن دوران را به نام *ترک یابویی* می‌شناختند. ترک یابویی یعنی قطع مصرف مواد، بدون هیچ حمایتی؛ نه قرصی، نه دارویی، نه حتی یک مسکن ساده. در آن روزها، درد چنان شدید بود که افراد را زنجیر می‌کردند تا نتوانند به خودشان آسیب بزنند. زنجیرها گاهی دو هفته تمام پاهایشان را در اسارت خود نگه می‌داشتند.  حالا که دوباره در این مسیر بودم، سایه خاطرات آن دوران سنگین‌تر از همیشه روی ذهنم سنگینی می‌کرد. آن دوران فقط درد جسمی نبود که باید تحمل می‌کردیم؛ تحقیر و بی‌رحمی شرایط هم زخم دیگری بود که بر جانمان می‌نشست. عباراتی مثل *پیش‌خوری، پنیر سیمکارتی، و گشنه‌سوز* هنوز در ذهنم زنده بودند و یادآوری آن روزها را تلخ‌تر می‌کردند.  در آن زمان، وعده‌های غذایی چیزی نبود که بتواند گرسنگی کسی را برطرف کند. صبحانه‌ها معمولاً شامل یک‌سوم نان بربری و چیزی به نام *پنیر سیمکارتی* بود. این پنیر، آن‌قدر کوچک بود که شاید اندازه‌اش فقط دو برابر سیم‌کارت می‌شد. وقتی آن را روی نان می‌گذاشتی، حتی نان سفید نمی‌شد. برای همین، اغلب مجبور بودیم نمک لای نان بریزیم تا طعم پنیر را تقلید کنیم و شاید معده‌مان را فریب دهیم. اما این تدابیر هم بیشتر از یک ساعت دوام نداشت. گرسنگی مثل موجی بی‌پایان، دوباره برمی‌گشت.  این گرسنگی فقط یک مشکل جسمی نبود؛ بلکه بهانه‌ای برای تحقیرهای بی‌پایان بود. مدیران کمپ، وقتی برای سرکشی می‌آمدند، افراد را با نگاهی بی‌رحم از نظر می‌گذراندند. اگر کسی چهره‌ای تکیده یا آثار گرسنگی در چهره‌اش نمایان بود، به ارشدها می‌گفتند: &quot;فلانی رو نگاه کن، بدبخت گشنه‌سوز شده.&quot; این عبارت، بیشتر از هر چیزی، حس تحقیر و ناتوانی را در وجودمان زنده می‌کرد.  حالا اما اینجا، در کمپ حسن، با اینکه شرایط بهتری داشتیم، ولی هنوز سایه همان خاطرات شوم بر ذهنم سنگینی می‌کرد. وقتی حسن کنارم نشست و گفت: &quot;تو بدتر از این‌هاش رو دیدی. من می‌دونم تو کی هستی. اینا تو رو نمی‌شناسن.&quot; چیزی درونم روشن شد. شاید هنوز امیدی بود.  روزهای اول کمپ اما چیزی جز تاریکی نبودند. یازده روز اول، ذهنم کاملاً خالی بود. چیزی یادم نمی‌آید. فقط درد بود و درد. دردی که انگار از اعماق وجودم برمی‌خاست و هر لحظه شدیدتر می‌شد. بیشتر وقت‌ها زیر پتوی کثیفی که بوی عرق و ترس می‌داد، پنهان می‌شدم و سعی می‌کردم از این دنیا جدا شوم. حسن اما همیشه کنارم بود. او به همه گفته بود: &quot;کسی کاری بهش نداشته باشه.&quot; هر چند ساعت یک‌بار می‌آمد، پتو را کنار می‌زد، دارویی به زور توی دهانم می‌گذاشت و با صدای محکم اما آرام‌بخشش می‌گفت: &quot;تموم می‌شه. این آخرین باره. قوی باش.&quot;  حرف‌های حسن، مثل طنابی بود که مرا از عمق تاریکی بیرون می‌کشید. اما هر بار که به گذشته فکر می‌کردم، چیزی در وجودم فرو می‌ریخت. یاد روزهایی افتادم که در دانشگاه بودم. آن شور و اشتیاقی که به آینده داشتم، حالا شبیه خوابی دور به نظر می‌رسید. مشکلاتی که در دوره اصلاحات بر من وارد شد، باعث اخراجم از دانشگاه شد. آن روزها، امیدم به آینده کم‌کم رنگ باخت. بعد از انتخابات ۸۸، ناامیدی به اوج خودش رسید و من رگ هایم را زدم ولی گویا جهان برایم برنامه ای داشت . اما حالا، اینجا بودم، با هزار درد و ترس.  هر بار که حسن کنارم می‌نشست و با آن نگاه مطمئنش به من خیره می‌شد، چیزی در وجودم بیدار می‌شد. او تنها کسی بود که باور داشت می‌توانم از این باتلاق بیرون بیایم. شاید این بار، واقعاً آخرین بار بود. شاید هنوز امیدی بود که بتوانم از نو شروع کنم.                                                                        - سی ام آبان هزاروچهارصدوسه                                                                                        مهدی صیاد{یاهو123}                                                                                                                          تهران</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 17:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-bakwdvmjhoyj</link>
                <description>ررستوران فرحزاد مشهد -پاییز ۱۳۹۸غروب 22 آبان 1398 بود. نور خورشید که در آستانه غروب رنگ‌های گرم و ملایم به خود گرفته بود، از لابه‌لای پنجره سوئیت می‌تابید و پرتوهای ضعیفش روی صورتم می‌افتاد. ولی این نور، برای من هیچ معنایی نداشت. در دل من هیچ نوری وجود نداشت. درونم تاریک و سرد بود و دلم پر از آشوب. علی آقا در آن گوشه ایستاده بود، نگاهش همان‌طور بی‌رحم و سنگین، مثل همیشه. دست‌هایم بی‌اختیار به هم می‌فشردند، بدنم از شدت فشار و استرس می‌لرزید. صدای شکستن لوازم در گوشم طنین‌انداز بود. هیچ چیزی به اندازه این لحظات آزاردهنده نبود. تمام ذهنم از هر فکر دیگری خالی شده بود جز این که چطور از این وضعیت رهایی یابم.&quot;تو دیگه هیچ راه فراری نداری. می‌فرستم که بری، این تنها راه توشه.&quot;صدای خشک و بی‌احساس علی آقا مثل پتکی به سرم فرود آمد. قلبم به تندی می‌زد و نفس‌هایم سریع و بریده‌بریده می‌شد. احساس می‌کردم که تمام درها بسته شده‌اند. مثل پرنده‌ای که در قفسی تنگ گرفتار شده باشد. دیگر هیچ راه فراری نبود، هیچ امیدی نبود. این جمله‌اش، مثل سنگی در دل من افتاد و تمام امیدهایم را له کرد.من فقط توانستم با صدای لرزان بگویم: &quot;منظورت چیه علی آقا؟&quot;او نگاهش را از من برنداشت. چشم‌هایش بی‌رحم و سرد بود. لبخند کم‌رنگی بر لب داشت، لبخندی که فقط نشان‌دهنده قدرتش بود. &quot;همین که گفتم. فهمیدی مهدی؟&quot;آن لحظه دنیا در چشم‌هایم سیاه شد. هیچ‌چیز جز تاریکی اطرافم را نمی‌دیدم. احساس می‌کردم که در یک اتاق تاریک، سرد و بی‌روح محبوس شده‌ام و هیچ پنجره‌ای برای فرار وجود ندارد. راحیل. یادش افتادم. به چشمان مهربانش، به خنده‌هایش، به تمام لحظات شیرینی که با هم داشتیم. حالا او کجا بود؟ آیا به من فکر می‌کرد؟ آیا می‌دانست که من در چه شرایط سختی قرار دارم؟ یا او هم مثل همه، مرا فراموش کرده بود؟اشک‌هایم بی‌صدا از چشمانم جاری شدند. احساس می‌کردم تمام بدنم از درد می‌سوزد. نه فقط درد جسمی، بلکه درد روحی که مرا آزار می‌داد. درد تنهایی، درد بی‌کسی، درد از دست دادن امید. انگار تمام دنیا و همه آرزوهای من در آن لحظه به خاکستر تبدیل شده بودند.دستم به جیبم رفت. یاد مواد افتادم. همیشه وقتی شرایط سخت می‌شد، فکر می‌کردم که شاید با یک کم شیشه  و هروئین بتوانم از این درد فرار کنم. دردهایم، این بی‌کسی‌های لعنتی، شاید با مواد کمتر می‌شد. اما می‌دانستم که این هم راه فراری نیست. این درد، نه جسمی که روحی بود، و هیچ ماده‌ای نمی‌توانست آن را درمان کند.علی آقا گوشی‌اش را برداشت و با لحنی سرد و بی‌احساس با کسی تماس گرفت. هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد، مثل خنجری به قلبم فرو می‌رفت. احساس می‌کردم که هیچ چیز نمی‌تواند این لحظات را بدتر از این کند. ولی در آن لحظه که او گوشی‌اش را برداشت، چیزی در درونم ترکید. هیچ چیز نمی‌توانست احساس وحشت و سردرگمی‌ای که در آن لحظه داشتم، توصیف کند. او با آرامش تمام به کسی در طرف دیگر خط صحبت می‌کرد و من فقط قادر بودم نگاهش کنم. بدون اینکه بفهمم چه می‌گوید، فقط احساس می‌کردم که دیگر هیچ راهی برای فرار از این وضعیت نیست.درب سوئیت باز شد. چند نفر وارد شدند. چهره‌هایشان سرد و بی‌روح بود. در نگاهشان هیچ نشانی از انسانیت دیده نمی‌شد. این افراد، که مثل ارواح بی‌رحم به نظر می‌رسیدند، به سرعت به من حمله کردند. بدنم بی‌دفاع بود و هیچ توانایی برای مقاومت نداشتم. ضربه‌ای به شکمم زدند و من فریاد زدم. سوزش دردناک و شدید بود. بدنم از شدت درد لرزید. انگار در آن لحظه تمام شجاعتم از بین رفته بود. هیچ چیزی جز احساس شکست و درد نداشتم. ضربه‌ها هرکدام مثل آتشی بر بدنم فرود می‌آمدند. انگار که همه چیز تمام شده بود.&quot;میام بیرون و میکشمت، علی! میکشمت!&quot; این جمله که از دهانم بیرون آمد، نه تنها تهدیدی به او بود، بلکه خودم نیز از این لحظه می‌دانستم که این وضعیت مرا تمام کرده است. اگر حتی زنده می‌ماندم، دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمی‌ماند. من اینجا ایستاده بودم، در مقابل واقعیتی که هیچ راه فراری نداشت.ضربات جدیدی به شکمم وارد شد. بدنم از شدت درد نمی‌توانست تحمل کند. از پا افتادم. اما در درونم هنوز چیزی می‌جوشید. شاید ته چیزی که مانده بود، جنگی در درونم بود. می‌دانستم که این وضعیت آخرین توقف من است. اما هنوز نمی‌توانستم تسلیم شوم. نه در برابر علی آقا، نه در برابر این سرنوشت لعنتی.همانطور که مرا به سمت در می‌بردند، همه چیز در ذهنم به هم ریخت. خودم را در میانه یک غم عمیق می‌دیدم. دلم برای راحیل تنگ شده بود. احساس می‌کردم که او باید کنارم باشد تا همه چیز تغییر کند، تا دوباره امید پیدا کنم. ولی او دور از من بود. من هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشتم، حتی خودم را.آیا حتی راحیل هنوز به یاد من بود؟ یا او هم از من دست کشیده بود؟ شاید من در ذهن او هم به فراموشی سپرده شده بودم. این سوال‌ها بی‌پاسخ در ذهنم می‌چرخیدند. هر ضربه‌ای که می‌خوردم، فقط مرا بیشتر به سمت زمین می‌برد.تمام ذهنم درگیر شده بود. اگرچه در آن لحظه نمی‌توانستم از خود دفاع کنم، اما احساس می‌کردم که در درونم جنگی بزرگ در جریان است. من در آن وضعیت دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. تمام وجودم پر از احساس ناامیدی و شکست بود. زندگی مثل گودالی عمیق به نظر می‌رسید که هر روز بیشتر در آن فرو می‌رفتم.در آن لحظه، تصمیم گرفتم که برای آخرین بار فریاد بزنم، حتی اگر این فریاد آخرین فریاد زندگی‌ام باشد. &quot;علی میکشمت، نمیتونی قسر در بری.&quot;این جمله آخرین کلمه‌ای بود که از دهانم بیرون آمد. شاید این فریاد بی‌فایده بود، اما هیچ چیزی نمی‌توانست خشم و درد درونی‌ام را کم کند. من به همه چیز پایان داده بودم. حتی اگر زنده می‌ماندم، زندگی‌ام هیچ ارزشی نداشت. در این دنیای بی‌رحم، همه چیز جز درد و سرنوشت شوم در انتظارم نبود.-پایان قسمت هفتم</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 23:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من.قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/mashoughe6-cn2eeqvce9jt</link>
                <description>رستوران فرحزاد -مشهد گوشیم زنگ خورد خودش بود توقع نداشتم این ساعت زنگ بزنه. در مورد رزرو آلاچیق صحبت کرد  و میخواست مطمئن بشه که همه چیز طبق برنامه پیش می‌ره .میخواستم صحبت رو کش دارش کنم تا بتونم باهاش بیشتر ارتباط بگیرم و از رابطشون سر دربیارم ولی برای رفتن به کلاسش عجله داشت.این موضوع خیلی معمولی و پیش پا افتاده رزرو جا توسط یک مشتری داشت مبدل می‌شد به یک دوستی . نشانه‌هایی از کشش دو طرفه رو حس می‌کردم . داشت چه اتفاقی می‌افتاد درگیر کسی می‌شدم که می‌دونستم مال من نیست . اون دوست پسر داشت و این یعنی اختیار عقلشو ، عشقش و جسمش رو من نداشتم .داشتم برای چی مبارزه می‌کردم؟ برای هیچی... برای هیچکس . تقریباً تا ساعت ۴ مشغول کارهای رستوران بودم .رفتم توی سوئیت استراحت  کنم که دیدم دوباره تلفنم زنگ خورد و هنوز دو سه کلمه صحبت نکرده بودیم که راحله یا همون راحیل خودم متوجه لحن صحبت من شد. به من گفت که  اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟ با یه لحن خاصی صحبت می‌کنید . درجواب من من کنان گفتم : نه چیزی نشده من فقط یکم چون خسته‌ام اینجوری شدم . مطمئنم که اون متوجه یک چیزایی شد، شاید عشق در نگاه اول بین ما شکل گرفته بود ولی هنوز هیچ کدوم جرات گفتنش رو به هم نداشتیم . احساس میکردم اون گمشده منه ولی چه چیزی رو پیدا کرده بودم؟ شاید توهمات نشئگی مواد بود که فکر میکردم اون هم اینو حس رو داره . ساعت استراحتم تموم شد.  ساعت حدود ۶ بود که رفتم به سمت آشپزخونه. انگار هیچکسو نمی‌دیدم، هیچ چیزی رو حس نمی‌کردم . توی یک دنیایی بودم خارج از اون دنیایی که دیگران داشتند زندگی می‌کردند. دنیایی که تا دیروز منم جزوی از اون بودم ، نه دیروز تا قبل از ظهر امروز. هوا سرد شده بود ، محوطه رستوران رو آب پاشی کرده بودیم و این باعث شده بود که هوا بیشتر سرد بشه .من  منتظر بودم ، انگار داشتم چشم می‌کشیدم که با چیزی روبرو بشم که قلبمو بیشتر جریحه دار کنه . دیدن اون در کنار یک نفر دیگه .هنوز هیچی نشده داشتم به این فکر می‌کردم که اون مرد چی از من بیشتر داره که تونسته اونو به دست بیاره!؟ یک احساسی در درون من هست که من اسمشو می‌ذارم پیش خوری . پیش خوری از نظر من معنیش این میشه که : تو اون قسمت از وجودتو ،قلبتو با توجه سنت زودتر استفاده می‌کنی و این باعث پیری زودرس احساسی میشه. شاید گفتن این کلمات جالب نباشه ولی این مازوخیسم درونی در من وجود داشت. خودآزاری فکر کردن به چیزهای بعید، فکر کردن به کسانی که می‌دونم حتی یک لحظه ای به یاد من نیستند ولی من با یاد اون‌ها ساعت‌ها به خود آزاری مشغول میشم . نمی‌دونم چرا اینجوری بودم ولی احساس من از این مدله .مدلی که باعث شده بسیار ضربه بخورم . توی همین عوالم بودم که گوشیم زنگ خورد و راحیل گفت که من با داداش دوست پسرم زودتر میایم و اون حدود ساعت ۷:۳۰ میاد.!! قراره با چه جور آدمی روبرو بشم ؟ خوشتیپ تر از من ؟ خوش زبون‌تر؟ چه چیزی باعث شده که در حال حاضر اون صاحب روح راحیل شده باشه ؟ ساعت هفت و پنج دقیقه بود که دیدم راحیل با یک پسر حدود بیست و هفت هشت ساله جلوی در وایستادن .اومد به سمت صندوق و من کنار اتاق صندوقدار ایستاده بودم . احوالپرسی کردیم و به آلاچیقی که براشون درنظر گرفته بودم راهنماییشون کردم . وقتی آلاچیق رو نشونشون دادم رفتند داخل و جلوی اون پسر خیلی رسمی از من تشکر کرد و گفت : که برای سفارش خودم میام خدمتتون . چند دقیقه ای گذشت و دیدم راحیل اومد صندوق و منو صدا زد،جوریکه کلیه پرسنل متوجه شدند داره یک روند غیرعادی در گرفتن و تحویل سفارش مشتری ها اتفاق میفته . راحیل گفت که الان یک کیک میارن جلوی در، شما زحمت بکشید این شمع ها رو روی اون تزیین کنید چون اومدنشون نزدیکه و سفارشش رو هم داد و بعد از کلی تعارف بهشون بیست درصد تخفیف دادم و کیک رو با دلخوری تحویل گرفتم . جلوی در ایستاده بود که دیدم یک چهره عبوس و عصبی همراه اون وارد رستوران شدند و به سمت آلاچیق رفتند . راحیل برگشت و گفت بیزحمت کیک رو با سفارشم بیارین . در نگاه اول ، اصلا اون پسر رو در جایگاه دوستی با دختری مثل راحیل ندیدم . راحیل واقعا زیبا بود . انگار وصله ناجور بود . دیگه پاهام کشش نداشت که سفارش رو خودم ببرم . به بچه ها گفتم که خودتون سفارش رو ببرید . بعد از چند دقیقه به هوای سرکشی از کل آلاچیق ها از روبروی آلاچیق اونها گذشتم . درحالیکه از تک تک آلاچیق ها میپرسیدم که چیزی نیاز دارند یا نه ، بی اعتنا از کنارشون رد شدم و رفتم سمت سويیت . حالم بد بود . این کی بود آخه ؟ چجوری راحیل اینو تحمل میکنی؟ افکار تند و تند از سرم میگذشت که یکی از پرسنل اومد و گفت که این خانومی که تولد داشتن ، داره دنبالت میگرده . گفتم بهشون بگین دستم بنده و امیدوارم از سرویس دهی راضی بوده باشن . حتی دلم نمیخواست دوباره شکل اون مردک رو ببینم . دوباره مواد زدم و سرکار برنگشتم. دنیا روی سرم آوار شده بود . از همه چی بدم اومده بود . از بخت ننگین خودم . از هوایی که توش نفس میکشیدم . از همه چی . مخصوصن از خودم .....پایان قسمت ششم</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 02:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من .قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-qal8jlafcqf4</link>
                <description>رستوران فرحزاد -مشهد قسمت پنجم بعضی وقتها ، توی یک حالت خاص ، شرایط ویژه که شاید از نظر خیلی ها معمولی بنظر برسه، تلاطمی توی دل آدم می افته که وصف ناپذیره. من بعد از رفتن راحله که دوست دارم &#x60;راحیل&#x60;  صداش کنم، دچار چنین وضعیتی شده بودم . انگار چنان نگاه نافذش تا مغز استخون هام و درون قلبم رفته بود که تلنگری بمن زد . فرزین کجایی؟ داری چیکار میکنی؟ اینها چیه دور خودت چیدی و مدل به مدل و دقیقه به دقیقه یکی ازونا رو به حلق و خونت وارد میکنی؟ میدونی چقدر از دنیای واقعی فاصله داری؟ میدونی چقدر با مزه دوست داشتن و دوست داشته شدن بیگانه شدی؟ از یک جایی ببعد من مصرف میکردم که یادم بره چقدر از موقعیت های طلایی زندگیم رو بخاطر همین مواد، از دست دادم . یادم بره که کی بودم و الان تبدیل به چی شدم.یادم بره که عشق اولم ؛ با تمام عشق و علاقه ای که بمن داشت و اینو بارها با کارها و رفتارش بمن اثبات کرده بود،وقتی متوجه شد من تفننی تریاک میکشم ، بخاطراینکه دیده بود مصرف مواد چجوری باعث جدایی پدر و مادرش شده بود، توی صورتم بهم گفت: تو بدرد من نمیخوری .کسیکه از خانواده ای مرفه و تحصیلکرده بود و پدرش با وجود مصرف،توی بهترین نقطه شهر براشون خونه خریده بود و از هفده سالگی تا سال آخر دانشگاه بامن بود و تموم خانواده هامون میدونستند که ما باهم هستیم .اما فقط یک مصرف تفننی باعث شد ، دور من خط قرمز بکشه .با رفتن اون اعتیاد من شدت گرفت . من هر لحظه خودمو سرکوب میکردم .هر ثانیه خودمو میکشتم.من نمی‌تونستم این رفتن رو بعد از این همه سال هضم کنم و فکر میکردم مصرف و درگیری بیشتر ، منو آروم می‌کنه . من با خیال اون سالها زندگی کردم .من با خاطرات اون سالها نفس کشیدم و گریه کردم . اون جزئی از جوونی من و زندگی من بود. تا خودم رو شناختم درگیر عشقش شدم و تا به خودم اومدم ، درگیر رفتنش . این مازوخیسم لعنتی ، چشامو کور کرده بود.من مدام خودآزاری میکردم و به نوعی با خاطرات مشترکمون و نشئگی،  اوقات سپری میکردم .غافل از اینکه زندگی داشت حرکت میکرد و این من بودم که درجا میزدم . تا اونجایی که خبر دارم پسرش الان حدود نوزده سالشه . این یعنی اگر ما به هم می رسیدیم اون میتونست بچه ما باشه .نوزده سال درگیر مصرف شدن و نوزده سال زندگی کردن یک انسان و بلوغ کامل .من مثل کسی بودم که ذره ذره از گوشت و پوست تن خودش تغذیه می‌کنه و فکر می‌کنه اینها آسیب جزئی و قابل ترمیمه ولی وقتی به خودش میاد ، یک مشت استخون مونده و هویت و اعتماد به نفسی که ردی ازش باقی نمونده . توی این مرحله هم باز با وجود اشراف به اتفاقی که براش افتاده، چاره ای جز افیون پیدا نمیکنه که یادش بره چی به سر خودش و روزگارش آورده و مدام تکرار و تکرار .راحیل از کجا اومد؟ چطور باعث شد من به چنین چیزایی فکر کنم؟ من که ازین زندگی مزخرفم راضی بودم!  اومدن اون یک پیام بود.نگاهش اونقدر نافذ و برنده بود که منو تلنگری بزنه.چرا من نباید توی این سن یک عشق داشته باشم؟ چرا خودم رو محدود به یک چهار دیواری مرگ کردم که فقط نهایتش اگر مرگی آرام باشه،اوج خوشبختی منو می‌رسونه ولی داستان تلخ تر ازین حرف هاست .باید ذره ذره جون بدی .باید قطره قطره خون بدی تا جایی که خونی توی رگ هات نباشه .باید زجر مدام رو تماشا کنی و جرأت جداشدن از این عشق نحس رو نداشته باشی .جسارت جدایی از این دوست کذایی رو، در وجودت نبینی . چون این جدایی پر از درده.دردی کشنده که تا حد مرگ میبرتت ولی زنده میمونی .اما تحمل این درد ، کار هرکسی نیست . تازه بعداز تموم شدن درد، وقتی به پشت سرت نگاه میکنی و میبینی که توی دوران مصرف ، چقدر از زندگی معمولی عقب افتادی ، چنان دردی به سینت میشینه که باعث میشه خیلی از کسایی که موفق میشن ترک کنند، تاب و تحمل این درد جدید رو نداشته باشند و دوباره به افیون فراموشی پناه ببرند . یک نگاه به موادی که توی دستم بود کردم . حس تنفر عجیبی نسبت به کاری که درحال انجامش بودم ، سراغم اومد . بلندشدم و توی آینه خودمو نگاه کردم : چشمهایی که به اندازه یک بند انگشت فرو رفته بود .نگاه کم فروغی که به ناکجا می‌رفت .صورتی که انگار اگر روی اون دست میکشیدی ، می‌ریخت . رخساری که ردی از خون توی اون دیده نمیشد و تصویری از یک مرد شکسته که هنوز جوونی هم نکرده . فقط سال پشت سال مصرف کرده و در خیالش فرصت برای جوونی کردن داره .اما واقعیت چیز دیگه ای بود . موهای شقیقه کاملاً سفید شده بود. با وجود اینکه روزقبل صورتم رو تراشیده بودم ، آثار ریش های سفید که کم هم نبود، توی چشمم اومد . داشتم کجا میرفتم؟ داشتم سر چه چیزی قمار میکردم؟ زندگی،هدف،آینده،عشق،اعتماد به نفس،احترام,خانواده؟؟ کجای زندگی پا گذاشته بودم که هیچ ردی ازحروفی که بالا گفتم نداشت؟ این تنگنای فراموشی بود.فراموشی ساخته افیون . فراموشی زاده اعتیاد و من حیوون دست آموز مواد . ساعت نزدیک ۱۲ بود و باید درب اصلی رو باز میکردم .بی رمق وبا یک آوارناامیدی به سمت در رفتم .باد پاییزی می‌وزید و انگار خش خش برگها زیر پاهام ، نوای غم انگیز روزگار من بود . دوسه قدمی در بودم که گوشیم زنگ خورد .پایان قسمت پنجم</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 07:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربند</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/darband-wd7pn8huljhe</link>
                <description>بارها و بارها پرسیده ام ؟در شب تنهایی ودردوقتی که سخن میگفتم :و گوشی برای شنیدن نبود .تنها سمفونی خش خش سوزناک !از جاروی رفتگری که کوچه را تمیز می کرد ...جواب می شنیدم .چرا ؟ برای چه آمده ام ؟وقتی سرنوشتم تدوین شده باشد ومن ؛ به مزاحی تلخ در عقرب هستی یا گاو باشم و ...شایدم خوکچنین است سهم منتمام متولدین ؛ بدین وقت‌ِ سال هزار و خرده ای بیشمی بخشند و بخشیده نمی شوند ؛عواطف را ، همانی که مانده رابسا بهتر ابراز میکنند و لیکبه زور ،محکوم به مزدوری ات می کنند .و باز میله و میله و حیله دربند ...راستی ! فهمیدم چرا چند روزیسترفتگر سمفونی سوزناک نمی نوازد ...برای نداشتن مهر زن محکوم به بند است آخ و دریغا ، زندگی بدون علاقه گند است- یازدهم دیماه نود و یک- مهدی صیاد (یاهو123)</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 13:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من.قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-i80cprvq5h6l</link>
                <description>رستوران فرحزاد -مشهدقسمت چهارم پلمپ تموم شد و مصادف شد با شروع مدارس . به این معنی که قطعا وضعیت فروشمون با توجه به این تعطیلی طولانی ، ضربه مهلکی بود .ظهرها از ۱۸تا آلاچیق وسط و ۱۰تا لمکده بالا در بهترین حالت ، شیش هفت تا پرمیشد . میدونستم علی آقا چه فشاری رو تحمل می‌کنه . فشاری که باعث شد ، پرسنل کمتری جذب بشن و این یعنی فشار کاری بیشتر . تیم جدید آشپزها و پرسنل خدماتی به دل نمی نشست .با اینکه چندین مدل سالاد اضافه شد .ر سی پی پخت جوجه و شیشلیک عوض شد ولی هنوز شوک از دست دادن پرسنل قدیم که باهم اینجا رو استارت زدیم ،برای من و علی آقا وجود داشت . از پرسنل قدیم فقط ،فاطمه خانم که یک شیرزن ۶۵ساله بود مونده بود .صبح ها ساعت ۹میومد و تا ساعت ۱۱ شب بی‌وقفه به کارهای خدماتی مشغول بود. آشپز و کمک آشپز ، یک نیروی پذیرایی و یکی از پرسنل کافی شاپ هم ساعت ۱۲ میومدند .شب ها دیروقت می‌خوابیدم و شاید تا سپیده صبح بیدار بودم ، مصرف متادون داشت رنگ و روی منو دوباره برمیگردوند. بدترین فاجعه زمانی رخ داد که یکی از مشتریامون با من رفیق شد و فهمیدم فروشنده مواده و شیشه میفروشه . یک شب گفتم واسه تنوع بزنم . ازش مقداری خریدم و مصرف کردم و اونشب حتی یک لحظه نخوابیدم و روز بعد هم بخاطر اثرات اون کوفتی تا شب ، مشغول بودم .۴۸ساعت بیخوابی .اون شب وقتی اومدم توی سوئیت واسه استراحت و خواب ، انگار یک خلأ عجیب توی محیط و ذهنم داشت جولان میداد. آره؛ بدنم مواد میخواست . ولی اون موقع شب ، رمق به آب و آتیش زدن واسه تهیه شیشه رو نداشتم . خسته بودم و خوابم میومد . من باختم . دوباره اعتیاد رو حس میکردم ، چون رأس ساعت هفت صبح رفتم دنبال تهیه شیشه و پیدا کردم . مصرف این متاع باعث میشد ، بیشتر کار کنم و کمتر بخوابم و اصلا توجه نمی‌کردم که ادامه این حالات من ، برای همه مخصوصا علی آقا ، مسجل می‌کنه مصرف دوباره من رو. چون چند بار یه اشاره هایی کرد : داری لاغر میشی ، باز چشمات خسته ست؟ چرا با پرسنل بحث میکنی؟ من میدونستم که این حرف ها چه معنایی داره . توقع داشت با این حرفها به خودم نهیب بزنم و ادامه ندم ولی نشد. هفته سوم مهرماه شده بود .در ورودی رو ساعت ۹صبح برای فاطمه خانوم باز کردم و دوباره رفتم که تا یازده بخوابم . هنوز یکربع نگذشته بود که دیدم فاطمه خانوم اومده توی اتاقم و میگه : پاشو بیا یک دختر خانم اومده میخواد واسه تولد وقت رزرو کنه . روبه فاطمه خانوم گفتم : مادر من این موقع صبح ،از کی تا حالا ما رزرو میگیریم؟ درجوابم گفت: منم بهش گفتم ولی اصرار زیادی کرد که برام وقت رزرو کنین چون دیگه نمیرسم ۱۲ظهر بیام . با بی میلی و بی حوصلگی ، لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط . فاطمه خانوم رفت سمت کافی شاپ و اون دختر خانوم که توی کافی شاپ منتظر بود رو صدا زد . - سلام ، خوبین شما؟ ببخشید بیدارتون کردم واقعا برام مقدور نبود ظهر بیام چون کلاس دارم واسه همین اصرار کردم بیاین وقت برام رزرو کنین و ... یهو وسط حرفش پریدم و گفتم: اجازه بدین چشم . علیک سلام ، چه تندتند حرف میزنین. یکم نفس بکشین.در جوابم گفت : اتفاقاً گرمم شده ،میشه یک لیوان آب بهم بدین،ممنون میشم . گفتم: خواهش میکنم .بفرمایید توی اتاق صندوق دار بشینین الان میارم .رفتم و دوتا ایستک لیمویی خنک و آوردم و گفتم: خدمت شما. از آب سرد بهتره . شروع کرد به اینکه نه ، پس باید پولش رو بگیرین و... گفتم :  باشه، چشم . میگیرم. مستقیم به چشماش زل زدم و گفتم: خب حالا تولدتون امروزه ؟ چند نفرید؟  گفت : تولد خودم نیست ، تولد دوست پسرمه . یک لحظه خشکم زد . انگار دست و پام توانایی حرکت نداشتند . اون سریع متوجه تغییر حالت من شد و گفت : چیزی شده!؟ حالتون خوبه؟گفتم آره.لطف کنین بگید چندنفرید؟ چه ساعتی میخواین ؟ و پذیراییتون چی باشه ؟ رو بمن گفت: من در کل نمیخوام بیشتر از صدتومن خرج کنم . با این حرف فهمیدم که داره تولد رو بالاجبار میگیره .ناخودآگاه نگاهش کردم و اونم چشامو تعقیب کرد . این نگاه پراز معنی بود . بی اندازه نگاه نافذی داشت . زل زده بودم بهش و اونم همینطور .به خودم اومدم و گفتم: باشه، اشکال نداره،شما بیعانه هم نمیخواد بدین . فقط مشخصات و تلفن تماستون رو لطف کنین .گفت : حسین پور هستم .گفتم : حسین اسمتونه؟ و پور فامیلتون؟ نگاهم کرد و گفت: نه اسمم راحله ست . در جواب گفتم: چقدر اسمتون بهتون میاد . شماره تماسش رو هم نوشتم تو لیست رزرو و جلوی خودش وارد موبایل هم کردم و تک زدم . گفتم : فرزینم . اگه هرکاری داشتین تا بعدازظهر یا برنامتون تغییر کرد به خودمم میتونین زنگ بزنین . حس غریبی اومد سراغم . احساس میکردم این یک تولد زورکی می‌تونه باشه واسه رفع تکلیف . نمی‌دونم چطور شد که همینو به زبون آوردم : دارین رفع تکلیف میکنین گویا؟. در جوابم گفت :  چطور؟ ادامه دادم : چون شوقی تو چشاتو نمیبینم . سریع پاسخ داد : شما...الان تو این چند دقیقه از روی چشمهای من فهمیدین من دارم رفع تکلیف میکنم ؟؟ جواب دادم : بله. حسم اینو میگه .بهرحال اگه کاری داشتین تماس بگیرین . با اجازتون من یکم کار دارم .راحله هم گفت : منم برم که به کلاسم دیر نرسم ؛فعلا با اجازتون . زل زدم بهش و گفتم: اجازمون دست شماست .بفرمایین خانوم . در خدمتتون هستم. خداحافظی کرد و رفت ولی من حالم خوب نبود . حسم عجیب بود . انگار یک نفر با نگاهش پالس داده بهم که پراز مشکلاته و من دلم میخواست ، بیشتر بشناسمش و بفهمم مشکلش توی این رابطه ست یا مشکل دیگه ای داره . چرا حس میکردم باید یک کاری بکنم ؟ اصلا مگه کاری از من برمیاد؟ تو چکارشی که بخوای حلال مشکلات باشی؟ خودت تا خرخره توی اعتیادی؟ چیو میتونی  درست کنی؟ بعد از این جملات که تو ذهنم پینگ پونگ بازی میکردند،احساس یأس شدیدی اومد سراغم .متادون خوردم و شروع کردم به مصرف . ذهنم درگیر راحله حسین پور بود . ذهن خیال پرداز من توی اتاق نبود.من اینجا نبودم .....پایان قسمت چهارم </description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 04:52:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهدان ثانیه ها</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/shahedanesanieha-dzpwpba2jdqx</link>
                <description> لحظات ؛ شاهدانندشاهدانی بر تمام تکامل زمانه و دنیامن به لحظه ای از بی نهایت شمار ...در گوشه ای زین زمین ،با همین دو چشمبا این قلب بیمارمعاشق شدم .و اینک در دیگرین دنیایی شگرفنه بدان جهت شگرف که تکاملی نباتی داردش...با چشمانی نافذصدایی که در پس کوچه های قلبم رخنه کرده ، کنج آجر چینو عطوفتی که از نگاهش پیداست به بوی تنی که مرا مسخ میکند ...می برد ... تا نهایت عشق و تعلقحسی چنانکه جانم به نیم نگاهش بستهو نفس هایی که در امزجاج دنیای من و من کوچکبه فیلم بیکلامی ؛ ماندکه تعلق و پرستش ونیاز من عاشق را سکانس به سکانس می گیرد ؛  دریغ و دریغ ... افسوسی جانکاه ...قلب این دنیایم مبتلاست ؛آکنده زدرد و دژخیم مردکه بی ماهش - یا شاید بیمارش - کرده چندیست .سرد میشود دستانمیخ میزند نگاهش در نگاهم . شوق صدایش را روزها به انتظار بباید نشینمتا شاید آفتابش ، مرا بتابدودنیای من ، دمی دوباره ادامه یابد .غم او را ، گره اخم و تب او راسالیان سال عابد باشم ، پرستش او رااگر جانم به جامی ماند ، به شکستنم او رااگر نور چشمانم بگیرد ، غنیمت است سوسو راکه از دنیا نصیب منست .عارفانه و عابدانه ! عامدانه و عاشقانه !من همی دوست میدارم ...او ببارد و من ...ببارش او ؛ خیس ، تر شوم .دوشنبه پنجم خرداد نود و سه ساعت بیست و یک - در بند                                                                                                                                           </description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 02:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من.قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/eshgheman3-aw9zzbe3lmhc</link>
                <description>رستوران فرحزاد - مشهدقسمت سوممأمور اماکن و کلانتری منطقه انگار دنبال یک جانی فراری میگردند ، به آلاچیق ها یورش برده و دنبال قلیون می گشتند . در شهر مشهد ، بنابر دستور امام جمعه شهر ، پذیرایی با قلیون در سفره خانه های داخل محدوده شهر ممنوع شده بود و گویا کسی به آنها گزارش داده بود که ما در رستوران فرحزاد، به مشتریان قلیون هم عرضه میکنیم . این شد که مأمورها با جمع کردن تمام قلیون ها و خارج کردن تمام مشتریان ، رستوران را پلمپ و علی آقا رو هم بعنوان مدیر مجموعه بازداشت و برای تشکیل پرونده با دستبند به کلانتری بردند.هرچند علی آقا پاش به بازداشتگاه نرسید ولی پرونده اولیه توی کلانتری تشکیل و قرارشد فردا با پرونده به دادگاه بره. شب عجیب و وحشتناکی بود . مأمورین همه جا رو پلمپ کرده بودند و جوش داده بودند و می‌گفتند تا زمان رأی دادگاه هیچکس حق نداره وارد محل بشه .البته که من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و رفتم داخل . دراین کشاکش ، رأی دادگاه حکم به یکماه بسته شدن رستوران و جریمه نقدی داد . اون یکماه تمام پرسنل بیکار شدند و فقط من توی رستوران بودم . کارم شده بود تلگرام چت و سریال تماشا کردن . یکماه استراحت با حقوق. واسه من که بد نشد ولی دلم به حال علی آقا می‌سوخت . رستوران چهار ماهی میشد جون گرفته بود که این اتفاق یک ضربه شدید به کل مجموعه زد . بعداز سپری شدن دوران پلمپ ، ما دیگه در منو چیزی بنام قلیون نداشتیم ولی مشتری وقتی وارد رستوران میشد و پذیرایی سنتی را با غذاهای اصیل ایرانی میدید، طبیعتاً هوس قلیون هم میکرد و ما هم خیلی با احتیاط بصورت خیلی محدود ، عرضه قلیون را ادامه دادیم . براش ساعت خاصی در نظر گرفتیم . مثل زمان تعطیلی ۴تا۷عصر و شب ها ۱۰.۳۰ به بعد. من کاملاً درگیر قرص پیشنهادی حسین شده بودم و کاملاً فهمیده بودم که این هم اعتیادآوره و سیکل معیوب ، دوباره شروع شده بود . البته برای تسلی دل خودم میگفتم این مواد نیست .این هرویین و شیشه نیست و فقط داره منو کمک می‌کنه تا مسولیت هام رو به نحو احسن انجام بدم و نه هزینه هاش قابل قیاس با مواده .اواخر سال ، یک مسأله ای بین من و علی آقا که تحت تأثیر حرف های صندوق دارمون بود پیش اومد . لازمه بگم این خانوم به نوعی راپرتچی و هم ...... علی آقا شده بود.خیلی بمن برخورد و بحثی بین ما شکل گرفت و زدم از رستوران بیرون .حاشیه پارک ملت قدم میزدم و ناراحت بودم . نمی‌دونم چطور شد که خودم رو دم در خونه ساقی مواد دیدم . موادم رو تهیه کردم و مصرف کردم تا آرومم کنه . اون شب خیلی نشئه شدم و لذت عجیبی بردم .چون مدت ها بود مواد وارد بدنم نشده بود . تا نزدیک صبح سیگار میکشیدم و به قولی روی ابرها بودم و خوابیدم .بیدار که شدم اثری از حال دیشب نبود . با فکرکردن به حماقتی که ازم سر زده بود، احساس عذاب وجدان عجیبی درونم رو میخورد . من میدونستم که اولین بار مصرف دوباره، باز منو برمیگردونه به منجلاب .تصمیم گرفتم تا مدتی از رستوران بیرون نرم و با همون قرص خودم رو راه ببرم .اما اون مصرف ، کار خودش رو کرده بود و دیگه این قرص ، کارایی قبل رو، روی بدن من نداشت .به اجبار رفتم سراغ متادون تا دنبال مواد نیفتم.چون میدونستم علی آقا چقدر روی این قضیه حساسه و از طرفی ترس خودم از اون باتلاق لعنتی .سال ۹۸ به انتهای بهار رسیده بود وکم کم هوای تابستونی مشخص بود که باز هم سر و کله مأمورهای اداره اماکن پیدا شد .اینبار داستان خیلی جدی تر از دفعه قبل و بمدت سه ماه رستوران پلمپ شد .این ضربه،حسابی کاری بود . چون خیلی از موادغذایی که چند ده میلیون هزینه خریدشون شده بود با خرابی یکی از یخچال های سردخونه ای کاملاً فاسد شد و از طرفی پرسنل مجبور به پیداکردن شغل جدید، شدند. و این یعنی ضرر در ضرر و تا دوباره پرسنل سازی بشه و آموزش ببینند و آشپزهای جدید ، ذائقه مشتری های ما بیاد دستشون ، دوماهی زمان می‌بره .توی ایام پلمپ دوم ، دیگه علی آقا هم زیاد نمی اومد رستوران . به نوعی دلسرد شده بود و ازین بابت حق هم داشت . چون برای ساختن اینجا زیر بار قسط و وام سنگینی رفته بود بعلاوه اجاره ماهیانه . روزهای تابستون توی رخوت و سستی و گرمای اون سال ، کابوس وار سپری شد تا دوهفته آخر پلمپ . دوباره آگهی استخدام و دوباره تست دستپخت آشپزها و انتخاب و چینش پرسنلی که بتونیم باهاشون بی مسأله کار کنیم . مهرماه ۹۸ ،شروع سال تحصیلی و بازگشایی مجدد ما بود.پایان قسمت سوم</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 19:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من.قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/eshgheman2-o9ixnmwzevsd</link>
                <description>رستوران فرحزاد-مشهد- قسمت دومدیگ رو که انداختم به پشت افتادم روی سنگ های کف آشپزخونه . چنان دردی توی کمرم حس میکردم که انگار از یک نقطه خاص ،تنم به دونیم شده بود و درد فوران میکرد .درد کهنه قدیمی یعنی دیسک کمر مهره سوم و ازون طرف سیاتیک با این حرکت احمقانه دوباره سر باز کرد .بچه ها منو تا سوئیت بردند و پراز درد ، روی تخت دراز کشیدم . هر کس نظری میداد و توی اون همه حرف از نانوای مجموعه خواستم تا داروخونه بره و برام قرص ایندومتاسین ۷۵ میلی گرم بگیره . حسین هم سریع موتورش رو روشن کرد و ظرف پنج دقیقه برگشت .تنها چیزی که تا حدودی درد رو کنترل میکرد همین قرص بود . دوتا خوردم و بعد حدود یکساعت ، کم کم احساس کردم درد فروکش کرده . تا اومدم از جا بلند بشم ، دوباره درد شدیدی توی کمرم پیچید .حسین گفت : داداش واسه چی بلند میشی؟ درجوابش گفتم : بالا کسی نیست ، بچه ها سرویس مشتریا رو جابجا نبرند .رو کرد بمن و گفت که خود علی آقا وایساده و داره سرویس ها رو چک می‌کنه و ادامه داد : راستی فرزین من یک مسکن هایی دارم بهش میگن قرص هفت درد ، الان هم همراهمه . پسر اینا آب روی آتیشه . گفتم : حسین جان خودت میدونی من تازه ترک کردم .این قرص ها موردی نداره؟ حسین هم به قسم و آیه که نه بابا اینا اصلا مورد نداره . یک دونه از قرص هاشو به من داد و خوردم و خودشم رفت تا نون تازه بزنه چون مشتری کباب سفارش داده بود . زمان کمی گذشت که احساس کردم بدنم گرم شد . به دوطرف کمی چرخیدم.درد گم شده بود . از روی تخت بلند شدم . درد کاملاً محو شده بود .فقط احساس میکردم کمرم یکم گرفته . رفتم تو آشپزخونه و جلوی جمع یک تشکر حسابی از حسین بابت این قرص معجزه آسا کردم .ساعت نزدیک یازده شب بود که دوباره حس کردم درد داره برمیگرده . حسین منو که دید گفت : داداش من همین چندتا رو دارم ، میخوای یکی دیگه بخور ولی معلومه کمرت ، حسابی کار دستت داده ، بزار یه لحظه . رفت و سریع برگشت .گفت دهنت رو باز کن .گفتم : چیه حسین . اصرار کرد سوال نکن .فقط این رو بزار زیر زبونت . یه تیکه خرد شده از یک قرص رو گذاشت زیر لبم و چون ساعت کاریش تموم شده بود لباس عوض کرد و گفت : این دوای دردته .من رفتم ولی امشب راحت میخوابی . درد بزرگتر از اون بود که تو اون لحظه بتونم فکر کنم . یک ربع که گذشت حس سرخوشی و گرم شدن بدنم رو کردم . از کمک آشپزمون که آخرین نفر بود که شب ها می‌رفت خواستم یک چای برام بریزه . حسابی گرم شده بودم ولی شبیه گرم شدن در اثر مصرف مواد نبود . حالم و دردم خوب شده بود . هنوز علی آقا نرفته بود .منو که دید گفت: تو چرا داری راه میری ؟ برو استراحت کن، خودت که میدونی فقط باید استراحت کنی .در جواب گفتم: الان که خوبه ، اذیت نیستم ، باید کارای آخر شب رو بکنم . محوطه رو چک کنم و برق ها رو خاموش کنم و... که علی آقا پرید وسط حرفم و گفت : نمیخواد . خودم انجام میدم ، تو برو استراحت کن .از آخرین باری که دوتا سیگار پشت سرهم کشیده بودم چند سالی می‌گذشت . اون شب من سه نخ سیگار پشت سرهم کشیدم .خیلی حالم خوب بود ولی احساس نشئگی نداشتم .اون شب فکر کنم نصف پاکت سیگار کشیدم و منتظر بودم زودتر ظهر بشه که ساعت بازکردن رستوران بود و حسین بیاد و ازش بپرسم این افلاطون که بمن داد چی بود . بالاخره حسین از راه رسید و صداش کردم تو سوئیت و سوال پیچش کردم که چی بمن دادی . اونم بعد از اصرارهای من اسم دارو رو گفت .(من اینجا بخاطر خوانندگان داستان اسم اون دارو رو عنوان نمیکنم ) حسین گفت : تو اگر با همون ارزن اینقدر حالت خوبه ، پس همین رو بخور و اون همه مسکن تو معده ت نریز . پیشنهادی که سریعاً مورد قبول من قرار گرفت و مثل دیروز یک ذره ازون قرص رو بهم داد و روز کاری شروع شد . جنب و جوشم زیاد شده بود . سرویس دهی به مشتری ها رو با لبخند و خوش و بش انجام میدادم . سر به سر همه پرسنل میگذاشتم . انگار اون چیزی که سالها دنبالش بودم که مصرف یک داروی بدون وابستگی و احساس سرخوشی بود رو پیدا کرده بودم . چندروز که گذشت از حسین خواستم چندتا ازون قرص برام بگیره که من منتظر اومدن اون نباشم و خودم داشته باشم و اون هم اینکارو کرد . کم کم اون یک ارزن ، تبدیل شد به یک چهارم . شاید به گفته حسین اعتیاد نداشت ولی من روحی وابسته ش شده بودم .وقتی مصرف نمی کردم احساس خلأ میکردم . برام چندان مهم نبود چون نه تنها چهره ام رو بهم نریخته بود بلکه چاقتر هم شده بودم . رستوران جا افتاده بود و به لطف خدا کارو کاسبی رونق پیدا کرده بود . انگار بذری که کاشتیم داشت محصول خوبی میداد . علی آقا هم راضی بود و در خفا حقوق منو بیشتر کرد . رابطه ما رابطه کارفرما و کارگر نبود . ما بیشتر دوست و مشاور کاری بودیم . توی پرسنل چندتا دختر هم داشتیم که اون ها به پر و پام می‌پیچیدند و چون میدونستند راه رسیدن به مدیریت از من میگذره توی خود شیرینی از هم سبقت می‌گرفتند . ولی من اصلاً بنا نداشتم با هیچ کدومشون وارد رابطه ای بشم ، چون میدونستم در نهایت دردسر میشه و برای کارم و خودم ارزش زیادی قائل بودم . چند ماهی بود که کار روی غلتک افتاده بود و ما فقط از فروش قلیان و مخلفات کنارش تقریباً هزینه هامون رو در می آوردیم که خیلی عالی بود . اون روز عصر حدود ساعت هفت یهو دوتا ماشین پلیس جلوی در رستوران آژیر کشان ترمز گرفتند و چندین مأمور و سرباز به داخل یورش آوردند .پایان قسمت دوم</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 19:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استثنایی ترین معشوقه من.قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/eshgheman1-s0h9umpqgx2p</link>
                <description>رستوران فرحزاد -مشهد- قسمت اولمن مدام در تقلا بودم .نه از آن حال لذتی می‌بردم و نه جسارت تحمل درد خماری اش را داشتم . اصلاً نمیشد جلوی این چرخه رو گرفت .مصرف چندنوع ماده مخدر،باعث شده بود باور کنم که سرنوشت من به همین ترتیب خواهد بود.مدتی متادون رو بیشتر کنم و کمتر سمت کراک(نوعی از هروئین) و شیشه بروم . جایگزین حس و حال آنها را با قرص تا حدودی تجربه کنم ولی دیری نمی گذشت که باز آش همان آش بود و کاسه همون کاسه . مدتی بود بخاطر تعطیلی کترینگ پسردایی پدرم بیکار شده بودم واین بیکاری عرصه رو بمن تنگ کرده بود . خیلی وقت ها پولی که برام میموند کفاف دوتا نون بربری رو میکرد و یک پاکت سیگار که خیلی وقت ها همون هم نصیبم نمیشد . زندگی داشت بهم میفهموند وقتی قدر پاک بودنت و سلامتیت رو ندونی این رفیق نارفیق ، دوباره از هزار راه میاد سراغت تا تموم تنهایی ها و کمبودهات رو بظاهر جبران کنه .اما واقعیت این نبود . واقعیت دردی بود که هیچ درمونی نداشت جز خودش .توی یک سوئیت ۴۰متری ، تک و تنها ،هزاران فکرو خیال و فراهم کردن وعده بعدی مصرف بزرگترین دغدغه من شده بود . یکروز ظهر موبایلم زنگ خورد .اواسط اردیبهشت سال ۹۷ . اونور خط کی بود؟ شریک سابق پسردایی بابا توی کترینگ قبلی که بهم زنگ زد و گفت فرزین من دارم یک سفره خونه سنتی میزنم ولی هنوز تا تکمیل بشه چهارماهی کار داره.این اواخر دزدی ازمون زیاد میشه . اگه وقت داری یک لطفی در حق من بکن، شب ها به جای اینکه خونه بخوابی بیا اینجا نگهبان باش و روزها هم به کارهای دیگه ت برس (بنده خدا فکر میکرد من روزها کار تعمیر سخت افزار کامپیوتر میکنم). منم درجوابش گفتم : باشه علی آقا ،خودتونم میدونین من چقدر نسبت به شما ارادت دارم ، باشه چشم .اگه واقعا کارتون گیره میام . علی آقا گفت حقوقت روهم هفته به هفته بهت میدم و حقوق خوبی هم بود . انگار خدا ،خماری کشیدن های منو دیده بود و دلش به رحم اومده بود .در حالیکه این نتیجه پاکدستی و تلاش من توی کترینگ قبلی بود که واسه بودنم سرودست می‌شکستند . شب کاری ها شروع شد .کاری انجام نمیدادم . یه آلاچیقی رو که زودتر تموم کرده بودن کارگرها رو واسه خودم تمیز کردم ، موکت کردم ، برق کشی کردم و خلاصه توی یک فضای هزاروسیصد متری یه جای دنج واسه خودم ساختم و شب ها اونجا پهن میشدم و میرفتم توی فضای مجازی که اون موقع گل سر سبدشون تلگرام بود.حقوق به حدی بود که من دیگه مشکل تهیه مواد و خرید موادغذایی نداشته باشم . واقعاً به این باور رسیدم که مردم وقتی صداقت کاری و اصالت رفتار از کسی ببینند، هرجا که به مشکلی بر بخورند روی چنین آدمایی حساب باز میکنند .من واقعاً خودمو ثابت کرده بودم . نزدیکی های تکمیل پروژه تقریباً اواسط مرداد یکروز علی آقا صدام کرد و گفت: فرزین حیف تو نیست این آشغال هارو میریزی تو تنت؟ اگه دوست داری بیا بریم کمپ که پاکیت رو بدست بیاری . من روی تو واسه چرخوندن اینجا حساب باز کردم ولی نه با این شکل و شمایل و وضع . لحن گفتارش برادرانه بود و منم که واقعاً به یک هل نیاز داشتم، دنبال حرف رو گرفتم و گفتم : معلومه که من دوست دارم پاک بشم . میخوام تو جایی که زحمتش رو کشیدم و خاکش رو خوردم ، بهره ببرم و خیال داداش علی روهم راحت کنم . این شد که رفتم کمپ ترک اعتیاد. باید بگم کمپی که رفتم کمپ یکی از دوستام بود که سال ۸۸باهم قطع مصرف کردیم ولی من دوباره شروع کردم و اون نه . تو اون مقطع ۱۰سال پاک بود و به قولی با منم داداشی بود.وقتی دید اومدم خیلی خوشحال شد و خلاصه من نزدیک یکماه کمپ موندم و سرحال شدم .فکر کنم اول ماه محرم سال ۹۷ میشد هفته سوم شهریور. یکروز دیدم علی آقا اومد دنبالم و گفت بریم فرزین که خیلی کار رو سرم ریخته . تو نبودی چنین و چنان شده و الان دیگه واقعاً نبودنت داره تو این مراحل آخر اذیتم می‌کنه . رستوران تقریباً آماده شده بود . یک سری ریزه کاری داشت که باید خودمون انجام می‌دادیم تا نیرو بگیریم . کارها رو توی یک هفته جمع کردیم و آگهی کردیم که آشپز و کمک آشپز و ظرفشور و نظافتچی و مهمان دار واسه مجموعه می‌خوایم . رنگ به رنگ آدم ها می اومدن و من و علی آقا باهاشون مصاحبه میکردیم تا درنهایت تیم اولیه حاضر شد. قرارشد شنبه اول مهرماه افتتاحیه باشه و تا اون موقع پرسنل ،لباس فرم هاشون رو اندازه کنند و آماده بازگشایی باشند . واقعاً لحظات لذت بخشی بود . رستوران واقعاً زیبا و تماشایی بود و از اونجایی که توی یکی از بهترین مناطق مشهد و وسط شهر ما یک چنین جایی رو که بیشتر توی ییلاق های اطراف مشهد میبینیم ، ساخته بودیم واسه جذب مشتری کافی بود .رستوران فرحزاد طبق موعد بازگشایی شد و کم کم کارشکل گرفت . همه چیز بوی تازگی میداد .احساس میکردم خودم هم تازه و شاداب شدم .من توی اون فضا، واقعاً گل سرسبد و بنوعی رفیق شفیق صاحب کار محسوب میشدم و واسه همین از سرآشپز تا نظافتچی میدونستن اگه خواسته ای دارن، باید بیان سراغ من . تا یادم نرفته اینم بگم که چون رستوران یک سوئیت داشت، علی آقا گفت خونه مجردیت رو هم تحویل بده و در کل همینجا بمون . این معناش میشد اختیار تمام و کمال و ندادن اجاره و هزار مزیت دیگه .من از دنیای مواد وارد دنیایی بنام زندگی بدون مواد شده بودم . یکروز حین کمک به آشپز ها با عدم تعادل یک دیگ رو بلند کردم که منجر به یک درد وحشتناک قدیمی تو مهره سوم کمرم شد و دادم به آسمون رسید ...پایان قسمت اول</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 19:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانی رفته</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/javanierafte-j2oy2jonwojc</link>
                <description>هیچ کس نمی داند .بهای جوانی رفته را...  وهزاران سیاهی رفته راتار مویی که به سپیدی گراییده...این تابلوی غم انگیز من خسته راو قلبی که در پس کوچه های خواهش ؛از بکارت خود پرده برداشت .رویاهای رفته ...و پیچ های نرفته را این ! آرزوهای منست ...که با هر طلوعغروب میکند .و کوله بار غمی ...که در افکارم ، رسوب میکند ...یاهو(123)بیست ودوم اردیبهشت نودوپنج </description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 01:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب سرد</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/aftabesard-b6bwwziom9zc</link>
                <description>آخرین برگ کتاب راپیش از آنکهبه آتش بیفکند میخواند...نوشته بود : ((راحت باشخوشبختی همین لحظه است مردپاهایت را دراز کنو چایت را سربکشهمه چیز روبراه میشود .))پایش را دراز کردکارتن سوراخ شد ؛یخ کرد ....سوز بدی می آمد ... منتظر تابش آفتاب زمستانی بودشاید همان تابش سرد زمستانی ...از مرگ نجاتش دهد .خواب بر او مستولی شدکاش آفتاب ...کاش صبح تر میشد مهدی صیاد(یاهو123)بیست و سوم دیماه چهارصدودو</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 00:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/MyManuscripts/esarat-qumqggzngvea</link>
                <description>اسارت در فکرهایی موهوم ؛اسارت در جایی مسموم...اسارت در چهره ای مغموماسارت در آینده ای نامعلوم...درکجای زندگی ایستاده ام؟درکدامین کوچه دلتنگی...؟پشت کدامین حصار سنگیدر رنگارنگ کدام بیرنگیمسخ در کدامین نیرنگیدرکجای زندگی ایستاده ام؟شاید زندگی نیست...ای بسا به مورفینی آلوده بودن است شاید دلدادگی در نبودن است و ترحمی به زنده بودن است .توهمی در برزخ و مردن است در کجای زندگی ایستاده ام ؟مهدی صیاد(یاهو۱۲۳)چهارم دی ماه چهارصدودو</description>
                <category>مهدی صیاد</category>
                <author>مهدی صیاد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 00:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>