<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mehrab Mohammad Hosseini</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrabmhosseini</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:54:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/718936/avatar/etPf9K.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mehrab Mohammad Hosseini</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز هشتم خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-qgh6tafnwc2s</link>
                <description>امروز داشتم فکر میکردم که داشتن چیزی مثل اینترنت در هر جای دیگری از دنیا (شاید به جز کره‌شمالی)  بدیهی به نظر میرسه؛ اما برای ما ایرانی‌ها بیش از یک هفته شده که کاملا قطعه. در دنیای مدرن، داشتن اینترنت مناسب درست به اندازه آب و غذا و سرپناه، از حقوق اولیه هر شهروند به حساب میاد و این رو نباید فراموش کنیم. این که اینترنت داشته باشیم لطف کسی به ما نیست، حق طبیعی‌مونه. سرکوب این حق به هیچ بهانه و علت‌تراشی قابل توجیه نیست.می‌خواستم علل بیشتری در انتقاد از این تصمیم‌گیری منجر به قطعی اینترنت ذکر کنم اما کیو میخوایم گول بزنیم؟ همه می‌دونیم دلیلش چیه و ریشه مشکل کجاست. بیخیال.حتی مطمئن نیستم که این پست اجازه انتشار میگیره یا به سیاهچاله‌ی میلیون‌ها متن و صدایی می‌پیونده که توسط دستگاه سانسور در نطفه خفه شدن، اما فکر کنم بهتره که از حداقلی‌ترین حقوقمون با صدایی بلند دفاع کنیم، که سکوت معادل رضایت‌دادن به این ظلم و ستمه. شاید با همین متن شخص دیگری جرئت پیدا کرد و حرفشو زد. ترس ما که فرو بریزه در ادامه‌ش خیلی چیزا ممکنه فرو بریزه...به امید آزادی.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دفاع از رویکرد سلبی و مینیمالیسم مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-el4x9xsswjax</link>
                <description>به نظرم جهان داره به سمتی میره که برای پیشرفت در هر چیزی، بیشتر از رویکرد ایجابی نیاز به رویکرد سلبی هست.توی دنیایی که Generative AI تولید محتوای کم ارزش و تکراری رو راحت کرده، ابزاری که آدما نیاز دارن نه تولید بیشتر، بلکه حذف و فیلتر و پاک کردن غیر ضروریاته.باید حذف کنی و حذف کنی و حذف کنی تا برسی به اصل و هسته ی ناب اون چیز.به قولی، بزرگترین فرق عصر فعلی با گذشته اینه که قبلا عصر کمبود بود. همه چی کم وجود داشت. الان عصر فراوانیه و همه بیش از حد به همه چی دسترسی داریم طوری که بهینه سازی استفاده ش سخت شده و مغزمون عادت نداره.دلم برای وقتایی که حوصلم سر میرفت تنگ شده چون حتی سرگرمی هم فراوون شده این چن سال.باید به طرز aggressive ای همه چیو پاک کرد و داشته های اساسی رو عمیق تر کرد... تا حدی که حالا بفهمی چه کمبودهایی وجود داره و با احتیاط مجددا یه سریشو اضافه کنی.چربی و کربوهیدرات، سوشال مدیا، ادمای غیرحسابی، اطلاعات سطحی کم اهمیت، محرک‌های تقلبی دوپامین، دارایی های پرحجم و کم ارزش.این موضوع با جمع‌بندی نگاه‌های فلسفی از آثار متعددی که در موردشون به گوشم خورده مطرح شده و بر پایه بخشی از نظریات کارل پوپر (ابطال پذیری و رویکرد سلبی) و فلسفه رواقی و تائوییسم در شرق (مینیمال گرایی) همخوانی داره. خودم دارم سعی می‌کنم تا جای ممکن چنین رویکردی رو در خیلی از مسائل مبهم زندگی‌م در پیش بگیرم. در این رویکرد شما نیاز نیست که بفهمید چی درسته. صرفا کافیه بفهمید چیا غلطه و از اون اجتناب کنید!Less is more.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 19:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه pull-based به محیط اطراف =&gt;  افزایش کیفیت زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-pull-based-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q6j5hm4h18zx</link>
                <description>یکی از مفاهیم جالب دنیای نرم افزار که میشه با اندکی اغماض به زندگی واقعی تعمیمش داد، مفهوم دو نوع نگرش push-based , pull-based به انواع event هایی هست که سمتمون میاد. این مفهوم رو اولین بار در دو نوع ابزار مانیتورینگ مختلف مشاهده کردم که ابزار Prometheus با گرافانا چجوری با روش pull-based میتونن کاملا مقیاس‌پذیر کار کنن.گریزی به بحث استفاده از تلفن همراه به عنوان موردکاوی ما هممون یه مصرف‌کننده هستیم از اطلاعات محیط و محصولاتی که دنبالمون میکنن. وقتی تعداد event ها بیشتر از حد معمول میشه، رویکرد pull-based عمل کردن میتونه گزینه مناسب تری باشه. به زبون ساده به دو نوع نگرش فاعلیت و مفعولیت برمیگرده. مثال ساده ش اینه که نوتیفیکیشن های گوشیمون هر سری ما رو push کنن و برامون مزاحمت ایجاد کنن (که به شدت ADHD-inducive میتونه باشه) یا اینکه نه: گوشیو بذاری روی حالت don&#039;t disturb یا اصلا نوتیفیکیشن ها رو خاموش کنی تا به موقعش هر وقت خودت نیاز داشتی، اونا رو از سورسشون pull کنی و بهشون توجه کنی. من یک بازه ای متوجه شدم که ساعت کار روزانه‌ام با گوشی واقعا زیاده. راه حلی که در پیش گرفتم موارد زیر بود:تنظیم مودهای فوکوس مختلف با توجه به محیط های مختلف در آیفون (که احتمالا مشابهش برای اندروید هم موجود هست). این کار کمک میکنه که مثلا اوقاتی که خونه هستید و میدونید پیام مهمی نمیاد، نوتیفیکیشن پیامک رو غیرفعال کنید یا مثلا در محیط کار، حتی جلوی تماس ها را بگیرید و در ساعات تمرکز بر روی حالت مزاحم نشوید بذاریم و از هر نوتیفیکیشنی که میتونه حواسمونو پرت کنه اجتناب کنیماز چک کردن اسکرین تایم متوجه بشیم که کدوم اپلیکیشن ها بیشترین تقصیر رو به عهده دارن. من به تدریج طی سالیان گذشته در ابتدا از محیط توییتر و بعدش اینستاگرام خداحافظی کامل کردم و از گوشیم حذف کردم. بعدش فهمیدم که تلگرام حالا بیشترین مصرف رو داره. یه امکان جالبی که برای گوشی های آیفون وجود داره اینه که اپ رو از گوشی پاک نمیکنید ولی از منوی هوم اسکرین هاید میکنید. با این کار، اپلیکیشن جلوی چشم شما نیست. به بیان دیگه شما خودتون رو مجبور می‌کنید که هر وقت کار خاصی داشتید، با هزینه شناختی بیشتر، ابتدا اپلیکیشن رو به صورت دستی تایپ و جستجو کنید تا بتونید بازش کنید و دیگه جلوی چشم نیست. این باعث میشه که خیلی وقتا ناخودآگاه به سراغ باز کردن اپ نریم و به جاش گوشیو خاموش کنیم و به سایر کارها بپردازیم.برآیند موارد بالا اینطور شد که ساعت کاری روزانه من با موبایلم از حدود ۵ - ۶ ساعت طی روز به حدود ۱ - ۲ ساعت رسیده که بخش خوبیش هم صرفا استفاده به عنوان مسیریاب یا کارهای اضطراری مثل تماس و سرچ و غیره شده و به جاش تایم فراغتی که از اختلاف این دو به دست آوردم رو خرج سایر کارها کردم و خیلی راضی و خوشحال ترم.برگردیم به بحث اصلی. مزایا و معایب هر کدوم از روش های push , pull مشخصه. توی روش pull-based اگر شما دیر بجنبی شاید یه سری چیزها رو از دست بدی. ولی سوال فلسفی اینه که آیا واقعا چیزهایی هستن که اینقدر ارزش داشته باشن؟ به ندرت. عملا توی دنیای امروز که میانگین اهمیت نوتیفیکیشن در این حده که فلانی فلان پست تو رو لایک کرد، روش دوم بنظر میاد معقول تر و به صرفه تره مگر برای کارهای اضطرای مثل تماس یا دریافت پیامک از افراد خاص و غیره.مزیت مهم حالت pull-based اینه که حداقل کنترل اعصاب و روان و وقت و انرژیت دست خودته، نه بقیه آدما و شرکت های بزرگ. یادمون نره که بزرگترین رسالت و منبع درآمد شرکتای بزرگ مثل متا و گوگل و X و غیره در حال حاضر خریدن توجه کاربره. واجبه که توی بازی جلب توجه بقیه گیر نیفتیم و گرنه عمرمون خیلی راحت و سریع بر باد رفته.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 19:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاناتان مرغ دریایی: داستانی کوتاه، صدایی بلند</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-b5gmcpizl8og</link>
                <description>کتاب جاناتان، مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ، از نوادگان یوهان سباستین باخ، موسیقیدان مشهور هست. داستان این کتاب خیلی کوتاهه و با صرف نظر از نقاشی ها کمتر از ۱۰۰ صفحه ست و به چهار بخش تقسیم شده. کلش رو یک روزه خوندم. در نوشته فعلی از ابزارهای AI استفاده نکردم و کل متن فعلی، برداشت اولیه و خام خودم از کتابه.کتاب به طور کلی برای من، یک چرخه از زندگانی بشریت: نشون دادن یک عصر کامل زیستی بود. با فرض اینکه مرغان دریایی مجاز و نمادی از انسان‌ها هستند، میشه کتاب رو بهتر نگریست.  از اینجا به بعد سعی میکنم برداشت شخصی خودم از محتویات کتاب رو بگم و پیشنهاد میکنم قبل خوندن ادامه متن، ابتدا کتاب رو خونده باشید که اسپویل نشه.بخش اول کتاب، معادل مراحل اولیه سفر قهرمانیه. جایی که از نگاه آرکتایپی، با کهن‌الگوی معصوم و سپس یتیم مواجه هستیم. انسانی که در ابتدا کمی کنجکاو میشه و مسیر جدیدی رو شروع میکنه که از قفس نادانی رهایی پیدا کنه و به سوی آزادی گام برداره و در این راه، بد و بیراه گفتن هم‌قبیله‌ای ها و نزدیکان رو به جون می‌خره و کسی طی این مسیر همراهیش نمیکنه و طردشدگی (یتیمی) رو تجربه میکنه.کمی جلوتر که میریم، شخصیت اصلی (جاناتان) داره توی مسیر قهرمانیش (رسیدن به آزادی و کمال و رهایی از جهل) پیشرفت میکنه و بهتر میشه و کم کم به آرکتایپ های جستجوگر و جنگجو مبدل میشه تا جایی که با پیرمرد فرزانه که حکم پدر مجازی رو داره آشنا میشه و در این سفر قهرمانی به یک راهنما برخورد میکنه. در نهایت تا جایی پیش میره که به آرکتایپ حامی (آموزگار سایر مرغ های گله) و سپس فرزانه میرسه و هم‌درجه استادش میشه و نوع خاصی از عشق رو تجربه میکنه و در کمال تعجب در پایان به یک قدیس بدل میشه.کتاب شامل نکات ظریف بسیاری هست. وقتی جاناتان با گروهی به سوی گله سابقش برمیگرده و سنت شکنی میکنه، با مقاومت مرغ‌های گله مواجه میشه؛ میدونیم انسان همواره ترس وجودی از سائق آزادی داره و سعی میکنه خودشو از بار مسئولیتی که آزادیش براش به ارمغان میاره دور نگه داره. مرغ‌ها هم با ترس و لرز و خیلی آروم میتونن ذره‌ذره به خودشون جسارت چشیدن طعم آزادی رو بدن و البته که اکثرا همچنان از اون گریزانند و حتی در مقطعی، این مرغ‌ها رو اهریمن میدونن و تکفیر میکنن!وضعیت جاناتان یادآوری میکنه که خلاف جهت اجتماع حرکت کردن و متفاوت بودن از بقیه، هزینه داره، تنهایی و ناامیدی داره و فشارهای روحی زیاد بعد از تلاش های بی‌ثمر. اما اگر بتونی دوام بیاری، کم کم بهشت هم پیدا میشه و بخش های زیبای دنیا هم نمایان. صرفا باید بتونی خودت رو یک پله بالاتر ببری و هزینه‌ش رو بدی تا از مزایاش هم بهره‌مند بشی.همچنین طبق داستان میفهمیم که درصد خیلی کمی از آدما توانایی و صبر اینو دارن که اونقد کوشش کنن که با حقیقت اصلی که یک چیز ذهنی هست روبرو بشن و به قدرت خارق‌العاده‌ای دست پیدا کنن که باهاش بتونن به نوعی طی الارض کنن و یک گام از محدودیت های فیزیکی پرواز فراتر برن.این دیدگاه نویسنده که هرکسی که به معنا و کمال خوبی میرسه، حالا مسئولیت اینو داره که هم‌نوعانش رو آگاه کنه و معلم سایرین باشه، قشنگ و واقعیه. انگار که آخرین مرحله از معنا و کمال اینه که برای زندگی دیگران معنا خلق کنی و به مسیر زیبایی هدایتشون کنی. کاری که جاناتان کرد.انتهای کتاب واقعا سورپرایز بود و نمود زیبایی از تاریخ ناخودآگاه بشریت: نسل جدیدتر، از یک پدیده‌ای که واقعا رخ داده بت‌سازی کردن تا خودشونو مجددا از مسئولیت رسیدن به کمال رهایی ببخشن و با اسطوره‌سازی از جاناتان و سپس فلچر، کم‌کاری خودشونو با طرحواره‌ای از ناتوانی توجیه کنن.پاراگراف انتهایی کتاب هم به نوبه خودش غیرقابل انتظار و زیبا بود. جایی که جاناتان بعد سالها همچنان به کسانی که مشتاق پرواز و فاصله‌گرفتن از روتین اجتماع و حد و مرزها هستن، کمک میکنه و به نوعی تبدیل به سمبل آزادی و پیشرفت شده.کتاب روی این موضوع هم تاکید داره که پیشرفت و بهبود حد و مرزها، ته نداره. برای پرندگان اولیه با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ساعت پرواز مثل رویا بود اما برای جاناتان،‌ نزدیکی های ۴۰۰ به محدودیت رسیده بود و همچنان در حال بهبودش بود. نمادی از اینکه همیشه مسیر پیشرفت نامحدود و بازه.این کتاب یک نور امیدی بود برای شوق پرواز، در جامعه‌ای که همه به دنبال هم و به صورت توده‌ای از خفقان استقبال می‌کنند؛ برای اونایی که هنوز ته دلشون کورسویی زنده‌ست، به امید روزی که در ارتفاع‌های بالاتر بپرند و طعم شیرین آزادی رو بچشند.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 23:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بازی بینهایت: تجربه ای نه چندان خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-ypoasb611kct</link>
                <description>کتاب بازی بی‌نهایت نوشته سایمون سینک رو به تازگی به پایان رسوندم. کتاب سبُکی به حساب میاد و حدود ۲۰۰ صفحه ست. برعکس کتاب های نسیم طالب که قبل از این کتاب سراغشون رفته بودم، این کتاب خیلی روان و با قلم ساده ایه و میشه با سرعت خوبی پیش برد. اما از لحاظ محتوایی چندان مورد پسندم نبود. با سایمون سینک از طریق سخنرانی معروفش در تد تاک آشنا شدم که چطور رهبران موفق رو معرفی و توصیف میکرد و به طور پراکنده مطالب نقل قولی ازش خونده بود که متقاعدم کرد یک کتاب از او هم بخونم. همچنین یکی دو نفر از دوستانم بازخورد مثبتی از این کتاب به من داده بودن. کتاب از این ایده شروع میشه که بازی ها دو نوع هستن: محدود و نامحدود. در بازی های محدود برنده و بازنده با قاعده مشخصی به راحتی قابل تشخیصن. اما برای بازی نامحدود این شکلی نیست. مثال جنگ ها از جمله جنگ سرد آورده میشه. این بازی ها فرسایشی هستن و هدف توشون دوام آوردن و بقای طولانی مدت تره، نه الزاما شکست طرف مقابل.کتاب به وضوح برای مدیران (علی الخصوص مدیران شاغل در فرهنگ شغلی آمریکا) نوشته شده و قطعا برای عام مردم بخش زیادی از حرفاش قابل درک نیست. هدف غایی نویسنده به نظرم این بوده که فرهنگ سرمایه داری و نگاه صرفا مبتنی بر پول و سود خالص هست رو متعادل کنه. این کتاب برای جامعه ما اصلا کتاب مناسبی نیست، چون ما هنوز به اون مرز از فرهنگ productivity و خلق پول نرسیدیم که حالا به فکر متعادل کردنش باشیم. در ادامه بیشتر توضیح میدم.با کمی دقت میشه متوجه شد که بخش عمیقی از ایده ها و عقاید نویسنده از یک تفکر سوسیالیستی نشات میگیره که به مدیران توصیه میکنه یک کار معناداری انجام بدن که در نهایت برای جامعه مفید باشه. خب این خیلی هم خوب. اما مسئله من اینجاست که برداشت نویسنده از نظام لیبرالیسم و سرمایه‌داری رو ناقص یا حتی اشتباه میدونم. در یک جامعه که  اصول آزادی فردی پیاده شده و هر کس حتی صرفا به فکر منافع خودش باشه، همونطور که جان لاک و خیلی متفکرین دیگه اشاره کردن، با قید و شرط های بسیار کمی میشه انتظار داشت که در نهایت اون جامعه هم به تعالی برسه. کافیه که هر فرد به فکر بهینه کردن سود خودش باشه و البته یک سری قوانین اخلاقی رو زیر پا نذاره. نویسنده با نادیده گرفتن این نکته، هر فردی که در کوتاه مدت به فکر به دست آوردن سود و پول هست رو رهبر با طرز فکر محدود معرفی میکنه و حواسش به این نکته نیست که رهبرانی که در نقطه مقابل قرار میده هم بازم هدفشون کسب سود بوده صرفا روش متفاوتی رو در پیش گرفتن.مثلا: کتاب از استیو جابز به عنوان یکی از مهمترین اشخاص با طرز فکر نامحدود یاد میکنه اما فراموش میکنه که احتمالا هدف استیو جابز از تمامی این کارها در نهایت سود شخصی خودش بوده. به عنوان مثال هرجا که اپل مصرف کننده رو اولویت قرار داده به این دلیل بوده که میدونسته در بلندمدت این کار با نگهداری و حفظ باشگاه مشتریان، اثر خلق پول بیشتری داره و اولویت قرار دادن مشتریان یک هدف استراتژیک بلندمدت برای اونا بوده، نه لزوما یک هدف بشردوستانه.  نویسنده به عمد یا غیرعمد چنین نکاتی رو نادیده میگیره و از استیو جابز قهرمانی میسازه که به فکر منافع کل جامعه آمریکا بوده. مثال های بدین شکل در سر تا سر کتاب دیده میشن به طوری که بعضی جاها به سختی و با اکراه به خوندن کتاب ادامه دادم چون میدونم که باید پذیرای عقاید و نظرات مخالف خودم باشم. قطعا بخشی از حرفای سایمون سینک صحیحه. از جمله جاهایی که از بی اخلاقی در محیط وال استریت و اکوسیستم استارتاپی موجود در امریکا حرف میزنه. اما به نظرم راه حلی که برای این مشکل ارائه میده کامل نیست. در واقع به نظر میاد ایشون هم دچار این خطای ذهنی شده که اول به یک راه حل (ابزار) دست پیدا کرده به نام نظریه بازی های بینهایت/محدود. و سپس سعی کرده برای این راه حل، مشکلی پیدا کنه که بتونه اونو بهش تعمیم بده! و این باعث شده که کتاب برای من اصلا دلنشین نشه و سوگیری نویسنده کاملا توی ذوق بزنه.در کتاب از آدام گرانت به عنوان رقیب فعلی نویسنده یاد میشه و توی بخشی از کتاب میگه که از رقبا استقبال کنید تا بتونید به صورت هم افزا در کنار هم در بازی بینهایت رشد کنید. شاید برای قضاوت کمی زود باشه، اما با توجه به دو کتابی که از آدام گرنت خوندم (دوباره فکر کن و بده‌بستان) و اولین کتابی که از سایمون سینک خوندم، به طور واضحی آدام گرنت پیروز این رقابت در ذهن من هست. امیدوارم آثاری که در آینده اگه فرصت بشه از Simon Sinek بخونم، بتونه نظرم رو تغییر بده!</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 12:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم به ژن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%98%D9%86-l3pq2jnauyzj</link>
                <description>انسان از ازل تا ابد در دو راهی جبر و اختیار سرگردان بوده و در این سوالِ تباه، غرق.اما شاید پرسش بهتر این است: من، انتسابی هستم یا اکتسابی؟به بیان دیگر، چقدر از خود من به وسیله ژن و محیط، و چه قدر به واسطه انتخاب‌های خودم شکل گرفته است؟آیا در این صورت مسئولیت کامل تمامی اعمالی که سر می‌زند با من است؟در گذشته، خیلی به اختیار انسان بها می‌دادم. توهم اختیار، به زندگی معنابی خاص می‌بخشد. اما اصیل زیستن، مستلزم پذیرفتن حقیقت است. پس از آن است که زندگی معنایی میگیرد، این بار از دریچه ای تازه.انسان از قدیم به صورت شَمّی و حسی می‌دانست که چیزهایی وجود دارد که در خارج از توان اوست. روزی اسمش را گذاشت تقدیر، روزی جبر، و حالا با پیشرفت علم تجربی، ژن.از اولین روزهای فلسفه، تا همین اواخر که کتاب محتوم رابرت ساپولسکی به چاپ رسیده و در لیست خواندنی‌هایم قرار دارد، بشر به طور طبیعی می‌داند که چیزهای زیادی وجود دارد که از دایره معلومات و اختیار او خارج است. ما پذیرفته ایم که اکثر پارامترهای اطرافمان توسط ما قابل تغییر نیستند و به ما توسط طبیعت دیکته شده اند. یا اگر نپذیرفته ایم، روزی با این سیلی بزرگ از خواب جهل خواهیم پرید.وجود این مفهوم در ابتدا دردناک است. چون گویی ما انسان‌ها از پله‌ها و سکوهایی با ارتفاع های مختلف زندگی‌مان را شروع میکنیم. تمام دست و پا زدن و تلاش یک نفر در زندگی برای ده‌ها سال ممکن است به پایانی برسد که یک کودک به دنیاآمده در کشوری دیگر از همان لحظات اول زندگی‌اش همان سطح رفاه را تجربه میکند.اما چند وقتی است که متوجه شده‌ام این طرز فکر نه تنها غلط، بلکه خطرناک است. اصلا همین تنوع و منحصربه فردی آدم‌ها دنیا را جذاب و زیبا کرده. هر شخص، پروژه ای شخصی با ترکیب یکتایی از ژن های تشکیل دهنده‌اش است و مسئولیتش بهبود این پروژه است. ما با آدم های دیگر در این پروژه رقابت نمیکنیم. هر کدام در یک لیگ مجزا بازی میکنیم.قبل‌تر، درصد بیشتری برای اختیار خویش قائل بودم. اما کنون، به بیان ریاضیاتی شاید ۵ درصد محدوده مجاز تغییر وضعیت زندگی در حالت حداکثر برای انسان ها قائل شوم. ۹۵ درصد باقی، ژن است و جبر و شانس و محیط. و البته، عوامل فرگشتی و تصادفی.اما وای از این ۵ درصد! همین بازه کم، چه تغییرات مهمی که نمی‌تواند در زندگی ما رقم بزند. این پنج درصد قدرت تغییر، به ظاهر کم است؛ اما با قدرتی فراوان. به مانند همیشه: Less is more.اما اگر میدانستم که میتوانم یک ویژگی شخصیتی‌ام را از ژن هایم تغییر دهم چه بود؟ احتمالا هیچ چیز.چون نمی‌توان به هیچ وجه حدس زد که تغییری هر چند کوچک در یک سیستم پیچیده، چه اثرات جانبی موثری در من خواهد گذاشت. به چیزی که الآن هستم افتخار میکنم و نیاز به تغییر چیزی نمی‌بینم. زندگی و بدن‌مان سرشار از بده-بستان است. این معاملات بیولوژیکی برای من در حالت بهینه واقع شده و دلیلی برای تغییرش نمیبینم. هر چیز منفی در کنارش چیز مثبتی هم خودنمایی میکند. من با همین بدن و همین ژن تلاش دارم که بشوم، هر آنکه هستم!</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 01:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب اینترنت و حریم شخصی: دو مفهوم ناهمسو</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%88-hflquy71r9pg</link>
                <description>به عنوان کسی که پنج ساله توی محیط دانشگاهی (مهندسی برق) و استارتاپی به عنوان بخشی از اکوسیستم Tech در ایران (در حوزه برنامه نویسی و نرم‌افزار) فعالیت داره، این متن رو مینویسم. جزئیات فنی خیلی چیزا رو میدونم و البته کلی چیزا رو هم نمیدونم. اما به طور کلی طبق چیزایی که تا الآن فهمیدم یه سری نکته هست که خیلی از متخصص‌ها هم ذکر میکنن، ولی مردم کم توجه میکنن.TLDR: اگر میخواید چیزی شخصی بمونه و به دست کسی جز شما نرسه، اینترنت محل مناسبی برای ذخیره‌سازیش نیست.جمله بالا لُب مطلبی هست که سعی دارم راجع بهش بنویسم و اطلاع‌رسانی کنم.اینترنت یکی از مهمترین اختراعات بشره. اول به صورت دانشگاهی و دولتی در امریکا استفاده شد و کم کم همگانی شد، اما ایده اصلیش این بود که یک شبکه جهانی ترجیحا غیرمتمرکز ایجاد کنه. بنابر این، صحبتم در مورد انواع شبکه های داخلی (مثل اینترانت) نیست، بلکه با فرض یک شبکه جهانی سراسری به موضوع نگاه میکنیم.علم شبکه موضوع پیچیده اما جذابیه. اونایی که در این مورد مینویسن و تحقیق میکنن میدونن که خاصیت یک شبکه (انسانی - کلونی مورچه یا هر شبکه دیگر) رو میشه به صورت واحدی مستقل از تک تک اعضای تشکیل دهنده اون گروه یا شبکه تعریف کرد. به همین شکل، اینترنت جهانی خواصی داره که مستقل از تک تک اعضاش هست.اینترنت بخش مهمی از زندگی امروزمون رو تشکیل میده و اینو همه میدونیم که چقدر زندگی ها رو راحت کرده. جالبه که به خاطر همین میزان اهمیت، میتونه در اوقات سخت، تبدیل به گلوگاه زندگی ما بشه. یه مثال ساده‌ش همین بلاک‌چین بیتکوین هست که علی رغم نامتمرکز بودن و توزیع شده بودن، با این پیش فرض مشغول کاره که تمام ماینرها با استفاده از نوعی ارتباط مثل اینترنت با هم در ارتباط باشن. بنابراین با فرض قطعی اینترنت نه تنها خیلی از صنایع بلکه حتی بخشی از نظام پولی و اقتصادی جهانی مشمول ریسک میشه. به نظرم اینترنت نسبت به نقش عظیمی که در حیات امروزه بشر پیدا کرده و ریسک های بالقوه‌ش، خیلی بهش پرداخته نمیشه؛ تا روزی که یه اتفاق بد بیفته و اون موقع همه بفهمن چه نعمت بزرگی بوده و البته خیلی دیره.علی رغم همه این خوبی‌ها، اینترنت برای برقراری ارتباط تعبیه شده، نه برای ایزوله بودن. هرچند کلی فضای ذخیره‌سازی ابری و کلی بیانیه حریم شخصی و ... رو ممکنه نقیض این حرفم بدونید اما بنظرم تمام تلاش های متخصصان این حوزه برای امنیت (به طوری که حریم خصوصی حفظ بشه) و رمزنگاری و غیره، همگی تلاشی هست درون سیستمی که فلسفه ایجاد شدن اون سیستم با این تلاش مغایرت داره... شاید برای همینه که تبدیل به حوزه سختی شده. چند ماه اخیر خیلی بیشتر طرفدار آزادی در محیط وب شدم، به شکلی که موارد محدودکننده و انواع احراز هویت ها کمتر بشه. چون سیستم فعلی، به ما توهم امنیت میده (مثال: پیج اینستاگرام شخصی) ؛ اما اگر از همون اول همه چیز پابلیک باشه، مردم خیلی عقلانی تر رفتار میکنن و عملا میزان سواستفاده ها کم میشه. چون همین الانش هم بحث امنیت اطلاعات (با میزان cookie sharing به مقاصد تجاری که بین شرکت های بزرگ رخ میده و اطلاعات اکانت هامون در فضاهای مجازی مختلف با هم ترکیب میشه و با وجود انواع بدافزارها و هک های دیگه)، جوکی بیش نیست. اتحادیه اروپا خیلی در این خصوص گام برداشته ولی بنظرم در جهت اشتباهی در حال حرکت هست و اینو باید به سمت user ، برون‌سپاری کرد. بله میدونم که به اشتراک گذاردن یه سری اطلاعات در عصر کنونی (مثل بعضی اطلاعات هویتی و شخصی مثل ادرس و ایمیل و سال تولد و غیره) ناگزیر هست، اما کلی اطلاعات هست که میشه جلوش رو گرفت و ما نمیگیریم. یه مثال ساده اینه که هر سایت جدیدی که باز میکنید، در بخش مدیریت کوکی‌ها از ما پرسیده میشه و ما مجوز تمام و کمال میدیم در حالی که کلی کوکی رو میشه غیرفعال کرد که به مقاصد مختلفی اشتراک گذاری نشه.شالوده بحث، موضوع اطلاعاته. باید حواسمون باشه که چه اطلاعاتی رو در چه زمانی و در چه مکانی در بستر اینترنت منتشر میکنیم. افراد فنی‌تر در جریان ردپاهایی که از مرورگر افراد و همچنین از طریق شبکه باقی میمونه هستن. اگه بخوان بفهمن این فردی که این کارو کرده در بستر اینترنت، شما بودید، حتی بعد از vpn زدن هم (اگه پای نهاد قدرتمندی مث دولت در میون باشه) بازم میشه رد شما رو پیدا کرد (واسه همینه که افراد خلافکار بیشتر از شبکه Tor استفاده میکنن تا با معماری پوست پیازی با لایه های فراوان ردشونو گم کنن). یه قاعده سرانگشتی که خودم همیشه رعایت میکنم اینه که اگه شک دارم چیزی رو پابلیک کنم یا نه، همیشه فرض رو در بدترین حالت بذارم و نکنم (و ترجیحا روی محیط آفلاین نگهداری کنم). اگه شک دارم که واقعا ناشناس هستم یا قابل شناسایی و ردیابی، فرض بگیرم که قابل ردیابی هستم. اگه شک دارم که این شرکت برای به اشتراک گذاری دیتاهام قابل اتکا هست یا نه، فرض بگیرم نیست. این از تجربه م و دیدن از نزدیک خیلی محیط‌ها اومده. حداقل توی کشور ما، حریم خصوصی کاربرهای یک استارتاپ خیلی رعایت نمیشه و این فرهنگ جا نیفتاده.برای همینه که نهنگ های بازار کریپتو از کیف پول های سخت افزاری استفاده میکنن. علی رغم تمام رمزنگاری ها و مزایایی که برای  محیط نرم‌افزاری وجود داره، در نهایت همه چیز خیلی راحت تر از محیط فیزیکی، قابل دسترسیه و یه آدم از اون سر دنیا کافیه یه سوتی بدید تا به کل اطلاعاتتون از طریق اینترنت دست پیدا کنه. در حالی که وقتی آفلاین باشه خیالمون راحته که حداقل دم دست خودمونه، نه به صورت صفر و یک هایی در یک سرور در اون سر دنیا!از هر ابزاری در محیط وب استفاده میکنید تا حدودی بدونید پشتش چه خبره. مثلا بات های پیام ناشناس تلگرام به احتمال زیاد تک تک پیام ها و عکساتونو در سرورهاشون کپی میگیرن و ذخیره میکنن. هر عکسی که ممکنه یه روزی براتون دردسر بشه رو از انتشارش خودداری کنید. با پیشرفت ai و موتورهای جستجو و غیره، با وجود بیشتر از میلیارد ها میلیارد تصویر و ویدیو و صداهای مختلف در بستر اینترنت، پیدا کردن یک عکس خاص با استفاده از ابزارهای مخصوصی خیلی راحته. راحت تر از چیزی که فکرشو کنید میشه تمام عکسایی که با چهره شما در بستر اینترنت منتشر شده رو پیدا کرد.زمانای قدیم (نه خیلی، تا همین سی سال پیش) که بحث هیچ شرکتی تحت وب مطرح نبود، همه اجناس و سرویس ها رو استفاده میکردیم، اما با رونق اینترنت، ابزارهای کسب درآمدی نوآورانه ای مثل Pay as you go یا انواع روش های Subscription-based و ... ظهور کردن. حواسمون باشه که تمام اینا همچنان از گلوگاه کابل های فیبرنوری که از زیر اقیانوس ها دارن اینترنت جهانی رو متصل نگه میدارن رد میشه! شما وقتی یه موتور سیکلت میخری تا ابد مال خودته، ولی وقتی مثلا اشتراک نتفلیکس میخری، برای این که از اون خدمات استفاده کنی اولین پیش فرض اینه که کلاینت (شما) به اینترنت دسترسی داشته باشی. دومین پیش فرض اینه که به اینترنت جهانی وصل باشی (برای ما ایرانی‌ها مخصوصا!) و سومین  پیش‌فرض اینه که سرور (نتفلیکس) هم مثل شما به اینترنت وصل باشه و مسیر کلیHttp request تا response که علی رغم ظاهر ساده ش مسیر طولانی ای هست و از ده ها روتر و ... رد میشه، سالم کار کنه. و این نرم افزارها هر ثانیه دارن کل این مسیر با کل این پیش فرض ها رو طی میکنن، مثل این میمونه که شما هر لحظه با فروشنده کالا در ارتباط باشید و اون همچنان روی سرویس‌دهیش کنترل داشته باشه و بتونه هر لحظه تغییر در محصول ایجاد کنه!! متاسفانه از قواعد بازی دنیای استارتاپ ها هم هست که خیلی اوقات اشتباه میکنن و یک محصول خوب رو خراب میکنن. در واقع شما موتور رو یه بار پولشو میدی میخری و دیگه همیشه داری ولی اشتراک نتفلیکس رو با همه این پیش فرض ها برای مدت محدودی داری و هر لحظه ممکنه نوع خدمات دهیشون رو عوض کنن و اینم جزء لاینفک نظام سرمایه‌داری برای کسب سود بیشتر هست و نوع خدمات ارائه شده با تعریف آشنای ما از اکوسیستم شغل های خدماتی تفاوت های اساسی داره.بنابراین با وجود اینکه کار و تحصیلم خیلی به لبه تکنولوژی نزدیکه، در زندگی واقعی خیلی اوقات سعی میکنم بین یک ابزار آفلاین و آنلاین - اگه تفاوت چندانی در میزان سختی استفاده نداشته باشن - همچنان از نسخه آفلاین و ترجیحا فیزیکی (غیر الکترونیکی) استفاده کنم. این حرفم زشته من بگم ولی به نظرم به طور کلی هر وسیله مکانیکی قابل اتکاتر از هر وسیله الکترونیکی هست که به برق وابسته ست! با یه حساب سرانگشتی متوجه میشید که لوازم برقی (علی رغم تمام مزایای غیرقابل انکار) طول عمر کمتری نسبت به لوازم مکانیکی دارن و این به مرور زمان کمتر هم شد. قبلا سونی یک وسیله میداد که ده سال کار میکرد، الان گوشی با اخرین مدل میگیرید و ۳ ساله عمرش تمومه. این ذات این نظامه که عمر محصولاتشو کوتاه نگه داره تا ما رو وادار به هزینه بیشتر کنه متاسفانه. همین موضوع رو بنظرم میشه به دنیای آفلاین / آنلاین تعمیم داد. تنها جاهایی از یک سرویس تحت وب استفاده میکنم که به مراتب قوی تر از جایگزین های فیزیکی یا آفلاینش باشه.خلاصه که به نظرم یه نگاهی به data leak های معروفی که از پایگاه های داده ایرانی رخ داده بندازیم، یه نگاه کل‌نگرانه ای به میزان وابستگی و اتکایی که ناخودآگاه برای خودمون ایجاد کردیم (و مثل باتلاق درش غرق تر میشیم) بندازیم و همچنان از اینترنت زیبا و پرکاربرد استفاده کنیم، اما با آگاهی کامل از اینکه کوچکترین نشری در این فضا، بعدها میتونه چه پیامدهایی برامون داشته باشه. در اینجا نویسنده این متن به جمله قبلی نگاه کرده و در انتشار همین متن دچار تردید شده است:)</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 00:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه خواندن کتاب Black swan</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-black-swan-lvpozjqj2ykf</link>
                <description>میگن کتابی خوبه که باهاش کشتی بگیرید، بزنه به ریشه تفکراتتون و یه چیزو عوض کنه. کتاب قوی سیاه بهترین کتاب سال ١۴٠٣ برای من بود. یه نقد بزرگ به تفکر شبه آکادمیکی که سعی داره همه چیو با توزیع نرمال مدل کنه. یه کتاب راجب بایاس های ذهنی، بازار ازاد، تاثیر رویدادهایی که فک میکنیم ناممکن هستن(قو های سیاه)، فلسفه عدم قطعیت، پیش‌بینی آینده، واپس نگری تاریخ، تفکر افلاطونی و ده ها موضوع عجیب دیگه.نویسنده‌ش استاد دانشگاهیه که خیلی رک و علنی انتقاد میکنه از خیلی آدمای دانشگاهی و با دیدگاه علم‌زده قلابی در جهان واقعی مشکل داره.نسیم طالب قلم سنگینی داره و کتابش شما رو مجبور میکنه که آروم پیش برید. ذهنتون بعد خوندن چند صفحه خسته میشه... یکی از دلایلش اینه که همیشه یه سری اصطلاح و کلمات جدید خلق میکنه و تا شما با اون مفاهیم خو بگیرید زمان می‌بره. همینه که ترجمه کتاباشم سخت میکنه و با خوندن نسخه فارسیش اذیت شدم یه جاهایی. اگه انگلیسیتون به قدر کافی خوبه نسخه زبان اصلیو بخونید. اگه خیلی وقته کتاب نخوندید توصیه نمیکنم با این شروع کنید.حس میکنم نیازه چند سال دیگه برگردم یه بار دیگه این کتابو بخونم چون یه سری مفاهیمشو نفهمیدم. عجیب ترین پارادوکس کتاب اینه که با وجود قلم سنگین، تبدیل به پرفروشترین کتابهای سال آمریکا شد. با این که خیلی وقته از تالیفش میگذره انگار همین پارسال نوشته شده. خیلی از پیش‌بینی هاش همین الانش درست در اومدن و یه کتابیه که نباید از دست داد.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 20:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پایتون زبان مناسبی برای شروع برنامه نویسی وب نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/why-not-python-ktu0ettfdzh5</link>
                <description>چن سالی هس که پایتون به خاطر سینتکس قشنگ و ساده ش و همچنین کاربردهای متنوعش به سرعت سر زبون ها افتاد و به همون نسبت کلاس ها و ویدیوهای اموزشی مرتبطش هم زیاد شدن. اما این ها دلیل نمیشه که اگر مبتدی هستید و میخواید وارد حوزه شغلی برنامه نویسی بشید کدنویسی رو با این زبون شروع کنید؛ به این دلایلی که در ادامه خواهم گفت و نهایتا زبون های جایگزین هم معرفی میکنم.لازم به ذکره که من خودم مسیر برنامه نویسی رو از دو کانال موازی شروع کردم: در دانشگاه با زبون c و توی بوتکمپ توسعه بکند با زبان پایتون و تمرکز بر فریمورک جنگو. بنابراین کسی هستم که هر دو طرفو دیده و شاید تجربیاتم به درد افرادی بخوره.دلایلی که پایتون برای شروع شما مناسب نیست1. عدم درگیری با مفاهیم سطح پایین و پایه ای تر در کامپیوترمتاسفانه یا خوشبختانه پایتون برای شما یه سری مباحثی رو handle میکنه که توی باقی زبون ها به همین راحتیا نیس! در کل به نظرم کار رو با یک زبونی شروع کنید که کامپایلری باشه و strict typing داشته باشه. این داینامیک تایپ بودن پایتون به این معنیه که شما توجهتون رو به ساختار و نوع متغیر و داده هایی که تعریف کردید به مرور از دست میدید و مطمئن باشید این یک منبع بزرگ برای تولید باگه:)توی پایتون شما با مفاهیم مدیریت memory اصلا درگیر نمیشید و عملا اینو به مفسر زبان میسپارید. در حالی که اگر اینو با سطح پایین ترین زبان قبل از تبدیل به بایت کد، یعنی اسمبلی مقایسه کنیم، میبینیم که تعداد زیادی خط کد فقط صرف همین تخصیص حافظه و موارد مشابه میشه. این باعث میشه که شما درک مناسبی از چیزی که داره اون پایین رخ میده نداشته باشید و از همون اول عادت به نوشتن کدهای inefficient کنید.مثال دیگش data structure هایی هستن که توی این زبون قابل تعریفن. تقریبا همۀ اونا دست شما رو بیش از حد باز میذارن و اگر مبتدی باشید نمیتونید خوب یاد بگیرید چجوری به بهینه ترین شکل از هر کدوم استفاده کنید؛ چه مواقعی تاپل نیازه چه مواقعی لیست و دیکشنری و ... . شاید بهتر باشه مفهوم array رو در یک زبون دیگری به درستی درک کنید و بعدش از این دیتا استراکچرها استفاده کنید! به بیان دیگه، پایتون اینقدری لایه های انتزاع رو برده بالا که انگار شما دارید با زبان انگلیسی با کامپیوتر صحبت میکنید و این descriptive بودنش اتفاقا نقطه قوتشه، اما نه واسه شروع یادگیری!2. شیء گرایی نه چندان زیباشاید این یه کم شخصی باشه اما من واقعا با شیء گرایی مورد استفاده در پایتون مشکل دارم. بله اینکه همه چیز در پایتون یک آبجکت هس خیلی زیباس اما شما وقتی میخوای کلاسهای اصولی بنویسی بدیهی ترین چیزایی که نیاز داری معمولا تعریف متودهای از نوع abstract یا static هست. اینکه توی پایتون با استفاده از decorator ها به این موارد دسترسی پیدا میکنی و نه سینتکس، برای من یه کم تو ذوق میزنه. نحوه به کارگیری ویژگی های private/protected خیلی کد رو زشت میکنه. همچنین خیلی موارد دیگری که بحثو بیش از حد تخصصی میکنه اما میشه راجبش بحث کرد.3. دردسر برای یادگیری مابقی زبان ها در آیندهسینتکس پایتون یه کم زیادی متفاوت از بقیه س. اکثر زبون های برنامه نویسی که باهاش روبرو میشید احتمالا با استفاده از کرلی براکت { } شروع و پایان یک اسکوپ رو مشخص میکنن اما در پایتون با دونقطه : و tab این اتفاق رخ میده که شاید بعدا تا عادت به تغییرش کنید یه کم دستتون اذیت شه. از اون مهمتر پایتون سمی کالن  ; نداره! بعدش  سر این که یادتون میره ته هر خط توی باقی زبون ها سمی کالن بذارید قراره یه کم بد قلق باشن.از این موارد سطحی گذشته، راحتی استفاده از همه چیز توی پایتون، باعث میشه یه سری مفاهیم رو کلا نادیده بگیرید یا حتی بهش فکرم نکنید. مثلا مرتبه زمانی اجرای کد توی یه لوپ. یا کلی تابع آماده ای که توی باقی زبون ها خیلیاشون در کتابخانه های استاندارد اون زبان نیستن و شما باید پیاده‌سازیشو خودتون بلد باشید! در صورتی که مثلا اگر با کتاب C programming language شروع کنید و زبان c رو حتی یک چهارمشو یاد بگیرید، به آسونی میتونید پایتون هم فرا بگیرید. البته میدونیم که همه زبان ها از جمله پایتون، کلی مورد تخصصی و پیچیده دارن که حتی سنیورهاش بعد ۱۰ سال هم ممکنه ندونن و همیشه این منحنی یادگیری ادامه داره، اما بحث دونستن پایه های اساسی هر زبان هست.4. عرضه و تقاضا: همه پایتون بلدند!به خاطر همین سادگی ها و همچنین کاربرد و مشهوریتی که پایتون کسب کرد تعداد developer ها و کلا افرادی که به این زبون تا حد خوبی مسلطند روز به روز بیشتر شد تا جایی که برای استخدام شدن در یک پوزیشن شغلی مربوط به پایتون معمولا لازمه خیلی زحمت بکشید و رزومۀ قوی داشته باشید تا از رقبای زیادتون یک قدم جلوتر باشید! این موضوع برای باقی زبون ها به این شدت برقرار نیست. از طرفی به شخصه مواردی دیدم که کارفرما برای برنامه نویسی که فقط و فقط پایتون بلده به دید خوبی نگاه نمیکنه و متاسفانه فک میکنه شما حرفه ای نیستید. برای رهایی از این موضوع اگر به هر دلیلی خواستید با پایتون شروع کنید حتما و حتما کتاب clean code آنکل باب رو بخونید یا از جاهای دیگه یاد بگیرید چطور تمیز کد بزنید. همچنین با اصول solid آشنایی پیدا کنید و سعی کنید اونو توی کدهاتون به مرور زمان به کار ببرید تا شما رو از باقی افراد یه پله جلو بندازه!خلاصۀ همه موارد بالا به این میرسه که میانگین حقوق یک پایتون کار جونیور از یک فرد جونیور در یک زبان دیگه معمولا کمتره. البته به شخصه موارد متعددی افراد متعدد سنیور مثلا توی استک کاری جنگو دیدم که درآمد خارق العاده ای هم داشتن اما تا به اون مرحله رسیدن خیلی راهه.جمع‌بندی دلایلبرای شخصی که تخصصی روی ML کار میکنه، میخواد یه زبونی بلد باشه ولی رشته ش مستقیما با کامپیوتر ارتباط نداره، هکری که دنبال اسکریپت نویسی با زبون راحت هست و کلی آدمای دیگه، پایتون ایده‌آله! اما واسه کسی که بسته مهندس نرم‌افزار بشه، بازی ساز یا توسعه دهنده وب یا موارد مشابه باشه، پایتون نمیتونه خیلی نقطه شروع مناسبی باشه. نه که باعث شه شکست بخورید، اما شما رو کند میکنه و باعث میشه به یه سری جوانبی نپردازید که بعدها وقتی از جونیور به میدلول یا بالاتر خواستید ارتقا پیدا کنید تازه متوجهش میشید.معرفی زبان جایگزین برای شروع کدنویسییکی از بهترین زبانها برای شروع بدون شک زبان c هست.زبان c در بعضی از دانشگاه ها برای تدریس مبانی برنامه نویسی به کار برده میشه مخصوصا برای رشته های مهندسی برق و کامپیوتر. دلیلش خیلی واضحه: زبون c به شدت سریع، قوی، و البته نزدیک ترین زبان بین زبان های سطح بالا به زبان های سطح پایینه! یعنی برعکس پایتون شما با مفاهیمی مثل pointer , memory allocation سر و کله میزنید و بعد از اشنایی با struct ها آماده میشید که در باقی زبون ها مثل c++ مفهوم شی گرایی رو راحت تر یاد بگیرید. نیازی نیست از کاربردهاش براتون بگم چون همون پایتونی که راجبش صحبت کردیم تهش به همین c ترجمه میشه و سپس اجرا میشه. هستۀ سیستم عامل لینوکس با این زبون نوشته شده ( سورس کد ) و بینهایت جاهای دیگه که به کار برده میشه. من معتقدم اگر کسی زبون سی رو مسلط باشه میتونه سایر زبون ها رو خیلی راحت تر یاد بگیره.زبان های جاوا و سی شارپ و سی پلاس پلاس: اگر مفاهیم basic رو از قبل میدونیداگر تا حدی با یک زبان برنامه نویسی استارت کار رو از قبل زدید حالا دنبال این هستید که توی یک زبونی حرفه ای شید و وارد بازار کارش بشید با توجه به حوزه کاری و سلیقه تون میتونید یکی از زبون هایی که طی سالها جواب پس داده رو انتخاب کنید. مثلا اگر دوست دارید وارد حوزه گیم سازی بشید سی شارپ میتونه انتخاب مناسبی باشه. از طرفی جاوا کاملا object oriented هست و طرفداران خاص خودشو داره و در کابردهای متعددی قابل استفاده س. چنین چیزی در مورد cpp هم صدق میکنه ولی بیشتر برنامه نویس های حوزه embedded طرفدارش هستن و خیلی زبان محبوبی در همه حوزه ها به حساب نمیاد. مثلا کسی رو نمیبینید که با سی پلاس پلاس بکند بزنه. شما باید اول حوزۀ مورد علاقه تون رو پیدا کنید و بعدش با یه زبون شروع کنید. لازم هم نیس خیلی وسواس به خرج بدید. بعد از حرفه ای شدن در یکی از این زبونها، کار با بقیه شون خیلی سخت و طاقت فرسا نخواهد بود.با چه زبانی ادامه دهیم؟زبان هایی که به نظر میان آینده روشنی رو در انتظارشون دارن: ,rust, dart, kotlin, go, swift, solidity, ruby ...زبون هایی که در بالا مطرح شد هر کدوم تقریبا مربوط به حوزه خاصی مثل رمزارز،اندروید،ios هستن یا چیزایی هستن که تازه دارن ترند میشن. بعضیاشون مثل روبی مدت هاست که وجود دارن اما برنامه نویس ماهر در این زمینه حداقل توی ایران نسبتا کم پیدا میشه پس میتونن بازار کار مناسبی رو بسازن. هرچند از صفر شروع کردن با این زبون ها رو پیشنهاد نمیکنم اما یادگیری هر کدوم از این زبون ها جذابیت خاص خودشو خواهد داشت!چیزی که به شخصه بهش رسیدم اینه که کنجکاوی شخصی‌تون رو پیگیری کنید و در مسیر یادگیری زبان قرار بدید. اینو با اندکی تحقیق بهش خواهید رسید. مثلا، اگه دنبال مفاهیم هم‌روندی و یه زبون کامپایلری جدیدتر با سینتکس ساده هستید go جذابه. اگه دنبال زبون سطح پایین و سخت‌گیری هستید که پتانسیل جایگزین شدن C رو داره و کلی نکته جدید برای یادگیری، زبون Rust رو امتحان کنید. اگه از خانواده جاوایی ها دوس دارید گشت و گذاری بزنید کاتلین هست. و به همین ترتیب با یه سرچ ساده میتونید به کلیت هدف ساخت این زبان‌ها برسید و ببینید به کدوم سمت جذب میشید.بالاخره باید پایتون یاد بگیرید!درسته که کل متن حول این موضوع گذشت که پایتون زبان مناسبی برای شروع نیست اما قطعا یکی از بهترین زبون ها برای یادگیری و استفاده س. چه چیزی بهتر از اینکه شما میخواید یه اسکریپت دم دستی بنویسید و چیزی که توی بقیه زبون ها ممکنه خیلی طول بکشه رو با پایتون در کمترین تعداد خط ممکن انجام بدید؟ پایتون با وجود کتابخونه های کاملی که در همه بخشهای مختلف داره و البته اپدیت های جدیدش که performance و سرعتش رو از قبل خیلی بهتر کرده یکی از بهترین گزینه هاس. چندین ساله که علی رغم وجود زبان های R , matlab پایتون حرف اولو توی زمینه هوش مصنوعی میزنه. همچنین فریم ورک های قدرتمندی که توی زمینه وب داره (fastAPI , Django ) اونو به عنوان یه رقیب جدی در برنامه نویسی وب برای بقیه زبونها تبدیل کرده. کلی خوبی دیگه هم داره که مجالی برای بیانش نیست و همه جا میتونید از اون موارد مطلع شید.پایتون فلسفه زیبایی پشتش داره و جزو یکی از زبان های موردعلاقه بنده هست همچنان، اما یادتون نره که اولین گزینه برای شروع یادگیری نه:)همه حرفای بالا نظراتی بود که طی این چهار پنج سال دیدن محیط کاری و کامیونیتی برنامه نویس ها و کار کردن با چند زبون بهش رسیدم و الزاما همشون صحیح نیستن. خوشحال میشم نظرات شما هم بشنوم. اگر دارید این مسیرو تازه شروع میکنید بدونید با جاده طولانی اما زیبایی روبرو هستید که تمومی نداره. اگر هم از قدیمیای این کار هستید خوشحال میشم نظرتونو پایین همین متن در مورد این موضوع جویا بشم.موفق و پاینده باشید.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 03:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه قشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%85-xuskvnpg2p47</link>
                <description>این سری به جزیره قشم سفر کردیم و خیلی از چیزی که توقعش رو داشتم متفاوت بود. تجربه و مشاهداتم در این سفر رو یادداشت میکنم و امیدوارم براتون مفید واقع بشه. این سفر حدود یک هفته قبل سال تحویل در اسفندماه ۱۴۰۳ صورت گرفته و وقایع با این نگاه نوشته میشن.قبل از نشست هواپیما در فرودگاه قشم، تحقیق خاصی در مورد جزیره نکرده بودم. هواپیما نشست و دمای هوا ۳۴ درجه بود در حالی که توی تهران زیر ۲۰ درجه بود. تاکسی ها بیرون درب فرودگاه منتظر بودن. یه تاکسی هیوندا گرفتیم و با توجه به لوکس بودن ماشین، حدس زدم با تجربه سفری شبیه به کیش طرف هستیم اما هر چی جلوتر رفتیم دیدگاهم عوض شد. قشم و کیش تا حدود بسیار زیادی متفاوت هستن.  راننده که فکر میکنم بومی نبود اما جنوبی بود، ما رو با حال و هوای جزیره آشنا کرد. اولین نکته جالب در مورد جزیره قشم اینه که واقعا مثل شهرستان میمونه. یعنی متشکل از چندین شهر و کلی روستا هست. خود شهر قشم در شمال شرقی جزیره واقع شده اما فرودگاه در حوالی مرکز جزیره قرار داره. از همون اول فهمیدیم که در این جزیره، مسافت ها واقعا زیاده! بیخود نیست که بزرگترین جزیره ایرانه، طول جزیره بیش از ۱۰۰ کیلومتر هست. واقعا بین شهراش جاده های بیابانی و بعضا کوهستانی وجود داره و قطعا دفعه بعدی که بخوام به قشم سفر کنم با ماشین شخصی از بندرعباس میام، چون بخش زیادی از هزینه‌مون صرف کرایه راننده دربستی یا تاکسی های اینترنتی شد. چون اکثر مکان های دیدنی در سر تا سر جزیره پخش هستن و دسترسی بدون ماشین عملا به خیلی از اونا غیرممکنه. یه راه خوب دیگه اینه که ماشین به صورت روزانه اجاره کنید که اونم هزینه به مراتب زیادی داره و البته باید آدرس مکانهای گردشگریش رو شناخته باشید که خیلی راحت نیست.ما در یک هتل ساحلی بین شهرهای قشم و درگهان مستقر شدیم. هتل خلیج‌فارس با توجه به قیمتی که از ما گرفت، خدمات قابل قبول و حتی فراتر از انتظاری به نظرم ارائه میداد. مخصوصا اینکه بازسازی و تمیز شده بود و نکته زیباش این بود که با بیدارشدن از خواب، پنجره اتاق رو به دریا باز میشد و فضای زیبایی رو خلق میکرد. صبحانه‌ها سلف سرویس بود و مثل هتل های پنج ستاره کامل نبود، اما واقعا راضی‌کننده بود و تنوع نسبتا خوبی داشت. همچنین رستوران هم داشتن برای ناهار و شام که البته پیشنهاد نمیکنم چون نسبت کیفیت / قیمت پایینی داشت و خیلی از غذاهای منو ناموجود بود. داخل اتاق کولرگازی بود، پذیرش خوب رسیدگی میکرد و مشکلی از بابت هتل نخوردیم خدا رو شکر.روز اول بعد تحویل هتل، من تا آخر شب به علت مریض احوالی و دل درد خانه نشین شدم. فقط از قدم‌زدن کنار محیط ساحلی هتل و تماشای دریا بهره‌مند شدم که الحق صدای موج دریا در کنار سکوت تمام چیزهای دیگه، ارزش این چند ساعت رو داشت. با خودم فکر کردم که ایده ی هتل یا سوییت های ساحلی رو حتما در باقی شهرهای کنار دریا هم امتحان کنم (البته ترجیح میدم در سفر بعدی به قشم حتما اقامتگاه بومگردی در یکی از روستاها داشته باشم)روز دوم تصمیم گرفتیم از جزیره هرمز دیدن کنیم. بعد صرف صبحانه به سمت اسکله شهید ذاکری حرکت کردیم. در روزهای گذشته دریا طوفانی بود و بعضی حمل و نقل ها لغو شده بودن اما روزی که ما رفتیم وضعیت پایدار بود. تا قبل از گرفتن بلیت از پذیرش، کلی قایق موتوری (احتمالا بدون جواز) با قیمت پایین‌تر پیشنهاد گشت جزیره به ما رو دادن اما نهایتا تصمیم بر این شد که با همان کشتی های رسمی بریم. حدود ۴۵ دقیقه در راه بودیم و آداب نشستن در کشتی یک نسخه کوچیک شده و خودمونی‌تری از هواپیما بود. کشتی تکون زیاد میخورد و بعضیا دریازده شدن و احساس تهوع داشتن موقع رسیدن به مقصد. حرکت این کشتی های کوچک (اصطلاحا شناورها) از حدود ۹ صبح هست و اخرین تایم برگشتشون به جزیره قشم، ساعت ۱۵ بود. ما حدود ۱۱ و نیم به جزیره هرمز رسیدیم و عجب جایی! جزیره هرمز به قدری زیبا بود که تصمیم گرفتم حتما در وقتی دیگر، سفری مستقیما به خود جزیره هرمز با دوستامون داشته باشیم و یکی دو شب اقامت کنیم. معمولا رایج هست که بعد پیاده شدن از کشتی، همون اول یه موتور سه چرخه بگیرید (که از نظرم بهترین گزینه ست) و تَرک اون بشینید و گشت جزیره رو همراه با یه بومی تجربه کنید یا یه موتور اجاره کنید و خودتون برونید. به هر حال ما جزو معدود افرادی بودیم که ماشین کرایه کردیم و با آقای هرمزی نامی به گشت جزیره پرداختیم که ایشون خوش اخلاق بود و همه چیز رو میدونست و مزیت کولر هم داشتیم و قیمتش برای ما ۴ نفر، حتی ارزون‌تر در اومد.جزیره هرمز که مساحت کوچیکی هم داره بدین شکل بود که یه جاده ساحلی دور تا دور جزیره رو کاور میکنه و منظره به شدت زیبای دریا رو خلق میکنه. خود شهر در بخش کوچکی از جزیره واقع شده و جمعیت اندکی داره. همینجا بگم که بومی های هرمز و بومی های قشم، اهل تسنن هستن و آدمای خیلی خوش اخلاق، مهربون، صادق و مهمان‌دوستی به نظرم اومدن. همینجا در پرانتز بگم که توی خود قشم متوجه شدیم مسجدهای تک مناره متعلق به سنی ها هستن و سایر متعلق به شیعه هایی که اکثرا از جنوب ایران یا جای دیگه مهاجرت کردن. ما در ماه رمضان سفر کردیم و فکر میکنم اکثر بومی‌ها روزه بودن. به جزیره هرمز برگردیم: در ابتدا از دوردست، منظره زیبای هتل های رنگی اقامتگاه ماجرا رو دیدیم. ترتیب ها رو شاید اندکی جابجا بگم اما بعدش از دره رنگین کمان با خاک های رنگی، دره مجسمه های حیرت انگیز، غار نمکی و درخت‌های حرا بازدید کردیم و در هر کدوم بازارچه کوچیکی از محصولات محلی هم شکل گرفته بود. برای مثال آب گواوا (میوه استوایی نزدیک به اناناس و انبه) رو امتحان کردم که طعم جالبی داشت. همونطور که قابل حدس بود، خوراکی ها اکثرا مرتبط با دریا بودن و یکی از عجیب تریناشون برای من، سمبوسه کوسه بود! در ادامه از سواحل جزیره دیدن کردیم که خیلی بکر بودن. ساحل سرخ با شن های نقره ای و سرخ به شدت جذاب و دیدنی بود. به پرتگاهی رفتیم که منظره بی نهایت زیبایی رو به دریا داشت که با نام صخره لاکپشت‌ها اشنا شدیم که منظره زیبایی برای عکاسی و دیدن عظمت دریا به شمار میرفت. کاش میشد بیشتر در کنار ساحل سرخ بمونیم چون احتمالا زیباترین ساحلی بود که تا به حال دیدم. صنایع دستی مردمان بومی هم جذاب بود و با انواع صدف و سنگ های دریایی تزئینی تا لباس های محلی و غیره پر شده بود. در نهایت بلیت برگشت رو گرفتیم و با شناور مجددا به سمت جزیره قشم برگشتیم (خیلی ها مسافر بندرعباس بودن). کشتی برگشت، کندتر بود و نزدیک یک ساعت در آن نشستیم. موج های دریا شدیدتر شده بودن و دروغ نیست اگر بگم با هر موج تا نزدیک یک متر بالا و پایین میشدیم طوری که خودم هم کمی سرگیجه گرفته بودم. دفعات بعدی سعی میکنم قایق های موتوری رو برای این مسیر امتحان کنم اگر بشه. حدس میزنم جالبتر باشن.نمایی از جزیره هرمزاز هرمز که برگشتیم، ناهار رو در قشم خوردیم؛ به واسطه تاکسی اینترنتی تا مسیر رستوران بهشت قشم، با راننده ای آشنا شدیم که اصالتا جهرمی / شیرازی بود و کل روز سوم سفر رو با اون گذروندیم! خود رستوران شیک بود، از معدود جاهایی بود که به من وایب لاکچری شبیه کیش می‌داد و از فضای صمیمی و بندری دورتر بود. غذاها و سرویس خیلی خوب بودن اما قیمتشون هم واقعا زیاد بود. طبق معمول اکثر غذاها دریایی بودن و من چلو میگو کبابی رو امتحان کردم که راضی بودم. چلو با انواع ماهی هم داشتن که خوشمزه بود.شب به بازار درگهان رفتیم. درگهان خیلی محیط شلوغتری به نسبت سایر اماکن داشت و حداقل در راسته بازدید ما، پر از پاساژ بود. قیمت‌ها اونقدری که فکرشو میکردیم پایین نبودن. با چند ساعت گشت و گذار در چند مغازه تونستیم قیمت های معقولی برای خرید چیزهایی که نیاز داشتیم پیدا کنیم که تقریبا مطمئن باشیم نسبت به تهران ارزون ترن. روزهای بعدش فهمیدیم که جاهای زیادی بودن که ارزون تر از این هم داشتن و خلاصه باید آشنا داشته باشید و البته مث هر شهر دیگه ای، بعضی پاساژها لاکچری تر و گرون ترن و بعضی عمده فروش و ارزون‌تر. مثلا فهمیدم که اون پاساژها برای خرید لباس خوب هستن اما برای شکلات و تنقلات باید به بخش های دیگه ای از شهر سر بزنی و راسته مخصوص خودشو داره. اینجا هم وایب محلی حفظ شده بود و در نهایت حس خوبی بهم میداد. شام هم در درگهان شاورمای لبنانی خوردیم. دوست داشتم فلافل یا سمبوسه هم امتحان کنم که فرصت نشد - و البته این تنها وعده ای بود که غذای غیردریایی خوردم به جز روز اول که به علت دل‌دردم غذای ساده خورده بودم.روز سوم، پرکار و مهم بود. از اونجا که این سفر لحظه اخری هماهنگ شده بود و همه چیز خیلی فشرده بود، یک روز وقت داشتیم که با راننده عزیزمون که دیروز پیدا کردیم، کل مناطق دیدنی قشم رو بگردیم و خب منطقا موفق نشدیم تمامش رو بگردیم. اما بخش خوبی رو رسیدیم که در ادامه اجمالاً هر کدومشو توضیح میدم.بعد صبحونه به سمت جنوب جزیره رفتیم. جایی که ساحل دلفین‌ها بود. با یه هزینه معقولی سوار قایق موتوری هفت هشت نفره میشید و یکی دو کیلومتر پیش میرید، اگر شرایط مهیا باشه و دریا طوفانی نباشه دلفین ها رو می‌بینید. ما بدشانس بودیم و اون روز دلفین ها نزدیک نشدن و زیر آب بودن، پس مستقیم به جزیره هنگام رفتیم. قایق لب ساحل وایساد، بیست دقیقه وقت داشتیم که از بازارچه محلیش خرید کنیم. از میوه های استوایی عجیب و غریب که تا حالا ندیده بودم تا انواع لوازم ارایشی و مصرفی که ارزون تر از تهران بود و احتمالا قاچاق از کشورهای عربی اطراف می‌رسید. گشتی زدیم و چند چیز خریدیم و با قایق برگشتیم.یه منظره هست که پلانکتون ها شبا مشخصن که خیلی قشنگه ولی ما نرفتیم.این نکته قابل ذکره که اکثر جاهای دیدنی جزیره قشم با قوانین جزر و مد کار میکنن و آب حدودا هر شش ساعت جزر (پایین) و مد (بالا) میشه لب ساحل. به سمت جنگل های حرا رفتیم، منظره اب های سبزرنگ و درخت و مرغ دریایی و ... جذاب بود. ما ظهر رفتیم ولی شاید منظره غروب و شب هاش به خاطر گیاهای بیشتر قابل مشاهده ش و حیوانات دریاییش جذابتر باشه.یه سری خرچنگ های سفید رنگ کوچیکی اطراف درخت های جنگل بودن که ما رو میدیدن سریع زیر خاکی که سوراخ کرده بودن میرفتن و خوشگل بودن. به تنگه چاهکوه رفتیم که به نظرم جذابترین بخش روز بود و هیچ چیز نمیگم، حتما برید. شاهکار طبیعته... به جزایر ناز رفتیم که اونم ساحل قشنگی داشت ولی اگه ماشین باز نیستید و نمی‌خواید شتر و موتور چهارچرخ لب ساحل سوار شید، بنظرم میشه ازش صرف نظر کرد (صرفا یه ساحل زیباس)ناهار رو در رستوران ناخدا علی سهیلی در روستای سهیلی گذروندیم. یه جای درجه یک با دکوراسیون زیبا و فقط غذاهای دریایی که فوق العاده بودن. چندین شتر هم جاده رو بسته بودن که خیلی موقعیت جالبی رو رقم زدن.در نهایت به دره ستارگان رفتیم نزدیکای غروب... بومی های اونجا خیلی جدی اعتقاد دارن که شبا اونجا جن میاد (با توجه به نوع مکانش خیلیم دور از ذهن نیس:)) بیش از حد کوه های عجیب و غریبی وسط دشتی صاف واقع شدن) و اونجا منظره فوق العاده ای رو به آسمان داشت و پایان خوبی برای گشت زدن ما بود. از خوش شانسیمون با پدیده ماه خونی هم روبرو شدیم که ماه رنگ سرخ جالبی گرفته بود و لذت بردیم.قشم یکی از مناطقی هست که قطعا نیازه یه بار دیگه بازدید کنم و کلی منظره زیبا هست که هنوز ندیدم. خلیج فارس دوست‌داشتنی❤️</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 21:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه فضاهای کار اشتراکی: ماجرا،زاویه،هفت‌وهشت و پارادایس هاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%88%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7%D8%A8-ghfu9djlm3st</link>
                <description>امروز میخوام در مورد تجربه‌م در استفاده از فضاهای کار اشتراکی مختلف صحبت کنم. این مقاله مختص به شهر تهرانه و نظراتم تا تاریخ امروز که در بهمن ماه ۴۰۳ قرار داریم و متناسب با شرایط امروز نوشته شده؛ این ها رو در خوندنش لحاظ کنید و برای اطلاعات دقیق تر به سایت هرکدوم مراجعه کنید. این یه نظر شخصی هست و بر مبنای تبلیغ یا رد هیچکدوم نیست.حتما براتون سواله که بین این همه فضای کار اشتراکی، کدوم رو انتخاب کنم. من سعی میکنم تجربه شخصیم از چهار جایی که رفتم رو از لحاظ دسترسی مکانی، قیمت، امکانات و شرایط محیطی ذکر کنم و در نهایت تصمیم با خودتون.یه سری امکانات مثل مایکروویو، آبدارخونه، سرویس بهداشتی و میز مطالعه و صندلی و پریز برق رو طبعا همشون دارن و از ذکر اونا خودداری میکنم. همچنین امکانات جداگانه ای مثل اتاق کنفرانس و اتاق جلسات مخصوص استارتاپ ها و شرکت ها رو دارن که از بحث ما خارجه و میخوام راجب رزرو یه میز و صندلی تک نفره برای انجام کار شخصی در هر کدوم از اون ها صحبت کنم.فضای کار ماجرا:این فضای کار اشتراکی نوساز هست و در ساختمان فیاض بخش واقع در میرداماد حوالی میدان مادر واقع شده. از لحاظ دسترسی، در صورتی که شمال تهران هستید و ماشین دارید مناسبه. اما با وسایل حمل و نقل عمومی فکر نمیکنم خیلی مناسب باشه. اطراف کوچه ها باید بگردید و یه کم شاید جای پارک سخت گیرتون بیاد مگر اینکه داخل پارکینگ با هزینه پارک کنید. داخلش محیط جالب و گیرایی داره و آدم رو به درس خوندن / کار کردن ترغیب میکنه. یکی از مزیت هاش اینه که اشتراک های روزانه ش از اول صبح الی ۲۴ باز هست و انعطاف پذیری زمانی خوبی داره. نکته منفی اون برای من این بود که فضا کلا تنگه. یعنی در محدوده روزانه، میزی که برای شما اختصاص داده میشه نسبتا کوچیکه و افراد خیلی نزدیک به هم نشستن و یه کم ناراحته. مضاف بر اینکه برای چیزهای ساده ای مثل اینترنت یا حتی چای (که باید از کافه‌ش تهیه کنید)، باید هزینه جداگونه پرداخت کنید که توی ذوق میزنه. ماجرابوک ایده جالبی بوده که البته هنوز جای کار داره. کلا محیطش خیلی خوش سلیقه طراحی شده و حداقل برای یه بار تجربه، جالب و مناسبه. در قسمت های جدیدی هم مشغول کار هستن داخل ساختمون تا تکمیل ترش کنن. چیزایی مثل بردگیم و ps5 داشتن هم از دیگر نکات جذابش واسه من بود. وب سایتشون هم خیلی جالب طراحی شده و نسبت به سایر مجموعه ها بدون باگ تر و سرراست تر تونستم ثبت نام کنم.فضای کار زاویه:زاویه، یا بهتر بگیم کارخانه نوآوری هم‌آوا، از قدیمی ترین ها در این زمینه س. آدرس این فضای کاری داخل کارخونه نوآوری آزادی واقع در بزرگراه لشگری هست. از اونجا که چسبیده به مترو بیمه هست، دسترسیش با همه چیز راحته. به شخصه از شرق تهران حدود ۴۰ دقیقه ای میرسم با مترو. زاویه محل برگزاری ورکشاپ های مختلفی هست و مثل سایر این فضاهای کار، محل کار استارتاپ ها و فریلنسرهای فراوانیه. اتاق های آکوستیک و جلسه با طراحی جالبی داره. از لحاظ امکانات، خیلی کامله و سرویس دهی خوبی داره. چون وندینگ ماشین خوراکی و یه دستگاه دیگه واسه قهوه و البته چای رایگان و همچنین bean bag برای استراحت داره (این آخریو جای دیگه ندیدم)، بنابراین واسه من خیلی محیط راحتی رو فراهم میکنه. بدی رزرو روزانه ش، ساعت های محدودتری هست که داره (فکر میکنم ۱۰ الی ۲۰ هست در حال حاضر) ولی این مشکل با رزرو ماهانه یا ثابت حل میشه و ساعات منعطف تری ارائه میشن.  یه مشکلشون در حال حاضر اینه که سایتشون که برای رزرو و ثبت نام باید استفاده کنید هنوز خیلی جای کار داره و مشکلات زیاد داره و یه کم اوایلش شاید اعصابتونو خورد کنه:) بنابراین برای اشتراک های غیرروزانه بهتره که حضوری مراجعه کنید.فضای کار هفت و هشت:این مجموعه هم در کارخونه نوآوری آزادی قرار داره و بهتره بگم همسایه زاویه ست. بنابر این تمام مزیت های دسترسی که برای زاویه ذکر شد رو داراست. این فضای کاری که متعلق به شرکت نوآوری دیبا هست، از لحاظ design بین تمامی جاهایی که دیدم رتبه اول رو به خودش اختصاص میده. محیطش خیلی خلاقانه و جذاب طراحی شده و اگر این براتون المان مهمی هست میتونه تاثیر مثبتی داشته باشه. کافه جالبی داره که اگه ماگ ببرید روی نوشیدنی هاش ۲۰ درصد تخفیف میگیرید. ساعت کاریش اندکی از زاویه بیشتره امااا قیمتش به مراتب گرونتره. اگر دغدغه مالی ندارید، میتونه تجربه خوبی رو براتون فراهم کنه. میزهای روزانه ش جای زیادی داره و خلاصه فضا برای گذاشتن وسایل کم نمیارید. البته ترجیح میدم اگر بخوام همچین جایی رزرو کنم روزانه نگیرم و برای پلن های بلندمدت تر (مثلا ماهانه) با توجه به امکانات بیشتر و محیط جالبترش، گزینه خوبی به نظر میرسه. سایر امکانات مجموعه هم در حدود زاویه هست و خیلی feature اضافی تری واسه یه برنامه نویس یا دانشجو بنظرم نداره. همچنین روند ثبت نام و رزروی که دارن یه کم باگی هست و سایتشون جای بهبود داره.فضای کار پارادایس هاب:این مجموعه رو احتمالا اکثر تهرانی ها (حداقل اونایی که باغ کتاب رفتن) میشناسن. من هم از شعبه باغ کتابش چند باری استفاده کردم. چیزی که همون اول برام توی ذوق میزنه اینه که سر و صدا داخل این مجموعه به مراتب از ۳ تای قبلی بیشتره. رک بگم، بعید میدونم کسی که واقعا بخواد درس بخونه یا صرفا به کاراش برسه این محیط رو ترجیح بده. شاید بیشتر برای دورهمی با دوستان و کار همزمان با تفریح خوب باشه و برای مطالعه ی صرف، انتخاب من قطعا نیست. از لحاظ دسترسی چون در نزدیکی مترو حقانی واقع شده و همچنین محیط اطرافش زیباست و نسبتا وسط شهر تر از بقیه ست، گزینه جذابیه. امکاناتش هم نسبتا تامینه و خوبیش اینه که گزینه های زیادی از کافه و رستوران جلوتون بازه:) همچنین قهوه دمی مجانی هم داشتن اون موقعی که رفتم و اینم جالب بود.جمع‌بندی:هر ۴ محیطی که ذکر کردم ارزش یک بار امتحان کردن رو دارن. انتخاب یکیشون برای رزرو بلندمدت، به خیلی پارامترها ممکنه بستگی داشته باشه که سعی کردم بالاتر تحلیل کنم. به شخصه، چیزی که از یک فضای کار اشتراکی میخوام، محیطی ساکت، دسترسی حمل و نقل راحت و امکانات و قیمت مناسب و همچنین اینترنت پرسرعته. زیبایی و مدرن بودن محیط برام اولویت خاصی نداره. برای همین، انتخاب من زاویه بود و بیشتر از بقیه شون از مجموعه استفاده میکنم و دو سه سالی هست که میشناسمش. زیباییش در سادگیش تعریف میشه و محیطیه که چیزی کم نداره. البته اگه یه روز بخوام با دوستام بیام، انتخابم از بین اون ۳ تای دیگه خواهد بود که برای سایر فعالیت ها در کنار کار، منعطف ترن. مثلا اگه دنبال کانکشن زدن هستید شاید ماجرا و پارادایس هاب شما رو با دنیای جدیدتری روبرو کنن. اگر زیبایی و دیزاین براتون مهمه هفت و هشت قطعا جذابه.موفق باشید.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 17:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضا براهنی - (( از هوش می ))</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-mszz2ktklksr</link>
                <description>شعر از مرحوم رضا براهنیمعشوقِ جان به بهار آغشتۀ منی...که موهای خیسَت را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند و مرا خواب می‌کنند...یک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب می‌بَردم.معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن.هنگامۀ منی.من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم.من دست‌های تو را در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام.تو در گلوی من مخفی شدی...صبحانۀ پنهانی منی وقتی که نیستی.من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام!نَحرم کنند اگر همه می‌بینند؛ که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی.آواز من از سینه‌ام که بر می‌خیزد از چینه دانم قوت می‌گیرد...می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی!باران که می‌وزد سوی چشمانم باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می…یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمَم...اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی‌بینمَممعشوق جان به بهار آغشتۀ منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم.آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ اواو تو شانه بزن!و بعد شیر آب را می‌افشاند بر ریش من و عور روی سینۀ من او او می‌افتد...و شیر می‌خورد می‌گوید تو شیر بیشه بارانیِ منی منی و می‌افتد.افتادنی که مرا می‌افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می‌افتد.آغشتۀ منی معشوق جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن.اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم...می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم، می‌خوانم.خونم را بلند می‌کنم به گلوگاهم می‌خوانم خونم را مثل آوازی می‌خوانم.نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی.اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم.زانو بزن بر سینه‌ام تو شانه بزن.پاهای تو چون فرق باز کرده از سرِ زیبایی به درون برگشته به درون بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه دوقلو می‌بوسم می‌بوسم...هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم بیدار می‌شوی می‌خوابانم.ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینَمم.با وسعت نگاه بر گشتۀ به درون، به درون برگشته، تا ته ببین. تو شانه بزن.اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم اگر تو مرا...حالا بیا تو شانه بزن زانو.من هیچگاه نمی‌خوابم. از هوش می‌روم.دیروز رفته بودم. امروز هم از هوش می‌روم.افتادنی که مرا می‌افتد، هنگامۀ منی که می‌افتد؛ معشوق جان به بهار آغشتۀ منی، منی، منی که مرا می‌افتد.و می‌روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می… وَ</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 20:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی بر کتاب بده و بستان اثر آدام گرنت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%86%D8%AA-zybox3nidsjr</link>
                <description>مقدمهماه گذشته کتاب بده و بستان را مطالعه کردم. دلیل جذب شدنم به این کتاب، مطالعه اثری دیگر از همین نویسنده در گذشته (کتاب دوباره فکر کن) بود که از طرز فکر آدام گرنت خوشم آمده بود و مرا متقاعد کرد که به مطالعه دومین کتاب از او بپردازم. مخصوصا اینکه نام و مقدمه و جلد کتاب، مرا قلقلک میداد. کتاب از نشر نوین و با زیرعنوان &quot;رویکردی انقلابی به موفقیت&quot; منتشر شده است اما نمیتوان آن را هم‌رده و هم سبک با سایر کتاب های موفقیت قرار داد!در اولین مواجهه ام با کتاب، تصور میکردم باید در مورد مفهوم trade-off و مصالحه باشد: چیزی که ذهنم را چند سالی هست که درگیر خود کرده؛ اما اینطور نبود. منظور نویسنده از بده و بستان، نحوه تعامل آدمها با یکدیگر است.توضیحات کلیکتاب در ابتدا انسانها را به ۳ دسته و گروه تقسیم می‌کند:گیرنده هابرابری‌طلب هابخشنده هابه گمانم بیشتر ما در دسته برابری‌طلب ها جای میگیریم، وقتی دوست داریم تعادل را در تعامل با دیگران برقرار کنیم: به همان اندازه که پول میدهیم، به همان اندازه هم آش تحویل بگیریم! ولی بخشندگی از دیرینه جزو رفتارهای پسندیده نزد همه انسان ها قرار دارد (و اتفاقا کتاب بیان میدارد که افراد از گفتن این ویژگی مثبت بخشندگیشان دچار شرم میشوند چون آن را ضعف تلقی میکنند!)در عین حال، همه ما زیاد شنیده ایم که امروزه برای اینکه در کارت موفق باشی باید گرگ باشی؛ باید با دیگران رقابت کنی و همیشه خودت، خودت، و خودت را در اولویت قرار دهی. اگر به این جملات باور دارید، کتاب آمده است تا با این عقیده شما بجنگد. آدام گرنت در کل کتاب در حال اثبات این است که برعکس آنچه از بیرون بنظر می‌آید، بخشندگی در تضاد با رشد مادی نیست.  کتاب به ما ثابت میکند که بخشندگی نه تنها صفت اخلاقی ارزنده‌ای است، بلکه عامل موفقیت، رشد و حتی پول بیشتر هم هست!کتاب حدود ۳۰۰ صفحه است، کتاب بسیار بسیار مثال از اشخاص و دنیای واقعی می‌آورد - از نظر من، حتی بیشتر از حد نیاز - و به سبک سایر کتاب‌های آدام گرنت، سرشار از استناد به انواع و اقسام تحقیقات روانشناسان در حوزه های مختلف است، که همه با ذکر ارقام دقیق آورده شده‌اند. این باعث می‌شود که صحبت‌های نویسنده از یک سری تئوری شبه علم خارج شود و کتاب سعی میکند با روشی علمی در حد توانش به اثبات ادعایش بپردازد. از هیچکدام از جملات و دعاوی به سادگی عبور نمیکند مگر آنکه آنها را با ذکر مثال، تحقیقات یا توضیح اثبات کند.کتاب با ذکر نام اشخاص (در جامعه امریکا) از دنیای واقعی، افرادی که نمونه بارز بخشنده هستند را معرفی میکند و حتی در بخش هایی با نهی کردن گیرنده‌ها و ذکر اسامی واقعیشان مشکلی ندارد!روند کتابدر فصل های ابتدایی با چند مثال ذهن ما را نرم می‌کند: از مزایای بخشش و دادن بدون چشم داشت در محیط کاری می‌گوید و قدرتی که افراد بخشنده در شبکه‌سازی ایجاد میکنند؛ کتاب اصرار دارد که با افزایش شبکه های اجتماعی با ظهور و قدرت روزافزون تکنولوژی، آدم های گیرنده به مرور شناسایی و توسط جامعه طرد میشوند و این آدم های بخشنده هستند که مورد اعتماد و اعتبار همکارانشان قرار میگیرد. بسیاری از کتاب صرف نقض این فرضیه میشود که بخشندگی (برای مثال در محیط کار یا حتی زندگی روزمره) عامل جاماندن و عقب افتادن از سایرین است. از مفهومی به نام اثر موجک سخن میگوید که چگونه بخشنده بودن ما میتواند کل اتمسفر اطراف ما را بهبود بخشد و ما هم در این موج رو به جلو حرکت کنیم. در فصل یافتن الماس نتراشیده، با تمرکز بر تحقیقات روانشناسی از تاثیرات عجیبی که بخشندگی و مهربانی (حتی اعتماد به توانایی دیگران و خوشبینی) ما میتواند بر روی خودمان و دیگران به صورت ناخودآگاه داشته باشد سخن میگوید. در فصل قدرت ارتباط بدون قدرت، از جایگزینی مناسب برای روش ارتباط فعلی ما رونمایی میکند:وقتی که مخاطبان ما بدبین و شکاک هستند، هرچه بیشتر سعی کنیم که روی آنها تسلط پیدا کنیم، آنها بیشتر مقاومت خواهند کرد. حتی در برابر یک مخاطب حرف‌شنو، تسلط، یک بازی حاصل جمع صفر است: هر چقدر قدرت و اختیارات من بیشتر، اختیارات و قدرت تو کمتر خواهد بود. وقتی که گیرنده ها به فردی که مسلط تر است برمیخورند، در معرض ریسک از دست دادن تاثیر و نفوذ خود قرار میگیرند. برعکس، اعتبار، یک بازی حاصل جمع صفر نیست؛ هیچ محدودیتی در میزان احترام و تحسینی که میتوانیم به دیگران بدهیم وجود ندارد. این بدان معناست که اعتبار معمولا دارای ارزش دیرپاتری است.نقطه مقابل سبک ارتباط مقتدر، سبک ارتباط بدون قدرت است: برقرارکننده ارتباط بدون قدرت معمولا ملایم‌تر صحبت میکند، شک و تردید زیادی از خود نشان میدهد و به شدت به توصیه های دیگران متکی است. او به طریقی صحبت میکند که معمولا در آن آسیب‌پذیری حس میشود. او ضعف خود را نشان میدهد...در فصل های بعدی، کتاب راهکارهایی عملی برای نقاط ضعف احتمالی و مشکلات بخشندگی ارائه میدهد که اسیر دام گیرنده ها نشویم و در مسیر درستی بمانیم. همچنین فصل‌های پایانی معنوی تر میشود و از دیدگاهی بالاتر به این موضوع نگاه میشود و راه‌هایی برای حرکت در این مسیر را نشان ما میدهد.در پایان، لازم است بگویم که اگر همه آدمها این کتاب را یک بار میخواندند، دنیا جای قابل تحمل تری برای زندگی می‌شد. اما حالا هم، شما میتوانید با خواندن کتاب، دیدگاهتان نسبت به جهان را اندکی تغییر دهید. کتاب به روشی آهسته و منسجم پیش میرود و ایده اینکه در جهان امروز باید بد بود تا موفق شد را به کلی تخریب میکند. معجزه کتاب در این است که هم خوانندگان را به انسانیت بیشتر دعوت میکند و هم در عین حال راهی برای بهبود رفاه مادی پیشنهاد میدهد.جزو بهترین کتاب هایی که تا به اینجای سال خوانده ام. از دست ندهید!</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 02:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی بر کتاب کار آهسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-sywfny1ezkbm</link>
                <description>کتاب کار آهسته، اثر جدیدی از کال نیوپورت، نویسنده کتاب معروف کار عمیق است. بنده از نشر نوین به مطالعه این کتاب پرداختم و کتابی کم حجم و سبک (حدود ۱۷۰ صفحه A5) به شمار می‌آید. از آنجا که قبلاً خلاصه‌ی کتاب کار عمیق را در پادکستی گوش داده بودم، تصمیم گرفتم که ابتدا این کتاب جدید را مطالعه کنم و سپس به سراغ کتاب کار عمیق بروم.کتاب با تصوراتم هم‌راستا بود. نویسنده دکترای علوم کامپیوتر دارد و در دانشگاه های مطرحی استاد است و هرچند این اثرش را میتوان در ژانر موفقیت قرار داد، اما از آنجا که نویسنده پیش‌زمینه آکادمیک دارد از گفتن کلیات سعی میکند پرهیز کند و تمام نقطه نظراتش را با مثال های واقعی اثبات کند.کتاب سرشار از مثال‌ها و داستان‌ها در حوزه‌های فراوان برای اثبات مطالبش است. به طوری که از نظر من خلاصه و جان حرف کتاب - بدون نوشتن مثال ها و ذکر نمونه اشخاص مطلوب - میتواند  در ۱۰ صفحه خلاصه شود. اما به عقیده من چیزی که باعث میشود حرف کتاب را سَرسَری نگیریم و راجع به مفهومش تأمل کنیم، همین جزئیات است تا شیره‌ی حرفش را جا بیندازد.کتاب به شدت تازه تألیف است، به طوری که چند مثال از دوران همه‌گیری کرونا نیز در دل خود جای داده است. خواندن این کتاب بیشتر از همه میتواند برای آن دسته افرادی که شغل مهارت محور و دانش‌بنیان دارند مفید باشد و از قلم آن میتوان گفت که به وضوح برای قشر تحصیل کرده‌تر نوشته شده است و برای آن دسته افرادی که آزادی بیشتری در ساعات و میزان کارشان دارند مناسب‌تر است.کتاب از دو بخش بنیان ها و اصول تشکیل شده است. شالوده و مفاهیم کلی کتاب، به نظر میرسد با اثر قبلی (کار عمیق) همخوانی دارد. در بخش اول که حدود ۲۵ درصد کتاب را تشکیل میدهد، نویسنده از انگیزه اش برای نوشتن کتاب سخن می‌گوید و سپس با تحلیلی از جوامع امروزی (به طور اختصاصی آمریکا) به این نتیجه می‌رسد که این سبک کاری فعلی شتاب‌زده و پرکار، راهکار اشتباهی است و سعی میکند ایده‌ی جایگزینی انسانی‌تر با اتکا بر اصول جوامع گذشته ارائه دهد. در بخش دوم هم در هر فصل یکی از اصول ۳ گانه را مورد بررسی قرار داده و در نهایت نتیجه‌گیری میکند.و اما کتاب در مورد چیست؟نام اصلی این کتاب Slow productivity است که تیم مترجمین ترجیح داده‌اند که از عبارت {کار آهسته} برای ترجمه استفاده کنند، در حالی که از نظرم ترجمه {بهره‌وری آهسته} میتوانست گویاتر باشد؛ چرا که فقط یکی از ۳ اصل بیان شده در کتاب بر مبنای انجام کار کمتر است که جلوتر به آن خواهیم پرداخت و دو اصل دیگر مکمل این مفهوم هستند.رویکرد پیشنهادی کتاب بر ۳ اصل استوار است:کار کمتری انجام بده: مهمترین اصل کتاب، سرشار از مثال‌ها و راهکارهای عملی - به خصوص برای کارمندان - برای کم‌کردن حجم و زمان کار و البته مفیدتر کردن آن.با ضرباهنگ طبیعی کار کن: با الگوگیری از روند تکامل و انتخاب طبیعی شروع می‌شود و راهکارهایی برای منطقی‌تر کردن سرعت کار و دوری از شتابزدگی بیان می‌کند.تمام فکر و ذکرت را به کیفیت کار معطوف کن: از همان اول با مثال منظورش را توضیح می‌دهد؛ چگونه حفظ کیفیت به قیمت کاهش سرعت رشد و پیشرفت لحظه ای تمام می‌شود اما در بلندمدت پربازده‌تر خواهد بود.در هر اصل، ابتدا کتاب منظورش را از این عبارات بیان میکند و طی باقی فصل با ذکر مثال‌ها از جهان واقعی اثبات میکند که این رویکرد شدنی و جوابگو است. کتاب پر از استناد به زندگینامه‌ها یا حتی سایر کتاب ها در انواع و اقسام شغل ها و شخصیت هاست و کمتر بر مبنای تحقیقات علمی قرار دارد. در هر کدام از فصول، نویسنده سعی دارد راهکارهایی عملی که برای خودش نیز پاسخگو بوده ارائه دهد و گاهی بر فرضیه‌های خود از دیدگاه سایر افراد حمله کند و سپس خودش به آن پاسخ دهد.برای من، بخش های زیادی از کتاب یادآور نکاتی بود که گرگ مک‌کیون در کتاب اصل‌گرایی بیان کرده بود اما این بار از دریچه ای دیگر و با نگاهی متفاوت‌تر و با تمرکز بیشتر در حوزه کاری. هر دو کتاب بر ثابت‌قدم ماندن روی هدف اصلی و کیفیت نهایی و حذف یا کاهش سایر موارد حاشیه‌ای اصرار دارند و نگاهی جدید بر گذران عمر و مدیریت زمان را نوید میدهند.خواندن این کتاب برای من در این برهه از زندگی‌ام حیاتی بود و کمی مشغله‌های ذهنی ام در مورد آینده و اینکه آیا با سرعت خوبی رو به پیشرفت هستم یا نه را تسکین داد. این کتاب میتواند برای افرادی که در مسیر Burn out شدن قرار دارند کلیدی باشد. برای هرکسی که این‌قدر درگیر جزئیات کارش شده که افق دورتر را فراموش کرده است. برای هر کسی که با استراحت کردن و کار نکردن طی یک روز عذاب وجدان می‌گیرد و فکر می‌کند از سایرین جا مانده است.پس اگر فکر می‌کنید که در رعایت تعادل بین کار و زندگی (  Work-life balance ) مشکل دارید و برایتان سوال است که آیا در مسیر درستی برای بهتر کردن شرایط کاری و بازدهی خود قرار دارید یا نه، خواندن این کتاب میتواند مفید باشد.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 18:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه همدان</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-vhq2aoqz0vnd</link>
                <description>در ابتدا لازم به ذکر است، از آنجا که بعد از دو ماه از پایان سفر مشغول نوشتن این نوشتار هستم از ذکر جزئیاتی که خاطرم نیست خودداری میکنم اما همچنان فکر میکنم ارزش خواندن و مرور داشته باشد.شروع سفر از تهرانهمیشه میگویند سفر از دم خانه آغاز میشود. صبح علی الطلوع حرکت کردیم. برای رفتن به همدان گویا دو مسیر اصلی وجود دارد؛ ما از مسیر جاده ساوه رفتیم و علی رغم تعطیلی معروف این ماه که برای مثال جاده های شمال قفل شده بود، برای ما هیچ ترافیکی ایجاد نشد و اگر اشتباه نکنم در حدود ۴ ساعت به مقصد رسیدیم (علی رغم اینکه صبحانه را در مسیر و نرسیده به ساوه خوردیم)جاده در نگاه اول جذابیت شمال کشور را ندارد چون که تا چشم کار میکند بیابان و گاه کوهستان دیده میشود اما در همین چشم انداز هم زیبایی های خاصی نهفته است اگر بادقت تر بنگریم.محل استقرارطبق تجربه خوب سفرهای اخیر، این سری هم از اقامتگاه های بومگردی استفاده کردیم. در طبقه دوم یک ساختمان واقع در روستای حیدره بالای شهر. غرب شهر همدان که با جاده زیبایی به شهر متصل میشد و فکر میکنم از اونجا که به جنگل نزدیک بود، آب و هوای خنک تری نسبت به خود شهر داشت و به معنای واقعی هوای شهریور ماه را تنفس میکردیم.جاده حیدرهروز اولدر طی جاده رستوران های سنتی فراوانی وجود داشتند که مرا یاد محیط لواسان می انداخت که اکثرا با آلاچیق میتوانستید از آب و هوای محیط لذت ببرید. ناهار را در یکی از همین رستوران ها خوردیم و کیفیت غذا به نسبت قیمت حقیقتا عالی بود. به طوری که ناهار فردا را هم به همین رستوران آمدیم.بعد از ظهر به آرامگاه بابا طاهر عریان رفتیم که در پارکی نزدیکی های مرکز شهر واقع شده بود. فضایی که بیت های شعر حک شده روی سنگ در اطراف مقبره ساخته بودند رویایی بود و حس معنویت درون آدم را بیدار میکرد.آرامگاه باباطاهرسپس به سراغ آرامگاه سعدی رفتیم. معماری زیبای آنجا نیز به مانند باباطاهر چشم نواز و جذاب بود. نکته ای که در آنجا توجهم را جلب کرد ساختار موزه مانندی بود که در اطراف مقبره ساخته شده بود و ابن سینای دانشمند حتی چندین قرن بعد از مرگش هم ما را از علم خودش بهره مند کرد و مطالب فراوانی آموختم.تابلویی داخل مقبره بوعلی سینادر ادامه به گردش داخل شهر پرداختیم و از مغازه های محلی بستنی گرفتیم. شب‌هنگام از بازار همدان و میدان مرکزی شهر بازدید کردیم که از باقی مکانهای شهر شلوغ‌تر بود. بازارش نکته خاصی نداشت و شبیه سایر بازارهای جامعی بود که در شهرهای مختلف دیده ام. سنگفرش و عدم گذر ماشین اندکی مرا یاد میدان بهارستان تهران می‌انداخت. نان کماج خریدیم و واقعا خوشمزه‌ترین خوراکی سفر برای من شد. شام را داخل خانه به صورت حاضری آماده کردیم و شب را به استراحت پرداختیم.روز دومدر این روز صبح زود بیدار شدیم و قصد داشتیم که ابتدا به غار علی صدر و سپس لالجین برویم و از صنایع دستی زیبایش بهره مند شویم. جاده علی صدر از شهر همدان بیش از یک ساعت راه است و جاده ای به شدت خطرناک دارد؛ از این جهت که دو طرفه است و در شب هیچ چراغی ندارد و آسفالت نسبتا خرابی وجود داشت و کلی دست انداز که بدون تابلو در مسیر بود و من نمیدانم بدون نرم افزار مسیریاب قرار بود چگونه این مسیر را به سلامت طی کنیم. به علی صدر ( که هم اکنون به مانند یک شهرک بزرگ شده بود ) رسیدیم و فهمیدیم که ای دل غافل! تمام بلیت ها تا حدود ۶ عصر گرفته شده بود. بلیت را خریدیم و دوباره به همدان برگشتیم و از مجتمع تفریحی گنجنامه بازدید کردیم. جایی بود که از نظرم پتانسیل آن را داشت که بیشتر به آن رسیدگی شود اما به خودی خود جذاب بود. ما از غار آکواریومی بازدید کردیم و همچنین سورتمه سوار شدیم. مشکل آن بود که به علت تعطیلی به شدت شلوغ شده بود و مسیرها به وضوح توان تحمل این حجم ماشین و آدم را نداشتند به طوری که بوی لنت در ورودی پارکینگ بلند شده بود.پس از خوردن ناهار به سمت علی صدر مجددا حرکت کردیم و پس از طی کردن جاده ای که این سری به علت تکراری بودن، طولانی‌تر هم به نظر می‌رسید، به غار علی صدر رسیدیم. به علت شلوغی و صف فراوان آدمها، از تایمی که روی بلیت نوشته‌ شده‌بود یک ساعت و نیم بیشتر هم مجبور شدیم منتظر بمانیم و حدود ۱۹ و ۳۰ داخل شدیم. البته که پس از ورود میتوانم ادعا کنم که ارزش این همه صبر را داشت. من آخرین بار دو سالگی به همدان آمده بودم و هیچ چیز از سفر قبلی خاطرم نبود! تماشای غاری که به جز جلبک هیچ موجود زنده دیگری در آن حضور ندارد تجربه عجیبی بود که تا حدودی مرا یاد قسمت ششم هری پاتر (سکانس معروف همراه با دامبلدور) می‌انداخت.غارگردی تجربه یکتایی شد. خصوصا برای من که هم رفت و هم برگشت کنار شخص قایقران نشستم و دو نفری حدود ۶ قایق متصل به یکدیگر و جمعیتی حدود ۱۵ نفری را با رکاب زدن حرکت میدادیم. هم‌کلامی با آنها جالب بود و مناطق پرعمق غار و سنگ هایی که به غایت شکل عجیب و غریب داشتند چیزی است که به سختی از خاطر هرکسی پاک میشود. یکی از دهانه های غاردر جایی از مسیر از قایق پیاده میشوید و با طی کردن پلکان از سنگ های آهکی آن مناطق از نزدیک بازدید میکنیداگر اشتباه نکنم بازدید از کل غار حدودا ۲ ساعت به طول انجامید. بعد از پایان بازدید، سخت‌ترین کار رانندگی و برگشت به اقامتگاه بود از آنجا که همگی از صبح زود بیدار و در حال حرکت بودیم و حالا ۹ شب در خسته ترین حالت ممکن بودیم. شام فست فود خوردیم و به این نحو سفر ما به پایان رسید.دو زلفونت بود تار ربابم    چه میخواهی از این حال خرابمتو که با ما سر یاری نداری    چرا هر نیمه‌شو آیی بخوابم؟- بابا طاهر همدانیسخن پایانیحسرت بزرگی که از این سفر دارم این است که به علت شلوغی زمانی و تعطیلی، همدان کمی بافت طبیعی خودش را از دست داده بود. همچنین چندین جای تاریخی مهم باقی ماند که فرصت بازدید از آن برایمان مهیا نشد. بنابر این دوست دارم بار دیگر به این شهر سفر کنم و تجربیاتم از غرب ایران را تکمیل تر کنم.هرچند معاشرت زیادی با مردم این شهر نداشتم اما طی همان صحبت های محدودی که این طرف و آن طرف پیش می‌آمد خاطره بدی ساخته نشد و خونگرم و مهمان‌نواز بودند. می‌توانم این سفر را جزو سفرهای خوبم دسته‌بندی کنم که هیچ اوقات تلخی خاصی پیش نیامد و برای سه روز از زندگی معمولی فاصله گرفتم. گوش دادن به یک سری پادکست و خواندن کتاب در سفر هم آن را برای من دلنشین‌تر کرد و آرامش فکری بیشتری برایم به ارمغان ساخت.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 19:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه 4 سال کار با لینوکس</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-4-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B3-ctkrigzokbl5</link>
                <description>سلام امروز میخوام در مورد مهاجرت تدریجیم از سیستم عامل ویندوز به گنو-لینوکس برای محیط کاری و تحصیلی و کارهای روزمره بگم. این که چطور و چرا شروع شد و این روزها از چی استفاده میکنم و هر کدوم از توزیع های مختلف برام چه چیزهایی رو به ارمغان آوردن. دقت کنید که چون تجربه شخصی هست قابل بسط دادن نیست و یه کم ممکنه یه سری جاها سلیقه ای باشه! اینا رو قبل از خوندن این متن در نظر بگیرید. لینوکس فلسفه و تاریخچه جالبی داره که اینجا منبع خوبی برای مطالعه کامل هست.آیا ویندوز کابوس است؟در یک کلام: خیر!برعکس خیلی از افراد گیک لینوکسی و دنیای نرم افزار آزاد که از سیاست های ویندوز در قبال مایکروسافت مینالن، بنظرم وقتی یک چیزی بیش از 20 ساله که جایگاه اول رو در بین عامه مردم داره اونم توی دنیای بروز تکنولوژی، قطعا چیز ضعیفی نیست. همیشه میگم که رابط کاربری و سادگی کار با ویندوز واقعا عالیه! برای یک کاربر عادی برای تماشای فیلم، کار با آفیس و وبگردی خیلی خوبه. حتی برای کارهای فوق تخصصی، چون نرم افزارها خیلی اوقات فقط ورژن ویندوزی دارن چاره ای ندارید غیر از استفاده از ویندوز. در پاراگراف های بعدی بیشتر در مورد این آخری صحبت میکنم.پس چرا به سراغ لینوکس برویم؟راستش شروع این مسیر به شخصه برای من صرف یک کنجکاوی بود. اگر اشتباه نکنم 4 سال پیش اولین بار با کمک جادی و نرم افزار virtualbox موفق شدم یک VM از کالی لینوکس رو داخل ویندوزم بالا بیارم. اولین نکته ای که احتمالا توجه همه رو جلب میکنه ظاهر ساده و مینیمال این سیستم عامل هست و این نکته که برخلاف ویندوز، قرار نیست با shell غریبه باشید و عملا terminal جزء جدایی ناپذیری از هر آدمی هست که روی محیط لینوکس کار میکنه.جلوتر که رفتم با سایر مزایای قوی لینوکس نسبت به ویندوز آشنا شدم که منو در این مسیر مصمم تر کرد و موجب ادامه دادن شد:اکثر توزیع های لینوکسی محیطی با کمترین ابزار رو براتون فراهم میکنن و هر چیزی که بخواید رو معمولا به سادگی با ران کردن یک کامند میتونید داشته باشید. برعکس ویندوز که پر از ابزارهای رو مخی هست که به صورت پیش فرض نصب داره و حتی یک سریاشو نمیشه حذف کرد و مایه عذابه. بنابراین به طور کلی با استفاده از پوسته زیبایی که داره بهتر کنترل تک تک چیزهای ممکن در سیستم عامل رو در دست دارید.معمولا از لحاظ مصرف منابع سخت افزاری به شدت بهینه تر از ویندوز عمل میکنن. ویندوز 10 به راحتی چند گیگ رم رو حین بالا بودن سیستم عامل همیشه در دست داره اما برای توزیع های لینوکسی این عدد کمتره. حتی برای یک سری توزیع های light میتونه به 1 گیگابایت یا پایینتر هم برسه.(نمونه) چند بار افرادی رو دیدم که فقط با همین یک انگیزه به لینوکس کوچ کردن چون مثلا سخت‌افزار قدیمی‌شون توان ویندوز رو نداشت و حالا به شدت راضی هستن.اگر برنامه نویس هستید برای توسعه نرم افزار لینوکس گزینه به شدت بهتری نسبت به ویندوز هست. تمام ابزارها و dependency ها با پکیج منیجرهای قدرتمند مدیریت میشن و اصولا غیر از زبان های خود مایکروسافت مثل c# و فریمورک های مرتبط، در عمل اکثر آدمای این حرفه که باهاشون در تعامل بودم از لینوکس یا سیستم های unix-based مثل مک استفاده میکردن. کما اینکه اکثر سرورهای دنیا هم روی لینوکس مشغول کار هستن و سازگاری با این محیط یکی از دلایلشه.در لینوکس دیگه نگران ویروس و امنیت نیستید. این open source بودن kernel باعث رفع  باگ‌ها و مشکلات امنیتی در اسرع وقت میشه و اصولا بدافزارها و سایر خرابکاری ها برای کاربر هدف محیط ویندوز ساخته میشن. بنابر این به صورت بالقوه کاربران لینوکس کمتر درگیر این قضیه هستند.تغییرپذیری بالا: اگر حوصله داشته باشید میتونید یک محیط دسکتاپ به مراتب خوشگل تر از ویندوز هم بسازید. اگر مینیمالیست هستید cinnamon و اگه محیط مشابه ویندوز ولی زیباتر میخواید KDE رو پیشنهاد میکنم.در لینوکس قابلیت شخصی سازی بیشتری دارید و همه چیز (حتی خود سیستم عامل) رو میتونید پاک کنید یا تغییر بدید.
تفاوت های فنی زیادی هم وجود داره. مثلا فایل سیستم ویندوز عموما NTFS هست ولی فایل سیستم های مختلف لینوکس جور دیگه ای با فایل ها برخورد میکنن. ساختار درختی که همه چیز از root شروع میشه هم جذابه و کار باهاشون توی ترمینال رو راحت میکنه.اگه از آپدیت های خودکار گاه و بیگاه ویندوز خسته شدید یه سیستم عامل منتظر شماست که هرچند توزیع های مختلفش سیاست های مختلفی برای تاریخ و اعمال بروزرسانی دارن؛ ولی حداقلش اینه که یکهویی بی خبر شما رو رها نمیکنن و اینجا هم کنترل دست خودتونه. معمولاَ نسخه‌های Long-time-support یا همون LTS براتون بدون مشکل میتونن مدت ها کار کنن.آخری اما نه کم‌اهمیت‌ترین! اینه که لینوکس رایگانه. این دنیای آزاد با روی باز بهتون خوشامد میگه و منتظر ورودتون هست.گشت و گذار میان توزیع های مختلفخب بریم که سیر تغییر سیستم عامل‌هایی که استفاده کردم طی این مدت رو ببینیم. میدونیم که هسته یا همون کرنل مرکزی لینوکس و رابط کاربری گنو میتونن با interface , utility های مختلفی کار کنن که منجر به ساخت توزیع های مختلفی از لینوکس شده که به طور کلی به چند خانواده مختلف تقسیم میشن که از حوصله بحث فعلی خارجه و خیلیاشون کاربردهای تخصصی در embedded system ها و server ها دارن. فقط لازمه بدونیم که خانواده های Arch, Debian,Red-hat از مشهورترین ها هستن.  اینجا فقط میخوام تجربه چندخطی ام رو از کار با هر کدوم شرح بدم.کالی لینوکس: تجربه ای نه چندان خوباگر دروغ نگم حتی یک روز هم با این توزیع کار نکردم بنابر این شاید صلاحیت اظهار نظر رو نداشته باشم اما واقعا نمیفهمم چرا همه به واسطه کالی با لینوکس آشنا میشن؟! احتمالا صرفا به این دلیل که مشهور شده هکرها با این توزیع کار میکنن. راستش کالی لینوکس کلی ابزار پیش فرض برای انجام کارهای امنیتی و غیره نصب داره که همه اونا رو میتونید روی بقیه توزیع ها هم خودتون نصب کنید. تجربه ای که دیگران هم ازش دارن اینه که اصلا توزیع stable ای نیست و مشکلات crash کردن و موارد مشابه رو زیاد داره. به طور کلی اصلا برای شروع پیشنهاد نمیکنم و یک گزینه ای مثل pop!os و mint و کلی توزیع دیگه که برای beginner ها ساخته شدن گزینه های بهتری هستن.اوبونتو: یک گزینه همیشه مطمئنوقتی که داشتم سیستمم رو dual boot میکردم برای اولین بار با استفاده از یه سری منتور و راهنمای متنی و غیره، اولین توزیعی که نصب کردم این سیستم عامل بود. از دسکتاپ gnome که پیش فرض بود استفاده کردم و اگه اشتباه نکنم نسخه 2018 LTS رو نصب کردم. بعد از mount کردن یک volume و تخصیص اون به سیستم عامل اگر اشتباه عمل نکنید معمولا بقیه مراحل کار سختی نیست و میتونید از روی راهنما گام به گام پیش برید. اوبونتو خوبیش اینه که شرکت canonical پشتشه و اصولا پرکاربردترین و شناخته شده ترین (اگه نگیم محبوب ترین) بین لینوکس بازهاست. توزیع های مشابهش مثل kubuntu که همون ubuntu روی پوسته KDE هست رو هم ازشون تعاریف زیادی شنیدم. به طور کلی پکیج منیجر apt کارو همیشه راه میندازه و فایل های با پسوند deb که از این توزیع debian-based نشات میگیرن به خوبی اکثر نیازهاتونو پوشش میدن. میتونم ادعا کنم که چیز روزمره ای نیست توی ویندوز که مشابهش رو اینور پیدا نکنید. از فتوشاپ گرفته تا متلب یا آفیس، به نحوی یا خودشون یا مورد مشابهش (که راستشو بخواید کیفیتشون متاسفانه از همتای ویندوزی‌شون معمولا پایینتره) میتونید نصب کنید تا کارتون راه بیفته. ولی خب یادتون نره که اینجا همه چیز رایگانه و نرم افزارهایی که توسط افرادی در خیلی اوقات بدون هیچ انگیزه مالی ساخته شدن قابل رقابت با غول هایی مثل مایکروسافت و اپل نیستند. اوبونتو یک کامیونیتی به شدت کاملی داره. برای مثال احتمال نه چندان کم، بعد از نصب اوبونتو میبینید که عه! درایور وای فای نداره لپ تاپتون و نمیتونید با این سیستم عامل به اینترنت وصل بشید. من به این مشکل خوردم و به شدت از این سیستم زده شدم ولی با سرچ حدودا یک روزه مشکلم رو با نصب درایور درست برطرف کردم ( اگه خوش شانس باشید نیازی به نصب دستی نیست و خود اوبونتو میتونه براتون کاندیداهای مناسب رو پیدا کنه) براتون شادی وصف ناشدنی بعد از درست‌کردن مشکل سیستم‌عامل توسط خودتون رو آرزو میکنم!همچنین یک نکته منفی که توی اوبونتو و باقی توزیع ها دیده میشه اینه که شرکت nvidia معمولا رابطه خوبی با لینوکسی ها نداره ( میتونید به واکنش معروف لینوس توروالدز خالق لینوکس نسبت به این قضیه رجوع کنید! ) این باعث میشه که خیلی اوقات اونایی که کارت گرافیک های انویدیا روی کامپیوترشون دارن هم برای نصب درایور و کارکرد صیح صفحه نمایش با مشکل روبرو بشن که این هم میتونید توی محیط اوبونتو با یه کمی بازی و گشت و گذار حل کنید - شاید به همین دلیل که ملت باید این کارا رو اولش بکنن و این سختیا رو حین نصب تحمل بکنن هست که بعد این همه سال و این همه ذکر مزایا، لینوکس بین عام مردم شناخته شده نیست و ترجیحشون استفاده از ویندوزه و برام کاملا قابل درکه و حق میدم:)توزیع Endeavour OS : یک محیط underratedراستش دقیق یادم نیست که چجوری با این توزیع آشنا شدم اما با همون چند سرچ اول جذبش شدم. داستان نصبش هم این بود که برای لپتاپم رفته بودم هارد ssd خریده بودم و اوبونتو قبلی روی hdd بود. حالا که میخواستم در کنار اون دوتا این هم نصب کنم و یک جورایی triple boot عمل کنم روی این هارد جدید که سرعت بالایی هم داشت خواستم تنوع بدم و سیستم جدیدی رو تست کنم.نصب این توزیع به طرز اعجاب آوری راحت بود. راحت‌تر از اوبونتو!بدون حتی یک مشکل از جنس درایور. شما میتونستی حتی در یکی از مراحل نصب دسکتاپ دلخواهت رو انتخاب کنی و پیش بری. لازم به ذکره که این توزیع Arch-based بود و برخلاف اوبونتو از دبیان نشات نگرفته بود و نسخه راحت تری از خود توزیع arch رو در اختیار میذاشت (بقیه خیلی منو از نصب خود آرچ ترسوندن و میگفتن فقط برا حرفه ای هاست و باهاش مشکل زیاد میخوری) البته همین توزیع هم حداقل سه چهاربار نصب/حذف کردم چون هر بار یه سری مسئله مطابق میلم پیش نمیرفت و چون پرفکت نبود دچار این گرفتاری شده بودم. مثلا یک بار با اشتباهم دسکتاپشو پروندم و صفحه سفید شد، یک بار چیز اشتباهی رو نصب یا پاک کردم و غیره. اینو لازمه بگم که این سیستم عامل نسبت به بقیه توزیع های بیان شده واقعا stable نیست ولی دستخوش به سازنده هاش چون ایده جالبی پشتش هست و حس خوبی هنگام استفاده ازش داشتم و چیزیه که روز به روز مشغول بهتر شدنه. شاید روزی که شما این مقاله رو میخونید محبوبتر شده باشه!دومین موردی که شگفت آور بود ظاهر به شدّت جذابش بود. برای اولین بار داشتم با KDE کار میکردم و چیزی ساختم که از نظر خودم از ویندوز هم خوشگل تر شد. همچنین برای شروع، community forum جالبی داشت و میتونستی FAQ ها رو راحت مشاهده و رصد کنی و همچنان مشکلات با سرچ قابل حل بودن. توی این محیط شما برخلاف اوبونتو دیگه apt ندارید و برای نصب پکیج های معمول از Pacman که رسمی هست و برای نصب برنامه های پیچیده تر و خاص تر از Yay که AUR package ها رو هندل میکنه باید استفاده کنید.اونجایی دیگه برام شکی توی این سیستم نموند که این پکیج منیجرها محشر بودن!  برای اپدیت سیستم یک &#x60;  sudo pacman -Syu&#x60; کفایت میکرد و از اون خفن تر، کل فرآیند نصب داکر با یک کامند &#x60;sudo pacman -S docker&#x60; انجام شد. اونایی که اوبونتو دارن میدونن برای نصب داکر یک فرآیند چند مرحله ای بعد از نصب apt هم نیازه.و اما ای دل غافل! همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یک بار حین اجرای دستور آپدیت که این سری مشغول kernel update هم بود و حجم زیادی دانلود شده بود، سیستم عامل پرید! یک مشکلی برای پکیج های نصب شده گویا وجود داشت و باعث شد سیستم خراب بشه و نه تنها خودش بالا نیاد بلکه دیگه از هیچ سیستم عاملی توی لپتاپم نتونم استفاده کنم. برای درست کردنش از یک فلش bootable استفاده کردم و به صورت لایو یک ایمیج لینوکس رو بالا اوردم. تا جایی که یادمه یک سری کامندهایی مخصوص grub رو اجرا کردم یا ورژن یک چیزهایی رو به عقب برگردوندم تا خلاصه تونستم صفحه boot loading لپتاپ بعد روشن شدن(اونجا که انتخاب میکنی با کدوم سیستم عامل پیش بری) رو درست کردم اما خود توزیع دیگه درست نشد:)مانجارو: ایده آل یک برنامه نویسبعد از خراب شدن سیستم قبلی همچنان دلم پیش arch گیر کرده بود و از طرفی میدونستم محبوبیت مانجارو بین تمام توزیع های برپایه اون از همه بیشتره. راستش مانجارو کلا یه کم کاستوم تره و با آرچ نسبتا زیاد فاصله داره اما همچنان پکیج منیجرها همونن و چیزای اختصاصی‌تری مثل manac هم داره. اولین مواجهه جالبی که با مانجارو داشتم تغییر صفحه grub menu (همون انتخاب سیستم عامل بعد از power on ) بود که محیط گرافیکی جذاب تری پیدا کرد. یه جورایی حافظه دار هم شده بود ینی شما اگر دفه اخر روی ویندوز لاگین کرده بودی و لپتاپ خاموش و مجددا روشن میشد نیاز نبود از منو مجددا ویندوز رو پیدا کنی و cursor خودش همونجا قرار داشت و بعد از 5 ثانیه اتوماتیک روی همون گزینه تیک میخوره.دومین مورد، ظاهر تر و تمیز این سیستم عامل هست. یک store خیلی کامل از نرم افزارهای مورد نیازتون توی سایتش هم داره و کلا احساس غریبی نمیکنید و اون تم سبز آغازینش محیط خاص و جذابی رو براتون رقم میزنه. به طور کلی لینوکس ها یه سری زبان ها مثل پایتون رو در دل خودشون نصب دارن ولی یادمه مانجارو از این لحاظ ها خیلی خوب بود: یا چیزایی که میخواستم رو داشت یا به راحتی و بدون دردسر نصب میکردم.به طور کلی اگه بخوام برای کارای برنامه نویسی و حتی استفاده روزمره شخصی یک سیستم عامل نصب کنم که هم playground باشه و هم از کار باهاش لذت ببرم مانجارو همچنان گزینه اولم در آینده ست. حدود دو سال شد که از این سیستم عامل استفاده کردم و هرچند مشکلات typical لینوکسی در این هم وجود داره ولی به مشکل specific خاصی با این توزیع نخوردم و کارا خیلی smooth و با سرعت خوب پیش میره. شاید تنها مسئله اینه که یکی دو بار بهش برخوردم که یک سری نرم افزارها وقتی نسخه لینوکسی میدن فقط فایل .deb رو قرار میدن با این فرض که روی اوبونتو میخواید اجرا کنید و این باعث میشه اینجاها گیر بیفتید یا لازم باشه بیشتر بگردید ولی این اتفاق نادره.اما انتقادی که هم از مانجارو و هم توزیع قبلی دارم اینه که خیلی زود به زود آپدیت میدن. متاسفانه دوباره قربانی همین قضیه شدم و موقع یکی از آپدیت ها کلا سیستم عامل کرش کرد و دیگه روشن نشد. فقط تونستم از دیتاها بکاپ بگیرم و چون سرم توی این بازه زمانی شلوغ بود به سراغ repair کردنش نرفتم.و باز هم اوبونتو!در طی این مدتی که از اوبونتو به توزیع های جدید برای لپتاپ شخصی کوچ کرده بودم برای محیط کاری همچنان از توزیع اوبونتو استفاده میکردم. تنها توزیعی هست که نسخه LTS 2020 اش برام تا به حال دوام آورده و بعد از هیچ آپدیتی هم به مشکل نخورده! به طور کلی به شدت stable هست و اگر حوصله سر و کله زدن با سیستم عامل رو ندارید و ترجیح میدید روی کارتون focused بمونید پیشنهادم استفاده از همین گزینۀ سرراست همیشگیه. به طور کلی ندیدم کسی با اوبونتو به مشکل عجیبی بخوره.این روزها از چی استفاده میکنم؟این روزها همچنان برای محیط کار از سیستم عامل اوبونتو استفاده میکنم. به طور دوال بوت ویندوزم هم حفظ کردم چون چاره دیگه ای نداشتم! یک سری نرم افزارها مثل مدل‌سیم و متلب رو با زحمت تونستم روی لینوکس بیارم ولی هم یه سری رفتارهای عجیب غریب نشون میدادن و انگار یه جاهایی عملکرد متفاوتی نسبت به همون کد توی محیط ویندوز داشتن؛ هم اینکه کلا یک سری دیگه نرم‌افزارهای تخصصی مهندسی برق مثل synopsis hspice روی هیچ محیطی به غیر از ویندوز پیدا نمیشه! این ایده که ویندوز رو به صورت ماشین مجازی روی لینوکس بیارم بالا هم عملی نبود چون لپتاپم ریسورس کافی برای ساپورت این موضوع نداره. همچنین روزهای اخیر دارم سیستم عامل macos رو تست میکنم که در یک نوشتار دیگه‌ای در آینده در مورد این سیستم عامل جذاب و عجیب هم صحبت خواهم کرد. نتیجه گیریاگه کار مرتبط با حوزه های تکنولوژی دارید که خواه یا ناخواه روزی سر و کارتون به لینوکس خواهد افتاد. اما در غیر این صورت به عنوان یک آدم کنجکاو یا هر چیز دیگه میتونید به این دنیا سرک بکشید. هم داخلش آدمها و هم مفاهیم جالبی رو پیدا میکنید و هرچه بیاید جلوتر بیشتر به فلسفه open source و مزایا و البته معایبش نسبت به مک ، ویندوز و سایر سیستم عامل های بسته پی میبرید.واقعیت اینه که ویندوز چون فراگیرترین سیستم عامل هست خیلی نرم افزارها برای اون بهینه شدن. بنابر این خیلی اوقات نسخه های لینوکسی برای حوزه هایی مثل نرم افزارهای تخصصی یک رشته خاص یا گیمینگ بهینه نیستن و من به شخصه هنگام اینجور استفاده ها ویندوز رو ترجیح میدم(البته یه سری توزیع‌ها مثل فدورا ادعاهایی میکنن که مثلا در گیمینگ فریم‌ریت بهتری از ویندوز میتونن ارائه بدن!) پس نباید موضوع رو یه طرفه دید و انتخاب بین لینوکس و ویندوز به عوامل مختلفی بستگی داره. اما در کل حداقل نصب ماشین مجازی - یا اگر دوال بوت که چه بهتر - میتونه بهتون دید بهتری بده. لینوکس learning curve سختی نداره معمولا. هرچند در حد Lpic یاد گرفتن سخت و زمانبره ولی وقتی همون 10 تا کامند اولی که توی ترمینال میتونید بزنید هم یاد بگیرید به قدرتش پی میبرید و ممکنه شیفته ش بشید. خلاصه که اگه تا الان امتحان نکردید، بد نیست یه شانسی بهش بدید.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 19:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه چیز آماده باشد یک جرقه لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D9%82%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sbo0wnh8qugk</link>
                <description>وقتی یک سیستمی ناپایدار میشه، علتی که در ظاهر برای فروپاشی اون ذکر میشه لزوما درست یا کامل نیست.با چند مثال میشه بهتر این موضوع رو درک کرد:علت شروع جنگ جهانی اول: ترور شدن ولیعهد امپراطوری اتریش مجارستانعلت آتش گرفتن جنگل: روشن ماندن یک نخ سیگاراز این مثال ها زیاد میشه زد که یه اتفاق نسبتا کوچک باعث رخ دادن یه اتفاق بزرگتر یا حتی فاجعه بار شده. اما وقتی عمیق تر به موضوع نگاه کنیم، میبینیم خیلی مواقع، این اتفاقات کوچک عموما بهانه ای بیش نبودند! زنجیره ای از اتفاقات در طول زمان رخ داده اما فقط آخرین رویداد به چشم ما میاد. اگر کسی فکر میکنه که دلیل شروع جنگ جهانی اول صرفا همین مورد ذکر شده بوده کاملا در اشتباهه. هم در مورد جنگ جهانی اول و هم دوم، چند سالی بود که بوی جنگ اروپا رو برداشته بود. کشورها داشتن قدرت نظامی خودشونو تقویت میکردن و اتحادها رو شکل میدادن و یه جورایی از قبل مشخص بود که به زودی قراره جنگ بزرگی شکل بگیره. از مثال های ناراحت کننده اما واقعی در رابطه با این موضوع، بحث خودکشی آدم هاست. همه میدونیم که دلایل متعدد و زیادی در طول زمان رخ دادند که فرد به لبۀ مرز رسیده؛ اما حالا که رسیده، برای پرت شدن فقط یک هُل دادن کوچیک لازمه! اگر میلیون ها قطره آب باعث پر شدن یک لیوان آب شدند، فقط آخرین قطره هست که باعث سرریز شدن آب از لیوان میشه. فقط کاتالیزور هست که باعث شروع واکنش شیمیایی میشه (کسی به علت و نحوه قرارگیری واکنش دهنده ها کنار هم توجه نمیکنه) بنابر این توجه به 2 نکته برای ما ضروریه: 1. سیستم هایی که به مرز ناپایداری یا تغییر حالت رسیدن رو شناسایی کنیم:برای مثال یخ، چه در دمای منفی 100 درجه سلسیوس باشه چه در دمای منفی 0.1 درجه، در هر دو حالت یخه و جامده. اما این کجا و آن کجا! اگر بدونیم که این یخ فقط یک دهم درجه گرما نیاز داره تا به صفر درجه برسه و از اون جا با کوچکترین مقدار گرما (حتی یک شعله فندک) شروع به آب شدن میکنه، میتونیم رفتار محیط اطراف رو با دقت بیشتری پیش بینی و برای آینده برنامه ریزی کنیم. از طرفی، اون پدیدۀ بزرگی که در لحظه ناپایدار شدن ( یا کلاً تغییرکردن سیستم از یک حالت به حالت دیگر ) رخ میده، اثرات مقدار زیادی گرما هست که اونو از 100- به صفر رسوندن! بنابراین، در بررسی نتایج نهایی یک پدیده، فقط به آخرین و ظاهری ترین علت نگاه نکنیم و فراموش نکنیم پشت پرده چه عواملی باعث وقوع تدریجی چنین رویدادی شدن. مجدد عرض میکنم فراموش نکنیم که این سیستم میتونه یک انسان باشه! اینجاست که موضوع فراتر از بحث علمی میره و در زندگی روزمره نقش مهمی بازی میکنه و حتی گاهی بحث مرگ و زندگی میشه. اگر شما بتونی وقوع طوفان رو از روز قبل پیش بینی کنی قطعا بهتر برای روبرو شدن باهاش مهیا میشی. اگه بدونی زیرساخت جاده مشکل داره با سرعت کمتری رانندگی میکنی که تصادف نکنی. اما مشکل اصلی اینجاست که خیلی مواقع در وقوع این پدیده ها عدم قطعیت وجود داره و غیر قابل پیش بینیه. مهم اینه که بتونیم بفهمیم تا کجاش دست ماست و کجاش از توان ما خارجه.این مثال رو شاید شنیده باشید که ما فقط 10 درصد بالایی قله که از روی اقیانوس بیرون زده رو میبینیم. افراد موفق ابتدا اون 90 درصد زیرین رو بنا کردن و هیچ وقت دیده نشدن؛ تا وقتی که به اون 10 درصد نهایی کار رسیدن و خروجیش به چشم همه اومده. موقعی که برای یک هدف تلاش میکنیم باید این مورد رو حتما زیر نظر بگیریم که خروجی یک فرآیند ممکنه تا آخرین لحظات قبل از مراحل پایانی حتی ذره ای نمایان نشده باشه. در عوض به صورت یکجا خودشو به چشم میاره.2. از اثرات کارهای به ظاهر کم‌اهمیت اما به شدت مهم آگاه باشیم:کار را که کرد؟ آن که تمام کرد.متاسفانه یا خوشبختانه در دنیایی زندگی میکنیم که همون &quot; آخرین علت&quot; ها معمولا توی چشم هستن و به عنوان دلیل اصلی اون پدیده شناسایی میشن. اگر 99 نفر به ترتیب با تبر شروع به قطع درخت بکنن و هر کدام یک ضربه بزنن، وقتی شما به عنوان صدمین نفر میری و ضربه میزنی و درخت قطع میشه، به احتمال زیاد به شما بیشتر از 99 نفر قبلی توجه میشه و به عنوان مسئول اصلی قطع درخت یاد میشه.  اگر شما آخرین بدرفتاری رو با شخص افسرده بکنید و خدایی نکرده باعث اتفاق بدی بشید، از شما به عنوان مسبب اصلی اون اتفاق یاد میشه؛حتی اگر نفرات قبلی رفتارهای به مراتب مخرب تری با اون شخص داشتن! یه کم از مثال های ناراحت کننده فاصله بگیریم و اون طرف قضیه هم ببینیم: اگر قبل شما 4 سرمربی فوتبال اومده باشن و بازیکنا رو هماهنگ و منظم کرده باشن، ساختار و استراتژی تیم رو درست چیده باشن و حالا شما به عنوان نفر آخر بیای و اون تیم رو قهرمان کنی بیشتر از شما تقدیر میشه تا نفرات قبلی! اگر این موضوع به یادتون باشه میتونید به موقع به نفع خودتون استفاده کنید یا در مواقع خطر از اشتباه کردن پرهیز کنید تا حقتون خورده نشه.این موضوع رو میشه حتی به اثر پروانه ای هم مرتبط دونست؛ اون جا هم یه اتفاق کوچیک بدون این که به طور ظاهری کاملا مرتبط یا حتی مهم باشه، باعث یه اتفاق مهم در یک نقطه دیگر جهان میشه. برای این که بتونیم تا حد اطمینان از نتایج کارهامون مطمئن بشیم لازمه برای هر عمل کوچکی تا فیها خالدون اون رو چک کنیم:) که قطعا ناممکنه. بهترین کاری که میشه انجام داد احتمالا اینه که بدون فکر هیچ کاری رو انجام ندیم و قبل از انجامش حداقل به تبعات مستقیم اون کار فکر کنیم. (از فکر بیش از حد یا overthinking البته خودداری کنیم) همچنین مورد اول که &quot;شناسایی وضعیت اطراف و سیستم های گوش به زنگ برای تغییر&quot; هست رو جدی بگیریم.آیا طوفان در تگزاس فقط اثر همین پروانه است؟اما اگر این جرقه های جزئی رخ نمیدادند چه؟سوال خوبیه و جای فکر کردن داره. ممکنه بگید که با این تفاسیر، لزوما نمیشه به آخرین علت یک اتفاق تقصیرها رو نسبت داد چون برای یک سیستمی که دنبال یک بهونه کوچک برای تغییره بالاخره اون بهونه جور میشه. اما جواب من اینه که در بهترین حالت، آخرین علت به اندازه علل قبلی در رخ دادن اون معلول مؤثر بوده پس به هر حال خطایی مرتکب شده! و نکته بعدی اینه که خیلی اوقات آخرین علت ها واقعا سهم بیشتری از اون اتفاق به گردنشون هست. مثلا اگر یک نخ سیگار شما باعث آتش سوزی جنگل شده نمیتونید بگید تقصیر طبیعت بود که توی این فصل همه چوب ها خشک و آماده آتش سوزی هستن، این وظیفه شماست که همیشه این خطر بالقوه رو در نظر داشته باشید و از انجام کاری در راستای افزایش اون خطر خودداری کنید.در نهایت اگر کاری که شما انجام دادید همون جرقۀ نهایی برای رخ دادن یه اتفاق بوده یکی از این 2 حالت پیش میاد: عمل شما آخرین علت برای رخ دادن یک پدیده ناخوشایند بوده:در این حالت، درسته که 100 درصد تقصیرها نباید روی شما باشه اما به هر حال بخشی از اون گردن شما هست و بدترین کار اینه که شونه خالی کنید.عمل شما (آگاهانه) آخرین علت برای رخ دادن یک پدیده فوق العاده بوده:بدترین کار اینه که فکر کنید کل اعتبار انجام اون کار برای شما بوده و سایر عوامل ( شانس - زحمات بقیه - علل طبیعی و... )  و همون زنجیره معروف علت و معلولی رو در رخ دادن اون پدیده نادیده بگیرید.شما حتی روحتون خبر نداشته که چنین نتیجه ای ممکنه ایجاد بشه:این یکی از ویژگی های جهان پیچیده و گاهاً تصادفی هست که توش زندگی میکنیم و اجتناب ناپذیره و باید باهاش کنار بیایم. فقط میتونیم سعی کنیم کارهای خوبی انجام بدیم که ریسک نتایج بد رو پایین نگه داریم.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 15:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت مهمی به نام پرسشگری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-bwgoliof24yn</link>
                <description>دنیای امروز داره به سمتی حرکت میکنه که برای پیشرفت، بیشتر از اینکه خیلی کارهای دیگه رو بلد باشید، نیازه خوب سوال بپرسید! چون تقریبا همه جواب ها آماده وجود دارن، بحث اینه که شما چقدر با دقت و چقدر سریع میتونید اون ها رو پیدا کنید.نمود بارز این مسئله بعد از اومدن ابزارهایی مثل chat gpt روشن شد؛ جایی که یک بات وجود داره که جواب های مرتبط با خیلی موضوعات رو تا حد کاملا خوبی مسلطه. چیزی که اینجا برای شما مهم میشه اینه که چجوری سوال خوب بپرسید تا به جواب درخور برسید. توی دنیای مهندس ها و علی الخصوص software engineer ها اصلا مهارت مهمی به نام &quot; گوگل کردن &quot; تعریف میشه. از اونجایی که هر چیز مرتبط با دنیای نرم افزار در داخل اینترنت به راحتی و رایگان قابل یافت شدن هست، شما کافیه که به درستی بتونید مشکل خودتون رو برای گوگل توصیف کنید، یا به عبارت دیگه خوب سرچ کنید تا به جواب برسید.برای این که در دنیای کنونی با این تکنولوژی های قوی تبدیل به فردی بشید که خوب سوال میپرسه و به راحتی میتونه جواب هر چیز رو داخل اینترنت پیدا کنه چند تا مورد زیر رو مد نظر قرار بدید:1.  زبان انگلیسی تون رو تقویت کنید:دنیای امروز و اکثر مطالب معتبر جهان روی یک زبان بین المللی که همه جا استفاده میشه تعریف شدن و هر چه مسلط تر باشید، راحت تر میتونید انگلیسی سرچ کنید و مطمئن باشید در اکثر مواقع منابع انگلیسی کامل تر و موثق تر از باقی زبان ها یافت میشن. حتی سعی کنید بدیهی ترین سوالاتون رو از گوگل و چت جی پی تی یا هر چیز دیگه ای رو به انگلیسی بپرسید.2. ترفندهای سرچ در گوگل رو یاد بگیرید:این مهارتیه که با تمرین به دست میاد و بخش زیادیش مربوط به این میشه که چه کلمات کلیدی مناسبی رو داخل سرچ باکس تایپ کنید تا زودتر و سریع تر به جواب برسید. مطمئن باشید اگر خوب سرچ کنید راجع به عجیب ترین چیزی که فکر میکنید هیچ کس در دنیا تا حالا بهش برنخورده باز هم میتونید به طور مثال در یکی از forum های مرتبط با اون حوزه به جواب دست پیدا کنید! همچنین یک سری ترفندهای جزئی تر موقع کار با موتور جستجوی گوگل وجود داره که مطالبش به وفور در خود گوگل یافت میشه:)3. سوالات دقیق و جزئی بپرسید:این مهارت در استفاده از چت بات ها اهمیت بیشتری پیدا میکنه. هر چقدر بتونید بهتر توصیف کنید که دنبال چی هستید به جواب کامل تری دست پیدا میکنید. از گفتن کلمات عمومی با چند معنی خودداری کنید و کاملا واضح و دقیق بگید که دنبال چه چیزی هستید. شاید بهتره به جایی که فرض کنید با یه آدم باهوش حرف میزنید، فرض کنید با یه آدم زبون نفهم مجبورید سر و کله بزنید تا عادت کنید موقع نوشتن عبارات و جملات چیزی رو از قلم جا نندازید!به ما همیشه در طول دوران آموزشی علم آموخته شده و یه جورایی جوابها رو به ما یاد دادن. اما در این که خودمون چطور بتونیم توی دنیای مدرن به جوابها دست پیدا کنیم یا به بیان دیگه، چطور یک پرسشگر ماهر باشیم کوتاهی شده. امیدوارم بعد خوندن این مطلب یک گام به این که چطور یابندۀ خوبی باشیم نزدیک تر شده باشیم.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 13:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه یزد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-rh52eomnpaot</link>
                <description>قضیه از اونجایی شروع شد که نزدیک عید شد و دیگه همۀ پروازها و هتل‌ها تقریبا پر شده بودن. لذا دنبال جایی گشتیم که بتونیم با ماشین شخصی بریم و نهایتا به گزینه زیبایی به نام یزد رسیدیم. با ماشین حدود 6 ساعت و نیم از تهران توی راه بودیم و در مسیر از داخل شهرهای اشکذر و میبد هم رد شدیم که به نوبه خودش جالب بود. همچنین تعداد زیادی مجتمع خدماتی - رفاهی در مسیر ( تهران - قم - کاشان - اردستان تا نایین) وجود داره که برای توقف و خرید یه چیز کوچیک یا خوردن غذا میتونن مناسب باشن. هتلی که ما گرفته بودیم از یکی از سایت هایی بود که صاحب خانه‌ها رو به مشتری‌ها به صورت مستقیم متصل میکنه. در واقع یه نوع &quot;اقامتگاه بوم‌گردی&quot; بود که از طریق همون سایت رزرو کردیم و طی این فرآیند به مشکل خاصی برنخوردیم. خوبی این نوع اسکان این هست که ما کاملا در بافت قدیمی یزد و نزدیک اکثر جاهای دیدنی بودیم (بازار کوشکنو) بنابر این دسترسی ما رو برای بازدید راحت میکرد. اتاق‌ها اون حس سنتی رو به خوبی منتقل میکردن و کلا اکثر معماری ساختمان مانند اکثر جاهای قدیمی یزد کاه گِلی بود.تحویل اتاق ها ساعت 14 بود که ما هم نزدیک همین تایم رسیدیم. گرسنه بودیم و به دنبال غذا. ( جایی که ما رزرو کرده بودیم فقط صبحانه داشت که انصافا صبحانه سلف سرویس های کاملی ارائه دادن! ) خلاصه به یک اقامتگاه دیگه که همون نزدیک بود سری زدیم و ته غذاشون مونده بود و هر چی بود سفارش دادیم ( شبیه غذای خونگی بود ) که در کمال تعجب یکی از گرون ترین وعده های غذاییمون از آب در اومد! همزمان چند پیامک جریمه از دوستان راهنمایی و رانندگی هم اومد که اوقاتمونو تلخ‌تر کرد؛ فراموش نکنید که فقط توی آزادراه با 120 کیلومتر بر ساعت میتونید برید و باقی مسیر حداکثر سرعت معمولا 100 یا 110 بود و اشتباه منو تکرار نکنید که دوربین های پلیس چشمشون تیزه:)تصاویری از اقامتگاه با صفایی که رفتیم: آب و هوای یزد همونطور که پیش‌بینی میکردیم گرم بود. هر چند شب‌هاش از شبای تهران خنک‌تر بود بنظر. خلاصه که یادتون نره عینک آفتابی و لباس های مناسب و هر چیزی که از آفتاب سوختگی جلوگیری کنه با خودتون ببرید!عصر روز اول به همون محله قدیمی که داخلش بودیم رفتیم که تا دلتون بخواد جای دیدنی داشت. مخصوصا که عید هم بود و ویژه برنامه هایی وجود داشت. از خوردن مجانی آش یزدی تا نمایش خیمه شب بازی. بخش جذابش برای من به شخصه مغازه هایی پر از صنایع دستی زیبا بود. از چوب تا مس و سرامیک و ... .بافت قدیمی کوچه ها چشم نواز بود و مثل اینکه ثبت جهانی شده که قابل تغییر نباشه. نکته زیباتر اینه که صرفا جهت بازدید نیست و واقعا مردم در این محل زندگی میکنن. قنات زارچ و کلا چندین آب انبار که در طول سفر دیدیم از اهمیت تامین آب در نقطه ای کویری خبر میداد که از گذشته چه کارهایی براش میکردن. از جاهای جذاب دیگه ای که بازدید کردیم &quot; خانه لاری‌ها &quot; بود. اکثر شهرها از این جور خونه های قدیمی با اتاق های مختلف با کارایی مختلف و یک حوض باصفا و چیزهای دیگه دارن که خیلی جاها با عنوان موزه مردم شناسی اون شهر شناخته میشه اما به هر حال دیدن این خونه هم خالی از لطف نیست و زیبایی خودشو داره. راستی فالوده یزدی هم خیلی خوشمزه بود حتما امتحان کنید:)تصویر یکی از کوچه هاتصویری از خانه لاری هاروز دوم هم از اماکن مختلفی بازدید کردیم ولی جذاب ترینش برای من &quot; باغ دولت آباد &quot; بود. از لحاظ مساحتی اونقدری بزرگ بود که یک صبح تا ظهر رو در بازدید از همینجا بگذرونیم. کلی محوطه زیبا برای عکس گرفتن داشت و البته بلندترین بادگیر دنیا که در نوع خودش شگفت آور بود. داخلش مکان هایی هم برای گرفتن غذا یا خوراک و سوغاتی تعبیه شده و نکته خارج از بحث اما جالب وجود شیرآلات نی دار (لینک) به جای آبخوری در قسمت های مختلف این باغ بود که کاربرد به جایی داشت و از جذاب ترین ایده های استارتاپی بود که دیدم ( صرفه جویی فراوان در مصرف آب)تصویری از باغ دولت آبادنمای داخل اتاق یکی از ساختمان های واقع در باغدر ادامۀ روز از مسجد جامع و بازار کناریش بازدید کردیم و ناهار رو در یکی از کافه رستوران های نزدیک آنجا خوردیم که کیفیت متوسطی داشت اما نکته جالبش برای من این بود که تقریبا تمام رستوران هایی که در شهر دیدیم اگر غذای ایرانی داشتن حتما در کنارش فست فود هم سرو میکردن!میدان امیر چقماق (چخماق؟) هم دیگر جایی بود که رفتیم. من رو یاد میدان آزادی تهران مینداخت. و البته تعدد مغازه هایی با نام &quot;حاج خلیفه&quot; که نمیدونم قضیه اش چی بود اما حداقل 10 مغازه مختلف شیرینی فروشی با این نام دیدم ( یاد زعفران سحرخیز و قائنات در مشهد افتادم که هر جا میری یه مغازه ازش وجود داره! ) از یه کارگاه شیرینی پزی کیک یزدی داغ گرفتیم؛ با چیزی که احتمالا تصور میکنید فرق داره و واقعا خوشمزه تره. همچنین قطاب و باقلوا و سوهان هم به وفور یافت میشد. از محصولات جالب دیگه ای هم که دیدم ترمه بود. مغازه های ترمه فروشی متعددی وجود داره که رنگ و لعاب خاصی به اون قسمت شهر داده بودن. تصویری از مسجد جامع یزدتوی خیابون منتهی به مسجد هر چیزی میتونید پیدا کنید و بخرید!نهایتا برای شام، اول به یکی از آدرس هایی که از یه بنده خدایی گرفته بودیم رفتیم ولی نتونستیم رستورانش رو پیدا کنیم ( نزدیک دروازه قرآن - یعنی تقریبا شمال غربی یزد )خلاصه مجبور شدیم که به یکی از فست فودهای زنجیره‌ای که من میشناختم و در تهران رفته بودم بریم که از قضا در محله صفاییه تقریبا در جنوب شرقی یزد قرار داشت و قطر شهر رو پیمودیم! اما نکته جالب اینه که کل این مسیر با ماشین شخصی حدود 20 دقیقه زمان برد؛ با تشکر از اپلیکیشن های داخلی مکان یابی. داخل شهر چراغ قرمزهای مدل ساعت شنی و پل های متعدد و بلوارهای تمیز نظرمو جلب کرد. کلا بنظر میاد داخل یزد بزرگراهی وجود نداره و از یه سری بلوار منظم ساخته شده و دم شهرداریش گرم. برای منی که تهران زندگی میکنم نکته جالب دیگه ای که فهمیدم این بود که وقتی از جنوب به شمال شهر حرکت میکنی برعکس تهران اختلاف طبقاتی بین محله ها مشاهده نمیکنی و چه بسا جنوب یزد حداقل از نظر ظاهری برای من مدرن‌تر جلوه میکرد. از یکی از دوستان هم شنیده بودم که مردم یزد معمولا آدم های مذهبی و پولداری هستن که در هیچ کدوم از این دو مورد فرقی بین این شهر و باقی نقاط ایران ندیدم: مانند همه جا، افرادی با وضعیت مالی بهتر و یا بدتر وجود داشت و از لحاظ مذهبی تنها تفاوتی که به چشم دیدم، وجود مسجدها و حسینیه‌های بیشتر ( و زیباتر! ) نسبت به سایر شهرها بود. البته شاید وجود تعداد زیادی توریست هنگام اقامت ما، کمی ذهنم رو نسبت به این فرضیه بایاس کرده باشه.شب‌ها آسمون یزد واقعا زیبا و پرستاره بود. در حیاط اقامتگاه - اندکی وزش باد - زیر این آسمون - واقعا هر کاری مزه میداد. من خودم سریال دیدم و کتابی که مدتی مشغولش بودم رو به اتمام رسوندم.تمام عکس ها بدون ادیت و توسط خودم گرفته شده.تصویری از آسمان شبدر روز آخر بعد از یه صبحونۀ مفصل به آتشکده یزد سر زدیم و با دین زرتشتی‌ها و مراسم‌هاشون بهتر آشنا شدیم. سپس با 10 دقیقه پیاده‌روی به موزۀ زرتشتی های یزد نزدیک میدان مارکار رفتیم که برای من بازدید از این دو جا از بهترین تجربه های سفرم به حساب میاد. شاید کامل با توضیحات راهنمای موزه اش موافق نبودم اما به قدری محیط جذابی برای بازدید داشت که اونو به همه پیشنهاد میکنم. مخصوصا اینکه برعکس آتشکده اصلا شلوغ نبود و کاملا آندرریتد بود. خلاصه اگه میخواید کمی بیشتر راجب دین اجداد ایرانی‌مون قبل از اسلام آوردن مطلع شید این دو جا رو از دست ندید!برای ناهار به یک رستورانِ عمارت‌طور رفتیم که در یکی از محله‌ها با همان بافت قدیمی واقع شده بود و این سری کاملا از کیفیت غذا و قیمتش رضایت داشتم. نهایتا عصر هم مجدد به بازار سری زدیم تا سوغاتی ها رو تهیه کنیم و شام هم حاضری خوردیم و فردا صبحش برگشتیم.تصاویری از موزه و آتشکدهتالار ورجاوند واقع در آتشکده بهرام نمونه ای از آب انبارهانمای خارجی موزهنمای داخل موزه در پایان، نیازه بگم که یزد از شهرهایی هست که اگر تا حالا نرفتید میتونید در صدر لیست سفرهای آینده‌تون قرارش بدید. هرچند به دلایل شخصی برای من جزو بهترین سفرهام نشد اما یزد با مردم مهمان نوازش هیچ کمبودی نداشت و همواره گزینه مناسبی محسوب میشه. تنها حسرتم اینه که این همه راه تا اونجا رفتم ولی آخر هم فرصت نشد تور کویرنوردی رو تجربه کنم:( شما برای خودتون این آپشن هم در نظر داشته باشید.تشکر که وقت گذاشتید و خوندید.</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 00:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از اتمام کنکور چه کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrabmhosseini/what-to-do-after-entrance-exam-ywncyimmxy09</link>
                <description>what should I do with my life after finishing this exam?سلام. به عنوان کسی که فعلا سه ساله از کنکور و ورودش به دانشگاه میگذره با خیال راحت بهتون اطمینان میدم که بازۀ بین کنکوردادن تا اومدن نتایجش از طلایی ترین اوقات شخصی عمرتونه! دوره ای که بعد از مدت ها از فشار درسی رها شدید و آزادید هر کاری میخواید بکنید. احتمالا به تازگی 18 سالگی رو رد کردید و دوران دبیرستان رو به پایان رسوندید و همه چیز آماده س که وارد دوره ی جدیدی از زندگیتون بشید. مطمئن باشید بعد از این که نتایج کنکور اومد و درگیر انتخاب رشته و سپس ورود به دانشگاه بشید، انقدر کارهای مختلفی میریزه سرتون که هیچ وقت نمیتونید مثل اون دوره بیکار بشید! اگر بخواید دانشگاه خوبی تحصیل کنید متاسفانه میبینید توی تله افتادید و در دانشگاهم مجبورید کلی برای درس وقت بذارید=)) و اونطور که فکرشو میکردید کنکورو بدم خلاص شم نیس؛ اگر هم صرفا جهت مدرک میخواستید وارد دانشگاه بشید پس احتمالا برای کار کردن برنامه دارید و بعدش استرس و دغدغه های شغلی قراره از بعد ورود به دانشگاهتون همراهتون باشه.خلاصه مطلب، صرف نظر از اینکه کنکور رو خوب دادید یا نه یه مدت بیخیال همه دغدغه های زندگی بشید و به خودتون برسید! هر چی بوده تموم شده و وقتشه یه کارای جدیدی رو استارت بزنید.چند کاری که پیشنهاد میکنم سراغش بریدتفریحات زیاد: شما اگر واسه کنکور خیلی تلاش کرده باشید احتمالا مجبور شدید از کلی تفریح و بیرون رفتن و معاشرت با دوستا و بازی و غیره بزنید. الان وقتشه که انتقام اون تایمای از دست رفته برای این کارا رو بگیرید، روحیه تون رو تقویت کنید و تا میتونید هر عشق و حالی که دلتون براش تنگ شده بود انجام بدید!خودشناسی: یکی از مهمترین کارایی که توی این دوران میتونید بکنید همینه. بخوام خودمونی تر و دقیق تر صحبت کنم، به این باید برسید که کاملا با نقاط ضعف و قوت و مهارتاتون آشنا بشید همچنین دقیقا کشف کنید که به چیا علاقه دارید. متاسفانه کشف علاقه و سبک زندگی انتخابی به همین راحتیا نیس و چون اینا نقش به سزایی توی انتخاب رشته و سپس مسیر شغلی و کاری و به طبعش کل زندگی آینده تون دارن اصلا شوخی نگیرید و حسابی براش وقت بذارید. همچنین خوب میشه که یه اطلاعات کلی از شغل های مختلف به دست بیارید. اگر به این موضوع هم فکر کنید که آدمی هستید که با خوابگاه کنار میاید یا دوست دارید در شهر خودتون بمونید و سوالای مشابه که چه بهتر.افزایش جهان بینی: یکی از کارهایی که لازمه حتما انجام بدید تا شخصیت خودتون رو کاملتر کنید و برای ورود به جامعه و دانشگاه آماده تر بشید همچنین به مورد بالایی هم کمک میکنه اینه که یه کم جُدا از فضای درس، یه سری مهارت های کلی تر زندگی رو یاد بگیرید و بخشی از اینا با دیدن فیلم و سریال و همچنین خوندن کتاب و گوش دادن به پادکست به دست میاد. هرچقدر اطلاعاتتون راجع به چیزای مختلف بیشتر بشه و اعتقاداتتون محکم تر بشه(یا برعکس به چالش کشیده بشه!) به رشد شخصیتون کمک میکنه. شاید بعدا تا این حد وقت آزاد نداشته باشید یا اونقدر سرتون گرم کار و درس بشه که حال نداشته باشید با خیال راحت سراغ این موارد برید. شکوفا کردن سایر مهارتها: افراد زیادی رو اطرافم دیدم که به خاطر کنکور قید سایر بخش های زندگیشون که توش اوضاع خوبی هم داشتن زدن! از کلاس های ورزشی بگیر تا هنری مثل موسیقی تا یادگیری یک زبان خاص و غیره. الآن احتمالا وقتشه که تا خیلی دیر نشده کامبک بزنید تا اون مهارتا به مرور زمان فراموشتون نشه و تایمی که یه بازه ای از عمرتون رو برای یادگیریش اختصاص دادید هدر نره.همه اینا مستلزم اینه که وقتتون رو غنیمت بشمارید و برای تک تک روزا برنامه داشته باشید. شاید بگید از هر چی برنامه ریزیه بعد کنکور حالتون به هم میخوره. خب من نگفتم که نیازه ساعت به ساعت روزتون رو مثل اون دوران به اجبار به یک کار سپری کنید! میتونید یه برنامه شناورتر از هر چیزی که علاقه به انجامش دارید - حتی فقط توی ذهنتون و نه روی کاغذ - بچینید و امیدوارم از این دو ماه لذت ببرید و تهش حسرت نخورید :)</description>
                <category>Mehrab Mohammad Hosseini</category>
                <author>Mehrab Mohammad Hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>