<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrak</link>
        <description>نویسنده و آهنگساز. آثار منتشر شده: کتاب «سرگذشت خدا» (نمایشنامۀ فلسفی) و آلبوم موسیقی رثائیه (بداهه‌نوازی سه‌تار، یادوارۀ استاد محمدرضالطفی).</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2103791/avatar/IfoBye.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرک</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقش پیش‌شناخت در آمار</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-ljestr9sa3nb</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیفرض کنید می‌خواهید دو تا بچه گربه بخرید. به فروشگاه حیوانات خانگی می‌روید و صاحب آن به شما می‌گوید که همان روز دو بچه گربۀ هم‌خانواده برای فروش آورده‌اند که یکی سیاه و دیگری پلنگی است. از او می‌پرسید که آیا این بچه گربه‌ها پسر هستند یا دختر؟ صاحب فروشگاه به شما دو پاسخ مختلف می‌دهد:(الف): من فقط یکی از آنها را امتحان کرده‌ام و آن پسر بود.(ب): من بچه گربۀ پلنگی را امتحان کرده‌ام و آن پسر بود.اینک پرسش آماری این است:در هر کدام از موارد (الف) و (ب)، احتمال آن که هر دو گربه پسر باشند چقدر است؟برای یافتن پاسخ، نخست باید به این نکته توجه داشت که هر چند در هر دو مورد می‌دانیم که یکی از بچه گربه‌ها پسر است، ولی تنها در مورد دوم است که به ما گفته می‌شود کدامیک از آنها پسر است. این اطلاعات اضافه چیزی است که به ما پیش‌شناختی از مسئله داده و باعث تغییر احتمالات می‌گردد.برای یافتن پاسخ باید همۀ گزینه‌های ممکن را در نظر بگیریم، که در شکل زیر نشان داده شده است.عکس از کتاب پارادوکس‌هاحالا مورد (الف) را در نظر بگیرید که می‌گوید «دست‌کم یکی از بچه گربه‌ها پسر است». از این اطلاعات پی می‌بریم که باید یکی از سه گزینۀ اوّل جدول بالا را داشته باشیم:(1): هر دو بچه گربه پسر هستند.(2): بچه گربۀ سیاه پسر است و بچه گربۀ پلنگی دختر.(3): بچه گربۀ سیاه دختر است و بچه گربۀ پلنگی پسر.بنابراین، به احتمال (1 به 3) این بچه گربه‌ها هر دو پسر هستند.ولی در مورد (ب)، وقتی به ما گفته می‌شود بچه گربۀ پلنگی پسر است، این اطلاعات اضافه، گزینۀ 2 و 4 را از جدول بالا حذف می‌کند و تنها دو گزینه باقی می‌مانند:(1): هر دو بچه گربه پسر هستند.(2) یعنی گزینۀ 3 جدول: بچه گربۀ پلنگی پسر و بچه گربۀ سیاه دختر است.بنابراین، به احتمال (1 به 2) این بچه گربه‌ها هر دو پسر هستند.نتیجه‌گیری:همین که بدانیم کدامیک از بچه گربه‌ها پسر است، احتمال آن که این بچه گربه‌ها هر دو پسر باشند، از (1 به 3) به (1 به 2) تغییر می‌کند، و این همان تاثیر پیش‌شناخت در آمار است.منبع:کتاب پارادوکس‌ها؛ نُه معمّای بزرگ فیزیک، نوشتۀ جیم الخلیلی، ترجمۀ جمیل آریا، انتشارات مازیار، چاپ اوّل، 1398، صفحات 28 و 29.فرازی از سخنان گهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهاؐلْعِلْمُ عِلْمَانِ مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ وَ لَا یَنْفَعُ اؐلْمَسْمُوعٌ إِذَا لَمْ یَکُنِ اؐلْمَطْبُوعُ.دانش دو گونه است: در طبیعت سرشته و به گوش هشته، و به گوش هشته سود ندهد اگر در طبیعت سرشته نَبُوَد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 23:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر زمینه‌سازی و بانو مکبث</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A8%D8%AB-ddmetksmkxby</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیدر دهۀ 80 میلادی، روان‌شناسان کشف کردند که مواجهه با یک واژه باعث تغییرات قابل اندازه‌گیری و سریعی در آسانیِ فراخواندنِ بسیاری از واژگان مرتبط با آن می‌شود. اگر شما به تازگی واژۀ خوردن را شنیده یا دیده باشید، موقتاً احتمال اینکه جای خالیِ «...وپ» را با حرف «س» پُر کنید و واژۀ «سوپ» را بسازید بیشتر از حرف «ت» و ساختن واژۀ «توپ» است. البته عکس این حالت نیز با شنیدن واژۀ «فوتبال» رخ می‌دهد.این اتفاق را «اثر زمینه‌سازی» می‌گویند:خوردن زمینه‌ساز ایدۀ سوپ است و فوتبال زمینه‌ساز توپ.زمینه‌سازهای مربوط به پول باعث اثرهای دردسرسازی می‌شوند. به شرکت‌کنندگان در آزمایشی فهرستی از پنج واژه نشان دادند و از آنان خواستند که با آنها عبارتی چهار واژه‌ای با موضوع پول بسازند:مثلاً با واژگان «بالا-یک-حقوق-میز-پرداخت» جملۀ «یک پرداخت حقوق بالا».زمینه‌سازهای دیگر از این نیز ظریف‌تر بودند. مثلاً در پس‌زمینۀ محیطِ آزمایش بسته‌های پول را روی میز گذاشته بودند، یا نمایشگر کامپیوتری با پس‌زمینه‌ای که اسکناس‌های شناوری را در آب نشان می‌داد.افرادی که پول در ذهن‌شان زمینه‌سازی شده بود، در کارها بیشتر از زمانی که محرکی تداعی‌گر وجود نداشت به خود متّکی شدند، و برای حلّ مسائل تقریباً دو برابر بیشتر وقت گذاشتند، که این به روشنی نشان می‌داد که خوداتّکایی آنان بیشتر شده است.افرادی که پول در ذهن‌شان زمینه‌ساز شده همچنین خودخواه‌ترند. آنان رغبت کمتری داشتند که وقت‌شان را صرف کمک به دانشجوی دیگری کنند که وانمود می‌کرد در یک آزمون سردرگم شده است. وقتی آزمایشگر دسته‌ای مداد را بر زمین انداخت، داوطلبانی که پول ناخودآگاهانه در ذهن‌شان زمینه‌سازی شده بود کمک کمتری در جمع کردن مدادها کردند.در آزمایشی دیگر از همین مجموعه به داوطلبان گفتند که چند دقیقۀ دیگر با شخص ناشناسی ملاقات می‌کنند و از آنان خواستند که وقتی آزمایشگر برای آوردن آن شخص اتاق را ترک می‌کند دو صندلی بچینند. داوطلبانی که پول برای آنان زمینه‌سازی شده بود فاصلۀ بسیار بیشتری در مقایسه با افراد فاقد زمینه‌سازی انتخاب می‌کردند (118 سانتیمتر در برابر 80 سانتیمتر). همچنین دانشجویانی که پول برای آنها زمینه‌سازی شده بود بیشتر ترجیح می‌دادند که تنها باشند.بن‌مایۀ تمام این یافته‌ها این است که ایدۀ پول زمینه‌ساز فردگرایی است. یعنی عدم تمایل به سروکار داشتن با دیگران، یا اتکا به دیگران، یا پذیرش خواسته‌های دیگران.کاتلین ووس Kathleen Vohs روان‌شناسی که این پژوهش چشمگیر را انجام داده با خویشتنداری ستایش‌آمیزی از اظهار نظر دربارۀ معانی یافته‌های خود پرهیز کرده و قضاوت را به عهدۀ خواننده گذاشته است.آزمایش‌های او ژرفای بسیاری دارند. یافته‌های او گواه این هستند که زندگی در فرهنگی که پیوسته و در همه‌جا پول را یادآوری می‌کند، شاید رفتار و نگرش‌های ما را به گونه‌ای شکل بدهد که ما ندانیم و چه بسا نتوانیم به آنها افتخار کنیم.در بعضی فرهنگ‌ها پیوسته احترام را یادآوری می‌کنند و بعضی جوامع نیز پیوسته خدا را به مردم‌شان یادآوری می‌کنند.در آزمایش‌های دیگر، دیدگاه‌های فروید دربارۀ نقش نمادها و استعاره‌ها در تداعی‌های ناخودآگاه تأیید شده است. مثلاً به این تکه‌های مبهم از دو واژه توجه کنید: W -- H و S -- P.افرادی که از آنان خواسته‌اند به یکی از اعمال خود در گذشته فکر کنند که از انجام دادن آن شرمنده‌اند، بیشتر جاهای خالی را به صورت WASH و SOAP [شستن و صابون] کامل می‌کنند و کمتر واژگان WISH و SOUP [آرزو و سوپ] را به یاد می‌آورند.افزون بر این، صرف فکر کردن مردم به «خنجر از پشت زدن به همکارشان»، باعث می‌شود تمایل آنان به خرید صابون، ضدعفونی کننده یا شوینده بیشتر شود، تا باتری، آبمیوه یا آبنبات.به نظر می‌رسد لکّه‌ای که شخص بر روح خود احساس می‌کند، مِیل به پاکسازی بدن را در او بیدار می‌کند؛ تکانه‌ای که «اثر بانو مکبث» نام گرفته است.این میل به پاکسازیِ بسیار، منحصر به اعضایی از بدن می‌شود که در ارتکاب گناه نقش داشته‌اند. در آزمایشی، داوطلبان را وادار کردند که به شخصی خیالی از طریق تلفن یا ایمیل دروغ بگویند. در آزمونی که پس از آن گرفتند میزان میل آنان را به محصولات مختلف اندازه گرفتند.افرادی که با تلفن دروغ گفته بودند دهان‌شویه را به صابون ترجیح می‌دادند، و کسانی که با ایمیل دروغ گفته بودند صابون را بر دهان‌شویه ترجیح می‌دادند.منبع:کتاب فکر کردن بی‌درنگ و بادرنگ، نوشتۀ دانیل کاهنمن (برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد)، ترجمۀ حسین علیجانی رنانی و جمشید پرویزیان، انتشارات ققنوس، چاپ چهارم، 1400، صفحات 80 و 85 و 86.پُست پیشنهادی:مسائل علمی در رسانه‌های خبریفرازی از سخنان گهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهکُنْ فِی اؐلْفِتْنَةِ کَاؐبْنِ اؐللَّبُونِ، لَا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش، نَه پُشتی تا سوارش شوند و نه پستانی تا شیرش دوشند.(چنان زی که در تو طمع نبندند).</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 06:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندازهٔ DNA (دیوکسی ریبو نوکلئیک اسید)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%94-dna-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%88-%D9%86%D9%88%DA%A9%D9%84%D8%A6%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-j2wtiz6w9ngs</link>
                <description>عکس از کتابخانهٔ شخصی در درون هر کدام از کروموزوم‌های انسان یک مولکول منفرد و منظم DNA وجود دارد. آنها می‌توانند بسیار دراز باشند و هر کدام‌شان می‌تواند حاوی صدها و یا هزاران ژنی باشد که زنجیروار چیده شده‌اند.برای مثال، کروموزوم شمارهٔ ۲ انسان حاوی ریسمانی با بیش از ۱۳۰۰ ژن مختلف می‌باشد و اگر آن قطعه از DNA را بیرون بکشید، بیش از ۸ سانتیمتر طول دارد. با توجه به اینکه هر سلول انسان ۴۶ کروموزوم دارد، طول DNA موجود در هر سلول بدن‌مان به بیش از ۲ متر می‌رسد. همهٔ اینها در سلولی جا می‌شود که قطر آن بیش از چند هزارم میلیمتر نیست.اگر بتوانیم همهٔ DNAهای جمع شده در چند تریلیون سلول بدن‌مان را بیرون بکشیم و به صورت یک نخ منفرد و باریک درآوریم، چیزی حدود ۲۰ میلیارد کیلومتر طول آن خواهد شد. این نخ آنقدر طولانی است که بتوان با آن فاصلهٔ بین زمین و خورشید را ۶۵ بار رفت و برگشت.منبع:کتاب حیات چیست؟/پنج مفهوم بزرگ در علم زیست‌شناسی، نوشتهٔ پل نُرس، ترجمهٔ آرمان نیسی، انتشارات مازیار، چاپ اول ۱۴۰۲، صفحهٔ ۲۷.پُست پیشنهادی:داستان نوجوان ناریوکوتومفرازی از سخنان گهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهنَفَسُ اؐلْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَیٰ أَجَلِهِ.آدمی با دَمی که برآرد گامی به سوی مرگ بردارد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 17:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیسارای لوکانیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%A2%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sm7akop4cy91</link>
                <description>اگرچه جامعۀ یونان باستان جامعه‌ای مردسالار بود، شمار اندکی از شاگردان فیثاغورس زن بودند. یکی از این فیلسوفان شاخص زن آیسارای لوکانیایی بود که می‌گفت با شناخت نَفْس بهتر می‌توان اخلاقیات را شناخت.او در کتابش با نام «در طبیعت انسان» نوشت که نَفْس منظبط و به‌سامان، عادل و پایبند اخلاقیات است. با این دانش می‌توان جامعه‌ای عادل به وجود آورد.او در کتابش دربارۀ سه لایۀ نَفْس و وظایف سه‌گانۀ آن می‌نویسد:آنچه داوری و اندیشه را به وجود می‌آورد عقل است ... آنچه زور و توانایی ایجاد می‌کند سرزندگی است ... و آنچه عشق و مهربانی را پدید می‌آورد مِیل است. این همه چنان آرایشی نسبت به هم دارند که بهترین بخش فرمان می‌راند، و نازل‌ترین بخش فرمان می‌برد، و آن بخش که در میانه است، در وسط می‌ماند، و فرمان می‌راند و فرمان می‌برد.منبع:کتاب فهم فلسفه، نوشتۀ جون ا. پرایس، ترجمۀ رضا علیزاده، انتشارات روزنه، چاپ اول 1391، صفحات 29 و 30.پُست پیشنهادی:اخلاق و قانون‌مندی سقراط حکیمفرازی از سخنان امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهوَ اؐلْعَدْلُ مِنْهَا عَلَیٰ أَرْبَعِ شُعَبْ: عَلَیٰ قَائِصِ اؐلْفَهْمِ وَ غَوْرِ اؐلْعِلْمِ وَ زُهْرَةِ اؐلْحُکْمِ وَ رَسَاخَةِ اؐلْحِلْمِ.و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمی ژرف نگرنده و دانشی پی به حقیقت برنده و نیکو داوری فرمودن و در بردباری استوار بودن.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 22:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسائل علمی در رسانه‌های خبری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-h422l0wim8zz</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیدر تاریخ 15 آوریل 2003 در سراسر دنیا، روزنامه‌ها، کانال‌های تلویزیونی و وبسایت‌ها این خبر را منتشر کردند: نقشه‌برداری از ژنوم انسان کامل شد.تنها یک مشکل وجود داشت: در واقع این کار انجام نشده بود.در زمینۀ متوالی بودن این نقشه‌برداری، وقفه‌های بزرگی وجود داشت. فقط رسانه‌های خبری که گاهی موضوعات را بی‌اندازه بزرگ می‌کنند نبودند که این خبر را بازتاب دادند. نشریات علمی بسیار معتبری مانند «سایِنس و نِیچر» نیز تقریباً همین حکایت را بیان کردند. موضوع منحصر به دانشمندان هم نبود که گاهی کار خودشان را بزرگ‌نمایی می‌کنند.واقعیت بطور ساده این است که در آن زمان بیشتر پژوهش‌گرانی که در آن پروژۀ سیزده سالۀ یک میلیارد دلاری دخیل بودند با هم توافق داشتند که ما تا حدّ امکان به این دستاورد نزدیک شده‌ایم که بتوانیم هر یک از سه میلیارد جفتِ بنیادین موجود در DNA خود را شناسایی کنیم.آن بخش‌هایی از ژنوم که گم شده بود عموماً با بخش‌هایی از نوکلئوتیدهای مربوطه تداخل داشتند که بخش‌های مهمی به نظر نمی‌آمدند. اینها عرصه‌هایی از کُد حیات بودند که زمانی به طنز آن را «DNA زباله» می‌نامیدند و اکنون کمی بیشتر به آن توجه می‌شود، ولی هنوز هم عموماً با کُدگذاری نکردن، نادیده گرفته می‌شوند.از دیدگاه بسیاری از کسانی که در آن زمان بهترین مغزهای عرصۀ علم بودند، آن بخش‌ها اندکی باارزش‌تر از ارواح گذشتۀ ژنوم‌ها به شمار می‌آمدند. ژنوم‌هایی که خود آنها اغلب بقایای ویروس‌های مُرده بودند؛ ویروس‌هایی که صدها هزار سال پیش در ژنوم ادغام شدند و همیشه با ژنوم همراه بوده‌اند.گمان می‌رفت چیزی که سبب می‌شود ما آن کسی باشیم که اکنون هستیم به مقدار زیادی شناسایی شده باشد و باید جلوتر می‌رفتیم تا بدانیم چه چیزی است که از ما یک انسان می‌سازد.با این حال با توجه به تخمین‌هایی مبنی بر اینکه «مادّۀ تاریک» ژنوم (DNA زباله) به بزرگی 69 درصد از کلّ ژنوم است، و حتی مناطقی از ژنوم عموماً کدگذاری نمی‌شوند، برخی دانشمندان بر این باور هستند که هنوز باید تا میزان 10 درصد رمزگشایی انجام شود. از جمله مناطقی از ژنوم که بر روی سالخوردگی تأثیر می‌گذارند.در مدت نسبتاً کوتاهی که از سال 2003 می‌گذرد، به سراغ این کار رفته‌ایم که بفهمیم آیا در درون آن مارپیچ دوتایی مشهور (DNA) دنباله‌هایی* بوده‌اند که نقشه‌برداری نشده‌اند ولی برای حیات ما از اهمیت اساسی برخوردارند یا نه.در واقع هزاران دنبالۀ شناسایی نشده باقی مانده‌اند.چون الگوریتم‌های اصلی برای شناسایی ژن‌ها به گونه‌ای نوشته شده‌اند که هر ژنی که کمتر از 300 جفت اصلی دارد، نادیده گرفته شود. در واقع ژن‌ها می‌توانند تا به اندازۀ 21 جفت اصلی کوتاه باشند و امروزه در سراسر ژنوم صدها از این ژن‌ها را کشف کرده‌ایم.این ژن‌ها به یاخته‌های** ما می‌گویند که پروتئین خاصی بسازند. این پروتئین‌ها بلوک‌های سازندۀ فرایندها و صفت‌هایی هستند که بیولوژی انسان و تجربیات حیات را تشکیل می‌دهند. هنگامی که به شناسایی یک دنبالۀ کامل از DNA خود نزدیک شویم، در واقع به داشتن یک «نقشه» از ژن‌هایی نزدیک شده‌ایم که بیشتر وجود ما را کنترل می‌کنند.حتی هنگامی که یک کُد کامل داشته باشیم هنوز هم چیزی وجود دارد که توانایی یافتن آن را نخواهیم داشت.ما توانایی آن را نخواهیم داشت تا یک ژن سالخوردگی پیدا کنیم. ما ژن‌هایی را پیدا کرده‌ایم که بر روی علائم سالخوردگی اثر می‌گذارند. ژن‌های طول عمر را پیدا کرده‌ایم که دفاع بدن را در برابر سالخوردگی کنترل می‌کنند و بدین‌گونه مسیری را برای حلّ مسئلۀ سالخوردگی ارائه می‌دهیم که بطور طبیعی از طریق مداخلات دارویی و یا تکنولوژیکی می‌باشند.ولی بر خلاف ژن‌های سرطان‌زا که در دهۀ 1970 کشف شدند و برای مبارزۀ ما با سرطان هدف خوبی را به ما ارائه دادند، ژن منفردی را شناسایی نکرده‌ایم که مسبب سالخوردگی باشد، و بعداً هم آن را پیدا نخواهیم کرد؛ چون ژن‌های ما برای ایجاد سالخوردگی تکامل پیدا نکرده‌اند.توضیح ستاره‌ها:* ژن‌ها مانند یک مولکول گرد نیستند بلکه دنباله‌هایی از کدهای ژنتیکی هستند.** یاخته یعنی سلّول.منبع:کتاب طول عمر؛ چرا پیر می‌شویم و چگونه آن را به تأخیر بیاندازیم، نوشتۀ دیوید. ای. سینکلیر، ترجمۀ ابراهیم یگانه، انتشارات مازیار، چاپ اوّل 1402، صفحات 57 و 58.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهاؐعْجَبُوا لِهٰذَا اؐلْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ.از این آدمی شگفت گیرید که با پیه می‌نگرد و با گوشت سخن می‌گوید و با استخوان می‌شنود و از شکافی دَم بَرمی‌آورد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 16:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ مسابقۀ محاسبۀ احتمال</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%DB%80-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%80-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-rrb5nore93gj</link>
                <description>عکس از کتاب پارادوکس‌هاپرسش «مسابقۀ محاسبۀ احتمال» این بود که آیا با تعویض دو گزینۀ A و C احتمال برنده شدن اتومبیل تغییر می‌کند یا نه؟پاسخ مسابقه:آری، با تعویض دو گزینۀ A و C احتمال برنده شدن اتومبیل 2 برابر می‌شود؛ یعنی از احتمال «1 در 3» به احتمال «2 در 3» تغییر می‌کند.نکتۀ محاسبه:شاید جالب باشد بدانید آنگاه که این معمّا در یک مسابقۀ تلویزیونی طرح و پاسخ داده شد بسیاری از ریاضی‌دانان نیز در پاسخگویی دچار یک اشتباه شده و به پاسخ مجری مسابقه اعتراض کردند، در حالی که از نظر محاسبۀ احتمالاتی پاسخ «آری» درست است.اشتباه آنها که فکر می‌کردند احتمال برنده شدن هر دو گزینۀ A و C با هم برابر بوده و 1/2 یا 50 درصد است این است که آنها 3 گزینه را در 2 گزینه خلاصه کرده‌اند و به این نکته توجه نداشتند که مجری می‌داند اتومبیل پشت کدام درب است ولی شرکت‌کننده نمی‌داند.استدلال محاسبه:در چیدمان استدلالی یا همان صورت استدلال باید به این نکته توجه داشت که محاسبۀ احتمالِ برنده شدنِ اتومبیل باید در مورد همۀ حالت‌های ممکن در نظر گرفته شود، چرا که شرکت‌کننده بر خلاف مجری مسابقه نمی‌داند اتومبیل پشت کدام درب است. تنها چیزی که برای شرکت‌کننده مشخص است این است که او گزینۀ A را انتخاب کرده و مجری یکی از 2 درب دیگر یعنی B یا C را باز می‌کند و نشان می‌دهد که پشت آن درب یک بُز است. به این ترتیب این استدلال شامل محاسبه و مقایسۀ دو حالت گزینشی می‌شود: یکی آن که گزینه‌ها را تعویض نکنیم و دیگری آن که عوض کنیم.حالت یکم؛ تعویض نکردن دو گزینه:اگر اتومبیل پشت درب A باشد، آنگاه مهم نیست که مجری کدام‌یک از 2 درب B و C را باز کند؛ برنده‌ایم.اگر اتومبیل پشت درب B باشد و مجری درب C را باز کند؛ بازنده‌ایم.اگر اتومبیل پشت درب C باشد و مجری درب B را باز کند؛ بازنده‌ایم.حالت دوم؛ تعویض کردن دو گزینه:اگر اتومبیل پشت درب A باشد، آنگاه مهم نیست مجری کدام‌یک از 2 درب B و C را باز کند؛ بازنده‌ایم.اگر اتومبیل پشت درب B باشد و مجری درب C را باز کند؛ برنده‌ایم.اگر اتومبیل پشت درب C باشد و مجری درب B را باز کند؛ برنده‌ایم.نتیجۀ مقایسۀ دو حالت:احتمال برنده شدن اتومبیل در حالت یکم «1 در 3» است؛ برنده-بازنده-بازنده.احتمال برنده شدن اتومبیل در حالت دوم «2 در 3» است؛ بازنده-برنده-برنده.بنابراین درمی‌یابیم که با تعویض گزینۀ انتخابی خود با گزینه‌ای که مجری پیشنهاد می‌دهد، و همچنین با در نظر گرفتن همۀ حالت‌های ممکن، احتمال برنده شدن در مسابقه 2 برابر می‌شود.حُسن ختام: احتمالات واقعی هستند ولی احتمال واقعیّت نیست.منبع:کتاب پارادوکس‌ها؛ نُه معمّای بزرگ فیزیک، نوشتۀ جیم الخلیلی، ترجمۀ جمیل آریا، انتشارات مازیار، چاپ اوّل 1398، صفحات 24، 25 و 26.عکس از کتابخانۀ شخصیفَرازی از سخنان گُهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهلَیْسَتِ اؐلرَّوِیَّةُ کَاؐلْمُعَایَنَةِ مَعَ اؐلْإِبْصَارِ فَقَدْ تَکْذِبُ اؐلْعُیُونُ أَهْلَهَا وَ لَا یَغُشُّ اؐلْعَقْلُ مَنِ اؐسْتَنْصَحَهُ.اندیشیدن همانند دیدن نیست، چه بُوَد که دیده‌ها چیزی را چنان که نیست نشان دهد، لیکن خِرَد با کسی که از آن نصیحت خواهد خیانت نمی‌کند.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 15:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقۀ محاسبۀ احتمال</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%DB%80-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%80-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-t5ttkbrolcaf</link>
                <description>عکس از کتاب پارادوکس‌هافرض کنید در یک مسابقۀ تلویزیونی شرکت کرده‌اید. به شما 3 درب با نام‌های A و B و C نشان می‌دهند که پشت یکی از آنها یک اتومبیل و پشت هر کدام از 2 درب دیگر یک بُز قرار دارد.مشخص است که در این وضعیت احتمال برنده شدن شما (بُردن اتومبیل) 1 به 3 است.اینک فرض کنید شما درب A را با احتمال 1 به 3 انتخاب کرده‌اید ولی از انتخاب خود مطمئن نیستید، و مجری مسابقه برای کمک به شما درب B را باز می‌کند و به شما نشان می‌دهد که پشت آن یک بُز است.عکس از کتاب پارادوکس‌هاحالا فقط دو گزینۀ A و C باقی مانده است و در این حالت مجری مسابقه به شما پیشنهاد می‌دهد که انتخاب خود یعنی گزینۀ A را با گزینۀ C عوض کنید. آیا شما قبول می‌کنید؟عکس از کتاب پارادوکس‌هادر واقع پرسش این معما این است که:آیا با قبول تعویض دو گزینۀ A و C احتمال برنده شدن اتومبیل بیشتر می‌شود یا نه؟نظر شما چیست؟ لطفاً در قسمت نظرات بنویسید.پاسخ معما و استدلال آن در پُست بعدی.منبع:عکس از کتابخانۀ شخصیکتاب پارادوکس‌ها؛ نُه معمّای بزرگ فیزیک، نوشتۀ جیم الخلیلی، ترجمۀ جمیل آریا، انتشارات مازیار، چاپ اوّل 1398، صفحات 24، 25 و 26.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمؤمنین علی (ع) در نهج‌البلاغهاؐلْحِکْمَةُ ضَالَّةُ اؐلْمُؤْمِنِ. فَخُذِ اؐلْحِکْمَةَ وَلَوْ مِنْ أِهْلِ اؐلنَّفَاقِ.حکمت گمشدۀ مؤمن است. حکمت را فراگیر هر چند از منافقان باشد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 16:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>إِبْـنِ أَبِـیَّـه || پـسـرِ پـدرش</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%A5%D9%90%D8%A8%D9%92%D9%80%D9%86%D9%90-%D8%A3%D9%8E%D8%A8%D9%90%D9%80%DB%8C%D9%91%D9%8E%D9%80%D9%87-%D9%BE%D9%80%D8%B3%D9%80%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D9%80%D8%AF%D8%B1%D8%B4-zuda2z7oakxn</link>
                <description>زیاد بن اَبیّه  ||  زیاد پسر پدرش«زیاد» پسر «عُبَید» است، و برخی از مردم عبید را «عبیدبن‌فلان» گفته‌اند و او را به قبیلۀ ثَقیف نسبت داده‌اند، ولی بیشتر مردم معتقدند که عبید بَرده بوده است و همچنان تا روزگار زیاد زنده بوده و سرانجام زیاد او را خریده و آزاد کرده است.این که زیاد را به غیر پدرش نسبت داده‌اند به دو سبب است: یکی گمنامی پدرش و دیگری ادّعای ملحق شدن او به «ابوسفیان». گاهی به او «زیاد بن سُمیّه» می‌گفتند، و «سُمیّه» نام مادر او است که کنیزی از کنیزکان «حارث بن کلدة بن عمرو بن علاج ثقفی» طبیب عرب (درس خوانده در دانشگاه جندی‌شاپور) و همسر عبید بوده است. گاهی هم به او «زیاد بن ابیّه» (زیاد پسر پدرش) و گاه «زیاد بن اُمّه» (زیاد پسر مادرش) می‌گفته‌اند، و چون معاویه او را به خود ملحق ساخت، بیشتر مردم به او «زیاد بن ابوسفیان» می‌گفتند. ولی آنچه که پیش از پیوستن او به ابوسفیان به او گفته می‌شد «زیاد بن عُبَید» بود و در این هیچکس شکّ نکرده است.(منبع: جلوۀ تاریخ در شرح نهج‎‌‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید، ترجمۀ دکتر محمود مهدوی دامغانی، جلد چهارم، صفحۀ 63).«علی‌بن‌محمدبن‌مدائنی» روایت می‌کند:پس از رفتن «زیاد» به شام پیش «معاویه»، وی تصمیم گرفت «زیاد» را به خود ملحق سازد و او را برادر خویش بخواند. آنگاه مردم را جمع کرد و به منبر رفت و «زیاد» را هم با خود بالای منبر برد و او را بر پلّه‌ای پایین‌تر از پلّه‌ای که خود می‌نشست نشاند.نخست حمد و ستایش خدا را به جا آورد و سپس گفت: ای مردم من نَسَب خانودۀ خودمان را در «زیاد» می‌بینم، هر کس در این مورد شهادتی دارد برخیزد و گواهی دهد.گروهی برخاستند و گواهی دادند که «زیاد» پسر «ابوسفیان» است و گفتند پیش از مرگ «ابوسفیان» از او شنیده‌اند که به این موضوع اقرار کرده است.آنگاه «اَبو مریم سلولی» که در دورۀ جاهلی (پیش از اسلام) مِی‌فروش بود برخاست و گفت:ای امیرالمومنین (منظور معاویه است) من گواهی می‌دهم که ابوسفیان به طائف و پیش ما آمد. من برای او گوشت و نان و شراب خریدم. چون خورد و نوشید گفت ای ابومریم برای من روسپی فراهم آور. من از پیش او بیرون آمدم و پیش سمیّه رفتم و گفتم ابوسفیان از کسانی است که جود و شرف او را می‌شناسی، به من فرمان داده است برای او روسپی فراهم سازم، آیا تو حاضری؟ گفت آری، هم‌اکنون عبید با گوسفندانش برمی‌گردد (عبید شبان بود) و همین که شامی خورد و سَر بر زمین نهاد و خوابید پیش او خواهم آمد. من پیش ابوسفیان رفتم و خبر دادمش. چیزی نگذشت که سمیّه دامن‌کشان آمد و پیش ابوسفیان و در بستر او رفت و تا بامداد پیش او بود. چون سمیّه رفت به ابوسفیان گفتم این هم‌خوابه‌ات را چگونه دیدی؟ گفت خوب هم‌خوابه‌ای بود اگر زیر بغل‌هایش بوی گند نمی‌داد.«زیاد» از فراز منبر گفت: ای ابومریم مادرهای مردان را شماتت و سرزنش مکن که مادرت سرزنش و شماتت می‌شود.و چون سخن و گفتگوی معاویه با مردم تمام شد «زیاد» برخاست و مردم سکوت کردند. «زیاد» نخست حمد و ثنای خدا را به جای آورد و سپس گفت: ای مردم، معاویه و شاهدان چیزهایی را که شنیدید گفتند و من حق و باطل این موضوع را نمی‌دانم. معاویه و شاهدان به آنچه گفتند داناترند و همانا عبید پدری نیکوکار و سرپرستی قابل سپاسگزاری بود. و از منبر فرود آمد.شیخ «اَبوعثمان جاحِظ» (شیخ معتزله) روایت می‌کند که «زیاد» در آن هنگام که حاکم بصره بود از کنار «اَبوالعُریان عَدوی» که پیرمردی کور و سخن‌آور  و تیززبان بود گذشت. ابوالعریان پرسید این هیاهو چیست؟ گفتند «زیادبن‌ابی‌سفیان» است. ابوالعریان گفت به خدا سوگند ابوسفیان پسری جُز «یزید» و «معاویه» و «عتبه» و «عنبَسَه» و «حنظله» و «محمد» نداشت، این «زیاد» از کجا آمد؟این خبر به «زیاد» رسید و کسی به او گفت چه خوب است زبان این سگ را دربارۀ خودت ببندی. «زیاد» دویست دینار برای او فرستاد. فرستادۀ «زیاد» به ابوالعریان گفت: پسرعمویت امیر «زیاد» برای تو دویست دینار فرستاده است که هزینه کنی.فردای آن روز که «زیاد» با همراهان خود از کنار او گذشت ایستاد و بر ابوالعریان سلام داد. ابوالعریان گریست. به او گفته شد چه چیزی تو را به گریه واداشت؟ گفت صدای ابوسفیان را در صدای «زیاد» شنیدم و شناختم.چون این خبر به معاویه رسید برای ابوالعریان چنین نوشت:دینارهایی که برای تو فرستاده شد، تو را مهلت نداد و به رنگ‌های دیگر درآورد. دیروز «زیاد» با دار و دسته‌اش از کنار تو گذشت ناآشنا بود و فردای آن همان چیزی که نمی‌شناختی آشنا شد. آفرین بر «زیاد». ای کاش زودتر این کار را می‌کرد که قربانی چیزی بود که از آن می‌ترسید.ابوالعریان به معاویه پاسخ داد:ای معاویه برای ما صله‌ای مُقرّر دار تا جان‌ها با آن زنده شود. ای پسر ابوسفیان نزدیک است که ما را فراموش کنی. امّا «زیاد» و نَسَب او در نظر ما صحیح است و در مورد حق بُهتان نمی‌زنم. هر کس کار خیر کند همان دم نتیجه‌اش به او می‌رسد و اگر کار شرّ انجام دهد هر جا که باشد نتیجه‌اش به او خواهد رسید.«هُشام‌بن‌محمد‌بن‌سايب‌كلبى» (ابن‌کلبی) گوید:چون به «زیاد» اجازۀ گزاردن حَج داده شد و آماده می‌شد که حرکت کند و خویشاوندانْ خویشیِ خود را بر او عرضه می‌داشتند، «عبّاد» که پینه‌دوز بود آمد و خود را به «زیاد» نزدیک ساخت و با او به گفتگو پرداخت.زیاد گفت: وای بر تو، تو کیستی؟عبّاد گفت: من پسر تو هستم.زیاد گفت: ای وای بر تو، کدام پسر؟عبّاد گفت: تو با مادرم فلان زن که از فلان عشیره بود زنا کردی و مادرم مرا زایید و من میان «بَنی‌قیس‌بن‌ثَعلَبه» و بَردۀ زَرخرید ایشان بودم و هم‌اکنون نیز بَردۀ ایشانم.زیاد گفت: به خدا سوگند راست می‌گویی و من می‌دانم چه می‌گویی.«زیاد» کسی فرستاد که او را از بنی‌قیس خرید و آزاد کرد و «زیاد» مدّعی پدری او شد و او را به خود ملحق ساخت و به سبب او از افراد قبیلۀ «قیس‌بن‌ثعلبه» دلجویی می‌کرد و به آنان صله می‌پرداخت.کار عبّاد چندان بالا گرفت که معاویه پس از مرگ «زیاد» او را حاکم سیستان کرد و برادرش «عُبیدالله‌بن‌زیاد» را به ولایت بصره گماشت.منبع:اِبن‌اَبی‌الْحَدید، عَبدُالْحمید بن هبةالله، جلوۀ تاریخ در شرح نهج‌البلاغه، ترجمه و تَحشیه محمود مَهدَوی دامغانی، ویراست دوم، چاپ اوّل، نشر نی، تهران، 1399، جلد چهارم، صفحات 69 و 70 و 72 و 73.مطلب مرتبطاگر دوست داشتید پُست زیر را نیز مطالعه کنید https://vrgl.ir/gnmpS فَرازی از خطبۀ نَوَد و سه نهج‌البلاغه:أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ اؐلْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیْکُم فِتْنَةُ بَنِی أُمَیَّةَهمانا ترسناک‌ترین فتنه‌ها در دیدۀ من فتنۀ فرزندان اُمیّه است</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 12:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آچار سیاست (۱) زایش سیاستِ زور</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%A2%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B1-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%B2%D9%88%D8%B1-icjsygjjhicl</link>
                <description>عکس از کتابخانهٔ شخصیهمهٔ اطلاعات در دسترس‌اند، امّا چون بیشتر اخباری که به خورد ما داده می‌شوند جهت‌گیری سیاسی دارند و با هدف مُجاب کردن ما به اتّخاذِ دیدگاهی خاص نشر می‌شوند، باید خود را طوری آموزش دهیم که بتوانیم مابین سطور را بخوانیم. اینجا است که آچار سیاست بِکار می‌آید.حَتشِپسوت Hatshepsut(۱۴۵۸ - ۱۵۰۷ پیش از میلاد)هر چند نمی‌توان گفت که «حَتشِپسوت» نخستین رهبر سیاسی زن در تاریخ بوده است، امّا به درستی به عنوان یکی از موفّق‌ترینِ آنها به شُمار می‌رود. با وجود موانع بی‌شُمار، او فرعونِ ثروتمندترین و قدرتمندترین حکومت دنیای باستان در ۱۴۷۸ سال پیش از میلاد بود. او با استفاده از مهارت‌های سیاسی خود، رهبری را برای بیش از ۲۰ سال حفظ کرد.عکس از کتاببا تولّد در خانواده‌ای با اصل و نسبِ سلطنتی، به عنوان بزرگترین دختر «تحوتموس یکم Thutmose I» و ملکه «اَحموس Ahmose»، «حتشپسوت» با برادر ناتَنی کوچکتر خود، «تحوتموس دوم» ازدواج کرد که مرگ زودرَس او، &quot;حَتشِپسوت» را در شانزده سالگی، به عنوان ملکه و نمایندهٔ «تحوتموس سوم»، پسر «تحوتموی دوم» از زنی دیگر، معرفی کرد که تنها سه سال داشت.این در مصر عجیب نبود امّا انتظار می‌رفت که با رسیدن این کودک به سنّ قانونی، «حَتشِپسوت» کنار برود. هر چند به راستی کسی نمی‌داند چرا پس از هفت سال نیابت مُتداول، او به عنوان فرعون تاج‌گذاری کرد. البته این حرکت با مخالفت‌هایی مواجه شد و با موقعیّت مُتزلزلی که به عنوان یک زن داشت، و به دلیل حضور یک وارث مرد، او شروع به نمایش قدرت به عنوان فرمانروای قانونی کرد.عکس از کتاب«حَتشِپسوت» با بهره‌گیری کامل از ساز و کارهای پروپاگاندا (تبلیغات)، با پوشیدن لباس مردانه و نمایش ریش در تصاویر خود بر روی ساختمان‌ها، جنسیّت خود را برای تسکین نگرانی آنان که فرعون مؤنّث نمی‌خواستند، عَوَض کرد و داستان تولّد خود را نیز با این ادّعا که پدر او «آمون‌رع» خدای اصلی مصر بوده است، تغییر داد.امّا بهترین مثال از خِرَد سیاسی او در آرایش گروه اعزامی به پونت (سومالی یا اریترهٔ امروزین) به عنوان یکی از هم‌پیمانان تجاری سنّتی مصر بود که از ۵۰۰ سال پیش تجارت با آنجا متوقّف شده بود.پنج کشتی سفر خود را از نیل به دریای سرخ و پونت آغاز کردند که با خود جواهرات و اَبزار و اسلحه حمل می‌کردند. آنها با طلا، آبنوس، حیوانات وحشی، پوست جانوران، عاج، اَدویه، چوب‌های نفیس، لوازم آرایشی، بُخورهای خوشبو و درختان صَمغ بازگشتند.این سفر یک موقعیّت سیاسی و مالی بود که یک مسیر تجاری سودمند را بازگشایی، و «حَتشِپسوت» را در دیگر اُمور، به طور چشمگیری کمک کرد.این کار ارتش را سرگرم و از شورش احتمالی آن جلوگیری کرد، صلابت مصر را به دنیای باستان نشان داد، و مهم‌تر از همه به موقعیّت پادشاهی «حَتشِپسوت» مشروعیّت بخشید.منبع:فلاندر، جولیان، آچار سیاست: صد راه هوشمندانه برای کمک به فهم و به یاد سپاری نظریه‌ها، ترجمهٔ تورج حوری، چاپ اوّل، مازیار، تهران، ۱۳۹۸.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی (ع):إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ اؐلنِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ اؐلشُّکْرِ.چون طلیعۀ نعمت‌ها به شما رسید، با ناسپاسی دنبالۀ آن را مَبُرّید.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 13:02:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ نوجوانِ ناریوکوتوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7-dmaqi7ecmwa5</link>
                <description>نوجوان ناریوکوتوم یا نوجوان تورکانا - عکس از اینترنتدیرین‌انسان‌شناسان می‌گویند که اندامِ مُدرنِ انسانیِ ما از حدود 2 تا 2/5 میلیون سال پیش، با جهشی ناگهانی و مغایر با شیوۀ تَطَوُّرِ داروینی که زمان زیادی را می‌طلبد، با پیدایش «هومواِرِکتوس‌ها» به وجود آمد.گونۀ انسانیِ «هومو اِرِکتوس» Homo Erectus به معنایِ «انسانِ راست‌قامَت» دارایِ بدنی نیرومند، و چهره‌ای پَهن، و کاسۀ چشمانی بَرآمده و گود، و پیشانیِ مایل به پُشت بودند، و بسیار خوب می‌دَویدند.داستان نوجوان ناریوکوتومحدودِ 1/5 میلیون سال پیش، در کرانه‌های خاوریِ دریاچۀ تورکانا Turkana واقع در ناحیۀ ناریوکوتوم Nariokotome در کشورِ کنیا، در هوایِ گُرگ‌ومیشِ بامدادی، پِژواکِ آوایی تَک‌هِجایی، به سانِ زنگِ بیدارباشی در جهان پیچید. گویی سُرودِ سِتایشِ آفرینش بود که می‌خواست جهان را از خوابِ ناآگاهی بیدار کند.در آن ناحیه خانواده‌ای از انسان‌های نخستین زندگی می‌کردند که دارایِ تَنی نیرومند با پوستِ تیره بودند و می‌توانستند به خوبی بِدَوَند. مویِ بدنِ آنها به کُلّی ریخته بود، ولی از آنجا که دارایِ اَبزارِ شکار و شکارچیانی ماهر بودند، کم‌کم یاد گرفتند که از پوستِ حیوانات برای خود تَن‌پوشی فراهم آورند. تعدادِ اَعضایِ آن خانواده آنقدر بود که بتوانند یک گروهِ شکارِ وَرزیده تشکیل بدهند، و چون همه‌گی شکارچیِ ماهری بودند می‌توانستند با آواهایی تک‌هجایی با همدیگر ارتباط برقرار کنند و معنایِ آواهایِ یکدیگر را دَریابند.در گرگ‌ومیشِ بامدادی، درست پیش از بَرآمدنِ خورشید، آوایی شنیده می‌شد که با اُستواریِ خاصی یک هجا را تکرار می‌کرد: «پا . پا . پا». پدری میان‌سال بر بالینِ پسری نوجوان ایستاده بود و او را به این آوا می‌خواند. در آن گروه که شاید تعداشان به 30 نفر می‌رسید، تعدادی آواهای تک‌هجایی رواج داشت که همه معنای آنها را می‌دانستند. مثلاً همه می‌دانستند که آوایِ «پا» معنایی برابرِ برخاستن و ایستادن و آغازیدن و نگه‌داشتن و پایداری و پاسبانی کردن و برآمدنِ هر چیز دارد. پدر که می‌خواست نوجوانِ خود را از خواب بیدار کند با آوایِ «پا» او را می‌خواند.نوجوان کم‌کم چشمانِ خود را گشود ولی هنوز گیجِ خواب بود. به همین خاطر پدر برای آن که دلیلِ بیدار کردنش را به یادِ او بیاورد، دو آوایِ تک‌هجایی را پُشتِ سَرِ هَم بازگو کرد: «هو . پا». همۀ خانواده می‌دانستند که روشناییِ روز با بَرآمدنِ گویِ درخشانی در آسمان آغاز می‌شود، و این درخشندگی است که گویی به همه چیز جان می‌بخشد. از آنجا که صدایِ بازدمِ انسان که نشانۀ زنده بودنِ او است آوایی مانندِ «ه» یا «ها» دارد، به آن گویِ درخشانِ در آسمان نیز که زندگی‌بخش بود «هو» می‌گفتند. منظورِ پدر از گفتنِ «هو . پا» یعنی خورشید دارد پیدا می‌شود و در آسمان می‌ایستد. و از آنجا که می‌دیدند خورشید در آسمان حرکت می‌کند، بنابراین با گفتنِ همین آوایِ «پا» در کنارِ آوایِ «هو»، این منظور را می‌فهمیدند که خورشید دارد طلوع می‌کند و باید زود برخیزی تا برای کاری که می‌خواهیم انجام دهیم دیر نشود. یعنی «پا» هم برای ایستادن، هم برای راه رفتن، هم برای پیدا شدن (ایستادن در آسمان) بِکار می‌رفت.آن روز برای آن نوجوان روزِ خاصی بود، چرا که پس از یادگیری و تمرینِ برخی کارهایی که پدرش به او آموخته بود، اینک زمانِ آن فرا رسیده بود که با گروهِ شکارچیان به شکار برود. نوجوان اکنون ورزیده شده بود ولی هنوز تجربه‌ای در شکار نداشت. شکارگرانِ ماهرِ خانواده می‌توانستند رَدِّ پایِ حیوانات را بخوانند و دَریابند که کدامِ‌شان درّنده و خطرناک هستند و کدامِ‌شان برای شکار مناسب‌اَند. آنها مسیری را یافتند که می‌توانستند بدونِ آن که دیده شوند، به صورتِ سینه‌خیز خود را از آن مسیر به نزدیکی گوزن‌های خالدارِ پُر گوشت برسانند. خورشید به میانۀ آسمان رسیده بود که آنها به گَلّۀ گوزن‌ها رسیدند که به خوبی در علفزار چریده بودند و در زیرِ سایۀ درختان به آسودگی استراحت می‌کردند تا از گرمای آفتاب در اَمان بوده و خود را خُنَک کنند.پدرِ نوجوان که سرپرستِ خانواده و سالارِ گروه بود، پس از بازدیدِ اوضاع و سنجیدنِ مواردِ لازم، نگاهی به نوجوانِ خود اَنداخت. نوجوان که متوجّۀ نگاهِ پدر شده بود، با چشمانی باز و پُر از هیجان که نشان از اعتمادِ او به همراهیِ پدرش داشت، به پدر نگاه کرد. نگاهِ آن دو چند لحظه به همدیگر خیره ماند. گویی چیزی از دلِ پدر گذشت که نمی‌دانست چه احساسی است ولی می‌خواست با شکیبایی به فرزندش که در حالِ برومند شدن بود بِنگَرَد.پس از زمانِ کوتاهی که بِدین سان گذشت، همه آمادۀ یورش بودند، و سالارِ گروه نیز پس از چند اشارۀ کوتاه و علامت دادن با دست به اَعضای گروه، به ناگهان دستورِ یورش داد: «نیش» (مانندِ نیشِ مار). شکارگران از هر سو به گوزن‌ها یورش بردند و تلاش می‌کردند با راهنمایی‌ها و علامت‌هایی که سالارِ گروه با دست‌ها و آواهایی خاص اعلام می‌کرد، یکی از گوزن‌های ترسیده را از گلّه جُدا کنند و در گوشه‌ای گیر بیاندازند. آنها پس از تلاشی سخت سرانجام توانستند یکی از گوزن‌ها را در گوشه‌ای گیر اَنداخته و با نیزه‌های خود چند زَخم به او بزنند و او را از پای درآورند. گوزنِ بزرگ و پُر گوشت سرانجام بر زمین افتاد و نوجوان که نخستین شکارِ خود را می‌آزمود بسیار شادمان شد.او که می‌خواست در پیشِ چشمِ پدر و شکارگرانِ دیگر خودی نشان دهد، تا پس از بازگشت به خانواده، آنها آن دلاوری‌ها را برای زن‌های خانواده بازگو کنند و از این طریق او بتواند پیشِ آن دخترِ گروه که مهرش را در دل داشت سرافراز گشته و خودنمایی کند، تلاش کرد که زودتر از دیگران خود را به پُشتِ گوزن برساند و با یک ضربۀ نیزه، خود را کُشندۀ گوزن نشان دهد. نوجوان با شتاب به سوی گوزنِ افتاده بر زمین دوید تا به پُشت آن رسید. ولی این شتاب و هیجان همان بی‌تجربه‌گیِ او بود که نباید انجام می‌داد. گوزنِ بزرگ که روی زمین اُفتاده بود، حس کرد که چیزی از پُشت به او نزدیک می‌شود. ناگهان جهشی کرد و با شاخ‌های بلند و محکمِ خود ضربه‌ای سخت به نوجوان زد.شاخ‌های گوزن در یک چشم بر هم زدن در شکم و سینۀ نوجوان فرو رفت. پدر و شکارگرانِ دیگرِ گروه به تُندی خود را به گوزن رساندند و با نیزه او را از پای درآوردند و گوزن به زمین افتاد. با بیرون آمدن شاخِ گوزن از شکم و سینۀ نوجوان، خون به بیرون فَوّاره کرد. نوجوان نخست سوزی آتشین درونِ خود حس کرد. او که به خونِ جوشانِ جهیده از شکم و سینه‌اش خیره شده بود کم‌کم دَردی شدید را درونِ خود تجربه کرد. پدرش با تُندی خود را به او رساند و تلاش کرد با دست جلوی جهیدنِ خونِ نوجوانِ خویش را ببندد. چند شکارگر گوزنِ شکار شده را به سختی بلند کردند و چند نفر دیگر همراه با سالارِ گروه نوجوان را از زمین برداشتند تا به کنار رودخانه ببرند. نوجوان که درد می‌کشید زبانش بند آمده بود. او را به کنارِ رودخانه رسانند تا کمی با آب بدنش را خنک کنند. نوجوان را در آب شناور کردند. او احساس می‌کرد چیزی از درونش خواهان بیرون آمدن است. گویی روحَش خواهان پرواز بود. خورشید در حال غروب بود. نوجوان کم‌کم احساس بی‌حسّی می‌کرد. گویی درد در حالِ پَر کشیدن از درونش بود. دَمی دیگر گذشت و نوجوان دیگر دردی حس نمی‌کرد. او تکان نمی‌خورد. نوجوان مُرده بود. پدرش که به تَنِ بی‌جانِ فرزندش چشم دوخته بود، هیچ نمی‌گفت و همۀ گروه نیز در سکوتی پُرسش‌آمیز به تَنِ بی‌جانِ نوجوان نگاه می‌کردند که چگونه در آبِ رودخانه شناور بود. آب کم‌کم نوجوان را با خود می‌برد. گروهِ شکارگران غَرق در سکوتی پُرسش‌انگیز می‌اَندیشیدند که او چه شد؟ کجا می‌رود؟ گویی هستیِ او همراهِ خورشید شده بود و می‌خواست به آن سوی زندگی برود. به جایگاهِ آرامش. آنگاه که آبِ رودخانه نوجوان را با خود بُرده و از دیدگاهِ آنان ناپدید کرد، گروه گوزنِ مُرده را برداشته و به سوی خان‌ومانِ خود رفتند.هنگامی که گروه به خانواده رسیدند هوا تاریک شده بود. زنان و بچّه‌گانِ خانواده با دیدنِ گوزنِ بزرگ و پُر گوشت خوشحال شدند و با شادی و هِلهِله به سوی شکارگران دویدند. آنها که یاد گرفته بودند چگونه از آتش بهره ببرند، چند تکّه چوب را به روغنی که از چربیِ حیوانات فراهم کرده بودن آغشته کرده و مشعلی برافروخته بودند. کم‌کم خانواده در روشناییِ آتش متوجّۀ نبودِ نوجوان شدند. مادرِ نوجوان به سویِ سالارِ گروه که همسرش بود آمد و با نگاهی خیره در چشمانش نگریست. همسرش ساکت بود. مادرِ نوجوان با آوایی آمیخته به ترس گفت: «چا». همسرش ساکت ماند. مادر با آوایی بلندتر بارِ دیگر گفت: «پو . چا». همۀ اَعضای گروه می‌دانستند که «چا» یعنی چه؟ چه شد؟ و «پو» یعنی پسر. آنها به سالار گروه و پدرِ خانواده که هم با راهنمایی‌هایش خانواده را سَرِپا نگه می‌داشت و هم مسیرهای زندگی را به آنها می‌آموخت «پا» می‌گفتند. به پسری که پس از پدر مردِ خانواده بود «پو» می‌گفتند. به مادر «زا» و به دختر «زی» می‌گفتند. و خانواده می‌شد: «پاپوزازی».«پا» نگهبان و نگه‌دارندۀ خانواده بود. «پو» کمک و همیارِ نگه‌دارندۀ خانواده و نگهبانِ آیندۀ خانواده بود. «زا» سرچشمه و سامان‌بخش و زادآورِ خانواده بود. «زی» زیوَر و زیبایی و زادبخشِ آیندۀ خانواده بود.خانواده در سکوتی پُرسش‌انگیز فرو رفته بود تا آن که سالارِ خانواده با آوایی شکسته به مادرِ نوجوان گفت: «آ.پا». آوایِ «آ» مانندِ پیشوندی نَفی کننده بود. یعنی آن که ایستاده و زنده بود دیگر در میان ما نایستاده و نیست. مادرِ نوجوان با حالتی ناباورانه آواهایی را زمزمه کرد: «چا؟ چا؟ آ.پا؟ پوم. آ.پا؟». کم‌کم آوایش بلند شد و ناگهان فریادی بلند سَر داد: «پووووووووم . پومااااااااا». آنها هرگاه می‌خواستند پسر یا دختر خود را به خود نسبت دهند به آخرِ «پو» و «زی» یک آوایِ «م» می‌اَفزودند و هرگاه می‌خواستند پسر یا دختر خود را از راهِ دور بخوانند به آخرِ آوایِ «پوم» یک «ا» اضافه می‌کردند. مادر فریاد می‌زد: «پوما»، یعنی پسرم. «پوماچا»، یعنی پسرم چه شد؟ «پوماکا»، یعنی پسرم کجایی؟ «کا» یعنی کجا؟ کجایی؟پدر و سالارِ گروه که از نالیدنِ همسرش دلش به درد آمده بود، با آوایی بلند و رَسا رو به سویِ اَعضایِ خانواده کرد و گفت: «پوم.دا.گو – هو.پا». یعنی پسرم این گوزن را به ما داد و همراهِ خورشیدِ زندگی‌بخش رفت. منظورش این بود که پسرم با دادنِ زندگیِ خود، این خوراکِ زندگی‌بخش را به ما بخشید.معنای هجاها: [پسرم . داد . گوزن –خورشید . رفتن]. (دا = دَهِش – دادن - بخشیدن). (گو = گوزن). این واژه‌ها را بر پایۀ بُن‌ها و ریشه‌های زبانِ ایرانی در نظر گرفته‌ام.او که در دل‌اَش با خود پیمان بست که دیگر هرگز نگذارد کسِ دیگری از خانواده این‌چنین از بین برود، اَشکش بر گونه‌های مردانه‌اش روان شد، و همۀ خانواده با دیدنِ اَشکِ سالارِ خانواده، تحتِ تأثیر قرار گرفتند و همه گریستند. در آن شبِ دلتنگ ناگهان خروشی از آسمان بلند شد. آذرخشی درخشید و بارانِ تُندی باریدن گرفت. گویی روحِ پسرکِ نوجوان در آسمان‌ها، از دوریِ خانواده و دیدنِ دلتنگی‌شان می‌گریست. آن شبِ دلتنگی گذشت و بارانِ سیل‌آسا دو روز بارید، و تَنِ بی‌جان نوجوان را همراه با گِل‌ولایِ رودخانه با خود شُست و بُرد. پیکرِ نوجوان در گوشه‌ای زیرِ گِل‌ولای نهان شد تا 1/5 میلیون سال بعد که متخصّصینِ دیرین‌انسان‌شناسی آن را یافتند و نامش را «نوجوانِ ناریوکوتوم» نهادند.اسکلت نوجوان ناریوکوتوم یا نوجوان تورکانا - عکس از اینترنتنوجوانِ ناریوکوتوم یک هومواِرِکتوس و بسیار بزرگ‌تر از هومینیدهای پیش از خود بود. اسکلتش تقریباً کامل و اندازه‌اش 1/60 متر بود و متخصّصین توانستند برآورد کنند که در هنگامِ بُلوغ به 1/80 متر می‌رسید. با پیدایشِ هومواِرِکتوس در حدودِ 1/5 میلیون سال پیش، ساختارِ اجتماعیِ هَم‌سان با جوامعِ امروزی پا به عرصۀ وجود نهاد. آنها دَوَندگانِ بسیار خوبی بودند و نخستین گونۀ انسان بودند که می‌توان آنها را به معنای واقعی «شکارچی-گِردآورنده-پناه‌جو» دانست. بررسیِ کانالِ نُخاعِ شوکّیِ نوجوانِ ناریوکوتوم مشخص کرد که هومواِرِکتوس‌ها می‌توانستند صداهای بلند و تک‌هجایی و دوهجایی را بازگو کنند. سطحِ زندگیِ آنها انسانی بوده و تنها محدود به خوراک و تولیدِمثل نبود. آنها آتش را مَهار کرده بودند و گوشتِ کبابی و گیاهانِ پُخته می‌خوردند. باستان‌شناسان بازمانده‌های اُجاق‌هایی با دیرینه‌گیِ 1/5 میلیون سال پیش، در «چِسووانجا» Chesowanja واقع در کشور کنیا را در قطعه زمینی دایره‌ای‌شکل یافته‌اند که اطرافِ آن را کُلوخ‌هایی از گِلِ رُسِ سوخته، همراه با اُستخوان‌های حیوانات و اَبزارهایی از سنگِ آذرین پوشانده بود. در غارهایِ جنوبِ آفریقا نیز اُستخوان‌های آهو و گوزن و گورخر را یافته‌اند که در دمایِ 315 تا 480 درجه سوخته بودند، که این میزان آتش از سوختنِ چوب حاصل می‌شود. این یعنی آنها «آشیان‌گاه» داشتند.اسکلت نوجوان ناریوکوتوم یا نوجوان تورکانا - عکس از اینترنتشکار همۀ آنچه را که برای زندگیِ آنها ضروری بود فراهم می‌کرد. مانندِ خوراکِ چَرب و پروتئین، پوستِ حیوانات برای پوشاک، دل و رودۀ حیوانات برای ساختنِ زِهِ کمان و اُستخوان‌های حیوانات برای ساختنِ اَبزارِ دیگر. به این دلیل شکار در زندگی و تکاملِ انسان نقشِ تعیین‌کننده‌ای داشته است. زیرا زمانی امکان‌پذیر شده که انسان‌ها اَبزار داشته و آتش را کشف کرده بودند و به اندازه‌ای از تکاملِ اجتماعی رسیده بودند که بتوانند از یک زبانِ ابتدایی و آغازین بهره ببرند. باستان‌شناسان اُستخوان‌های زنی را در کرانۀ خاوریِ دریاچۀ تورکانا یافته‌اند که 1/7 میلیون سال پیش با دَردی بسیار زیاد مُرده است. او دُچارِ مَسمومیّت ویتامین A بوده و زمانی طول کشیده تا او به مراحلِ پایانیِ بیماری رسیده و جان داده است. ما امروزه می‌دانیم که او در دورانِ بیماری چه دردی کشیده است. قطعاً پوستِ تَنِ او در بسیاری جاها شکاف برداشته و دُچارِ خون‌ریزیِ درونی شده است. احتمالاً گوشتِ زیاد همراه با جگرِ جانورانِ بزرگ را خورده و مسموم شده است، چرا که در جگر ویتامین A زیادی وجود دارد. ولی آن‌گونه که رَوَندِ بیماریِ او نشان می‌دهد، او نمی‌توانسته بدونِ کمکِ دیگران، این زمانِ طولانیِ بیماری را طی کند. کاملاً آشکار است که کسانی از او نگهداری می‌کرده‌اند. به او خوراک و آب داده و از او در برابرِ حیواناتِ دَرّنده پاسبانی می‌کردند. برای شکارگری نیاز به هماهنگی است و باید علائمی قراردادی بینِ شکارگران وجود داشته باشد. مثلاً برخی از آنها با هیاهو شکار را ترسانده و به سویِ تَله و شکارگرانِ دیگر رانده تا آنها بتوانند حیوان را شکار کنند. پس از شکار نوبت به بخش کردنِ شکار می‌رسد، و این پای دادگری را به میان می‌آورد. ولی مهم‌تر از همه مَهارِ آتش است که اگر بتوان راهی یافت تا هرگز خاموش نشود، می‌تواند منبعِ قدرتِ انسان گردد. به این ترتیب در دلِ آشیان‌گاهِ انسان‌ها منبعِ قدرتی پدید آمد به نامِ «آتش‌گاه». کسی که از آتش بهره می‌گرفته بر آن که از آتش بی‌بهره بوده سَروَری داشته و برای بهره‌مندی از آتش مُقرّراتی می‌گذاشته و در عینِ حال نیاز بود که این راه‌کارها به نَسلِ بعد نیز آموزش داده شود. این‌چنین بود که انسان به دستاوردی رسید به نامِ «آیین».پی‌نوشت: این داستان را بر اساس یافته‌های علمی دیرین‌انسان‌شناسی نوشتم.منابع:انسان از آغاز تا چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح، نوشتۀ ایان تترسال، ترجمۀ دکتر حامد وحدتی‌نسب و دکتر سرور خراشادی، انتشارات ایران‌نگار.پیدایش انسان (مجموعه مقالات دیرین‌انسان‌شناسان)، به کوشش دکتر حامد وحدتی‌نسب، انتشارات ایران‌نگار.اُدیسۀ انسان، نوشتۀ مانفرد بائور و گودرون سیگلر، ترجمۀ سلامت رنجبر، انتشارات ققنوس.پیدایش انسان، نوشتۀ یوزف. ه. رایش‌هلف، ترجمۀ سلامت رنجبر، انتشارات آگه.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی (ع) در نهج‌البلاغهأَهْلُ اؐلدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِیَامٌ.مردم دنیا همچون سَوارانَند که در خوابَند و آنان را می‌رانَند.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 16:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرستان‌های ایران‌شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-xf7qxr11g00d</link>
                <description>عکس از کتابخانهٔ شخصی«شهرستان‌های ایران‌شهر» متن فارسی میانۀ کوچکی است که در پایان دورۀ ساسانی نوشته شده و در آن شهرهای گوناگون ایران‌شهر (سرزمین ایرانیان) بازگو شده است. از این گذشته، این متن به چهره‌هایی گاه تاریخی و گاه افسانه‌ای اشاره دارد که شهرهای گوناگون و کانون کارهای‌شان را پِی‌اَفکنده‌اند.ترجمۀ فارسی متن شهرستان‌های ایران‌شهر(مترجم: تورج دریایی)برگ نخست از کتاب شهرستان‌های ایران‌شهربه نام دادار نیک‌اَفزونی‌بَخش[شهرستان‌های ایران‌شهر]به نام و نیرو و یاری دادار اورمَزد و بخت نیک(1) شهرستان‌هایی که در زمین ایران‌شهر ساخته شده‌اند، هر کدام در چه روزگاری، در کجا و به دست کدام سَرخُدایی ساخته شده است، به تفصیل در این یادگار نوشته شده است.(2) در کوست (بخش) خراسان، شهرستان سَمَرقند را کاووس پسر قُباد بنیان گذاشت. سیاوش پسر کاووس آن را به فرجام رسانید.(3) کِی‌خسرو پسر سیاوش آنجا زاده شد و او آتشِ بهرامِ وَرجاوَند را آنجا نشانید.(4) سپس زَرتُشت دین آورد. به فرمان شاه‌گُشتاسپ 1200 فَرگَرد (اَوِستا) به دین دَبیرَه (خط دینی) بر روی لوحه‌های زرّین کَند و نوشت و در خزانۀ آن آتشکده نهاد.(5) سپس اِسکندر ملعون آن را سوخت و در دریا افکند.(6) سُغد را هفت آشیان است، و هفت آشیان آن این است که هفت خدای در آن بود. یکی از آن جمشید، یکی از آن ضَحّاک، یکی از آن فریدون، یکی از آن منوچهر، یکی از آن کاووس، یکی از آن لُهراسب، یکی از آن شاه‌گُشتاسپ.(7) سپس اَفراسیاب تورانی ملعون در هر یک از آنها نشست‌گاهی برای دیوان و بُت‌کده و بُت‌خانه ساخت.(8) در بلخِ بامی، شهرستان نَوازَه را اسفندیار پسر گشتاسپ ساخت.(9) و آتش بهرام وَرجاوَند را آنجا نشانید، و نیزۀ خویش را آنجا زد و به «یَبغوخاقان» و «سِنجِبوخاقان» و «چول‌خاقان» و «خاقان بزرگ» و «گُهرَم» و «تُژاو» (توژآب) و «اَرجاسب» شاهِ خیونان پیام فرستاد که: «به نیزۀ من بنگرید، هر که به وَزِش این نیزه بنگرد، همانند این است که به ایران‌شهر تازیده».(10) شهرستان خوارزم را نَرسِه پسر جَهود ساخت.(11) شهرستان مَرْوْرود را بهرام پسر یَزدگرد ساخت.(12) شهرستان مَرْوْ و شهرتان هَرات را اسکندر رومی ملعون ساخت.(13) شهرتان پوشَنگ را شاپور پسر اردشیر ساخت، و در پوشنگ پُل بزرگی ساخت.(14) شهرستان توس را توس پسر نوذر ساخت و نهصد سال سپاه‌بِد (سپاه‌بُد) بود. پس از توس سپاه‌بدی به زَریر، و از زَریر به بَستور، و از بَستور به کَرزَم رسید.(15) شهرستان نیشابور را شاپور پسر اردشیر ساخت. در آن زمان که پَهلیزَکِ تورانی را کُشت، در همان‌جا فرمود شهرستانی بسازند.(16) شهرستان قایِن را کِی‌لُهراسب پدر گشتاسب ساخت.(17) در گُرگان شهرستانی که آن را دَهستان خوانند، نَرسِۀ اَشکانی ساخت.(18) شهرتان قومِسِ پنج‌بُرج را، ضَحّاک آن را شَبِستان خود کرد. اقامتگاه اشکانیان آنجا بود. در زمان فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور آن را ساخت، در زمان هجوم چول در جهتِ ویروی‌پَهر بود.(19) پنج شهرستان را خسرو پسر قباد ساخت و آنها را خسروشاد، خسرومست‌آباد، ویسپ‌شادخسرو، هوبوی‌خسرو، شادفرخ‌خسرو، نام نهاد.(20) او فرمود دیواری که 180 فَرسنگ درازا و 25 اَرِش‌شاه بلندا، 180 دروازه کاخ و در داخل آن دستگرد بسازند.(21) در کوستِ خوروَران، شهرستان تیسفون را وَرازَه گیوگان به فرمان توس ساخت.(22)  شهرستان نصیبین را وَرازَه گیوگان ساخت.(23) شهرستان اُورها را نَرسِه ساخت.(24) شهرستان بابِل را بابِل در فرمانروایی جَم ساخت. و او سیّارۀ تیز را در آنجا بَست، و طلسم مربوط به هفت سیّاره و دوازده بُرج و قسمت هشتم آسمان را با جادوگری زیر مِهر (خورشید) و به مردم بنمود.(25) شهرستان حیرَه را شاپور پسر اردشیر ساخت و او مهرزاد مرزبان حیره را بر حصار تازیان گماشت.(26) شهرستان هَمَدان را یزگرد پسر شاپور ساخت که او را یزدگرد خَشِن می‌خوانند.(27) در ماد و ناحیۀ نهاوند و حصار بهرام‌آوَند، بهرام پسر یزدگرد که او را بهرام گور می‌خوانند شهرستانی ساخت.(28) بیست‌ویک شهرستان که در پَدَشخوارگَر (خوار مانند خواهر) ساخته شده است، یا اَرماییل، یا به فرمان اَرماییل، آن کوهیاران ساخته‌اند که از دست ضحّاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.(29) کوهیاران هفت هستند: ویسیمگان‌دماوند، آهَگان، وَسپور، سوباران، مُسرَگان، بَروزان، مَرِنزان.(30) اینان بودند که از دست ضحّاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.(31) شهرستان موصل را پیروز پسر شاپور ساخت.(32) نُه شهرستان را که در جزیره ساخته شده است، آنها را آمیتوس برادرزادۀ قیصر ساخت.(33) بیست‌وچهار شهرستانی که در سرزمین شام و یمن و آفریقا و کوفه و مکّه و مدینه ساخته شده است، بعضی را شاهنشاه و بعضی را قیصر ساخته است.(34) در کوستِ نیمروز، شهرستان کابل را اردشیر پسر اسفندیار ساخت.(35) شهرستان رَخوَد را رَهام پسر گودرز ساخت. در آن زمان که اسب‌وَرْزْنَرِ تورانی را کُشت و یَبغوخاقان را از آنجا گریزان کرد.(36) شهرستان بَست را بَستور پسر زَریر ساخت، و در آن زمان که شاه‌گشتاسپ برای نیایش دین در کنار دریاچۀ فَرَزدان بود و بُنَهِ گشتاسپ و دیگر شاهزادگان را در آنجا مستقر کرد.(37) شهرستان فَرَه و شهرستان زابُلستان را رُستم شاه سیستان ساخت.(38) شهرستان زَرَنگ را نخست افراسیاب تورانی ملعون ساخت و آتش وَرجاوَندِ کَرکوی را در آنجا نشانید، و منوچهر را به پَدَشخوارگر محاصره کرد، و افراسیاب اِسپَندارمَد را به زنی خواست، و اسپندارمد در زمین آمیخت. افراسیاب آن شهرستان را ویران و آن آتش را خاموش کرد، و سپس کِی‌خسرو پسر سیاوش آن شهرستان را باز ساخت و آتش کرکوی را باز نشانید، و اردشیر بابکان آن شهرستان را به فرجام رسانید.(39) شهرستان کرمان را قباد پیروزان، شاهِ کرمان ساخت.(40) شهرستان بِه‌اردشیر را سه فرمانروا ساختند، و اردشیر بابکان آن را به فرجام رساند.(41) شهرستان استخر را اردوان شاهِ پارتیان ساخت.(42) شهرتان داربگرد را دارا پسر دارا ساخت.(43) شهرستان بیشاپور را شاپور پسر اردشیر ساخت.(44) شهرستان گور اردشیرخوره را اردشیر بابکان ساخت.(45) شهرستان توج را همای چهرآزاد ساخت.(46) شهرستان هرمزد اردشیر و شهرستان رام هرمز را هرمز دلیر پسر شاپور ساخت.(47) شهرستان شوش و شوشتر را ششین دُختِ زنِ یزدگرد پسر شاپور ساخت، که دختر راس‌الجالوت شاهِ جَهودان (یهویان) و مادر بهرام گور بود.(48) شهرستان جُندیشاپور (جَندوی‌شاپور) و شهرستان ایران‌کَردشاپور را، شاپور پسر اردشیر ساخت و آن را بیل‌آباد نام نهاد.(49) شهرستان نَهرتیرَه را ضحّاک در دوران فرمانروایی خویش آنجا را شبستان خود کرد، و زندان ایران‌شهر بود و زندان اشکان نام نهاد.(50) شهرستان هَماوَران را فریدون پسر آبتین ساخت، و مَسروق شاهِ هَماوَران را کُشت، و زمین هَماوَران را باز به تصرّف ایران‌شهر درآورد، و او دشتِ تازیان را به مُلکیّت، به بخت‌خسرو شاهِ تازی داد، بخاطر پیوندی که با او داشت.(51) شهرستان آرهِست را شاپور پسر اردشیر ساخت.(52) شهرستان آسور و شهرستان به‌اردشیر را، اردشیر پسر اسفندیار ساخت، و اَشَگ‌هَگَر را به عنوان مرزبان، بر سپاه دوسَر و بورگِل، بر حصار تازیان بگمارد.(53) شهرستاند جِی را اسکندر ملعون پسر فلیپوس ساخت. اقامتگاه جَهودان آنجا بود. در دوران فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور، به خواهش زن خویش ششین‌دُخت، جهودان را به آنجا آورده بود.(54) شهرستان ایران‌آسان‌کردقباد را، قباد پسر پیروز ساخت.(55) شهرستان اَشگَر را بهرام پسر یزدگرد ساخت.(56) شهرستان آذربایجان را ایران‌گشسب که سپاهبد آذربایجان بود ساخت.(57) شهرستان وَن را، وَشن دختر گلخشان ساخت که به زنی کِی‌قباد درآمد، و تور بَرادْریش‌کَرب، با جادوگری آنجا را به صورت دژ اَروَندَسب درآورد، برای حفظ جان خویش.(58) در کوست آذربایجان، شهرستان گَنزَک را افراسیاب تورانی ساخت.(59) شهرستان آمُل را زندیقِ پُر مرگ ساخت. زرتشت پسر اسپیدمان از آن شهر بود.(60) شهرستان بغداد را ابوجعفر که او را دَوانیقی خوانند ساخت.به پیروزی به پایان یافت،فرجام یافت به درود و شادی و رامِش.برگ آخر از کتاب شهرستان‌های ایران‌شهرمنبع:دریایی، تورج، شهرستان‌های ایرانشهر: نوشته‌ای به زبان فارسی میانه دربارۀ تاریخ و حماسه و جغرافیای باستانی ایران، چاپ اوّل، توس، تهران، 1388.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی (ع):لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ. خَیْرُ اؐلْبِلَادِ مَا حشمَلَکَ.شهری تو را از شهر دیگر بهتر نیست. بهترین شهرها آن بُوَد که در آنَت آسایش زندگی است.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 23:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیزیک || اَصلِ ماخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%8E%D8%B5%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AE-yvskfj9gluyu</link>
                <description>عکس از کتابخانهٔ شخصیکودکی که بر چرخ‌وفلک سوار است و می‌چرخد، توسط ستاره‌های دور از مرکزِ چرخ‌وفلک به بیرون رانده می‌شود. اصل ماخ می‌گوید جِرمِ آن اَجرامِ دوردست بر اینرسیِ اجسام در اینجا اثر می‌گذارند. اجسام دور از طریق گرانش (جاذبه) بر حرکت اجسام دیگر اثر کرده و از طریق چرخش بر اجسام نزدیک اثر می‌گذارند. امّا چرا این اتّفاق می‌اُفتد؟ و چگونه می‌توان دریافت که جسمی حرکت می‌کند یا خیر؟اگر در قطاری که در ایستگاه متوقّف است نشسته باشید و از پنجره مشاهده کنید که واگن کناری در حال دور شدن از شما است، به سختی می‌توان گفت که قطار شما در حال ترک ایستگاه است یا قطار دیگر به ایستگاه وارد شده است. آیا راهی وجود دارد که با اطمینان بتوان سنجید کدام قطار در حرکت است؟«ارنست ماخ» فیلسوف و فیزیک‌دان اُتریشی در قرن نوزدهم با این سؤال دست‌وپنجه نرم کرد. او پا در جای پای «آیزاک نیوتن» گذاشت که بر خلاف «ماخ» معتقد بود فضا یک «برگردانِ مطلق» است.«فضای نیوتنی» مانند کاغذ شطرنجی، از یک مجموعۀ درجه‌بندی شده تشکیل شده است و او همۀ حرکت‌ها را با توجه به خطوط آن صفحه رسم می‌کند. «ماخ» استدلال کرد که حرکت زمانی معنا دارد که نسبت به شیءِ دیگری، و نَه نسبت به خطوط، سنجیده شود. در حرکت بودن چه معنایی دارد اگر این حرکت نسبت به جسم دیگری نباشد؟در این هنگام «ماخ» که تحت تأثیر ایده‌های پیشین «گوتفرید لایب‌نیتس»، همکار «نیوتن»، قرار داشت، پیش از «آلبرت اینشتین» بر این عقیده بود که تنها حرکت‌های نسبی مفهوم پیدا می‌کنند.«ماخ» استدلال کرد که چون هر توپ، در فرانسه یا در استرالیا به یک گونۀ مُشابه رفتار می‌کند، خطوط فضا بی‌معنی هستند. تنها عاملی که ممکن است بر توپ تأثیر بگذارد گرانش (جاذبه) است.نقش توپ روی کُرۀ ماه متفاوت است چون نیروی گرانشی که جِرم توپ را به سوی خود می‌کشد، در آنجا نسبت به زمین کمتر است. از آنجا که در جهان، هر جسمی اجسام دیگر را به سوی خود می‌کشد، هر جسمی حضور دیگر اجسام را از طریق یک کشش دو طرفه احساس می‌کند. بنابراین حرکت نهایتاً به توزیع مادّه یا جِرم آن بستگی دارد، و نَه به فضایی که در آن قرار گرفته است.فضای مطلق، با توجّه به ماهیّت خودش، بدون ارجاع به هر جسم خارجی، همیشه هَمگِن و ثابت باقی می‌ماند.(آیزاک نیوتن، 1687)جِرمجِرم دقیقاً چیست؟ مقدار مادّۀ تشکیل دهندۀ جسم است. جِرم یک قطعه فلز برابر با مجموع جِرم همۀ اَتم‌های سازندۀ آن است. جِرم با وزن تفاوت ظریفی دارد. وزن، مقدار نیروی گرانشی است که جسم را به پایین می‌کشد. یک فضانورد روی کُرۀ ماه نسبت به زمین وزن کمتری احساس می‌کند، چون نیروی گرانشی وارد شده از سوی ماه که جِرم کوچکتری دارد، کمتر است.«اینشتین» نشان داد که جِرم و انرژی قابل تبدیل به یکدیگرند. طبق نظر او جِرم می‌تواند به انرژی خالص تبدیل شود. پس، جِرم در نهایت همان انرژی است.اینرسیاینرسی از کلمۀ لاتین «لازینِس» (Laziness) به معنی «تنبلی» گرفته شده است و بسیار شبیه جِرم است، با این تفاوت که میزان سختی اجسام در برابر جابه‌جایی بر اثر اِعمال نیرو را بیان می‌کند.جسمی با اینرسی زیاد در برابر تغییر مقاومت می‌کند. حتّیٰ در فضای خارج از زمین نیز جسمی با جِرم بالا برای حرکت به نیروی زیادی نیاز دارد. یک شهاب‌سنگ بزرگ در برخورد با زمین در صورتی می‌تواند آن را منحرف کند که این برخورد بسیار شدید باشد. خواه این برخورد بزرگ توسط یک انفجار هسته‌ای ایجاد شود، یا نیروی کوچکتری باشد که طولانی مدّت وارد می‌شود. یک سفینۀ فضایی کوچکتر با اینرسی کمتر از شهاب‌سنگ، به آسانی می‌تواند با موتورهای جِت کوچک، تغییر مسیر (مانور) دهد.گالیلئو گالیله ستاره‌شناس ایتالیایی در قرن نوزدهم «اصل اینرسی» را پیشنهاد می‌دهد:اگر جسمی رها شود و هیچ نیرویی به آن وارد نشود، حالت حرکتش بدون تغییر می‌ماند.اگر در حرکت است، به حرکت خود با سرعت ثابت و در همان جهت ادامه می‌دهد، و اگر ساکن است، در همان حالت ایستا باقی می‌ماند.«نیوتن» با تصحیح این دیدگاه، نخستین قانون خود در مورد حرکت را بیان کرد.سطل نیوتن«نیوتن» گرانش را نیز به صورت قانون درآورد. او فهمید که اجسام به سوی هم جذب می‌شوند. افتادن سیب از درخت ناشی از جذب شدن آن توسط جِرم زمین است. به همین اندازه زمین هم به واسطۀ جِرم سیب جذب می‌شود. ولی ما به سختی می‌توانیم تغییر میکروسکوپی همۀ زمین را به سمت سیب اندازه بگیریم.«نیوتن» ثابت کرد قدرت گرانش با افزایش فاصله به سرعت کاهش می‌یابد. بنابراین اگر ما از سطح زمین خیلی بالا برویم، نیروی گرانشی زمین نسبت به زمانی که روی سطح بودیم بسیار ضعیف‌تر می‌شود.امّا با این وجود ما هنوز کشش باقی مانده از سوی زمین را حسّ می‌کنیم. اگر باز هم دورتر شویم، این نیرو باز هم کمتر می‌شود، ولی هنوز زمین می‌تواند بر حرکت ما تأثیر بگذارد. در حقیقت همۀ اجسام در جهان نیروی گرانش بسیار کوچکی دارند که می‌تواند اثر بسیار خفیفی بر حرکت ما داشته باشد.«نیوتن» سعی کرد با فکر کردن به چرخش سطل آب، به رابطۀ بین اجسام و حرکت آنها پِی ببرد.در ابتدا وقتی سطل می‌چرخد، آب درون آن ساکن است. سپس آب هم به آهستگی شروع به چرخیدن می‌کند. زمانی که مایع بر اثر چرخش سعی بر گریختن از دیواره‌های سطل دارد، سطل آب فرو می‌رود امّا بر اثر نیروی ناشی از دیواره‌ها، آب در سطل باقی می‌ماند. «نیوتن» استدلال می‌کند که چرخش آب تنها در صورتی که در «چارچوبِ مَرجعِ ثابتی از فضای مطلق» باشد، قابل درک است. در اینجا با نگاه کردن به سطل می‌توانیم بگوییم که سطل در حال چرخش است، چون می‌توانیم نیروهایی را ببینیم که موجب ایجاد تَقَعُّر در سطح آب شده‌اند.سال‌ها بعد، «ماخ» بار دیگر این بحث را مورد بازبینی قرار داد:اگر سطلِ پُر از آب، تنها جسم موجود در جهان باشد، چه می‌شود؟چطور می‌توان فهمید که سطل در حال چرخیدن است؟آیا به همان اندازه نمی‌توان گفت که آب نسبت به سطل در حال چرخیدن است؟تنها راه برای یافتن درک صحیح از این موضوع این است که جسم دیگری (مثلاً دیوار یک اتاق یا حتّیٰ یک ستارۀ دور) را درون این جهان سطلی قرار دهیم. در این حالت، سطل به وضوح و روشنی نسبت به آن جسم خواهد چرخید.امّا بدون «چارچوب فضای ثابت» و «ستاره‌های ثابت»، چه کسی می‌تواند بگوید سطل می‌چرخد یا آب درون آن؟ تماشای خورشید و ستارگان در قوس آسمان نیز مشابه همین آزمایش است. ستارگان در حال چرخش‌اند یا زمین؟ چگونه می‌توان فهمید؟طبق «اصل ماخ»، حرکت زمانی معنا پیدا می‌کند که یک جسم خارجی به عنوان «مرجع» وجود داشته باشد. پس اینرسی به عنوان یک مفهوم، در یک جهان تک عضوی بی‌معنا است. بنابراین اگر جهان عاری از ستاره باشد، ما هرگز نخواهیم دانست که زمین در حال چرخش است. ستارگان به ما می‌گویند که ما نسبت به آنها در حال چرخش هستیم.عقیده به حرکت نسبی در «اصل ماخ»، در برابر عقیده به حرکت مطلق، تا کنون الهام‌بخش فیزیک‌دانان بسیاری، به ویژه «اینشتین» (که خودش نام «اصل ماخ» را برگزید)، بوده است.«اینشتین» بر این عقیده بود که «حرکت نسبی است» و بر این اساس تئوری «نسبیت خاص و عام» خود را بنا نهاد. او همچنین با استفاده از «اصل ماخ» به یکی از مسائل برجسته‌ای که در آن زمان وجود داشت پاسخ داد:چرخش و شتاب باید نیروهای اضافی بسازند، امّا آنها کجا هستند؟ «اینشتین» نشان داد اگر در جهان همه چیز نسبت به زمین بچرخد، ما در واقع نیروی ضعیفی را تجربه خواهیم کرد که موجب خواهد شد سیّاره در مسیر خاصی تلوتلو بخورد.ماهیّت فضا هزاران سال برای دانشمندان یک مُعمّا بود. فیزیک‌دانانِ ذرّاتِ جدید فکر می‌کنند فضا دیگ جوشانی است از ذرّاتِ بنیادی که پِی‌درپِی خلق و نابود می‌شوند و در نهایت جِرم و اینرسی و نیروها و حرکت همۀ اَجرام در آن می‌توانند صورت‌هایی از «سوپ کوانتومی خروشان» باشند.عکس از کتاب نظریه‌های تاثیرگذار در علم فیزیک«ارنست والدفرید یوزف وِنسِل ماخ» Ernst Waldfried Josef Wenzel Mach (1838 - 1916).ارنست ماخ، فیزیک‌دان اُتریشی، برای کارهایش در زمینۀ «اُپتیک» (نورشناسی)، آکوستیک، فیزیولوژی دریافت حسّی، فلسفۀ علم، و بطور خاص در تحقیق پیرامون «سرعتِ فَرا صوت»، مشهور است.ماخ در سال 1877 یک مقالۀ تأثیرگذار منتشر کرد. در این مقاله بیان می‌شود چگونه موشکی که تُندتر (سریع‌تر) از صوت حرکت می‌کند موجب ایجاد یک «موجِ ضربه» (شبیه به رَدّ یک کشتی در دریا) می‌شود. این همان «موج ضربه» در هوا است که باعث ایجاد انفجار صوتی بر اثر حرکت فَرا صوتِ هواپیما می‌شود.نسبت سرعت موشک (یا هواپیمای جِت) به سرعت صوت، «عدد ماخ» نامیده می‌شود. مثلاً اگر عدد ماخ 2 باشد، به این معنا است که سرعت موشک 2 برابر سرعت صوت است.منبع:بیکر، جوآن، نظریه‌های تاثیرگذار در علم فیزیک، ترجمهٔ مائده فضلرعلیزاده و مهدی خاکیان قمی، چاپ دوم، انتشارات سبزان، تهران، ۱۳۹۵.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی علیه‌السّلام در نهج‌البلاغهمَا اؐسْتَوْدَعَ اؐللّهُ اؐمْرَأً عَقْلاً إِلَّا اؐسْتَنْقَذَهُ بِهِ یَوْماً مٰا.خدا خِرَد را نزد کسی به ودیعت ننهاد مگر که روزیْ او را بِدان نجات داد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 14:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج رساله از افلاطون | رسالۀ یکم: لاخِس</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%80-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%84%D8%A7%D8%AE%D9%90%D8%B3-u61rn5sv76z2</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیموضوع رسالۀ لاخِس که از رسالات دورۀ اوّل نویسندگی افلاطون است، «شجاعت» و ارتباط آن با «دانش» است.خلاصۀ داستان این رسالهلوسیماخوس و مِلِسیاس، از نیکیاس و لاخِس دو سردار معروف آتن، دعوت کرده‌اند که برای دیدن نمایش پهلوانی که جنگ با سلاح سنگین را نشان می‌دهد بروند. پس از تماشای نمایش این پهلوان، لوسیماخوس و مِلِسیاس که می‌خواهند مفیدترین نوع تربیت را برای فرزندان خود بیابند، نظر نیکیاس و لاخِس را راجع به هنر این پهلوان می‌پرسند. آنها می‌پرسند آیا صلاح است این فَن را به فرزندان خود تعلیم دهند یا نه؟نیکیاس و لاخِس عقاید خود را بیان می‌کنند. نیکیاس آموختن این فَن را مفید می‌داند ولی عقیدۀ لاخِس مخالف آن است. آنگاه مُتّفقاً نظر سقراط را در این خصوص می‌پرسند.سقراط می‌گوید بهتر است اوّل ببینند در چه خصوص گفتگو می‌کنند و موضوع بحث را درست روشن کنند. به نظر می‌رسد موضوع بحث شجاعت است. سقراط راجع به این که شجاعت چیست، نخست از لاخِس سؤال می‌کند و سپس از نیکیاس.لاخِس شجاعت را به چندین نوع تعریف می‌کند ولی هیچ‌یک از تعریف‌های او جامع نیستند. سقراط نشان می‌دهد که تعریف‌های او دقیق نیست و در راهنماییِ فکر برای رسیدن به حقیقتِ شجاعت کافی نیست.تعریفی که نیکیاس از شجاعت می‌کند، به عقیدۀ خودِ سقراط نزدیکتر است. او شجاعت را همان خِردمندی و دانش می‌داند، ولی سقراط نشان می‌دهد که، از سویی این تعریف شامل چیزهای دیگر جُز شجاعت نیز می‌شود، و از سوی دیگر مواردی مانند شجاعت حیوانات را شامل نمی‌شود.بین لاخِس و نیکیاس نزاع جالبی درمی‌گیرد. سقراط پس از این که نادانی حاضران را به رُخِ آنها می‌کشد، به آنها سفارش می‌کند که مُعلّمی پیدا کنند و مثل کودکان از نو به مکتب بروند و از آموختن ننگ نداشته باشند.لوسیماخوس قرار می‌گذارد روز بَعد سقراط را ببیند و صحبت در این باب را ادامه دهد، و مجلس به همین‌جا ختم می‌شود.عکس از کتاب پنج رسالۀ افلاطونمعرفی شخصیّت‌های این رسالهمهم‌ترین حاضران مجلس سقراط است. لوسیماخوس و مِلِسیاس که برای پسران‌شان دنبال معلّم می‌گردند، هر دو از خاندان‌های معتبر شهر هستند.نیکیاس از اشخاص بِنامِ شهر است و پس از پریکلِس مهم‌ترین مرد سیاسی آتن و از سران معروف سپاه است و وصف او را مورّخان به تفصیل آورده‌اند.لاخِس هر چند شهرتش به اندازۀ نیکیاس نیست، از فرماندهان معتبر سپاه آتن است و با آن که از خاندان‌های معتبر نیست، کاردانی او در فرماندهی سپاه سبب شده است که نام او در تاریخ یونان به جا ماند.دربارهٔ زمان داستان این رسالهوقوع این داستان باید اندکی پس از جنگ «دِلیوم» باشد، زیرا در این جنگ بوده است که سقراط زیر فرمان لاخِس جنگ می‌کرده و لاخِس در این رساله دلاوری سقراط را می‌ستاید.جنگ «دِلیوم» Delium در سال 424 پیش از میلاد، یکی از جنگ‌های «پلوپونز» بین آتن و اِسپارت است که به شکست آتنی‌ها منجر شد.شش سال پس از این جنگ لاخِس درگذشته است. در این موقع سقراط می‌بایست در حدود چهل‌وپنج سال داشته باشد. سقراط در این رساله اشاره می‌کند که از نیکیاس و لاخِس جوان‌تر است.عکس از کتابخانۀ شخصیدربارهٔ خصوصیّات این رسالهرسالۀ لاخِس، با دو رسالۀ «لوسیس» (لایسیس یا لیزیس Lysis)، که آنها نیز از آثار دورۀ اوّل افلاطون‌اند، شباهت بسیار دارد. در این سه رساله، سقراط حاضران را به تفکّر وامی‌دارد و وُجوه مختلف حقیقت را می‌سنجد، ولی نتیجۀ مُسلّمی نمی‌گیرد. امّا در رسالۀ لاخِس اهمیّتی که سقراط برای «تعریفِ دقیقِ تصوّراتِ ذهنی» قائل است، بیشتر آشکار می‌شود.یک تعریف را به مناسبت این که «جامع» نیست، و تعریف دیگر را به این دلیل که «مانع» نیست، رَد می‌کند.سادگی بیان و غلبۀ شاعری  نویسندگی افلاطون در هر سۀ این رسالات آشکار است. در رسالۀ «لوسیس» و «خارمیدِس»، مخاطب سقراط جوانان‌اند، ولی در رسالۀ «لاخِس»، دو جوانی که حضور دارند خاموش‌اند و بحث با پیرمَردان است.هنر افلاطون در مواردی که اشخاص را به صحنۀ نمایش می‌آورد، و سایه‌روشنِ شخصیّتِ آنها را عرضه می‌کند، به خوبی تجلّی کرده، چنان که نیکیاس را سَرداری معرفی می‌کند که حاضر است هر نوع فَنّ جدید جنگی را ببیند و بیازماید و بپذیرد، امّا لاخِس بر عکس او کهنه‌پرست است و جُز با چیزهایی که به آنها اُنس گرفته و خو کرده است میانه‌ای ندارد.عقاید سقراط و افلاطون را در اینجا نیز مثل سایر رسالات افلاطون باید از دهان چند تَن شنید. هر یک حقیقت را از یک نظرگاه می‌بیند، و اگر نتیجۀ مُسلّمی نمی‌گیرند، لااقل در عقاید مُسلّم آنها تردید رخنه می‌کند و متوجه می‌شوند که باید در راه حقیقت‌جویی بیفتند.منبع:افلاطون، پنج رساله، ترجمۀ محمود صنایی، چاپ نهم، هرمس، تهران، 1399.خطبۀ ششم نهج‌البلاغهوَ اؐللّٰهِ لَا أَکُونُ کَالضَّبُعِ تَنَامُ عَلَی طُولِ اؐللَّدْمِ حَتّیٰ یَصِلَ إِلَیْهَا طَالِبُهَا وَ یَخْتِلَهَا رَاصِدُهَا. وَ لٰکِنِّی أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَی ٱلْحَقَّ ٱلْمُدْبِرَ عَنْهَ وَ بِالسَّامِعِ اؐلْمُطِیعِ اؐلْعَاصِیَ اؐلْمُرِیبَ أَبَداً حَتَّیٰ یَأْتِیَ عَلَیَّ یَوْمِی فَوَاؐللّٰهِ مَازِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّی مُسْتأْثَراً عَلَیَّ مُنْذُ قَبَضَ اؐللّٰهُ نَبِیَّهُ صَلَّی اؐللّٰهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ حَتّیٰ یَؤُمَّ اؐلنَّاسِ هٰذَا.به خدا چون کفتار نباشم که به خوابش کنند و فریبش دهند و شکارش کنند. من تا زنده‌ام، به یاری جویندۀ حق، روی‌گردان از آن را می‌زنم، و با فرمان‌بَرِ یک‌دل، نافرمانِ بَد دل را، که به خدا سوگند پس از رحلت رسول (ص) تا امروز، پیوسته حقّ مرا از من بازداشته و دیگری را بر من مقدّم داشته‌اند.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 12:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضیات || عدد پی π</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%BE%DB%8C-%CF%80-hxhvpgnqhngi</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیپی (π) معروف‌ترین عدد در جهان ریاضیات است. اگر تمام ثوابت طبیعت را طبقه‌بندی کنیم، پی (π) همیشه در صَدرِ این طبقه‌بندی قرار دارد. اگر در دنیای اعداد نیز جایزۀ اُسکار وجود داشت، پی (π) هر سال برندۀ این جایزه می‌شد.حاصل تقسیم محیط بر قطر دایره همان عدد پی (π) است که حقیقتاً یک ثابت ریاضی بوده و برای همۀ دایره‌ها در هر اندازه‌ای یکسان است. با این که دایره زادگاه طبیعی عدد پی (π) است، ولی در هر مکان دیگری در ریاضیات ممکن است دیده شود، که البته چندان هم با دایره بی‌ارتباط نیست.«ارشمیدس» با تلفّظ یونانی آرخِمیدِس Archemides (Άρχιμήδης)نسبت محیط دایره به قطر آن یک موضوع تاریخی است. دو هزار سال پیش از میلاد مسیح، بابِلیان دریافتند که محیط دایره تقریباً سه برابر قطر آن است. امّا این ارشمیدس بود که در حدود 225 سال پیش از میلاد، به صورت جدّی و ریاضی به برّرسی عدد پی (π) پرداخت.ریاضی‌دانان که علاقۀ شدیدی به مقایسۀ همکاران‌شان دارند، ارشمیدس را هم‌رتبۀ «کارل فردریش گاوس» (سلطان ریاضیات) و «آیزاک نیوتن» می‌دانند.گذشته از عادلانه بودن یا نبودن این قضاوت، واضح است که نام ارشمیدس در زُمرۀ بزرگان ریاضیات قرار دارد. او در زمینه‌های بسیاری مانند نجوم، فیزیک و ریاضیات درخشید و حتّیٰ با طراحی سلاح‌های جنگی اَهرُمی، منجنیق و «آینه‌های سوزان» کمک شایانی در دفاع از «سیراکوز» در مقابله با رومیان کرد.ارشمیدس به وسیلۀ آینه‌های مُقعّر (کاو) کشتی‌های دشمن (رومیان) را آتش زد، که البته پس از دفاع طولانی شهر سیراکوز، ارتش قدرتمند روم موفّق به تسخیر شهر شد. روزی یک سرباز رومی در کنار ساحل، اَشکال هندسی‌ای را که پیرمردی 75 ساله بر روی شِن‌ها کشیده بود لگدمال کرد، و پس از اعتراض پیرمرد، او را به ضرب شمشیر کُشت. غافل از این که یکی از اساطیر جهان ریاضی (ارشمیدس) را از بین برده است.امّا با وجود تمام نظریّات مُتفکّرانه و ابتکارات شگفت، گاهی اَعمال احمقانه‌ای از وی سَر می‌زد که دور از شأن یک دانشمند بود. چه چیزی باعث گردید به او این انگیزه اِلقاء شود تا به هنگام کشف «قانون بالابَری هیدرواستاتیک» عُریان از گرمابه بیرون دَویده و در خیابان فریاد کند: «اورکا، اورکا» (یافتم، یافتم). در حالی که هیجان‌زدگی وی برای کار بر روی عدد پی (π) در تاریخ ثبت نشده است.عدد پی (π) بر اساس نسبت محیط به قطر دایره تعریف شده است. پس نقش این عدد در مساحت دایره چیست؟ مساحت دایره به شعاع (r) برابر است با (πr²)، که این نیز استنتاجی است از عددی ثابت که از نسبت محیط به قطر به دست آمده، اگر چه اکنون خود، تعریفی شناخته‌شده‌تر است.برای بِدست آوردن اندازۀ مساحت دایره، آن را به مثلث‌های باریک به طول قاعدۀ (b) و ارتفاعی تقریباً برابر با شعاع (r) تقسیم‌بندی می‌کنیم.عکس از کتاب نظریه‌های تاثیرگذار در علم ریاضیاتاین مثلث‌ها درون دایره یک چندضلعی را تشکیل می‌دهند که مساحت آن تقریباً برابر با مساحت دایره است. اجازه بدهید با 1000 مثلث شروع کنیم. تمام این رَوَند یک تمرین تقریبی برای بِدست آوردن مساحت دایره است. می‌توانیم با مُجاور هم قرار دادن هر دو مثلث (مانند شکل بالا سمت راست) یک مستطیل تشکیل دهیم که مساحت آن برابر (b×r) است، که به این ترتیب مساحت چندضلعی ما برابر با (500 × r × b) می‌شود.محیط چندضلعی که تقریباً برابر محیط دایره است برابر (1000 × b) است، پس (500 × b) تقریباً با نصف محیط دایره، یعنی (πr) برابر است.بنابرانی مساحت چندضلعی ما از ضرب نصف محیط در شعاع حاصل می‌شود: (πr × r = πr²).هر چه تعداد مثلث‌ها را بیشتر کنیم، مساحت چندضلعی ایجاد شده، به مساحت دایره نزدیکتر شده و اختلاف نتیجه از (πr²) کمتر خواهد بود.ارشمیدس محاسباتش را دقیق‌تر و دقیق‌تر کرد و اثبات کرد عدد پی (π) مابین دو عدد (223/71 تا 220/7) قرار دارد. از اینجا است که ما تقریب آشنای (22/7) را مرهون ارشمیدس هستیم.اعداد در متن به صورت کسریدر قرن هجدهم افتخار انتخاب سَمبُل (π) نصیب «ویلیام جونز» ریاضی‌دان اهل «وِلز» شد و «لئونارد اویلر» باعث معروف شدن این عدد به عنوان نسبت دایره شد.مقدار دقیق‌تر عدد پی (π)ما هیچگاه مقدار عدد پی (π) را نخواهیم دانست، چون یک عدد گُنگ است. این حقیقت را «یوهان لَمبرت» در سال 1768 اثبات کرد. اعشار این عدد بی‌انتها است و از هیچ اُلگوی خاصی پیروی نمی‌کند.بیست رقم اوّل اعشار این عدد عبارتند از: 3/14159265358979323846. مقدار (10√ = رادیکال 10) استفاده شده توسط ریاضی‌دانان چینی برابر 3/16227766016837933199 است و این مقدار 500 سال پس از میلاد توسط «براهماگوپتا» تایید شد که البته از تقریب غیرِ دقیق 3 است. زیرا در رقم دوم اعشار با مقدار پی (π) متفاوت است.عدد پی (π) می‌تواند از بسط‌هایی محاسبه شود که یکی از معروف‌ترین آنها عبارتند از:که البته این سِری بِطور آزار دهنده‌ای به آهستگی با عدد پی (π) همگرا می‌شود و در هنگام محاسبه منجر به ناامیدی می‌گردد. برای حلّ این موضوع، «اویلر» سری دیگری یافت که به صورت قابل توجّهی در نزدیک شدن به عدد پی (π) موفّق بود:نابغۀ خودآموختۀ ریاضیات «سرینیواسا رامانوجان»، یک فرمول تقریبی غیر عادی برای عدد پی (π) ابداع کرد که فقط شامل ریشۀ دوم عدد 2 است، که از هفتمین رقم اعشار با عدد پی (π) متفاوت است:ریاضی‌دانان مجذوب عدد پی (π) هستند. هنگامی که «لَمبرت» ثابت کرد که نمی‌توان آن را در قالب یک کسر نشان داد، در سال 1882 ریاضی‌دان آلمانی «فردیناند فون لیندمَن»، برجسته‌ترین مسئله دربارۀ عدد پی (π) را حل کرد. او نشان داد که عدد پی (π) بیان جبری ندارد، یعنی نمی‌تواند نتیجۀ یک معادلۀ جبری باشد (معادله‌ای که فقط شامل توان x است). با حل این معمّا، وی توانست پاسخ سؤال «مربع کردنِ دایره» را بیابد.سؤال مذکور این بود که آیا می‌توان تنها با داشتن یک دایره و یک خط‌کش، مربعی دقیقاً هم‌مساحت با دایره ساخت؟ «لیندمَن» اثبات کرد که ابداً نمی‌توان این کار را انجام داد و باعث شد امروزه عبارت «مربع کردن دایره» در بین ریاضی‌دانان به کنایه در مورد کارهای غیر ممکن بِکار رود.محاسبات عدد پی (π) با سرعت ادامه یافت. در سال 1853، «ویلیام شَنکس» این عدد را تا دقّت 607 رقم اعشار محاسبه کرد که البته 527 رقم آن درست بود. در عصر کنونی روند محاسبۀ ارقام عدد پی (π) با ظهور کامپیوتر و انجام محاسبات پیچیده شتاب گرفته است. در سال 1949، این عدد تا 2037 رقم اعشار در طول 70 ساعت توسط کامپیوتر «ENIAC» محاسبه شد و در سال 2002، این عدد تا 1241100000000 رقم اعشار رسید، و این محاسبات روز به روز دقیق و دقیق‌تر می‌شود.طبق محاسبات «شَنکس»، اگر روی خط اِستوا بایستیم و شروع به نوشتن ارقام عدد پی (π) کنیم، طول اعشار آن در حدود 14 متر خواهد شد. امّا ارقام محاسبه شده برای عدد پی (π) در سال 2002 نشان داد که طول اعشار آن می‌تواند 62 بار زمین را دور بزند.سؤالات زیادی در مورد عدد پی (π) ذهن انسان را به خود مشغول ساخته است. برای بعضی از آنها پاسخی پیدا شده و بعضی همچنان بدون جواب باقی مانده‌اند. مثلاً آیا ارقام عدد پی (π) از ترتیب خاصی پیروی می‌کنند؟ آیا این امکان وجود دارد که بتوانیم ارقام آن را پیش‌بینی کنیم؟ آیا ممکن است رشته‌ای مانند «0123456789» را به ترتیب در آن مشاهده کنیم؟در دهۀ 1950 به نظر می‌رسید پاسخ این سؤالات غیر ممکن باشد. تا آن زمان هیچکس نتوانسته بود در میان دو هزار رقم شناخته شده برای عدد پی (π) دنباله‌ای ثابت را پیدا کند. البته «برائُوِر» Brouwer ریاضی‌دان برجستۀ هلندی اعتقاد داشت چنین چیزی وجود ندارد و معتقد بود این سؤال اساساً بی‌معنا است.امّا این ارقام تکراری در سال 1997 در اعشار 17387594880 دیده شد. یعنی در موقعیّت جغرافیایی بر روی اِستوا، حدود 3000 مایل پیش از آن که یک دورِ زمین کامل شود قرار دارد. می‌توانید در 600 مایلی قبل از تمام شدن یک دور، ده عدد 6 را بطور مُتوالی ببینید و اگر صبر کنید تا یک دور کامل شود و 3600 مایلِ دیگر بگذرد، ده عدد 7 را به صورت متوالی می‌بینید.عکس از کتاب نظریه‌های تاثیرگذار در علم ریاضیاتاهمیّت عدد پی (π)دانستن مقدار دقیق‌تر عدد پی (π) چه سودی دارد؟ در حالی که بیشتر محاسبات ما تنها با تعداد محدودی از اعشار این عدد انجام می‌شود. آیا دانستن 10 رقم از آن نیز می‌توانست برای ما کافی باشد؟ حتّیٰ در بیشتر مواقع همان تقریب (22/7) ارشمیدس هم برای محاسبات ما کفایت می‌کنند.ولی بسط محاسبات این مقدار  فقط برای سرگرمی نیست. به این وسیله محدودیّت‌ها و عیوب کامپیوترها تست می‌شود. علاوه بر این که محاسبۀ این ارقام برای ریاضی‌دانانی که خود را گروه «دوستانِ پی (π)» می‌نامند، جذابیّت خاص خود را دارد.برای دایره‌ای به قطر d و شعاع r داریم:محیط: πd = 2πr.مساحت: πr².برای کُره‌ای به قطر d و شعاع r داریم:سطح: πd² = 4πr².حجم: 4/3πr³منبع:نظریه‌های تاثیرگذار در علم ریاضیات، نویسندگان: مارک هندرسون و جوآن بیکر و تونی کلر، مترجمین: سحر عرب‌زاده و هدی منصوریان تفتی و دکتر مهدی خاکیان قمی، انتشارات سبزان، چاپ اوّل، ۱۳۹۳.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی‌ابن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام در نهج‌البلاغهعِظَمُ اؐلْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ اؐلْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ.بزرگیِ آفریننده در اندیشه‌ات، آفریده را خُرد می‌نمایاند در دیده‌ات.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 12:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادَخشِ پیش و پَس</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%8E%D8%AE%D8%B4%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D9%8E%D8%B3-bcm3ny7z4p4l</link>
                <description>پارادَخشِ پیش و پَسبرخی پارادَخش را یک واژهٔ پارسی می‌دانند که واژهٔ انگلیسیِ پارادوکس از آن برآمده، ولی برخی دیگر پارادَخش را خوانِشِ پارسیِ پارادوکس می‌دانند که برگردانِ پارسیِ واژهٔ پارادوکس است.بحث و جَدَل بر سرِ اَسنادِ بِجای‌مانده از گذشته و قِدمَتِ آنها و باقی مسائلِ مرتبط به آن، بین واژه‌شناسان در جریان است. ولی تأکیدِ من در این نوشتار بر دیدگاهِ زبان‌شناسانهٔ موضوع نیست، بلکه بر ترتیب و جَهَت‌سَنجیِ موضوع قرار گرفته، که من آن را «تأکیدِ پِیکان» می‌نامم.ترتیب و جهتِ حاصل از دو دیدگاهِ مطرح شده دربارهٔ دو واژهٔ پارادَخش و پارادوکس اینگونه است:یکم: پارادَخش ››› پارادوکسدوم: پارادوکس ››› پارادَخشدر مسیر یکم نخست پارادَخش بوده و سپس پارادوکس از آن برآمده، ولی در مسیر دوم پارادَخش پارسی‌شدهٔ پارادوکس و از آن برآمده است.صرف‌ِنظر از این که کدام‌یک از این دو دیدگاه درست است، با توجّه به ترتیبِ پیدایش و برگرفته‌شدنِ واژه‌ها از یکدیگر در زبانِ معروف به «هند و اروپایی»، درمی‌یابیم که آنها بر دو «پیکانِ» مخالفِ هم «تأکید» می‌کنند، و از این رو من آن را «تأکیدِ پیکان» می‌خوانم.«تأکیدِ پیکان» بحثی است میان‌رشته‌ای بین دو مَقولهٔ «ذهن» و «زمان». ذهنِ ما نیز زمان را همواره با یک پیکان (جهت) «درک» ولی بدونِ پیکان (جهت) «فهم» می‌کند.ما در زندگی روزانهٔ خود بطور معمول زمان را همواره با یک جهت دریافت (درک) می‌کنیم؛ زمان هیچ‌گاه به عقب برنمی‌گردد. ولی ذهنِ ما قادر است مانند اینشتین که نسبی بودنِ زمان در رابطه با جِرم و شتاب و دستگاهِ مختصاتِ مَرجع را نشان داد و اثبات کرد، زمان را تُند و کُند و در جهات عقب (گذشته) و جلو (آینده) نیر در نظر (فهم) آورد.اینک پرسش این است که ذهن چگونه بر این دوگانگیِ «درک و فهم» غلبه کرده و خودآگاهیِ یکتایی را پدید می‌آورد که بی‌واسطه است ولی این بی‌واسطه‌گی به صورت ذهنِ جمعی بوده و برای همهٔ اذهان بشری به یک شکل قابل پذیرش است؟پاسخ این پرسش در اُلگوهای ذهنی نهفته است که در فلسفهٔ جسمانی مُدرن به آن «طرح‌وارهٔ پیش‌زمینه‌ای» می‌گویند.یعنی همان‌گونه که مغز انسان از فضا و هستی‌های پیرامون ما یک اُلگو دارد و بر اساس آن پیش‌بینی می‌کند که پیرامونش چه هست و چگونه است، ذهن ما نیز یک طرح‌واره در پیش‌زمینهٔ خود بطور «ناخودآگاه» دارد که بر اساس آن موضوعات مختلف را به تصوّر درآورده و «تَداعی» می‌کند.از این تداعی است که «استعاره» شکل می‌گیرد و در ذهن ما تصویر یا تصوّری به شکل یک «اُلگو» نقش می‌بندد که بطور «ناخودآگاه» زمینه و معیار برآورد «خودآگاه» ما قرار می‌گیرد.به عنوان نمونه، یکی از این طرح‌واره‌ها این‌گونه است که: «دیدن دانستن است». از آنجا که ما در ذهن خود نیز با کلمات و واژه‌ها و جملات می‌اندیشیم، بنابراین این طرح‌واره مانند یک اُلگو یا معیار، وارد ساختار زبان‌شناختی ما نیز می‌شود. آن‌گونه که ما در گفتگوهای روزانهٔ خود این‌چنین می‌گوییم: «بگو ببینم چه کردی».گویی منظور ما این است که نخست باید طرف مقابل داده‌ها یا اطلاعاتی به ما بدهد، که این مرحلهٔ «درک» یا دریافت است. سپس ما در ذهن خود آن اطلاعات را کنار هم قرار داده و یکی کرده و این‌گونه آن را «تصوّر» می‌کنیم، که این مرحلهٔ «شدن» یا تَطَوُّر یا دگرگونی و تغییر و تبدیل است. و سرانجام پس از درک و دوباره در ذهن ما تصوّر شدن، تبدیل به «فهم» برای ما می‌شود.ارسطو در فصل هفتم، از کتاب هفتم متافیزیک می‌گوید: «هرچه می‌شود، به سبب چیزی می‌شود، و از چیزی می‌شود، و چیزی می‌شود».(مابَعدُالطّبیعه یا متافیزیک، نوشتهٔ ارسطو، ترجمهٔ محمدحسن لطفی، انتشارات طرح نو)منظورش جریانِ «کون و فساد» است؛ کون به وجود آمدن و هستی یافتن است، و فساد نابود شدن و نیست شدن است، و ارتباط این دو جایگاه همان جریانِ «شدن» است، و کلّ این جریان در یک واژه، «فَرگَشت» نامیده می‌شود.همچنین این فرگشت در اندیشهٔ ذهنی ما که وابسته به کلمات و داده‌های پیرامونی است نیز وارد می‌شود، که یک نمونهٔ آن را می‌توان در پارادَخشِ «پیش و پَس» به روشنی دریافت و دانست.همهٔ ما دو واژهٔ «پیش» و «پَس» را، به ترتیب برای «جلو» و «عقب» بِکار می‌بریم، ولی دو واژهٔ «پیشین» و «پَسین» را، به ترتیب برای اشاره به زمان‌های «گذشته» و «آینده» در نظر می‌آوریم.«پیش» اشاره به جلو دارد، ولی ما برای گذشته که پُشتِ‌سَر گذاشته‌ایم می‌گوییم «پیشین». همچنین «پَس» در پُشتِ‌سَرِ ما قرار دارد، ولی ما برای آینده که پیشِ‌رویِ ما است می‌گوییم «پَسین».در این مُعمّای پارادوکس‌گونه یک «فرگشت» و «شدن» صورت گرفته است، و از این رو است که آن را «پارادَخش» خواندم.این فرگشت و شدن به دلیل تأثیر پذیرفتنِ دو واژهٔ «پیش» و «پَس»، از طرح‌واره‌ای است که بطور ناخودآگاه در زمینهٔ ذهنی ما تصوّر شده و حضور دارد، و مانند یک معیار عمل کرده و تأثیر می‌گذارد.عمل‌کرد و شیوهٔ تأثیرگذاری طرح‌وارهٔ پیش‌زمینه‌ایآنگاه که برای «گذشته» که پشت‌سر نهاده‌ایم، واژهٔ «پیش» که اشاره به پیشِ‌روی دارد را بکار برده و می‌گوییم «پیشین»، تصوّرِ ما آنچه را که «دیده است» به عنوان حوادث و ماجراهای «گذشته» یا «تاریخ» به حساب می‌آورد. چرا که ما نمی‌توانیم گذشته و تاریخی داشته باشیم مگر این که آن گذشته و تاریخ «دیده شده باشند»، و این همان تأثیر طرح‌وارهٔ «دیدن دانستن است» بر تداعی ما در ارتباط دادنِ دو واژهٔ «پیش» و «گذشته» است. چرا که به ناچار ما آنچه را که دیده‌شده می‌دانیم، در پیشِ رویِ خود تصوّر می‌کنیم، و در تصوّر ما چیزی که پشت‌سرِ ما قرار دارد قابل دیدن نیست، چون چشمان ما در جلوی صورت قرار دارند.بر اثرِ تأثیرگذاریِ طرح‌وارهٔ «دیدن دانستن است» بر ارتباطِ دو واژهٔ «پیش» و «گذشته» است که ما آگاهیِ خود از گذشته را برابر با دیدنِ آن گذشته در پیشِ رویِ چشمانِ خود تصوّر کرده و می‌گوییم «پیشین».این وضعیّتِ تصوّریِ ما، در مورد بکار بردنِ واژهٔ اشاره به پشت‌سرِ «پَس» برای «آینده» و گفتنِ «پَسین»، وارونه می‌شود.بر اثرِ تأثیرگذاریِ طرح‌وارهٔ «دیدن دانستن است» بر ارتباطِ دو واژهٔ «پَس» و «آینده» است که ما آنچه را نمی‌دانیم و برای ما آینده بوده و هیچ آگاهی از آن نداریم، نمی‌توانیم در تصوّر ببینیم، و این ندیدن را در پشت‌سرِ خود قرار می‌دهیم، چرا که آنچه در پیشِ رویِ چشمان‌مان باشد دیدنی و دانستنی است، و از این رو است که برای آگاهی نداشتن از وقایعِ آینده می‌گوییم «پَسین».موضوع «طرح‌واره‌های پیش‌زمینه‌ای» در «فلسفۀ جسمانی» مطرح می‌شود و من به امید پروردگار در مطلب دیگری به آن خواهم پرداخت.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین در نهج‌البلاغهإِنَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَضَانِهِ فَإِذَا جَاءَ اؐلْقَدَرُ خَلَّیَا بَیْنَهُ وَ إِنَّ اؐلْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌبا هر آدمی دو فرشته است که او را می‌پایند و چون قَدَرِ الهی رسد بِدان واگذارش نمایند و مدّت زندگانی که برای انسان است چون سِپَری وی را نگهبان است.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 12:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق و قانون‌مندی سقراط حکیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7-o6ig81ari7lj</link>
                <description>اخـلـاق و قـانـون‌مَـنـدیِ سُـقراط حَـکـيـمدموکراسی‌گرایانِ دولت‌شهرِ آتن در دوران باستان، سقراطِ فیلسوف را که به حق بنیان‌گذار فلسفهٔ اخلاق شناخته شده است، بطور کاملاً قانونی و با چند رأی بیشتر در مجمع رأی‌گیری دموکراتیک، به مرگ به وسیلهٔ نوشیدن از جام شوکران (زهر) محکوم کردند و کُشتند.سقراط که اخلاق‌مدار و طرفدار قانون‌مندی بود، گرچه دفاعی جانانه در دادگاه ارائه داد، ولی رأی اعدام را پذیرفت. دموکراسی‌گرایان بی‌شرمانه به او پیشنهاد خرید حُکم اعدام را دادند، ولی او گفت پولی برای خرید حُکم ندارد. و آنگاه که کسانی از روی دوستی خواستند آن پول را فراهم کنند، از روی اخلاق‌مداری و پایبندی به قانون آتن، پیشنهاد پول ایشان را نیز نپذیرفت.افلاطون ماجرای دادگاهی سقراط توسط دموکراسی‌گرایان را به خوبی در رسالات خود ثبت کرده است. همچنین در رساله‌ای به نام فیدون، آخرین شب زندگی سقراط و شرح ملاقات و گفتگوهایش با دوستان و شاگردانش در زندان تا مرگ سقراط را، از زبان حاضران نقل کرده است.دوستان و شاگردان سقراط با رشوه و تبانی موفق می‌شوند برای رهایی سقراط از مرگ راه فراری مهیا کنند. شب آخر به زندان رفته و از سقراط می‌خواهند که همراه ایشان فرار کند و از آتن خارج شود و در جایی دیگر که برایش در نظر گرفته بودند زندگی کند. ولی سقراط نمی‌پذیرد و پاسخی زیبا به آنان می‌دهد.می‌گوید فرض کنید در هنگام فرار یا پس از آن، قانون آتن به شکل یک انسان بر او ظاهر شود و در مقابل چشم و گوش هَمِگان از او اینچنین بازخواست کند که:«ای سقراط، یادت هست در زندگی چقدر از اخلاق می‌گفتی و دیگران را به دلیل رعایت نکردن آن نکوهش می‌کردی؟ یادت هست چقدر از فواید قانون آتن در زندگی به عنوان یک شهروند آتن بهره‌مند شدی؟ یادت هست با سخنان و رفتار قانونمند به عنوان امری اخلاقی که وظیفهٔ هر شهروند می‌دانستی، چقدر در نزد دیگر شهروندان افتخار و جایگاه یافتی و از آن خشنود بودی؟ یادت هست که به اِتّکای همین قانون از چه حقوقی بهره‌مند شدی که اگر این قانون نبود یا طور دیگری بود، هرگز از آن حقوق بهره‌مند نمی‌شدی؟ یادت هست چقدر سخن از اخلاق‌مداری می‌گفتی و رعایت قانون را امری اخلاقی و وظیفهٔ شهروندان می‌دانستی؟ حالا که همین قانون، از راه کاملا قانونی و با رأی‌گیری شهروندان دیگر، تو را محکوم به اعدام کرده، آن را قبول نکرده و می‌گریزی؟ آیا این نشان‌دهندهٔ راستینِ آن نیست که تو شخصی لاف‌زن و دروغگو هستی که فقط در سخن دَم از قانون‌مندی و اخلاق می‌زنی؟ آیا فرار از قانون کاری اخلاقی است؟ آیا می‌پنداری که قانون فقط زمانی که به سود تو باشد خوب است و اگر به سود تو نباشد بد است؟ در این صورت چگونه می‌توانی از دیگران انتظار اخلاق قانون‌مند داشته باشی؟ و اگر قانونی نباشد، چگونه می‌توان سخن از اخلاق شهروندی به زبان آورد؟».سقراط پس از گفتن این اعتراض از زبان قانونِ آتن، رو به دوستان و شاگردان کرد و گفت:«اگر چنین که گفتم شود، من و شما چه پاسخی داریم که به او بگوییم؟ آیا باید قبول کنم که من در همهٔ عمرم فقط یک لاف‌زنِ دروغگو بوده‌ام؟ در این صورت حُکم قانون مبنی بر اعدام یک لاف‌زنِ دروغگو که با سخنان کذب خود جوانان آتن را فاسد کرده و از این راه آیندهٔ دولت‌شهر آتن را تباه خواهد کرد، حُکمی درست بوده و به نفع همه است که من اعدام شوم. و دیگر از شما نیز پذیرفته نیست که زندگی چنین شخص دروغگویی را فراهم و پاسداری کرده و سخنان دروغین را ارج نهاده و مرا استاد و راهنمای زندگی خود بدانید».سپس می‌گوید:دوستان، من همهٔ عمر گفته‌ام که انسان فقط جسم نیست و روح یا نَفْسْ است که جسم را زنده و به حرکت درمی‌آورد، و این روح پیش از جسم نیز هستی داشته و در حقیقتِ مطلق می‌زیسته است، و دانش و آگاهی این‌جهانیِ ما یادآوریِ آگاهیِ روح پیش از یکی شدن با جسم است، و تا زمانی که روح در جسم است به حقیقتِ مطلقِ هستیِ خود دست نمی‌یابد، مگر زمانی که از جسم جدا شده و بار دیگر به حقیقتِ پیشین دست یابد. حال که بطور کاملا قانونی محکوم به مرگ شده و عمرم نیز به کهولت رسیده، آیا درست است که خودم را از حقیقت محروم سازم. از این روی به شما می‌گویم: «فیلسوف باید مشتاق مرگ باشد».سقراط پس از این سخنان زیبا و گُهَربار، در هنگام بامداد، جام شوکران را از زندان‌بان گرفته و می‌نوشد، و با آرامش دنیای فانی را وداع می‌گوید.خُطبۀ هفتاد و شش نهج‌البلاغهرَحِمَ اللهُ أمْرَأً سَمِعَ حُکْمَاً فَوَعَی وَ دُعِیَ إِلَی رَشَادٍ فَدَنَا وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا. رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ. قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً. أَکْتَسَبَ مَذْخَوراً وَ أجْتَنَبَ مَحْذُراً. رَمَی غَرَضاً وَ أَحْرَزَ عِوَضاً. کَابَرَ هَوَاهُ وَ کَذَّبَ مُنَاهُ. جَعَلَ ألصَّبْرَ مَطِیَّةَ نَجَاتِهِ وَ ألتَّقْوَی عُدَّةَ وَفَاتِهِ. رَکِبَ أليَّرِیقَةَ ألْغَرَّاءَ وَ لَزِمَ ألْمَحَجَّةَ الْبَیْضَاءَ. أَغْتَنَمَ ألْمَهَلَ وَ بَادَرَ ألْأَجَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ ألْعَمَلِ.خدا بیامرزد مردی را که حُکمی را شنید و نیک فهم کرد، و به رستگاری خوانده شد و بِدان روی آورد، و در پیِ راهنمایی افتاد و رَهید، و خدا را حاضر دید و از گناه ترسید. توشه پیش فرستاد و کردۀ نیک برای ذخیرت وَرزید. از آنچه پرهیز باید دوری گزید. در پیِ حق رفت و بِدان رسید. آرزو را سرکوب کرد و با هوسِ خویش جنگید. شکیبایی را مَرکبِ نجات ساخت و پرهیزگاری را بَرگِ روزِ وفات. راهِ روشن را پیش گرفت و طریقِ راست را مسیرِ خویش ساخت. فرصتِ زندگی را غَنیمت شمُرد و بر اَجَل پیشی گرفت و کار نیک ذخیرت کرد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 09:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفهٔ اسلامی | اِبنِ تَیمیَّه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D8%A8%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%8E%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%91%D9%8E%D9%87-mnvuxwvszrne</link>
                <description>عکس از کتابخانه شخصیتقی‌الدّین ابن تَیمیَّه در سال (۱۲۶۳ میلادی / ۶۶۱ قمری) در شهر حَران زاده شد و در سال (۱۳۲۸ م / ۷۲۸ ق) در شهر دَمشق درگذشت.شاید ابن‌تیمیّه مهم‌ترین و مؤثرترین مبلّغ مدرسهٔ فقهی و کلامی «حنابله» باشد، که در مقابل جبهه‌ای چندجانبه از انتقاداتِ پیچیدهٔ «عقلی»، از رهیافتِ «ظاهری» به قرآن و سُنّت دفاع می‌کرد.ابن‌تیمیّه پس از طی یک دورهٔ آموزشی بلندپروازانهٔ نامعمول و همه‌جانبه که شامل فلسفه و کلام در کنار تفسیر قرآن و حدیث و فقه می‌شد، یک سِیرِ تعلیمی رسمی در پیش گرفت.امّا او در زندگی مکرّراً دچار بلایا و شوربختی بود. همچون «ابن حَمبَل» بنیانگذار این مدرسه، ابن‌تیمیّه نیز بِخاطر مواضع سُنّتی متعصّبانه‌اش آزار دید و به زندان افتاد و سرانجام پس از آن که به کلّی از نوشتن منع شد، در شصت‌وپنج سالگی، در حبس از دنیا رفت.گفته می‌شود که او در اغلب دوران زندگی جنجالی‌اش به تألیف صدها اثر پرداخت که بیشتر آنها صورت انتقادی و رَدّیه دارد.ابن‌تیمیّه بر کلام فلسفی «اَشعریانِ» متأخّر حمله برد، که به نوبۀ خود به «انسان‌اِنگاری/تشبیه خدا به انسان» مُتّهم شد. و نیز صوفیانِ «وحدتِ وجودی» و «اِباحه‌گرایان» و برجسته‌ترین آنها «ابن عربی» را مورد انتقاد قرار داد. گرچه باید گفت ابن‌تیمیّه خود یک صوفی از فرقۀ «قادریه»، پدید آمده به دست «عبدالقادر گیلانی» بود.او همچنین منتقد «جَبرگرایان»، «قَدَریّه»، «جَهمیّه»، «مُعتزله»، شیعه و «فیلسوفان مَشّاء» بود. او علیه مَشّائیان چند اثر انتقادی ویرانگر نوشت که مهم‌ترین آنها «کتاب الردّ علی المنطقیین» است که یکی از نیرومندترین و جاه‌طلبانه‌ترین حملات بر «منطق ارسطویی» به شمار می‌رود.او بر ساز و برگ منطقی فیلسوفان یورش بُرد زیرا اعتقاد داشت که این منبعِ اصلی نظریات آنها دربارۀ سرگذشت خدا و جهان و وَحی نَبَوی است. نظریات نادرستی که او آنها را در تضادِ آشکار با کتاب و سنّت می‌دانست.انتقادات او اساسی‌ترین فرضیات منطق ارسطویی را نشانه می‌رود تا ساختمان متافیزیکی فیلسوفان را یکجا فرو ریزد. او خصوصاً بر نظریۀ تعریف (حدّ) و قیاسِ منطقی/حَملی (شُمولی: القیاس الشُّمول) تمرکز کرد.«نظریّۀ حَدّ» به این معنا است که بین ذاتِ یک چیز و عَوارضِ آن از جهتِ ثبوت، پایداری و تشکیک/تواطی، تمایز وجود دارد. امّا ابن‌تیمیّه معتقد است که هر تلاشی برای چنین تمایزی با ناسازگاری‌های تفسیریِ غیرِ قابلِ حَلّی روبه‌رو است.تَوَسُّعاً، ابن‌تیمیّه تفاوت اساسی بین وجود و ماهیّت، و نظریۀ واقع‌گرایانۀ فیلسوفان دربارۀ کلیّات را سُست می‌کند. از نظر وی، کلیّاتِ عقلی طبیعت را آسان‌تر تحلیل می‌کنند؛ آنها صرفاً به عنوان انتزاعاتی در ذهن وجود دارند، نَه این که در جهانِ خارج باشند. همین را می‌توان برای مفهوم پَر و بال یافتۀ «واجب‌الوجود» که از نظر ابن‌تیمیّه فیلسوفان بیهوده آن را جایگزین خدای خودموصوفِ قرآن کرده‌اند نیز گفت.ابن‌تیمیّه معتقد است که فیلسوفان لاف زده‌اند که قیاسِ منطقی، معرفت ضروری و استدلالی بِدست می‌دهد. از دیدگاه او، نمی‌توان به برخی از زیربنایی‌ترین لوازم و قیودی که خودِ ارسطو شرط کرده پایبند بود. یعنی در قیاس حتماً باید نَه‌کمتر و نَه‌بیشتر از دو مقدمه [مهاد و کهاد/کبریٰ و صغریٰ] و یک نتیجه داشته باشیم، که یکی از مقدمات باید کلّی باشد؛ و این که معرفتِ جدید از معرفتِ قدیم بِدست می‌آید.از دیدگاه ابن‌تیمیّه لازم نیست تعداد مقدماتِ لازم برای قیاس ثابت باشد، زیرا این در اصل به موقعیّت و مُقتضیاتِ شناخت‌شناسانۀ هر شخص بستگی دارد. علاوه بر آن مقدمۀ موسوم به کلّی در قیاس، هرگز واقعاً کلّی نیست، زیرا صرفاً یک تعمیمِ سَرِهَم‌بندی‌شده از مشاهداتِ نمونه‌های خاص است.سرانجام، حتّیٰ اگر در جستجوی دلیل فرض کنیم که یک مقدمه می‌تواند به معنای دقیق کلمه کلّی باشد، قیاس نمی‌تواند بِطورِ واقعی معرفت جدیدی پدید آورد، زیرا نتیجۀ قیاس همواره تکراری از مقدمات است. بنابراین قیاس منطقی یا شُمولی [استدلال مُبتنی بر دو مقدمه و نتیجه] به زحمت می‌تواند به اندازۀ کارکردهای فلسفی آن مؤثر باشد.ابن‌تیمیّه اظهار می‌کند که این در اصل همان استدلالِ قیاسی (قیاس یا قیاسِ تَمثیلی) فَقیهان و البته پایین‌تر از آن است؛ و در نهایت تنها منبع واقعی یقین و اطمینان، وَحی نَبَوی است.بنابراین سُنّت‌گرای زیرک، افراطی‌ترین نمودهای استدلالِ عقلی، شامل «اصالتِ تَسمیه» (نام‌گرایی/لفظی‌انگاشتن کلّیات) و تجربه‌گرایی و شکّاکیت را بِکار می‌گیرد، تا بر خِرَدگرایی فیلسوفان غلبه کند.منبع:گراف، پیتر اس، فلسفۀ اسلامی از الف تا ی، ترجمۀ سعید شفیعی، چاپ سوم، تهران، مولیٰ، 1400.فَرازی از سخنان گُهربار امیرالمومنین علی‌ابن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام در نهج‌البلاغه:مَنْ أَسْرَعَ إِلَی النَّاسِ بِمَا یَکْرَهُونَ، قَالُو فِیهِ بِمَا لَا یَعْلَمُونَ.هر که بی‌مَحابا به مردمان آن گوید که نخواهند، درباره‌اش آن گویند که ندانند.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 22:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مردم علی (ع) را دوست می‌دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-dhozbhsto97z</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصیخدا «ابوجعفر حسنی نقیب» را بیامرزاد که هیچ عالم فاضلی نمی‌توانست منکر فضل و علم او شود. باری به او گفتم «از چه روی مردمان علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام را دوست دارند و دلباختۀ اویند و خود را در راهِ عشقِ او به کُشتن می‌دهند؟»، و خواهش می‌کنم در پاسخ من از دلیری و دانایی و سخنوری و دیگر ویژگی‌هایی که خدای تبارک و تعالیٰ بخشِ فراوان و پاک و پاکیزۀ آن را به علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام عطا فرموده است سخنی به میان نیاوری که دلیران و دانایان و سخنوران بسیارند.ابوجعفر خندید و گفت: وَه که چه عَهد و پیمانی با من می‌بندی و سخت می‌گیری!آنگاه گفت:اینجا مقدمه‌ای لازم است که نخست باید آن دانسته شود و آن این است که بیشترِ آدمیان سَرخورده و ضرب‌دیدۀ دستِ روزگارند، و نیز در این که بیشتر مُستحقّان مَحرومند شکّی نیست.بَسا دانشمندی که از دنیا تُهی‌دست و بی‌بهره است، و بَسا نادانی که در نهایتِ توانگری و روزی‌گشادی دیده می‌شود.بَسا رزمندۀ دلیر و جنگ‌آزموده‌ای که از پایداریِ او در نبرد به مردمان سودها رسیده است ولی برای او آنقدر حقوق و شهریه‌ای که پایمردِ نیازمندی‌های او باشد نیست. امّا بَسا ترسوی بُزدلِ رَمَنده از کارزاری که از سایۀ خود می‌ترسد، مالکِ بخشی از دنیا و دارندۀ سَهمِ فراوانی از مال و خواسته و تَنخواه است.چه بسیار خِرَدمندِ روشن‌رأیِ دوراندیشِ اُستواری که در تنگدستی است، و چنین بزرگ‌مَردی به چشمِ خویش دلقکِ دیوانه‌ای را می‌بیند که ثروت و خوشی بر سَر و رویِ او می‌بارد و روزگار چون گاوی شیردِه پستان‌های لبریز از شیرِ خود را در دهانِ او گُزارده است.چه بسیارند دین‌دارانی پرهیزگار که به بهترین روی فرمانِ خدای‌تعالیٰ را می‌برند و او را از جان و دل به یگانگی می‌ستایند امّا از دنیا بی‌بهره و کم‌روزی‌اند، و هم آنان می‌بینند فلان یهودی یا نصرانی یا زندیقِ لامذهب بسیار مال دارد و خوش‌اَحوال است.حتّیٰ آن که در بیشترِ اوقات همین طبقات شایسته و مستحق و محروم، نیازمندِ طبقاتی می‌شوند که اَبَداً و به هیچ روی شایستگی و استحقاقی ندارند، تا بِدان‌جا که احتیاج و نیازمندی، این افرادِ شریفِ گزیده را به خواریِ دست دراز کردن پیشِ آن ناکسان و کُرنِش در برابرشان وامی‌دارد؛ خواه برای دفعِ ضرر و زیانی باشد یا برای طلبِ سود و منفعتی.و طرفه‌تر آن که در میانِ همین طبقاتِ مستحق هم آن که استحقاقش کمتر است، به میزانِ کمتریِ استحقاق، از یشتری رِزق و روزی بهره‌مند است.ما به چشمِ خویش می‌بینیم که دُرودگری چیره‌دست یا بَنّایی اُستادکار و دانا یا نگارگری بی‌همتا و صورت‌گری شیرین‌کار، در نهایتِ تنگدستی و زمین‌گیری و گمنامی و بیچارگی به سَر می‌برد، امّا افرادِ دیگری از همان طبقه که در آن حدّ از اعتبار و حذاقت نیستند، و در همان رشتۀ خود به پای آن اُستادانِ حاذقِ بی‌همتایِ شیرین‌کار نمی‌رسند، بسیار فراخ‌روزی‌اند، و نَه‌تنها مردمان مُراجعه‌شان به این افرادِ فُرودَست زیادتر است بلکه برای آنان سَر و دست می‌شکنند، و در نتیجه همین افرادِ دوّم کسب و کارشان رونقی بیشتر دارد و روزگاری خوش‌تر و گُذرانِ بهتری دارند.تا اینجا که گفتم، حال و روزِ افرادِ برگزیدۀ اجتماع و مُستعدّان و مُستحقّان و شایستگان بود.امّا حالِ کسانی که از طبقۀ فاضلۀ جامعه نیستند، همچون بیشتری مردمِ خُرده‌پا، خود آشکار است. اینان نیز از کینه‌وَرزی نسبت به دنیا و نکوهشِ آن و خشمِ حاصله از حسادتی که بر هَمگِنان و همسایگانِ خود می‌ورزند خالی نیستند، و در میانِ همین مردم هیچکس دیده نمی‌شودکه بِدانچه دارد قانع و از زندگیِ خود خشنود باشد. بلکه هم او نیز همواره در مقامِ زیادَت‌طلبی است و وضعیّتی بالاتر از آنچه را که دارد می‌جوید.جلوۀ تاریخ در شرحی نهج‌البلاغه (چهارجلد)سپس ابوجعفر نقیب (پیشوا) فرمود:حال که این مقدمه را دانستی، بِدان که معلوم و مسسلّم است که علی علیه‌السّلام، نَه‌تنها مُستحقِ محروم بود، که سَروَرِ مستحقّان و محرومان و سَردسته و بزرگِ آنان بود.و باز معلوم و مُسلّم است که کسانی که مورد ستم قرار می‌گیرند و دچارِ اهانت و ستم‌دیدگی می‌شوند، همه هوادارِ یکدیگر می‌گردند و پَشت به پُشتِ هم می‌دهند، و همگی در برابرِ نامستحقّانِ توانگر و دنیادوستانی که جهان را در دست دارند و بر آن چنگ انداخته‌اند و به آرزوهای خود رسیده‌اند قَد عَلَم می‌کنند و همدست می‌شوند. زیرا که همگیِ این مستحقّان و محرومانِ شایسته هم، چنان‌که در آنچه دل‌شان را به درد آورده و ناخشنودشان ساخته و نیشِ گزندش آنان را گزیده است شریکند، در غیرت و حَمیت و زیرِ بارِ ستم نرفتن و اِبرازِ خشم نسبت به عزیزانِ بی‌جهتی که بر شایستگان و برگزیدگانِ اجتماع چیره گشته و بر آنان سَروَری می‌کنند و به منافع و مزایایی دست می‌یابند و به مراتب و مقاماتی می‌رسند که حقِّ این شایستگان و محرومان است ولی بِدان دست نمی‌یابند و نمی‌رسند نیز شریک و هم‌دست و هم‌داستان‌اند.پس هنگامی که اینان، یعنی این گروهی محروم، که همگی در طبقۀ اجتماعی و هواداری از یکدیگر برابرند، به خاطرِ هم تعصّب می‌ورزند و جانفشانی می‌کنند، چگونه است که وقتی از این میان یکی که از همه والاتر و بالاتر و بزرگ‌مرتبه‌تر و اندازۀ فضائلش از همه بیشتر و شرف و بزرگواری و کرامتش نَه‌تنها در حدِّ کمال، که از هر مقیاسی برتر است و جامع و گردآورندۀ همۀ فضیلت‌ها و حائز و دَربَردارندۀ همۀ ویژگی‌ها و ستودگی‌ها است، محروم و محدود بماند و دنیا همۀ تلخی‌های خود را به او بچشاند و نَه یکبار و دو بار و صد بار، که همواره و همه‌روزه آزارِ روزگار کامِ او را با شرنگِ ناکامی ناگوار سازد و از دنیا جز سختی‌های دل‌گداز و آزارهای جان‌گزا و رنج‌های توان‌فرسا چیزی نبیند، و ببیند آن که فُرودَستِ او است فَرادَستِ او شود و ناکسانِ فُرومایه که هیچکس آنان را به چیزی نمی‌شمرد و دلی کسی به حُکمرانی آنان بار نمی‌داد و حکومتِ چنان اَراذلی را بَرنمی‌تافت و چشم نمی‌داشت، در کارِ حکومت و فرمانروایی درآیند و فرمان‌شان بر علی علیه‌السّلام و فرزندان و خاندان و خویشانِ او رَوا شود و در آخرِ کار نیز این اَبَرمَرد در محرابِ عبادتِ خویش به دستِ همان ناکسان شهید شود و فرزندانش پس از او کُشته و حَرَمِ محترمِ او به اسیری برده شود و حتّیٰ خویشان و عموزادگانِ او با همۀ فضیلت و زُهد و عبادت و جوانمردی و آزادگی و جود و کرم و بهره‌مندیِ مردمان از وجودهای نازنین‌شان پیگیری و رَدگیری شوند تا کُشته یا آواره یا زندانی گردند.مگر ممکن است که بشریّت سرتاسر بر دوستیِ این اَبَرمَرد یک‌دل و یک‌داستان نشود و به مِهر او دل نبندد؟ مگر دل‌ها می‌توانند که او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشقِ او نگردند؟ تا بِدان‌جا که در راهِ عشقِ او دل‌ها آب شود و جان‌ها فانی گردد، که این همه بِخاطرِ یاری‌دادنِ او و غیرت‌ورزیدن در راهِ او و اِبرازِ اِنزجار و تنفّر از ستمی که به او رسیده و نشان‌دادنِ ناخشنودیِ خود از آنچه بر سَرِ او آورده‌اند می‌باشد.در مقامِ تشبیه می‌گویم که اگر گروهی از مردم بر کنارِ گردابی ژرف یا رودخانه‌ای سیل‌آسا ایستاده باشند و ببینند که کسی در آن آب بیاُفتد و شنا نداند و دست و پا زند، مردمی که بر لب ایستاده‌اند بنابر سرشتِ انسانی و طبیعتِ بشریِ خود بر او شدیداً دلسوزی می‌کنند و ترحّم می‌ورزند و دسته‌ای از همان مردم بی هیچ تأملی خود را در آب می‌افکنند و به طرف او می‌شتابند تا او را برهانند.آنان در این کار هیچ پاداشی نمی‌خواهند و توقّعِ هیچ سپاسگزاری یا دستمزدی و حتّیٰ چشمداشتِ صوابِ اُخرَوی هم ندارند.چه بَسا در میانِ همین دسته‌ای که خود را به آب می‌زنند کسانی هم باشند که دنیای دیگر را باور نمی‌دارند، چرا که «کار دل است این کارها».طبیعتی بشری و سرشتِ آدمی چنین است که نوع‌دوست باشد و گوئیا هر یک از اینان که خود را برای نجاتِ آن غریق به آب می‌افکند، در دلِ خود می‌اندیشد که این خودِ او است که به آب افتاده و در حالِ غرق شدن است. پس همان‌سان که اگر خودِ او غریق می‌بود برای نجات و رهاییِ خویش دست و پا می‌زد، هم‌اینک نیز برای رهاندنِ این هم‌نوعِ خود که به چنین حالتِ سختِ ناگواری دچار شده است، دست و پا می‌زند و خود را در معرضِ هلاکت قرار می‌دهد.باز برای مثال اضافه می‌کنم که اگر پادشاهی به مردمانِ شهری از مملکتِ خود ستمی سخت رَوا دارد، اهلِ این شهر همگی پُشت به پُشتِ یکدیگر می‌دهند و همدست می‌شوند و دیگران را به یاری می‌خوانند تا دادِ خویش را از آن پادشاهِ ستمگر بستانند.حال اگر در میانِ این مردم، ستمدیدۀ بزرگ‌مَردِ والاتبارِ عالی‌مقامی باشد که پادشاه بیشترین ستم را بر او کرده باشد و مال و منالِ او را گرفته و فرزندان و خاندانِ او را کُشته باشد، بسیار عادی و طبیعی است که توجهِ مردمان و پُشت‌گرمیِ آنان و گردن‌نهادن‌شان بر حُکمِ چنین بزرگ‌مَردی برتر و بیشتر از هر کسِ دیگر باشد و لذا مردم شهر به دورِ او گرد می‌آیند و بِدو پناه می‌برند و او را رهبرِ واقعیِ خود می‌شناسند. زیرا که سرشتِ آدمی به نحوِ غیرِ قابلِ اِنکاری چنین اَمری را ایجاب می‌کند و آدمی نمی‌تواند جز این کاری کند و از چنین رَویه‌ای سَر باز زند.این خلاصۀ گفتار نقیب ابوجعفر حسنی رحمةالله‌تعالیٰ بود که من آن را بازگو کردم. الفاظ از من است و معانی از او، زیرا اینک که من به نگارشِ این کتاب می‌پردازم عینِ کلماتِ او را به خاطر ندارم ولی آنچه گفتم معنی و مضمونِ سخنان او است، که خدای او را رحمت کند.پِی‌نوشت:این گفتگویی بود بین ابن‌ابی‌الحدید که مذهبِ معتزلی داشت، و ابوجعفر حسنی پیشوای بصره که مذهب علوی داشت.منبع:اِبن‌اَبی‌الْحَدید، عَبدُالْحمید بن هبةالله، جلوۀ تاریخ در شرح نهج‌البلاغه، ترجمه و تَحشیه محمود مَهدَوی دامغانی، ویراست دوم، چاپ اوّل، نشر نی، تهران، 1399، جلد سوّم، صفحات 59 تا 62.کلام امیرالمومنین علی‌ابن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام در نهج‌البلاغهأَلْإِیمَانُ أَنْ تَؤْثِرَ ألصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلَی ألْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ، وَأَنْ لَا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ، وَ أَنْ تَتَّقِیَ اللهَ فِ حَدِیثِ غَیْرِکَ.ایمان آن است که راستی را برگزینی که به زیانِ تو بُوَد بر دروغی که تو را سود دهد، و گفتارت بر کردارت نیافزاید، و چون از دیگری سخن گویی ترس از خدا در دلت آید.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 20:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفۀ اسلامی | اِبنِ باجَّه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%80-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D8%A8%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%91%D9%8E%D9%87-fqsvqslil0s1</link>
                <description>عکس از کتابخانۀ شخصی«ابوبکر محمد بن یحیی بن صائِغ» معروف به «اِبنِ باجَّه» زادۀ (1105 میلادی / 498 قمری) در «سَرَقُسطَۀ» «اَندَلُس» (ساراگوسای اسپانیا) و درگذشتۀ (1139 م / 532 ق) در «فاسِ» «مراکش»، با نامِ لاتینِ «اَوِمپِیس» Avempace، دانشمندی جامع‌الاطراف: فیزیک‌دان، پزشک، موسیقی‌دان، شاعر، وزیر و نیز نخستین فیلسوف بزرگ اَندَلُسی در غربِ جهانِ اسلام بود.گرچه دستاورد فلسفی ابن‌باجّه بسیار کم‌بارتر از «فارابی» و «ابن‌سینا» و یا «ابن‌رُشد» است (درگیری با اُمورِ دنیوی و مرگ زودهنگام، بازدهی او را در این زمینه محدود کرد) امّا بنا بر سُنّت، او در ردیف این غول‌های فلسفۀ اسلامی قرار می‌گیرد.تألیفات مهم فلسفۀ او عبارتند از:نامه‌ای دربارۀ پیوند عقل با انسان (رسالة اتّصال العقل بالانسان)چارۀ تنهامانده (تدبیر المتوحِّد)نامۀ بدرورد (رسالة الوداع)در قلب تفکر ابن‌باجه، ایدۀ «پیوند» (اتّصال) قرار دارد، یعنی یگانگی نَفْسْ با عقلِ فعّال و از طریق آن، نوعی ارتباطِ عقلی با ساحتِ اُلوهی.پیوند با ژرف‌ترین جنبۀ حقیقی و جاودانۀ پدیده‌ها، نَه برای عوام‌النّاسِ جاهل مُیسّر است، و نَه حتّیٰ برای صوفیان (که ماهیّتِ تجربیاتِ عرفانی را بَد می‌فهمند). بلکه فقط فیلسوفان هستند که به کمک عقلِ خود معنای صحیحِ «عِلم» را بِدست می‌آورند: گونه‌هایی از علمِ معنوی، جاودان، جامع و معقول.در این عملکردِ علم، روح‌های فیلسوفانِ دانا، همچون موضوعِ شناساییِ آنها، فناناپذیر و جاودانه و همچنین همه با هم یکی می‌شوند، زیرا همگی معقولاتِ یکسانی را فهم می‌کنند.ابن‌باجه بر نوعی «تَک‌رَوانی» صحّه می‌گذارد. عقیده به این که همۀ اَرواح یا جان‌ها یکی است.امّا مهم‌تر از همه، آنها به وسیلۀ این دانش، به گوهرِ عقلِ خود فعلیّت می‌بخشند و آن را کامل می‌کنند، که در نتیجه به قُلّۀ زندگی سَر می‌کشند و سعادت را دَرمی‌یابند. بِدین ترتیب ما با جنبۀ عَمَلیِ اندیشۀ ابن‌باجّه روبه‌رو می‌شویم.او همچون فیلسوفِ پیش‌کِسوتِ خود فارابی، با افلاطون موافق بود که نقشِ شایستۀ فیلسوف، تنها تفکّرِ نظری در اصولِ نخستین نیست، بلکه اِدارۀ بِخردانۀ «آرمان‌شهر» (مدینۀ فاضله) نیز بر عهدۀ او است.هر چند، بِجای تمرکز بر آرمانِ ظاهراً نامفهومِ «فیسلوف-شاه»، ابن‌باجّه بر این حقیقتِ تلخ دست گذاشت که فقط تعداد اندکی از شهرها واقعاً فضیلت‌مآب هستند، اگر نگوییم هیچ شهری چنین نیست؛ و این که سوگ‌مَندانه فیلسوف اغلبِ اوقات یک شخصیّتِ حاشیه‌ای و محروم از اِدارۀ جامعه است. بنابراین، او تنهایی و کناره‌گیری از زندگی را برای فیلسوفان ترجیح می‌داد، تا گرفتار فساد، جهل و رذیلتِ شهرهایی که در آن زندگی می‌کنند نشوند.عجیب آن که ابن‌باجّه در توصیف این دانایانِ به‌ظاهر خوشبخت و بی‌نیاز از دیگران، اصطلاحی را برمی‌گزیند که فارابی آن را برای انسان‌های شرورِ اصلاح‌ناپذیر در شهرهای سالم اندوخته بود: «علف‌های هرز».منبع:گراف، پیتر اس، فلسفۀ اسلامی از الف تا ی، ترجمۀ سعید شفیعی، چاپ سوم، تهران، مولی، 1400.فَرازی از خطبۀ شانزدهم نهج‌البلاغهشَغِلَ مَنِ ألْجَنَّةُ وَ ألنَّارُ أَمَامَهُ.سَاعَ سَرِیعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِیءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِی ألنَّارِ هَوَی. أَلْیَمِینُ وَ ألشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ ألطَّرِیقُ ألْوُسْطَی هِیَ ألْجَادَّةُ.آن که بهشت و دوزخ را پیش روی خود بیند، آسوده ننشیند.یا سخت‌کوشی کند که رستگار است، یا جوینده‌ای است کُندرو که امیدوار است، یا تقصیر کاری است که به آتش دوزخ گرفتار است. چپ و راست کمینگاهِ گمراهی است، و راهِ میانگین راهِ راستِ الهی است.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 23:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا از کجا می‌آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrak/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-odeh86jc5f5f</link>
                <description>به راستی معنای زندگی ما از کجا می‌آید؟‍ پرسشِ معنا از کجا می‌آید یعنی ما معنای نام‌ها و جملات را از کجا می‌فهمیم؟ همۀ ما انسان‌ها دربارۀ معنا یک نظریۀ شهودی در ذهن داریم که بر طبقِ آن فکر می‌کنیم معنای نام‌ها و جملات از «اِرجاع» به یک شِیء یا حادثۀ بیرونی مشخص می‌شود. یعنی این‌گونه می‌اَندیشیم که ما معنای نام‌ها را به این دلیل می‌فهمیم چون هر نام به یک شِیء در واقعیّتِ بیرونِ ذهنِ ما اشاره می‌کند، و معنای جملات را هم به این دلیل می‌فهمیم چون حادثه‌ای در دنیای واقعیِ بیرون از ذهن اتفاق افتاده است. مثلاً معنای درخت را می‌فهمیم چون در بیرونِ ذهن شِی‌ای به نامِ درخت وجود دارد، و معنای جملۀ «من نویسنده هستم» را می‌فهمیم چون من واقعاً یک نویسنده و در حالِ نویسندگی هستم.ولی این نظریهٔ شهودی مشکلاتی دارد که ۲ نمونهٔ آن عبارتند از: «ناموجود» و «وجود منفی».مشکل ناموجود:آنگاه که می‌گوییم «انسانِ بال‌دار»، همه معنای آن را می‌فهمیم ولی هیچ انسانِ بال‌داری در جهان وجود ندارد که ادعا کنیم در حال ارجاع‌دادن به آن هستیم. . بنابراین ما نمی‌توانیم بگوییم که معنای این نام را از ارجاع به یک شِیء در بیرون از ذهن دَریافته‌ایم. پرسش این است که ما معنای چیزی را که وجود ندارد چگونه می‌فهمیم؟مشکل وجود منفی:آنگاه که کسی بگوید «من ساعت 8 صبح به سویِ کهکشانِ آندرومدا رفتم و ساعتِ 9 به آنجا رسیدم و با هیتلر صبحانه خوردم و ساعت 10 به خانه برگشتم»، همه می‌فهمند که این گفته و مطالبِ آن نادرست است. ولی برای دانستنِ صدق و کِذبِ هر سخنی، باید نخست معنای آن را دَریابیم. پُرسش این است که ما چگونه معنای حادثه‌ای که نمی‌تواند در دنیای واقعیِ اکنون اتّفاق بیاُفتد و اتّفاق نیز نیاُفتاده است را می‌فهمیم؟ یعنی نمی‌توانیم ادّعا کنیم که ما معنای این جمله را به این دلیل فهمیده‌ایم چون چنین حادثه‌ای در بیرونِ ذهن و در دنیای واقعی اتّفاق افتاده است، یا می‌توانست اتّفاق بیاُفتد، ولی چون اتّفاق نیاُفتاده است، بنابراین نادرست و کذب است.اما موردی که از همه جالب‌تر است «پارادَخشِ بی‌معنایی» است. پارادخش واژهٔ فارسی‌شدۀ پارادوکس است. پارادوکس نیز که معمولا با تضاد یکی پنداشته می‌شود، در واقع «خودناسازگاری» است؛ یعنی چیزی که با خودش سازگار نیست.پارادخشِ بی‌معنایی به سادگی این است که بپرسیم: ما معنای یک جمله یا سخنِ بی‌معنا را چگونه می‌فهمیم؟ چرا که برای دانستن اینکه سخنی بی‌معنا است، باید نخست معنای آن را بدانیم. یعنی معنا حتی در بی‌معنایی هم دخالت دارد.پاسخ‌هایی به این مشکلات داده شده که هیچکدام هنوز نتوانسته‌اند به تمامی راز معنا را بشکافند و معنا همواره مانند یک هستیِ متافیزیکی زُخ‌نمایی می‌کند.مثلا فیلسوف انگلیسی «بِرتراند راسل» نظریه‌ای ارائه داده به نام «نظریهٔ وَصف‌ها» که می‌گوید هر جمله خلاصه شده یا سانسور شدهٔ ۳ وَصف هستند.به عنوان نمونه، آنگاه که می‌گوییم «داریوش، شاه ایران، کچل بود»، این جمله از ۳ وصف برآمده که عبارتند از:۱- حداقل یک نفر هست که شاه ایران بود.۲- حداقل یک شاهِ ایران هست که نامش داریوش بود.۳- حداقل یک داریوش هست که کچل بود.باید توجه داشت که در این وَصف‌های سه‌گانه، منظور از فعلِ «هَست»، «هَستی‌داشتن در ذهن» است.در حال حاضر راز معنا نهفته است و بهترین نظریه‌ای که در فلسفهٔ زبان رایج است «نظریهٔ گزاره‌ای» است که می‌گوید جملات معنای خود را از «گُزاره‌ها» می‌گیرند. یعنی هر جمله به یک گزاره ارجاع می‌دهد که حدّ وسط و وصل‌کنندهٔ جمله به مصداق واقعی آن در جهان است، و ما معنای جمله و همچنین صدق و کذب آنها را از این گزاره درمی‌یابیم.ولی این نظریه نمی‌گوید که خودِ گزاره چیست، و چگونه معنابخشی کرده و صدق و کذب جملات را مشخص می‌کنند.از این رو همواره این پرسش در مقابل ما قرار می‌گیرد که: معنا از کجا می‌آید؟خطبۀ نود و چهار نهج‌البلاغهفَتَبَارَکَ اللهُ ألَّذِی لَا یَبْلُغُهُ بُعْدُ ألْهِمَمِ. وَ لَا یَنَالُهُ حَدْسُ ألْفِطَنِ الْأَوَّلُ ألَّذِی لَا غَایَةَ لَهُ فَیُنْتَهِیَ وَ لَا آخِرَ لَهُ فَیَنْقَضِیَ.برتر و بزرگ است خدایی که اندیشه‌های ژرف‌نگر به کُنهِ شناختِ او نرسد، و حَدسِ زیرکی‌ها، حقیقتِ او را دَرنیابد. اوّل است که نهایتش نیست تا به پایان رسد، و آخری ندارد تا سپری گردد.</description>
                <category>مهرک</category>
                <author>مهرک</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 20:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>