<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهران همت زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehran_hemmatzadeh1392</link>
        <description>اینجا بیشتر درباره سینما می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 17:26:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/900916/avatar/f39zVU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهران همت زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mehran_hemmatzadeh1392</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدترین آدم دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehran_hemmatzadeh1392/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-htv2qdlxhwnn</link>
                <description>سه قاب از فیلم را انتخاب می کنم. نخست پلان اول. جایی که در اندازه نمای مدیوم شات نیم رخ یولیا را می بینیم. رو به راست قاب و پشت به چپ ایستاده و مابین پک های آرامی که به سیگارش می زند به فضای بالای پشت دوربین نگاه می اندازد. انگار در حین عبور از چپ به راست لحظه ای ایستاده تا نگاهی به زندگی اش بیاندازد. فیلم زودتر از عادت معمول دیگر فیلم هایی که پلان با اهمیتی از فیلم را دزدیده و در اول به شما نشان می دهند به پلان افتتاحیه اش باز می گردد.در فصل دوم با نام فریبنده ی خیانت کردن یک بار دیگر این پلان را می بینیم. حالا یولیا را می شناسیم. همینطور مردی که به تازگی با او آشنا شده با نام آکسل. و می دانیم فضای بالای بیرون قاب جایی است که همان مرد ایستاده و مشغول خوش و بش کردن با مخاطب های کمیک بوک های سریالی بحث برانگیز اش با نام بابکت است. زمان در این قاب برای یولیا فریز شده. این پلان مقدمه ای است برای شاه سکانس فیلم که در نقطه ی میانی آن جای دارد. جایی که یولیا لحظه ای را به اندازه ی یک روز کش می آورد تا از تصمیم اش برای جدایی از آکسل اطمینان یابد.قاب دوم در همان فصل دوم شکل می گیرد. کمی بعد از اینکه یولیا ی مست که حوصله اش از مهمانی ای که به صورت ناشناس وارد آن شده سر رفته مشغول دست انداختن زنیست که به تازگی بچه دار شده . او به زن می گوید چون بچه اش را زیاد در آغوش می کشد باعث اعتیاد او در بزرگسالی خواهد شد. اگر یک بزرگسال کسی که دوست دارد را زیاد در آغوش بگیرد چه؟ آیا عشق نوعی اعتیاد است که در اثر مصرف زیاد ناچار به ترک آن و روی آوردن به موادی دیگر می شویم؟ بی دلیل نیست که در همین لحظه مرد دیگری را می بیند. درست وسط دست انداختن زن. اما چیز دیگری در این میان است. آیوند به طرز غریبی شبیه آکسل است(از نظر ظاهری). آن دو با راه انداختن بازی ای احمقانه مفهوم خیانت را به ریشخند می گیرند. همین جاها قاب دوم ظاهر می شود. یولیا و آیوند در چارچوب دری ایستاده و می خندند. یولیا رو به راست قاب ایستاده و آیوند روبرویش. حالا می دانیم آیوند متعلق به آینده است حتی اگر خیانتی هم شکل نگرفته باشد.در نهایت حدسش دشوار نیست که یولیا برای پایان دادن رابطه اش با آکسل چاره ای جز نگاه کردن به پشت سرش ندارد. یعنی به سمت چپ کادر. جایی که با روشن کردن چراغی، آکسل و تمام مردم شهر را فریز می کند. این لحظه برای من نسخه ی تصویری و متعلق به جهان امروزی لحظاتی است که راوی رمان سترگ در جستجوی زمان از دست رفته گاه به گاه تجربه اش می کند. لحظاتی که گاه توصیف اش بیش از هفتاد صفحه به طول می انجامد، گاه شادکامی ای بی علت است و گاه سوگواری برای مادر بزرگ. لحظاتی که عمدتاً با شناختی همراه است. درست مثل یولیا که در یک لحظه ی منبسط شده به اندازه ی یک روز تصمیم به عبور از آکسل می گیرد.سکانس دویدن سرخوشانه ی یولیا با چشمانی که از خوشحالی برق می زند در خیابان های اسلو قلب تپنده ی فیلم است. او آکسل را در جهان گذشته اش جا می گذارد. جایی که با حسرت از دورانی دور که هنر توسط نگاه سطحی رسانه ها اخته نشده بود صحبت می کند و خشمش از بیماری را با شنیدن موسیقی راک سنگینی با هدفونی در گوش و ادای نواختن درامز روی تخت بیمارستان تسکین می دهد. آکسل می میرد. جوانمرگ می شود. بدون آنکه به آرزویش که داشتن بچه ای در این دنیاست رسیده باشد. گویی آن جهانی که ارتباط بین آدم ها به واسطه ی اشیاء صورت می گرفت آنقدر فرصت بالیدن نیافت تا از خود حاصلی(بخوانید بچه) به جا بگذارد.یولیا از ایستایی ابتدای فیلم بیرون آمده. اگر یک بار دیگر قاب اول فیلم را نشانمان بدهند قطعاً خالیست. از آینده ای که آیوند نماینده اش باشد هم عبور کرده. آینده ای که تنها ظاهری از گذشته را حمل می کند(شباهت آیوند و آکسل) او از تظاهر آیوند به فهمیدن چیزی که نوشته بیزار است. او هنوز در کتاب فروشی کار می کند. هنوز یک پایش در جهان گذشته است. او روی مرز این دو جهان ایستاده و شاید به همین دلیل هم رستگار می شود. در جهانی که انگار هیچکس قرار نیست آن چیزی که می خواهد را داشته باشد(آیوند هم خلاف میل اش صاحب بچه ای شده) او به خواسته اش رسیده. یولیای سرگردان ابتدای فیلم حالا آرامش نیم بندی دارد. کاری که دوست دارد می کند و از پنجره ی محل کارش به دنیا لبخند می زند.</description>
                <category>مهران همت زاده</category>
                <author>مهران همت زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 21:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو این فکرم که تمومش کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehran_hemmatzadeh1392/%D8%AA%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D9%85-wkwllqn9xopv</link>
                <description>در اثر درخشان کورت ونه گات، سلاخ خانه شماره پنج، یکی از ترالفامادورها که موجوداتی فرازمینی هستند در جواب بیلی پیلگرم که می پرسد چطور به اینجا آمدم؟ پاسخ می دهد من یک ترالفامادوری هستم و نحوه نگرش من به زمان مثل نحوه نگرش ما به پهنه ای از کوه های راکی است. تمامی زمان، تمامی زمان است. تغییر نمی کند. به اختصار یا تفسیر تن نمی دهد. زمان وجود دارد. همین. زمان را لحظه به لحظه نگاه کنید.وضعیت شخصیت لوسی در فیلم آخر کافمن چیزی شبیه ترالفامادورهاست. او به هر کجای زمانِ زندگی جیک که بخواهد سرک می کشد. او وارد هزارتوی ذهن جیک می شود و زندگی او را لحظه به لحظه نگاه می کند. فرقی ندارد اتاق کودکی های جیک باشد یا مادر افتاده در بستر مرگ اش. او که در طول فیلم با نام های مختلفی صدا زده می شود( اضافه کنید نام هایی را که به موبایلش زنگ می زنند) انگار نماینده تمام زن هایی است که پیرمرد نظافتچی در زندگی حسرت بارش با آنها روبرو شده. همه زنانی که در سکانس بستنی فروشی که بی شباهت به سکانس معروف هشت و نیم فلینی هم نیست ظاهر می شوند. اما انگار آدمی در واپسین لحظات حیات تنها می تواند یک نفر را به یاد آورد. لوسی در دنیای جیک نقشی بیشتر از صرفاً یکی از زنان زندگی اش دارد.لوسی مشغول تماشای یک زندگی به پایان رسیده است یا بهتر بگویم این جیک است که از چشمان لوسی به این زندگی نگاه می اندازد. لوسی در نیمه اول فیلم وقتی سوار بر ماشین به خانه پدری جیک می روند به اصرار او شعر طولانی ای را می خواند و هنگام خواندن سطرهای پایانی شعر رو به دوربین می گوید هر آن چیزی که می بینی استخوان است. پدر و مادر جیک، دخترهای بستنی فروش، حتی سگی که با چرخش مداوم بدنش انگار در لحظه ای از زمان گیر افتاده هم استخوان است. خلاصه کنم فیلم ضیافت استخوان هاست. نسخه بسط داده شده آخرین بارقه هاي هوشياري جیک پیش از مردن، و حالا او و لوسی جوری به جوانی و پیری پدر و مادرش نگاه می کنند که انگار به پهنه ی کوه های راکی.حالا جیک در گمنامی کامل نظافتچی مدرسه ايست که رازی را تا ابد در خود دفن کرده. همان رازی که در سکانس موزیکال مدرسه، رقصنده هایی به جای جیک و لوسی اجرايش می کنند و پیرمرد نظافتچی با نغمه تبلیغ تلویزیونی بستنی فروشی که حجمي از خاطرات کودکی اش را حمل می کند به همراه خوکی که سالها پیش در خانه پدری توسط کرم ها خورده شده سلانه سلانه به پیشواز مرگ می رود. به سالن بزرگی که در آن به او نوبل می دهند و تمام آدمهای زندگی اش به سان استخوان هایی(گریم اغراق شده صورت هایشان) دور او جمع شده و تشویق اش می کنند. انگار به پایان رساندن زندگی به خودی خود دست آوردی است که آدمی را لایق دریافت نوبل می کند و حالا جیک باید برای همیشه روی تخت خوابی که گوشه سن برايش تدارک دیده شده به خواب رود یا به پایان برسد.</description>
                <category>مهران همت زاده</category>
                <author>مهران همت زاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 11:52:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@mehran_hemmatzadeh1392/%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-fw2h25mt3mll</link>
                <description>شش سالی از اون روزی که امیر خودش رو پرت کرد می گذشت. درست شش سال. یعنی دقیقا تو همون روز و همون ساعت. ماجرا از اونجا شروع شد که امیر از یه ساختمون شش طبقه که خونشون بود خودش رو پرت کرد. ولی هیچوقت به زمین نرسید. یعنی همون بالا خشکش زد. درست یه کم پایین تر از طبقه ششم. همونجایی که خودش رو پرت کرده بود. یا اگه دقیق تر بگم یه جایی بین طبقه ششم و پنجم بود. اولش هیچکس باورش نمی شد. وقتی به منم خبر دادن باورم نشد تا اینکه خودم به چشم های خودم دیدمش. مثل یک مجسمه سنگی که در حال شیرجه زدنه، تو آسمون معلق بود. دست هاش رو مثل دو تا بال باز کرده بود. شده بود یه چیز تو مایه های مجسمه مسیح که بالای کوه تو ریودوژانیرو برزیل هست. آخه امیر همیشه طرفدار تیم فوتبال برزیل بود. عاشق رونالدو. نه کریس رونالدو. رونالدو واقعی.یه حس کرختی عجیبی تو چهرش بود. البته ما نمی تونستیم چهرش رو ببینیم چون پشت به ما پریده بود. این رو هم همسایه روبروییشون گفته بود. امیر رو نمیشناخت ولی بعد از اون حادثه(البته اگر بشه اسمش رو حادثه گذاشت) هر روز می اومد برای ما از حالات چهره امیر تو ساعت های مختلف روز حرف می زد. البته ما رو راه نمی داد تو اتاقش تا بتونیم خودمون این چیزایی که می گفت رو ببینیم. ما هم اینقدر تو شوک این اتفاق بودیم که ترجیح می دادیم اگر دروغ هم میگه بذار بگه. ما اون روزها به یه چیزایی احتیاج داشتیم که باورش کنیم و مثلا وقتی می گفت وسط ظهر آفتاب که میخوره تو چشماش ابروهاش میره تو هم ما مثل یک مرید واقعی باورش می کردیم.تا چند روز اول همه تو سر و کله خودشون می زدن. همه گریه می کردن. اما کسی هیچ تلاشی نمی کرد که بیارتش پایین یا چه میدونم به آتشنشانی ای جایی زنگ بزنه که بیان کمک. یه جورایی همه تو بهت بودن و اینقدر قضیه براشون جالب بود که دوست نداشتن به این زودی تموم بشه. پدر مادرش هم البته مخالف این کار بودن. می ترسیدن اگر زنگ بزنن آتشنشانی بیاد ممکنه امیر هول کنه و یکهو بیوفته پایین و زبونم لال یه طوریش بشه.یه ماه که گذشت دیگه کمتر بهش سر می زدیم. جام جهانی تازه شروع شده بود و فکر کنم بازی برزیل آرژانتین یه جورایی برای همه جذاب تر از امیر معلق بین آسمون و زمین بود. چند ماه بعدش زمستون شد. یه شب که هوا سرد شد مامانش یه پتو مسافرتی انداخت روش که یه وقت بچه اش سرما نخوره که البته از ده دوازده تا پرتاب پتو یکی اش درست در اومد و صاف افتاد رو شونه اش. ما از دور که می دیدیم اش فکر می کردیم سوپر منی بتمنی چیزی شده یا داره اداشونو در میاره تا ما حال کنیم. آخه اون عاشق سوپر هیرو ها بود. نه اینکه فقط فیلم های سوپر هیرویی دوست داشته باشه ها. نه .یه جورایی اونا الگوی زندگیش بودن و باهاشون زندگی می کرد ولی خب یه فرق عمده با همشون داشت و اونم این بود که امیر نیروی خارق العاده ای نداشت. یعنی دوست داشت که داشته باشه ها ولی می دونست که نمیشه. شایدم اصلاً واسه همین خودش رو پرت کرد پایین که قدرت ش رو محک بزنه و حالا قدرتش شده بود توانایی معلق ماندن بین زمین و هوا در طولانی مدت. اگه می خواست یه اسم واسه خودش انتخاب کنه احتمالاً می شد مرد معلقی یا یه همچین چیزایی.امیر یه دوست دختر هم داشت. اون هر شب می رفت زیر خونشون و ساعت ها از فاصله پنج طبقه و نیمی بهش زل می زد. بعضی شبها باهاش درد و دل می کرد. از خاطراتشون براش می گفت و از قول هایی که به هم داده بودن و سرنوشتشون که حالا یه جایی بین طبقه چهار تا پنج گیر کرده بود. این نظر دوست دخترش بود وگرنه همه این رو می دونستن که امیر یه جایی بین طبقه پنج و شش قفل شده نه طبقه چهار و پنج.یه سال که گذشت همه چیز عوض شد. بر خلاف تصوری که همه داشتن و فکر می کردن زمان تو زندگی امیر متوقف شده اون هر سال پیرتر می شد. یعنی ریش در می آورد و ناخوناش دراز می شد. انگار زنده بود و با یه حرکت مسخره هممون رو گذاشته بود سر کار. اوایل پدر مادرش از دور با قیچی باغبونی ریششو می زدن و ناخوناش رو کوتاه می کردن. یک بار برای سال نو یه ماشین آتش نشانی آوردن تا بشورتش و صورتش رو اصلاح کنه. به پیشنهاد مادرش نردبون آتش نشانی رو تو فاصله بیست متری از امیر مستقر کرده بودن. بهش با هزار زور و زحمت لباس نو پوشوندن و کلی بهش رسیده بودن.بعد از یه مدتی یادم نیست کی ، دیگه فهمیدن که این کارهای مسخره فایده ای نداره و کم کم تصمیم گرفتن امیر رو از برنامه روزانه اشون حذف کنن و به کارهای عقب افتادشون برسن. حتی دوست دخترش هم هفته ای یک بار میومد و امیر همچنان استوار مثل مجسمه مسیح یه جایی بین زمین و آسمون معلق بود. هر سال دو متر به ریشش و یک متر و نیم به طول ناخوناش اضافه می شد. موهای تازه اش کاملا سفید شده بود. انگار صبح تا شب داشت حرص این وضعیتش رو می خورد. آخه امیر هیچوقت دوست نداشت بلاتکلیف باشه و اساسا به همین خاطر از اون ارتفاع پریده بود. فکر کن تو به خاطر کلافه شدن از یک بلاتکلیفی مقطعی خودت رو پرت کنی و بعد بیفتی درست وسط یک بلاتکلیفی ابدی. به نظرم این اوج بدشانسیه. این نظر همیشگی امیر بود. بدشانسی.دیگه ارتباط ما با امیر شده بود همون سالی یه باری که به یاد پرش شجاعانه اش دور هم جمع می شدیم. اوایل همش از اون حرف می زدیم. بحث های حاشیه ای که مثلا تو سال گذشته یه چند سانتی اومده پایین تر و اگه همینجوری بگذره بیست سی سال دیگه پاش میرسه به زمین و از این دری وری ها. از سال چهارم به بعد حتی دیگه راجع بهش صحبت هم نمی کردیم و بیشتر صحبتامون در مورد آب و هوا و مسائل سیاسی بود. چند نفری از ما زن گرفته بودن. بقیه هم یا سربازی رفته بودن یا خارج. خلاصه هرکی درگیر زندگی خودش بود. و اینکه یه زمانی یه دوستی به نام امیر داشتیم تبدیل شده بود به یه خاطره مبهم که بعضی شبها قبل از خواب یادمون میومد و بلافاصله هم جاش رو میداد به هزار تا فکر دیگه.منم اون روز خیلی اتفاقی نزدیک خونه امیر اینا بودم. ما هر سال تو اون روز به خصوص بعد از ظهر دور هم جمع می شدیم. برنامه ای نداشتم که امسال به اون مراسم برسم ولی صبح اون روز خیلی اتفاقی از کوچه امیر اینا رد شدم که دیدم یکی درست شبیه امیر داره به سمت انتهای کوچه میره. با اینکه پشتش به من بود ولی مطمئن بودم خودشه. کوچه امیر اینا یه کوچه دراز بود که منتهی می شد به دریا. اول پاهام رو تند کردم و بعدش تقریبا دویدم ولی با این همه باز هم به امیر که با همون بی خیالی همیشگیش آهسته راه می رفت نرسیدم. انگار هرچه بیشتر میدویدم اونم فاصله اش با من بیشتر می شد. اونقدر فاصلش زیاد شده بود که وقتی به دریا رسیدم دیگه حتی سایه اش رو هم نمی دیدم.با خودم گفتم حتما اشتباه کردم یا توهم زدم. واسه همین کوچه رو سریع برگشتم تا برسم به خونشون و ببینم سر جاش هست یا نه.پدر مادر امیر دم در بودن. داشتن کلی ساک و چمدون بار ماشینشون می کردن. پدر امیر از صدای نفس نفس من برگشت سمت من. اما من به جای اینکه اون رو نگاه کنم بالای ساختمون رو نگاه کردم و انگار امیر هیچوقت اونجا نبود. باورم نمی شد. بعد از شش سال حتما افتاده بود زمین ولی روی زمین هم چیزی نبود. وقتی پدر امیر رو نگاه کردم بدون اینکه منتظر بمونه تا من سئوالم رو بپرسم تو روم نگاه کرد و گفت: هفت صبح امروز امیر کلید میندازه و میاد تو خونه. یه چایی واسه خودش میریزه و تمام مدت به قیافه بهت زده پدر مادرش که باورشون نمی شد چی میبینن نگاه می کنه.وقتی چاییش تموم میشه بغلشون می کنه و میره.حجم شایعاتی که تو این شش سال در مورد امیر شنیده بودم اینقدر زیاد بود که دیگه به حرفهای پدرش هم با شک و تردید گوش دادم اما چشمهاش یه حالتی داشت که محال بود دروغ بگن. وقتی آخرین نگاه رو بعد از آخرین کلمه به هم انداختیم بدون خداحافظی سوار ماشین شد و خلاف جهت دریا روند. با اینکه ماشین خیلی تند نمی رفت ولی باد سردی تو کوچه پیچید.پایان</description>
                <category>مهران همت زاده</category>
                <author>مهران همت زاده</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 20:05:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شگفتی ها - لازارو خوشحال</title>
                <link>https://virgool.io/@mehran_hemmatzadeh1392/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-durd2z19mj25</link>
                <description>جایی آخرهای فیلم. درست قبل از سکانس پایان بندی. جلسومینا که از غار برگشته-از همان غاری که سایه مارتین و او در هیبت شامپانزه های بازیگوشی بر سقف آن می رقصیدند- خانواده اش را می بیند که به عادت پدر روی تخت فنری شان در فضای آزاد روستا خوابیده اند. همان پدر زورگوی ضد زنی که به شکل طعنه آمیزی با شش زن در یک خانه زندگی می کند. جلسومینا غلت می زند و به آنها می پیوندد. بعد روی تخت می نشیند. سوت می زند و شتری که پدر برایش خریده و به طرز سورئالی هیچ سنخیتی با محیط زندگی شان ندارد بلند می شود. ما می دانیم که شتر چند روزی است نشسته و تلاش های پدر هم برای بلند کردنش کار ساز نبوده. شتر که می رود دوربین پن می کند و تخت خالی است. خانه خالی است. انگار هیچوقت هیچکس آنجا زندگی نکرده.جان کلام آلیس روواچر در این دو فیلم درخشانش همین است. حسرت گذشته. انگار زندگی گذشته با تمام نقایص اش بر حال و آینده ای که نوید می دهد می چربد. آینده چهره بزک کرده مجری برنامه تلویزیونی است( که با هوشمندی مونیکا بلوچی برای ایفای نقش اش انتخاب شده)با هاله قدسی ای بر بالای سر که شگفتی می فروشد.جلسومینا سراسر فیلم به دنبال همین شگفتی است. شگفتی ای که به خیالش در دستان برگزار کنندگان این برنامه تلویزیونی است. برنامه ای که وقتی پدر رو به دوربین اش می گوید دنیا دارد به آخر می رسد بلافاصله از او عبور می کند. گویا رسانه آن چیزی را نشان می دهد که میخواهد، نه چیزی که هست. سوت مارتین و نمایش زنبور جلسومینا اما تمام این هیاهو را به ریشخند می گیرد. او به دنبال مارتین به غار رفته. به پشت صحنه این نمایش. سوتِ انتهای فیلم جلسومینا که مشخصاً بینشی است که از مارتین وام گرفته برای من همان آوای موسیقی کلیسایی ای است که در لازارو خوشحال بعد از آنکه لازارو قدیس را به آن راه نمیدهند از کلیسا بیرون می زند و به دنبال طرد شدگان می آید.جلسومینا همان لازاروست. همان گرگ پایان فیلم لازارو خوشحال که از شهر فرار می کند. او آنقدر از این آینده وحشت زده است که استثمار شدن توسط پدر را به تسلیم شدن در برابر وضعیت فعلی هزار بار ترجیح می دهد. درست مانند اهالی روستای لازارو که لباس شهرنشینی و مدرنیته بر تنشان زار می زند و عزم بازگشت دارند. همان هایی که تمام دارایی شان پنجاه یورو شیرینی است که پیشکش ارباب پوشالی شان می کنند.</description>
                <category>مهران همت زاده</category>
                <author>مهران همت زاده</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 11:17:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>