<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهـرانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehranebarari</link>
        <description>یادداشت های نصف و نیمه ی یک آدمِ نصف و نیمه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:53:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/834226/avatar/ETRIow.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهـرانه</title>
            <link>https://virgool.io/@mehranebarari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D9%85%D9%86-nl2npjfnskav</link>
                <description>از بیرون پنجره نور و صدا و سرمایی بهارانه به درون می ریزد. به درون تاریک و ساکت و گداخته‎ی من.  «من»؛ خوب نگاهش کن. از همان ابتدای راه می شکند تا به یک گودال توخالی بزرگ تبدیل شود. گودالی که آخرین بازمانده‎ی وجودی مغلوب، در پیکر نقطه ای تاریک و سرگردان، بر فرازش معلق مانده است. نقطه ای که هویت متروک و فروریخته‎ی «من» را در تراکم تیرگی شوم خود جمع کرده است.   نقطه ای که «من» است. نقطه ای که منم. خوب نگاهش کن. نور در شکم تاریکی شلاق می خورد. سکوت، صدا را زیر دندان های ارغوانی اش له می کند. و سرمای بهارانه می سوزد؛ تبخیر می شود.</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 23:34:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو عکس و هزاران آرزوی مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D8%AF%D9%88-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-bjvtcvz5yar9</link>
                <description>«صدای خنده ی بچه ها را می توان شنید و همینطور حرکت چابکشان را بین تخت ها دید.»برای بار هزارم به عکس خیره می شوم و می ترسم. از تمام عناصری که با چشم هایی دریده و مجنون به من خیره شده اند. کمی خودم را جمع و جور می کنم و روی جزئیات دقیق می شوم. حالا صدای تک تک شان را مثل نجواهایی در هم تنیده می شنوم. می گویند بیا، بیا اینجا کنار ما بنشین تا چشمهایت را از کاسه دربیاوریم و جایش درخت گردو بکاریم.  آنهمه نگاه که مرا در خود می کشد به خود می لرزم. آنهمه نجوا که مرا به خود می خواند در خودم سایه ای مهیب را حس می کنم. روزگار قبل از ویرانی را تصور می کنم تا افکارم کمی سامان بگیرند. روزگاری قبل آنکه نگاه این وسایل از ترس و حیرتی کشنده جان بگیرد و آدم ها را به حقیقتی که همان زوال و ویرانی است دعوت کند:صدای خنده ی بچه ها را می توان شنید و همینطور حرکت چابکشان را بین تخت ها دید. اینجا دیگر بچه ای نیست اما عروسک ها و اسباب بازی ها به طرز فجیعی به قتل رسیده اند. بچه ها تمام آتیه شان را توی اسباب بازی ها و عروسک ها تجسم می کنند و سهمگینی واقعه وقتی بیش از پیش حس می شود که درمیابیم هیچ کودکی فرصت نکرد تا تجسم آرزوهایش و بهترین دوست غیر انسانش را از آنجا بیرون ببرد. بچه ها کجا هستند؟ هنوز می خندند؟«بیا، بیا کنار ما بنشین!»تصویر دوم را قبل از حادثه تصور می کنم. بوی نویی و تمیزی در مطب پیچیده. خانم دکتری با دست های لطیف و چشم های فندقی تحقق تمام آرزوهایش را در تک تک وسایل، بوها، رنگ ها، و در هر آنچه که در آن چار دیواری محصور است حس می کند اما نمی دانم؛ سایه جنگ بود یا شاید زلزله و سیل که تمام آن روشنی را به ظلمتی بی انتها فرسود.تمام آن روشنی یعنی تمام آن جزئیاتی که اکنون زیر سایه نحسی حادثه، جز هزار آرزوی مرده هیچ نیستند. آن خانم دکتر کجاست؟ دست هایش هنوز لطافت سابق را دارد؟ حالا افکارم را نوشتم و سامان دادم اما ترسم کم نشده است. آنهمه آرزوی مرده فریاد می زنند:«می بینی؟ همه اش همین است. پس تقلا چه فایده دارد؟ تو را از ویرانی گریزی نیست. پس بیا. بیا تکه تکه و متلاشی ات کنیم تا شبیه به ما بشوی.» می دانم از ویرانی ام گریزی نیست اما نمی خواهم این کار را با دست های خودم انجام بدهم. با اینحال تماشای این تصاویر و گوش دادن به  صدایشان وسوسه انگیز است.شاید دیگر نباید نگاهشان کنم... نمی دانم.پی نوشت: این عکس را یک ناشناس برایم ارسال کرده بود. اسم عکاس و مکان و زمان را نمی دانم. اگر این ها می دانید یا پیدا کردید به من هم بگویید. متشکرم.</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 23:33:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-mhnn4qmeapne</link>
                <description>تمام چیزهایی که دوست داشتیم دروغ هایی بودند که زندگی به خوردمان داد تا باور کنیم که هستیم.ما فریب خوردیم و فریب شدیم. اما پشتِ پلک ها هنوز چیزی می جست. هیچکس، هیچکس جرئت نکرد چشم هایمان را از کاسه دربیاورد تا پشت این توده های لزج چربی حقیقت را پیدا کند. پس درنهایت با دستِ خودمان این کار را کردیم. حقیقت بیرون پرید. لابد اتاق یکسر نور شد و دیوار و پنجره و یا... شاید هم نشد. برای ما که دیگر نمی دیدیم چه توفیری داشت؟نقاشی از اگون شیله</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 14:57:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فراموشی و مابقیِ چیزها</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-wtai5lw7yfsj</link>
                <description>interior-edgar degas(این زن را با پوست و استخوانم می فهمم گرچه داستانمان یکی نیست)دیگر يادم نمی آید که آخرین بار کی مردم. یا شاید هم یادم می آید و مجبورم خودم را بزنم به نفهمی تا دوباره نمیرم.دیگر یادم نمی آید هوای نفس گیر گلفروشی یا حجمِ مشمئر کننده ای که روی مبلِ قرمز نفس می کشید.دیگر یادم نمی آید چرا می خواستم پوستم را بسوزانم تا دوباره پوست جدیدی بروید. دیگر یادم نمی آید استفراغِ پیوسته ی تصاویر را. تو گفتی:«برنده آن کسی است که دیگر یادش نیاید چه چیزی را یادش نمی آید.»اما مگر می شود؟من به کنار، خودت هم در آن صورت هیچوقت نمی فهمی و تا ابد در تشویشِ اضطرابِ من خواهی بود. درخت انار من را دیده بود. روی مبلِ قرمز. چه آن شب که شروعِ دوباره ی فروپاشی بود و چه آن شبی که صبحِ ساحل را به یاد آوردم و خودم را بخشیدم. درختِ انار شاهد بود که پنجره در تقلای گریختن از هوایِ اتاق شکست و بر سرم ریخت.او به خونِ تمام انارهایی که مغزشان کفِ حیاط ترکید قسم می خورد که راست می گویم. پس چرا نباید باورم کنی؟تو گفتی:«پنجره ها از اتاقی به اتاق دیگرکوچ نمی کنند. ولی مغز بعضی آدم ها از سرشان کوچ می کند و به مغموم ترین نقطه ی یک خاطره می چسبد.»اما من دیگر مغموم ترین نقطه ی خاطره را یادم رفته. درست همان نقطه ای که...آه، شاید حق با تو باشد._یادداشت های نصف و نیمه5 اردیبهشت 1400</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 16:57:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و جماعتِ کتابخوان(عجیب الخلقه ها)</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-p53mwbjbvyyt</link>
                <description>ایوان کرامسکوی_پرترهٔ زنی در حال خواندن کتاب1881نمی دانم چرا انقدرکتاب خواندن وسطِ یک مهمانی کسل کننده برایمان عجیب است . درحالی که اگر از اول تا آخر مجلس سرِ کسی توی گوشی باشد هرگز نمی پرسیم:«واقعا چطور می تونی تو این سروصدا تمرکز کنی؟» «واقعا داری چیزی می خونی حالیت میشه؟» و یا مزه نمی ریزیم که«بابا روشن فکر!» و فلان و بهمان.همیشه هم مهمانی نیست. کافیست توی ایستگاه اتوبوس و تاکسی کسی را ببینیم که جای زل زدن به درو دیوار دارد کتاب می خواند. یک جوری نگاهش می کنیم تا در لحظه به یقین برسد که موجودی عجیب الخلقه است. من دخترخاله ای دارم که همیشه ی خدا، همه جا کتابی همراهش هست. من همیشه به این فکر می کنم که اصلا چه لزومی دارد که همه جا دنبال خودش کتابی بکشد و «شک نکن می خواهد ادای آدم های خاص و متفکر و روشنفکر را دربیاورد!» حالا خودم تا سر کوچه هم بدون گوشی ام نمی روم. وابستگی ام خیلی اوقات حتی برای این نیست که شاید اتفاقی بیفتد یا کاری پیش بیاید. قطعا او هم درست مثل وقت هایی که توی اینستاگرام پست به پست پایین می روم و به جایی می رسم که اصلا نمی فهمم چندصد پست دیده ام؛ صفحه به صفحه ی کتابش را پیش می رود تا جایی که اصلا نفهمد چندصد صفحه خوانده. کسالت چیزی می طلبد تا خودت را مشغول کنی و ما هردو از زل زدن به دیوار و هیچ کاری نکردن بیزاریم.شاید حتی فرق چندانی باهم نداریم جز اینکه من دو پست قبلی را هم یادم نمی آید و کلی مطلب هرز هم می بینم اما او با پایان کتاب به تجربه و دانشش افزوده!جدای از همه ی اینها یادم می آید که یکبار پول گنده ای برای یک رژ لب دادم چون اصل بود و «رنگش جوری است که هیچ جای دیگر ندیده بودم» ولی دست یکی از دوستانم را که می خواست دویست تومنی خرج یک کتاب تاریخی کند کشیدم و گفتم«خر شدی؟ اینهمه پول برای یک کتاب؟». البته او به حرفم توجهی نکرد و توی راه برگشت کلی غرغر کردم که می توانستی همین مطالب را توی گوگل بخوانی یا پی دی افش را پیدا کنی و «چه حسی دارد ریختن پول ها توی آتش؟»می بینید؟ هیچکدام از اینها باهم جور در نمی آیند. یک جای کار می لنگد. بخش عمده ای تقصیر رسانه است و از طرفی نمی توانیم از تقصیرات خودمان چشم پوشی کنیم.نمی دانم چرا اینگونه ایم و از کی اینگونه شدیم! واقعا نمی دانم...</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 18:58:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد شب پرستاره،شاهکاری برآمده از روحی آشفته و آرام!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-dheamtuguarf</link>
                <description>شب پرستاره(خلق شده درهزاروهشتصدوهشتادونه میلادی) را همگی بارها و بارها دیده ایم .این تابلوی مشهور یکی از تاثیر گذارترین آثار ونسان ون گوگ _ زادهٔ ۳۰ مارس ۱۸۵۳ – درگذشتهٔ ۲۹ ژوئیهٔ ۱۸۹۰ _نقاش هلندی است .در این اثر نمای پنجره اتاق ون گوگ در بیمارستان روانی در سن-رمی-دو-پروانس واقع در جنوب فرانسه به تصویر کشیده شده. . ون گوگ به دلیل فشار های روحی اطرافیان و فقرمالی با شرایط روحی سختی دست و پنجه نرم می کرد ودر سال های پایانی عمرش دو سه بار در بیمارستان های روانی بستری شد.این تصویر تجلی همزمان آرامش و تشویش، امید و اندوه، زندگی و مرگ،تاریکی وروشنایی و رنج بردباری است . دهکده ای که در تصویرمی بینید زاده ی خیال هنرمند  می باشد وفضای رویاگونه نقاشی آسمان شب فراتر از چیزی است که انتظار داریم از منظر یک بیمار روانی به پنجره ی اتاقش در تیمارستان ببینیم!_همه ی چیزی که میبینیم و چشم هایی که بی اختیار می چرخند..._ستاره هایی روشن و چرخنده با رنگ های سفید سبز کمرنگ زرد و نارنجی بر آسمانی مواج و در هم پیچیده،درخشش ماه در گوشه ی تصویر، در خت سروی با رنگی تیره که تضاد شدیدی با آسمان ایجاد کرده و در قسمت پایینی تصویر شهری آرام  با خانه های مربع شکل و کلیسایی که از تمامی ساختمان ها بلند تر است.من جمله چیزهاییست که در اثر مشاهده می کنیم.پیچش تابلو در مرکز تصویر و به کار گیری ضربات قلمو و رنگ به صورت منقطع و چرخان این امکان را در بیننده ایجاد می کند که آسمان شب را در حرکتی پیوسته و شوری وصف ناپذیر ببیند.برخلاف این آسمان پر تحرک، در نیمه ی پایینی اثر شهری را مشاهدی می کنیم با خانه هایی ساکن و بی تحرک که در بعضی نقاط روشنایی پنجره خانه ها شهر را از خاموشی مطلق بیدار می کند.این تضاد در دونیمه ی تصویر پیوندی میان خیال و واقعیت  و تمام چیز هاییست که پیش تر گفته شد..!یکی از ستاره ها_تعجب نکنید.درسن رمی همان آرامشی بر قراراست که در شب پرستاره!_نامه هایی که ون گوگ که از سن رمی برای برادرش فرستاده جالب و تامل برانگیز اند. او تقریبا در تمام نامه ها می گوید :که تابحال نسبت به دیوانه ها ترسی بسیار داشته اما حال از این هراس کاسته شده و آنها را انسان هایی وحشتناک نمی یابد .با اینکه بیماری چند نفر از این دیوانه ها بسیار شدید است و یااینکه گاها صدای جیغ ها و زوزه هایشان تداعی کننده ی صدای باغ وحش است..با اینهمه آنها حال همدیگر را خوب میفهمند و هنگامی که یکی از آنان دچار بحران روحی شود دیگران به یاری اش می شتابند.او برای برادرش تعریف می کند روزها هنگامی که در باغ بیمارستان نقاشی می کشد اغلب به او نزدیک شده و با تماشای او و نقاشی هایش سرگرم می شوند و در این حال :«آن ها را نجیب تر و با ادب تر از مردم نیکوکار آرل می یابم و در کنار آنها احساس آرامش می کنم...»پس از کش مکش ها ،درگیری و رنجش ها و زخم زبان های بسیار مردم آرل نسبت به ون گوگ و هنرش ورود به جایی چنین برای ون گوگ آنقدر ها هم بد نبوده او در نامه ی دیگری می نویسد:«اغلب چنان سرگرم و شیفته ی کار هستم که همه چیز را از یاد میبرم و گویی جز نقاشی استعدادی دیگر ندارم وتا پایان زندگی برای هیچ کاری ساخته نشده ام.»حال میبینیم که آرامشِ پرشورشب پرستاره آنقدر ها هم دور از ذهن به نظر نمی آید._نیمه راهب نیمه نقاش! _اگر ستاره های آسمان را بشمریم درمی یابیم که یازده تا اند .و این ما را به یاد داستان حضرت یوسف وخواب یعقوب نبی می اندازد .این چندان هم دور از ذهن نیست ،پدر ونسان کشیش بوده و خود او هم در جوانی می خواست که کشیش شود.مدتی در مدرسه علوم دینی تحصیل کرد اما در این راه ناکام ماند.اگر کشیدن &quot;یازده ستاره&quot;عمدی باشد، که احتمالا هست!او با زبان هنر سرگذشت خود را با یوسف پیامبر مقایسه کرده است .برادران یوسف با وجود تمام خوبی ها و تلاشش برای جلب نظرشان در چاهش انداختند و می توان گفت این همان کاریست که منتقدین هنری آن دوره با ون گوگ کردند. با وجود تمام تلاش هایی که ونسان برای به کرسی نشاندن آثارش می کرد منتقدان اورا دیوانه می پنداشتند و هرگز با وی همراهی نکردند. یازده ستاره جلوه ای از منتقدان هنرمند است و ون گوگ به شکل سروی تنها (اما سرکش)در میان آن ها خود نمایی می کند._سرو _«سایه روشن های سیاه آن نیز آنچنان زیبا است که تصور و تجسمش بی اندازه دشوار است .درخت سرو را باید در متن وزمینه آبی نگاه کرد.»بی شک ون گوگ شیفته ی سرو ها بود .و شاید حس می کرد که سروها شباهت غریبی به خود او دارند . سرو ها نجیب، استوار و تنهایند .در شب پرستاره  سرو  لکه ی تیره ای بر آسمان آبی است .آسمان را شکافته و با این وجود نه سرکش است و نه مزاحم! سرو درختی غمگین و استوار است که سکون و تاریکی شهر را به شور و روشنایی آسمان شب پیوند زده.در جایی می نویسد:«البته می توان امیدوار بود،اما این امید در آسمان و دنیای ستارگان پرواز می کند» و این نکته ایست که نباید از آن چشم پوشید .زیرا حال نقاش در قالب سروی سرش در میان ستاره هاست.سرو را میتوان در نقاشی های دیگری از این هنرمند جست جو کرد،این درخت زیبا و آرام ،ونسان ون گوگ...،همان چیزی که سکون را به حرکت و نومیدی را به امید وصل می کند._جادوی در جریان را از نو ببینید_غیر ممکن است بگوییم ما با خواندن در باره ی این تابلو همان چیزی را دریافت می کنیم که با دیدن آن!این کم لطفی است .پس دوباره به این نقاشی نگاه کنید .ون گوگ موفق شد که حسش را به زیبا ترین شکل ترسیم و در تاریخ هنر ثبت کند. میبینید؟ نوعی جادو درجریان است...*این تابلو  هم اکنون در موزه ی هنر های معاصر نیویورک نگهداری میشود.</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 16:05:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسوگِ آنکه از بیخوابی مرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%90-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-omuihqhag7dw</link>
                <description>نمایی نزدیک از خودنگاره ی ایلیا رپین_ گویا رپین در این قاب چند روزی می شود نخوابیده!یک شب که سرم درد می کرد و خوابم نمی برد به این اندیشیدم که آیا کسی تابحال از بی خوابی مرده؟ منظور این که بی خوابی چنان بر روح و جانِ یک نفر غالب شود که در نهایت خوابِ ابدی از آن غولِ بی شاخ و دم نجاتش دهد. اگر چنین اتفاقی افتاده باشد من هرگز متعجب نخواهم شد؛ اما سوگوار چرا. سوگوارِ مرگِ او؟ هرگز. بلکه سوگوارِ عزلتِ زندگیِ او خواهم بود.برای او که هرگز کسی نبوده تا  بخواطرِ گودِ زیر چشم ها سرزنشش کند؛ برایش لالایی بخواند یا به زور قرص خواب به خوردش دهد. لحظه هایی هست که تسلی بخش باشد و آسودگی ای به بار بیاورد که حداقل برای چند لحظه چشم ها روی هم برود و بخوابی. برای زندگی او که هیچ لحظه ی تسلی بخشی نداشته سوگوارم. و مرگش لبخندم می آورد که:«خلاص شد!»یک شب که سرم درد می کرد و خوابم نمی برد به تمام این چیزهای بیهوده ی غمگین اندیشیدم.شاید فردایش بود که دوستی گفت:«هیچ چیز آنقدر بد نیست که برای مدت زیادی نخوابی! بلاخره خوابت می‌برد؛بلاخره...» اما هیچ چیز قطعی نیست. می دانید که!_بهمن ماه 99 </description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 15:48:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی معضلِ نصف و نیمه بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehranebarari/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xzoxqf3m2kp9</link>
                <description>دخترِ گریان_پابلو پیکاسووقتی می گویم من یک آدمِ نصف و نیمه ام مقصود این نیست که نصفم آدم و نصفِ تنم سنگ است! نصف و نیمه بودن در خلال روابطم با انسان ها شکل می گیرد. جایی که هیچکدام از آن ها من ا آن گونه که &quot;هستم&quot; ندیده اند و باز نمی شناسند.ایشان مرا نصفه یافته اند و نصف را کل می پندارند. هیچ کس دنبالِ نصفه ی نا پیدا نیست. پس همیشه قضاوت ها غلط از آب در می آیند و حرف هایشان چون رها کردن چاقویی برنده به سمتِ خلا است. اما در همان نقطه که خلا می پندارند نیمه ی دیگرِ من نشسته است... با وجودِ همه ی این ها نمی در دیدار های آغازین خویش را تمام بنمایم. همیشه از سرِذوقِ دوستی و اضطرابِ مقبول واقع شدن، آن نیمه  ی موافق تر با فرد مقابل ام را روی کار آورده ام. و چه می توان کرد؟ حکایت حکایتِ همان «من چون بلای خویشم از خود کجا گریزم» است... حالا با این تعاریف آن طور برداشت می شود که حداقل نیمی از من سلامت مانده و تنها یک ورم تکه پاره از چاقوی حرف ها و افکار آدم هاست. متاسفم اما باید بگویم هرگز اینطور نیست. من در مواجهه با هر آدمی نیمِ خاصی از خود را نشان می دهم و می توانید تصور کنید مرا؟ تکه پاره، بی نفس، وبا لبخندی بر لب.پ ن:این اولین پست ام توی ویرگوله.23قسمتی از یدداشت های آبان ماه99بعد از ظهری به مثابه ی صبح*</description>
                <category>مهـرانه</category>
                <author>مهـرانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 15:22:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>