<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام فروزان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrayin</link>
        <description>نویسنده و مترجم؛ از سینما و ادبیات و زندگی و چند چیز دیگر می‌نویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:57:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/40048/avatar/usCoJN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام فروزان</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrayin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناصر تقوایی؛ فرزند برومند نخل و خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-bcvrqamwjurr</link>
                <description>این مقاله در پرونده ناصر تقوایی در سایت نقد کتاب وینش منتشر شده است. نام‌های بسیاری در تاریخ سینمای ایران آمده‌اند و خاموش شده‌اند، اما تنها اندکی توانسته‌اند جهانی مستقلبناکنند؛ جهانی که نه بر شمار آثار، بلکه بر عمق نگاه و وسواس خلاقه استوار است. ناصر تقوایی از همین تبار است: فیلمسازی کم‌کار و کم‌حرف، اما صاحب جهانی که هر قابش همچون صفحه‌ای از کتابی زنده، سرشار از شناخت و تجربه میدانی است. او دوربین را نه وسیله ثبت لحظه‌ها، بلکه ابزاری برای فهم جهان می‌دانست؛ برای لمس فرهنگ، برای بازآفرینی زبان و جغرافیا. جهان او از دل خاک جنوب سر برآورد؛ از بادهای سنگین بندر، از سوت کشتی‌ها، از ریتم زندگی مردمان ساحل. زیستی که با صبر و کنجکاوی در آن حل شد و آن را به قاب‌های ماندگار سپرد.   او فرزند برومند نخل و آفتاب بود و دینش را به فرهنگ جنوب و تاریخ هنر و ادبیات ایران‌زمین بخوبی ادا کرد. در این نوشتار مرور مختصری خواهم داشت به برخی از مولفه‌های اصلی جان و جهان تقوایی بزرگ. با این دریغ که یکی از اصیل‌ترین هنرمندان سده اخیر از میان ما رفت.جغرافیا به‌مثابه شخصیتدر سینمای تقوایی، جغرافیا صرفاً پس‌زمینه نیست؛ نیرویی زنده است که بر کنش‌ها سایه می‌اندازد. جنوب ایران با بندرها، نخل‌ها، بادهای موسمی و خطوط طبقاتی پررنگ، حضوری تعیین‌کننده دارد. در صادق‌کرده این فشار جغرافیا بر روان انسان نمود می‌یابد؛ و در ناخدا خورشید به اوج می‌رسد. اقتباس آزاد او از همینگوی، بافت‌زدایی و بازسازی رمانی است که تنها در بستر اجتماعی جنوب ایران معنا می‌یابد. دریا در این فیلم گذرگاه نجات و کمین‌گاه نابودی است؛ میدان معامله‌های نیمه‌قانونی و رابط میان ساحل فقیرانه و سیاست بی‌ثبات. این نگاه، جغرافیا را به عنصر فعال روایت بدل می‌کند.ادبیات در قلمرو سینماتقوایی با ادبیات رابطه‌ای ویژه داشت. برای او اقتباس نه تصویرسازی ساده، بلکه ترجمه فرهنگی بود. دایی‌جان ناپلئون نمونه بارز این رویکرد است؛ طنز پزشکزاد در دست او از دیالوگ فراتر رفت و در میزانسن، نورپردازی و طراحی لباس جاری شد. طنز در آثار او از برخورد نیروهای اجتماعی زاده می‌شود، نه صرفاً از گفتار. وفاداری در کار تقوایی وفاداری به حقیقت فرهنگی است، نه به متن. از همین رو ناخدا خورشید هرگز اقتباس وفادارانه نیست؛ بلکه روایتی تازه است که شالوده‌اش فقر، مناسبات قدرت و اقتصاد محلی جنوب ایران است.معماری تصویر: سکوت‌ها و فاصله‌هاتقوایی به اقتصاد تصویر باور داشت؛ گزینش‌گری دقیق به جای انبوه‌سازی. فیلم‌هایش پر از سکوت‌اند؛ سکوت‌هایی که تهی نیستند، بلکه تماشاگر را وادار می‌کنند معنا را از میان خطوط نانوشته حدس بزند. نور در آثار او نه تزئین، بلکه نشانه رابطه شخصیت با محیط است. حرکت دوربین کوتاه و هدفمند است؛ گویی نگاه مخاطب را به تأمل در جزئیات محیط دعوت می‌کند. صدا نیز نقشی تعیین‌کننده دارد: لهجه‌های محلی، صدای باد و دریا، موسیقی‌های بومی. او می‌دانست صدا حامل حافظه جمعی است و حتی یک لحن گفتاری می‌تواند طبقه اجتماعی را آشکار کند.شخصیت‌پردازی از دل جامعهقهرمان‌های او ملوان‌ها، کارگران، صیادان و زنانی گرفتار در ساختارهای مردسالارند؛ انسان‌هایی که شاید در تاریخ رسمی جایی نداشته باشند اما حامل حقیقتی انسانی‌اند. شخصیت‌های او در مرز تناقض‌ها زندگی می‌کنند: میان اخلاق و نیاز، میان امید و واقعیت، میان غرور شخصی و فشار جامعه. همین قرار گرفتن در مرزهاست که به آثارش عمق روانشناختی می‌دهد؛ عمقی که بی‌آنکه آموزشی یا شعاری باشد، در خود روایت جاری می‌شود.مستند به‌مثابه شالوده روایتپیش از آنکه فیلمساز داستانی شود، دیدن را آموخت؛ دیدنی همراه با کنجکاوی مردم‌شناسانه. مستندهایی چون باد جن، اربعین و تمرین آخر تنها ثبت آیین یا رویداد نیستند؛ آن‌ها پرده از فرآیندهای پیچیده اجتماعی و فرهنگی برمی‌دارند. دوربین او چشم درون جامعه است؛ چشمی که فاصله را حفظ می‌کند اما به عمق زندگی مردم نیز نفوذ می‌یابد. این تربیت مستندسازانه بعدها در آثار داستانی‌اش به شکل کاوش در رابطه فرد با زمینه فرهنگی ظاهر شد. شخصیت‌های او نه در خلأ، بلکه در دل شرایط تاریخی و زیست‌محیطی خاص شکل می‌گیرند؛ فرهنگ برای او نه الهام، بلکه ماده خام روایت است. کم‌کاری یا وسواس؟پرسش همیشگی این است که چرا تقوایی کم ساخت. پاسخ در وفاداری او به معیارهای خلاقه نهفته است. او کیفیت را بر کمیت ترجیح داد و حاضر نبود با هر شرایطی سازش کند. سکوت‌های طولانی او موضعی فرهنگی بود: فیلم باید بر اساس اصول زیبایی‌شناختی و اخلاقی ساخته شود، نه براساس اقتضای بازار. همین ایستادگی، هرچند سینمای ایران را از آثار بیشتر او محروم کرد، اما نمونه‌ای مثال‌زدنی از پافشاری هنرمند رام‌نشدنی بر مواضع خویش به جا گذاشت. آثار اندک او به پدیده‌هایی مرجع بدل شدند؛ کیفیت نگاهش بیش از تعداد فیلم‌ها الهام‌بخش نسل‌های بعدی شد.میراث فراملیگرچه تقوایی عمیقاً محلی کار می‌کرد، آثارش برای مخاطب جهانی نیز قابل‌درک است. او با پرداخت دقیق به یک موقعیت خاص، پرسش‌های جهانی را پیش می‌کشد: انسان چگونه با محیط درگیر می‌شود؟ قدرت چگونه بر بدن مردم فشار می‌آورد؟ تعلق و بیگانگی چگونه شکل می‌گیرند؟ همین جنبه جهانی باعث شد تحلیل‌گران خارج از ایران نیز به آثارش توجه کنند. رویکرد او، ترکیب پژوهش میدانی با زبان سینمایی، در بسیاری از سینماهای ملی جهان قابل مقایسه است.ناصر تقوایی تنها فیلمساز نبود؛ او طراح جهانی منحصربه‌فرد بود. جهانی که از دل مشاهده مردم، تاریخ محلی، زبان و سکوت، و جغرافیای سخت و زیبا بیرون آمد. در این جهان، سینما ابزاری برای شناخت فرهنگ و انسان شد. هر فیلم او همچون کتابی است که باید بارها ورق زد، زیرا در قاب‌ها و سکوت‌هایش معانی تازه نهفته است. او نشان داد سینما می‌تواند هم مردم‌نگاری باشد و هم درام؛ هم ادبیات را بازآفرینی کند و هم جغرافیا را به شخصیت بدل سازد. همین ترکیب یگانه است که او را در تاریخ سینمای ایران به چهره‌ای بی‌همتا بدل کرده است؛ فیلمسازی که به‌جای ساختنِ زیاد، جهان‌های عمیق و ماندگار آفرید.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 14:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله‌گذاری در تئاتر «برتولت بِرشت»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D9%90%D8%B1%D8%B4%D8%AA-cf64myxjmbca</link>
                <description>برتولت برشتبرتولت برشت (1898–1956) بدون شک یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های قرن بیستم در عرصه تئاتر و اندیشه‌ی هنری است. او در دورانی می‌نوشت که اروپا زیر فشار جنگ‌ها، بحران‌های ایدئولوژیک و تحولات طبقاتی می‌جوشید. در چنین فضایی، برشت احساس کرد تئاترِ سنتی دیگر پاسخگوی انسان مدرن امروزی نیست. او تئاتری می‌خواست که به جای سرگرم کردن، آگاه کند؛ تئاتری که تماشاگر را نه در رؤیا، بلکه در واقعیت بیدار کند و مدام به او تلنگر بزند. برشت این نوع نگاه را در قالب نظریه‌ی «تئاتر حماسی (Epic Theatre) و مفهوم کلیدی «فاصله‌گذاری» مطرح کرد در این یادداشت خیلی مختصر و مفید به فاصله‌گذاری در آثار برشت و مولفه‌های اصلی تئاتر او می‌پردازم؛ با ذکر این نکته که برای شناخت کامل برشت و نقش او در هنر و ادبیات مدرن باید کتاب‌ها نوشت.این مقاله در پرونده برتولت برشت در سایت معرفی و نقد کتاب وینش منتشر شده است. تربیت تماشاگر بیدار مفهوم فاصله‌گذاری؛ شکستن طلسم باور «فاصله‌گذاری» در نگاه نخست ممکن است به‌ معنای دور شدن از احساس یا سردی عاطفی تعبیر شود، اما در واقع هدف برشت نه نفی احساس، بلکه کنترل آگاهانه‌ی آن بود. او معتقد بود تماشاگر در تئاتر سنتی (به‌ویژه تئاتر ارسطویی) به‌واسطه‌ی همذات‌پنداری با قهرمان، به جای اندیشیدن، صرفاً دچار احساسات لحظه‌ای می‌شود. در حالی که تئاتر باید آینه‌ی اجتماعی باشد، نه پناهگاه عاطفی. در «تئاتر حماسی»، روایت و تحلیل جایگزین تقلید و همدردی می‌شود. برشت می‌خواست تماشاگر مدام به یاد بیاورد که آنچه می‌بیند «نمایش» است، نه واقعیت. از این‌رو در آثارش از تکنیک‌هایی بهره می‌گرفت که به‌طور آگاهانه توهم واقع‌گرایی را می‌شکستند. فاصله‌گذاری در حقیقت هنرِ ناآرام نگه‌داشتن ذهن تماشاگر است. ابزارهای ایجاد فاصله برشت برای تحقق این هدف از روش‌های متنوعی استفاده می‌کرد که بعدها به عنوان الگو در تئاتر مدرن شناخته شد: شکستن دیوار چهارم: بازیگران گاه رو به تماشاگر می‌کردند، درباره‌ی رویدادها توضیح می‌دادند یا حتی از او نظر می‌خواستند. این گفت‌وگوی مستقیم مانع غرق شدن تماشاگر در داستان می‌شد.روایتگری و تابلوهای توضیحی: در آغاز هر صحنه، نوشته یا صدایی از بیرون خلاصه‌ی آن را می‌گفت تا بیننده از پیش بداند چه رخ می‌دهد؛ بدین ترتیب تمرکزش از «چه می‌شود؟» به «چرا می‌شود؟» تغییر می‌کرد.موسیقی و ترانه‌های غیرعاطفی: آهنگ‌ها و سرودها در آثار او، برخلاف تئاتر کلاسیک، نه برای تزئین و احساس‌برانگیزی بلکه برای تعلیق روایت و تأکید بر ایده‌ها به‌کار می‌رفتند. همکاری او با آهنگساز برجسته، کرت وایل (Kurt Weill) در نمایش‌هایی چون اپرای سه پولی نمونه‌ی درخشانی از این هم‌افزایی است.سبک بازیگری آگاهانه: بازیگر نباید در نقش «حل شود» بلکه باید آن را از بیرون «نشان دهد». به تعبیر برشت، بازیگر باید همان‌قدر از نقش فاصله بگیرد که یک راوی از داستانش دارد.طراحی صحنه و نور آشکار: صحنه‌های برشت ساده و آشکار بودند؛ طناب‌ها، چراغ‌ها و دکورها پنهان نمی‌شدند. این شفافیت فنی به شفافیت فکری خدمت می‌کرد.  نمونه‌هایی از آثار برشت فاصله‌گذاری در نمایشنامه‌های برشت نه فقط تکنیک، بلکه روشی برای نقد جهان اجتماعی بود. در هر اثر، او می‌کوشید ساختارهای پنهان قدرت، جنگ، فقر و بی‌عدالتی را بر صحنه آشکار کند. ننه دلاور و فرزندانشداستان زنی دلال در زمان جنگ سی‌ساله است که از جنگ سود می‌برد اما در نهایت همه‌چیزش را در همان جنگ از دست می‌دهد. برشت با لحنی سرد و بدون ترحم، چرخه‌ی ویرانگر جنگ و سرمایه‌داری را نشان می‌دهد. تماشاگر نباید برای ننه دلاور دل بسوزاند، بلکه باید بفهمد چرا او به چنین سرنوشتی دچار می‌شود.موسیقی‌ها و قطع ناگهانی احساسات در این نمایش، جلوه‌ای کلاسیک از فاصله‌گذاری‌اند. زندگی گالیلهدر این اثر، گالیله نماد دانشمندِ گرفتار در تضاد میان حقیقت و قدرت است. برشت از این روایت تاریخی برای تأملی سیاسی بهره می‌گیرد. در پایان نمایش، وقتی گالیله زیر فشار کلیسا از نظریه‌اش عقب‌نشینی می‌کند، برشت عمداً حس تراژیک را با توضیحات خشک و علمی می‌شکند تا تماشاگر نه غمگین، بلکه متفکر از سالن بیرون رود. دایره گچی قفقازیساختار دو لایه‌ی روایی و روایت‌گری گروهی از دهقانان در این نمایش، نمونه‌ی کامل تئاتر حماسی است. تماشاگر مدام میان داستان و نمایشِ داستان در رفت‌وآمد است؛ فاصله‌ای که مانع غرق شدن در احساس و زمینه‌ساز داوری اخلاقی و اجتماعی می‌شود. تماشاگرِ بیدار در برابر جهان برشت معتقد بود تئاتر باید انسان را به اندیشیدن درباره‌ی موقعیت خویش در جامعه وادارد. او به صراحت می‌گفت: «هدف هنر، نه بازآفرینی جهان، بلکه تغییر آن است.» در اندیشه‌ی برشت، تماشاگر همدست صحنه نیست، بلکه ناظر و داور آن است. او باید بتواند به جای گریه، پرسش کند؛ به جای همدردی، قضاوت کند. فاصله‌گذاری ابزاری است برای بیدار نگه داشتن این آگاهی. برشت از تئاتر، آزمایشگاهی برای تفکر اجتماعی ساخته بود؛ جایی که مخاطب با دیدن تضادها و تناقض‌ها، به درک تازه‌ای از رفتار انسانی و ساختار قدرت برسد. میراث برشت در تئاتر معاصر پس از مرگ برشت، اندیشه‌ی او در تئاتر اروپا و جهان تأثیری ژرف گذاشت. کارگردانانی چون پیتر بروک، آریَن منوشکین، هارولد پینتر و گروه‌های تئاتر مستند و سیاسی، هر یک به‌گونه‌ای از مفهوم فاصله‌گذاری الهام گرفتند. در ایران نیز کارگردانانی مانند آربی آوانسیان، بهرام بیضایی و حمید سمندریان در آثار خود از نگاه تحلیلی و فاصله‌گذارانه‌ی برشت تأثیر پذیرفته‌اند. در ابتدای فیلم «مسافران» بیضایی یک نمونه فاصله‌گذاری برشتی تمام عیار می‌بینیم: هما روستا رو به دوربین می‌کند و می‌گوید: «ما به تهران نمی‌رسیم. ما همگی می‌میریم!» شاید وقت آن است که درسی از مکتب برشت بگیریم که به کار امروزمان بیاید. در جهان امروز که رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی پیوسته احساسات را تحریک می‌کنند، پیام برشت بیش از هر زمان دیگری به گوش می‌رسد:«برای دیدن واقعیت، باید اندکی فاصله گرفت.»</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 15:32:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال اجل معلق ؛ پا در هوا و میان‌مایه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AC%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-hiazociruosz</link>
                <description>اجل معلقمروری بر سریال اجل معلق ساخته‌ی عادل تبریزیاجل معلق؛ پا در هوامیان زمین و آسمانسریال «اجل معلق» در سال ۱۴۰۳ ساخته شده و پخش آن از خرداد ۱۴۰۴ در دو پلتفرم «فیلم‌نت» و «شیدا» آغاز شده است. این اثر در ژانر کمدی–ماورایی با رگه‌هایی تراژیک ساخته شده و ساختاری نیمه‌اپیزودیک دارد که در دل آن، طنزی اجتماعی هم مشاهده می‌شود. آمار رسمی پلتفرم هنوز منتشر نشده و هنوز گزارش‌ دقیقی از میزان استقبال تماشاگران در دست نیست.خط اصلی داستان درباره‌ی «داوود» (با بازی رضا عطاران) است؛ کارگری که از کارخانه‌ی بلورسازی اخراج شده و به‌شکلی غیرمنتظره با مرگ روبه‌رو می‌شود. مرگ در اینجا نه یک رویداد، بلکه موجودی است که با داوود ارتباط برقرار می‌کند و توانایی پیش‌بینی زمان مرگ دیگران را به او می‌دهد. این رابطه‌ی عجیب، او را وارد ملاقات‌های هفتگی با مرگ و درگیری‌هایی تازه با زندگی و مشکلات طبقه‌ی کارگر می‌کند.کارگردانی سریال را «عادل تبریزی» برعهده دارد؛ فیلم‌سازی که پیش‌تر با آثاری چون «گیجگاه» و «مفت‌بر» شناخته شده بود. فیلم‌نامه را «حمزه صالحی»، بر اساس طرحی از «بهرام افشاری» نوشته و این پروژه نخستین تجربه‌ی تبریزی در شبکه‌ی نمایش خانگی محسوب می‌شود. حضور «رضا عطاران»، هم به‌عنوان بازیگر نقش اصلی و هم مشاور کارگردان، اهمیت ویژه‌ای به این اثر داده است. در نهایت، این سریال که دغدغه‌های کارگری، فشار اقتصادی و ترس از مرگ را با نگاهی طنزآمیز در هم آمیخته،‌ در فضایی تولید شده که صنعت نمایش خانگی ایران با رشد پلتفرم‌های VOD رونق گرفته است. در پشت صحنه چه خبر است؟در مقام معرفی مؤلفان اصلی سریال، نام «حمزه صالحی» به‌عنوان نویسنده‌ی فیلم‌نامه به چشم می‌خورد. او این اثر را بر اساس طرح اولیه‌ای که بهرام افشاری ارائه داده بود، نوشته است. کارگردانی سریال بر عهده‌ی عادل تبریزی است؛ فیلم‌سازی که پیش‌ از این اغلب در فضای سینمای اجتماعی فعالیت کرده و این بار مسیر خود را به‌سمت روایت‌های فانتزی و کمدی تغییر داده است. تهیه‌کنندگی اثر را «سید ابراهیم عامریان» انجام داده که در پروژه‌های سینمایی و شبکه‌ی نمایش خانگی سابقه‌ی فعال دارد.در بخش بازیگری، رضا عطاران در نقش اصلی و به‌عنوان قهرمان داستان یعنی «داوود» حضور دارد. او در کنار «عباس جمشیدی‌فر» که نقش «غلام» را بازی می‌کند و همراه همیشگی داوود است، شیمی و تعامل جذابی را خلق کرده‌اند. همچنین «بهزاد خلج» و «الیکا عبدالرزاقی» در نقش‌های مکمل تأثیرگذار دیده می‌شوند و هر کدام در شکل‌گیری فضای طنز و موقعیت‌های دراماتیک نقش مؤثری دارند.آهنگ‌سازی سریال بر عهده‌ی چند نفر بوده، اما نتوانسته تأثیر یا بازتاب چشمگیری بر ذهن مخاطب بگذارد. با این حال، برخی بینندگان بخش صداگذاری نهایی را به نوازنده‌ی «نوکا» نسبت داده‌اند که به این موضوع در نقدها نیز اشاره شده است. داستان از چه قرار است؟سریال با داستانی جذاب و متفاوت آغاز می‌شود. داوود، شخصیتی که رضا عطاران آن را بازی می‌کند، پس از اخراج از کارخانه‌ی بلورسازی، به‌شکلی عجیب و ماورایی با «اجل» ارتباط برقرار می‌کند و متوجه می‌شود که «مرگ» یک استعاره‌ی زنده است. در هر قسمت، او درگیر یک مأموریت جدید می‌شود: تعیین زمان مرگ یک نفر. این ساختار اپیزودیک، در قسمت‌های ابتدایی، به داوود اجازه می‌دهد تا با شخصیت‌های مختلفی مانند «پیرمرد سکه‌دار» روبه‌رو شود و داستان‌های فرعی جذابی را پیش ببرد.با این حال، داستان به همین نقطه ختم نمی‌شود. به‌تدریج، رابطه‌ای عاطفی میان «اجل» و خانواده‌ی داوود شکل می‌گیرد. این رابطه حتی به جایی می‌رسد که احساسات عاشقانه نیز در وجود «اجل» نمایان می‌شود که یکی از خطوط داستانی غیرمنتظره و جالب سریال است. با پیش رفتن داستان، سریال فراتر از یک کمدی ساده می‌رود و با اضافه شدن معماهایی درباره‌ی میراث مخفی افراد و تداخل با شخصیت‌های نزول‌خوار، عمیق‌تر می‌شود و مخاطب را با پیچیدگی‌های بیشتری درگیر می‌کند. نقد اجتماعی و بازخورد مخاطباناین سریال از همان ابتدا واکنش‌های متفاوتی را در میان مخاطبان برانگیخت. گروهی از طرفداران، از بازگشت رضا عطاران به سبک کمدی‌های اجتماعی استقبال کردند. اما در سوی دیگر، منتقدان و برخی از بینندگان، انتقادات تندی را مطرح کردند. آن‌ها معتقد بودند که سریال از موضوع فقر و مشکلات طبقه‌ی کارگر به‌شکلی سطحی و کلیشه‌ای سوءاستفاده می‌کند.در قلب داستان، یک پیام اجتماعی نهفته است. طنز سریال با محوریت دغدغه‌های اقتصادی طبقه‌ی کارگر مانند بیکاری، تورم و فشارهای روانی شکل گرفته است و تلاش می‌کند با ترکیب کمدی و نقد اجتماعی، صدای این قشر را به گوش برساند. از نظر جریان‌سازی، این اثر یک نمونه‌ی نوآورانه در شبکه‌ی نمایش خانگی ایران محسوب می‌شود؛ زیرا توانسته حضور ماورایی و طنز موقعیت را در فضایی نیمه‌اپیزودیک با هم ترکیب کند که پیش از این کمتر در آثار ایرانی دیده شده بود. با این حال، باید پذیرفت که برخی از منتقدان، این اثر را سطحی و بی‌مایه می‌دانند. اگر از حجم شوخی‌های مبتذل و دیالوگ‌های بی‌ربط و بی‌مزه و موقعیت‌های عجیب و غیرقابل باور کمتر می‌شد به‌طور حتم با سریال شسته‌رفته و تماشایی‌تری روبه‌رو بودیم. نوآوری در ژانر: مقایسه با گذشتهیکی از ویژگی‌های فضای سینما و تلویزیون ایران این است که ژانرهایی مختص خود به وجود می‌آورد. ژانر کمدی-اجتماعی در سینما و تلویزیون ایران، به‌خصوص با حضور رضا عطاران، سابقه‌ی طولانی دارد. «خانه‌به‌دوش» نمونه‌ی بارز این سبک است. اما این سریال اولین تلاش جدی و محسوس برای ترکیب «مرگ ماورایی» با این فرم آشناست. این ایده، عنصری تازه به کمدی اجتماعی اضافه کرده که آن را از سایر آثار مشابه متمایز می‌کند.استفاده از موقعیت‌های نیمه‌ماورایی در شبکه‌ی نمایش خانگی نیز بسیار کم‌سابقه است. در حالی‌که نمونه‌های صرفاً درام-اجتماعی خارجی با این مقیاس وجود دارند، اما در ژانر کمدی ایرانی، این تلفیق نوآورانه محسوب می‌شود و مقیاس تازه‌ای را برای مخاطبان فراهم می‌آورد. حواشی اجل معلق: زیر ذره‌بین رسانه‌هاچند ماهی از پخش این سریال می‌گذرد و طبق معمول، حواشی متعددی را نیز به‌همراه داشته است. یکی از مهم‌ترین آن‌ها، نمایش طنزآمیز برخی خطوط قرمز بود. این اثر توانست با لحن کمدی خود، بدون خودسانسوری شدید از برخی خطوط عبور کند که این موضوع مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. اما در مقابل، نقدهای شدیدی نیز به آن وارد شد. برخی از رسانه‌ها، سریال را به آشفتگی اخلاقی و تحقیر طبقه‌ی فرودست متهم کردند.یکی دیگر از حواشی مهم، نقش دوگانه‌ی رضا عطاران بود؛ او علاوه‌بر بازیگری، در پشت صحنه نیز به‌عنوان مشاور حضور داشت که این مسئله توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرد. هرچند اکران مردمی برای چند قسمت از سریال برگزار شد، اما آمار دقیق و رسمی از میزان فروش و تعداد مخاطبان به‌صورت عمومی ارائه نشده است. نقاط قوت و ضعف سریالنقاط قوتبازی جذاب و شیمی عالی: یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت سریال، همکاری موثر رضا عطاران و عباس جمشیدی‌فر است. تضاد شخصیتی بین این دو بازیگر، موقعیت‌های کمدی فوق‌العاده‌ای را خلق می‌کند و تعامل آن‌ها یکی از دلایلی است که مخاطب را به تماشای سریال جذب می‌کند. احتمالاً تجربه‌ی زوج موفق جمشیدی‌فر و «جواد عزتی» در فیلم «تمساح خونی» ایده‌ی ترکیب او با رضا عطاران را به ذهن فیلم‌ساز آورده است.تنوع و پختگی قوس‌های داستانی: اگرچه قسمت‌های اولیه کمی کلیشه‌ای و فاقد جذابیت و کشش لازم به نظر می‌رسند، اما داستان در قسمت‌های چهارم و پنجم انسجام و عمق بیشتری پیدا می‌کند و معماهای پیچیده‌تر و منسجم‌تری را به نمایش می‌گذارد.ریتم روایت و تدوین: سریال ریتم روایتی نسبتاً مناسب دارد و تدوین آن به‌گونه‌ای است که از افتادن داستان در یکنواختی جلوگیری می‌کند. میزانسن‌های ساده و مؤثر نیز به‌خوبی برای ایجاد فضا به کار گرفته شده‌اند.پیوند اجتماعی–ماورایی: ایده‌ی اصلی داستان که دغدغه‌های اجتماعی طبقه‌ی کارگر را با عنصر ماورایی مرگ تلفیق می‌کند، یک ایده‌ی جسورانه و خلاقانه است.نقاط ضعفکلیشه‌های اپیزودیک: ساختار تکراری هر قسمت که یک نفر در شرف مرگ قرار می‌گیرد، خطر افت انگیزه و خستگی مخاطب را به‌همراه دارد و ممکن است در بلندمدت تکراری شود. نویسنده می‌توانست در هر اپیزود از الگوهای روایی متفاوتی استفاده کند.سطحی بودن نقد اجتماعی: حالا دیگر انتظارمان از کمدی اجتماعی بیشتر از این‌هاست. در زیر لایه‌ی طنز، نقد اجتماعی سریال وجود دارد که سطحی است و گاهی با شوخی‌های زننده، به‌جای همدردی، به تمسخر طبقات پایین جامعه می‌پردازد.شخصیت‌پردازی فرعی ضعیف: برخی شخصیت‌های فرعی، ازجمله «غلام» با بازی عباس جمشیدی‌فر بسیار جذاب‌اند، اما پس از چند قسمت نقش و حضورشان کم‌رنگ می‌شود و از پتانسیل آن‌ها به‌طور کامل استفاده نمی‌شود.ضعف در طراحی صحنه و گریم: ضعف‌هایی در طراحی صحنه، قاب‌بندی و گریم دیده می‌شود که می‌تواند از کیفیت بصری کار بکاهد. اجل معلق؛ یک اثر جسورانه یا یک فرصتی از دست رفته؟در نهایت، می‌توان با اغماض سریال را  اثری قابل تحمل (در میان خیل سریال‌های غیرقابل تحمل!) و قابل تماشا دانست که تلاش کرده کمدی، المان‌های ماورایی و دغدغه‌های اجتماعی را با هم تلفیق کند. بازی‌های خوب، ایده‌ی اولیه‌ی نوآورانه و سکانس‌های منسجم در میانه‌ی فصل، نقاط قوت اصلی آن هستند. با این حال، ساختار نیمه‌اپیزودیک تکراری، جنبه‌های زننده در طنز و ضعف در برخی طراحی‌ها، مانع ارتقای آن به یک اثر ماندگار و مرزشکن شده‌اند. چه کسانی می‌توانند بیننده‌ی این سریال باشند؟علاقه‌مندان به رضا عطاران و طنز اجتماعی و دوستداران فرم‌های تلفیقی و ماورایی–اجتماعی. در مجموع، این اثر را می‌توان یک تجربه‌ی «جسورانه» در شبکه‌ی نمایش خانگی دانست، نه اثری ماندگار و به‌یادماندنی. اگر در فصل‌های بعدی، شخصیت‌ها عمیق‌تر شوند و سریال از اسلوب تکراری فاصله بگیرد، می‌تواند در حافظه بینندگان جایگاهی برای خود دست و پا کند.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 06:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ناتوردشت»؛ روایت انسان در لحظه‌های بحرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-dq0as5uopzgg</link>
                <description>این یادداشت در سایت سینما سینما منتشر شده است. فیلم «ناتوردشت» دومین تجربه‌ی بلند سینمایی سیدمحمدرضا خردمندان پس از «بیست و یک روز بعد» است؛ فیلمی که در جشنواره فیلم فجر چهل‌وسوم به نمایش درآمد و توانست سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه ملی را کسب کند. فیلم در جشنواره چندین سانس فوق‌العاده داشت، اما در کمال تعجب در داوری و تقسیم سیمرغ‌ها! نادیده گرفته شد. این اثر با حضور بازیگرانی چون هادی حجازی‌فر، میرسعید مولویان، شبنم قربانی، سعید آقاخانی، علی مصفا و بابک کریمی ترکیب متفاوتی از بازیگران را روی پرده آورده است.قصه از چه قرار است«ناتوردشت» روایت گم شدن دختری به نام یسنا در یک روستای دورافتاده است؛ رخدادی که آرامش ظاهری روستا را بر هم می‌زند و روابط انسانی را در معرض آزمونی سخت قرار می‌دهد. فضای روستایی، با قنات‌ها و مزارعی که خطر ریزش دارند، نه‌تنها پس‌زمینه‌ی قصه بلکه عنصری تهدیدکننده و تعلیق‌آفرین است. قصه از یک ماجرای واقعی الهام گرفته شده و در کمال تعجب فیلم با فاصله‌ای اندک از اتفاق واقعی به مرحله ساخت رسیده است! معمولاً سینمای ایران نسبت به اتفاقات روز بسیار بی‌توجه است و ممکن است تازه پس از چند سال به سراغ ماجرا برود. در ۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ دختر چهارساله‌ای به نام یسنا در زمین‌های کشاورزی روستای یلی‌بدراق در شهرستان کلاله، استان گلستان (در همان حوالی روستای رحمت‌آباد) مفقود شد. این رخداد در منطقه‌ای روستایی رخ داد که جست‌وجو تا پنج روز ادامه داشت؛ با مشارکت بیش از ۳۰۰ نیروی امدادی، استفاده از سگ‌های زنده‌یاب، بالگرد و پاراموتور. آنچه در واقعیت اتفاق افتاده آن است که بسیج عمومی نیروهای مردمی و امدادگران و گسترده شدن خبر گم شدن یسنا در سراسر ایران ربایندگان کودک را به تنگنا انداخته است و باعث نجات یسنا شده است.هرچند عنوان فیلم ذهن را ناخودآگاه به رمان مشهور «ناتور دشت» سلینجر می‌برد، اما این اثر هیچ ارتباطی با آن ندارد. شاید بتوان نام فیلم را اشاره‌ای دور به مفهوم ناتوردشت در رمان سلینجر دانست؛ کسی که مراقب کودکان دشت است و نگران معصومیت آنها… احساس احمد در نسبت با کودک گشمده و یا آیهان که از بچگی بزرگش کرده.  انتخاب نام بیشتر جنبه‌ی نمادین دارد و بر مفهوم پاسبانی، نگهبانی و مسئولیت انسانی تأکید می‌کند. داستان از یک پرونده واقعی الهام گرفته، اما محمدرضا خردمندان با نگاهی انسانی و روان‌شناختی، آن را به بستری برای طرح پرسش‌های اخلاقی و اجتماعی بدل می‌کند: در بزنگاه‌های بحرانی، انسان بودن چه معنایی دارد؟شخصیت‌‌ها چه می‌گوینداحمد پیران (هادی حجازی‌فر)شخصیت محوری فیلم، محیط‌بانی است که همواره میان وظیفه‌ی قانونی و احساسات انسانی‌اش گرفتار می‌شود. احمد پاسدار طبیعت است، اما در برابر پاسداری از انسان‌ها نیز مسئولیت دارد. احمد در گذشته بر اثر یک شلیک اشتباه باعث مصدومیت همکارش شده است، اما این حقیقت را فاش نکرده و سال‌ها با پنهان‌کاری و عذاب وجدان بسر برده. ماجرای گم‌شدن یسنا و حقایقی که احمد در طی جستجو برای پیدا کردن کودک با آن مواجه می‌شود تحولی در احمد بوجود می‌آورد. او در پایان فیلم با خود و گذشته‌اش مواجه شده است. حجازی‌فر با بازی کنترل‌شده و پرجزئیاتش، این دوگانگی را به‌خوبی به تصویر می‌کشد؛ از نگاه‌های سنگین و سکوت‌های عمیق تا لحظه‌های انفجار خشم. او نماینده‌ی انسانی است که در دل ساختارهای بوروکراتیک هنوز وجدان و شفقت را از یاد نبرده است.آیهان (میرسعید مولویان)آیهان، مردی است که گذشته‌ای تاریک و پر از زخم دارد؛ اعتیاد، طردشدگی و تلاش بی‌امان برای بازسازی زندگی. شخصیت او یکی از لایه‌دارترین کاراکترهای فیلم است و تضادش با احمد، کشمکش مرکزی روایت را شکل می‌دهد. مولویان با بازی دقیق و پر از جزئیات، درد اجتماعی فردی را که به‌رغم ترک گذشته، همچنان قربانی نگاه‌های تحقیرگر جامعه است، به شکلی ملموس به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌پردازی آیهان را می‌توانیم پاشنه آشیل فیلم در نظر بگیریم؛ انگیزه‌های او برای این اقدام جنایت‌کارانه (کودک ربایی) به‌نظر کافی نمی‌آید و برای تماشاگر ملموس نیست. آیا باید باور کنیم شخصیتی که هیچ زمینه تبهکارانه‌ای از او سراغ نداریم به راحتی به دام قاچاقچی‌ها می‌افتد و برای بدست آوردن پول دست به چنین اقدامی می‌زند؟ اگر ستون اصلی فیلمنامه بر زمینه رابطه احمد و آیهان بنا شده است جا داشت روی پیشینه و ابعاد روان‌شناختی رابطه آنها بیشتر کار شود تا باورپذیر در آید. نفرت ناگهانی آیهان از احمد برای مخاطب عجیب می‌نماید.شبنم قربانی (در نقش حلما) اضطراب‌های مادرانه را به فیلم می‌آورد و بُعدی عاطفی به روایت می‌بخشد. سعید آقاخانی و علی مصفا در نقش‌هایی با نفوذ اجتماعی، نماد ساختارهایی‌اند که به‌جای حل بحران، آن را پیچیده‌تر می‌سازند. حضور کودکانی مانند ترنم کرمانیان نیز بر معصومیت و بی‌پناهی در برابر بحران تأکید دارد. شخصیت‌ها در مجموع نمایندگان اقشار و لایه‌های مختلف جامعه‌اند: از وجدان اخلاقی گرفته تا نهادهای قدرت، از بازماندگان گذشته‌های پرزخم تا کسانی که در هراس از آینده زندگی می‌کنند.«ناتوردشت» چگونه فیلمی است«ناتوردشت» قصه‌اش را روان و بدون لکنت تعریف می‌کند و در همان ده دقیقه اول قلابش را گیر می‌اندازد. مسأله فیلم پس از بیست دقیقه برای تماشاگر مشخص شده است و می‌فهمد به دنبال چیست و داستان از چه قرار است. این ویژگی البته جزو بدیهیات یک فیلم سینمایی است، اما آنقدر در سینمای ایران فیلم‌هایی دیده‌ایم که در روایت ساده قصه دو خطی خود دچار لکنت هستند که لازم بود به عنوان حُسن فیلم به آن اشاره کنیم!خردمندان در «ناتوردشت» نشان می‌دهد که به‌خوبی زبان تصویر را می‌شناسد. طبیعت زیبای روستا، قنات‌ها، دشت‌های ترک‌خورده، مزارع نیمه‌ویران و غیره نه صرفاً یک لوکیشن بلکه یک شخصیت مستقل است؛ عنصری خاموش، اما تهدیدکننده که فضای معمایی فیلم را تقویت می‌کند. این روستا به عنوان پایتخت قنات‌های ایران معرفی می‌شود؛ قناتی که دیگر امروز کارکردی در آبرسانی و کشاورزی ندارد و در حال فرو ریختن است و باید با بتون پُر شود… در رویکردی نمادین می‌توان این نشانه‌ها را تحلیل کرد و فیلم‌ را اعلام خطری نسبت به از دست رفتن ارزشهای سنتی دانست.تضاد میان نماهای بسته‌ی چهره‌ها و نماهای باز طبیعت، تنگنای روانی شخصیت‌ها را بازتاب می‌دهد. نورپردازی کم‌کنتراست، رنگ‌های خاکی و میزانسن‌های حساب‌شده، فضای فیلم را به سمت یک درام معمایی-روان‌شناختی سوق داده است. ریتم فیلم تعمدی کند و تأمل‌برانگیز است. این کندی شاید برای بخشی از مخاطبان عام خسته‌کننده باشد، اما از منظر تحلیلی، بازتابی از فرسایشی بودن بحران و زمان‌بر بودن جست‌وجو است؛ گویی زمان خود به دشمن شخصیت‌ها بدل شده است.از منظر فضاسازی، استفاده از لوکیشن‌های واقعی (زمین‌های کشاورزی، قنات، گندمزار) نه‌تنها بستر بصری چشم‌نوازی فراهم کرده، بلکه به تقویت حس تعلیق و بی‌پناهی می‌افزاید. البته بسیاری از مکان‌ها اختصاصاً برای فیلم ساخته شده و این از مزیت‌های کار است. اما این طبیعت، هم زیباست و هم خطرناک؛ هم پناه و هم تهدید.دوربین و میزانسن فیلم بی‌طرف و خنثی نیست؛ حرکت‌های طولانی دوربین و نماهای هوایی از مزارع، عظمت طبیعت را در برابر کوچکی و آسیب‌پذیری انسان برجسته می‌کند. انتخاب قاب‌های بسته در صحنه‌های خانوادگی نیز فشار روانی و خفقان موقعیت را به تماشاگر منتقل می‌کند. فیلم با ریتمی حساب‌شده پیش می‌رود؛ ابتدا آرام و همراه با جست‌وجوهای ساده، سپس پرتنش و آکنده از بحران‌های اجتماعی و عاطفی. پایان‌بندی بیش از آنکه معمای پلیسی را حل کند، به تأمل در ماهیت انسان و جامعه ختم می‌شود.مضمون اجتماعی و روان‌شناختیدر لایه‌ی نخست، «ناتوردشت» داستانی معمایی درباره ناپدید شدن یک کودک است؛ اما به تدریج به تریلری روان‌شناختی سوق پیدا می‌کند. فیلم  اما در عمق، پرسشی بنیادین را طرح می‌کند: انسان در بحران چگونه باید عمل کند؟ فیلم شکاف میان قانون، سنت و اخلاق انسانی را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد این شکاف‌ها چگونه می‌توانند به ناامنی و اضطراب جمعی دامن بزنند.احمد و آیهان در این میان دو روی یک سکه‌اند: یکی پاسدار طبیعت و دیگری پاسدار زندگی ازدست‌رفته‌ی خود. تقابل این دو شخصیت، در واقع نماد تقابل میان وظیفه و رهایی، میان قانون و رستگاری است. دغدغه‌های اجتماعی فیلمساز نسبت به محیط زیست، حیات وحش ایران و روابط آدم‌های این جامعه از خلال داستان‌های فرعی فیلم نمودار می‌شود.و در پایان باید گفت«ناتوردشت» فیلمی است که از دل یک پرونده‌ی واقعی زاده شده، اما فراتر از بازگویی واقعیت، به کاوشی در لایه‌های روانی و اجتماعی بدل می‌شود. شخصیت‌پردازی عمیق، بازی‌های درخشان—به‌ویژه حجازی‌فر و مولویان—و فضاسازی معنادار، آن را به اثری قابل توجه در سینمای اجتماعی معاصر ایران تبدیل کرده است. در پایان‌بندی فیلم به سبک فیلم‌های هالیوودی تصاویری از آدمهای واقعی ماجرا نمایش داده می‌شود و متن کوتاهی بر همبستگی مردم ایران در قصه یسنا تاکید می‌کند. گویی مستندی داستانی دیده‌ایم که صرفاً به بازنمایی قصه‌ای واقعی پرداخته است. در اینجا بازهم باید تعجب کرد که فیلم مورد توجه داوران جشنواره فجر قرار نگرفت و براحتی از کنار آن گذشتند!گرچه ضعف‌هایی در ریتم و انسجام نهایی روایت دیده می‌شود، اما در مجموع، خردمندان نشان داده که نگاه انسانی و دغدغه‌های اجتماعی‌اش در مسیر بلوغ قرار دارد. «ناتوردشت» نه‌تنها یک درام معمایی پرتعلیق است، بلکه اثری است برای اندیشیدن به مسئولیت، اخلاق و معنای انسان بودن در لحظه‌های بحرانی. خردمندان با این فیلم بار دیگر نشان داد که توانایی ترکیب مستند اجتماعی با درام سینمایی را دارد و می‌تواند رخدادهای تلخ واقعیت را به زبان هنری بازگو کند. اینکه سازمان سینمایی سوره برای چنین سوژه و چنین فیلمی سرمایه‌گذاری کرده است را هم باید به فال نیک گرفت.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 10:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیگموند فروید؛ پدر انقلاب‌های فکری قرن بیستم</title>
                <link>https://virgool.io/Psychological/%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-sy9x0mjmubft</link>
                <description>*این پرونده در سایت معرفی و نقد کتاب وینش منتشر شده است. زیگموند فروید؛ پدر انقلاب‌های قرن بیستم زیگموند فروید (1939-1856) از چهره‌هایی است که نام او با دگرگونی بنیادین در فهم انسان از خویشتن پیوند خورده است. روانکاویِ او نه صرفاً یک نظریۀ روان‌شناختی، بلکه انقلابی فکری بود که بر سراسر قرن بیستم سایه افکند. فروید با کشف و تبیین «ناخودآگاه»، «لیبیدو»، «سرکوب» و «رویا»، دریچه‌ای نو به سوی ذهن گشود و امکان‌های تازه‌ای برای اندیشیدن به رنج‌ها، تعارض‌ها و امیال انسانی فراهم کرد. تأثیر فروید از مرزهای روان‌شناسی فراتر رفت و به فلسفه، علوم اجتماعی، هنر و نقد ادبی سرایت کرد. مدرنیست‌هایی چون جیمز جویس و فرانتس کافکا و جنبش‌های هنری همچون سوررئالیسم، از الهام‌گرفته‌ترین میدان‌های اثرگذاری او بودند. در فلسفه و علوم انسانی، مباحث فروید با هرمنوتیک (پل ریکور)، نظریه انتقادی (هربرت مارکوزه) و پساساختارگرایی (ژاک لاکان) درآمیخت و گفت‌وگویی میان رشته‌ای را رقم زد که هنوز ادامه دارد. در عین حال، نقدهای شدیدی نیز بر او وارد شد؛ از چالش‌های فیلسوفان علم مانند کارل پوپر که روانکاوی را غیرقابل ابطال می‌دانست تا منازعاتی با شاگردانش چون یونگ و آدلر. کتاب‌هایی چون تفسیر رؤیاها، سه رساله درباره نظریۀ جنسی، تمدن و ملالت‌های آن و من و نهاد، ستون‌های اصلی دستگاه نظری فروید را تشکیل می‌دهند و هر یک نقطه عطفی در تاریخ اندیشه محسوب می‌شوند. در کنار این آثار، پژوهش‌های گسترده‌ای نیز درباره زندگی و میراث او نوشته شده است؛ از زندگینامه کلاسیک ارنست جونز تا تحلیل‌های انتقادی پیتر گی و فیلیپ ریف. پرونده‌ای که پیش رو داریم می‌کوشد سیمای فروید را نه فقط به‌عنوان پدر روانکاوی، بلکه به‌منزلۀ متفکری که روح قرن بیستم را به پرسش کشید، بازنمایی کند: متفکری که همچنان الهام‌بخش و در عین حال محل مناقشه است. نام فروید برای ما کمتر یادآور هنر است؛ هر چند فروید، از ابتدای پیدایش روان‌کاوی، به آثار هنری و مسائل زیبایی‌شناختی توجه خاص داشت، اما پس از او تلاش برای به‌دست‌دادن اصول زیبایی‌شناسی روان‌کاوانه‌اش بی‌نتیجه ماند، از این رو کتاب زیبایی شناسی فروید قلم جک اسپکتور و ترجمه مهدی حبیب‌زاده کتاب مهمی تلقی می شود. پرداختن که مفاهیم هنری و ادبی، و بکار گرفتن آن در نفوذ به درون انسان‌ها در دیگری است که فروید برای ما می‌گشاید. شهرناز اعتمادی روان‌درمانگر و ویراستار عزیر نقد شایسته‌ای بر این کتاب نوشته‌اند. فروید و مسائل زیبایی‌شناختیفروید، از ابتدای پیدایش روان‌کاوی، به آثار هنری و مسائل زیبایی‌شناختی توجه خاص داشت و بسیاری از ایده‌های روان‌کاوانه خود را بر مبنای رابطه هنر و ادبیات و درمان بالینی مطرح می‌کرد. هنر از دید او آمیزه‌ای از نبوغ و خلاقیت به همراه تلاش برای غلبه بر ملال و ناتوانی روزمره به کمک قدرت آفرینندگی بود و با این رویکرد تأثیر ماندگار بر انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، هنر و ادبیات، دین و فلسفه به جا گذاشت و به زعم نویسنده کتاب در کنار کسانی چون داروین، مارکس و نیچه قرار گرفت. نظریات زیگموند فروید در ایران طرفداران و مخالفان خودش را دارد. سیاهه‌ی آثار ترجمه شده‌ی او به فارسی بلند و بالاست و در این میان می‌توان به کتاب حاضر اشاره کرد که شامل ده مقاله‌ی روانکاوی از فروید است این مجموعه با گردآوری ده متن کلیدی از فروید، مدخلی مناسب برای ورود به دنیای روانکاوی اوست. مقالات بیشتر بر مباحث جنسی و غرایز تمرکز دارند؛ همان جایی که فروید بیش از همه با مقاومت و مخالفت روبه‌رو شد. ترجمه و انتشار این متون در ایران نشان‌دهندۀ جدال فکری پیرامون اندیشه‌های او و همچنین جذابیت همیشگی روانکاوی برای دانشجویان و متخصصان حوزه روان‌شناسی است. ده مقاله از زیگموند فرویدنظریات زیگموند فروید در ایران طرفداران و مخالفان خودش را دارد. سیاهه‌ی آثار ترجمه شده‌ی او به فارسی بلند و بالاست و در این میان می‌توان به کتاب حاضر اشاره کرد که شامل ده مقاله‌ی روانکاوی از فروید است. مقالاتی عمدتاً درباره‌ی غرایز جنسی که خواندنشان بخصوص به فعالان حوزه‌ی روان‌شناسی توصیه می‌شود. کتاب جاش کوهن مدخلی روشن و روایی برای ورود به روانکاوی فروید است. نویسنده با انتخاب ده متن مهم از فروید و تفسیر آن‌ها، شالوده‌های نظریه روانکاوی را بازمی‌سازد و در عین حال با بهره‌گیری از ادبیات داستانی، مفاهیم پیچیده‌ای چون ناخودآگاه، رویا و سرکوب را به زبان ساده نزدیک می‌کند. این رویکرد کتاب را برای مخاطب عمومی و علاقه‌مندان تازه‌وارد به فروید ارزشمند ساخته است. با هم نگاهی می‌اندازیم به این کتاب. فروید کاشف قاره‌ی ناخودآگاهجاش کوهن در کتاب چگونه فروید بخوانیم ده قطعه از نوشته‌های فروید را انتخاب کرده و با تحلیل آن‌ها مفاهیم بنیانی -و البته مقدماتی- نظریه‌ی روانکاوی فروید را حلاجی می‌کند. کار شاخص کوهن در توضیح پاره‌های مفهومی فروید، تنها به تحلیل آن خلاصه نمی‌شود. کوهن مانند خود فروید، برای توضیح بسیاری از مفاهیم از ادبیات داستانی مدد جسته. این شیوه باعث می‌شود خواننده این مفاهیم نظری را –که در قاموس روانکاوی با بیشتر تجربه‌های ما در تضاد است- راحت‌تر درک کند. کتاب چای با فروید نوشتۀ استیون بی. ساندلر، رویکردی معاصر به روانکاوی است که با روایت جلسات واقعی درمان، نشان می‌دهد چگونه ایده‌های فروید هنوز در مواجهه با رنج‌ها و روابط انسان امروز کارآمدند. اثر با نثری ساده و روایی، پلی می‌زند میان نظریه فرویدی و تجربه زیسته، و خواننده را به سفری شخصی در درک ناخودآگاه و هیجانات فروخورده می‌برد .در این مقاله با این کتاب آشنا می‌شوید. وقتی «فروید» با ما نشسته، چای می‌نوشد«چای با فروید» جدیدترین اثر استیون بی ساندلر، روانپزشکی در مرکز پزشکی آلبانی در ایالت نیویورک است که فرصت گوش دادن به گفت‌و‌گوی واقعی بین درمانجو و درمانگر را در اختیار خوانندگان خود می‌گذارد. نویسنده با حفظ حریم خصوصی، داستان زندگی و رنج‌های سه مورد از درمانجوهای خود را شرح می‌دهد و ریشه‌ی انزوا، رنج‌ها، هیجانات منفی و مشکلات روابط خصوصی آنها را شرح می‌دهد. این رساله فروید، که بیشتر حال‌وهوای جستاری شخصی دارد تا پژوهشی نظام‌مند، در کنار آثاری چون « تمدن و ناخوشایندی‌های آن» و «موسی و یکتاپرستی» جای می‌گیرد و نشان‌دهندۀ دوره متأخر اندیشه اوست. فروید در این متن بار دیگر به تعارض بنیادین میان امیال غریزی فرد و الزامات فرهنگی می‌پردازد؛ تعارضی که به باور او هم سرچشمۀ خلاقیت‌های تمدن و هم تهدیدی برای بقای آن است. این مقاله می‌تواند برای کسانی که می‌خواهند به عمق نظریات فروید راه پیدا کنند مفید باشد. اشتیاق به پنداررساله فروید که بیشتر به شکل جستاری از سر ذوق و قریحه شخصی نوشته شده تا یک پژوهش تخصصی، در کنار تمدن و ناخوشایندی‌های آن و موسی و یکتاپرستی نمایان‌گر مرحلۀ متأخری در روند تطور فکری اوست که در آن می‌توان رد بسیاری از مسائلی را که طی قرون نوزدهم و بیستم به دغدغه‌هایی مبرم و اساسی بدل شدند پی گرفت. اما مساله‌ی اصلی بحث همچنان حول مضمون مهم تفکر فروید شکل می‌گیرد، یعنی معضلات ناشی از تخاصمی دیرینه و ماندگار که میان نیازهای غریزی فرد و الزامات جمعی فرهنگ و تمدن وجود دارد، تخاصمی که همواره تهدیدی برای دستاوردهای فرهنگ باقی می‌ماند و می‌تواند فاخرترین تجلیات آن را به انحطاط بکشاند. درس‌های فروید برای زندگی کتابی از مجموعه‌ی مدرسه‌ی زندگی‌ست که با هدف توضیح ساده و کاربردی نظریات علوم انسانی شکل گرفته. برت کار، حوادث کوچک و بزرگ زندگی روزمره را که نگاه تیزبین فروید توضیحی برای آنها فراهم کرده به عنوان سر فصل‌های کتاب قرار داده؛ عشق‌های پرشور مردان به زنانی که در رابطه‌ی صمیمانه با فرد دیگری قرار دارند، آرزوی پنهان برای از هم پاشیدن زندگی زوج‌های دیگر، لغزش‌های کلامی کوچکی که آبروی گوینده را می‌برند، جوک‌هایی که ما را روده‌بر می‌کنند و احساس حقارتی که زیر پوشش خودشیفتگی افراد پنهان است. در این مطلب با این کتاب آشنا می‌شوید. از شوخی تا خیانتدرس‌های فروید برای زندگی کتابی از مجموعه‌ی مدرسه‌ی زندگی‌ست که با هدف توضیح ساده و کاربردی نظریات علوم انسانی شکل گرفته. برت کار، حوادث کوچک و بزرگ زندگی روزمره را که نگاه تیزبین فروید توضیحی برای آنها فراهم کرده به عنوان سر فصل‌های کتاب قرار داده؛ عشق‌های پرشور مردان به زنانی که در رابطه‌ی صمیمانه با فرد دیگری قرار دارند، آرزوی پنهان برای از هم پاشیدن زندگی زوج‌های دیگر، لغزش‌های کلامی کوچکی که آبروی گوینده را می‌برند، جوک‌هایی که ما را روده‌بر می‌کنند و احساس حقارتی که زیر پوشش خودشیفتگی افراد پنهان است… این نوشته به نقش فروید، لکان و یونگ در شکل‌دهی به جهان‌بینی مدرن می‌پردازد و نشان می‌دهد که اهمیت آن‌ها تنها به درمان روانی محدود نمانده است. فروید با بنیان‌گذاری روانکاوی، و لکان با بازخوانی ساختارگرایانه او، هر دو سهمی در گسترش اندیشه‌ای داشتند که بر فلسفه، ادبیات و هنر نیز اثر گذاشت. این متن بر جایگاه فرارشته‌ای روانکاوی تأکید دارد؛ ابزاری برای شناخت خود و فرهنگ، نه صرفاً روشی بالینی.  ذره‌بینی برای یافتن خود فروید، لکان و در کنار آن‌ها یونگ، کسانی هستند که از حیطه‌‌ی روان‌‌شناسی به شهرتی فراتر از شهرت در یک رشته‌ی خاص رسیده‌‌اند. تاثیر آن‌ها نه فقط در یک حرفه که به زیرساخت‌های فکری بشر گسترش یافته است. آن‌ها فقط نظریات روان‌‌شناسانه برای درمان اختلالات روانی ارائه نکردند؛ کار آنها بالاتر از درمانِ صرف بوده و  به جهان بینیِ بشر شاخ و برگ دادند. فروید عصب‌‌شناسی آلمانی و بنیان‌‌گذار روان‌‌کاوی بود و ژان لکان پزشک و روان‌‌کاو فرانسوی بر ستون‌‌های تفکر فروید بنایی دیگر ساخت و تحولی در این رشته ایجاد کرد. بررسی تفکرات، نوشته‌ها و تحلیل‌های اندیشمندان و سیاستمداران در واقع سیر اثرگذاری دیکتاتوری، جبر و قهری که انسان بر انسان در طول تاریخ روا می‌دارد و روایت‌شان، می‌تواند برای ما کاشف نکات بسیاری باشد. کتاب جباریت فلسفه و تفکرات  اندیشمندان غربی را در طول تاریخ بررسی کرده و گام بزرگی در این زمینه برداشته است. کتاب آنچه افلاطون و ارسطو و تالیان او می‌دانستند را تا به فروید و فروم و آرنت بررسی کرده  است. نظریه‌های جباریتبررسی تفکرات، نوشته‌ها و تحلیل‌های اندیشمندان و سیاستمداران در واقع سیر اثرگذاری دیکتاتوری، جبر و قهری که انسان بر انسان در طول تاریخ روا می‌دارد و روایت‌شان، می‌تواند برای ما کاشف نکات بسیاری باشد. کتاب جباریت فلسفه و تفکرات  اندیشمندان غربی را در طول تاریخ بررسی کرده و گام بزرگی در این زمینه برداشته است. کتاب آنچه افلاطون و ارسطو و تاسیت می‌دانستند را تا به فروید و فروم و آرنت بررسی کرده.  همه اینها را گفتیم اما بقول مولانا «گر بریزی بحر را در کوزه‌ای، چند گنجد؟ قسمت یک روزه‌ای». ماجرای فروید و نقش او در قرن بیستم و اصلاً‌ تمام تاریخ تفکر بشری با یک پرونده مختصر و مفید به سرانجام نمی‌رسد و حالا حالاها با او کار داریم… این پرونده را صرفاً به مثابه گشایش بحث از ما قبول کنید. کسی چه می‌داند،‌ شاید بعدها مفصل‌تر به سراغ دکتر فروید رفتیم و کل مکتبش را زیر و رو کردیم. شما هم ‌می‌توانید تجربه‌ای که از خواندن آثار فروید و درکی که از مکتب روانکاوی او داشته‌اید با ما درمیان بگذارید. زیگموند فروید، با بنیان‌گذاری روانکاوی، انقلابی در درک ما از ذهن انسان ایجاد کرد. او با طرح مفاهیمی مانند ناخودآگاه، عقده ادیپ و مکانیسم‌های دفاعی، نشان داد که بخش بزرگی از رفتارها و تصمیمات ما تحت تأثیر نیروهای پنهان و خارج از کنترل آگاهانه است. کار او فراتر از قلمرو بالینی، به حوزه‌هایی چون هنر، ادبیات و فلسفه نفوذ کرد و جریان‌های فکری قرن بیستم را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. فروید با جسارت در کشف تاریک‌ترین زوایای روان انسان، نه تنها ابزاری برای درمان بیماری‌های روانی فراهم کرد، بلکه نگاه ما را به هویت، تمایلات و انگیزه‌های انسانی برای همیشه دگرگون ساخت. میراث او، حتی با وجود نقدهای فراوان، همچنان به عنوان یک سنگ بنای اساسی در روان‌شناسی و علوم انسانی معاصر باقی مانده است.  </description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 16:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاسم هاشمی‌نژاد، قلندر یگانه فرهنگ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-xswmfjhpavop</link>
                <description>این مقاله پیش ازین در سایت معرفی و نقد کتاب وینش منتشر شده است.قاسم هاشمی نژادقاسم هاشمینژاد قلندر یگانه و ناشناخته فرهنگ و ادبیات معاصر ایران است، کسی که همچون حکیمان باستانی این سرزمین علم و حکمتی عظیم فراچنگ آورده  اما فروتنانه سر به زیر انداخته بود و ادعایی نداشت. او خیلی دیر کشف شد و در واقع باید گفت بر مدار سنت قدرناشناسی این سرزمین او را از دست دادیم و از ذوق و هنر و دانشش چندان بهرهای نبردیم. اهل عرفان و تصوف بود و سالیانی دراز در پرده مهجوری و محجوبی خلوت گزیده بود. که فرمود «خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است». کارهای بزرگی در شعر و نقد ادبی و ترجمه و تصحیح متون کهن و مطالعات ادبی و عرفانی کرد، اما آنچنان که باید و شاید قدر ندید و بر صدر ننشست. هرچند انتظاری هم نداشت و در سلوک عارفانه او گمنامی هم ارج و قربی داشت. شاید اگر نشر هرمس در دهه نود به سراغ او نمیرفت و برخی از آثارش را چاپ نمیکرد حتی بیش از اینها ناشناخته میماند.   راستش را بخواهید، اینجا سرزمین غریبی است. مدعیان بیمایه در عرصه فرهنگ و ادبیات دکانهای دونبش برپا میکنند و سکه میاندوزند و جایی برای قلندران یگانه باقی نمیگذارند… همدوره شمیم بهار و ابراهیم گلستان بود و با هیچیک از موجهای رایج زمانه همراه نشد. او میتوانست موجی ایجاد کند و خود سر سلسله جریانی باشد، اگر اهل مرید و مرادبازی و دکان ساختن از ادبیات بود…  قاسم هاشمینژاد که بود؟ از اطلاعات زندگینامهای قاسم هاشمینژاد چندان چیز خاصی دستگیرمان نمیشود. متولد ۱۳۱۹ در آمل. تحصیلات دانشگاهی در رشته اقتصاد. شروع فعالیت ادبی در دهه چهل با شعر و نقد ادبی در مجله «فردوسی» و بعد هم نوشتن نقد ادبی در صفحه ادبیات روزنامه «آیندگان» با عنوان «عیارسنجی کتاب». شاعر، داستاننویس، منتقد ادبی و سینمایی و فیلمنامهنویس و مترجم و مصحح متون کهن و پژوهشگر عرفان و تصوف و از دراویش سلسله نعمتالهی گنابادی که در سیزدهم فروردین ۱۳۹۵ بر اثر عفونت ریه  در ۷۶ سالگی از دنیا رفت… اما این دادهها شناختی از او به دست نمیدهد. برای شناختن او باید به سراغ آثارش برویم. اهل مصاحبه نبود و از میکروفون و دوربین گریزان بوده  وگرنه خاطرات تصویری یا صوتی بیشتری باید از او ثبت میشد. تنها در یک مورد، صدایش در فایل صوتی ضبط شده است که قسمتهایی از مقدمه «طبقات الصوفیه» خواجه عبدالله انصاری را روخوانی میکند. یک گفتگوی بلند با ابراهیم گلستان هم دارد که در همان سالها برای چاپ در روزنامه آیندگان انجام شده و بعدها در لندن در قالب کتاب «گفتهها» بدون ذکر نام هاشمینژاد منتشر میشود. کتاب «راه ننوشته» به کوشش علیاکبر شیروانی  نیز گفتگویی بلند با هاشمینژاد است درباره آثارش. این تنها منبعی است ما را بصورت بیواسطه به او نزدیک میکند. مابقی را باید از آثارش پی گرفت. از گفتههای دیگران راجع به او نیز میتوان پی برد با چه شخصیتی روبرو هستیم. ابراهیم گلستان، منوچهر آتشی، احمدرضا احمدی و جعفر مدرس صادقی از کسانی هستند که از هاشمینژاد گفتهاند. برای مثال ابراهیم گلستان که معمولاْ از کسی تعریف نمیکند! درباره او چنین گفته است: «جز حرمتی عمیق چه میتوانم داشت برای کارها و کوشش و دقت، و از آن برتر برای کنده و سرچشمه چنان کارها و کوشش، و چنان تمرکز اندیشه و پیگیری صبور پاکی و صفا و بردباری «قاسم هاشمینژاد» که وابسته بود به منطق مداوم و پرسندهای که جدل برایش به هم بافته بود با تحمل و شرافت و جوشندگی و دید رود رونده و جویا. به کار و شخص قاسم هاشمینژاد بسیار حرمت داشتم.از میان تمام نویسندگانی که از ادبیات مینوشتند، دستکم در ایامی که در ایران بودم، هیچکدام به پای او نمیرسیدند. هیچکدام چندان درکی از ادبیات نداشتند، منقّد نبودند. شاید نمونهها و نامهایی از نقدنویسان خارجی خوانده بودند یا شنیده بودند اما کار و فهم آنها را در خود نبرده بودند. او برجسته بود و برجستگیاش موکد و محترمتر میشد.با نگاهی به تفاوتی که بین نحوه کارش بود باشلتاق کاری مرسوم هوچیان هم عصرش که به دنبال هم خزنده مقلد یکدیگر و در تقلای ناخنک زدن از دیگران بودند و میریاییدند و نفهمیده پرت میگفتند و به رخ مردم خواننده گرسنه و ندیده و نشنیده و نفهمنده، میکشیدند قاسم هاشمینژاد در میان چنان حرف ول زنندهها بود که حیثیت خود را نگه میداشت و میشد و شد هاشمینژاد که هر گاه که چیزی میگفت در اعتلای پاکی و درستی و دقت و ارزندگی بود که میگفت».  او چه کرد؟ حوزه کاری قاسم هاشمینژاد در فرهنگ و ادبیات بسیار گسترده است و عجیب آنکه گویی در تمامی عرصههایی که قلم زده به حد استادی رسیده است. او عاشق فرهنگ ایران بوده برای همین هرجا که نشانی از فرهنگ و هنر ادب پارسی هست ردپای او را هم میبینیم. شعر، داستان، نقد، گزارش، ترجمه، تالیف و پژوهش، نمایشنامه و فیلمنامه و… گویی همه دستافزارهایی هستند برای او تا به فرهنگ وهنر ایرانی ابراز علاقه کند. احمدرضا احمدی گفته است: «قاسم هاشمینژاد و کار او چند بُعد داشت. یکی از این بُعدها، فارسینویسیِ درخشان بود، که این روزها نایاب است. همه میدانند که “فیل در تاریکی” نخستین رمان پلیسیِ ایران بود و شاید آخرین رمان پلیسی ما هم باشد. بعد از انقلاب نیز کتابی با نام “خیرالنساء” نوشت، که از شاهکارهای نثر فارسی است و نثر و داستانی بسیار زیبا دارد.» شاخصترین جنبۀ آثار هاشمینژاد، نثر زیبا، بلیغ و فصیح اوست. نمیتوان نوشتههای هاشمینژاد را جدا از زبان منحصر به فردش بررسی کرد. در تمام آثار او، نشانی از این زبان درخشان و ممتاز به چشم میخورد؛ زبانی که دائماً با آثار کهن فارسی، مخصوصاً متون نثر عرفانی، در ارتباط و کنش و واکنش است. سالها مطالعه، دقت و گزینشهای هاشمینژاد از متون عرفانی قدیم فارسی، زبان او را از جهت ساختار دستوری و همچنین از نظر انتخاب لغات، به شیوۀ نگارش فارسی نویسندگان آن آثار شبیه ساخته است.  پیش از پژوهش ارزشمند قاسم هاشمینژاد بر “کارنامهی اردشیر بابکان“، این اثر کهن صرفاً از منظر تاریخی مورد بررسی قرار گرفته بود. اگرچه صادق هدایت با ذوق ادبی خویش به جنبهی داستانی آن توجه داشت، اما هاشمینژاد با نگاهی نو و بدیع، ابعاد تازهای از این اثر را کشف کرد. او در این پژوهش، باور رایج ورود داستاننویسی از غرب به ایران را به چالش کشید و رد کرد. “خیرالنّسا“، رمان دیگر هاشمینژاد، با زبانی فاخر و استوار، داستان مادربزرگ نویسنده را روایت میکند. زنی مومن و صبور که مورد عشق و محبت نوهاش بود. این عشق و علاقه در “خیرالنّسا” به زیبایی تجلی مییابد و با تخیل قدرتمند و نثری متین، رمانی گیرا و خواندنی را شکل میدهد. هاشمینژاد پس از فعالیت در حوزهی نقد رمان و داستاننویسی، به پژوهش در متون عرفانی روی آورد. حکایتهای عرفانی، از ارکان مهم ادبیات تعلیمی ما هستند. عارفان با بیان این حکایات، نه تنها به آموزش مریدان و آشنا کردن آنان با اهمیت و مشکلات سلوک عرفانی میپرداختند، بلکه با زبانی شیوا و روایتی جذاب، معارف عرفانی را منتقل میکردند. هاشمینژاد با اثر ارزشمند خود، “رساله در تعریف، تبیین و طبقهبندی قصههای عرفانی“، نگاهی نو و در عین حال دقیق و سنجیده به ادبیات صوفیه و حکایتهای عرفانی انداخت. این نگرش بدیع، نشاندهندهی تسلط او بر مباحث داستاننویسی غرب و همچنین آشنایی عمیق او با میراث گرانسنگ عرفانی فرهنگ ایرانی است. پس از این رساله، او آثار دیگری مانند “حکایتهای عرفانی” و “سیبی و دو آینه” را به رشتهی تحریر درآورد و با نگارش مقدمهای بر هریک، به تکمیل و توضیح مباحث مطرح شده در رساله پرداخت. در هر دو کتاب، گزیدهای از حکایات آثار صوفیه گردآوری شده است. هاشمینژاد در عرصهی ادبیات کودک نیز آثاری ارزشمند مانند “قصهی اسد و جمعه” و “شهر شیشهای” را خلق کرد. علاوه بر تألیف، در زمینهی ترجمه نیز فعال بود و با تسلط بر زبان مبدأ و مقصد، ترجمههایی موفق ارائه داد. آثاری چون “خواب گران” از ریموند چندلر، نمایشنامهی “مولودی” از تی.اس. الیوت و “سرود رستگاری” (ترجمهای از آوا دو گیتا) از جمله ترجمههای ارزشمند او هستند. او همچنین در حوزهی شعر و شاعری نیز طبعآزمایی کرد و آثاری چون “پریخوانی“، “تکچهره در دو قاب” و “گواهی عاشق اگر بپذیرند” را به یادگار گذاشت که بعدها نشر بوتیمار این سه را در کتابی با عنوان «بازخرید دیاران گمشده» منتشر کرد. از ویژگیهای بارز هاشمینژاد، جدیت و پشتکار او در هر کاری بود که به عهده میگرفت. ادبیات کودک، ترجمه، پژوهش در متون کلاسیک فارسی، داستاننویسی و نقد ادبی، حوزههایی بودند که او با مهارت و تلاش فراوان در آنها فعالیت میکرد. با این حال، از هیاهو و جنجال دوری میجست و به ندرت و با اصرار اطرافیان، تن به مصاحبه یا سخنرانی میداد. فروتنی و گوشهگیری، از خصوصیات بارز شخصیت او بود، اما این تواضع، ریاکارانه یا ناشی از جاهطلبی نبود. او به همراه بیژن الهی و فیروز ناجی، انتشارات ۵۱ را تأسیس کرد، اما این همکاری دیری نپایید. هاشمینژاد در دنیای کتاب، فعالیتهای متنوعی از ویرایش و تألیف گرفته تا ترجمه و نظارت بر چاپ را انجام داد و به کتاب و کتابخوانی خدمت کرد. با درک ژرف از فرهنگ ایرانی و آشنایی وسیع با فرهنگ غرب، او ترکیبی هماهنگ از شرق و غرب را در خود پرورانده بود. تسلط و احاطۀ هاشمینژاد بر داستاننویسی مدرن، در همآمیزی با قریحۀ داستانپردازی و شیفتگیاش به سینما و جهان گانگسترها و فضای تاریک نوآر، به پیدایش رمان «فیل در تاریکی» انجامید. این رمان، گواهی است بر توانایی بیچونوچرای هاشمینژاد در نویسندگی و مهارتش در خلق فضاها و شخصیتهای بومی ایرانی با الهام از داستانها و فیلمهای نوآر آمریکایی، بیآنکه به دام تقلید کورکورانه از الگوهای این ژانر بیفتد و واقعگرایی و اصالت اثر را فدا کند. «فیل در تاریکی» رمانی گیرا با ساختاری جنایی و حالوهوای نوآر و درونمایهای وجودگرایانه است.  قصههای عرفانی از منظر قاسم هاشمینژاد در میان آثار متعدد قاسم هاشمینژاد در زمینهی عرفانپژوهی، کتاب «رساله در تعریف، تبیین و طبقهبندی قصههای عرفانی» از اهمیت ویژهای برخوردار است. این اثر نقش مهمی در فهم و تفسیر نگرشهای عرفانی هاشمینژاد دارد. این کتاب از چهار بخش اصلی تشکیل شده است. در پیشگفتار، با عنوان “تمهید مقدمه: سرچشمهها و دشواریها”، هاشمینژاد به دنبال واکاوی مفهوم عرفان، ریشههای آن و دیدگاههای مختلف عرفانپژوهان در این زمینه است. او مسئلهی اصلی عرفان را شناخت خداوند میداند. در بخش اول، “تعریف”، نویسنده با بنیانگذاری نظری و ارائه نمونههایی عملی، به تبیین قصههای عرفانی و تفکیک آنها از قصههای غیرعرفانی یا به ظاهر عرفانی میپردازد. او به یکپارچگی و وحدت ساختاری این قصهها اشاره میکند و ده قصهی منسوب به پیامبر را به عنوان نمونه ارائه میدهد. به باور هاشمینژاد، این گونه روایتها که بعدها به حکایتهای عرفانی معروف شدند، ابتکار و آغاز آنها از پیامبر اسلام است. بخش دوم، “تبیین”، به بررسی ساختار و محتوا به عنوان دو عنصر جداییناپذیر میپردازد. این دو جزء لازم و ملزوم یکدیگر، در قصههای عرفانی به صورت یک بافت واحد در میآیند. در بخش سوم، “طبقهبندی”، نویسنده به دستهبندی و تقسیمبندیهای قدیمی قصههای عرفانی بر اساس بررسی چهار اثر “شرح تعرف”، “رسالهی قشیریه”، “کشف المحجوب” و “مرصاد العباد” میپردازد. از نظر هاشمینژاد، طبقهبندی باید مانند آینهای عمل کند که وحدت ذاتی قصههای عرفانی را به درستی منعکس سازد. به باور هاشمینژاد، قصههای عرفانی با وجود ساختار مختصر و کوتاهی که دارند، ادعایی بزرگ را مطرح میکنند: اینکه نمودی از یک کل بیکران، یعنی هستی، هستند. وی نتیجهی این دیدگاه را پیچیدگی ذاتی و در عین حال ساختارمند هستی میداند. داستان بلند «خیرالنسا: یک سرگذشت» عصاره تفکر نویسنده نسبت به قصههای عرفانی است که در سال ۱۳۷۲ منتشر شد. جعفر مدرس صادقی در باب این کتاب مینویسد: «یک تجربهی منحصربهفرد در داستاننویسی مستند روزگار ماست که متکی است به یک پیشینهی ادبی هزارساله و یک دریافت سنتی از قصهی عرفانی.» در این کتاب، هاشمینژاد، همانند محمد بن منور که سرگذشت و کرامات جدش ابوسعید ابوالخیر را به رشتهی تحریر درآورده، به شرح زندگی و وقایع خارقالعادهی مادربزرگش، خیرالنساء هاشمینژاد، پرداخته است. این داستان را میتوان به نوعی روایتی از رویارویی دنیای مدرن با اعتقادات سنتی و بومی ایران و همچنین تلاش نویسنده برای حفظ و زنده نگه داشتن بخشی از این باورها پس از ورود جریان سهمگین مدرنیته در قرن چهاردهم شمسی در ایران دانست. “خیرالنساء” داستان زنی روستایی را بازگو میکند که پس از اتفاقی خاص و تجربهای عرفانی و شهود یک مکاشفه، توانایی یاری و درمان بیماران را به دست میآورد. زنی مهربان و باایمان، در آستانهی دورانی که بسیاری از مردم به مهربانی و اتفاقات فراواقعی باور ندارند.  حرف آخر سخن درباره جان تابناکی چون قاسم هاشمینژاد فراوان است و در این مقال نمیگنجد. حرف آخر اینکه برای شناخت جان و جهان شخصیتی جامعالاطراف همچون هاشمینژاد باید کتاب شناختنامهای مفصل تدارک دید و این وجیزه تنها تمهید مقدمه بود و ادای دین به آن وجود بزرگوار. بهشت مینو نصیب روان روشنش باد.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 09:35:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرجینیا وولف: صدای زنانه در قلب مدرنیسم و نقد فمینیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-bfqpjoxapavn</link>
                <description>  این مطلب در سایت معرفی و نقد کتاب «وینش» منتشر شده است. وقتی از مدرنیسم حرف می‌زنیم مدرنیسم، به‌عنوان جنبشی ادبی و هنری در اوایل قرن بیستم، پاسخی به بحران‌های معرفت‌شناختی، تحولات صنعتی، و دگرگونی‌های اجتماعی بود. این جنبش، با کنار گذاشتن فرم‌های سنتی و تأکید بر ذهنیت‌گرایی و جریان سیال ذهن، الگوهای تازه‌ای برای بازنمایی تجربه انسانی پدید آورد. ویرجینیا وولف، در بطن این جریان، نه تنها به نوآوری‌های فرمی وفادار ماند، بلکه به شکلی آگاهانه تجربه‌ی زنان و محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی آنان را به کانون آثار خود وارد ساخت. بدین ترتیب، آثار او به بستری برای هم‌نشینی گفتمان مدرنیسم با نوشتار زنانه و نقد فمینیستی بدل شد. وولف و مدرنیسم: نوآوری فرمی و روایت ذهنی آثاری همچون خانم دالووی (1925) و به سوی فانوس دریایی (1927) نمونه‌های شاخصی از به‌کارگیری تکنیک جریان سیال ذهن، حذف خط داستانی سنتی، و تمرکز بر تجربه‌های لحظه‌ای و تداعی‌های ذهنی هستند. وولف، برخلاف بسیاری از هم‌عصران مرد خود همچون جیمز جویس یا ویلیام فاکنر، این تکنیک‌ها را در خدمت بازنمایی تجربه‌ی خاص زنان به کار گرفت. از این منظر، او نه تنها در سنت مدرنیسم جای می‌گیرد، بلکه آن را از حیث موضوعی و محتوایی به حوزه‌ای تازه گسترش می‌دهد. نوشتار زنانه: پیشگامی پیش از نظریه مفهوم «نوشتار زنانه« (Écriture féminine) که بعدها در نقد فمینیستی فرانسه، به‌ویژه در آثار هلن سیکسو، توسعه یافت، در عمل در آثار وولف پیش‌بینی و تجربه شده بود. وولف در رساله‌ی اتاقی از آنِ خود (1929) با استدلالی پیشروانه، بر لزوم استقلال مالی و فضایی شخصی برای زنان نویسنده تأکید می‌کند. استعاره‌ی «اتاق» در این اثر، نه صرفاً یک ضرورت مادی، بلکه نماد استقلال فکری و خلاقیت آزادانه‌ی زنان است. این دیدگاه، گسستی آگاهانه از سنت ادبی مردسالارانه را نمایندگی می‌کند و افق‌های تازه‌ای برای زبان و روایت زنانه می‌گشاید. نقد فمینیستی و بازخوانی تاریخ ادبیات وولف در آثار انتقادی خود، با رویکردی تاریخی و تحلیلی، جایگاه زنان در تاریخ ادبیات را بازبینی و نقد می‌کند. او نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، فرصت‌های زنان برای مشارکت ادبی را محدود ساخته‌اند و حافظه‌ی فرهنگی غالب، آثار نویسندگان زن را به حاشیه رانده است. تحلیل‌های او درباره‌ی نویسندگانی چون جین آستین و خواهران برونته، ضمن ارج نهادن به دستاوردهای آنان، محدودیت‌های تحمیلی بر خلاقیت زنانه را آشکار می‌سازد. این رویکرد، زمینه‌ساز خوانش‌های فمینیستی در موج دوم جنبش زنان شد.  تلاقی سه‌گانه: چارچوب تحلیلی بررسی آثار وولف نشان می‌دهد که کار او در سه محور به‌طور هم‌زمان قابل تحلیل است: مدرنیسم : نوآوری در فرم روایی و تکنیک‌های ادبی.نوشتار زنانه:  تلاش برای خلق زبانی مستقل متناسب با تجربه‌ی زیسته‌ی زنان.نقد فمینیستی:  افشای مکانیزم‌های حذف زنان در تاریخ ادبیات و مطالبه‌ی بازتعریف روایت. این سه محور، در تعامل با یکدیگر، نه تنها آثار وولف را متمایز ساخته‌اند، بلکه او را به یکی از نقاط عطف در تاریخ نظریه و نقد ادبی تبدیل کرده‌اند. ویرجینیا وولف، با بهره‌گیری هم‌زمان از نوآوری‌های مدرنیستی و رویکردهای انتقادی فمینیستی، بنیان‌های نظری و ادبی مهمی را برای درک نوشتار زنانه فراهم ساخت. آثار او، به‌ویژه اتاقی از آنِ خود، امروز نیز به‌عنوان متونی مرجع در حوزه‌ی مطالعات زنان و نظریه‌ی ادبی تدریس می‌شوند. جایگاه وولف، فراتر از یک نویسنده‌ی مدرنیست، به‌مثابه اندیشمندی فرهنگی تثبیت شده است که میان فرم، محتوا و نقد اجتماعی پلی ماندگار برقرار کرده است. </description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 12:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ را زیسته‌ایم ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7-a97x9twefjhn</link>
                <description>مرگ را زیسته‌ایم ما...ما را از چه می‌ترسانید؟آنکه از مرگ بازگشته باشد دیگر از چیزی نمی‌ترسد...⏳ در خیابان خواجه عبدالله هستم. صدای انفجاری مهیب می‌آید و بعد هم ابری جهنده در آسمان می‌بینیم. در حوالی شهید عراقی. مردم از صحنه فیلم می‌گیرند و شوخی می‌کنند. معلوم نیست ما زدیم یا اسرائیل.با خودم فکر می‌کنم چرا نمی‌ترسم و فرار نمی‌کنم؟ چرا جانمان را برنمی‌داریم و به نقطه امنی نمی‌رویم؟ آیا جای امنی وجود دارد؟‌ یاد سالهای موشکباران تهران افتادم... مرا چه شده است که از مرگ نمی‌ترسم؟ مگر وحشتناک‌ترین اتفاق این عالم نیست؟ نکند به حس شده‌ام؟ چه بر سر ما آمده که با مرگ و نیستی خودمان هم شوخی می‌کنیم؟ هر لحظه ممکن است موشکی روی سرمان فرود آید. افریت مرگ روی شهر خیمه زده اما ما عین خیالمان نیست. شاید دچار بی‌حسی اجتماعی شده‌ام. نکند آنقدر مصیبت دیده‌ایم که از انسانیت تهی شده‌ایم؟ برای اولین بار اسامی اقدسیه و کامرانیه و...را در اخبار می‌شنوم. به تصویر نمادین برج کامرانیه ویران‌شده نگاه می‌کنم. چرا همه سران در پنت‌هاوس زندگی می‌کنند؟ مگر این انقلاب مستضعفان نبود؟ چطور کوخ‌نشیان اینقدر راحت کاخ‌نشین شدند؟ حس عجیبی دارم. انگار هیچ‌چیز مرا نمی‌ترساند. گویی همه این‌ها را قبلاً‌ تجربه کرده‌ام. آنقدر در برزخ میان مرگ و زندگی زیسته‌ایم که همه چیز برایمان علی‌السویه است. نکند به حیوانی تبدیل شده‌ام خالی از حس و عاطفه و امید به آینده...؟ نکند نابودی یا بقای هرکدام از طرفین برایم مهم نباشد؟ دیشب صدای حملات دشمن و ضدهوایی ها را می‌شنیدم اما نگاه کردم ببینم قسمت جدید سریال تاسیان آمده یا نه! انگار همه چیز بی‌معنی شده. وقتی مرگ اینقدر نزدیک می‌شود چسبیدن به این زندگی ناپایدار به شوخی می‌ماند. ما که مرگ و زندگیمان در پشت‌پرده‌های کثیف سیاستمداران جهان رقم می‌خورد چه کار می‌توانیم بکنیم؟آسمان کشورم کاروانسرا شده! هر پفیوزی دلش خواست می‌آید و می‌رود! انگار در وسط میدان جنگ بدون سپر و کلاهخود و شمشیر رها شده‌ام. نه آژیری نه هشداری و نه پناهگاهی. انگار اینجور وقت‌ها من شهروند این کشور نیستم و جانم ارزشی ندارد... نمی‌دانم شاید دارم پرت و پلا می‌نویسم یا بلند بلند فکر می‌کنم... اما هرچه هست می‌دانم زندگی و جهان و وطنی که می‌خواستم و دوست داشتم این نیست... با خودم فکر می‌کنم اگر امشب ازین دنیا بروم چه حسرتی خواهم داشت؟ منتظر چه چیز بودم در این دنیا؟ آخرش معنای این مجال بی‌رحمانه و اندک چه بود...؟</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 10:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمادگرایی در سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-vbwonarvj76u</link>
                <description>درک نمادگرایی در سینما به تفسیر مخاطب بستگی دارد.سلسله درس‌های سینما \ همه چیز درباره نمادگرایی در سینمادر ادامه مباحث مبانی سینما به بحث مهم نماد و نمادگرایی در فیلمها می  رسیم. نمادگرایی در سینما به استفاده از نمادها، تصاویر، صداها، و دیگر  عناصر فیلم برای انتقال مفاهیم، احساسات، و ایده‌ها به صورت غیرمستقیم و  ضمنی اشاره دارد. به جای بیان مستقیم، فیلمساز از نمادها برای القای معانی  عمیق‌تر و چندلایه به مخاطب استفاده می‌کند. این نمادها می‌توانند در  اشیاء، رنگ‌ها، شخصیت‌ها، دیالوگ‌ها، موسیقی، و حتی حرکات دوربین و تدوین  فیلم وجود داشته باشند.درک نمادگرایی در سینما به تفسیر مخاطب وابسته است و می‌تواند بر اساس  تجربیات، دانش، و فرهنگ فردی متفاوت باشد. با این حال، برخی نمادها به دلیل  استفاده مکرر در سینما، به نمادهای کلی و جهانی تبدیل شده‌اند.به طور کلی، نمادها در سینما به چند دسته تقسیم می‌شوند:نمادهای بصری: این نمادها شامل اشیاء، رنگ‌ها، لباس‌ها، و صحنه‌ها  هستند. مثلاً رنگ قرمز می‌تواند نماد عشق، خشم، یا خطر باشد. یک پرنده در  حال پرواز می‌تواند نماد آزادی یا امید باشد. یک ساعت شکسته می‌تواند نماد  گذر زمان یا مرگ باشد.نمادهای شنیداری: این نمادها شامل موسیقی، افکت‌های صوتی، و دیالوگ‌ها  هستند. مثلاً موسیقی غمگین می‌تواند نماد اندوه یا تنهایی باشد. صدای رعد و  برق می‌تواند نماد خشم طبیعت یا یک اتفاق ناگوار باشد.نمادهای رفتاری: این نمادها شامل حرکات و رفتار شخصیت‌ها هستند. مثلاً  راه رفتن آهسته یک شخصیت می‌تواند نماد خستگی، ناامیدی، یا غم باشد. خندیدن  بلند و غیرطبیعی می‌تواند نماد دیوانگی یا پنهان کردن احساسات واقعی باشد.نمادهای تدوینی: نحوه تدوین فیلم، مثلاً استفاده از کات‌های سریع یا آهسته، می‌تواند نماد حالات روحی شخصیت‌ها یا ریتم داستان باشد.نمادهای مرتبط با شخصیت: گاهی خود شخصیت‌ها می‌توانند نماد یک مفهوم یا  ایده باشند. مثلاً یک شخصیت فداکار می‌تواند نماد ایثار و از خودگذشتگی  باشد.استفاده از نمادگرایی در سینما به فیلم عمق و پیچیدگی می‌بخشد و  مخاطب را به تفکر و تفسیر دعوت می‌کند. همچنین به فیلمساز اجازه می‌دهد تا  مفاهیم پیچیده و انتزاعی را به شکلی هنری و تاثیرگذار به مخاطب منتقل کند.نکته  قابل توجه این است که نمادگرایی در سینما تأثیر عمیقی بر مخاطب و درک او  از فیلم دارد. به جای ارائه مستقیم اطلاعات، نمادها مخاطب را به تفکر،  تفسیر و تعامل فعال با فیلم دعوت می‌کنند. این تعامل فعال باعث می‌شود تا  فیلم در ذهن مخاطب ماندگارتر شود و تجربه عمیق‌تری را برای او رقم بزند.در ادامه به برخی از تأثیرات نمادگرایی بر مخاطب و درک فیلم می‌پردازیم:افزایش عمق و لایه‌های معنایی: نمادها به فیلم عمق و پیچیدگی می‌بخشند.  آنها به فیلمساز اجازه می‌دهند تا مفاهیم پیچیده، انتزاعی و چند لایه را به  شکلی غیرمستقیم و هنری به مخاطب منتقل کند. به این ترتیب، فیلم تنها در  سطح روایت داستان باقی نمی‌ماند و به لایه‌های عمیق‌تری از معنا و مفهوم  دست می‌یابد.برانگیختن احساسات: نمادها می‌توانند احساسات قوی‌تری را در مخاطب  برانگیزند. استفاده از نمادهای بصری، شنیداری و رفتاری می‌تواند به طور  غیرمستقیم بر ضمیر ناخودآگاه مخاطب تأثیر گذاشته و طیف وسیعی از احساسات،  از شادی و امید تا ترس و اندوه، را در او بیدار کند.افزایش جذابیت و گیرایی فیلم: استفاده از نمادها می‌تواند فیلم را  جذاب‌تر و گیراتر کند. رمزگشایی نمادها و کشف معانی پنهان در فیلم، مخاطب  را به چالش می‌کشد و او را درگیر دنیای فیلم می‌کند. این حس کنجکاوی و تلاش  برای کشف معانی، باعث می‌شود تا مخاطب با فیلم ارتباط عمیق‌تری برقرار  کند.ایجاد تعامل و تفسیر شخصی: نمادها به مخاطب اجازه می‌دهند تا تفسیر شخصی  خود را از فیلم داشته باشند. چون نمادها به صورت غیرمستقیم ارائه می‌شوند،  فضای بیشتری برای تفسیر و برداشت‌های مختلف وجود دارد. این امر باعث  می‌شود تا هر مخاطب با توجه به تجربیات، دانش و فرهنگ خود، معنای خاصی را  از نمادها استخراج کند.ماندگاری بیشتر در ذهن مخاطب: فیلم‌هایی که از نمادگرایی به خوبی  استفاده می‌کنند، معمولاً در ذهن مخاطب ماندگارتر هستند. چون مخاطب در  فرآیند تفسیر نمادها و کشف معانی پنهان، به طور فعال با فیلم درگیر می‌شود،  تأثیر فیلم بر او عمیق‌تر و ماندگارتر خواهد بود.ارتباط با ناخودآگاه:  نمادها می‌توانند با ناخودآگاه مخاطب ارتباط برقرار کنند و مفاهیمی را به  او منتقل کنند که شاید به صورت آگاهانه متوجه آنها نشود. این ارتباط با  ناخودآگاه می‌تواند تأثیر عمیقی بر احساسات و برداشت مخاطب از فیلم داشته  باشد.در نهایت، استفاده هوشمندانه از نمادگرایی می‌تواند فیلم را به یک اثر  هنری تبدیل کند که نه تنها داستانی را روایت می‌کند، بلکه مخاطب را به  تفکر، تامل و کشف معانی عمیق‌تر دعوت می‌کند.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 16:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما مدیوم مهران مدیری نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-b4ipeo0dhgtv</link>
                <description>دومین فیلم بلند  مهران مدیری، «ساعت ۶ صبح»، ترکیبی غیرمعمول است که از ابهام در داستان رنج  می‌برد. این فیلم به نویسندگی و کارگردانی مدیری و تهیه‌کنندگی علی اوجی،  پس از حضور نیافتن در جشنواره‌ی فجر سال گذشته، اکنون به روی پرده‌ی  سینماها رفته است. مدیری که فیلم قبلی‌اش، «ساعت ۵ عصر»، در ژانر کمدی با  رویکردی ابزورد در سال ۱۳۹۵ ساخته و در سال ۱۳۹۶ اکران شده بود، این بار با  تغییر ژانر و لحن به‌سراغ درامی با تم امنیتی رفته است.مجله  میدان آزادی: «مهران مدیری»، چهره‌ی آشنای کمدی ایران، فیلم «ساعت 6 صبح»  را در مرداد سال ۱۴۰۳ به روی صفحه‌ی جادویی سینما آورد که یکی از  متفاوت‌ترین اثرهای مدیری تاکنون محسوب می‌شود. این فیلم یک درام اجتماعی و  روایت‌گر قصه‌ای پیچیده و چند لایه است که مجله میدان آزادی به مناسبت  اکران این روزهای آن در سینما، با قلم آقای حسام فروزان به بررسی این اثر  پرداخته است:یک فاجعه‌ی تمام عیار!دومین فیلم بلند مهران مدیری، «ساعت ۶ صبح»، ترکیبی غیرمعمول است که از  ابهام در داستان رنج می‌برد. این فیلم به نویسندگی و کارگردانی مدیری و  تهیه‌کنندگی علی اوجی، پس از حضور نیافتن در جشنواره‌ی فجر سال گذشته،  اکنون به روی پرده‌ی سینماها رفته است. مدیری که فیلم قبلی‌اش، «ساعت ۵  عصر»، در ژانر کمدی با رویکردی ابزورد در سال ۱۳۹۵ ساخته و در سال ۱۳۹۶  اکران شده بود، این بار با تغییر ژانر و لحن به‌سراغ درامی با تم امنیتی  رفته است. تجربه‌ی ساخت فیلم در فضاهای مختلف به‌خودی‌خود جای تقدیر دارد،  اما اینکه آیا این جسارت به نتیجه‌ای خوب یا حداقلی منجر شده باشد، موضوعی  دیگر است. با این فیلم می‌توانیم نتیجه بگیریم مهران مدیری در نهایت  چهره‌ای تلویزیونی است و سینما مدیوم او نیست. تجربه‌های بازی و کارگردانی  او در سینما لااقل تا الان چندان درست و درمان نبوده‌اند.📷 «ساعت 6 عصر، ساخته‌ی مهران مدیری»داستان از چه قرار است؟فیلم «ساعت ۶ صبح» داستان دختری به نام سارا را روایت می‌کند که قرار  است برای ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی دکترای فلسفه به کانادا برود. پرواز او  ساعت شش صبح است. در حالی‌که سارا با خانواده‌اش شام می‌خورد، یکی از  دوستانش تماس می‌گیرد و او را به مهمانی خداحافظی دعوت می‌کند. پس از حضور  در مهمانی، پلیس به‌دلیل برگزاری مهمانی مختلط و مصرف مشروبات الکلی وارد  می‌شود و همه را دستگیر می‌کند. سارا به پیشنهاد صاحب‌خانه در کانال کولر  پنهان می‌شود تا پس از رفتن پلیس از مخفیگاه خارج شود و به پروازش برسد.  اما با قفل و پلمب شدن در خانه، او در آنجا گیر می‌افتد. سارا به برادرش  زنگ می‌زند تا برای نجاتش بیاید، اما حضور برادر با چالش‌های جدیدی ازجمله  مواجهه با همسایه‌ها، حضور مجدد پلیس، گروگان‌گیری و ورود نیروهای امنیتی  همراه می‌شود. در نهایت، گروگان‌گیری حل و فصل می‌شود، اما سارا از پروازش  جا می‌ماند.فیلم «ساعت ۶ صبح» سکانس‌هایی دارد که به نظر می‌رسد بدون دلیل خاصی در  داستان گنجانده شده‌اند. این صحنه‌ها نه به پیشبرد روایت کمک می‌کنند و نه  در شخصیت‌پردازی تأثیر قابل توجهی دارند. به‌عنوان مثال، سکانسی که سارا در  حال رانندگی به‌سمت مهمانی است و با پسری صحبت می‌کند که به یک رابطه‌ی  نصفه‌نیمه اشاره دارد، مشخص نیست چه تأثیری در توسعه‌ی شخصیت یا داستان  دارد. همچنین، سکانس‌های طولانی مهمانی با بامزه‌بازی‌ها و آواز خواندن‌ها  به نظر نمی‌رسد که نقشی در پیشبرد فیلم‌نامه داشته باشند.چرا ساعت 6 صبح فیلم بدی است؟از خلاصه‌ی داستان، می‌توان دریافت که فیلم و فیلم‌نامه مشکلات عمده‌ای  در شخصیت‌پردازی و انسجام منطقی دارند. برای مثال، چگونه شخصیت اصلی  داستان، سارا، این ریسک را می‌پذیرد که با وجود نزدیکی به زمان پرواز مهمش  به مهمانی‌ای برود که در آن احتمال لو رفتن و دستگیری وجود دارد؟! این  موضوع از این جهت عجیب است که در ایران همیشه امکان لو رفتن مهمانی‌های  مختلط وجود داشته و شخصیت سارا نیز از خانواده‌ای دانشگاهی و فرهیخته است و  برای ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی فلسفه به کانادا می‌رود. به‌ویژه، چرا سارا  تصمیم می‌گیرد این ریسک را تا لحظه‌ای که پلیس سر می‌رسد ادامه دهد و  به‌موقع از آنجا خارج نشود تا بدون مشکلات احتمالی به پرواز سرنوشت‌سازش  برسد؟ این تصمیمات نشان می‌دهند که شروع قصه و رفتار سارا از منطق واقعی  پیروی نمی‌کنند و به ‌نظر می‌رسد او در هپروت زندگی می‌کند، نه در جهان  واقعی. آیا در زندگی واقعی ایرانی‌های امروز چنین دانشجوی بی‌خیالی داریم؟📷 «فیلم ساعت 6 صبح، اثر مهران مدیری»تدوین، فیلم‌برداری، طراحی صحنه و لباس فیلم تقریباً نمره‌ی قبولی  می‌گیرند. بازی‌ها، به‌جز بازیگران اصلی، خوب و به‌اندازه هستند. حضور  پررنگ بازیگران تئاتر در این بخش به نفع فیلم تمام شده و صحنه‌هایی گرم و  هماهنگ را خلق کرده است. بازیگرانی مانند منصور نصیری و خیام وقار کاشانی  در کنار چهره‌های شناخته‌شده‌تری مثل مونا فرجاد، در خلق اتمسفر فیلم  به‌خصوص در نیمه‌ی ابتدایی آن تأثیر مثبت و بسزایی داشته‌اند. با این حال،  بازی سمیرا حسن‌پور، مهرداد صدیقیان و مهران مدیری در کارنامه‌ی آن‌ها قدمی  رو به جلو محسوب نمی‌شود. سمیرا حسن‌پور در اکثر لحظات احساسی، بازی متوسط  و بعضاً ضعیفی ارائه می‌دهد و با توجه به باری که فیلم‌نامه به شخصیت او  تحمیل کرده، توانایی لازم برای خلق لحظات بدیع را ندارد. مهرداد صدیقیان  به‌دلیل ضعف آشکار در شخصیت‌پردازی کاراکتری که به عهده دارد، علی‌رغم تلاش  زیاد، نتوانسته موفقیتی کسب کند و اجرایش به مجموعه‌ای از کنش‌های بی‌دلیل  و بی‌معنی با لحنی تصنعی تبدیل می‌شود. مهران مدیری نیز با حضور تیپیکال و  قهرمان‌گونه‌اش، در نهایت تکرار همان کلیشه‌های گذشته در بازیگری‌اش است.بدون شک کارگردانی مدیری همچنان برتر از بازیگری‌ اوست و در برخی  صحنه‌ها (اگر بتوان این بخش را به‌طور کامل از دیگر قسمت‌ها جدا کرد)  عملکردی قابل قبول ارائه می‌دهد. با این حال، پایان‌بندی فیلم به‌قدری به  کلیت اثر لطمه زده است که حتی چند سکانس که از نظر دکوپاژ و فرم درست  بودند، به چشم نمی‌آیند. در مورد سکانس پایانی گفته می‌شود که فیلم‌ساز با  سانسور مواجه شده و قرار بوده پس از سکانس پایانی فعلی، صحنه‌ای از شبکه‌ی  خبر نمایش داده شود که در آن مخاطب از سقوط پرواز شماره‌ی ۷۵۲ هواپیمایی  بین‌المللی اوکراین مطلع شده و نرسیدن سارا به پرواز، معنای دیگری هم به  اثر بیفزاید. اما از آنجا که صحت و سقم چنین اخباری قابل بررسی نیست و حتی  اگر صحت آن‌ها تأیید شود هم چیزی به اثر فعلی و پایان نامفهوم آن اضافه  نمی‌کند، نمی‌توان این شایعات را دلیلی برای چشم‌پوشی از نقاط ضعف فیلم  دانست. مسئله‌ی مهم سقوط هواپیمای اوکراینی و اتفاق دردناکی که برای  هم‌وطنان ما رخ داد چیزی نیست که در چنین فیلم آشفته‌ای این‌طور سرسری به  آن پرداخته شود.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 08:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمینِ انسان‌ها جای غریبی است...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-j53jvlhyubv9</link>
                <description>نگاهی به کتاب «زمین انسان‌ها»؛ درس‌های زندگی یک خلبان عاشقزمین انسان ها«زمین  بیش از هر کتابی از ما به ما می‌آموزد، زیرا در برابر ما ایستادگی می‌کند.  بشر هرگاه با مانع درگیر شود، توان خود را می‌آزماید اما برای چیره شدن بر  مانع به ابزاری نیاز دارد، رنده‌ای یا گاوآهنی می‌خواهد. برزگر هنگام شخم،  رازهای طبیعت را مو به مو بیرون می‌کشد و حقیقتی که به دست می‌آورد حقیقتی  کلی است. هواپیما نیز که ابزار کار هوانوردان است، انسان را با تمام مسائل  کهن درگیر می‌کند.»این جملات  آغازین کتاب زمین انسان‌هاست؛ مابقی کتاب هم چنین است. نویسنده‌ای با لحن  شاعرانه و تغزلی دریافت‌های خودش را از حکمت پرواز و زمین و آسمان و  ستارگان و صحرا و آدمیان با ما در میان می‌گذارد. او از آن دست نویسندگانی  است که به‌قول نیچه با خون خود می‌نویسند. جانش را در کلمات می‌ریزد و آنچه  را می‌نویسد که خود تجربه کرده و با جسم و جان دریافته. نوشته‌های او عین  زندگی‌اش هستند و زندگی‌اش تجسم نوشته‌هایش.ادبیات  و نویسندگی هیچگاه برای اگزوپری امری تفننی و ضرفا برای لذت بردن نبوده  است. او رسالتی خطیر برای نویسنده قائل بوده و سعی کرده مسئولیت خودش را در  قبال دیگر آدمیان ادا کند. ادبیات برای او همچون فانوس دریایی است که باید  راهنمای کشتی های گمشده در دریای طوفانی این جهان باشد و آنها را به ساحل  امن برساند.آنتوان دو سنت  اگزوپری برای بسیاری از خوانندگان دقیقاً تجسم نویسندگان «قهرمانی» قرن  بیستم و دوران رمان‌نویسی است. داستان زندگی او خود شبیه قهرمان رمان‌هاست.  او به یک معنا زاده‌ی عصر هوانوردی است. در کودکی شاهد اولین تلاش‌های  برادران رایت برای پرواز بوده است. اگزوپری در عصر جدید هوانوردی، یعنی آن  زمان که هنوز پرواز را نوعی ماجراجویی می‌دانستند به دنبال خلبانی رفت و در  زمان جنگ هم جنگاوری شد که بر ضد متجاوزان به کشورش جنگید.وقتی  به نوشتن روی آورد، با نثری پاک و روان و تغزلی و شاعرانه و با نگاهی پر  از مهر و عطوفت از انسان و ماجراها و کشفیاتش در زندگی نوشت و احساساتش را  روی کاغذ آورد. برای او هوانوردی و نوشتن شغل نبودند، بلکه وسیله‌ای بودند  برای خودآگاهی و جهان‌بینی و درک معنای هستی. شاید در نگاه اول هوانوردی و  نویسندگی با هم خیلی جور نباشند. خلبانی حرفه‌ای پر از جنب و جوش و نیازمند  دانستن اطلاعات زیاد و بهره‌گیری ازهوش و توان جسمی است. از آن طرف  نویسندگی کاری خلاقه است که نیاز به سکون و سکوت و آرامش و غور در خویشتن  دارد.همه اینها در اگزوپری جمع  آمده‌اند و ترکیبی عجیب ساخته‌اند. او خلبان عاشق و عارف و شاعری است که  می‌نویسد. در عین‌حال نویسنده‌ای حرفه‌ای است عاشق پرواز و تجربه زیسته‌اش  را در رمان‌هایش منعکس می‌کند. از همین‌رو باید اگزوپری را آدم خاصی بدانیم  که ابعادی افسانه‌ای پیدا کرده است. خوانندگان امروزی هنوز اگزوپری را  می‌خوانند و مجذوب نگاه انسانگرا و عشق او به هستی می‌شوند.آن پسرک موطلاییآنتوان  موهای مجعد طلایی‌رنگی داشت، برای همین در کودکی او را «خورشید شاه» صدا  می‌زدند. شازده کوچولو هم پسرکی موطلایی است که موهایش در زمینه یکدست  بیابان برق می‌زند. مادر آنتوان، ماری دو فون کولون از خانواده‌های اشرافی  فرانسه بود و دستی بر هنر داشت و در شکل‌گیری شخصیت اگزوپری نقشی بی‌بدیل  ایفا کرد. مادرش پرستار بود، شعر می‌گفت و نقاشی می‌کرد، آواز می‌خواند و  گیتار می‌نواخت و در خانه محیطی ساخته بود که خلاقیت بچه‌ها پرورش یابد.پدرش  از شهر کوچک سنت اگزوپری بود و وقتی که آنتوان چهارساله بود از دنیا رفت.  آنتوان تقریباً هیچ خاطره‌ای از پدرش نداشت، اما اشاره‌های گاه و بیگاه او  به خانواده و دوران کودکی‌اش نشان می‌دهد دورانی طلایی آکنده از رنگ و بوی  طبیعت و باغها و گیاهان و جانوران و قلعه‌های اسرارآمیز قدیمی را از سر  گذرانده است. آنتوان بیشتر دوران کودکی‌اش را در عمارت مادربزرگش در سن  موریس گذراند. با خواهرها و برادرش بازی کرد و از معلم سرخانه تعلیم گرفت.آنتوان  در ابتدا به یک مدرسه یسوعی فرستاده شد اما روحیه‌اش خیلی با تعلیمات سفت و  سخت کلیسا همخوانی نداشت. پس از آن به کالجی در فرایبورگ سوئیس فرستاده شد  و دوران دبیرستان را آنجا گذراند. در پاییز 1917 به پاریس رفت تا در  کلاس‌های مقدماتی ورود به آکادمی نیروی دریایی شرکت کند. خیلی زود فهمید که  علاقه اصلی‌اش هوانوردی است. در آوریل 1921 به خدمت سربازی فراخوانده شد  به هنگ دوم نیروی هوایی در استراسبورگ رفت. ماجراجویی‌های او با پرواز و  هوانوردی از اینجا آغاز شد.سرزمین آدمیان*زمین انسان‌ها در سال 1939 منتشر شد، یعنی در زمانی که اگزوپری چند کتاب منتشر کرده بود و  تجربیات موفقی هم در پروازهای شرکت پست و به عنوان خلبان جنگ از سر  گذرانده بود. کاری که خلبانان شرکت پست هوایی می‌کردند واقعاً کارستان بود.  آنها باید با طیاره‌های فکسنی دهه بیست میلادی از پهنه‌های وسیع صحراها و  دریا و کوه‌ها عبور می‌کردند، از میان توفان‌ها و گردبادها و برف و باران  شدید می‌گذشتند تا محموله‌ها را سالم به مقصد برسانند.در  آن زمان تجهیزات دیددرشب هم وجود نداشته و خلبان جز سوسوی چراغ‌های روی  زمین چیزی نمی‌دیده است. این کار از مردان شجاعی بر می‌آمده که دست از جان  شسته باشند. اگزوپری در زمین انسان‌ها حکایت چند تن از این هوانوردان را با ما در میان می‌گذارد. فصل‌هایی که در زمین انسان‌ها کنار هم گذاشته شده‌اند به آثار قبلی اگزوپری از جمله پرواز شبانه و یا پست جنوب شباهت دارند.ایده  اصلی کتاب نگاه از بالا به انسان است. اگزوپری معتقد است از ارتفاعی که  خلبان به زمین و آدمهایش نگاه می‌کند، تمامی اختلافات مذهبی و قومی و مسلکی  و و جنگ‌ها و مسائل پیش‌پاافتاده بشری ناچیز و قابل چشم‌پوشی به‌نظر  می‌آیند. گویی از نگاه خداوند به کل بشریت نگریسته می‌شود. رهیافت اگزوپری  از این نگاه جامع، رسیدن به وحدت فطری همه انسان‌هاست.او  در فصل نهایی کتاب با عنوان «انسان‌ها» می‌نویسد: «چرا از هم بیزار باشیم.  ما همبسته‌ایم، ساکنان یک سیاره و سرنشینان یک سفینه‌ایم. هرچند خوب است  که تمدن‌ها برای تشویق ترکیب‌های تازه در برابر هم قرار گیرند، اما بلعیدن  یکدیگر دیوصفتی است.»نویسنده  در فصل اول کتاب به شرح دگرگونی جوانی عادی می‌پردازد که پس از خلبان شدن  زندگیش زیر و رو می‌شود. این خلبان یکی از شخصیت‌های نمونه‌ای اگزوپری است،  کسی که توانسته توانایی‌های بالقوه خود را محقق کند. او در فصل دوم به  سراغ دو تن از پیشکسوتان هوانوردی می‌رود. کسانی که از سختی‌های باورنکردنی  جان سالم به در برده‌اند و پروازهای پیشروانه در جبهه‌ها و بر فراز  اقیانوس‌ها و صحراها در دل شب را از سر گذرانده‌اند.اگزوپری در  فصل‌های بعدی، درونمایه هواپیما را در حکم وسیله‌ای برای شناخت تجربه زیست  انسانی در جهان پی می‌گیرد. خلبانی که زمین را از بالا دیده است، نگاهش به  زندگی و جهان با دیگر آدمیان تفاوت خواهد داشت. انسان با هواپیما می‌تواند  در زمان کوتاهی به جاهای دور برود و تفاوت‌های عجیب آدمیان و البته  شباهت‌های همه انسان‌ها را ببیند. برای مثال در فصل «واحه» از خانواده‌ای  روستایی می‌نویسد که شب را پیش آن‌ها گذرانده است. در خانه آنها دو دختر  خجالتی هست که سر میز شام با او شوخی می‌کنند و او را به یاد بازی‌های  کودکی با خواهرانش می‌اندازد.در زمین انسان‌ها  به برخی از مسائل اجتماعی و فرهنگی که همیشه برای بشر مساله بوده‌اند نیز  اشاره می‌شود. برای مثال در فصل «در صحرا» نویسنده شمایی کلی از تبادل  فرهنگی بین اروپاییان و قبایل مسلمان صحرا به دست می‌دهد. دو گروهی که  تفاوت‌های فرهنگی بسیاری باهم دارند اما به دلیل جنگ‌ها و استعمار با هم  برخورد کرده‌اند. راوی اشاره می‌کند که مسلمانان در واقع فرانسویان را به  دیده تحقیر می‌نگرند، چون خدا با آنها نیست. حالا هرچقدر هم که در تکنولوژی  و مسائل مادی پیشرفت کرده باشند.مسلمانانی  که به فرانسه سفر کرده‌اند، تحت تاثیر ساختمان‌ها و پیشرفت‌ها و حتی برج  ایفل قرار نگرفته‌اند. اما اعتراف می‌کنند زنانی را که در سیرک دیده‌اند  بسیار جالب بوده‌اند. برای این مسلمانان مساله این است که چرا خداوند نسبت  به فرانسویان سخاوت بیشتری به خرج داده تا مسلمانان آفریقا. اگزوپری در فصل  بعد با روایت سانحه‌ای که در لیبی برایش اتفاق افتاده اینطور نتیجه  می‌گیرد که حتی مردمان صحرا نیز در فطرت با ما شریکند.اگزوپری  در فصل آخر کتاب به جنگ اسپانیا اشاره می‌کند و به انسان‌ها توصیه می‌کند  از جنگ بر سر عقاید و ایدئولوژی‌ها دست بردارند و روی برابری و برادری و  اشتراکات انسانی متمرکز شوند. او می‌نویسد:«از  بحث بر سر مسلکها چه حاصل؟ جایی که همه‌چیز قابل اثبات باشد متعارض نیز  هست و حاصل چنین جدلی نومیدی از رستگاری انسان است، حال آنکه انسان، هرجا  نگاه کنیم نیازهای واحدی دارد» «چه بسا مردن در راه کشورگشایی مرگی زیبا  باشد، اما امروز جنگ آنچه را که مدعی تشویق آن است نابود می‌کند. امروز  دیگر صحبت فدا کردن اندکی خون برای زنده داشتن قومی نیست. جنگ از زمانی که  از هواپیما و گازهای سمی سود می‌جوید، قصابی خونینی است. پیروزی با طرفی  است که دیرتر تباه شود و هر دو طرف با هم تباه می‌شوند.»زمین انسان‌ها در اوایل سال 1939 همزمان در فرانسه و امریکا منتشر شد و به توفیق بزرگی  دست یافت. در فرانسه «جایزه بزرگ رمان» فرهنگستان فرانسه به آن تعلق گرفت و  در امریکا هم کتاب برگزیده ماه ژوئن «باشگاه کتاب ماه» شد. همچنین «جایزه  ملی کتاب» نیز به این اثر اختصاص یافت. اگزوپری با این کتاب به یکی از  مشاهیر جهان بدل شد و نشان «لژیون دو نور» نیز به او تعلق گرفت.زمین انسان‌ها از آن دست کتاب‌هایی است که حتی اگر خوانده باشید بازهم به سراغش می‌روید  تا زیبایی و حکمت جاری در برخی قطعاتش را مزه‌مزه کنید. یک خلبان عاشق  درس‌های زندگی را که خودش به تجربه دریافته، سخاوتمندانه با ما در میان  می‌گذارد. با خواندن این کتاب شاید قدر زندگی و آدم‌های اطرافمان را بیشتر  بدانیم. اگزوپری عاشق انسان و ارزش‌های اصیل زندگی است و رحم و شفقت او  نسبت به آدمیان در سطر سطر کتابش جاری است.«و  به راستی هیچ‌چیز هرگز جای رفیق گمشده را پر نخواهد کرد. نمی‌توان برای  خود دوستان قدیمی درست کرد. هیچ‌چیز با این گنجینه خاطرات مشترک، این همه  رنج‌ها و مصائب با هم چشیده، این همه قهرها و آشتی‌ها و هیجان‌های تند  هم‌سنگ نیست. این دوستی‌ها تکرار نمی‌شوند. کسی که نهال بلوطی به این امید  می‌نشاند که به زودی در سایه‌اش بنشیند خیالی خام می‌پرورد.»*ترجمه فارسی دیگری از  کتاب در سال 1351 به قلم محمد حبیب‌اللهی با عنوان «سرزمین آدمیان» در اصفهان منتشر شده است.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 09:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرویز دوایی ؛ عالیجناب عشق و نوستالژی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-rvgrbkgh4kr2</link>
                <description>پرویز دواییپرویز دوایی؛ باغبان وفادار خاطره‌هامی‌خواهیم  از وجود نازنینی حرف بزنیم که خاطره‌نگاری و عشق و نوستالژی گذشته را آبرو  و اعتباری دیگر بخشیده است. خانم‌ها و آقایان! معرفی می‌کنم: عالیجناب  پرویز دوایی، کسی که با خاطره-داستان‌ها و نامه‌ها و بهاریه‌هایش ما را به  روزگاران شیرین گذشته می‌برد تا یادمان نرود روزگاری این شهر پر از دار و  درخت و گل‌های اقاقیا بوده و در سینماهای لاله‌زار غرق در نور رویا  می‌فروخته‌اند… دوستان و همراهان پرویزخان در این پرونده با ما همراه  شده‌اند تا قدرش را بدانیم و به افتخار جهان شیرینی که برایمان تجسم کرده،  کلاه از سر برداریم. صفای وجودش.آنچه  با خواندن نوشته‌های پرویز دوایی تجربه می‌کنیم جای دیگری یافت می‌نشود.  او با تلفیق خاطره و قصه و نامه‌نگاری به سبکی شخصی رسیده است که شاید  بتوان آن را «نثر نوستالژیک» نامید.شاید خواننده ای که تازه با پرویز دوایی آشنا شده است از خودش بپرسد این همه ستایش برای چیست؟ مگر دوایی چه کار  کرده و یا چه شاهکاری خلق کرده که اینقدر از او تعریف می کنند؟ اصلاً ما  چرا باید خاطرات و نامه‌های پیرمردی را بخوانیم که شش دهه پیش در تهران  می‌زیسته و عاشق سینما بوده؟ راستش برای دوست داشتن پرویز دوایی نیازی نیست  شما حتماً آدم خاطره‌بازی باشید و اهل نوستالژی. همین که ادبیات را به  عنوان راهی برای تجربه زندگی‌های نزیسته قبول داشته باشید کافی‌ست. قصه‌های  پرویز دوایی ما را به تهران دهه سی می‌برد تا دورانی را که فقط در  کتاب‌های تاریخی خوانده‌ایم تجسم کنیم و به چشم ببینیم.هوشنگ گلمکانی در مقدمه‌ای که بر کتاب «بولوار دلهای شکسته»  دوایی نوشته است آورده «اما نوشته‌های غیرسینمایی او دنیای دیگری‌ست؛  این‌هایی که نمی‌دانم قصه بنامم یا قطه یا قصه‌واره یا خاطره؛ که هرکدام  برای من حکم شعری منثور دارد و هر بار با خواندن آنها درشان غرق و بی‌تاب و  بی‌خود می‌شوم. یک پوشه از نامه‌هایش دم دستم دارد که گاهی یکی را  برمی‌دارم و برای تلطیف روح و روان می‌خوانم…»ملاحظه  کردید؟ وجود امثال پرویز دوایی در فضای ادبیات و فرهنگ و زندگی ما لازم  است تا بتوانیم این روزگار سیاه را تاب آوریم. او راوی زندگی‌های نزیسته  ماست. دوربین دوایی روی زشتی‌ها و زیبایی‌های دهه‌های گذشته این سرزمین زوم  کرده است تا از خاطره جمعی ما حذف نشوند. نوشته‌های دوایی در ستایش عشق و  امید و زندگیست؛ همان چیزهایی که همیشه نیاز داریم.حالا  دیگر نیم قرن می‌شود که پرویز دوایی جلای وطن کرده و در شهر زیبای پراگ  ساکن شده است. او در تمام این سال‌ها به تهران سفر نکرد تا خاطرات زیبایی  که از تهران قشنگ سال‌های کودکی و نوجوانیش داشته آلوده نشود. آدم دیگری  سراغ دارید که اینقدر برای خاطره و تصور اهمیت قائل باشد؟ باید از تمام  کسانی که در این سال‌ها ارتباط ما را با پرویزخان حفظ کردند سپاسگذار  باشیم. او از وطن دور است اما همچون باغبانی وفادار از باغ خاطرات وطن  نگاهداری می‌کند.باید از کریم امامی و انتشارات «زمینه» ممنون باشیم که در سال 1360 مجموعه داستان «باغ» را منتشر کردند. اولین کتاب پرویز دوایی در فضای ملتهب آن سال‌ها (بعدها توسط انتشارات نیلوفر تجدید چاپ شد).از  مجله «فیلم» عزیز باید تشکر کنیم که رفاقت با دوایی را با ما به اشتراک  گذاشتند و هر سال در شماره ویژه نوروز یک «بهاریه» از پرویزخان چاپ  کردند و  دل ما را لرزاندند. بله، سالهایی بود که ما به خواندن یک بهاریه در عرض  یکسال از او دلخوش بودیم.باید از انتشارات روزنه‌کار قدردانی کنیم که «بازگشت یکه‌سوار»، «بولوار دلهای شکسته» و «امشب در سینما ستاره» و «ایستگاه آبشار»  را چاپ کرد. نشریاتی مانند جهان کتاب، نگاه نو و آزما حق دوستی را ادا  کردند و هرازگاهی مطلبی از او به ما رساندند و یا پرونده ویژه‌ای یا مجلس  یادبودی برایش تدارک دیدند. انتشارات جهان کتاب نیز کار بزرگی صورت داد و  مجموعه «نامه‌های پراگ» دوایی را در چندین جلد منتشر کرد.  از همه این دوستان دیده و نادیده ممنونیم. ما از یک قبیله هستیم و به این  خویشاوندی می‌بالیم؛ قبیله عشق و نوستالژی.هوشنگ گلمکانی (سردبیر ماهنامه فیلم امروز)  که از یاران و دوستداران قدیمی پرویز دوایی است در سال 1387 برای دیدن  دوایی و شرکت در جشنواره فیلم زلین به جمهوری چک سفر کرد. حاصل این سفر  نوشته‌ها و عکس‌ها و فیلم‌هایی بود که پس از سال‌ها چشم ما را به جمال  پرویزخان روشن نمود. جناب گلمکانی برای این پرونده مطلبی را در اختیار ما  گذاشته‌اند که سال 1388 در پرونده مجله «نگاه نو» منتشر شده است.ادامه پرونده را در سایت وینش بخوانید www.vinesh.ir</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 14:21:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد رحمت به فیلمفارسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-fpadlfon83tm</link>
                <description>اولین کمدی مسعود اطیابی «خروس جنگی» بود که در سال 1388 نمایش داده شد و  چندان موفق نبود. اما «تگزاس» همان پروژه‌ای شد که مسعود اطیابی را از   فیلمسازی که فیلمهای اجتماعی و اعتقادی می ساخت به کمدی ساز «بفروش» تبدیل  کرد. با موفقیت تگزاس در سال 1396 گویی اطیابی  رگ خواب عامه تماشاگران را  بدست آورد. پس از  آن اطیابی و  عامریان فیلم همان فرمول را در چندین فیلم  تکرار کردند و به صدر جدول  پرفروشترین فیلمهای سالهای اخیر  راه یافتند.  فیلمهایی نظیر تگزاس 2، دینامیت، انفرادی، بخارست و هتل و حالا تگزاس 3 در  ادامه همین روند ساخته شدند. تماشاگری که دلش کمدی می خواهد به سینما می  رود، فیلم ها پرفروش می شوند، سینمادار راضی است، چراغ سینما روشن می ماند و  فیلمساز و تهیه کننده هم سرشان را بالا می گیرند که سینما را نجات داده  اند و زنده نگه داشته اند. مشکل ما چیست این وسط؟ آیا منتقدان و نویسندگان  سینمایی این وسط بی خودی غر می زنند و عیش مدام تماشاگران با این فیلمها را  برهم می زنند؟ آیا واقعاً با این ادعا که چرخ سینما بالاخره باید بچرخد می  توان هر  شبه فیلمی را به خورد تماشاگر داد؟مشکل ما با سازندگان تگزاس  3 این است که کم فروشی را به نهایت رسانده اند و حتی حداقل های کیفیت یک  فیلم سینمایی را رعایت نمی‌کنند. طوری فیلم می سازند که گویی ما فیلم کمدی  خوب در این سینما نداشته ایم و ندیده ایم. این سینمایی است که کمدی شاهکاری  مانند «اجاره نشین ها» داشته است. حال  آیا به هر شامورتی بازی جلوی  دوربین می توان گفت فیلم کمدی؟  تگزاس 3 حتی از فیلمهای قبلی همین کارگردان  سری دوز هم ضعیف تر است و آنقدر بی مایه است که اصلاً نمی توان نقدش کرد!  اگر از سازندگان این فیلم بخواهیم فیلمنامه اش را منتشر کنند به احتمال  زیاد از این کار شانه خالی می کنند؛ چون فیلمنامه ای وجود ندارد! تگزاس 3  ملغمه ای است از شوخی ها و داد و بیدادهای همیشگی پژمان جمشیدی و سام  درخشانی، با خوشمزگی های مهدی هاشمی و آن بازیگر برزیلی (همه برزیلی های  این فیلم فارسی بلدند!) در مجموعه ای سکانس هایی بی ربط و بی سر و ته  که  به زور کنار هم قرار گرفته اند. اگر بخواهید خط داستانی فیلم را برای کسی  تعریف کنید واقعاً می مانید که چه بگویید چرا که همه چیز تکه و پاره است:  قاچاقچیان برادر عروس برزیلی را به گروگان گرفته اند. همه خانواده می  خواهند برای نجات او به برزیل سفر کنند! اما در فرودگاه می فهمند که ممنوع  الخروج هستند و سه تا از مجسمه های پله را پیدا کنند و به پلیس تحویل دهند  تا مشکلشان حل شود و... اگر سکانس های فیلم جابجا نمایش داده شوند هیچ فرقی  نمی کند! صحنه رقص همگانی مهمانان در هتل عیناً کپی صحنه حیاط در تگزاس 2  است. تگزاس 3 از نظر سینمایی هیچ دستاوردی ندارد و صرفاً دنباله ای است بر  فیلم قبلی که همان مولفه ها را تکرار می کند تا بازهم از تماشاگر خنده  بگیرد. فیلم بدون شک برای فیلمساز و تهیه کننده چند قدم به عقب است؛ حتی  اگر پرفروشترین فیلم سال لقب بگیرد ارزشی به آن اضافه نمی شود.بزرگترین ضربه ای  که فیلمی مثل تگزاس 3 به سینمای ایران  می زند  استفاده نابه جا  از همه چیز است. سو استفاده تمام عیاری از وضعیت سینمای  ایران و نیاز تماشاگر با شادی و خنده و همچنین  از سابقه و اعتبار بازیگران  چهره ای که تماشاگر با دیدن آنها در پوستر فیلم اعتماد می کند و بلیت می  خرد. سلطه چنین فیلم هایی بر اکران کل سال جا را برای فیلم هایی که ارزش  تماشا داشته باشند تنگ می کند. زوج پژمان جمشیدی و سام درخشانی در چندین  فیلم تکرار شده اند و بنظر نمی آید چیز تازه ای از آنها دربیاید. شوخی های  فیلم با مسائلی از قبیل بارداری مادر در سن بالا، چاقی و لاغری زنان یا  مسائل روز جامعه از قبیل حجاب، باسمه ای و در حد نمایش های عامه پسند و زرد  است. طرز فکر نسبت به خانواده و نقش زنان و مردان کاملا از فیلم بیرون می  زند. در چنین فیلمی ناهنجاری های جامعه بازتولید می شود.  صحنه های پلیس و  تعقیب و گریز و خلافکاران مواد مخدر در حد فاجعه بدترکیب و مبتذل هستند.  خرده روایت های فرعی به شدت سطحی هستند و نیمه کاره رها می شوند. بازی  بازیگران اصلی و فرعی هم چنگی به دل نمی زند. گویی همگی می دانسته اند که  صرفاً قرار است دنباله‌ای ساخته شود و همین!</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:59:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افعی تهران باش ولی معمولی نباش!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-s648zfb7gmuj</link>
                <description>سریال «افعی تهران» شروع امیدوارکننده‌ای داشت و با تماشای قسمت اول  می‌توان گفت افعی تهران پتانسیل تبدیل شدن به یک سریال پرکشش و پربیننده را  دارد.خبرگزاری برنا - سید  حسام فروزان، منتقد سینما در یادداشتی نوشت: پخش سریال «افعی تهران» به کارگردانی  سامان مقدم به تازگی آغاز شده است. معمولاً برای نقد و قضاوت کردن راجع به  یک سریال باید چند قسمتی از آن را تماشا کرد اما این بار می‌خواهیم ببینیم  بعد از پخش قسمت اول افعی تهران چه دستگیرمان شده و می‌توانیم انتظار چه  چیزهایی را در آینده داشته باشیم.از سامان مقدم چه می‌دانیم؟فیلمنامه  «افعی تهران» را پیمان معادی نوشته و گویا قرار بوده خودش هم کارگردانی  کند؛ اما در نهایت کارگردانی اثر به سامان مقدم سپرده شده است. سامان مقدم  در دهه هفتاد کارش را با دستیاری مسعود کیمیایی آغاز کرد و پس از آن  فیلم‌های پارتی، سیاوش، کافه ستاره، نهنگ عنبر، صد سال به این سالها و یک  عاشقانه ساده را ساخت. او فیلم های متفاوتی ساخته که معمولا مورد توجه  تماشاگران قرار گرفته اند. برای مثال، نهنگ عنبر اولین فیلمی بود که به  نوستالژی دهه شصت پرداخت و موفقیت آن باعث شد موج فیلمهای کمدی با سوژه دهه  های پنجاه و شصت بوجود بیاید. در عرصه سریال سازی هم دو سریال شمس العماره  و دیوار به دیوار را از سامان مقدم دیده ایم؛ سریال هایی خوش ساخت و دیدنی  با استفاده از بازیگران حرفه ای. در کارهای سامان مقدم توجه به قصه گویی و  رعایت قواعد درام و شخصیت پردازی دیده می شود. او تا قبل از افعی تهران با  پیمان معادی همکاری نداشته و می توان امید داشت این همکاری تازه اتفاق  خوبی رقم بزند.داستان از چه قرار استآرمان  بیانی یا همان (پیمان معادی) منتقد و فیلمساز میانسالی است که می خواهد  اولین فیلمش را راجع به افعی تهران بسازد؛ یک قاتل سریالی که پرونده  پیچیده‌ای دارد و مقتولان را مسموم می‌کند و به تماشای مرگشان می نشیند.  آرمان زندگی شغلی و خانوادگی آشفته ای دارد، سی سال است که می خواهد فیلم  بسازد، از همسرش جدا شده و نمی تواند پسرش را نگه دارد و اینکه برای درمان  تروماهای کودکیش پیش روانشناس می رود. او خاطرات تلخی از کودکی دارد، سالها  با پدرش ارتباطی نداشته و با پسر کوچکش هم نمی تواند رابطه ای معقول  برقرار کند. آرمان در مقطع مهمی از زندگی کاریش قرار دارد چون سرمایه گذار  قدرتمندی پیدا شده که حاضر است برای ساخت فیلم افعی تهران پیشقدم شود...افعی تهران:  قسمت اولمعمولاً  از قسمت اول سریال چه انتظاری داریم؟ اینکه قصه را طرح کند و ما را با  شخصیت‌های اصلی آشنا کند و مسأله شخصیت اصلی را تا حدودی برایمان روشن کند و  مهمتر از اینها اینکه کشش و جذابیت داشته باشد و  قلابی برای تماشای قسمت  های بعدی به گردنمان بیندازد. آیا در قسمت اول افعی تهران این چیزها را  دیدیم؟ تا حدودی.افعی  تهران شروع امیدوار کننده‌ای داشت. یک نمای هلی‌شات از صحنه جرم و ورود  آرمان به صحنه قتل و پرس و جو کردن از نحوه قتل. در ابتدا خیال می کنیم  آرمان افسر آگاهی است اما خیلی زود می فهمیم فیلمسازی است که دارد روی  پرونده قتل های سریالی افعی تهران کار می کند. بعد وارد زندگی آرمان می  شویم و روابط او به تهیه کننده، همسر سابق، روان درمانگر و پسرش را می  بینیم. می فهمیم که آرمان کودکی تلخی داشته و پدرش با خشونت با او برخورد  می‌کرده و سالها با هم قطع رابطه کرده اند.تا  اینجا قصه خوب گسترده شده و ما وارد دنیای فیلم شده‌ایم و می توانیم راجع  به ادامه داستان حدس‌هایی بزنیم. مثل اینکه ممکن است رابطه عاشقانه‌ای بین  تراپیست (سحر دولتشاهی) و آرمان شکل بگیرد. زن ناشناسی با آرمان تماس  می‌گیرد و راجع به پدرش اظهار نگرانی می کند. آرمان به منزل پدرش می رود و  با جسد او روبرو می شود. قسمت اول با مراسم خاکسپاری پدر آرمان و جلسات  مشاوره و روان درمانی پس از آن به پایان می رسد.با  تماشای قسمت اول می توان گفت افعی تهران پتانسیل تبدیل شدن به یک سریال  پرکشش و پربیننده را دارد. مواد و مصالح داستانی خوبی کاشته شده که اگر در  ادامه فیلمنامه از آنها استفاده شود بسیار موثر خواهد بود. فیلمنامه دارای  روابط علت و معلولی است پس نمی توانیم هرچیزی را در این قصه بدون دلیل قبول  کنیم. اگر با یک درام اجتماعی و جنایی و معمایی روبرو باشیم نباید بتوانیم  داستان آن را حدس بزنیم. قصه باید دارای شگفتی و غرابت باشد. برای مثال،  اولین حدسی که می توان زد این است که آرمان بیانی همان افعی تهران باشد!  (که امیدواریم نباشد) او بخاطر ترس ها و عقده های دوران کودکی به قاتلی  سریالی و خطرناک تبدیل شده است... در سالهای اخیر سریال جنایی و پلیسی خیلی  زیاد ساخته شده است؛ خصوصاً پس از موفقیت سریال «پوست شیر». حالا برگ  برنده می تواند در دست کسی باشد که روایت و زاویه دید متفاوتی داشته باشد.  در سریال های پیشین، قصه معمولا از منظر پلیس یا خانواده مقتول روایت می  شد، حالا در افعی تهران بنظر می رسد ما قرار است به طرف دیگر ماجرا برویم و  قصه را از دید قاتل یا کسی که می خواهد فیلم قاتل را بسازد ببینیم. این می  تواند یکی از مولفه های جذابیت افعی تهران باشد.فرم  بصری کار حرفه ای است و سلیقه و تجربه فیلمساز در قاب بندی، رنگ و نور و   طراحی صحنه و لباس و میزانسن ها دیده می شود. سریال به سبک سریال های  آمریکایی شیک و امروزی است. موسیقی سریال و به خصوص موسیقی تیتراژ پایانی  هم تاکیدی است بر به روز بودن کار. انتخاب بازیگران اصلی خوب است و احتمال  می رود مثلت پیمان معادی- آزاده صمدی و سحر دولتشاهی باعث جذابیت سریال شود  و کار به اصطلاح «بگیرد». بازی پسربچه هم خوب و باورپذیر بنظر می آید. اما  در کلیت سریال بازیگران همدستی وجود ندارد به خصوص در بازیگران فرعی و  هنرورها. انتخاب بهادر مالکی در نقش تهیه کننده سینمایی انتخاب عجیبی است.  صدای بهادر یادآور فامیل دور (از شخصیت های مجموعه کلاه قرمزی) و راوی  سریال نیسان آبی است. او بیشتر صداپیشه است تا بازیگر و توی ذوق می زند.سکانس  خوابیدن آرمان حین تماشای تئاتر از ضعف های قسمت اول بود. در کدام تئاتر  قسمت تماشاگران نورپردازی شده و روشن است ؟ صحنه ای اغراق شده و گل درشت و  باورناپذیر برای نشان دادن بی اهمیت بودن فضاهای فرهنگی و هنری برای منتقدی  مثل آرمان. خدا کند درادامه سریال از این سکانس های شعاری کمتر ببینیم.و چند ایراد مهمعجیب  است اما افعی تهران یک تیزر درست و حسابی ندارد! اینکه سریالی با هزینه  بالا توسط فیلم نت و کارگردان با سابقه ای مانند سامان مقدم ساخته شود اما  فکری برای مواد تبلیغی آن نشود از عجایب روزگار است. تیتراژ کار هم ساده  است و به جز اشاره ای مینی مالیستی به حلقه های نگاتیو چیز خاصی نمی بینیم.  صفحه ویکی پدیای سریال اطلاعات درست و درمانی ندارد. ژانر سریال در خبرهای  «کمدی سیاه» ذکر شده اما در صفحات رسمی سریال با درام اجتماعی روبرو می  شویم. قسمت اول خیلی زود تمام می شود. زمان مفید قسمت اول نهایت 35 تا 36  دقیقه بود که بسیار کم است و بنظر می آید نوعی شتابزدگی برای رساندن قسمت  اول به پخش وجود داشته است. امیدواریم قسمت های بعدی بهتر باشد و سریال در  مسیر رشد قرار گیرد.نکته  آخر اینکه یکی از شیوه‌های معمول در سریال سازی این است که در هر قسمت  قلابی برای تماشاگر طراحی شود که کشش و جذابیت کافی برای تماشای قسمت های  بعدی ایجاد کند. قسمت اول افعی تهران ریتم آرام و کندی داشت و به جز مرگ  پدر آرمان اتفاق خیلی ویژه‌ای در آن روی نداد. اگر با یک درام اجتماعی و  روانی طرف هستیم باید شور و شوق و هیجان و به خصوص تعلیق بیشتری بوجود  بیاورد طوری که تماشاگر تا هفته بعد آرام و قرار نداشته باشد و بخواهد  زودتر بفهمد ماجرا چیست...</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 20:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه شناسی یک روزگار سپری شده</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-qzuvgbcz2gpe</link>
                <description>* این مطلب در مجله میدان آزادی منتشر شده است. چه رازی در میان است که بعضی آثار هنری ماندگار می‌شوند و در خاطره‌ی جمعی  ما می‌مانند؟ حالا سی و دو سال از زمان ساخت مجموعه‌ی «قصه‌های مجید»  (کیومرث پوراحمد، 1370) گذشته و می‌توان به‌جرئت گفت این سریال با چشم‌پوشی  از برخی ضعف‌ها و کاستی‌ها همچنان طراوت و جذابیت خود را حفظ کرده است. به  قول عباس کیارستمی سرنوشت یک فیلم را تاریخ تعیین می‌کند و مثلاً باید سی  سال از عمر فیلمی بگذرد که ببینیم هنوز دیدنی است یا نه.قصه‌های دوست‌داشتنی هوشو و بی‌بی ؛ چرا «قصه‌های مجید» ماندگار شد؟چه رازی در میان است که بعضی آثار هنری  ماندگار می‌شوند و در خاطره‌ی جمعی ما می‌مانند؟ حالا سی و دو سال از زمان  ساخت مجموعه‌ی «قصه‌های مجید» (کیومرث پوراحمد، 1370) گذشته و می‌توان  به‌جرئت گفت این سریال با چشم‌پوشی از برخی ضعف‌ها و کاستی‌ها همچنان طراوت  و جذابیت خود را حفظ کرده است. به قول عباس کیارستمی سرنوشت یک فیلم را  تاریخ تعیین می‌کند و مثلاً باید سی سال از عمر فیلمی بگذرد که ببینیم هنوز  دیدنی است یا نه. بسیاری از فیلم‌های مصرفی جهان و حتی پاره‌ای از  فیلم‌هایی که در زمان خود هنرمندانه و پیش‌گام به نظر می‌رسند، پس از یک  بار مصرف بیات می‌شوند و به‌سرعت مقبولیت خود را از دست می‌دهند. اما برخی  از فیلم‌ها هرگز به کهنگی راه نمی‌دهند و هر بار با قرائت‌های جدیدی تفسیر  می‌شوند و حیات تازه‌ای پیدا می‌کنند. این موضوع در مورد سریال‌ها نیز صادق  است.«قصه‌های مجید» از جمله آثار تولیدی  تلویزیون است که از آزمون زمان سربلند بیرون آمده و به معبد آثار ماندگار  تاریخ هنرهای دراماتیک ایران راه یافته است. کیومرث پوراحمد با نویسندگی و  کارگردانی و تهیه‌کنندگی «قصه‌های مجید» در شبکه‌ی یک برگ برنده‌ی کارنامه  هنری‌اش را رو کرد. به این نکته هم باید اشاره کنیم که این مجموعه در دوران  مدیریت محمد هاشمی بر صداوسیما و دهه‌ی هفتاد ساخته شده، دهه‌ای که  به‌نوعی دوران طلایی سریال‌سازی ماست؛ سال‌هایی که صداوسیما مرجع اصلی  تولیدات بصری کشور است و با طیف وسیعی از هنرمندان همکاری می‌کند و  شاهکارهایی همچون «روزی روزگاری» در آنجا خلق می‌شود. تلویزیون در آن  سال‌ها به اوجی رسید که بعدها هرگز نتوانست تکرارش کند.?یادی از خالق اصلی و مرور تاریخچه قصه‌های مجیدهوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای  سیرچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تحصیلات خود را علاوه بر رشته‌ی  هنرهای دراماتیک، در رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی تا مقطع کارشناسی ادامه  داد. او فعالیت‌های هنری خود را از سال 1340 با رادیو کرمان آغاز کرد و با  ادامه‌ی فعالیتش در این حوزه و ورود به عرصه‌ی نویسندگی از سال 1347  «قصه‌های مجید» را برای برنامه‌ی خانواده‌ی رادیوایران نوشت. قصه به زندگی  پرفراز و نشیب نوجوان فقیری در کرمان قدیم می‌پردازد که یتیم است و با  مادربزرگش (بی‌بی) زندگی می‌کند. برنامه‌ی رادیویی «قصه‌های مجید» در اوایل  دهه‌ی پنجاه از رادیو پخش شد و بسیار طرفدار پیدا کرد. در سال‌های بعد،  موفقیت «قصه‌های مجید» ادامه یافت و در سال 1364 نیز به‌عنوان کتاب سال  انتخاب شد. کیومرث پوراحمد از روی این مجموعه داستان سریال «قصه‌های مجید»  را در 12 قسمت ساخت که بعضی از قسمت‌های آن در قالب فیلم سینمایی در  جشنواره‌ها شرکت داشت یا به نمایش عمومی درآمد.سریال برای اولین بار بین سال‌های ۷۱-۱۳۷۰  روزهای جمعه از شبکه‌ی یک صداوسیما پخش شد و جزو خاطرات نوستالژیک متولدان  دهه‌های پنجاه و شصت قرار گرفت. کیومرث پوراحمد مکان قصه را از کرمان به  زادگاه خود اصفهان برد؛ اتفاقی که هرچند اعتراض و دل‌خوری کرمانی‌ها را در  پی داشت اما در نهایت می‌توان گفت به نفع کار شد.هوشنگ مرادی کرمانی (هوشو) شاید بی‌اغراق  شناخته‌شده‌ترین نویسنده‌ی ادبیات کودک و نوجوان ایران در سراسر دنیا باشد.  «بچه‌های قالی‌باف خانه»، «تنور»، «مهمان مامان» و «کوزه» از جمله آثار  شناخته‌شده‌ی این چهره‌ی ادبیات کودک است. او در سال 1992 به‌دلیل تأثیر  عمیق و گسترده‌ی آثارش بر ادبیات کودکان جهان از سوی داوران، موفق به  دریافت جایزه‌ی جهانی هانس کریستین اندرسن شد.او درباره‌ی «قصه‌های مجید» گفته است:  «زمانی که نویسنده‌ی‌ رادیو بودم به دوستان پیشنهاد کردم داستان زندگی  پسربچه‌ی یتیمی را بنویسم که با مادربزرگش زندگی می‌کند و نیازهایی دارد که  مادربزرگش قادر به برآورده کردن آن نیست. در ابتدا قرار بود در سیزده قسمت  نوشته شود اما حدود پنج سال طول کشید. «قصه‌های مجید» در واقع  زندگی‌نامه‌ی من است.»«قصه‌های مجید» از منظر تقسیم‌بندی ژانر،  «درام کمدی خانوادگی» است که در دسته‌ی روایت‌های بلوغ و نوجوانی یا Coming  of Age می‌گنجد. بعدها چند سریال دیگر هم در همین دسته ساخته شد (مثلاً  وضعیت سفید) اما کار پوراحمد پیش‌قدم بود.?وقتی از روح ایرانی حرف می‌زنیم در سریال قصه‌های مجیداولین نکته‌ای که در بازبینی «قصه‌های مجید»  به چشم می‌آید فضا و حس و حال به اصطلاح «ایرونی» آن است. مشخص است که این  قصه مال همین آب و خاک است و از دل همین فرهنگ و زیست‌بوم کهن برآمده.  مجید و بی‌بی به‌شدت برای ما آشنا و دست‌یافتنی هستند؛ انگار خودمان را  می‌بینیم با مادربزرگ‌مان در سال‌های نوجوانی و چالش‌هایی که با مدرسه و  مسائل بلوغ و بزرگ‌ترها و حضور اجتماعی در جامعه داشتیم. بی‌بی نمونه‌ی  اعلای یک مادر ایرانی است؛ دل‌نگران آینده‌ی‌ فرزند و همیشه در حال انجام  کارهای خانه و البته دست و پا زدن در فقر و نداری. حال و هوا و روح ایرانی  همان چیزی است که در آثار علی حاتمی فقید از آن یاد می‌کنیم؛ به‌خصوص در  فیلم «مادر». در واقع اگر کیومرث پوراحمد «قصه‌های مجید» را نمی ساخت، علی  حاتمی بهترین گزینه برای ساخت آن بود.سیدمرتضی آوینی در روزهای آخر عمرش در  یادداشتی در مجله‌ی سوره «قصه‌های مجید» را یکی از شاهکارهای تاریخ سینمای  ایران دانست و در نقدش با عنوان «دوستت دارم ایران» آن را ستود. تأکید  آوینی هم بر حال و هوای ایرانی و ملی و سنتی کار بود. همان نگاه ساده و  روستایی‌وار و شریف و اصیلی شرقی به زندگی که در آثار مرادی کرمانی  می‌بینیم به سریال پوراحمد نیز تسری یافته است.«قصه‌های مجید» اثری ملی محسوب می‌شود چراکه  هویت فرهنگی و جغرافیایی در تاروپود آن تنیده شده، به گونه‌ای که خارج از  این فضا نمی‌توانیم آن را تصور کنیم. اگر یک بیننده‌ی خارجی یک پلان از  سریال را ببیند و شناختی از خاورمیانه هم داشته باشد احتمالاً بلافاصله  متوجه می‌شود که این کار در ایران و اصفهان ساخته شده است. کوچه‌ها و  محله‌های قدیمی اصفهان، چهارباغ و میدان نقش جهان و زاینده‌رود و... در  بافت صحنه‌‌ها به‌طور طبیعی حضور دارند و صرفاً برای جلوه‌گری به صحنه‌ها  الصاق نشده‌اند. جالب اینجاست که «قصه‌های مجید» به‌نوعی شناسنامه‌ی بصری  شهر اصفهان تبدیل شده و حتی برخی کوچه‌های قدیمی آن که در سریال ثبت شده،  امروز دیگر وجود ندارند.یکی دیگر از جنبه‌های درخشان کار بدون شک  موسیقی دل‌انگیز استاد ناصر چشم‌آذر است؛ موسیقی الکترونیک که با مایه  گرفتن از ردیف موسیقی سنتی ایرانی جلوه‌ای نوستالژیک و خاطره‌انگیز به  مجموعه داده است. هنگام گوش دادن به آن گویی در حال مرور خاطرات کودکی و  نوجوانی‌مان هستیم. موسیقی‌ای که یادآور «تا بهار دلنشین» استاد بنان است و  در عین حال آلبوم «باران عشق» چشم‌آذر را نیز به خاطر می‌آورد. حالا دیگر  موسیقی «قصه‌های مجید» هم به‌تنهایی به خاطره‌ی جمعی ایرانیان پیوسته و پخش  تکه‌ای از آن خاطرات‌مان را از اصفهان زنده می‌کند.اقتباس ادبی و خلق شخصیت ماندگار در سریال قصه‌های مجیدیکی از عوامل اصلی تأثیرگذاری «قصه‌های  مجید» خلق شخصیت‌های باورپذیر و نزدیک به تجربه‌ی زیسته‌ی‌ بیننده است.  معمولاً سریال‌هایی که از آثار ادبی ایرانی اقتباس شده‌اند تجربه‌ی موفقی  از کار درآمده‌اند. «قصه‌های مجید» هم از این مزیت بهره می‌برد؛ همچنین  موفقیت نسخه‌ی رادیویی و البته مجموعه کتاب‌های مجید که سال‌ها همدم  خوانندگان ایرانی بوده پشتوانه‌ی کار قرار می‌گیرد. در واقع هنر  فیلم‌نامه‌نویس و کارگردانی که از کارهای مرادی کرمانی برداشت می‌کند،  درآوردن قصه‌ای است که همه چیزش تکمیل است و باید مابه‌ازای تصویری آن را  بیافریند. در این زمینه باید گفت کیومرث پوراحمد موفق بوده است.بازیگر نقش اصلی قصه‌‌های مجید : مهدی باقربیگیاو به‌جای استفاده از بازیگران حرفه‌ای، خطر  می‌کند و دو نابازیگر محلی را برای نقش‌های اصلی به کار می‌گیرد. مهدی  باقربیگی از میان صد نفر از نوجوانان اصفهانی انتخاب می‌شود. پوراحمد در  انتخابی عجیب برای نقش بی‌بی، سراغ مادرش (پروین‌دخت یزدانیان) می‌رود.  نتیجه‌ی‌ این انتخاب‌ها، شگفت‌انگیز از کار درمی‌آید. بی‌بی و مجید نمایشگر  مادربزرگ و نوه‌ی ایرانی و ارتباط کاملاً حسی و صمیمی میان این دو بودند.  در واقع تعارض بازی آرام و طبیعی‌نمای بی بی، با بازی شلوغ و نمایشی مجید،  خود یکی از مؤلفه‌های جذاب و کشمکش‌های دراماتیک این مجموعه شده است.  شیرین‌ترین شخصیت سینمای بعد از انقلاب را مهدی باقربیگی به نقش مجید ثبت  کرد. از همان اولین قسمت مهرِ بی‌بی و مجید به دل تماشاگر می‌افتد و دوست  دارد ماجراهای‌شان را دنبال کند. ماجرای اردوی مدرسه، بافتن ژاکت برای آقای  معلم، سفر شیراز یا تسبیح معلم ریاضی و... همه و همه با بیان شیرین و نثر  روان و صداقت موجود در کلام مرادی کرمانی در قصه‌ها روایت شده و طنز کلامی و  موقعیتی آن در سریال نیز درآمده.و اما شخصیت مجید در قصه‌های مجیدمجید نوجوانی پرحرف، شاعرمسلک، کنجکاو (و تا  حدی فضول!) و البته ساده است که تماشاگر با او هم‌ذات‌پنداری می‌کند.  شخصیت مجید سیاه و سفید نیست و در او مجموعه‌ای از ضعف‌ها و قوت‌ها را  (درست مثل نوجوانی خودمان) می‌بینیم. ضمن اینکه مجید با وجود فقدان پدر و  مادر و فقر و نداری و محرومیت‌های مختلف به نظر نمی‌رسد دچار عقده‌های  روانی حاد یا حرص و زیاده‌خواهی باشد. مجموعه کنش‌های این شخصیت نشان  می‌دهد که گویی به‌نوعی قناعت و سازگاری ایرانی رسیده و تلاش می‌کند با  امکاناتی که دارد مشکلاتش را حل کند. از این منظر، «قصه‌های مجید» برای نسل  جوان حاوی نکات تربیتی و آموزشی فراوانی است.در هر قسمت دوست داریم ببینیم نتیجه‌ی  دیوانه‌بازی‌های مجید و اصرارش بر اجرای ایده یا رسیدن به هدفش به کجا منجر  می‌شود. «قصه‌های مجید» سرشار از صحنه‌های به‌یادماندنی است که هر کدام  می‌توانند تماشاگر را برای دیدن ادامه‌ي ماجرا ترغیب کنند. نمونه‌اش در  «صبح روز بعد» و صحنه‌ای است که مجید چون از تسبیح معلمش که اشتباهات جدول  ضرب او را با آن می‌شمرد می‌ترسد، می‌رود یک تسبیح مثل آن می‌خرد، اما در  آخر معلم برای اینکه فکر می‌کند مجید خواسته او را مسخره کند، با کتک او را  از کلاس بیرون می‌اندازد. از این نوع صحنه‌ها در فیلم بسیار است؛ مخلص  کلام اینکه «قصه‌های مجید» را می‌شود چند بار دیگر از اول تا آخر دید و  خسته نشد.جامعه‌شناسی یک دوران سپری‌شده در سریال قصه‌های مجیدیکی از وجوه قصه‌های مرادی کرمانی جنبه‌های  جامعه‌شناسی آن‌هاست که از پس‌زمینه‌ی‌ قصه و روابط شخصیت‌ها با یکدیگر و  ارکان جامعه برداشت می‌شود. در «قصه‌های مجید» هم با توجه به تاریخ انتشار  قصه‌ها، با روایت زندگی پسرک فقیری در کرمان دهه‌های ۴۰-۱۳۳۰ مواجه هستیم.  «قصه‌های مجید» گرچه در ظاهر بی‌زمان به نظر می‌رسید، اما نشانگر روح یک  دوران سپری‌شده بود. مجید متعلق به دهه‌ی 1360 نبود و بیشتر کودکی نسلی را  باز می‌تاباند که در آن زمان پا به میانسالی می‌گذاشت. کودکانی که زیر  سیطره‌ی‌ فقر و بی‌فرهنگی و سنت‌های پدرسالاری استعدادشان می‌خشکید و چندان  بارور نمی‌شد. سنت‌های بازدارنده و مستبدانه‌ای که از خانه تا مدرسه و  جامعه جاری بود و در قالب پدران سخت‌گیر، معلم‌ها و ناظم‌های ستمگر،  بزرگ‌ترهای هتاک و... جلوه‌گر می‌شد و حتی زنان نیز به سهم خود به این  فرهنگ یاری می‌رساندند. در واقع بیشتر متولدان دهه‌های سی و چهل خورشیدی  کودکی خود را در مجید باز می‌یافتند، با این تفاوت که خاطرات واقعی آن‌ها  از آن دوران خاطرات تلخ‌تری بوده است. اما پوراحمد در اقتباس تلویزیونی تا  حدود زیادی تلخی‌های محیط قصه‌ها را تلطیف کرده یا در نمایش اراده‌ی مجید  برای غلبه بر ناسازگاری‌ها تا حدود زیادی بزرگ‌نمایی می‌کند. در واقع  خاطرات نسل پدران ما در روایت پوراحمد تا حدودی پاستوریزه شده و زهر واقعیت  با کمک ته‌مایه‌های طنز گرفته شده است. برای مثال فقر و بی‌پولی بی‌بی  آن‌قدری که در داستان‌ها برجسته شده در سریال آزاردهنده نیست و به چشم  نمی‌آید. «قصه‌های مجید» از منظر مطالعات فرهنگی جامعه‌ی ایران یک نمونه‌ی  مثال‌زدنی است.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 13:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکثیر شمایل قبله عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%AA%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-d631whljjsj7</link>
                <description>تکثیر شمایلِ قبله عالماین یادداشت در روزنامه همشهری منتشر شده است. ناصر‌الدین شاه همچنان روی بورس است. سه سریال قبله عالم، جیران و آهوی من مارال بطور همزمان تولید می‌شوند و در نوبت پخش قرار می‌گیرند. تازه موارد دیگری هم در راه است. سریال‌های جشن سربرون، سنجر خان و گیلدخت هم به دوران قاجار می‌پردازند. چه خبر شده؟ آیا بخش‌نامه‌ای صادر شده که پلتفرم‌ها را ملزم کرده به ساخت سریال قجری و پرداختن به زوایای پنهان زندگی شاه شهید؟ واقعاً این‌همه ناصرالدین شاه عجیب نیست؟ دیگر می‌توان «سیمرغ بلورین بهترین ناصر‌الدین شاه» را به جوایز بازیگری اضافه کرد!  آیا زندگی شاهان و دوره‌های تاریخی دیگر دراماتیک نیست؟ این‌ گرایش فزاینده به روایت دوران قاجار از دلواپسی برای فرهنگ و تاریخ ایران است یا صرفاً  پاسخ به نیاز بازار نمایش خانگی؟سلطان صاحبقرانخب، قبول داریم که ناصر‌الدین شاه در میان تمام شاهان تاریخ پادشاهی ایران شخصیت جذاب و متفاوتی است. اصلاً با معیارهای رسانه‌ای امروزی چهره‌ای (سلبریتی) تمام عیار است. او در کنار شاپور دوم ساسانی و شاه طهماسب اول صفوی طولانی‌ترین دوران پادشاهی را داشته است (نزدیک نیم قرن) ؛ عصری پر فراز و نشیب و مهم در تاریخ ایران که به اولین جوانه‌های تجدد و مشروطه‌خواهی منجر شد. زندگی شاهی شاعرمسلک و اهل ادب و زبان فرانسه و سفر فرنگ و نقاشی و عکاسی و البته حرمسرایی رنگارنگ جذابیت‌هایی دارد که هر فیلمسازی به سراغش برود. علی حاتمی که شیفته دوران قاجار بود با «سلطان صاحبقران» آغازگر این موج بود و به اوجی رسید که دست یافتن به آن دشوار می‌نماید. پس از آن می‌رسیم به امیرکبیر ساخته سعید نیک‌پور. ناصرالدین شاهی که ایرج راد بازی کرد، با آن صدای پرطنین و دیالوگ‌های تاریخی و شسته رفته به شمایلی ماندگار در خاطره تماشاگران دهه شصت تبدیل شد. در نگاهی اجمالی به سیر سریال‌های تاریخی تلویزیون می‌بینیم بیشتر آنها یا مستقیماً به دوران قاجار پرداخته‌اند و یا داستانشان‌ از این دوران گذر کرده و اشاراتی به آن داشته است. روزی روزگاری، شب دهم، تفنگ سرپُر، در چشم باد، و روزگار قریب از این قبیل‌اند. در دو دهه اخیر، آثاری مانند خانه‌ای در تاریکی، سال‌های مشروطه، عمارت فرنگی، تبریز در مه و بانوی عمارت با همان رویکرد معمول صداوسیما نسبت به سریال‌های تاریخی ساخته شدند که باید در جای خود به نقد و بررسی تفصیلی آنها پرداخت.علل سقوط سلسله قاجار را نام ببرید. (3 نمره)معروف است که اگر در جواب سوالات تاریخ دوران مدرسه این سه مورد را می‌نوشتیم برای هر سلسله‌ای جواب می‌داد و نمره کامل را می‌گرفتیم :۱- بی‌لیاقتی شاهان۲- فساد درباریان۳- دخالت بیگانگان.حالا حکایت ماست. در کدام سریال تاریخی رویکردی متفاوت و چالش‌برانگیز نسبت به حیات اجتماعی و سیاسی انسان ایرانی در عصر قاجاریه دیده‌ایم؟ کدام اثر توانایی آن‌را داشته که با نگاهی انتقادی تاریخ را روایت کرده و پرسش‌های تازه در ذهن مخاطب ایجاد کند؟ کدام متن ما را به مطالعه عمیق‌تر تاریخ سرزمین‌مان فرا خوانده است؟ در سریال‌های قاجاری بیشتر با مضامین تکراری و کلیشه‌ای روبرو بوده‌ایم : فساد و پول‌پرستی و زن‌بارگی شازده‌ها، مخالفت با تجدد و برهم خوردن نظام کاست قجری و ظلم و ستم اربابان به رعیت فقیر و بی‌پناه. در واقع همان باورهای عامه جامعه راجع به دوران قاجار در سریال‌ها بازنمایی می‌شود و دریافت تازه‌ای به مخاطب ارائه نمی‌شود.پاسخ به پرسش‌های ابتدای این یادداشت مجال بیشتری می‌طلبد. نقداً می‌توان گفت یکی از دلایل پرداختن بیش از حد به دوران قاجار می‌تواند نزدیکی آن به دوران معاصر باشد. دیگر اینکه دوربین عکاسی و فیلمبرداری در این عصر وارد ایران می‌شود و ما تصاویر مستندی از شاهان و درباریان و نظامیان و عامه مردم و... داریم. فیلمسازی که بخواهد به سراغ «خسرو پرویز» بدون شک کار سخت‌تری در پیش دارد. و دیگر مسأله ممیزی است که نباید نادیده گرفت. ممیزی دست فیلمنامه‌نویسان و فیلمسازان را باز نگذاشته تا راجع به هر دوره و هر پادشاهی هرچه خواستند بسازند...</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 07:30:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای ایران کجا می‌رود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-jetc1ocy9qtu</link>
                <description>به  میمنت و مبارکی دوره سی و نهم جشنواره فیلم فجر هم در آخرین سال  دولت تدبیر و امید برگزار شد. مدیران سینمایی می‌توانند خوشحال باشند و  گزارشات پایانی‌شان را تنظیم کنند. نه سیخ سوخته و نه کباب. نه خانی آمده و  نه خانی رفته. دوره‌ای دیگر طی شده. در شرایط کرونایی، بیش از ۴۰۰۰ سانس  نمایش فیلم برگزار شد و مدیران جشنواره به این آمار افتخار کردند. معروف  است که می‌گویند جشنواره ویترین یک سال سینمای ایران است. اگر چنین باشد،  از همین ویترین شکسته و نیم‌بند هم می‌توان فهمید که سینمای ایران چه حال و  هوایی دارد و به چه راهی می‌رود. هرچند این ۱۶ فیلم نشان‌دهنده ظرفیت  واقعی سینمای ایران نبود. جای چند فیلم در جشنواره به شدت خالی بود به خصوص  قاتل و وحشی (حمید نعمت‌الله)، روز ششم (حجت قاسم زاده اصل) و گورکن (کاظم  ملایی).کرونا کجا بود؟این  فیلم‌ها کی ساخته شده‌اند؟ در بهار، تابستان و پاییز سال ۱۳۹۹. سالی که  ایران و جهان به شدت با همه‌گیری بیماری کرونا دست به گریبان بود و هست. در  هیچ یک از فیلم‌های جشنواره حتی یک اشاره کوچک به کرونا هم نبود! عجیب  نیست؟ سینمایی که این همه داعیه واقع‌گرایی و تعهد اجتماعی دارد سوژه‌هایش  را از کدام واقعیت می‌گیرد؟ مگر فیلمسازان ما در مریخ هستند که فاجعه‌ای به  بزرگی کرونا را ندیده‌اند؟جشنواره : هربار اختراع چرخو  سیمرغ بلورین عجیب‌ترین جشنواره قرن می‌رسد به جشنواره فیلم فجر!  جشنواره‌ای که هر سال قاعده‌ای نو می‌گذارد و در هیچ‌چیز ثبات ندارد و حدود  چهل سال است که در ایام طفولیت خود به سر می‌برد. هنوز تکلیف این جشنواره  با خودش، سینمای ایران و استراتژی فرهنگی انقلاب معلوم نیست. نوآوری امسال،  حذف هیأت انتخاب فیلم‌ها و یکی کردن داوری و هیأت انتخاب بود. یعنی فقط ۱۶  فیلم که در رشته‌ای نامزد شده بودند در فهرست نهایی نمایش‌ها قرار گرفتند.  ما که ربط این کار عجیب را به شرایط کرونایی نفهمیدیم.سینما زنده است به هر قیمتی!در  سالی که اکران از نفس افتاد و سینماها تعطیل شد تولید فیلم اما ادامه داشت  و رونق هم یافت! شما الان اگر یک نفر نگهدارنده‌ی بوم بخواهید پیدا  نمی‌کنید، چون همه سر پروژه هستند. ما که بخیل نیستیم، خدا را شکر اهالی  سینما همه سر کار هستند. اما معلوم شد این سینما هیچ نیازی به تماشاگر  ندارد. نهادهایی مانند سازمان اوج، حوزه هنری، اول مارکت و… هرکدام بودجه  چندین فیلم را تامین می‌کنند. سینماگران هم مشغول می‌شوند. موضوع اکران و  برگشت سرمایه هم چندان مهم نیست. این هم از عجایب است که سینمایی بدون مردم  و بی‌مخاطب سرپا بماند.ترافیک اکرانوضعیت  اکران به حد انفجار رسیده است. بیش از ۳۰۰ فیلم از سالهای قبل در نوبت  اکران داریم و سالی دست کم ۱۰۰ فیلم هم به این چرخه اضافه می‌شود. باور  می‌کنید سینمایی چندین برابر ظرفیتش تولید داشته باشد؟ چقدر از این  سرمایه‌ها باید صرف ساخت سالن می‌شد؟ چرا هنوز در بسیاری از شهرهای این  کشور حتی یک سالن سینما نداریم؟ ساختن چند پردیس و فوت کورت چند منظوره چه  دردی دوا می‌کند؟مکان: چرک‌آبادجریان  چرک‌بازی از موفقیت «ابد و یک روز» شروع شد و تا امروز ادامه دارد. معلوم  نیست تا کجا ادامه یابد. مغزهای کوچک زنگ‌زده و شنای پروانه و… در همین طیف  بودند. تهیه‌کنندگان این سینما معمولاً تا ته سوژه‌ای را درنیاورند  بی‌خیالش نمی‌شوند. شیشلیک و ابلق امسال نمایندگان این جریان هستند. نرگس  آبیار با ابلق از سینمای قصه‌گوی همیشگی دور شد و به سینمای اجتماعی روی  آورد که پر از نمادپردازی و پیام‌های اخلاقی است. قصه کم مایه او صرفاً  محملی است برای همراهی با جنبش من هم و نمادسازی برای زنانی که در جهانی  مردسالار گرفتار شده‌اند. نمایش اغراق شده لات‌ها و طبقات فرودست و مفلوک  که در زورآبادهای حاشیه شهرها زندگی می‌کنند. داستان‌هایی که در ناکجاآبادی  مملو از سیاهی و بدبختی می‌گذرند. بدون هیچ کورسوی امید یا راهی به  رستگاری. آرمان‌ها برباد رفته. توده‌ها تحمیق شده‌اند و وضع بدتر خواهد شد.  شاید شرایط اجتماعی و سیاسی و شکاف طبقاتی به حدی رسیده که به فیلمساز  باید حق داد چیزی به جز سیاهی نبیند. اما مگر سینما قرار بود طابق ‌النعل  بالنعل واقعیت باشد؟ مگر از واقعیت لعنتی همان یکی کافی نیست؟زمان: دوران پهلویفکرش  را بکنید داستان فیلم «سرخپوست» بجای زمان شاه در همین دوره خودمان  می‌گذشت. خب چه می‌شد؟ احتمالاً فیلمساز باید به نیروی انتظامی، سازمان  زندان‌ها و… جواب پس می‌داد. پس بیراه نیست اگر فکر کنیم فیلمنامه‌نویسان  ما تا جایی که امکان دارد داستان‌های خود را به دوره پهلوی می‌برند که کمتر  گرفتار ممیزی و دردسرهای پس از نمایش فیلم شوند. داستان دو فیلم  «بی‌همه‌چیز» و «زالاوا» در دوران پهلوی دوم می‌گذرد. به این ترتیب فیلم تا  حدودی از گزند اعتراض شخصیت‌ها و اقوام و اصناف رهایی می‌یابد. گفتیم تا  حدودی، چرا که باز هم امکان دارد به کسی بر بخورد.زگهواره تا گور ممیزیسانسور  و ممیزی از اولین سالهای پیدایش سینما در ایران گریبان فیلمسازان را گرفت و  آنقدر پیش آمد و گسترده شد که روی ذهن و خلاقیت سینماگران تاثیرات عمیقی  گذاشته است. مشکل فراتر از کلاه‌گیس یا نشان داده سر تراشیده‌ی لیلا حاتمی  است. ممیزی فیلم‌ها را بی‌بو و بی‌خاصیت کرده است. قهرمان و ضد قهرمان درست  و درمانی روی پرده نقش نمی‌بندد. مردم در فیلم‌های امروز توده بی‌شکل و پر  از جهل و خرافاتی هستند که هر طرف باد بوزد به همان طرف می‌روند.  (نمونه‌اش در بی‌همه‌چیز و زالاوا) اگر کسی دلش برای این سینما می‌سوزد،  اول باید فکری به حال ممیزی‌های بی‌قاعده و سلیقه‌ای بکند که رمقی برای  سینماگر باقی نمی‌گذارد.آرزوهای بزرگجشنواره  امسال چند امیدواری هم داشت. نسل جوانی که برخاسته از سینمای کوتاه یا  مستند است وارد عرصه فیلم بلند شده است و می‌شود به گام‌های بعدیشان  امیدوار بود. فیلمسازانی مانند فرنوش صمدی، ارسلان امیری و عادل تبریزی و  حسین دارابی خوش درخشیدند. در این دوره چند فیلمنامه‌ اقتباسی داشتیم (برای  مثال بی‌همه‌چیز) که اتفاق مبارکی است. چند بازیگر خوب از تئاتر وارد  سینما شدند (مثلا امیر نوروزی از تئاتر معروف لانچر ۵)  و نوید شکست انحصار  ستاره‌بازی را دادند. لوکیشن‌ها متعدد شد و فیلمسازان دوربین خود را از  طبقه اجتماعی ونک به بالای تهران به شهرها و روستاهای دیگر بردند. به نظر  می‌رسد عصر فیلم‌های آپارتمانی و کمدی‌های شانه‌ تخم‌مرغی به پایان رسیده  است. گوش شیطان کر! برای سینمای ایران خیلی آرزوهای بزرگ داریم، از جمله  اینکه مشکلات زیرساختی‌اش حل شود و بالاخره به هنر-صنعتی تبدیل شود که  ارتباطی ارگانیک با فرهنگ و تاریخ و جامعه ایران داشته باشد. دوران  ستاره‌‌های چشم‌رنگی و سلبریتی بازی و دستمزدهای نجومی هم به پایان برسد.  که بعید است البته. روی هم رفته، کماکان چاره‌ای نداریم که به سینمای ایران  کمی امیدوار باقی بمانیم. آشِ کشک خاله‌مان است.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 10:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی تاج و تختِ علیا حضرت ملکه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D9%88-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-ivt4t7y57i7y</link>
                <description>همه چیز شاید از جایی شروع شد که مدیران نتفلیکس همکاری با دیوید فینچر را آغاز کردند و سریال‌سازی را جدی گرفتند و با به کار گرفتن کوین اسپیسی اولین سریال خود یعنی «خانه پوشالی» را ساختند. نتفلیکس از سال ۱۹۹۷ کارش را شروع کرده بود و به یکی از پلتفورم‌های موفق پخش سراسری فیلم و سریال در امریکا تبدیل شده بود. اما تولید خانه پوشالی برگ برنده نتفلیکس بود و در مدت کوتاهی به یکی از غول‌های عرصه سریال‌سازی جهانی تبدیل شد. نتفلیکس برای اولین بار همه قسمت‌های سریال را بصورت یکجا روی چندین پلتفرم به نمایش گذاشت. پس از آن نتفلیکس به ساخت سریال‌هایی بحث‌برانگیز، درجه یک و تماشایی برای همه سلیقه‌ها ادامه داد و سینمادوستان را شگفت‌زده کرد؛ مثلا «چیزهای عجیب و غریب» یا «سرقت پول». ایکاش مدیران نتفلیکس  کارگاهی آموزشی برای سریال‌سازان ما برگزار می‌کردند! نتفلیکس در سال ۲۰۱۶ تصمیم گرفت مرزهای خود را گسترش دهد و به سریال‌سازی خارج از آمریکا بپردازد. سریال «تاج» با همکاری کمپانی سونی پیکچرز در انگلستان ساخته شد و با ۱۲۰ میلیون دلار بودجه به پرخرج‌ترین سریال نتفلیکس تبدیل شد. قصه نتفلیکس سر دراز دارد و در مطلبی کوتاه نمی‌گنجد. برویم سراغ اینکه چرا «تاج» سریال مهمی است.چرا باید دیدشما در چه حالت چشم بسته به دیدن فیلم یا سریالی می‌روید؟ اگر به شما بگویند بهترین نویسندگان و کارگردانان با یک تیم بازیگری محشر و فیلمبرداری و طراحی صحنه عالی در کنار هم جمع شده‌اند کافی است؟ سریال‌های تاریخی و زندگینامه‌ای همیشه برای تماشاگران تلویزیونی در سراسر جهان جذاب بوده است. پس از موفقیت بی‌نظیر «بازی تاج و تخت» و یا «وایکینگ‌ها» اقبال عمومی به مجموعه‌های تاریخی بیش از پیش شد. پیتر مورگان، نمایشنامه‌نویس و سناریست انگلیسی خالق اصلی «تاج» است. او سابقه‌ای طولانی در نگارش فیلمنامه‌های تاریخی و محققانه دارد. مورگان در سال ۲۰۰۶ برگ برنده‌های خود را رو کرد و سه اثر مهم نوشت: فیلنامه‌های «فراست-نیکسون» ، «ملکه» (درباره دوران میانسالی ملکه الیزابت) و «آخرین پادشاه اسکاتلند». او متخصص درام‌های تاریخی شخصیت‌محور است و نامزد اسکار شده و برای فیلم «ملکه» جایزه گلدن گلاب را از آن خود کرد. استیون دالدری کارگردان فیلم‌های تحسین‌شده‌ای همچون «ساعت‌ها» یا «کتابخوان» از تهیه‌کنندگان اجرایی این سریال است و دو قسمت اول را هم کارگردانی کرده. اگر اینها کافی نیست بگوییم که موسیقی متن هم کار جناب هانس زیمر بزرگ است! و دیگر اینکه سریال فصل به فصل بهتر شده. فصل اول در میان ۲۵۰ سریال برتر سایت IMDb قرار گرفت. محبوبیت سریال در فصل چهارم به اوج خود رسید، جایی که مارگارت تاچر (با بازی گیلیان اندرسون) وارد داستان شد و همچنین به داستان عاشقانه پرنسس دایانا و شاهزاده چارلز و مرگ تراژیک دایانا پرداخته شد. در این سریال خبری از سوپراستارهای آنچنانی نیست! اما گویی بهترین‌ بازیگران از سنت دیرپای تئاتر انگلستان در کنار هم جمع شده‌اند. کلر فوی، مت اسمیت، ونسا کربی، اولیویا کولمن و البته هلنا بونهم کارتر (در نقش شاهزاده مارگرت) بازیهایشان تاثیرگذار و مثال‌زدنی است. تصویربرداری، نورپردازی، طراحی صحنه و لباس و توجه به جزئیات میزانسن‌ها کلاس درسی است برای همه سریال‌سازان.  فصل پنجم سریال برای سال ۲۰۲۲ برنامه‌ریزی شده و قرار است کل سریال در ۶ فصل (۶۰ اپیزود) به سرانجام برسد. سریال مورد تحسین همزمان تماشاگران و منتقدان برجسته قرار گرفته است.داستان از چه قرار استمحور داستان زندگی پر فراز و نشیب الیزابت دوم ملکه فعلی بریتانیاست. الیزابت متولد ۱۹۲۶ است و در ۲۵ سالگی پس از مرگ پدرش جورج ششم به سلطنت رسید. الیزابت که امروز ۹۴ ساله است، ملکه ویکتوریا در قرن نوزدهم را پشت سر گذاشت و رکورد طولانی‌ترین ملکه انگلستان را از آن خود کرد. فصل اول از سال ۱۹۴۷ و شب عروسی او با دوک ادینبورگ آغاز می‌شود. وقتی الیزابت ملکه شد، بریتانیای کبیر در کوران حوادث قرن بیستم گرفتار بود. تازه فقط انگلستان که نبود! او باید به ۱۲ مستعمره بریتانیا از جمله کانادا، استرالیا و نیوزیلند هم رسیدگی می‌کرد. داستان با نگاهی موجز و دقیق به ماجراهای الیزابت با خاندان سلطنتی، جامعه انگلستان و حوادث آن قرن پرآشوب می‌پردازد. در واقع با الیزابت مروری داریم بر مهمترین اتفاقات نیم قرن اخیر: اعتصاب کارگران معدن، استعفای چرچیل، ریاست جمهوری کندی و ترور او، سفر به ماه، استعفای نیکسون، جنگ ویتنام، قدرت گرفتن مارگارت تاچر، جنگ امریکا در عراق و افغانستان، ظهور طالبان و...تحلیل کوتاهباید در پرونده‌ای مفصل بپردازیم به وجوه دراماتیک «تاج» و اینکه چطور عناصر یک درام تلویزیونی ناب در آن شکل‌گرفته است. فیلمنامه ریزبین و جزئی‌نگر پیتر مورگان به شدت محققانه نوشته شده است و تماشاگر را با پشت پرده قدرت در خاندان سلطنتی آشنا می‌کند. انگار دوربین را به داخل کاخ باکینگهام برده و روی تک تک شخصیت‌ها زوم کرده باشند. شخصیت‌پردازی موشکافانه برگ برنده این سریال است. سویه‌های پنهان و انگیزه‌های اصلی شخصیت‌ها به نحوی زیرپوستی به تماشاگر منتقل می‌شود. شخصیت‌ها سیاه و سفید نیستند و تلاش شده نگاه فیلساز توام با بی‌طرفی و عدم قضاوت باشد. مفاهیمی مانند تقابل سنت و تجدد، ارزش‌های کهم خاندان سلطنت و مقتضیات جهان مدرن در کنش و واکنش‌های شخصیت‌های اصلی دیده می‌شود. نقطه قوت دیگر نحوه قصه‌گویی است. تاج شبیه فیلم‌های بزرگ زندگینامه‌ای سینما روایت شده، اما در قالب تلویزیون. با همان ظرافت و سطح تاثیرگذاری. تماشاگر این سریال به الیزابت نزدیک می‌شود و به عینه می‌بیند که او و باقی اعضای خاندان سلطنتی هم آدم‌هایی معمولی هستند با همان ضعف‌ها و قوت‌های انسانی و واهمه‌ها و رنج‌ها و لذت‌های آشنا.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 01:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکِ پای مردم ایران؛ محمدرضا شجریان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrayin/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-mhxkkdeue4ij</link>
                <description>بدرود خسرو آواز ایراناز دیروز حوالی پنج عصر دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. هر نغمه و هر فیلم و عکسی از او بُغضی تازه می‌شود و خاطره‌ای را زنده می‌کند. از آنها بود که فکر می‌کردی همیشه هستند و جایی نمی‌روند. جاودانه ها اینطورند آخر.اینجور وقتها باید از زبان‌های دیگر مدد گرفت. زبان کوردی اصطلاحات دلنشینی دارد. کوردها به کسی که خیلی برایشان عزیز است می‌گویند «باوان» یعنی جگرگوشه. از بابان می‌آید به معنی خانه پدری.  به کسی که می‌گویند «باوانِم» یعنی آنچنان با دل و جانم آمیخته‌ای که با من یکی هستی. رگ و ریشه منی. خسرو آواز ایران چنین چیزی بود. هم تکه‌ای از وجود و زندگی ما بود و هم نشان و نماد تاریخ و فرهنگ سرزمین پدری. یادآور شکوه و عظمت زبان پارسی و نغمه‌های شرقی.اصلاً کی با او آشنا شدم؟ شاید از وقتی خواندن و نوشتن آموختم. از نوارهای بابا. اسمش خوش آهنگ بود. محمدرضا شجریان با خط نستعلیق. طرح جلد نوارهایش هر یک اثری هنری بود. حتی لوگوی موسسه دل‌آواز قشنگ بود در نظرم. از نوارهایش کلکسیون می‌ساختم.  کنار هم گذاشتن نوارهایش حسِ تعلق به قبیله‌ای را می‌داد. انگار تو نوعی خاص از موسیقی را دنبال می‌کنی که هرکسی نمی‌فهمد. هر نوار تازه‌ای که بابا می‌خرید عزیز می‌داشتم و جای خوبی در قفسه نوارها بهش می‌دادم. «دودِ عود» و «یاد ایام» «عشق داند» را درست یادم هست. آن نوارها هنوز هم هستند. کاغذ جلد نوارها گاهی چند لتی بود. زود باز می‌کردم که ببینم یادداشتی از او درباره آلبوم تازه‌اش هست یا نه. خوشم می‌آمد که آخر حرف‌هایش می‌نوشت «خاکِ پای مردم ایران، محمدرضا شجریان».بزرگ شدیم. صدایش در طول دهه‌های شصت و هفتاد و هشتاد زیرمتن همه اتفاقات ریز و درشت زندگی‌مان بود. نوایش زنده بود و با قلب اجتماع پیش می‌آمد. سال هفتاد و هشت یا هفتاد و نه. تالار وحدت. انگار بعد سالها کنسرت داشت. سالهایی بود که هنوز فکر می‌کردیم داریم به سمت اصلاح اوضاع جهان می‌رویم. رفیقم حسام زعفرانی شب تا صبح تو صف گیشه تالار وحدت ماند تا توانست بلیط بگیرد. در کمترین فاصله ممکن با او. ردیف چهارم همکف. نفس به نفس او صدایش را شنیدن چیز دیگری بود. هنوز یادم می‌افتد دلم می‌لرزد. بهترین کنسرت عمرم شد. چه می‌دانستیم دیگر به راحتی در ایران برنامه نخواهد داشت. در محضر او با ادب می‌شدیم. انگار فرستاده حضرت فردوسی و حافظ به دوران ما آمده بود. واقعاً حس می‌کردی غنای فرهنگ و ادب پارسی در او ته‌نشین شده. او عصاره‌ی هزار سال رنج و محنت هنر و فرهنگ در این سرزمین دردکشیده بود.سال هشتاد و سه. جاده کرمان به ماهان. نم نمِ باران. هنوز ضبط ماشین‌ نوار کاست می‌خورد. ببار ای بارون ببار. بر کوه و دشت و هامون ببار. به یاد عاشقای این دیار. نوارهایی که به هم هدیه دادیم. روی کاغذ جلد نوارها یادگاری می‌نوشتیم.  این تصاویر مگر از یاد آدم می‌رود؟ حریر صدای او به خاطره‌های ما دوخته شده. بعضی از نوارها را آنقدر گوش داده بودم که می‌دانستم کجا نفس تازه می‌کند و کجا تحریری را تمام. مثلاً آلبوم‌های «چشمه نوش» یا «معمای هستی». وقتی اسم محمدرضا لطفی یا پرویز مشکاتیان را کنارش می‌دیدم،‌ دیگر شک نداشتم کار بی‌نظیری خواهد بود. حتی اسم آلبوم‌هایش رهزنِ دین و دل بود. تصنیف «بهار دلکش» در مایه ابوعطا ورد زبانم شده بود و در سفر و حضر گاه و بیگاه می‌خواندم.«پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب». او نمونه بی‌بدیل مراقبت از خود و شکوفایی موهبت‌های خداوندی بود. هشتاد سال به سلامت نفس و عزت‌مندی زندگی کنی و هنرت را به جایی برسانی که افتخار همه آفاق باشی و شمع هر انجمنی، کم چیزی نیست. جاودانگی در خاطره جمعی ملتی که اکثریت اهل شعر و ادب هستند و با دیوان حافظ مانوس، کار هرکسی نیست. او را به حق فردوسی آوازِ ایران خواندند. آواز ایرانی را نجات داد،‌ وگرنه تندخویان همان اوایل انقلاب طومار هرچه موسیقی ملی است برچیده بودند. درهر سرزمین دیگری بود، بیش از اینها قدر می‌دید. یک شهر را به نامش می‌کردند، خیابان که چیزی نیست.انسی که با شعر و ادب پارسی داشت مثال زدنی بود. انگار واقعا با حافظ و سعدی و عطار و... زندگی کرده بود. نوعی وارستگی و آزادگی خیام‌وار در سلوکش بود. اهل مصلحت اندیشی نبود. ابائی نداشت از اینکه عقیده‌اش را اعلام کند و خودش باشد. علناً از حکومت انتقاد می‌کرد. کدام هنرمند را در این زمان سراغ دارید که به رادیو و تلویزیون مملکت بگوید حق ندارید آثار من را پخش کنید؟ در ظلمی که در سال ۸۸ بر مردم رفت شجاعانه در کنار مردم ایستاد و گفت «من صدای این خس و خاشاکم». روسیاهی به آنها ماند که بر او جفا کردند و حتی «ربنای آسمانی‌اش» را بر مردم روا نداشتند. حالا دیگر او به معبد جاودانگان خاطره جمعی ایرانیان راه یافته، جایی که اهل سیاست را بدان راهی نیست.همان بهتر که خسرو آواز ایران در کنار حکیم توس آرام گیرد. بدرود شهریارِ آواز ایران. حس می‌کنم با رفتن تو نوعی سلوک اصیل و هنرمندانه برای همیشه از این شهر پر کشید و رفت. نوعی نجابت و شرافت و بزرگی که در مردمان این عصر کمتر نظیرش را می‌بینیم. تو جایی نرفتی. تو زنده‌ای و تا عمر داریم میراث تو همنشین دل ما خواهد بود...شهدِ شرابِ مینو گوارای وجود نازنینت...</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 22:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر با جادوی موثر بی خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-hlwb4jp6g7gj</link>
                <description>حالا دیگر مفاهیم روانشناسی مثبت آنقدر رایج شده که جلوی هرکس را در خیابان بگیرید درحد آنتونی رابینز یا دست کم دکتر انوشه خودمان برایتان سخنرانی می‌کند! حتماً شما هم شعارهای مثل «خودت را دوست داشته باش» یا «نفرِ اول زندگیت باش» به گوشتان خورده. اما واقعاً ما تا چه حد در زندگی به خودمان اهمیت می‌دهیم؟ چقدر کارهایی که قلباً دوست داریم می‌کنیم؟ نکند یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم بیشتر عمرمان را به راضی نگه داشتن دیگران و نشان دادن چهره‌ای مطلبو از خودمان گذرانده‌ایم؟این مسأله در فرهنگ ایران که پُر از تعارفات و ملاحظات و مصلحت‌اندیشی‌های مختلف است نمود بیشتری دارد. بیشتر ما معمولاً به سختی به دیگران «نه» می‌گوییم. همیشه سعی داریم به هر قیمتی شده افراد خانواده و دوستان و آشنایان و... از ما خوشنود باشند. اما آیا این رفتار همیشه درست است؟ آیا خوب و سربراه بودن فایده‌ای برای خودمان هم دارد؟ اگر شما هم از آن دسته افراد هستید که دوست دارید کسی از شما ناراحت نشود و دیگران همیشه از شما راضی باشند این کتاب به کارتان می‌آید. کتاب «تغییر با جادوی موثر بی‌خیالی» روشی ارائه می‌دهد که بتوانید بدون اینکه آدم بی‌ملاحظه یا خودخواهی بنظر آیید، اولویت‌های خودتان را بر زندگی سوار کنید و به چیزهایی که دوست دارید اهمیت دهید. روشن است که منظور از بی‌خیالی البته این نیست که نسبت به دیگران و جهان اطراف بی‌تفاوت و نامهربان باشیم. اصلاً قرار نیست آدمی بی‌خیال، خودخواه یا بی‌توجه به دیگران باشیم. فقط قرار است به آنچه از درونمان برمی‌آید توجه بیشتری داشته باشیم و به سمت خودِ واقعی و زندگی دلخواهمان حرکت کنیم. صحبت از این است که زندگیمان براساس اولویت‌های خودمان باشد نه خواست دیگران. آخر می‌دانید که ما فقط یکبار زندگی می‌کنیم.سارا نایت نویسنده خوش‌قلم امریکایی در این کتاب با زبانی شوخ‌طبعانه و صمیمی داستان زندگی خودش را تعریف می‌کند و توضیح می‌دهد که جادوی بی‌خیالی چه تغییر بزرگی در زندگیش بوجود آورده است. او با روشی کاربردی به ما کمک می‌کند متوجه باشیم که در هر لحظه از زندگی به چه چیز اهمیت می‌دهیم و خواست درونی‌مان چیست. داریم تعارف می‌کنیم یا تظاهر؟ آیا جرأت داریم با زبانی نرم و دوستانه با دیگران مخالفت کنیم؟ آیا می‌توانیم بدون ترس از ناراحت شدن دوستمان، دعوت به مهمانی را رد کنیم؟در سال 2014، ماری کوندو نویسنده ژاپنی کتابی منتشر کرد با عنوان «جادوی دگرگون‌کننده نظم» که خیلی زود به اثری پرفروش در جهان تبدیل شد. نویسنده این کتاب به اهمیت نظم و آرامش در محیط فیزیکی اطرافمان تمرکز داشت؛ از کشوهای کمدمان گرفته تا محیط کلی خانه و دفتر کار و غیره. کتاب «تغییر با جادوی موثر بی‌خیالی» در واقع تکمیل‌کننده ایده‌های مطرح شده درآن کتاب است. سارا نایت به طرزی هوشمندانه چراغ قوه را به درون ذهن و روان انسان می‌آورد و نشان می‌دهد اهمیت نظم و آرامش ذهنی حتی از نظم محیط بیرونی‌ هم بیشتر است. در حقیقت، تا زمانی که در درون به صلح و آرامش خیال نرسیده باشیم در بیرون هم کاری از پیش نخواهیم بُرد.کتاب جادوی موثر بی‌خیالی به یادمان می‌آورد که لازم نیست همیشه همه مردم جهان را راضی نگه داریم! ما هم به نوبه خود حق داریم بعضی چیزها را بی‌خیالی طی کنیم. بنابراین ای بی‌خیالی نه تنها امری منفور نیست، بلکه از ما آدمهای بهتری می‌سازد و رابطه ما را با خویشتن و جهان جلا می‌بخشد. این همان چیزی است که همه‌مان بهش نیاز داریم.   کتاب به تازگی از سوی نشر نون به بازار عرضه شده است.</description>
                <category>حسام فروزان</category>
                <author>حسام فروزان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 13:33:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>