<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mehrbarzin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrbarzin</link>
        <description>سرم پر حرف و دستم کم قلم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:57:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852/avatar/P0uDfq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mehrbarzin</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrbarzin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ریز نکات مصاحبه با قشر خاص (پرسونا بازاری)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrbarzin/%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%B4%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-axhfa6cxhr8a</link>
                <description>Unsplash/Charles Deluvioبحث جذاب ریسرچ و مصاحبهحوزه مربوط: &quot;نرم افزار سیستمی یکم حسابداری&quot; برای این محصول اکتفا به اینکه مدیران مجموعه ها(مغازه ها و فروشگاه ها و ...) چه گزارشی از مشکلات نرم افزار به پشتیبانی اون میدن کافی نبود. باید دقیق تر میشدم. تک تک یوزر ها رو باید در نظر گرفت.شناخت درستی از افراد بازاری نداشتم. برای همین فاز اول که تحلیل رقبا بود با مشتریا به صورت تلفنی گپ و گفت داشتیم.از نوع ادبیات و پرسونایی که داشتن تصمیم گرفتم تحت هیچ شرایطی جلسات مصاحبه ی افراد بازاری رو بصورت تلفنی و مجازی نزارم و حتی قبل رفتنم به اون مجموعه باهاشون هماهنگ نکنم تلفنی! قطعا تایم کاری هستن و فقط کافی بود توی تایم خلوتیشون یعنی صبح ها برم.البته برای رستوران ها میتونستم تا ساعت ۱۳ هم برم. چند تا نکته خیلی خوب بهتون میگم برای ریسرچ و مصاحبه با افرادی که جنسشون بازاریه(از گارسون رستوران بگیر تا مدیر یک مجموعه لباس فروشی چند شعبه) ۱- همون ابتدا بهشون بگین که زمانی که ازشون میبره کمتر از ۱۰ دقیقست ۲- بر خلاف صنف وکلا و پزشک ها و ... روی ضبط صدا حساس نیستن و کافیه بگی برای صرفه جویی در زمان داری ضبط میکنی  ۳- تشویقشون کن بشینن. در حالت ایستاده جواب بیشتر سوالا رو بله یا خیر جواب میدن ۴- اگر قراره با نیرو خرد یک مجموعه مصاحبه کنی اول بهش سوالا رو نشون بده که بدونه لازم نیست حتما با مدیریت هماهنگ کنه ۵- حواست باشه که اینکار مثل پرسشنامه کتبی نیست که بخوای امار و ارقام دربیاری. سوالاتت رو بر اساس نقش فرد و حرفی که میزنه میتونی تغییر بدی. هرچی که برات مبهمه رو بپرس ۶- بازاریا اخلاقشون اینه که حس عجله به شما منتقل کنن. خونسرد باشین و با ارامش به کارتون ادامه بدین ۷- و اما تیپ و ظاهر. اون ها عادت کردند که بر اساس ظاهر، مشتریشون رو بسنجن. پس حتما با یک پرستیژ خیلی خوب وارد شو. ۸- دائم باهاشون همدلی کن و بگو اگر مشکلی هست از سمت محصول ماست احتمالا . نه اینکه بگی شما یاد نداری با این کار کنی! ۹- همیشه سوال اخرت این باشه که &quot;اگر نکته ای مونده که جا انداختی بگو&quot;چون تازه ذهنشون از کارشون اومده بیرون و تا سوال اخر تازه گرم میشه۱۰- به چالش بکش و از نکات مصاحبه های قبلی بهون بگو . مثلا اینکه &quot;شما در فلان بخش مشکلی نداشتین؟ چون میگفتن سخته&quot; ۱۱- تلفنی هماهنگ نکنین چون میترسن که سوالای خاص و سخت بپرسین یا زیاد وقت بگیرین مزاحم کار باشینممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندین ? </description>
                <category>Mehrbarzin</category>
                <author>Mehrbarzin</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 23:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی آبرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrbarzin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-fpz3obnczk4n</link>
                <description>بالاخره آبرنگ ۶ رنگی جدید رو استفاده کردم .موقع کشیدنش به این فکر کردم که چقدر زندگی کردن شبیه نقاشی کشیدن با آبرنگه! دستت خطا بره جاش رو هیچ جوره نمیتونی پـاک کنی! فقط میشه ماست مالیش کرد و یک شکل جدید روی خطات بکشی! دقیقا مثل همون وقتی که تو زندگیمون یک اشتباهی میکنیم، یک خطایی ازمون سر میزنه نمیشه undo کرد ، نمیشه پاک کن برداری بیوفتی به جون کاغذ.زندگی نقاشی کشیدن با رنگ روغن نیست که با کاردک و رنگ زدنِ دوباره پاک بشه و اثری ازش نمونه، آبرنگه که به محض اینکه خطا کردی میشینه روی صفحه نقاشی، جـذب میشه، یا باید برگه زندگیت رو بندازی بیرون یا  تلاش کنی با کشیدن یک شکل بهتر روی اون خطات رو بپوشونی.اگر تلخی با کسی کردی که به ناحق بوده، اگر لقمه نادرستی وارد زندگیت کردی ،تو همون نقطه ای که خطا کردی سعی کنی درستش کنی. نه اینکه برگه نقاشی رو پاره کنی بزنی زیرش، چون خدا برگه نقاشی اضافه به کسی نمیده تهش تو میمونی و یک نقاشی کثیف و پر خطا مثل نقاشی من ??</description>
                <category>Mehrbarzin</category>
                <author>Mehrbarzin</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:54:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادثه برای تافته های جدا بافته...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrbarzin/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-wlklzw8fbymw</link>
                <description>همیشه خبر غرق شدن مردم توی دریا و سد ها رو که میشنیدم میگفتم مردم چقدر احمقن! مراقب خودشون نیستن میرن دور تر از ساحل یا خشکی شنا میکنن.تا اینکه این بلا از بیخ گوش خودم که نه ولی پدرم رد شد! هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقدر راحت آدم غرق بشه حتی با تیوپ بادی!توی ساحل نشسته بودم و تیوب سؤاری پدرمو نگاه میکردم. دریا کمی مواج بود. با رد شدن یک جت اسکی یکم پدرم به سمت داخل دریا هل داده شد. داشت میخندید و خوشحال بود. منم بهش نگاه میکردم و  وقتی آب خیسش میکرد میخندیدم. تیوب هی عقب و عقب تر رفت. با سوت زدنای نجات غریق نگران بلند شدم و لبه ی خط ساحل ایستادم.پدرم دور شده بود. صدای سوت رو نمیشنید، اما هنوز داشت میخندید. با دست تکون دادن های من از تیوب اومد پایین که با پای پیاده برگرده ساحل اما دیگه پاهاش به کف دریا نمیرسید. محکم تیوب رو گرفته بود. چاره ای جز دست تکون دادن برای نجات غریق نداشت ... جیغ کشیدن ها و به آب انداختن من فایده ای برای پدرم نداشت! ولی باعث شد نجات غریق عجله کنهبله!برای چند دقیقه نبود پدرم و غرق شدنش اونم به این راحتی رو تصور کردم... قایق موتوری خودش رو زودتر از نجات غریق به پدرم رسوند و نجاتش داد. درسته ک تیوب بود و پدرم غرق نمیشد ولی بالاخره بازوی آدم تا یک حد خاصی مقاومت داره که بخواد خودشو این همه روی آب با تیوب نگه داره.به طور خلاصه و جمع بندی بخوام بگم نتیجه گیریم این بود که تو و من تافته ی جدا بافته نیستیم اتفاقای اینجوری  همش برای مردم نیست! مردم خود ما هستیم...اتفاقایی ازین قبیل یهو توی زندگی آدم سر میرسن، به یک لحظه کل زندگی آدم رو شخم میزنن و ازین رو به اون رو میکنن....پس مراقب خودت باش رفیق</description>
                <category>Mehrbarzin</category>
                <author>Mehrbarzin</author>
                <pubDate>Thu, 20 Sep 2018 17:48:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترشیدگی در حوالی خراسان!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrbarzin/%D8%AA%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-uu5gmxb52ksw</link>
                <description>همینطور که داشتم کروات داماد ۲۳ ساله رو گره میزدم به این فکر میکردم که بعد ازدواج خواهرم من بزرگترین دختر مجرد فامیل میشم و همه با کنایه و انتظار پر گوشزد همراهیم میکنن تا من بالاخره ازدواج کنم و قطعا اگه بدونن کلا قصد ازدواج کردن ندارم ماجراهایی در پیش دارم...بعد اتمام کارم و تعارف تیکه پاره کردن با داماد ، سرمو از پنجره ی بالای ایوان حیاط چرخوندم ، دور تا دور حیاط پر بود از دخترهای بین ۱۳ تا ۱۸ سالی ک با آرایش غلیظ زنونه نشسته بودن و بیشترشون بچه هاشون بغلشون بود و یکسری ها هم تلاش داشتن برای پایکوبی امشب با کرم رد جوش های بلوغ رو بپوشونن...دخترهایی که از ۷ سالگی خانواده هاشون شوهر داری رو بهشون گوش زد میکردن؛ شاید برای شما ترسناک باشه این موضوع، ولی یک موضوع کاملا طبیعی توی روستاهای خراسان هستش.این تفکر براشون جا افتاده بود ک اگه دختر زود ازدواج نکنه یاقی میشه و دَلِگی(هرزگی) میکنه، هیچ دختری حتی همون درسخوانش هم مستثنی نبود و اگر هم پدر و مادر مقاومت میکردن تا دختر دیر تر ازدواج کنه کل روستا دست به دست هم میدادن تا دختر رو از چشم خانواده اش بندازند و یا اصطلاحا آن دختر را نشون پسرشون میکردن.ازدواج های زود هنگامی که رویای به دانشگاه رفتن و خانم معلم و دکتر شدن را در زیر دو متر خاک زنده به گور میکرد...(ما با درس خواندن تو مشکلی نداریم ولی قبلش باید ازدواج کنی و ببینی شوهرت اجازه میدهد یا نه!) جمله ای که به گوش همه آن ها آشنا بود.برای آن ها من و خواهرم که ۲۱ و ۲۳ سال سن داشتیم و هنوز مجرد بودیم حیرت برانگیز بود! و براشون بوی ترشیدگی! میدادیم :-)بارها به ما میگفتند ازدواج کنین تا شمام مزه زندگی را بچشین و ماهم بارها براشون از لذت های خونه ی بابا و زندگی مجردی و شیرینی دانشگاه رفتن و درس خواندن و مستقل بودن میگفتیم ولی این قبیل جملات براشون نامفهوم بود...در همین فکر ها بودم ک به دختر تقریبا ۲۳ ساله ای ک کنارم نشسته بود دقت کردم. سر و وضع نامرتب و موهای پریشونی داشت. یک پسر بچه تقریبا ۷ ساله رو به روش ایستاد و سینه سپر کرده یک لگد به اون زد و گفت لیلا من میرم بازی، وای به حالت اگه به بابام بگی که رفتم از جات.از لحن تحدیدش خنده ام گرفته بود، پرسیدم داداشته؟ گفت نه پسرمه!گفتم مگه چند سالته که پسر به این بزرگی داری گفت نمیدونم فک کنم ۲۱ سالمه...از زندگی هر کدوم میتونستی یک رمان بزرگ بنویسی، تمام مدت عروسی رو باهم حرف زدیم و اون از حسرتای دوران جوانیش میگفت. از اذیت شدناش خونه مادر شوهرش و ...لپ مطلب خواستم بگم ما دخترای مشهدی و اصطلاحا شهری هم مستثنا نیستیم از این قبیل تفکراتمثلا اگر بریم دانشگاه و بیشتر مطالعه داشته باشیم و بفهمیم خیلی از مسائل دینی ریشش از چی بوده و از مذهبی خالص بودن فاصله بگیریم بی دین شدیم!حرف فلسفی بزنیم و در کافی شاپ و کافه کتاب ها با اهل فضل گفت و گو داشته باشیم میشیم یک دختر بد و همه کاره که دیگه نباید بزارن بره دانشگاه و هرچه زودتر باید کنتاغلب برای همینه ک دختر ها از خانواده ها فاصله گرفتن و چیزی که درون خانواده ها نشون میدن با بیرون خانوادشون خیلی فرق داره. چه کتک هایی که سر نماز نخوندن و رعایت نکردن حجاب و ... به سر ما دختر های بی گناه زدن.نمیگم همه ی دخترای مشهد اینجوری هستن!نمیگم همه خانواده ها مذهبی هستن و منظورم این نیست که بگم مذهبی ها آدم های بدی هستن میخام بگم اکثرا این فرمی دخترها تربیت میشن و باو ر های غلطی به خورد جامعه داده شده...که سکوت کنن و افکارشون رو هیچ جا بروز ندن؛ مستقل نباشن تا زمانی که ازدواج کنن!امیدوارم طوفانی بشه و همه ی این عقاید رو که معلوم نیست از کجا میاد و فقط یک سری رسم و رسوم مسخرست رو از بین ببره و جاشو چیزای منطقی تر و انسانی تر پر بکنه.ممنون که وقتتون رو گذاشتین برای خوندن اولین نوشته ی من در ویرگول.</description>
                <category>Mehrbarzin</category>
                <author>Mehrbarzin</author>
                <pubDate>Wed, 16 May 2018 02:23:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>