<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرداد عابدینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrdad.abedini</link>
        <description>توی زندگیم به خیلی چیزا علاقه دارم که فکر میکنم مهمترینش سفر و عکاسی باشه. فیلم رو بیشتر از کتاب میپسندم و دیجیتال مارکتینگ رو در کنار پشتیبانی شبکه انجام میدم. دوچرخه سواری رو از بچگی دوست داشتم و...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 00:40:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47799/avatar/HrJSfz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرداد عابدینی</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرمانروایان کوچک؛ چگونه &quot;قدرتِ سازمانی&quot; باعث &quot;توهمِ برتری&quot; می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-smz9hk0dth6k</link>
                <description>توجه: این مقاله یک نظر کاملا شخصی است.قدرت، اگرچه در ظاهر ابزاری برای سازمان‌دهی، تصمیم‌گیری و پیشبرد کارهاست، اما در باطن می‌تواند انسان را به سادگی از جایگاه واقعی خود دور کند. در بسیاری از سازمان‌ها، فاصله میان «اختیارات شغلی» و «ارزش انسانی» به شکاف خطرناکی تبدیل شده است؛ شکافی که برخی مدیران آن را نه تنها می‌پذیرند، بلکه آن را توجیه و حتی تقویت می‌کنند. همین سوء‌برداشت ساده است که زمینِ مناسب برای فخر فروشی، تحقیر و سوءاستفاده از قدرت را فراهم می‌سازد.قدرت و توهم برتریقدرت هیچ‌گاه به‌خودی‌خود انسان را برتر نمی‌کند، اما بسیاری از مدیران آن را به عنوان سندی برای برتری وجودی خود می‌پندارند. گویی جایگاه شغلی، نه نتیجه ساختار سازمانی و تقسیم وظایف، بلکه نشانه‌ای از بالاتر بودن در سلسله‌مراتب انسانیت است. این خطا به‌قدری رایج است که در رفتار، گفتار و حتی نگاه برخی مدیران قابل مشاهده است: آنها تصور می‌کنند احترام به جایگاه‌شان، احترام به شخصیت‌شان است و اختلاف نقش سازمانی، اختلاف در ارزش انسانی را اثبات می‌کند.روان‌شناسی اجتماعی سال‌هاست نشان داده که قدرت می‌تواند به ایجاد حس برتری، کاهش همدلی و حتی تصمیم‌گیری‌های غیرمنصفانه منجر شود. مطالعه معروف دانشگاه کالیفرنیا توسط Keltner, Grunfeld &amp; Anderson (2003) نشان می‌دهد که افراد قدرتمند، ناخودآگاه تمایل بیشتری به رفتارهای سلطه‌جویانه و کمتر به درک دیدگاه دیگران دارند. این یافته‌ها توضیح می‌دهد که چرا برخی مدیران تصور می‌کنند اختلاف نقش سازمانی همان اختلاف ارزش انسانی است.در واقع مشکل از آنجا شروع می‌شود که مدیر می‌پندارد «چون تصمیم می‌گیرم، پس ارزشمندترم» یا «چون دستور می‌دهم، پس بالاترم». این نگاه خطرناک، پایه بسیاری از ناهنجاری‌های مدیریت در سازمان‌ها و شرکت هاست.جایگاه شغلی؛ نقش، نه هویتدر بسیاری از محیط‌های کاری، مدیران تفاوت نقش‌های سازمانی را با تفاوت اجتماعی یا طبقاتی اشتباه می‌گیرند. داشتن اتاق بزرگ‌تر، حقوق بیشتر یا امکانات اختصاصی را نه به عنوان ابزار انجام مسئولیت، بلکه به عنوان امتیازی شخصی می‌بینند. گویی شرکت، جهان کوچکی است که در آن طبقات اجتماعی جدیدی شکل گرفته و هرچه نقش بالاتر باشد، «طبقه انسانی» نیز بالاتر است.این در حالی است که جایگاه شغلی فقط یک «نقش» است؛ نقشی قابل جابه‌جایی. اما وقتی مدیر نقش را با هویت یکی می‌گیرد، خود را صاحب‌اختیار مطلق می‌بیند و دیگران را در جایگاهی پایین‌تر از نظر ارزش انسانی قرار می‌دهد.سوءاستفاده از قدرت؛ آزار، تحقیر و کنترلیکی از تلخ‌ترین نتایج این توهم برتری، سوءاستفاده از قدرت است. برخی مدیران، از موقعیت خود به عنوان ابزاری برای اعمال فشار، کنترل بیش از حد و حتی آزار روانی کارمندان استفاده می‌کنند. این رفتارها ممکن است آشکار باشد—مثل فریاد، تهدید، یا تحقیر مستقیم—و ممکن است پنهان باشد—مثل نادیده‌گرفتن توانایی‌ها یا تحمیل وظایف غیرمنطقی.چنین مدیرانی گمان می‌کنند حق دارند دیگران را بیازارند، چون «بالا» هستند و دیگران «پایین». آزار را نه ظلم، بلکه «ابزار مدیریت» می‌بینند.مزایای شغلی؛ میدان فخر فروشیبسیاری از مدیران، مزایای شغلی را بخشی از شخصیت خود می‌پندارند. خودروی سازمانی، سفرهای کاری یا حقوق بیشتر برای آن‌ها «نشان افتخار» است. به همین دلیل از آن به عنوان ابزار فاصله‌سازی و فخر فروشی استفاده می‌کنند. در چنین محیطی، سازمان تبدیل به صحنه رقابت‌های بیهوده می‌شود؛ جایی که ارزش انسان با دارایی، دسترسی یا امکانات سنجیده می‌شود.ارجح دانستن نظر مدیر؛ توهم دانایی مطلقیکی دیگر از مشکلات رایج، باور مدیر به برتری نظر خودش صرفاً به دلیل جایگاهش است. برخی از مدیران فکر می‌کنند چون «مدیر» هستند، پس «حتماً بهتر می‌فهمند». نظر دیگران حتی اگر از نظر تخصصی بهتر هم باشد، در برابر نظر مدیر بی‌ارزش می‌شود. این باور، خلاقیت، مشارکت و یادگیری را نابود می‌کند. هیچ سازمانی با ترس از مخالفت، با سکوت اجباری و با تک‌صدایی رشد نمی‌کند. اما مدیری که به برتری شغلی خود به عنوان برتری عقلی نگاه می‌کند، هرگز نمی‌پذیرد که دیگران بهتر بدانند.همچنین پژوهش‌های مدیریت نشان داده که این پدیده، نوعی خطای شناختی رایج است. مطالعه Dunning &amp; Kruger (1999) نشان می‌دهد افرادی که قدرت یا جایگاه دارند، ممکن است اطمینان بیش از حد پیدا کنند و ضعف‌های دانشی خود را نبینند. بنابراین برتری شغلی به‌طور طبیعی به «توهم برتری فکری» منجر می‌شود.عقده‌های قدرت؛ تلاش برای پر کردن خلأ درونیبخش مهمی از فخر فروشی و قدرت‌طلبی مدیران ریشه در شکاف‌های شخصیتی و کمبودهای درونی دارد. بسیاری برای پر کردن احساس بی‌ارزشی یا ضعف اعتمادبه‌نفس به سمت قدرت می‌دوند. جایگاه شغلی برایشان نه مسئولیت، بلکه ابزار اثبات ارزش است. وقتی عزت وجودی وجود ندارد، مزایا و حقوق تبدیل به ابزار نمایش می‌شود.توهم مالکیت؛ «همه چیز مال من است»برخی مدیران، نه فقط خود را برتر می‌دانند، بلکه گمان می‌کنند صاحب سازمان هستند. این افراد تصمیمات را براساس خواسته‌های شخصی می‌گیرند و منابع سازمان را ملک خصوصی خود تلقی می‌کنند. چنین فضایی، قدرت را از عامل نظم به عامل نابسامانی تبدیل می‌کند.چرخه‌ای که خودش را بازتولید می‌کند!یکی از چالش‌های پنهان اما بسیار مهم این پدیده آن است که کارمندان، وقتی رفتارهای فخر فروشی، قدرت‌طلبی یا برتری‌جویی مدیران را می‌بینند—و مهم‌تر از آن، وقتی مشاهده می‌کنند مدیریت ارشد نیز این رفتارها را تحمل یا حتی تشویق می‌کند—به‌تدریج تصور می‌کنند این الگو «مسیر درست پیشرفت» در سازمان است.به این ترتیب، قدرت از یک مسئولیت اخلاقی به «سهمیه‌ای برای نمایش» تبدیل می‌شود و کارمندان جوان‌تر یاد می‌گیرند که برای رشد، نه باید توانمندتر، بلکه باید سلطه‌جوتر شوند.این همان چرخه غلطی است که خود را دائماً بازتولید می‌کند:مدیرانی که با توهم برتری رشد کرده‌اند، همان الگو را به نسل بعد منتقل می‌کنند؛ کارمندانی که این رفتار را می‌بینند، فکر می‌کنند «قانون بازی همین است»؛ و در نهایت، سازمان تبدیل به سلسله مراتبی شکننده و ناایمن می‌شود که نه بر شایستگی، بلکه بر قدرت‌نمایی استوار است.در چنین فضایی، نوآوری، اعتماد و همکاری از بین می‌رود و شرکت‌ها به جای حرکت رو‌به‌جلو، گرفتار بازتولید مداوم بحران‌های رفتاری و مدیریتی می‌شوند. این چرخه اگر شکسته نشود، می‌تواند به یکی از ریشه‌های اصلی ناکارآمدی و فرسودگی سازمانی تبدیل شود.چشم‌انداز کارکنان؛ شکاف و تبعیضدر سوی دیگر، کارمندانی که به هر دلیل امکان رشد در سازمان را ندارند یا مسیر ارتقا برایشان مبهم، بسته یا ناعادلانه است، این رفتارهای مدیریتی را به‌عنوان تبعیض و ایجاد شکاف طبقاتی درون شرکت تجربه می‌کنند. برای آنان، تفاوت در جایگاه شغلی نه یک سلسله‌ مراتب حرفه‌ای، بلکه نوعی فاصله‌گذاری اجتماعی و انسانی تلقی می‌شود.همین احساس نابرابری، زمینه‌ساز بی‌انگیزگی، فرسودگی روانی و گسترش فضای بی‌اعتمادی در سازمان می‌شود و شکاف میان مدیران و کارکنان را روزبه‌روز عمیق‌تر می‌کند.قدرت برای خدمت است، نه سلطههیچ انسانی بر دیگری «برتر» نیست، مگر در اخلاق، حکمت و خدمت. جایگاه شغلی ممکن است مسئولیت را افزایش دهد، اما ارزش انسانی را نه. قدرت زمانی ارزشمند است که در خدمت دیگران به کار رود، نه برای اثبات برتری. مدیری که این حقیقت را درک کند، هرگز نمی‌گوید «من برتر از تو هستم»، بلکه می‌گوید: «من مسئول‌ترم، چون در جایگاه خدمت ایستاده‌ام.»ممکن است در آینده به جنبه های بیشتری از این موضوع بپردازم. اما در اینجا به همین بسنده میکنم و جویای نظرات و تجربیات خوانندگان برای توسعه هرچه بیشتر موضوع خواهم بود.منابع:Keltner, D., Grunfeld, D. H., &amp; Anderson, C. (2003). Power, approach, and inhibition. Psychological Review.Dunning, D., &amp; Kruger, J. (1999). Unskilled and unaware of it: How difficulties in recognizing one&#039;s own incompetence lead to inflated self-assessments. Journal of Personality and Social Psychology.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 11:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی محتوا قربانیِ عدد می‌شود؛ نقدی بر ترند «کامنتِ شرطی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C-wyok1huawrxk</link>
                <description>کلمه &quot;محتوا&quot; یا کلمه &quot;قربانی&quot; رو برام کامنت کن تا بگم — ترندی که محتوای ما را بیمار کرده است!مدتی است شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان، از اینستاگرام گرفته تا تیک‌تاک و حتی لینکدین، پر شده از پست‌هایی با ساختاری تکراری و تحریک‌آمیز:«این کلمه رو برام کامنت کن تا بگم.»«در دایرکت بهت می‌گم که چجوری انجامش بدی.»یا از همین دست عبارات...در ظاهر، چیز ساده‌ای به نظر می‌رسد (حتی شاید بی‌ضرر یا هوشمندانه) اما در عمق، ما با یک بیماری دیجیتال طرفیم: معامله‌کردن ارزش آگاهی با الگوریتم که در واقع ریشه در نوعی دست‌کاری سیستماتیک رفتار کاربران دارد. پشت آن الگوریتم‌های پنهانی وجود دارد که ارزش محتوا را نه بر اساس دانش، صداقت یا عمق، بلکه بر پایه‌ی «تعامل عددی» می‌سنجند. تولیدکننده‌ها برای دیده شدن، به جای خلق ارزش واقعی، مجبورند با «ترفند» بازی کنند. این‌جاست که آموزش، تجربه و دانش، قربانی بازی با الگوریتم می‌شود.و من، صادقانه، از دیدن این رفتار خشمگین می‌شوم. چون می‌بینم که چطور تولیدکنندگان محتوا، به‌جای ارائه دانش، بازیِ الگوریتم را بازی می‌کنند. حاضرم — اگر لازم باشد — یک انجمن راه بیندازم فقط برای مخالفت با چنین ترندهایی. نه چون با رشد یا دیده شدن مخالفم، بلکه چون با تقلبِ فرهنگی مخالفم؛ با این عادت ناخوشایند که همیشه دنبال میان‌بُر باشیم، حتی وقتی پای «آگاهی» در میان است. انگار همه‌چیز را باید «دور بزنیم» تا دیده شویم. انگار میان‌بر زدن و دست‌کاری، بخشی از DNA ما شده است.ریشه‌ی الگوریتمی ماجرا؛ تعامل به‌عنوان سیگنال اصلیبرای اینکه ماجرا را درست بفهمیم، باید کمی پشت‌صحنه را ببینیم.شبکه‌های اجتماعی بر اساس الگوریتم‌هایی کار می‌کنند که تصمیم می‌گیرند چه پستی بیشتر دیده شود. این الگوریتم‌ها، به‌جای کیفیت محتوا، روی «تعامل» (engagement) تمرکز دارند — یعنی لایک، کامنت، اشتراک‌گذاری، و حتی زمان ماندن روی پست (dwell time).به گفته‌ی Sprout Social (2024)، الگوریتم‌های محتوایی به‌شدت به تعامل وابسته‌اند و این وابستگی باعث شده تولیدکنندگان محتوا، کیفیت را فدای کمیت کنند.یعنی اگر پستِ تو هزار تا کامنت بگیرد، هرچند همه فقط بنویسند «بفرست»، باز هم رتبه‌ات در فید بالاتر می‌رود. نتیجه؟ محتواهایی که ارزش واقعی ندارند، ولی تعامل ساختگی دارند، بیشتر دیده می‌شوند.در نگاه اول این سازوکار منطقی به نظر می‌رسد؛ اما به‌مرور زمان یک چرخه‌ی معیوب ایجاد می‌کند:محتواهایی که احساسات لحظه‌ای را تحریک می‌کنند (شوک، کنجکاوی، خشم یا وعده‌ی یادگیری سریع) بهتر دیده می‌شوند، در حالی که محتوای عمیق و تحلیلی که نیازمند تمرکز است، در حاشیه می‌ماند.در چنین فضایی، تولیدکننده‌ها برای بقا، از ترفندهای ظاهراً بی‌ضرر استفاده می‌کنند: «بنویس تا بگم». این روش، نوعی الگوریتم‌فریبی (Algorithm Gaming) است — یعنی سازگاری مصنوعی با الگوریتم برای افزایش دیده شدن، بدون اینکه کیفیت واقعی وجود داشته باشد.پست‌هایی که عمداً از مخاطب می‌خواهند کاری انجام دهد — «لایک کن»، «تگ کن»، «کامنت بذار» — درواقع تلاشی هستند برای فریب دادن الگوریتم. نه به این خاطر که می‌خواهند ارتباط واقعی بسازند، بلکه چون می‌دانند سیستم به عدد جایزه می‌دهد، نه به معنا.مطابق با گزارش Wikipedia و Meta Transparency Report (2023)، حتی خود فیسبوک و اینستاگرام این نوع محتواها را به‌عنوان «spam-like pattern» طبقه‌بندی کرده‌اند، چون رفتار مصنوعی تعامل را زیاد می‌کند بدون اینکه ارزش اطلاعاتی تولید کند.اما چون الگوریتم‌ها هنوز در تفکیک تعامل واقعی از ساختگی ضعف دارند، این روش همچنان جواب می‌دهد. به همین دلیل، همه به سمتش هجوم آورده‌اند.بر اساس پژوهش‌های MIT و Stanford در حوزهٔ Social Media Manipulation، چنین رفتارهایی در بلندمدت باعث کاهش اعتماد کاربران، اشباع محتوایی (Content Saturation) و افت «ارزش ادراک‌شده» در فضای دیجیتال می‌شود. به زبان ساده‌تر: وقتی همه چیز تبدیل به بازی با اعداد شود، دیگر کسی به محتوا اعتماد نمی‌کند.میان‌بر فرهنگی؛ چرا ما این کار را بیشتر می‌کنیم؟مشکل فقط الگوریتم نیست. این ترند، بازتابی از یک عادت فرهنگی عمیق‌تر است: تمایل به دور زدن، به جای اصلاح مسیر. ما در بسیاری از زمینه‌ها یاد گرفته‌ایم «هدف را با میان‌بُر» به‌دست آوریم، نه با بهبود فرایند. در آموزش، در تجارت، در سیاست، و حالا در تولید محتوا. نتیجه چیست؟ محتواهایی سطحی، با تیترهای تحریک‌آمیز، که فقط ظاهر دانایی دارند.این رفتار، بازتاب یک ذهنیت جمعی است که فکر می‌کند «اگر سیستم کند است، پس باید دورش زد». اما واقعیت این است که الگوریتم را نمی‌توان برای همیشه فریب داد. پلتفرم‌ها در نهایت رفتار مصنوعی را شناسایی می‌کنند، و مخاطبان واقعی نیز دیر یا زود احساس می‌کنند با آنان صادقانه برخورد نشده است.پیامدهای روان‌شناختی و اجتماعیاز نظر روان‌شناسی رسانه، این روش‌ها نوعی «دست‌کاری دوپامین» هستند. کاربر با کنجکاوی تحریک می‌شود، عملی انجام می‌دهد (مثلاً کامنت می‌گذارد) و در ازای آن پاداشی دریافت می‌کند (دایرکت، آموزش، فایل). مغز به‌سرعت به این الگو شرطی می‌شود و در تعاملات بعدی نیز رفتار مشابهی نشان می‌دهد — حتی اگر پاداش واقعی نباشد.در نتیجه، شبکه‌های اجتماعی به محیطی تبدیل می‌شوند که در آن تعاملات سطحی و واکنشی جای گفت‌وگوی واقعی را می‌گیرند. کاربر به جای پرسیدن، یادگیری یا بحث، تنها درگیر کلیک‌کردن و واکنش نشان دادن است. این دقیقاً همان چیزی است که جامعه‌شناس‌ها از آن به عنوان Behavioral Erosion یاد می‌کنند: فرسایش رفتارهای اصیل انسانی در مواجهه با ساختارهای ماشینی.از نظر اجتماعی هم نتیجه‌اش پیداست:- بی‌اعتمادی عمومی به محتوا- افت کیفیت آموزش‌های آنلاین- اشباع فیدها از پیام‌های بی‌ارزش- و در نهایت، بی‌تفاوتی نسبت به دانش واقعیاشباع فیدها: وقتی محتوای تکراری نفس فضا را می‌گیردوقتی تقریباً همه تولیدکنندگان از یک ترفند مشابه استفاده می‌کنند — یعنی «ترغیب تعامل با شرط» — نتیجه‌اش چیزی می‌شود که در علم ارتباطات دیجیتال به آن Content Saturation (اشباع محتوایی) می‌گویند.فید کاربران پر می‌شود از پست‌هایی با ساختار تکراری:- یک تیتر تحریک‌کننده، یک وعده مبهم («می‌خوای یاد بگیری؟ بنویس بفرست!»)، و کامنت‌هایی بی‌روح زیر آن.- فضای متنوع، غنی و جست‌وجوگر محتوای دیجیتال، تبدیل می‌شود به بازاری شلوغ از وعده‌های نیمه‌کاره.مطابق پژوهش PMC (2023) - “Social Drivers and Algorithmic Mechanisms on Digital Media”، این پدیده باعث ایجاد چرخهٔ خودتقویت‌کننده‌ای می‌شود:محتوایی که تعامل می‌گیرد، بیشتر دیده می‌شود؛و چون بیشتر دیده می‌شود، بازهم تعامل می‌گیرد؛در نتیجه، الگوریتم محتوای مشابه را ترجیح می‌دهد.این چرخه، به مرور تنوع محتوایی را از بین می‌برد و کاربران را در یک «اتاق پژواک» (Echo Chamber) از تکرار غرق می‌کند.در مقاله‌ی Scientific American (2023) - “Social Media Algorithms Warp How People Learn from Each Other” نیز آمده است که این تکرار مداوم باعث تغییر الگوی یادگیری و درک کاربران می‌شود.به‌جای یادگیری مفهومی، ذهن ما به واکنش‌های سطحی شرطی می‌شود. مثل سگ پاولف، فقط منتظر اعلانِ بعدی می‌مانیم.کامنت‌های تک‌کلمه‌ای: وقتی بازخورد بی‌معنی می‌شود!اما شاید آزاردهنده‌ترین بخش ماجرا، همین کامنت‌های بی‌معنی است.زیر هر پست می‌بینی صدها نفر فقط نوشته‌اند:«کلمه»«بفرست»«عالی»یا حتی فقط یه ایموجی.در ظاهر، نشانه تعامل‌اند، اما در واقع فقط عددند. عددی که هیچ معنایی ندارد.این نوع کامنت‌ها سه ضربه جدی می‌زنند:- تولیدکننده دیگر بازخورد واقعی نمی‌گیرد و نمی‌فهمد محتوایش مفید بوده یا نه.- الگوریتم فریب می‌خورد و تصور می‌کند این پست محبوب است، پس آن را بیشتر پخش می‌کند.- فید کاربران پر می‌شود از پست‌های مشابه که صرفاً تعامل ساختگی دارند.در پژوهش arXiv (2024) - “Examining Algorithmic Curation on Social Media” نشان داده شده که پست‌هایی که بالاتر در فید نمایش داده می‌شوند، بیشتر در معرض همین تعاملات سطحی‌اند.به‌عبارتی، سیستم خودش به تولید بازخورد بی‌معنی کمک می‌کند.حتی در مطالعه‌ای دیگر با عنوان “Social Bots Sour Activist Sentiment” مشخص شد که بخشی از این کامنت‌های تک‌کلمه‌ای ممکن است توسط ربات‌ها یا اسکریپت‌های اتوماسیون ارسال شوند تا تعامل مصنوعی را بالا ببرند. و نتیجه؟ فضایی پر از صدا، ولی بدون معنا و یک بازار مکاره از واکنش‌های خالی.وقتی معنا قربانیِ عدد می‌شود؛ تقصیر فقط بر گردن تولیدکننده نیست!آنچه بیشتر از همه دردناک است، این است که پشت این بازی عددی، نیت‌های بدی نیستند. بیشتر تولیدکننده‌ها واقعاً دوست دارند دیده شوند، محتوایشان اثر بگذارد، و وقتشان تلف نشود. اما وقتی سیستم پاداش را نه به کیفیت بلکه به عدد می‌دهد، آدم‌ها هم ناخواسته با عدد معامله می‌کنند. مشکل از الگوریتم شروع شد، اما حالا به عادت فرهنگی تبدیل شده. به‌جای گفت‌وگو، دنبال ترفندیم و به‌جای ارائه ارزش، به‌دنبال واکنشیم. و این دقیقاً جایی است که محتوا می‌میرد.البته نمی‌توان همه‌ی مسئولیت را بر گردن تولیدکننده‌های محتوا انداخت. بخشی از این بحران، به رفتار مصرف‌کننده‌ها هم مربوط است. ما، به عنوان کاربران، اغلب بدون بازخورد واقعی، از محتوای باکیفیت استفاده می‌کنیم. کسی که محتوای ارزشمند تولید می‌کند، معمولاً بازخوردی نمی‌گیرد، اما یک ویدئوی سطحی با عنوان جذاب صدها کامنت و هزاران لایک دریافت می‌کند. وقتی سیستم تشویق به سطحی‌گری می‌کند، تعجبی ندارد که کیفیت سقوط کند.بنابراین، راه اصلاح فقط «نه گفتن به ترندها» نیست؛ بلکه باید به تولیدکنندگانِ خوب، بازخورد و حمایت واقعی نشان داد. حتی یک نظر تحلیلی یا اشتراک‌گذاری هدفمند می‌تواند اثرگذارتر از صدها «کامنت کن تا بگم» باشد.راه‌حل: بازگشت به اصالت محتوابرای بازگرداندن تعادل، باید چند اصل ساده را دوباره جدی بگیریم:ارزش پیش از تعاملبه‌عنوان تولیدکننده: اگر چیزی برای گفتن داری، بدون شرط بگو. محتوا خودش راهش را پیدا می‌کند.به‌عنوان مخاطب: به‌جای کامنتِ بی‌معنی، بازخورد واقعی بده. حتی اگر یک جمله کوتاه باشد.به‌عنوان جامعه: باید به نقطه‌ای برسیم که کیفیت را دوباره ارزش بدانیم، نه عدد را.تعاملِ معنا‌دار، نه مصنوعیاز مخاطب بخواه نظر بدهد، نقد کند یا تجربه‌اش را بنویسد، نه اینکه فقط یک کلمه تایپ کند. الگوریتم هم متوجه تفاوت می‌شود، چون محتوای کامنت‌ها معنا دارد.شفافیت در هدفاگر قرار است محتوای بیشتر در دایرکت بفرستی، روشن بگو چرا. آموزش تکمیلی؟ فایل منبع؟ مشاوره؟ مخاطب حق دارد بداند چه می‌گیرد.سواد رسانه‌ای عمومیباید یاد بگیریم که تعامل زیاد، نشانه‌ی کیفیت نیست. شبکه‌های اجتماعی طوری طراحی شده‌اند که زمان ما را ببلعند، نه الزاماً ما را آگاه‌تر کنند.حمایت از تولیدکننده‌های اصیللایک، اشتراک‌گذاری یا بازخورد واقعی برای محتوای ارزشمند، کمک می‌کند که این صداها گم نشوند.فریاد در برابر تکرار: از «ترفند» تا «فرهنگ»گاهی با خودم فکر می‌کنم چرا اینقدر از این ترند عصبی می‌شوم؟ شاید چون حس می‌کنم شعور جمعی‌مان دارد ته می‌کشد. یا شاید بخاطر اینکه چندباری هم به عنوان مخاطب وارد این بازی شده باشم.چون دیدن این همه پست بی‌مغز، که فقط دنبال عددند، مثل دیدن خیابانی است که پر از تابلوهای نئون باشد ولی هیچ مغازه‌ای واقعاً باز نباشد.ترند «این کلمه رو برام کامنت کن تا بگم» در ظاهر شوخی یا بازی است، اما در عمق خود، نماد یک بیماری فرهنگی است: وابستگی به میان‌بُر. ما یاد گرفته‌ایم برای دیده شدن، برای موفق شدن و حتی برای یاد گرفتن، راه کوتاه‌تر را انتخاب کنیم — حتی اگر آن راه به بیراهه منتهی شود.من از این روند خسته‌ام. واقعاً خسته. حاضرم صد بار بنویسم، حتی اگر یک نفر بخواند، ولی نه با فریبِ الگوریتم. اگر کسی واقعاً دنبال یادگیری است، پیدا می‌کند، می‌خواند و دنبال می‌کند — نه با اجبار، نه با کلمه‌ی رمز.شاید وقتش رسیده به جای اینکه «اکشن بگیریم» برای دیده شدن، عمل کنیم برای ارزش‌آفرینی. محتوا را نمی‌شود با کلک رشد داد. محتوا فقط با صداقت رشد می‌کند.ما می‌توانیم دوباره محتوا را از الگوریتم پس بگیریم. اما فقط وقتی که تصمیم بگیریم معنا را قربانیِ عدد نکنیم.منابع و ارجاعاتSprout Social (2024). Social Media Algorithm Report: Engagement Metrics and Reach.Wikipedia (2023). Engagement Bait.Meta Transparency Center (2023). Community Integrity Reports.PMC (2023). Social Drivers and Algorithmic Mechanisms on Digital Media.Scientific American (2023). Social Media Algorithms Warp How People Learn from Each Other.arXiv (2024). Examining Algorithmic Curation on Social Media.arXiv (2023). Social Bots Sour Activist Sentiment.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 11:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتان را برای مصاحبه استخدامی آماده نکنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-cybcrreqmgeb</link>
                <description>در ابتدا لازمه توضیح بدم که مطلب پیش رو، یک مبحث علمی نبوده و صرفا تجربیاتم از استخدام افراد و مصاحبه‌هایی ست که در مقام مصاحبه کننده انجام دادم. موضوع این نیست که در مصاحبه استخدام چی بگیم یا چیکار کنیم که موفق به گرفتن شغل بشیم. بلکه برعکس میخوام بگم چه کارها و حرف هایی میتونه مصاحبه شما رو خراب کنه! البته واقعا نمیتونم خیلی دقیق بگم که این یادداشت به درد چه افرادی میخوره! اما با خوندن پاراگراف بعدی شاید خودتون بهتر بتونید تصمیم بگیرید که تا آخر مطلب با من باشید یا همینجا رهاش کنید.یکی از دغدغه‌های امروزه‌ی ما داشتن یک شغل مناسب است که علاوه بر رفع نیازهای فیزیولوژیک، بتونه نیازهای روانی ما رو هم پوشش بده! به عبارت ساده‌تر، کاری باشه که با انجامش هم درآمد کافی داشته باشیم برای گذران زندگی و هم از انجام اون کار اگر لذت وافی نمیبریم، حداقل آزار نبینیم. حال با گذشتن از این موضوع که خودِ مقوله‌ی شغل مبحث طولانی و پیچیده‌ای داره، فرض رو بر این میزاریم که مخاطب، یک جویایِ کارِ تازه‌وارد و یا حتی کمی باتجربه ست. در واقع این یادداشت میتونه مخاطبینی از تازه واردها تا کسانی که چند سالی تجربه کار داشته اما تجربه مصاحبه شوندگی کمی دارند رو پوشش بده.ضمنا قرار نیست به خواننده گفته بشه که چه کاری انجام بده تا در مصاحبه موفق بشه! در واقع میخوام بگم چه کاری لازمه تا شما رو برای مصاحبه واجد شرایط کنه!و اما اصل مطلب اینکه طی سالهای اخیر چندین مصاحبه شغلی به عنوان مصاحبه کننده انجام دادم و با افراد زیادی چه به صورت انفرادی و چه به صورت گروهی مصاحبه کردم. چیزی که در این سالها توجه من رو به خودش جلب کرد محدود بودن تنوع رفتاری افرادی بود که به مصاحبه می‌آمدند. به طوری که میتونستم اونها رو به چند دسته مشخص تقسیم کنم؛ دسته اول افرادی که خودِ واقعیشون بودند و عمدتا هم کاربلد. دسته بعدی اونهایی که کاملا نسبت به شرایط غیرمنطبق بودند و اصولا در همون ابتدا معلوم میشد که به درد کار ما نمیخورند. و اما دسته آخر آدمهایی بودند میانه! بدین معنی که کمی از همه شرایط داشتند - نه کاملا مناسب بودند و نه کاملا غیرمنطبق. اما نکته اینجا بود که اغلب سعی میکردند بیش از آنچه هستند خودشون رو -اصطلاحا- پرزنت کنند.خب در این شرایط فکر میکنید چه اتفاقی میوفته؟ بزارید یکم به عقب برگردیم؛ دسته‌ی اول رو بخاطر بیارید، کار بلدهای واقعی، افرادی که در کار خودشون شکل گرفتند، دانش و مهارت های لازم برای انجام کارهای درخواستی رو دارند و عمدتا با روش خودشون کار میکنند. در نهایت برای بسیاری از شرکت ها مناسب هستند و موفقیت بالایی در مصاحبه نصیب این افراد میشه و میتونن شغل پیشنهادی رو به دست بیارند. اما این پایان کار نیست! بسیاری از مشاغل پیشنهادی نیاز به حضور چنین افرادی ندارند و بعضا بنا به دلایل فراوان شرکت ها از استخدام چنین افرادی خودداری میکنند. یکی از اون دلایل اینه که صاحب کسب و کار به فردی نیاز داره تا با بیزینس او شکل بگیره، نه فردی که از قبل شکل گرفته، روش های کاری متفاوتی رو بکار میگیره که شاید مناسب این شغل نباشه و احتمالا دستمزد بیشتری هم مطالبه میکنه. گروه دوم هم که تکلیفشون روشنه، معمولا افرادی که مسیر کاری رو اشتباه اومدن و یا دانش کافی برای احراز شغل پیشنهادی ندارند و نهایتا اینکه هنوز مهارت و تجربه لازم رو برای اون شغل پیشنهادی کسب نکردند. مثال های زیادی از این دست آدمها در زمینه شغلی خودم دارم که اجازه میخوام در یادداشت دیگری به موضوع مسیر شغلی بپردازیم. اما اگر فکر میکنید جزو دسته دوم هستید، خواندن یادداشت &quot;من رایگان کار میکنم&quot; رو بهتون پیشنهاد میدم.و اما مهمترین دسته از جویندگان کار از نظر من، همان دسته‌ی سوم؛ افرادی که معمولا در مسیر شغلی درستی قرار گرفتند، در حال یادگیری دانش هستند، چابکی نسبی دارند، توانایی یادگیری مهارت های جدید رو دارا هستند و عمدتا در سن مناسبی قرار دارند... و حتی تجربه کم این افراد از نظر برخی یک مزیت محسوب میشود تا یک کمبود. ولی چرا این افراد (حداقل تا جایی که من دیدم) در احراز شغل موفق عمل نمیکنند؟با مشاهده این افراد تقریبا برای من مسجل شد که عدم موفقیت دسته سوم در احراز شغل پیشنهادی، نه کمبود تجربه است، نه دانش کم، نه ضعف شخصیتی، نه عدم مهارت کافی و نه حتی عدم مهارت در انجام مصاحبه! بازهم برگردیم به گروه اول؛ &quot;کار بلدهایی که خود واقعیشان هستند&quot;. نکته در همین عبارت نهفته است. کسانی که کار و مهارتی را به خوبی انجام میدهند، دانش کافی کسب کرده اند و نهایتا همانی که هستند را از خود ارائه میدهند، نه کمتر و نه بیشتر.موضوع ابدا میزان دانش یا اندازه‌ی مهارت و تجربه نیست، موضوع صداقت در عنوان کردن و ارائه‌ی هرآنچه که در چنته دارید است!قبل از مصاحبهمرحله اول؛ شناختِ خوددانش هرچقدر هم کم باشد همچنان دانش است چه بسا اینکه میتواند رشد کند. همین موضوع در مورد مهارت و تجربه هم صادق است. بنابراین اولین موضوعی که باید مدنظر قرار دهیم، شناخت خودمان از میزان هریک از عوامل موثر در موفقیت شغلی است. (یادآوری این نکته حائز اهمیت است که موفقیت در مصاحبه استخدام برابر با موفقیت شغلی نیست.)اینجا و در این مرحله لازمه خیلی نسبت به خودمون صادق باشیم. شناخت واقعی وقتی حاصل میشه که به راحتی از کنار مسائل عبور نکنیم؛ دانش من برای احراز شغل مورد نظرم چقدره؟ چه دانش دیگری لازم دارم تا به شغل مورد نظرم دست پیدا کنم؟ چقدر زمان برای توسعه دانشم لازم دارم؟ در مورد مهارت های فردی و اجتماعی ام چطور؟ چند سال لازمه که کار کنم تا تجربه کافی به دست بیارم؟ چقدر میتونم براش هزینه (مادی و معنوی) کنم؟ چه چیزهایی رو ممکنه از دست بدم؟ چه چیزهایی به دست میارم؟... و چه بسیار سئوالاتی از این دست که با پاسخ به اونها میتونید خود واقعیتون رو پیدا کنید (حداقل در مسیر شغلی).مرحله دوم؛ توسعهخب حالا که به شناخت رسیدیم -البته من معتقدم که مقوله‌ی شناخت هرچقدر هم که عمیق باشه بازهم نسبی هست- باید کارهایی که برای توسعه لازم داریم رو انجام بدیم. این بدان معنا نیست که تا زمانیکه توسعه پیدا نکردیم کار نکنیم... بلکه همین پروسه‌ی کار کردن هست که ما رو پخته‌تر میکنه. توسعه فردی و شغلی در طول مسیر اتفاق میوفته و لازمه که توقعاتمون رو از شغل و کار مدیریت کنیم. به عنوان مثال اینکه من با مدرک لیسانس و شش ماه تجربه و بدون مهارت کافی به دنبال گرفتن عنوان کارشناس ارشد باشم و یا حقوق خارج از عرف درخواست کنم، نشاندهنده‌ی عدم حرفه‌ای بودن من است. در بهترین حالت (که تقریبا محال است) بتوانم مصاحبه کننده را فریب دهم. اما وقتی شغل مورد نظر را به دست بیاورم، چقدر احتمال دارد بتوانم در آن شغل باقی بمانم؟شما نمیتوانید همیشه دیگران را گول بزنید، وقتی آنها واقعیت را دریابند، درباره تجربه‌شان از شما با بقیه صحبت خواهند کرد.    --ست گادینمرحله سوم؛ آمادگی برای مصاحبهاز این مرحله میخواهیم به صورت دقیقتر وارد موارد و مسائل مصاحبه شغلی شویم؛ جمله‌ی &quot;خودتان را برای مصاحبه آماده نکنید!&quot; ممکن است در ابتدا کمی عجیب به نظر برسد اما اگر بگویم &quot;خودتان را برای احراز شغل مناسب آماده کنید&quot; موضوع را کمی واضحتر خواهد کرد. اینطور نیست؟ شما ممکن است با هر هدفی به دنبال کسب یک شغل مناسب باشید که شامل کسب تجربه، درآمد ماهیانه، افزایش مهارت و دانش و... خواهد بود. اگر برای شغل پیشنهادی آماده نباشید، آیا فایده‌ای دارد که برای مصاحبه‌ی آن شغل آماده شوید؟اینکه میگم خودتان رو برای مصاحبه آماده نکنید منظورم اینه که امکان نداره در مدت کوتاه بتوان برای یک مصاحبه حرفه‌ای آماده شد. این آمادگی نیاز به سالها تجربه و مهارتی داره که واقعی باشه. آمادگی فنی قبل از مصاحبه مثل خواندن درس در شب قبل از امتحان است. حتی اگر در مصاحبه هم بتوانید موفق عمل کنید بعد از گرفتن شغل اگر با مفاهیم پایه‌ای آشنا نباشید با مشکل مواجه خواهید شد.پس به یاد داشته باشید که هر آگهی استخدامی لزوما مناسب شرایط ما نبوده و ممکن است غیر از گرفتن وقت دیگران (افراد استخدام کننده) از نظر روانی نیز به خودمان آسیب بزنیم. بنابراین با شناختی که از خودتان به دست آورده اید، بررسی کنید که آیا مناسب شغل پیشنهادی هستید یا خیر؟البته یک راهکار غیرمعمول هم اینه که برای کسب تجربه در مصاحبه و کسب شناخت بهتر از شرایط مختلف به چند مصاحبه بروید تا محکی هم به خودتان زده باشید. البته به شخصه موافق آن نیستم چون هزینه ی تجربه ی شما را دیگران هم پرداخت میکنند و شما با اینکار از وقت چندین نفر که در فرآیند استخدام حضور دارند هزینه میکنید.مرحله چهارم؛ شناختِ استخدام کنندهحال اگر خودمان را مناسب یک پیشنهاد شغلی دیدیم بهتر است قبل از ارسال رزومه و درخواست مصاحبه کمی دیگر تامل کنیم! اکنون که من مناسب این شغل به نظر میرسم، آیا آن شغل هم مناسب من است؟ سئوالی حیاتی که میتواند ما را از چالش های پیش رو برحذر دارد. خیلی از استخدام شده هایی را دیدم که تا قبل از استخدام از چالش ها و سختی های کار آگاه نبودند و پس از استخدام متوجه شدند که یا حقوق دریافتی‌شان متناسب با شغل نبوده و یا این شغل آن انتظاری که داشتند را برآورده نمی‌کند و...برای این منظور وسواس لازم نیست؛ کمی تحقیق در مورد شرکت استخدام کننده و آماده کردن سئوالاتی که میتواند در روز مصاحبه وظایف و حق و حقوق شما رو به صورت واضح مشخص نماید کافیست. بهتر است در صورت حصول نتیجه در انتهای مصاحبه به این موارد پرداخته شده و توافق ضمنی هم کسب گردد.توصیه: می دونم ممکنه این شرایط سخت باشه، اما بهتره زمانی که در یک شرکت مشغول به کار هستید به دنبال شغل دیگر نباشید مگر اینکه زمان خروج شما کاملا مشخص باشد. توصیه من اینه که ابتدا از شغل قبلی خارج شده و سپس به دنبال شغل جدید باشید. این موضوع به شما در مدیریت زمان، مدیریت استرس، زمانبندی مصاحبه‌ها، مدیریت رفت و آمد و آشفتگی ناشی از تغییر شغل کمک خواهد کرد.در حین مصاحبهبالاخره رسیدیم به خود مصاحبه... در اینجا میخوام از موارد خیلی عمومی مثل آراستگی، خوش برخورد و خوشرو بودن، به موقع (On Time) بودن و... عبور کنم و به مسائل جدی تری بپردازم.صداقت؛ اولین و آخرین نقش را در مصاحبه ایفا میکند. بنابراین تا سرحد نهایی خودتان صادق باشید. مطمئن باشید با سئوالاتی که از شما پرسیده میشود میزان صداقت شما روشن خواهد شد و بدترین چیز برای خراب شدن مصاحبه شغلی عدم صداقت است. حتی اگر به نفع شما نیست واقعیت را شرح دهید، شاید اصلا برای مصاحبه کننده مهم نباشد که شما فلان ضعف مهارتی یا علمی را دارید اما عدم شفافیت و عدم صداقت یک ضعف شخصیتی محسوب شده و میتواند مصاحبه شما را خراب کند.بیشتر شنونده باشید تا گوینده؛ هرچه بهتر بشنوید بهتر میتوانید فکر کنید و پاسخ دهید. ذهنتون رو جمع و جور کنید و به حرفها و سئوالات حاضرین خوب گوش بدید. نگرانی بابت اینکه مصاحبه کننده چه فکری در مورد جواب های شما میکنه بیشتر باعث حواس پرتی، سردرگمی و نهایتا نداشتن یک فرصت مطلوب برای شما میشه.اضافه گویی نکنید؛ فقط و فقط به سئوال هایی که پرسیده میشه جواب بدهید و سعی نکنید خودتون رو در جایی که از شما خواسته نشده پرزنت کنید. در این مواقع معمولا نتیجه معکوس حاصل میشه و یا در بهترین حالت، ممکنه نتوانید اثر مثبتی ایجاد کنید. سئوالات با اهداف خاصی پرسیده میشه و جواب کوتاه شما میتونه تاثیرگذار باشه، خواسته و هدف مصاحبه کننده رو برآورده کنه.شناخت قبلی از خود؛ همانگونه که پیشتر گفته شد با توجه به شناخت خودتان و توانایی هایتان به مصاحبه بروید و بیش از آنچه که هستید را از خودتان ارائه ندهید (برای درک بهتر رجوع شود به اثر دانینگ کروگر). اگر چیزی فراتر از آنچه هستید ارائه دهید کار خودتان را سخت میکنید. به عنوان مثال اگر در یک مصاحبه من بگویم که در یک شرکت کوچک، مدیر فلان قسمت بوده‌ام در حالیکه فقط مسئولیت مستقیم برخی امور با من بوده است، توقع مصاحبه کننده را نسبت به خودم بالا بردم و در نتیجه ممکنه بر اساس آنچه از خودم ارائه کرده‌ام سئوالاتی از من پرسیده شود که در پاسخ به آنها عاجز باشم. نتیجه؟ مصاحبه از دست می‌رود.فروتنی همراه با استواری؛ در عین فروتنی می‌توان محکم و استوار بود اما اعتماد به نفس کاذب چیز دیگری ست. لازم است که با نهایت احترام نسبت به مواضع و نظرات خودمان پایبند باشیم. باور کنید که این پایبندی همراه با احترام و فروتنی بسیار ارزشمندتر از نادیده گرفتن نظرات شخصی‌مان فقط بخاطر احراز شغل موردنظر است.بدگویی؛ مخصوصا اگر از محل کار قبلی و افراد باشه دردی رو از شما دوا نمیکند. آنچه که درباره‌ی آن بدگویی میکنید ممکن است به نظر آید که در شرایط مشابه هم اتفاق بیوفتد. پس برای منزه کردن خودتان و دلایل خروجتان از محل کار قبلی بدگویی نکنید چرا که نتیجه معکوس میگیرید. می‌توانید مسائل گذشته را صادقانه و بدون بدگویی بازگو کنید و بجای آن به این بیاندیشید که ریشه بدگویی شما چیست؟ آیا درصدد کشف دلایل نارضایتی از شغل قبلی خود برآمده‌اید؟و...لازم است درنظر داشته باشیم که در اکثر موارد، نارضایتی موجود ممکنه بخاطر خودمون باشه و اینکه ما هستیم که مشخص میکنیم چگونه با ما رفتار بشه. مسئولیت پذیری یکی از ارکان حرفه ای بودن است. حرفه ای ها هزینه‌ها رو میپذیرن و از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمیکنند.بعد از مصاحبهپس از هر مصاحبه، آنچه که در فرآیند مصاحبه و استخدام یاد گرفته اید را مرور کرده و حتی یادداشت برداری کنید. هرکدام از چیزهایی که یاد گرفته باشید یک مهارت جدید یا توسعه مهارت های قبلی شما محسوب میشود.نقاط ضعف و قدرت خود را یادآوری کرده و در جهت بهبود آنها تلاش کنید. به عبارتی چرخه‌ی بهبود را تا ابد ادامه دهید.اگر خواستار شغل بهتری هستید، کارهایی که الان انجام میدید رو بهتر انجام بدید، خودتون متوجه تفاوت خواهید شد. روزی میرسه که لازم نیست برای هیچ مصاحبه ای آمادگی قبلی داشته باشید و هر لحظه که اراده کنید میتونید در یک مصاحبه شغلی شرکت کنید و بالاتر از اون اینکه روزی خودتان به یک مصاحبه کننده تبدیل خواهید شد.به امید روزهای بهتر و موفقیت روز افزونمنبع عکس‌ها: اینترنت</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 20:52:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه روابطمان را تخریب کنیم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-zlgwvdtxhclf</link>
                <description>صد البته که من کارشناس روابط اجتماعی نیستم و در این یادداشت سعی دارم تا مشاهدات و تجربیاتم رو در اختیار خواننده قرار بدم و امیدوارم راهگشایی باشه برای تفکر بیشتر و بهبود روابطمان.این موضوع حائز اهمیتی است که ما بتوانیم روابط سالمی رو شروع کرده و ادامه بدهیم اما درنظر داشته باشید مواردی که در ادامه خواهید خواند نه تنها قانون نیستند، بلکه حتی بخش بسیار کوچکی از روابط رو پوشش میدهد و میتواند در زندگی هرکسی مصداق متفاوتی داشته باشه. این موارد صرفا جهت تفکر هر فرد در روابط‌اش میتونه مفید باشه.روابط در زندگی ما میتونه بسیار محدود و یا برعکس، بسیار گسترده باشه. از رابطه با والدین، فرزندان‌ و شریک زندگی‌مان گرفته تا رابطه با اقوام، دوستان‌مان، همسایه‌ها و یا حتی غریبه‌ها.اگر در بخشی از روابط دچار اشکال باشیم مسلما دیگر بخش‌ها نیز تحت تاثیر این مشکلات خواهند بود! از طرفی روابط اجتماعی موضوعی نیست که ما آنرا نادیده بگیریم (صورت مسئله را نمیتوانیم پاک کنیم). اتفاقا داشتن روابط اجتماعی سالم است که به ما حس نشاط، سلامتی و حتی معنای وجودی میدهد.در این یادداشت همانگونه که گفتم سعی دارم آنچه که ممکن است روابط شما را تخریب کند را به صورت تیتر بیان کرده و توضیحی کوتاه برای آن ارائه ‌کنم. البته بازهم تاکید میکنم که این موارد صرفا مشاهدات و تجربیات شخصی است و هیچ مبنای علمی در زمینه روانشناسی، جامعه شناسی، علوم انسانی، علوم روابط اجتماعی و... ندارد!۱. استفاده از عبارات؛ -همینه که هست... -مدل من اینجوریه... -اصلا تو خوبی...استفاده از این عبارات و مشابه آنها نشان‌دهنده این موضوع است که شما نمی‌خواهید در مورد رفتار خود و دلایل آن توضیحی به طرف مقابل ارائه دهید و احتمالا خودخواهانه در صدد این هستید که طرف‌تان شما را با وجود یک خصوصیت یا رفتار بد بپذیرد! حال این طفره رفتن ناشی از ترس است یا خودخواهی یا چیز دیگر، باید برای پی بردن به آن، به روانشناس مراجعه کرد!این درست است که شما آنچه هستید را ارائه می‌دهید اما آیا فکر نمی‌کنید شاید تغییر رفتار شما به صورت پایه ای کمکتان کند که نه تنها در رابطه ای خاص، بلکه در تمام روابط‌تان کمی موفق تر عمل کنید؟ اینکه نباید در روابط نقش بازی کرد به جای خود اما اگر بپذیریم که یک رفتار ما ایراد دارد، آیا درصدد رفع آن برنخواهیم آمد؟۲. رفتاری را از خود بروز دهیم که در دیگری منع میکنیم!یکی از مسمومیت‌های جدی در روابط این است که دقیقا همان کارهایی را انجام دهیم که در دیگران نمیپسندیم. خب شما از طرف مقابلتان انتقاد میکنید، بسیار هم عالی و سازنده... اما آیا خودتان نیز پایبند آن هستید یا در مواقع دیگر دقیقا همان کاری را انجام میدهید که آنرا مغایر عقاید خود میدانید؟ برای این موضوع ضرب‌المثل هایی هم وجود دارد.۳. خیلی زود خشمگین و عصبی شویم!! یا به عبارتی از کوره در برویم.البته عصبانیت در هر زمانی آسیب زننده هست. ما حق داریم در روابط‌مان از طرف مقابل خشمگین باشیم اما این حق را در هیچ یک از روابط انسانی نداریم که عصبانیت خود را بر روی دیگری استفراغ کنیم! اینکه طرف مقابلمان، ما را عصبانی (خشمگین) کرده دلیل خوبی برای پرخاش نیست. البته افرادی هم از این مکانیزم برای به کرسی نشاندن حرفشان استفاده میکنند که شکل بدتری از خشم و عصبانیت را به نمایش میگذارد.۴. به تنهایی تصمیم بگیریم!آنچه که روابط را شکل میدهد، به زعم من مشارکت است. اینکه هر کدام از طرفین رابطه به تنهایی فکر کند و به تنهایی برای فعالیت‌های مشترک‌شان تصمیم بگیرد، حاصلی جز سوء تفاهم و بروز اختلاف نظر مخرب ندارد. ما در روابطمان تشکیل گروه میدهیم پس باید گروهی تصمیم بگیریم. وجود اختلاف نظر قبل از تصمیم گیری سازنده و مفید است و میتواند به تصمیم گیری صحیح کمک کند. اما بعد از اینکه یکی از طرفین تصمیمی برای انجام فعالیتی خاص گرفت، اختلاف نظرها شکل دیگر پیدا کرده و احتمالا به لجبازی بدل خواهند شد.از سوی دیگر تصمیم گیری به تنهایی این تفکر را در طرفتان القاء میکند که یا وی را قابل نمیدانید و یا او را بی‌عرضه میشمارید و بدتر از آن حتی در نظر او شما فردی خودخواه دیده خواهید شد. ۵. برای پیشنهاد، خواست، تصمیم و علائق دیگری اهمیت و احترام قائل نباشیم!حال اگر در فرآیند تصمیم گیری مشارکتی صورت میدهیم، باید این نکته را درنظر داشته باشیم که صرفا علائق خودمان نیست که مهم است! وقتی برای علائق و خواسته های دیگران احترام قائل نشویم، چطور میتوانیم انتظار احترام از سوی آنها را داشته باشیم؟ مسلما احترام این نیست که چشم و گوش بسته اطاعت کنیم بلکه باید اول طرف مقابلمان را بشنویم، در نتیجه شناختی نسبی از علایق و خواسته هایش بدست آوریم و نهایتا در علائق او سهیم شویم تا وی نیز در علائق ما شریک شود.۶. درد و دل دیگران را به نقطه ضعف‌شان تبدیل کنیم!در توضیح این بند، به همین نکته بسنده میکنم که اگر بخواهیم روابط سالمی را تجربه کنیم، تحت هیچ شرایطی نباید رازگشای دیگری باشیم.تبدیل راز دیگران به نقطه ضعفشان دقیقا کاریست که انسان‌های ضعیف انجام میدهند. ما با اینکار سلسله اعتماد را ویران میکنیم. نه دیگر کسی برایمان درد و دل میکند و نه دیگر گوش شنوایی برای شنیدن حرف دل خودمان باقی خواهند ماند. اگر توان حفاظت از راز دیگران را نداریم، بهتر است آن راز را نشنویم!۷. بدون گوش دادن و فهمیدن حرف طرف مقابل پاسخ بی‌ربط بدهیم!همگی خوب میدانیم که یکی از مهمترین راه های ارتباطی در روابط انسانی &quot;گفتگو&quot; است. اما من عبارت &quot;گفت و شنود&quot; را بیشتر میپسندم. چرا که دربردارنده &quot;گفتن&quot; و &quot;شنیدن&quot; است. اگر بخواهیم روابط‌مان سالم بماند یکی از مهمترین کارهایی که باید انجام دهیم این است که همانقدر خوب بشنویم که صحبت میکنیم.حال حتی اگر شنونده خوبی نیستیم بهتر است کمی سکوت کنیم... چرا که جواب بی ربط دادن به مراتب بدتر از آن است که حرف طرف مقابلمان را نفهمیم.۸. در بروز رفتار، احساسات و علائق تعادل نداشته باشیم!خب... شعرای زیادی در این باب شعر گفتند و خواننده‌های زیادی هم اون اشعار رو با صداشون فریاد زدند. مثل این یکی که میگه: ♫وای یه روز صِفری یه روز صَد / دلم از دست تو دق کرد، مگه جنگه / آی نمیدونی چی میخوای / همش میری نمیای، چی بگم بهت♪♪ (حتما با آهنگ بخونید :دی)از شعر و ترانه که بگذریم اینکه اجازه ندیم که روابط‌مون به اقتضای زمان و شرایط رشد کنه خودش یک معضل بزرگ رو بوجود میاره (به قول جوونترها سم خالصه). وقتی در ابراز احساسات تعادل نداشته باشیم، میتونه این معنی رو به طرف مقابل القا کنه که یا ما آدم بالغی نیستیم و یا در بند شرایط هستیم!برای بیشتر روشن شدن مطلب این شرایط رو درنظر بگیرید: آقایی برای همسرش یک هدیه گرانقیمت میخره. همسر محترمه از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شده و تا دو روز آقا رو حسابی تحویل میگیره. اما بعد از دو روز حتی چایی هم جلوی ایشون نمیزاره!خب... چه کاریه آخه؟ اگه از شرایط زندگی راضی نیستی یک فکر اساسی براش بکن. چرا شرایط باید اینقدر در روحیه کسی تاثیر داشته باشه.۹. همیشه و در همه حال مسئولیت اشتباهمان را بر گردن دیگری بیاندازیم!اینکه خطای خودمان را به سمت دیگری نشانه برویم، همان فرافکنی است. اینکه بگیم؛ &quot;اگه تو اونجوری بودی یا اونکار رو نمیکردی، من این کار (خطا/اشتباه) رو نمیکردم...&quot; مصداق بارز فرافکنی و فرار از مسئولیت اشتباه‌مان است. به جای اینهمه صغری کبری کافیه مسئولیت اشتباه‌مان را بپذیریم؛ &quot;ممکنه من اشتباه کرده باشم، بزار کمی به موضوع فکر کنم و وقتی کمتر عصبانی بودیم راجع بهش حرف بزنیم.&quot; این بهتر نیست واقعا؟ ۱۰. بنا به هر دلیل (موجه و غیرموجه) و با هر بهانه‌ای دروغ بگوئیم!یکی از سمی‌ترین سم‌های روابط دروغ است. ممکنه پارتنر یا طرف مقابل شما بیش از حد حساس باشه و شما نخواهید که در برخی موارد حساسیت او را برانگیزانید... در چنین شرایطی بدترین کار گفتن دروغ است. دروغ شرایط ما را بهبود که نمیدهد، حتی وضع را از آنچه که هست بدتر هم میکند. راه حل کم کردن حساسیت طرف مقابلتان هرچیز که باشد، قطعا دروغ گفتن نیست.میدونم که تا همینجا ممکنه خیلی طولانی شده باشه! اما ترجیح دادم به جای چند قسمت، این مطلب رو فقط در یک یادداشت بنویسم. ممنون که من رو میخونید D:۱۱. دکمه‌های حساسیت برانگیز طرف مقابل را دائما فشار دهیم!&quot;دکمه‌های حساسیت&quot; چی هستن؟ همان حرف‌ها یا کارهایی که طرف مقابل‌مان از آنها بدش می‌آید. بیشتر مواقع وقتی از طرفمان عصبانی هستیم کارهایی میکنیم و یا حرف هایی میزنیم که مطمئنیم وی را عصبانی میکند! اونقدر هم ادامه میدیم تا طرف عصبانی تر از ما بشه. اینجوری انگار عصبانیت ما رفع میشه!! واقعا رفع میشه؟ بهتر نیست برای عصبانیت و خشم‌مان کاری مفید انجام دهیم تا با عصبانی کردن طرف مقابل یک لگد محکم به روابطمان نزنیم؟۱۲. وقتی خطایی میکنیم، به جای قبول مسئولیت یا عذرخواهی، خودمان را لوس کنیم!بعد از فرافکنی، یکی دیگر از مکانیزم‌های فرار از پذیرشِ مسئولیتِ خطا و اشتباه، نادیده گرفتن اون خطا است. به عبارتی ما صورت مسئله رو پاک میکنیم! دریغ از اینکه این کار مشکلی رو حل نمیکنه. گاهی این کار رو از طریق وارد کردن فرد به شوخی انجام میدهیم، گاهی خودمان را مظلوم میکنیم، گاهی حرف را عوض میکنیم و... اما نمیدانیم مشکلاتی که به این طریق از آنها فرار کردیم، تبدیل به هیزم‌هایی می‌شود برای آتشی که ممکن است روزی خودمان روشن‌اش کنیم!۱۳. مشکلات، اختلاف نظرها و سوءتفاهم های جدی را بجای حل کردن، نادیده بگیریم!کمی شبیه به شماره 12 است. با این تفاوت که در قبلی میدانیم که اشتباه کرده ایم اما در اینجا فقط اختلاف نظر و سوء تفاهم وجود دارد و ممکن است هیچیک از طرفین خطایی انجام نداده باشد. بنابراین اگر خیلی جدی کنار هم ننشینیم و مشکلات جدی‌مان را حل نکنیم، پس چه چیزی از آن رابطه میخواهیم؟ آیا این دیگر رابطه است؟۱۴. در مقابل انتقاد مقاومت کنیم!این درست که نحوه انتقاد مهمه... اما اگه یه گوشه تنها شدم که میتونم بهش فکر کنم! اصولا هرکسی که از من انتقاد کنه رو باید دوست داشته باشم. چرا که من رو وادار به فکر کردن میکنه حتی اگه انتقادش درست نباشه. پس بهتره گوش‌هام رو باز نگه دارم برای اینکه مغزم بسته نشه!۱۵. بجای حرف زدن و رفع مشکل، قهر کنیم! یا حتی لجبازی کنیم!یکی دیگه از مکانیزم‌های مخرب در روابط اینه که بجای حل مشکل از طریق گفتمان، پای خودمون رو توی یک کفش کنیم، سوار خر شیطون بشیم و از درِ لجبازی وارد بشیم و یا از دروازه قهر خارج بشیم. دیگه فکر نکنم نیاز به توضیح اضافه باشه.۱۶. برای دیگری تکلیف تعیین کنیم!این یکی هم مثل تصمیم گیری به تنهایی میمونه... فقط جای بدتر ماجرا اینه که به تنهایی تصمیم میگیریم که حالا دیگری فعالیتی را انجام بده یا نده. مثلا اینکه چون تو همسر منی باید هر روز من رو از سرکار برگردونی. این فعل به تنهایی مشکلی نداره اما اینکه یکنفر بدون درنظر گرفتن شرایط طرف دیگه همچین تصمیمی بگیره و دیگری رو وادار به انجامش کنه، کار رو خراب میکنه. مثل این میمونه که من تصمیم بگیرم از امروز خواهرم هر یک ساعت یکبار به من سلام کنه! همین قدر مسخره و بی معنی!!۱۷. به بهانه‌ی علاقه به طرف مقابل، در صدد تغییر رفتار او برآئیم!وقتی ماجرا خراب میشود که رفتار فرد مورد نظر زننده نباشد و صرفا اینکه خوشایند ما نیست، بخواهیم وی را به باد انتقاد گرفته تا رفتار او را تغییر دهیم. این داستان در کودکی و در روابط کودک با والدین نیز ریشه دارد. یک مثال ملموس از این موضوع: یادم میاد وقتی بچه بودم مادرم من رو مجبور میکرد تا دست مادربزرگش رو ببوسم. احترام به بزرگتر به جای خود اما آیا نبوسیدن دست یک مادربزرگ توسط یک کودک 5ساله بی احترامی محسوب میشه؟ بوسیدن خوشایند من نبود و نبوسیدن خوشایند مادرم نبود! این شد که من رغبتی برای رفتن به خانه مادربزرگ را نداشتم و از ایجاد رابطه با وی و از شناختش محروم شدم. حالا شما این رو بسط بده به دیگر روابط اجتماعی! بدتر از اون اینه که این رفتار رو به بهانه دوست داشتن طرف رابطه انجام بدیم.۱۸. دیگری را برای انجام خواسته خودمان تهدید کنیم!اونجایی که میبینیم هیچ ترفندی باعث نمیشه که ما در روابط به خواسته‌مان برسیم، تیر آخر را رها کرده و شروع به تهدید طرف مقابلمان میکنیم. گاهی جواب میدهد، گاهی نه! اما به قول قدیمی ها دو سر سوخت است! اگر جواب ندهد که خودمان را خراب کرده ایم و اگر جواب بدهد، راهی پیش روی طرف مقابل گذاشته ایم تا وی هم همان کار را با ما بکند.۱۹. در صدد تنبیه طرف مقابل‌مان برآییم!!این یک مورد دیگه خیلی بدتر از همه است که اگر شرایط و روابط مطابق میل‌مان پیش نرفت، دیگری را تنبیه کنیم. مثلا قهر کنیم و تلفن اش را جواب ندهیم و یا از حضورمان محروم‌اش کنیم. به شدت اطمینان دارم که این روش جوابی معکوس به خواسته مان میدهد.۲۰. با حرف یا رفتاری خاص (چه در خلوت و چه در جمع) نسبت به تحقیر دیگری اقدام کنیم!و نهایتا آخرین موردی که در این مجال به ذهنم میرسه، تحقیر طرف مقابل است. به جرات میشه گفت که اکثر آدم ها به نوعی طعم تحقیر شدن رو چشیده‌اند و با قطعیت میشه گفت که هیچ کس حاضر نیست این حس ناخوشایند رو تجربه کنه. پیشنهاد من اینه قبل از تخریب و تحقیر دیگری به عواقب ناشی از این عمل خوب فکر کنید و اگر به خیال خودتان چاره ای جز این نداشتید، طرف مقابل رو تحقیر کنید و قید رابطه تون رو بزنید!شما هم از مشاهدات‌تان بنویسید و به این لیست بیافزایید تا دیگران هم استفاده کنند. اینجوری شاید بتونیم جامعه‌ای سالم‌تر با روابطی شاداب‌تر پیش رو داشته باشیم. از اینکه این یادداشت رو تا آخر دنبال کردید مفتخر و سپاسگزارم.منبع عکس ها اینترنت است.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 21:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگیری زبان با کمک گوگل!</title>
                <link>https://virgool.io/Kalaamestan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-giz2wfjnqfif</link>
                <description>از تاثیر گوگل بر تکنولوژی و زندگی روزمره انسان نمی‌توان به راحتی چشم پوشی کرد. گوگل دیگر یک موتور جستجوی ساده که ما صرفا برای جستجوی اطلاعات از آن استفاده کنیم نیست!این شرکت معظم با استفاده از ربات‌های متنوع و دیتابیس‌های فراوان، سعی در بهبود هرچه بیشتر زندگی کاربرانش دارد. گوگل سرویس‌های بسیاری را تولید و در قالب اپلیکیشن‌های جذاب در اختیار کاربران قرار داده است. عمده‌ی این سرویس‌ها در وبسایت گوگل در دسترس می‌باشند که اکثر مواقع کاربران حتی از وجود آنها بی اطلاع هستند. سرویس ترجمه، ماشین حساب، تبدیل تاریخ و تبدیل واحدها از جمله معروفترینِ این سرویس‌ها هستند.اما در راستای اهداف گوگل برای ارائه‌ی سرویس‌های کاربردی و مفید به کاربرانش، قصد دارم سرویسی به نام Word Coach را معرفی کنم که با استفاده از آن میتوانید به یادگیری لغات انگلیسی پرداخته و دایره لغات خود را نیز محکی بزنید.این سرویس به صورت یک بازی ساده طراحی شده که در هر مرحله از شما ۵ سئوال دو گزینه ای میپرسد و شما در صورتی که معنی و مفهوم لغات را بدانید قادر خواهید بود به سئوالات پاسخ داده و امتیاز کسب کنید. هرچه که پیش بروید و امتیازات بیشتری کسب کنید، سئوالات سخت‌تر شده و مرتبه دانش شما افزایش می‌یابد.اصلا هم نگران عدم پاسخگویی به سئوالات نباشید! گوگل آنقدر سئوالی که اشتباه پاسخ دادید را تکرار میکند تا به خوبی آنرا فرا بگیرید. از این مهمتر، دلایل پاسخ را هم به شما آموزش می‌دهد.برای دسترسی به این سرویس کافیه تا در گوگل عبارت Word Coach را جستجو کرده و یا از طریق لینک زیر مستقیما بازی را شروع کنید:https://g.co/kgs/ndnj76موفق باشید‌.این یادداشت برای مجله کلامی‌نو نوشته شده است.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 15:04:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید زبان انگلیسی یاد بگیرم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/Kalaamestan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-q05t4dohvhrz</link>
                <description>توضیح: این یادداشت برای مجله‌ی &#039;کلامی‌نو&#039; نوشته شده است. در واقع طرح این سئوال که &quot;چرا باید یک زبان دوم بیاموزم؟&quot; شاید کمی فراگیرتر به نظر آید. اما از آنجائیکه زبان انگلیسی به عنوان یک زبان فراگیر و بین‌المللی در دنیا مورد استفاده قرار میگیرد، تصمیم دارم محوریت یادداشتم را بر پایه زبان انگلیسی قرار دهم چرا که به عقیده‌ی من موارد معدودی وجود دارد که حتی با دانستن زبان انگلیسی نتوانیم گلیم‌مان را از آب بیرون بکشیم. در هر صورت قصد دارم در این نوشته از زبان انگلیسی به عنوان یک زبان دوم کارآمد یاد کنم که صد البته در دیگر زبان ها مانند فرانسوی و آلمانی هم مصداق دارد. برای کوتاه شدن مطلب به لیستی از مواردی که در مدت زبان آموزی خودم و در تعامل با دیگر زبان آموزان تجربه کردم اکتفا میکنم.چرا باید انگلیسی (یا یک زبان دوم) یاد بگیرم؟نیاز به ارتباطات اجتماعی؛  امروزه گسترش ارتباطات و تعاملات اجتماعی در سطح جهانی، مرزهای جغرافیایی را تا حد قابل توجهی کمرنگ کرده و افراد در جامعه بیش از پیش نیازمند برقراری ارتباط با همنوعان خود در سرتاسر جهان هستند. از اینرو دانستن یک زبانِ دوم به ویژه انگلیسی می‌تواند دنیای بی حد و مرزی از ارتباطات را پیش روی ما قرار دهد.همکاری با شرکت های بین‌المللی؛ همچنین با گسترش فعالیت های شغلی و حرفه ای و نیاز به درآمد بیشتر باعث شده تا افراد به فعالیت‌های شغلی برای شرکت های بین‌المللی روی آورند. این امر مخصوصا به صورت دورکاری قابل انجام بوده و این افراد درآمد دلاری کسب می‌کنند.پذیرفتن یک مسئولیت کلیدی در سازمان؛ پیرو موضوع قبلی، شرکت های داخلیِ زیادی هستند که با شرکت های خارجی مراودات بازرگانی دارند. از اینرو لازم است که کارمندان کلیدی این شرکت ها به یک زبان خارجی مسلط باشند تا بتوانند وظایف خود را در شرکت متبوع خود به نحو احسن به انجام برسانند.مهاجرت؛ تنور داغ مهاجرت هیچ ‌وقت گرمای خود را از دست نداده و حتی در شرایط کنونی که جهان به #کرونا مبتلاست هم عده‌ای در فکر مهاجرت هستند. خب مسلما یکی از پایه ای ترین پیش نیازهای مهاجرت، فراگیری یک زبان دوم، به ویژه زبان انگلیسی است. عده دیگری هم هستند که خود را برای مهاجرت در دوران پساکرونا آماده میکنند.دریافت آموزش و یادگیری (گرفتن مدرک معتبر)؛ امروزه بسیاری از دانشگاه‌ها و موسسات آموزشی معتبر در سرتاسر دنیا در حال ارائه‌ی دوره های تحصیلی غیرحضوری با مدرک معتبر هستند و عمده‌ی این دوره‌ها به زبان انگلیسی تدریس می‌شود. حال شما فرض کنید که بدون نیاز به مهاجرت تحصیلی قادر خواهید بود که مدرک آموزشی معتبری را دریافت و شغل و درآمد خود را ارتقاء دهید. آیا دانستن زبان انگلیسی ارزش‌اش را ندارد؟تبادل دانش و فرهنگ؛ همانگونه که در بحث گسترش ارتباطات اجتماعی مطرح شد، دانستن یک زبان دوم میتواند ما را در معرض یادگیری و تبادل اطلاعات قرار دهد. حال این اطلاعات دانش محور باشد یا فرهنگی، هم به ما کمک میکند و هم باعث می‌شود تا بتوانیم فرهنگ‌مان را به ملل دنیا بشناسانیم.افزایش درآمد با گسترش مهارت؛ شما در حرفه‌ای خُبره هستید و به خوبی مهارت‌های خود را در حرفه‌تان بکار می‌گیرید. اما آیا با این سرعت پیشرفتی که نوع بشر در پیش گرفته، دانش و مهارت شما به زودی منسوخ نخواهد شد؟ جواب یک &#x27;بله&#x27;‌ی قاطع است. به نظر من کسانی در کار و حرفه‌ی خود موفق‌ترند که دانش روز را سریعتر از دیگران (رقبا) دریافت کنند. حال آنکه اکثر این دانش در کشورهای غربی و عمدتا به زبان انگلیسی تولید و منتشر می‌شود.توسعه فردی؛ یکی از ویژگی های افراد موفق، یادگیری مداوم و توسعه فردی‌ آنهاست. حال میخواهد این توسعه آموختن یک مهارت تخصصی باشد یا فراگیری یک زبان خارجی. همچنین، نگرشی بین افراد موفق وجود دارد که باعث میشود هرگز دست از تلاش نکشیده و در بدترین شرایط تبدیل به یک فرد منفعل نشوند. این نگرش میگوید که دوران رکود بهترین زمان برای یادگیری‌ست. در این زمان است که شما بذری را میکارید تا در آینده آنرا برداشت کنید.با وجود اینکه قطعا تعداد بیشتری دلیل برای اینکه ما باید زبان انگلیسی را بیاموزیم وجود دارد اما من به همین ۸ نکته در این یادداشت اکتفا کرده و تلاش میکنم تا در مقالات آتی به نکات بیشتری در مورد آموزش زبان انگلیسی (و یا هر زبان دیگری) بپردازم.این یادداشت برای مجله کلامی‌نو نوشته شده است.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 02:04:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رایگان کار میکنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-wisexxw9mr4h</link>
                <description>فکر می‌کنم اولین روز کاری هرکس، تجربه‌ای منحصربه‌فرد و به‌یادماندنی باشه. خب... حداقل برای من که این‌طور بود.اما چیزی که این تجربه رو برای من خاص می‌کنه، داستانیه که می‌خوام تعریف کنم؛ داستانی که با کارآموزی در یه شرکت معتبر شروع شد و به‌اعتقاد خودم، همین تصمیم نقطه‌ی شروع پیشرفت شغلی‌م بود.یادم میاد سال اول دانشگاه رو تموم کرده بودم و تو تعطیلات تابستون دنبال کار می‌گشتم. قبل از دانشگاه، چند تا شغل نیمه‌وقت داشتم؛ در واقع از دوران دبیرستان «دستم تو جیب خودم بود». اما اون یه سالی که کار نکرده بودم، فشار مالی زیادی رو تحمل کردم. البته اون موقع همه‌ی خرج‌هام فقط صرف رفت‌و‌آمد دانشگاه، کتاب و یه‌کم لباس می‌شد.طولانیش نکنم... دنبال کار بودم و پسرعموی گرامی‌ به اصطلاح اون روزها یه شرکت کامپیوتری داشت؛ از همون شرکت‌های یه‌نفره‌ی اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل ۸۰ که کارشون خرید و فروش قطعات کامپیوتر بود — از کیبورد گرفته تا Ram و CPU. طبیعی بود که منِ دانشجوی رشته‌ی کامپیوتر، اول از همه سراغ اون برم. رفتم دفترش و بی‌مقدمه گفتم: «دنبال کارم».جوابی که داد، در عین تلخی، اون‌قدر منطقی بود که همون لحظه پذیرفتم. گفت:«من کار زیادی برات ندارم. اون چیزایی هم که تو یه سال دانشگاه یاد گرفتی، به درد بازار کار نمی‌خوره. پیشنهاد می‌کنم بری کارآموزی، تا می‌تونی یاد بگیری، بعد بیای سراغ کار واقعی. اگه خوب یاد بگیری، خودم کمکت می‌کنم.»راست می‌گفت. من نرم‌افزار می‌خوندم و واقعاً فرق Motherboard و RAM رو نمی‌دونستم! تنها کامپیوتری که از نزدیک دیده بودم، Pentium 486 کارگاه مدرسه بود. از نرم‌افزار هم چیز زیادی بلد نبودم. اون موقع بازار نرم‌افزار تو ایران هنوز جدی نبود. اما من فقط دنبال کاری بودم که هم درآمد داشته باشه، هم مرتبط با رشته‌م باشه — نه مثل کارهای نیمه‌وقت دوران دبیرستان.این شد که به‌عنوان کارآموز وارد یکی از شرکت‌های سخت‌افزاری شدم؛ شرکتی که بعدها به یکی از بزرگان صنعت سخت‌افزار ایران بدل شد. اولین روز کاری‌م فوق‌العاده بود. شور و اشتیاقم برای رفتن به محل کار واقعی رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چهره‌ی تک‌تک آدم‌هایی که اون روز دیدم هنوز تو ذهنم مونده — حتی آب‌و‌هوای اون روز! همون‌جا با خودم عهد بستم هرطور شده بمونم و اون‌قدر مفید باشم که منو نگه دارن. برای یه جوان ۱۹ساله‌ی بی‌تجربه، آرزوی بزرگی بود.(بعدها در مطلبی با عنوان «زندگی مچاله‌ی من» مفصل‌تر از اون روزها می‌نویسم؛ فعلاً برگردیم به مسیر کاری‌م)اما چه چیز این داستان می‌تونه الهام‌بخش باشه؟مطمئنم هنوز هم جوانایی پیدا می‌شن که برای یادگیری واقعی، حاضرن مدتی کارآموزی کنن. اما تفاوت اصلی نسل امروز با ما اینه که کمتر حاضرن بدون دستمزد کاری انجام بدن، حتی اگه اون کار در درازمدت به نفع‌شون باشه.انگار نگاه بلندمدت به کار و مهارت داره کم‌کم فراموش می‌شه. شاید شتاب زندگی مدرن و آموزش‌های سطحیِ چنددقیقه‌ای در این نگرش نقش داشته باشه، اما قطعاً دلایل دیگه‌ای هم هست که اینجا مجال گفتنش نیست.بعد از اون روز، نه ماه تموم، هر روز هفته می‌رفتم شرکت. نه تنها شغل تمام‌وقت نداشتم، بلکه هزینه‌ی رفت‌و‌آمدم هم به خرج‌هام اضافه شده بود. صبح‌ها شرکت، ظهر دانشگاه، شب‌ها هم با ماشین پدرم مسافرکشی می‌کردم تا خرج زندگی رو دربیارم. به‌ظاهر شکست خورده بودم. اما ادامه دادم... تا اردیبهشت سال بعد که دیگه طاقت فشار مالی رو نداشتم.رفتم سراغ مدیر بخش و صادقانه گفتم:«اگه اینجا شغلی برای من نیست، بذارید برم دنبال کار تمام‌وقت. چون واقعاً به درآمد نیاز دارم.»اون‌جا بود که غافلگیر شدم. مدیر بخش گفت از عملکردم راضی بوده و حتی قبل‌تر با مدیرعامل درباره‌ی استخدامم صحبت کرده. بعد از نه ماه تلاش بی‌مزد، بالاخره استخدام شدم؛ با حداقل حقوق، اما توی شغلی مرتبط و واقعی.و این تازه شروع راه بود...شرکت رشد می‌کرد و من هم با اون رشد می‌کردم. طولی نکشید که واحد فنی پانزده کارمند داشت و من، به‌عنوان قدیمی‌ترین و باتجربه‌ترین فرد تیم، سرپرست واحد فنی شدم. تقریباً هر سال دو تا سه بار افزایش حقوق داشتم.تا سال ۸۶ که برای دستیابی به موقعیتی بهتر از شرکت جدا شدم. از اون زمان تا امروز، همیشه در مسیر یادگیری، پیشرفت و تجربه موندم.اما چرا اینو می‌نویسم؟چون توی این سال‌ها به این نتیجه رسیدم که اگه اون روز تلخی حرف‌های پسرعمو‌م رو نمی‌پذیرفتم،اگه واقعیت ضعفم رو نمی‌دیدم و اگه به‌جای کارآموزی دنبال درآمد فوری می‌رفتم، هیچ‌وقت به جایگاه امروز نمی‌رسیدم.البته که من طرفدار «کار رایگان» نیستم.امروز حتی کوچک‌ترین پروژه برای نزدیک‌ترین دوستام رو هم اول قیمت‌گذاری می‌کنم — چون ارزش کار حرفه‌ای باید حفظ بشه. اما باور دارم کسی که تازه اول راهه و هنوز مهارت کافی نداره، باید بهای یادگیری رو بپردازه — گاهی با وقت، گاهی با صبر، گاهی با کار رایگان.من توی مسیری قدم گذاشتم که پر از گشایش بود، چون از همون اول مسیر درست رو انتخاب کردم. در ازای کارآموزی، ابزار پیشرفت رو به‌دست آوردم و تونستم آهسته و پیوسته از قله‌های موفقیت بالا برم. امیدوارم این تجربه برای جوونایی که تازه می‌خوان مسیر شغلی‌شون رو شروع کنن الهام‌بخش باشه.یادتون باشه:انتخاب‌های بلندمدت، همیشه انتخاب‌های بهتری‌ان.سال‌ها بعد، با خوندن کتاب «اثر مرکب» از دارن هاردی، تازه فهمیدم تصمیم اون روزم چقدر درست بوده. و هنوز هم بعد از حدود بیست سال، اثرش رو توی لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌م می‌بینم.بنابراین معتقدم؛-- بی‌هراس از شرایط، باید روی خودمون سرمایه‌گذاری کنیم.-- مهارت تازه یاد بگیریم، تجربه کسب کنیم،-- و اگه لازم شد... حتی گاهی رایگان کار کنیم — برای یادگیری، برای رشد و برای انسان موندنمن هنوز هم گاهی رایگان کار می‌کنم؛گاهی برای تجربه،گاهی برای شناخت بهتر خودم،گاهی برای کمک به دیگران...و به این نگرش، صادقانه افتخار می‌کنم.همیشه سربلند باشید.</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 03:52:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کووید۱۹، نقطه عطفی در تاریخ بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/%DA%A9%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%B1%DB%B9-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-mvujojjo6kej</link>
                <description>انسان، علیرغم موجودیت قدرتمندش نسبت به دیگر جانداران، موجودی‌ست شکننده، ضعیف، عاجز و حتی گاه قابل ترحم.با اینکه تاریخ مبسوط بشر نشان داده خطراتی که می‌توانند انسان را از پای درآورند کم نیستند، باز هم ـ یا به دلیل غرور بی‌جا، یا فراموشی، یا ناآگاهی، یا هر دلیل دیگر ـ وی قادر به دیدن و پذیرفتن این ضعف بزرگ خود نبوده است؛ اینکه در دنیایی به این وسعت و عظمت، ممکن است دستی بالاتر از دست او وجود داشته باشد.البته این نگاه، بیش از آنکه علمی باشد، دیدگاهی فلسفی با گرایش معنوی است. اما اگر بخواهیم با عینک منطق و با در نظر گرفتن واقعیات تاریخی به موضوع بنگریم، نتیجه چندان متفاوت نخواهد بود.اگر نگاهی گذرا به تاریخ بشر بیندازیم، درمی‌یابیم که به‌جز خطراتی مانند جنگ ـ که انسان برای همنوع خود می‌آفریند ـ طبیعت نیز گاه‌ و بی‌گاه روی دیگر خود را نشان داده و خشونت را جایگزین آرامش کرده است. خشونتی که از ذات طبیعت برمی‌خیزد و عاری از خصومت است.سیل، زلزله، یخبندان، آتشفشان، سونامی و در نهایت بیماری، همگی بخشی از همین ذات هوشمند هستند.درست در همین نقطه است که بشر می‌تواند ضعف خود را در برابر قدرت‌های طبیعی مشاهده کند.اگر بخواهم تعریفی کلی و در عین حال نسبی از «طبیعت» ارائه دهم، می‌توان گفت طبیعت مجموعه‌ای‌ست از فرایندها که بدون دخالت فرد یا افرادی، صرفاً بر اساس ذات هر چیز و رویداد در جریان‌اند.اما بشر آموخته است برای حفظ بقا، باهوش‌تر، قدرتمندتر، سریع‌تر و در مجموع برتر از سایر موجودات شود؛ گرچه این فراگیری و توانمندی، همیشه هم به نفعش تمام نشده است.و اما از میان همه‌ی تهدیدها، بیماری پدیده‌ای‌ست پیچیده‌تر و عمیق‌تر.به باور من، هرچند مسبب اصلی بیماری‌ها، به‌ویژه بیماری‌های سخت و لاعلاجی مانند سرطان، ایدز و اکنون کووید۱۹، چیزی جز طبیعت نیست، اما نمی‌توان نقش انسان را در پیدایش و گسترش آن‌ها نادیده گرفت.با این دیدگاه، اگر به کووید۱۹ بنگریم، درمی‌یابیم که طبیعت بار دیگر در حال دگرگونی و انقلاب است؛ همانند عصر یخبندان، انقراض دایناسورها، ظهور و نابودی گونه‌های مختلف انسانی، اپیدمی طاعون یا آنفلوآنزای اسپانیایی.نمونه‌هایی از این دست، چه در اعصار دور و چه در دوران معاصر، هرچند اندک، اما کوچک و بی‌اهمیت نبوده‌ و تمام این رویدادها نقطه‌ی عطفی در تاریخ به‌شمار آمده‌اند.بیماری کووید۱۹ نیز، به باور بسیاری از صاحب‌نظران در حوزه‌های پزشکی، زیست‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و حتی هنر، نقطه‌ی عطفی در تاریخ بشر خواهد بود؛ چرا که منجر به دگرگونی‌های بنیادی در زندگی و سرنوشت انسان می‌شود.پیش‌تر تصور می‌شد چنین نقطه‌عطفی با شورش و تسلط ربات‌ها و هوش مصنوعی رقم بخورد، اما انسان مدرن، علیرغم خلق روش‌های گوناگون ـ و البته غیرارگانیک ـ برای بقا، با سرعتی باورنکردنی به‌سوی نابودی خویش گام برمی‌دارد.کووید۱۹ با ظهور خود تنها چند راه در برابر بشر قرار می‌دهد:یا به‌تنهایی عامل نابودی نسل انسان خواهد شد،یا انسان را به تبعیت از خود وادار می‌کند تا رفتار و سبک زندگی‌اش را تغییر دهد؛ تغییری که احتمالاً به بقای او کمک خواهد کرد.تغییری که ما به‌تنهایی قادر به انجامش نبودیم، یا شاید هم اصلاً نمی‌خواستیم انجامش دهیم.البته احتمال سومی نیز هست: غلبه‌ی بشر بر این ویروس. اما به گمان من، چندان محتمل نیست.از همین‌رو، کووید۱۹ را بسیاری از اندیشمندان نقطه‌ی عطفی مهم در تاریخ بشر می‌دانند؛آغازی تازه که شاید تاریخ را به دو بخش جدید تقسیم کند:پیش از کرونا و پس از کرونا.حالا باید نشست و تماشا کرد که کدام سوی این نبرد، دیگری را از میدان به در خواهد کرد.منبع عکس‌ها: اینترنت</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 16:32:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.abedini/merany-vhp1haifz2nq</link>
                <description>می‌خواستم این توضیحات رو توی پروفایلم بنویسم، اما محدودیت تعداد کاراکترها اجازه نداد!احتمالاً برای بقیه خیلی هم مهم نباشه که من کی‌ام — هرچند برای خودم خیلی مهمه!با این حال، چون نمی‌خوام بعداً با ترکیبی از مطالب مختلف باعث شوک و ورقلمبیدگی چشمان مبارکتون بشم، گفتم اینجا خودم رو یه کم بیشتر معرفی کنم...توی زندگیم به خیلی چیزها علاقه دارم، اما فکر می‌کنم مهم‌ترینشون سفر و عکاسیه.فیلم رو از کتاب بیشتر دوست دارم و کار دیجیتال مارکتینگ رو در کنار پشتیبانی شبکه انجام می‌دم.از بچگی عاشق دوچرخه‌سواری بودم. از نوزده سالگی وارد بازار کار شدم و علاقه‌ی اولم برنامه‌نویسی بود — هرچند اون سال‌ها کار آسونی نبود و خیلی هم طرفدار نداشت.عاشق گوش دادن به موسیقی راک و پراگرسیو‌ام و کلاً هر چیزی که فرق داره برام جذابه.پیانو رو خیلی دوست دارم و عاشق سازدهنیم هستم. سفرهای ماجراجویانه بیشتر از هر چیزی شادم می‌کنن.نقاشی و گرافیک رو هم دوست دارم و معمولاً کارهای گرافیکیم رو خودم انجام می‌دم.تکنولوژی رو به خاطر شغلم خوب بلدم، اما همیشه یه تضاد بین «آنچه هستم» و «آنچه می‌خواهم باشم» وجود داشته.دوستام رو خیلی دوست دارم و عاشق خانواده‌ام هستم.تقریباً هرجا که بشه، مطلب می‌نویسم!چند تا پیج در شبکه‌های اجتماعی دارم — از عکاسی و سفر گرفته تا موسیقی، موبایل و آی‌تی.آموزش عکاسی و شبکه هم می‌دم و ازش واقعاً لذت می‌برم.خب... فکر کنم همین توضیحات کافی باشه تا بدونید مطالبی که اینجا منتشر می‌کنم قراره چقدر قروقاطی و «از هر دری سخنی» باشن!پ.ن.: طرفدار سفت و سخت زبان و نگارش فارسی‌ام و از غلط‌نویسی و فینگلیش واقعاً بدم میاد.با این حال ترجیح می‌دم اینجا کمی خودمونی باشم، پس به بزرگواری خودتون ببخشید.ضمناً عکس تزئینی است — فقط دلم می‌خواست اون شکلی باشم :)روزتون پرنشاط 🌻</description>
                <category>مهرداد عابدینی</category>
                <author>مهرداد عابدینی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 11:20:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>