<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mehrdad Khoshbakhti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrdad.khoshbakhti</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:22:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1681420/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mehrdad Khoshbakhti</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrdad.khoshbakhti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قله‌ای در خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.khoshbakhti/%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-pfovngg6es5f</link>
                <description>خواب را رها می‌کنم و سفره صبحانه را پهن می‌کنم. هزار بار هم که بخوابم و ادامه‌ی خواب خوشم را ببینم، دست آخر یک خواب بیشتر نیست. خواب خواب است و دارم خودم را گول می‌زنم. فروید هم اگر بود هزار دلیل و برهان منطقی یا غیرمنطقی می‌آورد تا ثابت کند این خواب از تمایلاتم به خیال‌ و آرزوهای فانتزیِ دورانی که فشار روحی زیادی را تحمل می‌کنم ناشی می‌شود و هیچ چیز درست و درمانی که بشود به آن استناد کرد و تهش را درآورد درونش وجود ندارد.

به گمانم اینکه زیادی به خودم سخت می‌گیرم و از این چیزهای دل‌خوش‌کنک که قطعا برای هیچ‌کس آب و نان نمی‌شود فرار می‌کنم و دنبال یک چیز خیلی اصیل می‌گردم که احساس نکنم دارم خودم را گول می‌زنم، یک چیز ارثی باشد. وراثت پدر بشریت را درآورده است، من که به‌اندازه‌ی یک چشم‌به‌هم ‌زدنِ تمام تاریخ بشر هم نیستم، اصلا بگو یک پشه‌ی ناچیز میان جنگل آمازون.من که خیلی دیر متولد شدم اما اگر جای درستش، مثلا حداقل سی‌چهل سال پیش به آن طرف متولد می‌شدم، اگر این خواب‌های امیدوارکننده‌ی اوایل صبح که همگی چپ‌اند و اگر خیال‌های خوشی که از نور چراغ‌های زرد خیابان در پیاده‌روی‌های شبانه ناشی می‌شوند و نه هیچ چیز منطقیِ دیگر، اگر همه اینها نبودند و اگر هزار چیز منطقی و درستی وجود داشت و زندگی‌ام طبق یک اصول و نظم مشخص پیش می‌رفت و اگر یک اصطلاح وجود داشت که بتواند برای بیان احساسم به واقعیت زندگی کارایی داشته باشد پیدا می‌کردم، آنوقت احساس واقعی‌ام نسبت به زندگی را می‌گفتم بدون اینکه بگویم «زندگی چقدر یک‌طوریش می‌شود» و «چقدر یک‌جور عجیبی است» و امثال اینها و بعد سنگینی همه‌ی این باری که به‌تنهایی به‌دوش می‌کشم را می‌بردم می‌گذاشتم بالای یک قله‌ی کوهِ تازه فتح شده، از همان‌ها که پس از جان‌کندنِ صعود یک قله‌ی چند هزار متری به آخرش رسیده‌ای و تا آخر عمرم همان‌جا می‌ماندم و سعی می‌کردم تا آخر عمر از همان یک رسیدن غرق لذت شوم و مدام دنبال چیز یا چیزهایی برای انباشتن پیاله‌ی لذت خودم نبودم. اما از بخت بد، هیچ‌وقت بالاخره‌ای که منتظرش هستم فرانمی‌رسد و من مدام در فراز و فرود فتح قله‌ای هستم که نصفش در خواب و خیال می‌گذرد و وقتی بیدار می‌شوم که می‌بینم از بالای صخره‌ای چندصدمتری در مسیری چندین کیلومتری روی نقطه‌ی شروع سقوط کرده‌ام و باید دوباره همه‌چیز را از اول شروع کنم.</description>
                <category>Mehrdad Khoshbakhti</category>
                <author>Mehrdad Khoshbakhti</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 07:39:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن تلخی برای خوانده نشدن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.khoshbakhti/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-hfahmozemxna</link>
                <description>با تمام خوبی‌های گذرایی که وجود دارد، با وجود تمام زیبایی‌هایی که کم نیست (و هرگز هم کافی نیست)، با وجود تمام خوبی‌ها، زندگی چیز رنج‌آور و نکبت‌باری است. همین و همین.تمام تلاش‌هایی که در مسیر «شدن» در زندگی انجام می‌شود، همه‌چیز در اعماق ملال و کثافات آن گم و سردرگم و مغروق باقی خواهد ماند و تنها تعداد معدودی از آدم‌ها که حاضر به فدای چیزهایی می‌شوند که اتفاقا برایشان مهم‌اند، تنها همان تعداد اندک به نتایج زودگذری می‌رسند که حقیقتا ارزشش را ندارد.به خصوص این زندگی برای کسانی که چیزهای زیادی از دست داده‌اند، چیزهایی که دیگر قابل پس گرفتن نیستند، هیچ چیز خوشایندی در پی ندارد. مگر در مقابل چیزهای از دست رفته چه چیزهایی می‌تواند وجود داشته باشد که ارزشش را داشته باشند؟ کسانی که در کودکی مهر و محبتی که باید را دریافت نکرده‌اند، حقارت‌های بی‌شماری را چشیده‌اند، خشونت‌هایی که لایقش نبوده‌اند را دیده‌اند، توهین‌ها و شماتت‌هایی که نباید را کشیده‌اند، امنیت روانی‌ای که باید را دریافت نکرده‌اند و در بستری که می‌بایست ماًمنی برای رشد و تعالی‌شان می‌بوده به هرز رفته‌اند، هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز روشنی وجود ندارد.در این بین حتی همان‌ها – بعضی‌شان - مشغول به اموری بیهوده‌اند که خود هم دلیلش را نمی‌دانند. خودشان هم نمی‌دانند چرا روز را با نظافت میز محل کارشان شروع می‌کنند، نمی‌دانند چرا گلدان‌های اتاق یا محل کارشان را آب می‌دهند، نمی‌دانند چرا هنوز داستان می‌خوانند یا بعضی‌شان شعر می‌خوانند، به گل‌ها نگاه می‌کنند یا خودشان را در خیابان‌ها به تماشا وامی‌دارند.در این بین غیراصیل‌ترین چیز و در عین حال شاید تنها راهی که البته راه نیست و فقط مفری برای آرامشی خیالی‌‌ست بدبختانه «فرار» است. دخمه‌ای را با هزار مصیبت پیدا کنی و خودت را در آن جا کنی؛ بلکه، از چیزها و کسانی که با تمام عشق و علاقه‌شان آزارت داده‌اند بگریزی. از تمام آدم‌هایی که دانسته و ندانسته بدترین‌ها را برایت مقدر کرده‌اند بگریزی و چقدر زجرآور است اینکه این آدم‌ها تقریبا شامل تمام انسان‌هاست.</description>
                <category>Mehrdad Khoshbakhti</category>
                <author>Mehrdad Khoshbakhti</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 20:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی عقلم را از دست دادم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrdad.khoshbakhti/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-easxjrvmihri</link>
                <description>عکس از اریک جانسونمیان آدم‌هایی که نمی‌شناسم قدم می‌زنم. همه چیز به نظر متزلزل می‌رسد. اولین بار است در اینجای زندگی هستم اما چیزهای زیادی آشناست. خانه‌ام آشناست، پدر و مادر و خواهرم آشنا هستند، موسیقی‌هایی که هزار بار گوششان کرده‌ام آشنا هستند، خودم، خودم؟ چه واژه‌ی غریبی! خودم را نمی‌شناسم. دارم عقلم را از دست می‌دهم. انگار تمام واقعیات شبیه به رشته‌هایی از ماکارونی باشند که یکی یکی از هم جدا می‌شوند. انگار شبیه به پاره‌هایی از کاغذهای خرد شده که درون دیگی از آب جوش در حال پخت باشند و در دمای نزدیک به نقطه جوش ناگهان توسط آب یخی که رویشان ریخته‌اند وا رفته باشند. چیزی بین بودن و نبودن، دقیقا در همان محدوده‌ام. توان فکر کردن به بیش از دو روزِ پیش رو را ندارم. انگار تمام جهان تا حد پیش‌بینی ناپذیری دچار بهم ریختگی شده باشد.در باغ فردوس روی نیمکت‌های چوبیِ بیرون موزه سینما نشسته‌ام و به خیلِ رهگذرانی که می‌آیند و می‌روند نگاه می‌کنم. در نظرم تصاویر درهم‌شده و کش می‌آیند. شبیه به همان رشته‌های ماکارونی. افرادی که دیروز ملاقات کرده‌ام را امروز هم دیده‌ام. کسانی را هم دیده‌ام که قرار بوده چند سال بعد در یک دورهمی ملاقات کنم. تمام اتفاقاتِ تمامِ گذشته و تمامِ اتفاقاتِ تمام آینده یکجا پیش رویم تجسد یافته است. کم کم دارد ترس برم می‌دارد. دارد باورم می‌شود که دارم عقلم را از دست می‌دهم. یک کلاه شاپوی قدیمی را روی سر کم موی عرق کرده‌ام جابجا می‌کنم و به فکر فرو می‌روم «من که کلاه شاپو نداشتم» بارانیِ قدیمی‌ام را از تن در می‌آورم و روی جالباسی آویزان می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام زیر باران کمی خیس شوم. می‌خواهم کمی زندگی را تجربه کنم. پا در خیابان که می‌گذارم لاله زار را از منوچهری بالا می‌روم و وارد انقلاب می‌شوم. هوا خیلی گرم‌تر از چیزی است که باید باشد. قرار بود باران بیاید. پیچ رادیوی جیبی‌ام را می‌چرخانم و امواج را روی 95 مگاهرتز تنظیم می‌کنم: «دهم تیرماه یکهزار و چهارصد و یک، دمای هوای تهران 38 درجه»چهارراه پارک وی شلوغ شده. عده‌ای پلاکاردهای بزرگ در دست گرفته‌اند که رویش چیزهای عجیبی نوشته. یک مرد بدون بلوز وسط چهارراه می‌دود. یک خانم میانه سال داد و هوار راه انداخته که «طلاهام رو دزدیدند». از سر و رویم عرق شُره می‌کند. دست می‌کنم داخل بارانی‌ام و چترم را بیرون می‌آورم. باران گرفته. تمام ماشین‌ها در یک حرکت هماهنگ و از پیش برنامه‌ریزی شده دستشان را روی بوق گذاشته‌اند و بدون اینکه یک لحظه دست از بوق زدن بردارند به راهشان ادامه می‌دهند. علاوه بر تصاویری که مقابلم هست صداها هم کش آمده‌اند. صدای سوت قطار کش می‌آید. صدای مسافرها و صدای کشیده شدن چرخ چمدان‌هایشان کش می‌آید. قطار هنوز راه نیفتاده اما دود کشدارش خلاف جهتی که قرار است راه بیفتد تا صدها متر کش‌‌ آمده و امتداد پیدا کرده است.  چمدانم را داخل قطار گذاشته‌ام و خودم روی صندلی روی سکو نشسته‌ام. قطار راه افتاده و مسافرها را می‌بینم که از پنجره به سمت من دست تکان می‌دهند و چهره‌های خندانشان که کم‌کم خیلی جدی می‌شود را از من برمی‌گردانند. شلوارم را خیس کرده‌ام. از مسئول خدمات فرودگاه درخواست کمک می‌کنم. شلوار پلنگی‌اش را همانجا وسط سالن انتظار از پا بیرون می‌آورد. یک شلوار پلنگیِ دیگر زیرش پوشیده است. شلواری که بیرون آورده را با خوشرویی و قدرشناسی به پا می‌کنم و خودم را جلوی آینه‌ی قدی دستشویی فرودگاه برانداز می‌کنم. از ساحل که فاصله می‌گیرم اطلاعات فرودگاه نامم را صدا می‌کند. به سمت جایی که صدا از آن به گوش می‌رسد می‌دوم اما تصویر فرودگاه در تصویر ساحل ادغام شده و جایی که داشتم به سمت آن می‌رفتم را گم می‌کنم. کیک نگرفته‌ام. شمع را روی یک ظرف پر از سیب‌زمینی سرخ‌کرده گذاشته‌ام و با فندک سفیدرنگی که ته کیفم پیدا می‌کنم آن را روشن می‌کنم. رو به دوربین لبخند می‌زنم و در ذهنم به دنبال آرزویی که دوستش داشته باشم می‌گردم. شمع را که فوت می‌کنم روی صندلی چرخ‌دار نشسته‌ام. زمین شیب برداشته و من بی‌آنکه اختیاری داشته باشم به سمت پایین حرکت می‌کنم. دوباره در فرودگاهم. شک ندارم که عقلم را کاملا از دست داده‌ام. روی باند فرودگاه و در جهت موافق با شیب از کنار هواپیماهایی که اینجا و آنجا توقف کرده‌اند سرازیر شده‌ام. مستقیم و بی‌معطلی به فنس‌های انتهای باند برخورد می‌کنم. شبیه گوشت چرخ‌کرده در آن سمت فنس‌ها داخل ظرف بزرگی که روی میز است مثل رشته‌های پیوسته‌ی یک ماکارونی دراز روی هم قرار می‌گیرم. در هوای تاریک انتهای کوچه‌ی کاهگلی مقابلم در خانه‌ای که چراغ کم‌جانی بالای درش آویزان است کسی را می‌بینم که با شتاب خودم را به او می‌رسانم. حتما باید عقلم را از دست داده باشم. کسی که مقابل در خانه ایستاده خودم هستم، یک بارانی به تن دارم و کلاه شاپوی قدیمی‌ام را هم به سر گذاشته‌ام.</description>
                <category>Mehrdad Khoshbakhti</category>
                <author>Mehrdad Khoshbakhti</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 08:43:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>