<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mehribanooo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehribanooo</link>
        <description>بعد از عمری گشت و گذار، تازه به فکر نوشتن افتادم. بالاخره ما هم امید و آرزو داریم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:03:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7530/avatar/3Ikjsd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mehribanooo</title>
            <link>https://virgool.io/@mehribanooo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزن نی را که نی آوازو داره...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ykvawoee1qlo</link>
                <description>از پیرمرد ریزنقش روستایی خواسته بودیم شعری بخواند از اشعار محلی که سینه‌به‌سینه نقل شده. اینطور خواند:بزن نی را که نی آوازو دارهدلم از بهر نی پروازو دارهتو می‌نالی که سبزانت بریدند؟مو می‌نالم که دور افتادم از دلاز آخر بیت اول صدای پیرمرد به سوز افتاد، انگار می‌خواست گریه کند. به هرحال دوبیتی را تمام کرد و در چهره‌اش غمی عمیق نشست.پیرمرد را نمی‌شناختم، پرسیدم: چرا اینقدر حزین می‌خواند؟ نوه‌اش به خنده گفت: همیشه همین‌قدر دل‌نازکه. زود اشکش درمیاد.وقتی بیشتر صحبت کردیم، فهمیدم پیرمرد اول جوانی، حوالی ۲۳-۲۴ سالگی چند جایی خواستگاری کرده و هر بار به دلیلی کار به انجام نرسیده و به‌هم خورده. سر آخر عمو به زبان آمده و گفته: اینقد که تو خواستگاری رفتی، آبروی ما رفت!! بیا دختر خودمو بهت میدم برو!!حالا دخترش چه مشخصاتی داشته؟ دخترکی بوده ۱۰-۱۲ ساله، با چشم‌ها و موی روشن که حتی به بلوغ نرسیده بوده و هنوز غرق دنیای بچگی، رویا می‌بافته. دخترک را به زور به عقد پسرعمو درآورده بودند، در شرایطی که برای ثبت ازدواج مجبور شده بودند دستمال در لباسش بگذارند که عاقد بپذیرد دختر از دنیای کودکی فاصله گرفته و بالغ شده و واجد شرایط ازدواج هست...از آن روزها بیشتر از شصت سال گذشته و خانواده شکل گرفته. زن، دختر و پسردار شده، عروس و داماد و نوه بزرگ دارد، اما هنوز که هنوز است دلش به این ازدواج راضی نیست که نیست... هنوز به صراحت می‌گوید که این مرد را نمی‌خواسته و به زور شوهرش داده‌اند. هنوز فکر می‌کند که اگر با مرد دیگری ازدواج می‌کرد، شاید می‌توانست همسرش را دوست بدارد، هرچند الان هم همسرش او را عاشقانه دوست دارد و شاید از حسرت همین دوست داشته نشدن است که اینطور با یک خط شعر اشک به چشمش می‌آید و حسرت می‌خورد.پیش خودم فکر می‌کردم که چه بسیار زن‌ها که با علاقه ازدواج کرده‌اند و یک‌هزارم این مهر را از شوهر ندیده‌اند و مجبور به سکوت بوده‌اند، چه بسیار زن‌ها که آرزوی یک نگاه عاشقانه از همسر را به گور برده‌اند و چه بسیار زن‌ها که به خاطر ازدواج اجباری، هیچ‌وقت طعم شیرین اختیار را در کل زندگی زناشویی نچشیده‌اند و هر روز با این فکر از خواب برخاسته‌اند که اگر مجبور به این ازدواج نمی‌شدم، الان چه عشق‌ها که نچشیده بودم و چه لذت‌ها که نبرده بودم و چه...هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم آدمیزاد بیشتر از آن که در حال زندگی کند و به داشته‌ها قناعت کند، اسیر گذشته و حسرت‌هاست. آدمیزاد حاضر است رنج‌ها بکشد، به شرط آن که رنج حاصل انتخاب و اختیارش باشد.۱۵ فروردین ۱۴۰۳</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 20:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-ngc7ade0eww1</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۱۲ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۱۶۴ مرتبه لایک شدند و ۶۶ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۵۹ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۱,۴۹۸ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۸۰,۰۶۵ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۱۰۰۱ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/hj4bjhqqqant-uZO4.mp4 </description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2019 23:06:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-djdqmhf72q0b</link>
                <description>یک وقتهایی هست که گیر کرده‌ای بین زمین و هوا، مثل لحظه تنهایی غروب دریا، نمی‌دانی باید از طیف رنگ زر‌د و نارنجی و آبی لذت ببری، یا بترسی از تاریکی کشنده‌ی بعدش که چیزی نمی‌بینی، اما صدای دریا می‌آید و هر آن منتظری موج بلندی گند بزند به سر تا پایت. حالا شاید بگویید «خب! مجبور نیستی با این وسواس و ترس توی تاریکی ساحل بمانی! برو وسط نور نئون‌های رنگی شهر و حالش را ببر!» اما راهش فرار نیست. مثل وقتی یک شاخه موی موذی از دسته موها خودش را بیرون کشیده و با سماجت پس گردنت را به خارش انداخته، اما تو وسط هیجان و ترس ترن هوایی مانده‌ای که محکم بچسبی به دسته تا نیفتی، یا بی‌خیال همه چیز شوی و خودت را از آن خارش کوفتی رها کنی... نمی‌دانم شما باشید چه انتخابی می‌کنید، انتخاب من اما، رها شدن از آن حس لعنتی است! خدا را چه دیدید؟ شاید همین رها کردن دست، باعث شود ترست هم تو را رها کند و در بازی زندگی بروی مرحله بعد.پی‌نوشت: بنظرم در دو مقطع زندگی نترسی را تجربه می‌کنیم، بار اول همان بچگی‌ست از سر ندانستن، بار دوم بعد از ۴۰ سالگی، به نشانه‌ی بیشتر دانستن</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Tue, 06 Nov 2018 18:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایت یا موفقیت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-obzva3ushzqi</link>
                <description> به گفتگوى يک استاد  خودشناسى با مراجعى گوش ميكردم، بحث درباره‌ی اختلافات زن و شوهرى بود، زن  ميگفت:«وقتهايى كه بحثمان ميشد، من مطمئن بودم كه همسرم اشتباه ميكند، پس  سكوت ميكردم تا بحث به دعوا نكشد، همين كه حس ميكردم منم كه دعوا را كنترل  ميكنم، به من احساس رضايتمندى ميداد.» استاد در جوابش گفت:«تو احساس رضايت  نميكردى، بلكه احساس موفقيت داشتى؛ چون احساس رضايت ماندنى است، اما تو بعد  از مدت كوتاهى باز هم ناراضى و شاكى بودى از شرايط و مشكلى كه حل نشده...»  اين حرف مرا به فكر فرو فرد، تا به حال به تفاوت اين دو حس فكر نكرده  بودم، درست ميگفت، احساس موفقيت لحظه‌ای آدم را درگير ميكند، ته دلت غنجى  ميزند، گاهى چهارنفرى پيدا ميشوند و تبريكى ميگويند، بعدش باز خودت ميمانى و  حوضت! تازه بايد بنشينى فكر كنى كه خب! حالا بايد چكار كنم؟ مرحله بعدى  چيست؟ پله‌ی بالايى مرا كجا ميرساند و...اما رضايت ته دل آدم مينشيند و هى  در دل آدم قند آب ميكند، طورى كه حتى وقتى چندسال بعد ياد رضايتهاى  واقعى‌ات می‌افدی، باز هم لبخندى كنج لبت می‌افتد كه ميتواند دل بلرزاند  لعنتى... خلاصه كه اين عكس ميتوانست تک درختى باشد در دشتهاى آفريقا، اما  شمعدانى لب ايوان من است كه خودش را زيادى جدى گرفته... تمام </description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Mon, 05 Nov 2018 17:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-yrzflho5v6al</link>
                <description> همین بهار بود که رفتیم دیلمان، برای اولین بار. از قشنگی منظره‌هاش نفسمون بند اومده بود، با عکسای سوییس برابری می‌کرد لامصب. باد می‌اومد اما هر از چندی پیاده می‌شدیم و خیره می‌شدیم به فضا. باید از یه جاده پر پیچ و خم می‌رفتی بالای کوه، اون بالا دیگه شیب ملایم می‌شد و تپه‌های نه چندان بلند تو دشتای بزرگ خودشو به رخ می‌کشید. طیف رنگای سبز، از کمرنگِ کمرنگ، تا سیرِ سیر اونقد قشنگ کنار هم چیده شده بودن که هیچ عکسی نمی‌تونست به همون خوبی نمایششون بده. همون وسطا یه جاهایی یهو یه تیکه زرد یا سفید بود، نزدیک که می‌رفتی، پر بود از گلای ریز زرد و سفید. اگه ما یه کم دیرتر می‌رفتیم حتما بینشون قرمز شقایقام دیده می‌شد. اصلا برا همونا رفته بودیم، که به خاطر دیر گرم شدن هوا، امسال دیرتر نزول اجلال می‌کردن.همه این قشنگیا دلمونو برد که تو ایوون خونه‌ای که گرفتیم دیدیم یه کاکتوس هس از همین رشته‌ایا که اتفاقا منم خیلی دوسشون نداشتم، اما تو اون هوا اونم عاشق شده بود لابد، یه گلایی داده بود بنفش و درشت. اینقد قشنگ که دهنمون باز مونده بود. کلی قربون صدقه‌اش رفتیم و موقع خداحافظی از خانم صاحبخونه دوتا قلمه ازش گرفتیم آوردیم. کاشتمشون تو گلدون و گذاشتم تو ایوون تا ببینم با دود تهرانم از این عاشقیا به سرشون می‌زنه یا نه! هنوز یه ماه نشده دیدم جوونه زدن. اینقد ذوقمرگ شدم که نگو. همسرمو کشون کشون بردم نشونش دادم، بعدم دخترمو بردم و خودمم اینقد بالا پایین پریدم که فکر کنم خود کاکتوسه هم از از شادی من دودای تهرانو برا چند لحظه فراموش کرد. یه دوستی گفته بود حال خوبمونو با هم تقسیم کنیم. چی بهتر از این؟ اینم عکسای دیلمان و کاکتوس و جوونه‌اش.</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 19:00:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخدام</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-ja6k6c58jqpl</link>
                <description>  داستان از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتیم برای شرکت آبدارچی استخدام کنیم و خودمان از شر چای آوردن و نظافت خلاص شویم. می‌خواستیم مثلا اینطوری راندمان کارمان را بالا ببریم. راستش فقط هم این نبود، به قول آقاجون چشم‌مان به دو زار پول افتاده بود و دیگر عقل‌مان کار نمی‌کرد!به منشی شرکت گفتیم در سایت دیوار آگهی بدهد، بعد هم منتظر نشستیم تا چندنفری که قرار گذاشته بودند بیایند. جوری قیافه گرفته بودیم که خودمان هم خودمان را نمی‌شناختیم. به رضا که انگار تافت زده بودند تا همانطور عصاقورت‌داده بماند، طوری که یادش رفته بود من زنش هستم و بدون اینکه نگاهم کند می‌گفت: «خانم امیری! پرونده سایت رادیاتور قرن بیستم رو بیارید!» من هم خیلی جدی می‌گفتم: «باشه رضا! صبر کن چاییمو بخورم، بعد!»اولین نفری که آمد مرد چاقی بود با چهل و پنج سال سن، که تازه از زندان آزاد شده بود و با اعتماد بنفس می‌گفت که جرمش دزدی و فساد نبوده، بلکه بخاطر کتک‌کاری و درگیری افتاده بوده زندان! هیبتش چنان رضا را گرفته بود که رویش نشد مستقیم ردش کند، گفت فرم پر کند تا خبرش کنیم.نفر دوم، مرد ریزه میزه‌ای بود با پوستی تیره و پر از خال و چین و چروک. چشم‌های کوچکی داشت که اصلا بین چروک‌های صورتش پنهان شده بود. وقتی از او علت مراجعه‌اش برای این شغل را پرسیدیم، گفت در اینستاگرام صفحه «کاظم عقلمند» را فالو دارد و همانجا از شغل او خوشش آمده. امیدوار بود که بتواند مثل او صفحه‌ای راه بیندازد و با عکسهایش کلی فالور پیدا کند و از این راه پول و پَله‌ای به جیب بزند. صداقتش درگیرمان کرده بود، اما از آنجا که می‌دانستیم در شرکت ما از این خبرها نیست و ممکن است ماهی چهار نفر بیشتر رفت و آمد نکنند، تشویقش کردیم که به شرکت‌های بزرگ‌تر مراجعه کند و پرونده او را هم بستیم!نفر آخری که قرار بود بیاید، نعمت گرجی، در عکس مرد جوانی بود با سبیل چخماقی که آدم را یاد مظفرالدین شاه قاجار می‌انداخت. با رضا کلی قصه ساختیم که این مخزن‌الاسرار می‌خواند و به خواجه دربار همیان زر می‌دهد و... اما از در که وارد شد، پشم‌های جفتمان ریخت! با همان سبیل، شلوار زاپ‌دار پوشیده بود و تی‌شرت قرمزی با عکس اسکلت. روی دست راستش تتوی عزراییل بود با داس معروف، کله‌اش را هم درسته کرده بود توی کاسه ژل. حیرت‌مان را قورت دادیم و بعد از تعارفات پرسیدیم: «چرا برای این شغل اومدید؟» قبل از اینکه جوابمان را بدهد، نگاهی به دور و بر شرکت انداخت و حین تماشا، چند لحظه‌ای روی صورت خانم شیرزاد مکث کرد و لبخندی زد، بعد راحت ولو شد روی مبل و گفت: «هیچی همینطوری! ننه‌مون گیر داده زن بستونیم، مام گفتیم این همه ول گشتیم، دو روزم بیایم ببینیم کار چطوریاس! این کارم که آسونه، می‌شینیم دور هم چایی می‌خوریم، پولم می‌گیریم!» صداقت این یکی هم درگیرمان کرد، اما از آنجا که حداقل این یکی توقعات عجیب غریبی از کار ما نداشت، با شرط و شروط یک ماهه استخدامش کردیم.روز اول ساعت ده صبح آمد سر کار. با رضا شمشیرهایمان را تیز کرده بودیم که حسابی از خجالتش دربیاییم و گربه را دم حجله بکشیم، اما تا وارد شد، سلامی کرد و لمید روی مبل و با لحنی کاملا منطقی گفت: «ما که گفتیم یه عمر ول گشتیم! امروز بخاطر شما ساعت نه بیدار شدیم، به جون ننه‌م سابقه نداشته ما دوازده زودتر پاشیم. حالا گیر ندین، فردا زودتر میایم.»ماست‌ها را کیسه کردیم و از آنجا که آن روز قرار بود مشتری مهمی به شرکت بیاید تا قرارداد ببندیم، آقا نعمت را فرستادیم بیرون تا میوه و شیرینی بخرد. رفت دوساعت بعد برگشت با یک کیلو شیرینی ناپلئونی و مقداری خیار و سیب و پرتقال. مانده بودیم چطور شیرینی ناپلئونی را در یک قرار کاری مهم به خورد مشتری بدهیم که کل ریش و پشمش پر از پودر قند نشود! با عصبانیت گفتم: «آخه کی برا قرار کاری، این مدل شیرینی می‌گیره؟»خیلی ریز خندید و آهسته گفت: «سه نکن خانوم امیری! میخوام بدم خانوم شیرزاد بخوره، یواشکی ازش فیلم بیگیرم!! خدا وکیلی ته خنده درمیاد، کلی لایک می‌گیره تو اینستا! تازه شاید ننه‌مونم فیلمه رو دید و پسندش کرد برام!» حرفش را جدی نگرفتم، آدم این کارها نبود.به امید میوه‌ها، از گذاشتن شیرینی روی میز منصرف شدم، اما انتخاب میوه‌اش هم چندان بهتر نبود. خیارهایی که خریده بود آنقدر کوتاه و چاق بود که به نظر می‌رسید حاصل پیوند بوته خیار و توپ راگبی باشند. پرتقال‌ها ریز بودند، سیب‌ها درشت! زیرلب به خودم گفتم «حساس نشو! حساس نشو!» و حین گفتن «اینا رو بشور تو ظرف بچین، بیار بذار رو میز اتاق رئیس!» از آشپزخانه خارج شدم.روز دوم باز هم ساعت ده آمد، تا آمدیم حرف بزنیم گفت: «آق رئیس! دیشب تولد رفیق فابم بود، دعوتمون کرده بود باغ عیش و نوش! دیگه با مرارت ساعت دو رسیدیم خونه و الانم خدمت شومام! فرصت باشه جبران می‌کونیم به مولا!» بعد هم لبخند ملیحی به خانم شیرزاد زد و گفت: «خانوم ایشالا سری بعد با شوما!» خانم شیرزاد برق از کله‌اش پرید و کاغذ توی دستش را روی کیبورد کوبید! پدرآمرزیده می‌خواست غیظش را خالی کند، حواسش به حفظ دارایی‌های شرکت نبود! بعد هم اخمهایش را کشید و گفت: «حد خودتونو نگهدارید آقا!» رضا هم که کلاً خط قرمزش مسائل ناموسی بود، با قیافه جدی گفت: «دیگه تکرار نشه آقا نعمت! حالام پاشو برو سر کارات اینجا نمون.» نعمت «چشم» غَرایی گفت و تیز به آشپزخانه رفت و سه دقیقه بعد با دستمالی بیرون آمد و شروع به تمیز کردن میز خانم شیرزاد کرد. بار اول منطقی بود، کاری بود که باید انجام می‌داد، اما وقتی دیدیم در کل شرکت تنها جایی که از شدت تمیزی، دیگر می‌شد رویش جراحی مغز باز انجام داد میز خانم شیرزاد است، صدایمان درآمد. خیلی دلم نمی‌خواست با این آدم درگیر شوم، برای همین به رضا گفتم که تذکری به او بدهد. رضا هم صدایش زد توی اتاق و خیلی پدربزرگ‌وار گفت: «ببین آقا نعمت، ما اینجا با هم همکاریم...» نعمت نیشش باز شد، دستی به موهایش کشید و گفت: «عه!! ایوللللل!!» رضا خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد: «گوش کنید لطفا! اینجا تو این شرکت، قراره فقط کار کنیم، کسی هم مزاحم کس دیگه نمیشه. شمام اگه نتونید این شرط رو اجرایی کنید، سریع اخراج میشید، خصوصاً که خانم شیرزاد از رفتارای شما شاکی شده.»نعمت گفت: «آق رئیس اشتباه نشه! ما نیتمون خیره. حالا شومام جای داداش ما، راسیاتِش، من اون فیلم شیرینی ناپلئونی رو نشون ننه‌ام دادم، تهش اینقد خندید که تنبونش نم زد، بعدم گفت همین خانوم شیرزاد راست کار خودمونه. هم خُله، هم مایه هر و کر خانواده...»نگاهم به صورت رضا افتاد که سرخ شده بود و داشت نوک سبیلش را می‌جوید. مطمئن بودم کم‌کم دود از سرش بلند می‌شود و فریادی می‌زند که برق از کله نعمت بپرد، اما چیزی نگفتم، نعمت هم با آرامش داشت ادامه می‌داد: «... الانم که شوما گفتین با هم همکاریم! دیگه چی از این بِیتَر؟ حالام شوما اجازه بدین ما خودمونو تو دلش جا کونیم، بعد...»به اینجای حرف که رسید، دیگر رضا کنترلش را از دست داد و از جا پرید و هر دو دستش را محکم روی میز کوبید. «بس کن آقا نعمت!!! بس کن دیگه!! هرچی من هیچی نمیگم، هی ادامه میده! خانم شیرزاد نامزد داره، نامزدش هم مهندسه، فک کردی دلقک تو و ننه جونته که بیاد براتون مسخره‌بازی دربیاره شما بخندین؟ اصلا کی به تو گفته اونقد کوولی که یکی مث خانم شیرزاد عاشق تو بشه؟»نعمت چشمهایش گرد شده بود و به رضا نگاه می‌کرد. به من من افتاد و گفت: «والا همه تو محلمون میگن خوشتیپیم! ننه‌مونم که هی قربون صدقه قد و بالامون میره! حالا مگه این دختره کیه که اینقد براش دور ورداشتی آق...»رضا نگذاشت نعمت حرفش را تمام کند و گفت: «بس کن دیگه! تو کی هستی که فکر کردی می‌تونی خواهر منو بگیری آخه؟»حرف که به اینجا کشید، نعمت با دهن باز و پاهای چسبیده به زمین سکوت کرد و عرق از سر و کله‌اش راه افتاد. بدبخت نمی‌دانست که خانم شیرزاد خواهر رضاست، قرار بین خودمان این بود که همکاران متوجه رابطه فامیلی ما نشوند، اما این بار کار به جایی کشید که رضا نتوانست خودش را کنترل کند و بند را آب داد!نعمت خیلی ظریف از اتاق بیرون رفت و ظرف سه ثانیه، صدای در شرکت بلند شد. پرستو آمد توی اتاق و گفت: «چی شد؟ این نقمت خان شرش رو از شرکت کم کرد؟ با اون پررویی صبحش، الان چقدر سربه‌زیر شده بود!» رضا با اخم پرسید: «چی گفت مگه؟»پرستو گفت: «هیچی! گفت به آق رئیس بگو ما زحمتو کم می‌کونیم، به آق مهندسم سلام ما رو برسون. حالا کی هست این آقا مهندس؟ چی بهش گفتین که اینطوری گُرخید؟»رضا فقط گفت: «اخراجش کردم، پاشو از گلیمش بیشتر دراز کرده بود! دیگه‌ام نمی‌خواد آگهی کنی، این قرتی‌بازیا به ما نیومده. خودمون کارا رو انجام میدیم!»پرستو گیج از اتاق بیرون رفت و من هنوز درگیر میزان اعتماد به سقف این نعمت خان بودم... .</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Fri, 25 May 2018 21:21:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-ujxpaoe8metx</link>
                <description>By Michael Kennaنشسته بودیم روبروی هم و با هم قول و قرار می‌گذاشتیم. قول و قرار می‌گذاشتیم که همیشه با هم باشیم، در کنار هم، شاد از بودن با هم. قرار آخرمان این بود: «هرسال که از با هم بودنمان گذشت، درختی بکاریم و یادگار عشقمان باشد برای همیشه.» بعد هم انگشت کوچکمان را در هم گره کردیم که قولمان تا ابد ماندگار شود...سال اول در دشتی بزرگ، درختی کاشتیم که پر بار و بَر شد؛ سال دوم درختی انبوه کنار درخت اول؛ سال سوم کمی گرفتار بودیم، درختمان رشد چندانی نکرد؛ همینطور سال چهارم و پنجم و ششم و... سال یازدهم درخت فراموشمان شد و سال بعدش هم.اینها را وقتی فهمیدیم که روزی دلمان تنگ درختها شد و با بچه‌هایمان سری به همان دشت زدیم. ده درختمان به دشت رنگ و رویی داده بودند، بعضی پربار و بعضی لاغرتر بودند، اما حضورشان معنا داشت. کم کم زندگی برایمان بازی‌های جدید رو می‌کرد، فرصت نداشتیم به درختهایمان برسیم، دیگر پذیرفتیم که با هم بودنمان مهمتر از درختهاست، ریشه دارد، حتی اگر هر سال درختی نمادش نباشد. دوباره نشستیم روبروی هم و با هم قول و قرار گذاشتیم، که حتی اگر درختی نکاشتیم نگذاریم ریشه‌هایمان سست و بی‌جان شوند، که از درخت رابطه‌مان خوب مراقبت کنیم که بازی‌های زندگی خشکش نکند و تک درخت رابطه‌مان هر روز بیشتر سایه بگسترد بر آرزوهایمان و آرامش بدهد به امیدهایمان. باز هم انگشت کوچمان را در هم گره کردیم و قولمان تا ابد ماندگار شد...</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Tue, 22 May 2018 19:06:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-f9mw2hkbnqra</link>
                <description>— امیدوار بودیم روزی، روزی نه چندان دور. زمانی که فکر می‌کردیم زندگی برایمان روزهای بهتری در آب نمک خوابانده. با ذوق و شوق دست‌هایمان را تکان می‌دادیم و در حالی که چشم‌هایمان برق می‌زد حرف می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم، آینده‌ای که گمان می‌کردیم در دستهای ماست.— گذشت و هیچ نشد، روزهای آینده «امروز» شدند و دیدیم که از خیال ما چقدر دورند هنوز. تنها کاری که از دستمان برمی‌آمد حفظ همان «امید» نیم‌بند بود، امیدی که دیگر خیلی جدی‌اش نمی‌گرفتیم، اما برای زنده ماندن وجودش ضروری بود.— این روزها دیگر امیدی نمانده، به دروغینش دل‌خوشیم. اگر کسی از سر شکم سیری بگوید فردا بهتر خواهد شد، مریدش می‌شویم چون به این امید نیاز داریم تا بتوانیم تلخی زندگی را قابل تحمل کنیم، که اگر چنین نکنیم، تنها یک «راه» می‌ماند و یک «چمدان» پر از گذشته، که سنگینی‌اش را به ناچار جا می‌گذاریم و خالی‌اش را با روحی تهی همراه می‌بریم به سوی آینده‌ای نامعلوم...</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Wed, 16 May 2018 19:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%AC%D9%86%DA%AF-cq2jx7npcb1k</link>
                <description>آدمیم دیگر! عادت می‌کنیم به همه چیز، حتی جنگ! عادت می‌کنیم که چشم ببندیم روی همسایگی و رفاقت و با هرچیزی که به دستمان رسید همدیگر را از بین ببریم؛ چند سال بعد هم سیاستمداران برایمان تصمیم دیگری بگیرند و میلیونی راه بیفتیم سمت همان همسایه که یک روز با بمب و موشک از ما پذیرایی می‌کرد و امروز مرد و زن و بچه‌شان برایمان غذا می‌آورند و لباسمان را می‌شویند...فقط این وسط آنچه از بین رفت «بچگی» ما بود که با صدای آژیر قرمز و مارش عملیات پیروزمندانه و چادر سیاه و کوپن و کمبود گذشت؛ با سرکوفت شنیدن از مدیر و معاون مدرسه که رزمندگان اسلام را مدام توی سرمان می‌زدند و ما بدون اینکه بدانیم چرا، سرشار از حس شرم و حقارت می‌شدیم که برایشان کاری از دستمان برنمی‌آمد، فقط بلندتر شعارها را تکرار می‌کردیم.چه می‌دانستیم چند صباح دیگر تعدادی از همان‌ها، نان‌به‌نرخ‌روزخور می‌شوند و سوار گرده شهیدانی می‌شوند که با دل و جانشان برای مام وطن جنگیدند؟ چه می‌دانستیم بچه‌هایشان می‌شوند آقازاده و سفره انقلاب می‌شود سفره خصوصی خودشان؟ چه می‌دانستیم بچه جنوبی که بیشترین سختی و درد را از جنگ متحمل شده، هنوز هم فقیر است و حتی شاید تنها دلخوشی‌اش خاطره حمام در وان خانه‌ای خرابه است، چون لااقل هنوز پدری بالای سرش بوده که دستی به سرش بکشد. چه می‌دانستیم...پينوشت: اين روزها بوى جنگ از مشامم دور نميشود، كاش فقط اشتباه فكر كنم...</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Wed, 09 May 2018 23:47:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-2-iqtylwied22h</link>
                <description>  درِ کوچکی توی دل درِ خیلی بزرگی بود. آدم‌ها یکی یکی از در کوچک وارد می‌شدند، زن‌ها همه چادری، مردها هم با پیراهن یا کت. همان دم در تک تک شناسنامه و کارت ملی چک می‌شد، بعد از گیت امنیتی رد می‌شدند و موبایل و کیفشان را تحویل می‌دادند. اگر کسی چیزی برای عزیز زندانی‌اش آورده بود به باجه بازرسی دوم که داخل حیاط بود می‌رفت و تحویلش می‌داد تا بازبینی و تحویل زندانی شود. بعد همه مستقیم به انتهای حیاط می‌رفتند و از لیستی که روی دیوار کنار در اتاق ملاقات بود، اسمشان را پیدا می‌کردند تا ببیند با چندمین گروه باید وارد اتاق ملاقات شوند، دیگر به شانس بستگی داشت که گروه اول باشند یا گروه بیستم. از آن به بعد باید منتظر نوبتشان می‌ماندند که گاهی پنج شش ساعتی طول می‌کشید. پیرزن و پیرمردی که هردو حداقل هفتاد سالشان بود، دیرتر از معمول وارد حیاط شدند و به طرف باجه بازرسی دوم رفتند. پیرمرد کت مشکی چرکی به تن داشت با تنبان دبیت. پیراهنش آنقدر به او خدمت کرده بود که دیگر معلوم نبود خطهای عمودی‌اش از اول چه رنگی بوده، دیگر به تنش زار می‌زد. خطوط صورتش عمق داشت. جسته گریخته موهای بلندی روی صورتش بود، معلوم بود دل و حوصله اصلاح نداشته. زنش پیراهن مشکی گلداری پوشیده بود که از کمر چین می‌خورد، شلوار سیاه گشادی هم پایش بود که با دمپایی جلوبسته سبزش همخوانی نداشت. چادرش را زیر بازوی راستش گوله کرده بود و بقچه نارنجی گل‌درشت روی سرش را با دست چپ نگه داشته بود. در فضای خاکستری و بی آب و درخت حیاط زندان، همین بقچه گلدار هم چشم‌نواز بود. باجه بازرسی اتاقی کوچک و شیشه‌ای بود، با یک میز و صندلی و تلویزیون، به اضافه کامپیوتر و گوشی تلفن قدیمی سیاه و بیسیم! پیرمرد تنها وارد اتاقک شد، بقچه را روی میز گذاشت و با لحنی ساده گفت: «اینا رو بده به شیرممد!»مسوول بازرسی که سرش پایین بود، با تعجب نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: «پدرجان، اسم پسرتو کامل بگو. تازه زندانی شده؟» پیرمرد کلاه نمدی‌اش را کمی عقب داد و گفت: «والا به ما آدرس اینجو رو دادن. از پِرشَب بعدِ شوم که از شهرمون راه افتادیم اومدیم، هزاربار از خومون پرسیدیم که خب یعنی چه؟ این بچه که کار به کسی نداشت. با هزار بدبختی فرستادیمش اینجا که درس بخوانه، برا خودش کسی بشه بیاد بال ما رم بگیره، حالا سر از این خراب شده درآورده... اسمش شیرمحمد کولیوند دره شوریه ننه مُرده!»مسوول بازرسی مثل بقیه کارکنان زندان لباس فرم آبی تیره پوشیده بود، موهایش کم و بیش سفید بود، اما صورتش پیر نبود. زیر شیشه میزش یک نقاشی بچگانه گذاشته بود که گوشه‌اش هم عکس دختربچه پنج شش ساله‌ای منگنه شده بود. با خوشرویی گفت: «نگران نباش پدر جان، ایشالا چیزی نیس، زود آزاد میشه برمی‌گرده سر درس و کتابش. حالا براش چی آوردی؟»- «هیچی برار، ننه‌اش براش چار تا نون خونگی پخته، برنج و گندومم بو داده با گردو و بادومای درختای باغ خومون، دو تیکه رختم هس.»پیرمرد از اتاقک بیرون آمد، پیرزن آهسته گفت: «خدای محمد بکنه نومه‌ی لیلا رو تو اشکاف جیبش نجوره... دختر به هزار امید کاغذ نوشته.»پیرمرد نگاهش را از پیرزن دزدید، روبرو را نگاه کرد و گفت: «خوشا دل این یارو! سن خر پیره داره، نشسته برنامه کودک می‌بینه. ببین بدبختی ما چیه، این چقد سرخوشه وسط این خراب شده...»</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Fri, 04 May 2018 18:38:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان 1</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-u0gmvzs4yhvj</link>
                <description> در اتاقک نشسته بودم و تلویزیون می‌دیدم. مستندی نشان می‌داد از کفتارهایی که با هم متحد می‌شدند و شیرهای تنها و بی‌پناه را تهدید می‌کردند. باورم نمی‌شد! از بچگی به گوشمان رفته بود شیر سلطان جنگل است، اما انگار تنهایی شیر و آدم سرش نمی‌شود. روز ملاقاتی بود، مراجعان می‌آمدند و بسته‌ای را برای زندانی‌شان تحویل می‌دادند، وظیفه من این بود که بسته‌ها را تحویل بگیرم، کاملاً بازرسی کنم و تحویل مسوول بند بدهم تا به زندانی برساند. بعضی از این آدمها را سالها بود که می‌دیدم، روزهای اول عجولتر بودند، از روال کاری اطلاعی نداشتند و امیدوار بودند که عزیزشان زود آزاد شود و مشکل چندان بزرگ نباشد؛ اما به تدریج آرام می‌شدند، چشمهایشان بی‌نور و خسته می‌شد و دیگر برای هرچیزی سر و صدا راه نمی‌انداختند. قبول کرده بودند که پشت این دیوارها قانون دیگری جاری است. ماهی یک بار می‌آمدند، از صبح زود در سرما و گرما ساعت‌ها منتظر می‌نشستند تا برای ده دقیقه از پشت شیشه ضخیم عزیزشان را ببینند و بروند. هر گروهی که می‌رفت، بعد از نیم ساعتی بیرون می‌آمد، تک و توک لبخندی گوشه لبشان بود، اما بیشتری‌ها دستهایشان ول بود، سر به زیر زمین را نگاه می‌کردند و چشمهایشان قرمز شده بود. آهسته‌تر راه می‌رفتند، انگار با هربار دیدن، دلتنگی اینکه نمی‌توانستند عزیزشان را در آغوش بگیرند مثل بختکی روی سینه‌شان سنگینی می‌کرد و قدرت هرکاری بجز گریه را ازشان می‌گرفت... با ما زیاد رابطه برقرار نمی‌کردند؛ به قول زنم شاید فکر می‌کردند ما هم در آزار بچه‌هایشان مقصریم. اما من که کاره‌ای نبودم!زهره از کارم خوشش نمی‌آمد، می‌گفت «ناله و نفرین مظلوم پشت سرمون می‌مونه»؛ می‌گفت «خیلی از کسایی که تو زندانبان‌شونی، خیلی از تو بیشتر سرشون میشه، انصاف نیس به خدا! خودت راضی میشی دخترمون چار صباح دیگه بخاطر یه حرف بیفته گوشه هلفدونی؟» حرفهای زهره درست بود، اما خب من که کاره‌ای نبودم! مگر من دستور حبس کسی را می‌دادم؟ من فقط یک کارمند جزء بودم و بس! با این اوضاع بیکاری، اگر می‌خواستم سرکشی کنم دردسر می‌شد. پانزده سال بود که همین طور زندگی می‌کردم.ناگهان از سمت جایی که ملاقات‌کنندگان را یکی یکی بعد از دیدن شناسنامه و بازرسی بدنی وارد اتاق ملاقات می‌کرد صدای گریه بلند شد، بعد هم دختربچه‌ای  بیرون آمد. مانتوی رنگ و رو رفته‌ای تنش بود با مقنعه‌ای که تا روی ابروهایش پایین کشیده بود، مادرش چادر به سر داشت. دخترک  از ته دل گریه و التماس می‌کرد که بتواند این بار هم برادرش را ببیند. رفتم بیرون که ببینم موضوع چیست، فهمیدم مسوول ملاقات بهانه آورده که با توجه به ظاهر تپل بچه، سنش بیشتر از نه سال است و دیگر اجازه ملاقات ندارد. حتی شناسنامه دخترک را باور نمی‌کرد و می‌گفت از کجا معلوم که این شناسنامه برای همین بچه باشد؟ بچه آنقدر مظلومانه اشک می‌ریخت که من هم گریه‌ام گرفته بود، طاقت گریه دخترم را هم نداشتم. مانده بودم که مثلاً اگر این بچه همین یک بار هم برادرش را می‌دید آسمان به زمین می‌آمد؟کم کم حیاط ورودی خلوت شد و گروه ماقبل آخر به اتاق ملاقات رفتند. مادر بچه هم رفت. بچه گوشه حیاط نشسته بود، سرش را روی دستهایش گذاشته بود و هنوز با صدای بلند گریه می‌کرد. دوسه نفر از زنهای گروه آخر آمدند و کمی نوازشش کردند، اما بچه آرام نمی‌شد. از اتاقکم شکلاتی برداشتم، رفتم کنارش نشستم و کمی نوازشش کردم. سرش را که بلند کرد شکلات را به او دادم و گفتم: «اتاق من تلویزیون داره، الان هم کارتون پخش می کنه، اگه دوس داری بیا بریم اونجا بشین ببین تا مامان بابات بیان، عکس دخترمم نشونت میدم. تازه یه کار دیگه هم می تونیم بکنیم.» با بی میلی نگاهم کرد و گفت: «چه کاری؟» گفتم: «می تونم بهت یه کاغذ بدم برای داداشت نقاشی بکشی، بعد ببرم بهش بدم که بدونه دوسش داری.» برای یک لحظه صورتش باز شد، چشم‌هایش گرد شد و گوشه راست لبش کمی بالا رفت، با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و همراهم آمد. روی کاغذی که به او دادم، دشتی کشید پر از گل که همه گلها صورت داشتند. بعد هم اسم خودش و کسانی که می‌شناخت را کنار هر گل نوشت. در آسمانش خورشید می‌خندید و هیچ ابری نبود...</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Mon, 30 Apr 2018 19:20:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-gxiz2sffiwnh</link>
                <description> همه شیشه‌های تاکسی بجز سمت کمک شوفر بالا بود. از همان شیشه نیمه‌باز سوز می‌آمد و می‌خورد به پیشانی دختر جوانی که عقب کنار پنجره نشسته بود. راننده پلیور یقه هفت گل و گشادی پوشیده بود و یقه پیراهن طوسی چرکی از زیرش پیدا بود. لیوانی چای کنارش گذاشته بود که از آن بخار بلند می‌شد؛ دنده عوض می‌کرد، زیرلب غرولندی می‌کرد و گاهی چایش را هورت می‌کشید. دختر گفت: «آقا میشه شیشه جلو رو بدید بالا؟ سرم درد گرفت! »راننده اعتنایی نکرد، بیرون را نگاه می‌کرد، حواسش به مسافرهای کنار خیابان بود و برای همه بوق می زد. صدای گوینده خوشحال رادیو هم آنقدر بلند بود که نگذارد صدا به صدا برسد. دختر اخمها را کشید، هدفون را با عصبانیت چپاند توی گوشش و سرگرم موبایل شد. ماشین جلوی پای پیرمردی ترمز کرد. پیرمرد آرام  کنار راننده نشست، سلام بلندبالایی کرد، کلاهش را برداشت و موهای سفیدش را مرتب کرد. راننده زیرلب جواب داد. پیرمرد گفت: «خیلی سرد شده. سرمای امسال منو یاد سرمای زمان شاه خدابیامرز انداخت. چن سالی بود اینطوری سرد نشده بود.»راننده نیم‌نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: «آره بابا جون. از شانس گُه‌مرغی ما، از اون دوره فقط سرماش به ما رسیده اونم صدسال یه بار. کاباره‌هاشو شما رفتین، دنده صدتا یه غازش برا ما موند.»پیرمرد خندید و گفت: «تقصیر شماس خب! وقتی کارشناس مسائل مملکتی بیاد راننده تاکسی بشه و ملا بشه سیاستمدار دیگه بهتر از این نمیشه.»دختر که صدای بلند پیرمرد کلافه‌اش کرده بود و هدفونش را درآورده بود که اعتراض کند، از این حرف پیرمرد خنده‌اش گرفت و گفت: «راست میگن، هرجا تاکسی سوار میشی، اینقد تحلیل به خورد آدم میدن، آدم چارشاخ می‌مونه. همه‌شونم یه کارت تو جیبشونه نشون میدن، میگن من مدرکم دکتراس اومدم راننده تاکسی شدم.»پیرمرد نگاهی به آینه بغل انداخت تا صورت دختر را ببیند. راننده هم با اخم در آینه نگاهی به دختر انداخت و با سرعت از دست‌اندازی گذشت. نصف چای از لیوان بیرون ریخت و کنار شلوار پیرمرد را خیس کرد. پیرمرد با ملایمت گفت: «پسرم حالا چرا بهت برمی‌خوره؟ شما رو نگفت که!»راننده گفت: «تو این مملکت از ما بدبخت‌تر خودمونیم، همیشه هم به همه بدهکاریم. گرما و سرما تو خیابونیم، وسط این آلودگی هوا سگو ببندی دو روزه کارش به قبرستون میکشه، ما با این پراید داغو...»پیرمرد پرید وسط حرف راننده و گفت: «آره خب، شمام راست میگی، کارتون سخته.»راننده جلوی پای زنی با پسر کوچکش ترمز زد. دختر جوان که حالا یک کتاب درسی دستش بود و ورق می‌زد، پشت سر راننده جاگیر شد و پسر و زن کنارش نشستند. بچه لباس مدرسه تنش بود، بالا و پایین می‌پرید و تند تند با مادرش صحبت می‌کرد.- «مامان امروز جمله‌سازی عالی گرفتم، با سعیدم دعوام شد زد تو سرم فرار کرد، منم کلاهشو انداختم تو جوب، مامانش اومد دعوام کرد.»دختر چپ چپ به بچه نگاه کرد، بعد هم روی چادر سیاه زن و شال زردی که لبه‌اش را از زیر چادر بیرون بود ثابت ماند.  مادر به بچه اشاره‌ای کرد، گفت: «این خانوم داره میره دانشگاه، باید درساشو بخونه. یواش حرف بزن، بذار بریم خونه، اونجا برام تعریف کن چی شد.»دختر رو به پیرمرد گفت: «آقا ما که نبودیم، شما یادتونه چی شد که حجاب زوری شد؟ من عکسای راهپیماییای اون وقتا رو دیدم، خیلی دخترا بی‌حجابن.»پیرمرد گفت: «همیشه اولش همه چی خوبه، میگن بذار خودمو جا کنم، اونوقت ببین چه‌ها کنم. اینام گذاشتن خرشون که از پل گذشت خون مردمو تو شیشه کردن. اوایل دهه شصت دیگه اجباری شد حجاب.»دختر گفت: «آره دیگه! الان اینطوری شده که چااادر سرشون میکنن با یه عالمه آرایش میان بیرون، تازه ادعاشونم میشه که چادرین، ما بدبختام با این سر و وضع ساده میریم دانشگاه، بازم بهمون میگن بدحجاب و بی‌دین.»زن چادری خودش را جمع و جور کرد و چادرش را جلو کشید. آهسته دستمالی از کیف بیرون کشید و رژ لبش را پاک کرد. پسرش با سرتقی پرسید: «مامان چرا اینطوری میکنی؟ اونطوری که خوشگلتر بودی!!»زن به سرعت گفت: «آقا همین بغل پیاده میشم.»پیاده که شدند، دختر لبخند پیروزمندانه‌ای زد و گفت: «دیدین چطوری جا زد؟ هرچی میخوان به ما میگن، اما انتظار ندارن کسی بهشون گیر بده. فک کردن همه مث خودشون اسکلن.»چند دقیقه‌ای سکوت شد. پیرمرد آرام گفت: «اونام چاره ندارن دخترم، یه جور دیگه مشکل ما رو دارن، چون نمی‌تونن اونی باشن که دلشون می‌خواد... همین بغل پیاده میشم پسرم...»</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Wed, 25 Apr 2018 18:55:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترفیع</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%AA%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%B9-hjwogwqhwrfc</link>
                <description>  مثل بیست و پنج سال قبل شش و نیم صبح بیدار شدم، سر راهم به دستشویی رضا را بیدار کردم، امروز کلاس کنکور داشت و باید می‌رساندمش، کتری را روشن کردم و اتو را به پریز زدم تا پیراهن سورمه‌ایم را اتو کنم. دیروز آخر وقت رئیس گفته بود امروز جلسه داریم، باید مرتب به شرکت می‌رفتم.سریع صبحانه‌ای خوردیم و زدیم بیرون. اولین باری بود که تهران اول صبح را بدون ترافیک می‌دیدم، حتی چراغ توحید که هر روز حداقل ده دقیقه‌ای معطلش می‌شدم سبز بود و بدون توقف رد شدم. دم در شرکت ممدآقا موقع سلام چشمکی هم زد، سرخوش بود الکی، نمی‌دانم امروز از کله کچل من خوشش آمده بود یا یاد روزهای علافی‌اش دم دبیرستان دخترانه افتاده بود! رفتم بالا، کیف را در اتاقم گذاشتم و به سالن کنفرانس رفتم. هنوز کسی نیامده بود، اما تعدادی کاغذ، پوشه و تقدیرنامه روی میز بود. تازه یادم آمد که دهه فجر است و همه شرکت‌ها در این روزها خودشیرین‌بازی درمی‌آورند و تقدیرنامه صدتا یک غاز می‌دهند. اصلا حالم گرفته شد که با دومتر قد اینقدر هول شدم و نفر اول خودم را به جلسه رساندم. مسخره‌تر اینکه سالن را برای دهه فجر تزیین کرده بودند و کلی پرچم از اینور و آنور آویزان کرده بودند، تزیین کلاس دوم دبیرستان ما هم یک چنین چیزی از آب درآمده بود، البته کسی نفهمید که سعی روی بعضی از پرچمها نقاشی کشیده و برای عکسهای روی پرچم شاخ و دم اضافه کرده بود، اکیپ خودمان می‌دانستیم و سرش کلی هر و کر می‌کردیم.نشستم و سرم را به روزنامه گرم کردم، تیتر درشت صفحه اول درباره وام ازدواج بود. چه حقارتی کشیدیم تا ضامن جور کنیم و وام بگیریم، بعدش هم با چه بدبختی‌ای توانستیم نم‌نم پسش بدهیم، آخرش هم که با 45 سال سن یالقوز ماندم با دوتا بچه، رضا این‌ور دنیا پیش من و رویا آن‌ور دنیا پیش نرگس. چندان آش دهن‌سوزی نبودم برای نرگس که بعد از ده سال زندگی، عطای زندگی با من را به رویاهای آن‌ور آبی‌اش فروخت و رفت.کم‌کم بقیه آمدند، میوه و شیرینی هم روی میز گذاشته شد. رئیس که آمد، همه پاچه‌خاران کلی خم و راست شدند، من هم انصافاً کم نگذاشتم، به حدی که کمرم گرفت و سیاتیکم زد بیرون! رئیس با تبریک دهه فجر شروع کرد و نطق غَرایی در باب انقلاب اسلامی و دستاوردهایش به ما حقنه کرد؛ بعد هم اعلام کرد که قرار است امروز کارمندانی که ترفیع گرفته‌اند معرفی شوند.تا اینجای کار معلوم شد که من نخودیِ جمع هستم و فقط برای تشویق سایرین دعوت شده‌ام، پس یک موز برداشتم. هیچ جای زندگی‌ام سابقه نداشت که حتی یک پفک برنده شده باشم، چه برسد به اینکه ارتقا بگیرم! با لبخند نشستم به موز خوردن، منتظر که ببینم کی ترفیع می‌گیرد تا بهش تبریک بگویم، اما اسم اولی که خوانده شد من بودم: آقای مهدی امیدوار! گاز اول موز توی دهنم ماسید و خشکم زد. باورم نمی‌شد! همکارم سقلمه‌ای زد و راهی‌ام کرد. به زور موز را قورت دادم، لب و لوچه را تمیز کردم و رفتم پیش رئیس. تقدیرنامه‌ای به دستم داد، با برگه‌ای که حکم ارتقای من به ریاست بخش کارگزینی اداره بود. دور و برم را نگاه کردم که ببینم خنده شیطنت‌آمیزی روی لب کسی هست یا نه؛ هنوز شک داشتم که شرایط ساختگی باشد، اما اوضاع جدی‌تر از آن بود که فکر می‌کردم. همه برایم دست زدند و تبریک گفتند. آهسته و نرم سر جایم برگشتم و نشستم، انگار روی ابرها راه می‌رفتم. سعی می‌کردم نیشم را کنترل کنم که بیش از حد باز نباشد، اما خداوکیلی چقدر گلهای روی میز خوشرنگ شده بود و من ندیده بودم، خانم امیری چه دلبرانه نگاهم می‌کرد، روزبهانی چه پیراهن شیکی پوشیده بود... حالا اگر رضا می‌فهمید رئیس کارگزینی شدم حتما توی ماتحتش عروسی می‌شد، حداقل خیالش از شغل آینده راحت می‌شد.بعد از پایان جلسه همکاران یکی یکی آمدند برای تبریک و تملق. یکی تا کمر خم شد و آن یکی که با صدمن عسل هم نمی‌شد قورتش داد، لبخند شیرین تحویلم ‌داد. رضایی به اصرار می‌خواست دستم را ببوسد اما این دیگر در قاموس من نبود، هرچه ممانعت می‌کردم ول نمی‌کرد، آخر دستم را به زور از دستش بیرون کشیدم که محکم به چیزی خورد و از جا پریدم، ساعت بالای تختم را دیدم که بین زمین و هوا معلق بود و مثل ماشین کلاه قرمزی به سرعت به سمت دیوار مقابل حرکت می‌کرد... هوا گرگ و میش بود، ساعت هال شش صبح را نشان می‌داد. خنده‌ام گرفته بود، گفته بودم من از این شانسها ندارم! رفتم تا سر فرصت صبحانه آبرومندی برای رضا درست کنم تا بهتر درس بخواند، بچه کنکور دارد...</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Mon, 23 Apr 2018 19:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehribanooo/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-kfqlx4rotvit</link>
                <description> بچه بودم، ده دوازده ساله؛ بعد از اعلام استقلال روح برادرم از جسمش، چندسالی بود که از عید و هفت سین در خانه ما خبری نبود. مثل آرزو به دل‌ها به ماهی قرمز توی تُنگ خانه آرزو، دوستم، نگاه می‌کردم و حسرت می‌خوردم. سالهای قبل‌تر همیشه ماهی ما نهنگی بود برای خودش، چون مامانم از هر موجودی فقط چاقش را می‌پسندید؛ کلی پُزش را می‌دادم، اما حالا... دلم می‌خواست لحظه تحویل سال لباس عید بپوشم، سیب قرمز دست بگیرم و بنشینم کنار سفره هفت‌سین و چشم بدوزم به ماهی قرمز تا ببینم لحظه تحویل سال ثابت می‌ماند یا نه.چندبار با مقدمه‌چینی موضوع حرف را کشیدم سمت اینکه امسال هفت‌سین می‌چینیم یا نه، اما مامان ساکت می‌ماند، بعد هم خودش را گوشه‌ای گم و گور می‌کرد و زار زار گریه می‌کرد...دل من هم برای برادرم تنگ شده بود، اما عید را دوست داشتم. سعید خودش هم عاشق عید بود. نصف عکسهایی که ازش داشتیم مال عید سال آخر زندگی‌اش بود، کنار سفره هفت‌سین...آخرش طاقت نیاوردم. دور از چشم مامان که طبق معمول هرسال نزدیک تحویل سال در حمام آخرین شستشوها را انجام می‌داد، سفره‌ای کنار اتاق پهن کردم، چند «سیب» در بشقاب گذاشتم وسطش. قرآن و حافظ هم گذاشتم با چند «سکه». دیگر نمی‌دانستم باید چه کار کنم، خواهرم را صدا زدم، او «سیر» و «سرکه» اضافه کرد. حالا چهار سین داشتیم. برادرم «سماق» آورد، قاب عکس «سعید» را هم گذاشت کنار سکه‌ها. خواهر دیگرم هم آینه و ظرف آب اضافه کرد، اما هنوز یک سین کم بود.مامان که از حمام درآمد و چشمش به سفره افتاد، انگار بغض کرد، اما چیزی هم نگفت. رفت توی آشپزخانه و سرگرم کار شد، دیدم که باز اشکهایش راه افتاد و زیرلب با پرسوزترین لحن «گل سرخ و سفیدم کی می‌آیی...» می‌خواند. بعد که آرام‌تر شد، رفت بیرون. وقتی برگشت، «سبزه» دستش بود، آورد و گذاشت روی کابینت و رفت سرش را به کار گرم کرد. با ذوق و دلتنگی سبزه را توی سفره گذاشتیم و دورش نشستیم.چیزی به تحویل سال نمانده بود که آقاجون از سرکار آمد، از دیدن سفره جا خورد، اما سرش را پایین انداخت و رفت توی اتاق. دل توی دلمان نبود که مبادا بگوید «جمعش کنید!» و... اما چند دقیقه بعد حمید را صدا زد و آهسته گفت: «برو از جواد آقا یک جعبه شیرینی بخر بیار بذار تو سفره. بچه‌ها دوست دارن.»همان لحظه حس کردم سعید کنار ما نشسته و می‌خندد، درست مثل همان روزهایی که سر به سر تک‌تکمان می‌گذاشت و می‌خندید...مهری شهریاری. ۲۷ اسفند ۹۶</description>
                <category>Mehribanooo</category>
                <author>Mehribanooo</author>
                <pubDate>Fri, 20 Apr 2018 18:50:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>