<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهری مصور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrimosavar</link>
        <description>خبرنگار و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:37:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2557403/avatar/BMpdDD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهری مصور</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrimosavar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به یاد رفیق رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-a8tongljnvqp</link>
                <description>پیام داد و سراغ مجله پیام زن را گرفت. با دکتر بانکی مصاحبه ای درباره شرایط نامزدی کرده بود. مجله را برایم فرستاده بودند و قرار شد یک نسخه از مجله را به او برسانم. فردای آن روز پیام داد مریم نزدیک در پارکینگ محل کارم است و مجله را به او بدهم. زنگ هم زد اما قبل اینکه جواب بدهم قطع کرد و امانتی را تحویل خواهرش دادم. بعدها فهمیدم زهره همراه با خواهرش تا نزدیکی در پارکینگ آمده اما به دلیلی که هیچ وقت نفهمیدم و حسرتش تا ابد با من است، نخواست با من مواجه شود.آشنایی ما با مجله پیام زن به واسطه دوست مشترکی بود که ما را به سردبیر این نشریه معرفی کرده بود، البته زهره پیشتر گزارشی از خانه قدیمی زرگرباشی و سبک قدیمی عزاداری در این خانه در ماهنامه پیام زن منتشر کرده بود. وقتی پیشنهاد یک پرونده ورزشی مربوط به حضور ورزشکاران بانو در میادین بین المللی با پوشش اسلامی را به ما دادند، موضوع پرونده را با او در میان گذاشتم و با هم درباره سوژه های مدنظر صحبت کردیم و دست آخر قرار شد او با سکینه خدابنده لو، مربی تیم ملی تیراندازی مصاحبه ای بگیرد و من هم گزارشی از حضور بانوان ایرانی در رویدادهای بین المللی آماده کنم. وقتی مجله چاپ شد، زهره از اینکه مطلبش عکس یک مجله شده بود، حسابی ذوق داشت.سه ماه آخر، ناشنوا شده بود و تلگرام تنها راه ارتباطی ما شده بود. بارها درباره مجله پیام زن با هم حرف می زدیم، تصمیم داشت مجوز یک ماهنامه اختصاصی برای زنان را بگیرد و از ایده هایش برای نشریه اش می گفت و دوست داشت از سبک کار ماهنامه پیام زن الگو بگیرد. آخرین باری که حرف زدیم، سراغ حق التحریر پیام زن را گرفت؛ گفتم هر چه دادند سه به دو تقسیم می کنیم اما اصرار داشت معرفی سوژه و ویرایش مطلب از تو بوده و نصف نصف حساب می کنیم.چند ماهی همدیگر را ندیده بودیم اما هر روز با هم یکی دو ساعتی در تلگرام صحبت می کردیم. حالا حسرتش را می‌خورم. حسرت آن سه ماه لعنتی و تمام لحظاتی که از دست دادم؛ حسرت دیداری که به بیمارستان امید افتاد. درست روز قبلش حق التحریر مطالب پیام زن را ریخته بودند، با اینکه می دانستم چندان به هوش نیست، اما حق التحریر را با همان حساب سه به دو از بانک نقد کردم و همراهم بردم. می‌دانستم دکترها جوابش کرده بودند اما باورش سخت بود. نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که رفیقم رفتنی است. در ازدحام سالن بیمارستان، وقتی چشمم به او افتاد، زانوهایم خم شد. روی ویلچر توی خودش مچاله شده بود. توی بغل گرفتمش و به اندازه کل رفاقتمان گریه کردم؛ آن قدر محکم بغلش کرده بودم و بازوهایش را فشار می‌دادم که همراهانش به زور جدایم کردند. حق التحریر را به خواهرش دادم، پیشنهاد داد به زهره هم خبر بدهم. گوشه یکی از چشمانش هنوز بینایی کم سویی داشت؛ روی تبلتش نوشتم که ماهنامه پیام زن حق التحریر مطلب ها را داده و سهمت را آورده ام. اما هر کاری کردیم، نشد تبلت را طوری بگیریم که در زاویه تنها نقطه بینایی اش باشد، از کل بدنش، لپ هایش هنوز حس داشت. روی لپش نوشتم پول مطلب را آوردم. گوشه لبش تکان خورد و فهمیدم متوجه منظورم شده است. شدت درد این قدر زیاد بود که به خودش می‌پیچید و از حال می رفت و دوباره به حال می آمد. بیمارستان امید آخرین دیدارمان در این دنیا بود و چند روز بعد راهی سفر ابدی شد تا دیدار بعدی به قیامت بیفتد.</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 21:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ته دل می خندم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%85-utc4uldd9nvo</link>
                <description>دارم از ته دل می خندم. خیلی بد عکسم، آن وقت هایی که می خندم بدتر اما تنها عکسی است که همه صورتم خنده شده و عکسم را دوست دارم، بیشتر به خاطر اینکه او کنارم نشسته است. از چهارباغ رد می شدیم، پشت یک مغازه خرده فروشی ایستادیم. گلدان هایی شکل چکمه پشت ویترین بود. گفت برای خواهرزاده اش می خواهد خرید کند، نظری نداشتم اما چون حس کردم می خواهد بخرد، تعریف کردم. دو مدل از دو رنگ انتخاب کردیم. پایین پای سی و سه پل جمع شده بودیم، همه توی عکس هستند، بی برنامه قبلی تصمیم گرفته بودند برای تولد بگیرند، لابد چند روزی از 22 آبان گذشته بود که به صرافت نبودم. گلدان صورتی و آبی لی را برای من خریده بود. دارم توی عکس از ته دل می خندم. یکی از آن عکس هایی هستند که همه دوستان هم گروهی هستند اما بودن او برایم چیز دیگری است. سمت چپم نشسته و به دوربین نگاه می کند. روز تولد بی اهمیت ترین روزهاست اما لبخندی که تمام پهنای صورتم را پر کرده، لابد به واسطه بودن زهره بوده که اول فروردین 96 رفت وگرنه بودن بقیه که هستند.</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 21:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‍ از سری ماجراهای من خوره کتاب بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kvcfx8udhplg</link>
                <description>کتاب گربه چکمه پوش را در خانه قدیمی مادربزرگم دیدم و آن قدر ماجرایش جذاب بود که چند باری با ولع خواندم. کتاب سیاه و سفید بود و عکس گربه ای با کلاه و چکمه روی جلد بود اما اصلا تصورش را نمی کردم که نقاشی است و در تمام ماجراهای کتاب، همراه گربه چکمه پوش زرنگی بودم که اربابش را به پادشاهی رساند.پشت جلد کتاب، عکس آقایی چاپ شده بود که اسم کوچکش آن طور که یادم‌مانده، اسدالله بود و دختر عموی مادرم که آن زمان کلاس اول یا دوم راهنمایی بود، به من گفت که عکس نویسنده است و من که فکر می کردم ماجرا کاملا واقعی است و خود گربه چکمه پوش شرح اتفاقات را نوشته، با خودم می گفتم این آقای نویسنده جه کار کرده که عکسش را چاپ کرده اند.بعدها هیچ وقت دیگر کتاب گربه چکمه پوش را ندیدم و تنها تصویری محو از کتاب در ذهنم باقی مانده بود تا اینکه چند روز قبل، خیلی اتفاقی کتابفروش سیاری به دفتر روزنامه آمد و از بین کتاب هایش چشمم به گربه چکمه پوش افتاد و خریدم.این کتاب پر از عکس های رنگی است و صحنه به صحنه ماجراهای گربه چکمه پوش را به تصویر کشیده اما من همان کتاب قدیمی با تک عکسش را دوست دارم و دلم می خواهد برای یک بار هم که شده آن کتاب را پیدا کنم و دوباره با ولع بخوانم.کتاب گربه چکمه پوش در ورژن جدید که پر از معما و سرگرمی برای بچه هاست را برای کوثر خریده ام و البته مثل همیشه با اکراه کتاب را قبول می‌کند و می گوید من اصلا از کتاب خوشم نمی آید و من مثل همیشه دلم می گیرد چرا کودکی ما از این خبرها نبود.</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 21:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه بی تمبری که به مقصد رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-aelaeobl5eos</link>
                <description>اول: نه فقط ما، در کوچه ما برای کسی نامه نمی آمد، هیچ کدام فامیل و دوستی در شهر دیگری نداشتیم که بخواهند نامه بنویسند. پستچی را فقط در تلویزیون دیده بودیم، البته صندوق پستی زردی سر خیابان ما بود اما کسی را نداشتیم برایش نامه بنویسیم. وقتی توی فیلم ها پستچی ها که عموما پیرمردهای مهربانی بودند، نامه ای را به دست صاحبش می رساندند، دلمان قنج می زد و دوست داشتیم جای صاحب نامه باشیم. دلمان می خواست بدانیم توی نامه چی می نویسند و چه طوری جوابش را می دهند. کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم که در کیهان بچه ها داستانی خواندم از پسری که پسرخاله اش که ساکن اکبرآباد هند بود برایش نامه ‌می فرستاد. همدیگر را ندیده بودند اما سال ها بود برای هم نامه میفرستادند و از خانواده شان می گفتند و از آرزوهایشان و هر چه به نظرشان جالب بود‌. از آن وقت بود که ساعت ها به نامه نگاری با فامیل فرضی در خارج فکر می کردم، به دختر خاله یا دختر عمویی خارج از کشور که می توانستم برایش نامه بنویسم و توی صندوق پستی سر خیابانمان بیندازم و آقای پستچی نامه ای بیاورد که دختر خاله یا دختر عموی فرضی جواب داده اند.دوم: کلاس چهارم دبستان بودم که بالاخره به آرزویم رسیدم و نامه بدون تمبرم به مقصد رسید. از دفتر پست محله مان پاکت نامه و تمبر خریدم اما وقتی کسی به نظرم نرسید یا درست تر اینکه کسی را نداشتیم که بخواهیم برایش نامه بفرستیم، برای دایی هایم که یک خیابان بالاتر از ما زندگی می‌کردند، چند خطی روی کاغذی که از دفتر مشقم کنده بودم، نوشتم اما آن قدر ذوق داشتم که نه در پاکت نامه را چسباندم و نه تمبر زدم، تازه وقتی پاکت نامه را در صندوق انداختم به صرافت افتادم. لابد پستچی کارکنان اداره پست یک دل سیر برای نامه بدون تمبر و سرباز بین دو خیابان خندیده اند و البته خوش شانس بودم که نامه را به مقصد تحویل دادند اما دایی ها هیچ وقت باورشان نشد نامه را پستچی آورده و فکر می کردند خودم نامه را پشت در خانه شان انداخته ام.سوم: خیلی زود پای ثابت نامه نگاری با مجله ها شدم، از کیهان بچه ها تا گل آقا و اطلاعات هفتگی تا بعدترها هفته نامه های ورزشی و نشریات داستانی. برایشان نامه می نوشتم و برایم نامه می فرستادند. دیگر خانه ما مسیر آشنایی برای پستچی محله بود که دست کم هفته ای یکی دو بار در خانه ما را می زد و از توی کوچه بلند صدا می زد مصور نامه داری! اما هنوز به اندازه همان نامه اولی که هول هولکی توی صندوق پست انداختم، ذوق داشتم و هنوز هم دارم. سال هاست نامه نگاری هایمان الکترونیکی شده و پست بیشتر برای کارهای رسمی و اداری است. حالا شاید روزی ده ایمیل برایمان ارسال شود که بیشترشان را باز نکرده راهی صندوق زباله می کنیم اما نامه کاغذی و صندوق پست و پستچی دنیای دیگری داشت، کداممان نامه کاغذی باز نکرده ای را دور می انداختیم؟!#مهری_مصور#روزنگاری_های_من</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 21:04:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر جای مانده از مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B1-mii4yia424zl</link>
                <description>✔️ روایت اول: ما شاعرها بر اساس روایت‌های پراکنده خانوادگی، استعداد شاعری از اجدادمان به ما ارث رسیده است. دایی بزرگم اهل شعر و ادب بود. هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم که تشویق‌های دایی بزرگ کارساز شد و اولین قصه‌ها و شعرها را قبل از رفتن به مدرسه می‌گفتم و خاله‌ها با ذوق می‌نوشتند. دایی بزرگ هم که مشترک مجله کیهان بچه‌ها بود، نمونه آثارم را برای این مجله ‌فرستاد و مسئول مربوط هم لابد به حساب سن کم نویسنده، چند تایی از اثرهای مرا چاپ کرد تا اسباب دلخوشی دایی‌جان فراهم شود؛ دلخوشی‌هایی که دوامی نداشت اما خب؛ روز اولی که به مدرسه رفتم، در میان بهت همکلاسی‌ها و خانم معلم، خودم را شاعر و نویسنده معرفی کردم.   ✔️ روایت دوم: ما کتابخوان هاروز  اول مهر برای من هنوز خاطره زنده‌ای است؛ انگار همین دیروز بود که با شوق کودکانه راهی مدرسه شدم. مدرسه‌ای که برای من روزنه‌ای به دنیایی جدید بود؛ دنیایی پر از تجربیات جدید و تازه. سواد خواندن را قبل از مدرسه رفتن یاد گرفته بودم و آن روزهایی که «کتاب کودک» مفهوم عجیبی بود، به طرز غریبی عاشق کتاب خواندن بودم و حتی روز اولی که می خواستم به مدرسه بروم، کتاب قصه‌ای را توی کیفم گذاشتم و به سر کلاس رفتم.هر طوری حساب می‌کنم، بین آن همه هم سن و سال و همکلاسی حوصله‌ام نباید سر رفته باشد، اما لابد برای اینکه خودی نشان بدهم، کتابم را باز کرده بودم و می‌خواندم. شاید تا وقتی که معلممان سرکلاس آمد، بیش از 10 بار از اول تا آخر کتاب را زیر نگاه سنگین همکلاسی‌ها خوانده بودم.خانم معلم وقتی به کلاس آمد، برای ما از اهمیت تمیزی و مرتب بودن گفت و بعد هم گلایه کرد که چرا روی میزهایتان از خرده بیسکویت‌هایی که تغذیه روز اول مدرسه بود، پر شده؛ هنوز حرف خانم معلم تمام نشده بود که بغل دستی‌ام در یک حرکت سریع و برق آسا! که هنوز هم حیران سرعت فوق العاده‌اش هستم، دستش را وسط کتاب من مشت کرد. وقتی مشتش را برداشت، نصف کاغذهای کتابم توی دستش بود. در جواب اعتراض من هم گفت که خواسته با کاغذهای کتاب نیمکت مشترکمان را تمیز کند!البته از آن جایی که کینه و ناراحتی بین کودکان محلی از اعراب ندارد، هم نیمکتی من و این همکلاسی که ذکر خیرش رفت، تا پایان دوره ابتدایی و کلاس پنجم باقی ماند.    ✔️روایت سوم: ما حس مشترکی‌هااز همان وقتی که اسمم را برای مدرسه نوشتند، حس خاصی نسبت به دبستانی که پنج ساله دوره ابتدایی را در آن گذراندم داشتم؛ حسی مشابه احساس مالکیت؛ البته احساس مالکیتی بیشتر از تمام همکلاسی‌ها. مادرم پنج ساله دوره ابتدایی را دانش آموز همین مدرسه بود و مدیر دبستان ما هم معلم کلاس پنجم مادرم؛ حس ویژه من نسبت به مدرسه‌مان از همان روز ثبت نام و تجدید دیدار مادرم و معلم قدیمی شکل گرفت و تا به امروز هم هر بار اتفاقی از کنار مدرسه عبور می‌کنم، همان حس قدیمی در من دوباره زنده می شود، هر چند که این مدرسه بعدها خراب شد و دبستان نوسازی شده، جای مدرسه قدیمی با قدمت 30، 40 ساله را گرفت. همان مدرسه‌ای که خاطره ساز روزهای خوش «مهرماه» چند نسل بود.#مهری_مصور #روزنگاری‌های_من</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 21:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده هایی که در اسکله زاینده رود بدر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-zozony49ussd</link>
                <description>آفتاب نزده راهی می شدیم تا جا پیدا کنیم، هم برای ماشین و هم برای زیرانداز. عادت قدیمی پدر بزرگ و پدر بود. واجب می دانستند صبحانه را در مقصد بخورند، اصلا تمام سفر یک طرف و صبحانه مفصل سفر هم یک طرف. هنوز دور و برمان خلوت بود که بساط صبحانه پهن می شد. برای مایی که نه خودمان باغی داشتیم و نه مزرعه ای و نه کسی برای باغ و مزرعه اش تعارف می کرد، لب آب تنها انتخاب سیزده بدرها بود. پل خواجو یا سی و سه پل فرقی نداشت، به خاطر دیابت پدربزرگ و عادت مداوم برای دستشویی رفتن، همیشه انتخابمان جایی نزدیک دستشویی های پارک بود. چون زود می رفتیم، جای پارک زیاد بود. آن زمان ها قایق سواری در زاینده رود، تفریح ثابت اصفهانی ها بود. از وقتی ساعت کار قایق ها شروع می شد، توی صف می رفتیم. هیچ وقت نفهمیدم ما که از اول توی صف بودیم، چرا همیشه ساعت ها طول می کشید تا نوبتمان شود. بعضی سال ها حتی به ناهار دسته جمعی خانوادگی هم نمی رسیدیم تا نوبتمان در صف اسکله را نگه داریم.وقتی نوبتمان می شد، یک قایق خانوادگی و یک قایق دو نفره می گرفتیم که من و‌خواهرم و دایی دومی سوار قایق خانوادگی می شدیم و باید پدال را حرکت می دادیم اما بعد از همان چند حرکت اول، کل قوت زانویم گرفته می شد و بار حرکت قایق روی دوش دایی می افتاد. معمولا وسط های رودخانه دور خودمان چرخ می زدیم و قایق های دیگر را می دیدیم که تا آنجایی دور شده اند که تابلوی «خطر» کنارشان بود. زمان قایق سواری نیم ساعت بود اما همه زرنگی مان را در نیم ساعت اضافه ای می دیدیم که روی آب بمانیم و به پیام های چندباره بلندگوی اسکله بی محلی می کردیم. بعضی ها برای اینکه بیشتر روی آب باشند، مسیر دورتری را انتخاب می کردند تا برگشتشان خیلی طول بکشد. بعضی وقت ها کار به جایی می رسید که مسئول اسکله قایقرانی خواجو با قایق موتوری دنبالشان می آمد تا مجبور شوند از روی آب دل بکنند.از وقتی سیزده بدر یادم می آید تا وقتی که پایه دورهمی های ما از هم پاشید تا برای همیشه صف قایق سواری زنده ترین خاطره من از زاینده رود است.</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 23:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدی متفاوت ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrimosavar/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D8%A7-rhyvyqggvfml</link>
                <description>این‌طور فکر می‌کردم که لابد حساب‌وکتابی است که سعدی برای ما متفاوت است. اسم کوچه ما سعدی بود، هنوز مدرسه نمی‌رفتم که فهمیدم کوچه ما به اسم شاعر بزرگی است، او را نمی‌شناختم اما مهرش عجیب به دلم افتاده بود. کوچه ما با بقیه کوچه‌ها فرق داشت، بن‌بست بود و چند خانواده ساکن در آن، انگار بیشتر قوم‌وخویش بودند تا همسایه. امنیت کوچه بن‌بست برای ما دست‌کمی از خانه‌مان نداشت، مثل حیاط خانه‌مان بود و اسمش هم سعدی بود.آن زمانی که کتاب کودک به مفهوم امروزی در دسترس نبود، اولین شعرهای کودکانه را در کتاب اول ابتدایی می‌خواندیم و برایم این سؤال مهم پیش‌آمده بود که سعدی معروف‌تر است یا مصطفی رحماندوست؟ همکلاسی‌هایم سعدی را نمی‌شناختند و نظرشان روی رحماندوست بود، خانم معلم هم وقتی این سؤال را پرسیدم، آن‌قدر خندید که به سکسکه افتاد و یادش رفت جواب سؤالم را بدهد.شک و تردیدم زیاد طول نکشید، اولین پاساژی که در منطقه ما شروع به کار کرد و پدرم در آن مغازه اجاره کرده بود، به نام سعدی بود تا مطمئن شوم او از هر شاعر دیگری بزرگ‌تر است و باید از او بیشتر بدانم. وقتی در دوره دبستان، اولین بار به حکایتی از سعدی در کتاب فارسی رسیدیم، آن‌قدر درباره سعدی می‌دانستم که یک‌ساعتی درباره شاعر شیرین‌سخن شیراز صحبت کنم تا هم‌کلاسی‌ها هم بفهمند سعدی مال ماست.در بین فارسی‌زبان‌ها، حتی در بین جماعت کتاب‌خوان، سعدی باآن‌همه حکمت و دانایی، غریب است و گلستان و بوستانش ناآشنا.اول اردیبهشت‌ که عطر بهارنارنج در شیراز می‌پیچد، باید یادمان بیاید ما به سعدی مدیونیم که زبان فارسی را روحی تازه بخشید. ما به سعدی مدیونیم که حکمت علمی و نظری را در حکایت‌های دل‌نشین در بوستان و قصاید و مجالسش در گلستان، نقش ماندگار بخشید و در غزل‌های نابش، عشق به پروردگار و انسان را به ما آموخت. «همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است».... چند سالی است کوچه‌ها شماره‌گذاری شده‌اند تا آدرس‌ها سرراست‌تر شود، اما من دلم می‌خواهد وقتی آدرس می‌نویسم، به‌جای کوچه اباذر 25 بنویسم «کوی سعدی».#روزنگاری_های_من</description>
                <category>مهری مصور</category>
                <author>مهری مصور</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 23:44:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>