<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mehrofehr</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrofehr</link>
        <description>آدرس وبلاگم: http://tanhasahelearamesh.blog.ir - هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن/وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20566/avatar/S025fQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mehrofehr</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrofehr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-dvhdbkejhmzg</link>
                <description>مادر با عجله لباس‌های مشکی‌اش را پوشید. مقابل سیما ایستاد. به دفتر و کتاب‌های پهن شده جلو او خیره شد. با التماس گفت: امشب شب قدره. همه تقدیرا امشب رقم می خوره. معلوم نیس سال دیگه زنده باشیم یا نه. معلوم نیس بتونیم تو همچین شبی دستای خالیمون رو دوباره به سمت آسمون بالا ببریم.   سیما لبش را گزید: اینا چه حرفاییه می‌زنی مامان؟ هزار ساله باشی. اصلاً خودم پیشمرگت بشم.  مادر اخم‌هایش را درهم برد: لازم نکرده پیشمرگم بشی. این کتاب، دفترات رو کنار بذار و دنبالم بیا. درس همیشه هست، ولی این شبا سالی یه بار بیشتر سراغمون نمیاد. بلند شو گلم.   سیما خودکارش را بین موهای بلندش فرو برد. پیچی به خودکار داد و پرسید: حالا کجا می‌خوای بری؟  مادر چادرش را روی سر انداخت و جواب داد: خونه نرگس خانوم، همه خانومای محل اونجا جمع شدن. از منم خواستن برم براشون دعای جوشن بخونم.  سیما خودکار را از بین موهایش بیرون کشید. موهایش بین خودکار گیر کرد و کشیده شد. جیغش به هوا رفت. با تندی گفت: من اونجا عمراً بیام. آدمای افاده‌ای. جز مسخره کردن بقیه کار دیگه‌ای ندارن.   مادر سرش را پایین انداخت. به طرف در اتاق رفت. با کورسوی امیدی به سمت سیما برگشت. پرسید: کی رو مسخره کردن؟  - من رو.  - مگه چی گفتن؟  سیما کتاب و دفترش را جمع کرد. ابروهای گره شده‌اش را تاب داد: مگه باید چیزی بگن؟ خب من نمیتونم یه جا آروم بشینم. به کتاب دعا خیره بشم و خوابم نبره. هنوز یادم نرفته پارسال یهو چشمام رو هم رفت و سرم افتاد. تا سرم رو بلند کردم. پرستو خانوم و ملیحه خانوم سراشون رو بهم چسبونده بودن، به من اشاره کردن و ریز می‌خندیدن.  مادر، دستش را از روی دستگیره در برداشت. ملتمسانه گفت: اگه خوابت گرفت برو تو اتاقشون بخواب. قبلش با نرگس خانوم هماهنگ می‌کنم. حالا میای؟  سیما به صورت چروکیده و رنج کشیده مادر خیره شد. نتوانست نه بگوید. سراغ لباس‌های مشکی‌اش رفت. همراه مادر برای احیای شب قدر راهی شد. آن شب، خواب سراغ چشمانش را نگرفت.و ما ادراک ما لیله القدر؟شبای قدر هر سال تکلیف این موجا مشخص میشه. خدایا به یه شاه موج نیاز داریم تا زباله های زیادی از جریان رودخونه بیرون بریزن.داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-j6ikuvkaypfa داستان بعدم: گربه همسایه</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 21:46:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فدای یه تار موهات</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA-j6ikuvkaypfa</link>
                <description>پروانه، خانه را جمع و جور کرد. بوی غذا دهانش را آب انداخت. در قابلمه سوپ را برداشت. هم زد. با دست بوی آن را به سمت بینی اش روانه کرد. بوی مطبوع غذا را بلعید. به به و چه چه راه انداخت. در قابلمه را گذاشت. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. با خواندن جمله «تو را من چشم در راهمِ» روی ساعت، قلبش مثل قلب گنجشک تپیدن گرفت. ده دقیقه تا آمدن حامد فرصت داشت.   سریع سفره ناهار را چید. لباسش را بویید. تمام بوی غذا را بلعیده بود. به طرف کمد لباس رفت. از بین لباس ها پیراهن مورد علاقه حامد را بیرون آورد. آن را پوشید. به صورتش عطر گل محمدی مالید. قدری آرایش بر آن نشاند. صدای زنگ بلند شد. درون آیینه خودش را برانداز کرد. حامد پسند شده بود.  سریع به طرف در رفت. از درون چشمی بیرون آمدن حامد از آسانسور را دید. دستش را روی دستگیره گذاشت. به محض رسیدن حامد، دستگیره را به سمت پایین فشرد. در باز شد. پروانه همراه در عقب نشینی کرد.  انگشتانش را به سمت حامد نشانه رفت. به محض ورود حامد ماشه را چکاند:«بنگ بنگ بنگ ... » حامد دهانش را باز کرد و در یک حرکت تمام تیرها را بلعید. با خنده گفت:« همه تیرات رو خوردم.»  پروانه مثل بچه ها پا کوبید:«چرا تیرام رو خوردی؟ می خواستم بکشمت.»  حامد در را بست. جلو رفت. دست دور گردن پروانه انداخت. صورتش را بوسید. گفت:«عزیزم من کشته عشق توام. چه بوی خوبی میاد، پروانه ام رفته روی گل محمدی نشسته، بوش رو گرفته؟»پروانه خندید و گفت:«بله، یه سر به باغ گل زدم. فعلا بیا بریم که غذا سرد شد.»   پروانه و حامد کنار سفره نشستند. حامد نگاهی به سفره انداخت. از سلیقه پروانه تعریف کرد و گفت:« دوسِت دارم. بهترین همسر دنیایی برام.» پروانه با لبخند جواب داد:«قابل عزیز دلم رو نداره.»  حامد با گذاشتن اولین قاشق درون دهان، دلش ترشی خواست. گفت:«کاش ... هیچی هیچی... شما خیلی زحمت کشیدی، خودم میارم.» سراغ کابینت رفت. خواست پیاله بردارد، دستش به یکی از بشقاب های بلور خورد. بشقاب افتاد. پودر شد. تا نزدیک اپن تکه هایش پرید.   پروانه از ناقص شدن سرویس بشقاب ها ناراحت شد. حامد دستپاچه گفت:«ببخشید. یهویی شد.»   پروانه خواست بگوید:«شما مردا هیچ کدومتون حواس ندارید. نمی خوردی این ترشی رو. می گفتی خودم بیارم.» زبانش را نگه داشت.   با خودش گفت:«یعنی ارزش یه بشقاب بیش از عشقته که میخوای چیزیش بگی؟ دوست دارمای چند دقیقه قبلت رو حالا ثابت کن.»  حامد خواست جا به جا شود. پروانه بلند شد. گفت:« از جات تکون نخور. خدایی نکرده شیشه نره تو پات. صبر کن جارو بکشم.»  جارو برقی را روشن کرد. تمام کف آشپزخانه را جارو کشید. حامد با صدایی غمزده گفت:«ببخشید. ن ...» پروانه نگذاشت حامد عذرخواهیش را ادامه دهد. با لبخند و از ته دل گفت:«فدای یه تار موهات.»پیش بینی های شهید حسن باقری چطور حال بدمان را به حال خوش بدل کنیم؟ https://rasekhoon.net/media/show/1492284/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-bhtuhv3w54kt داستان بعدم: شب تقدیر</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 16:17:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدافع حقوق زنان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-bhtuhv3w54kt</link>
                <description>بعضیا تو توهم به سر می برن و فکر می کنن دین اسلام برای حقوق زنان کم گذاشته، در حالی که این بقیه کشورا هستن که حقوق زنان رو به اسم دفاع از حقوق اونا زیر پا له می کنن.مهسا سلام نماز را داد. تسبیح را برداشت. خواست ذکر بگوید که با صدای زنگ شتری تلفن از جا پرید. زیر لب گفت: لا اله الا الله. باز رفتیم دو دقیقه با خدا خلوت کنیم. مگه میذارن؟!چند قدم مانده تا تلفن، صدای زنگ قطع شد. شماره برادرش افتاده بود. گوشی را برداشت. صدای بوق ممتد درون مغزش سوت کشید. منتظر ایستاد. با ناراحتی گفت: هرچی به این خان داداش بگم قطع نکن تا من بردارم بازم کار خودش رو می کنه.دوباره صدای زنگ در فضای کوچک اتاق پیچید. این دفعه با صدایی آهنگین می نواخت. مهسا گوشی را کنار گوشش گذاشت. خان داداش، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آبجی، در رو برام باز نمی کنی؟مهسا چشمانش گرد شد. با تعجب پرسید: مگه پشت دری؟!میثم با خنده گفت: آره آبجی جونم. نترس. تنهام. مسافر داشتم، گفتم حالا که اومدم تا اینجا یه سرم به شما بزنم. راستی نمی خواید گوشیتون رو عوض کنید؟مهسا چادر سفیدش را روی سر جا به جا کرد. با ناز گفت: نوچ. گوشیمون چیزیش نیست. فقط منشی تلفنیش وقتی تلفن رو برمیداره، نمیتونه حرف بزنه. (صدای خنده مهسا بلند شد.)حالا اگه نخوام در رو باز کنم چه می کنی؟ میدونی که برا مهمون ناخونده چی میگن؟1-اگه نخوای، مستقیم میرم خونمون. گفتم سلامی کرده باشم و یادی از آبجی کوچیکه. ببینمش که دلم براش یه ذره شده.پشیمانی درون قلب مهسا نشست. با خود گفت: اینطوری احترا م برادر بزرگت رو می گیری. دست مریزاد.2 با صدایی آهسته جواب داد: فدای محبتت. الان در رو باز می کنم.مهسا کلید آیفون را فشرد. در ورودی ساختمان باز شد. میثم، سه طبقه باید بالا می رفت تا به خانه مهسا برسد. مهسا تند تند لباسها و وسایل افتاده روی زمین را بغل زد. همه را درون اتاق خواب روی تختخواب ریخت. زنگ در به صدا درآمد. مهسا در را گشود. کنار ایستاد و گفت: بفرمایید. صفا آوردین.میثم و مهسا از هر دری سخن گفتند. میثم، پرتقال پوست می کند. گوشی همراهش زنگ خورد. ابروهای میثم درهم رفت. گفت: شستن نداره. همشون تمییزن.  بدون اینکه حرفی بزند، تماس را قطع کرد. پرتقال را برداشت. مشغول پوست کندن شد. مهسا با کنجکاوی پرسید: چی شستن نداره؟ میثم با تمسخر گفت: زنم می خواد فرش بشوره. می خواد برم کمکش.مهسا برای لحظه ای به میثم خیره شد. مثل برق از جا پرید. به طرف آشپزخانه رفت. نایلونی آورد. میوه های میثم را داخل آن ریخت: سلام منم به خانمت برسون. همین حالا زنگش بزن، بگو داری میری کمکش.میثم با چشمان گشاد شده گفت: شما که زیاد از خانمم خوشت نمی اومد. چی شده مدافع حقوق زنان شدی؟!مهسا پشت ابرو نازک کرد. شانه بالا انداخت. گفت: بله، حق با شماس. چون یه لحظه خودم رو گذاشتم جا خانمت.3تلنگرک های الهی1-خداوند متعال در آیه 28 سوره نور می فرماید : « فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ»ترجمه : پس اگر کسی را در آنجا نیافتید، وارد نشوید تا زمانی که به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد که باز گردید، بازگشته و وارد نشوید، که این برای شما پاکیزه تر است و خداوند به آنچه انجام می دهید داناست .2- رسول خدا فرموده‌اند:حق برادر بزرگتر بر برادران و خواهران کوچک‌تر مانند حـق پدر بر فرزند است، چنانکه حق خواهر بزرگ‌تر بر خواهران و برادران کوچک‌تر مانند حق مادر بر فرزند می‌باشد.ملا محمدمهدی نراقی ، علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع السعادات)، ترجمه سیدجلال الدین مجتبوی، ج2، ص2753- &quot;یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا&quot;&#x27;اى فرزند عزیز، نفس خویش را میزانى بین خود و بین دیگران قرار ده، پس از براى دیگران دوست بدار آنچه را که براى خودت دوست میدارى، و خوش ندار براى دیگران آنچه را براى خودت خوش ندارى&#x27;.نهج البلاغه، نامه31داستان قبلم:) داستان شش قسمتیِ او زنده است؟ هنوز نفس می کشد؟ https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF3-ayjnfluu2zm3  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF4-j5fmqk7lruui  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-5-xv8pxh2u7qtz  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF6-t28gleurlxem یک کلام حرف حساب:)حرف حساب رو باید از شهدا شنید و آویزه گوش کرد.داستان بعدم: فدای یه تار موهات</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 14:16:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد.6</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF6-t28gleurlxem</link>
                <description>قسمت ششمداستان به امید خدا رفت برای چاپقسمت آخرسعید شهید، شهید سعید https://www.aparat.com/v/g7QRU/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87_%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D9%88%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4_%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1 پهلوان کوچک:متولد 1348. قبل انقلاب، وقتی یک کودک خردسال بود، بازوبند پهلوانی کشور را دریافت کرد. قبل انقلاب، در نامه‌ای به امام، به نشانه اعتراض و به منظور کمک به امام، ورزش را ترک کرد. بعد انقلاب، یک بار در دیدار ورزشکاران، جلوی امام به اجرای ورزش باستانی پرداخت. جنگ که شد، خیلی نوجوان بود اما غیرتش اجازه نداد در خانه بماند. با دستکاری شناسنامه به جبهه آمد. عاشق مرام جبهه شد. آن‌جا هم ورزش باستانی راه انداخت. شب عملیات برای روحیه رزمنده‌ها یک چرخی زد که ماندگار شد؛ 300 دور در سه دقیقه چرخ می‌زد. آن شب وقتی تیر خورد، به فرمانده گفت: «من چیزیم نیست؛ شما برید. نذار بقیه بفهمند، روحیه‌شون خراب می‌شه.» تنها ماند و شهید شد. 14 سال بعد چند تکه استخوانش را آوردند خانه تا دل پدرش روشن شود.22 اسفند 1363- شهادت سعید طوقانی، قهرمان ورزش باستانیکتابم می خونی؟کتاب «پهلوان سعید» شامل زندگی‌نامه و خاطراتی از پهلوان شهید سعید طوقانی به همراه تعداد زیادی از عکس‌های وی است. حمید داوودآبادی نویسنده دفاع مقدس در این کتاب 216 صفحه‌ای، خاطرات فراوانی از همراهی‌اش با پهلوان سعید طوقانی در جبهه را نگاشته است.قسمت های قبل:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-5-xv8pxh2u7qtz  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF4-j5fmqk7lruui  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF3-ayjnfluu2zm3  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk داستان بعدم: مدافع حقوق زنان</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Thu, 04 Mar 2021 14:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد. 5</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-5-xv8pxh2u7qtz</link>
                <description>قسمت پنجمداستان به امید خدا رفت برای چاپ*پ.ن: هر نفسی مرگ را می چشد. سوره عنکبوت،آیه57ادامه دارد ...ایشون، فرمانده شهید محسن حججی بودند.همیشه قرار نیست آدم از حقش استفاده کنه. خیلی وقتها هم باید از حقش بگذره.عشق یعنی یه شهیدقسمت های قبل:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF4-j5fmqk7lruui  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF3-ayjnfluu2zm3  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk حرف آخر:خیلیه که شهدا برای ما و به یاد ما باشندولیما به یادشون نباشیم.</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 16:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد.4</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF4-j5fmqk7lruui</link>
                <description>قسمت چهارمداستان به امید خدا رفت برای چاپادامه دارد ...گره کور دلم دست تو را می طلبدقسمت های قبل:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF3-ayjnfluu2zm3  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk  https://www.aparat.com/v/MYiCU گاهی وقتا یه شهید میاد، فقط و فقط برا اینکه حال دل تو رو خوب کنه.</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 12:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد.3</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF3-ayjnfluu2zm3</link>
                <description>قسمت سومداستان به امید خدا رفت برای چاپادامه دارد ...کاش ما هم مثل شهدا می شدیم.قسمت های قبل:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk </description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 15:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد. 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-2-wzzxacmqwc9v</link>
                <description>قسمت دومداستان به امید خدا رفت برای چاپادامه دارد ...دلمان به شهدا خوش است.قسمت قبل:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk منتظر قسمت بعد باشید به امید حضرت باری تعالیلُبِّ کلام:باید که ازین باده به من هم بچشانیدر معرکه با خصم مرا هم بکشانینوشیدن این جام طهورای شهادتهنیئا لک سردار حسین همدانی</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 13:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنده است؟ هنوز نفس می کشد.1</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkvfqshqtovk</link>
                <description>قسمت اولصداهایی ناآشنا در گوشم می پیچید:«از اینجا برش دارید.»«زنده است؟»«هنوز نفس می کشد.»«بگذاریدش داخل آمبولانس، کنار بقیه مجروح ها.» صدای آه و ناله مجروح ها، روحم را می آزرد. می خواستم از جایم بلند شوم و هر کاری می توانم برایشان انجام دهم تا دردشان را تسکین بخشم؛ امّا نیرو و توان هیچ حرکتی نداشتم. حتی نمی توانستم چشمانم را باز کنم. زبانم، چوب خشک شده بود. نمی توانستم مثل بقیه آه و ناله راه بیاندازم. مثل قطعه سنگ سنگینی به کف آمبولانس چسبیده بودم. ناگهان آمبولانس تکان سختی خورد و صدای مهیبی بلند شد. آمبولانس ایستاد. صداها قطع شد. احساس کردم از بالای کوه بلندی به پایین پرت شدم. حس غریب رهایی داشتم. درون تونلی تاریک و ظلمانی سردرگم بودم. می خواستم به طرف جلو حرکت کنم؛ امّا سیاهی مطلق، اجازه نمی داد قدم از قدم بردارم. گاهی نوری در حد شعله کبریت، جلو پاهایم را به اندازه حرکت یک گام روشن کرده و خاموش می شد.1نوای دیوانه کننده ای در فضای اطرافم می چرخید. نزدیک و دور شده و مدام تکرار می کرد:«کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟»2دستانم را روی گوش هایم محکم فشردم. مانند دیوانه ها به هر سو گشته و گفتم:«هیچ کدام، هیچ کدام، هیچ کدام و ...» در تاریکی مطلقی گرفتار شده بودم که نه توان برگشت به عقب داشتم، نه می توانستم جلو بروم. قدرت حرکت از پاهایم گرفته شد. به سجده افتادم. بلند بلند گریستم. در همان حال دستانم را رو به آسمان بلند کرده و با قلبی آکنده از امید در میان اشک و آه، فریاد زدم:«یا غیاث المستغیثین، یا غیاث المستغیثین، یا غیاث المستغیثین» برای لحظه ای سکوتِ اطرافم، ترس بر جانم انداخت. می لرزیدم. سر از سجده برداشتم. نشستم. دو هیکل را مقابلم حس کردم. یکی شان گرزی آتشین در دست داشت. پوست بدنم در اثر گرمای خشک کننده اش چروکید. دیگری دفتر و قلمی را درون دستانش می فشرد. با چهره ای برافروخته و نگاهی پرسشی سر تا پایم را برانداز کرد. ناگهان نوری آهسته جلو آمد. پشت به من و رو به آن دو هیکل ایستاد. نمی دانم به آن دو چه گفت که ناپدید شدند. نور به سمتم برگشت. او را دیدم. دایی ام بود. ابروهای پهن مشکی، بینی قلمی، چشمان درشت با مردمکی مشکی میان سفیدی دلربای اطرافش، لبانی با طراوت همیشگی، صورتی کشیده با موهایی پرپشت تا روی گوش، ریش و سبیل هایی تازه جوانه زده، خودش بود؛ خود دایی ام، مثل همان روزی که سه چرخه ام را با زحمت پا می زدم و با شوق، در کوچه دنبالش می رفتم. مادرم غم زده جلو در ایستاد. دایی با مادرم خداحافظی و دیده بوسی کرد. او از زیر قرآن درون دست بی رمق مادرم گذشت. قرآن را بوسید. حرکت کرد. از مادرم فاصله گرفت. مادرم با چادر گل گلش، لب های لرزان گوشتی قرمزش را پوشاند. اشک، روی گونه های استخوانیش روان شد. قرآن را به سینه چسباند. خم شد. ظرف آبی را از پشت در برداشت. پشت پای دایی، روی زمین ریخت. دایی به طرفم آمد. لپ گوشتی ام را درون دستانش گرفت، آرام کشید. بوسه ای گرم بر صورتم گذاشت. کنار گوشم خداحافظی کرد و رفت. چند قدم از من دور شد، وسط کوچه به سه چرخه¬ام فشار می آوردم تا تندتر حرکت کند. دلش آرام و قرار نداشت، برگشت. پیشانی و گونه هایم را بوسید. دستی روی سرم کشید. دستش را جلو آورد و گفت:«دایی جان، قول بده مواظب مادرت باشی، مرد کوچکم.» دست کوچکم را درون دستش فشرد. گرمای دستش و طراوت لبانش را روی پیشانی و گونه هایم هنوز حس می کنم. درون چشمانش اشک حلقه زد. ساکش را برداشت، روی دوش انداخت. لباس های خاکی اش بر وقار و افتادگی اش افزوده بود. قد رشیدش خاطره شیطنت مشترکمان را زنده می کرد؛ خاطره سوار شدن بر شانه هایش برای لمس سقف ضربی اتاق.  چند قدم رفت. به پشت سر برگشت. دستی تکان داد و مثل برق ناپدید شد. ادامه دارد ...پ.ن:1-اشاره به آیه17 سوره بقره2-فبای الاء ربکما تکذباننه اینکه سختم باشه عکس مرتبط با داستانم پیدا کنم. این دفعه خوشم اومد به جای عکس مرتبط یادی بکنم از شهداچند داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-mueprb1eozjp  https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-de9gqhdda0gv این دفعه داستان بعد ادامه همین داستان است.ادامه داستان یک روز در میان منتشر خواهد شد.</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 11:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر زهرا (دختر بابا)</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-de9gqhdda0gv</link>
                <description>سارا کنار زهرا ایستاد. دستش را دور گردنش انداخت. آهسته کنار گوشش گفت: فردا خونه ما دعوتید. میای دیگه؟ زهرا کمی خودش را عقب کشید. چشم در چشم سارا شد. گفت: به چه مناسبت؟سارا لبخندی زد. گفت: فردا تولد آبجی کوچیکه اس. مامانمم کشته مرده شه. برا همین قول یه جشن حسابی بهش داده. به منم گفته به دوستات بگو بیان. خونه شلوغ تر باشه بچه ام بیشتر ذوق می کنه. زهرا روی جدول کنار باغچه حیاط مدرسه نشست. گفت: کی تا حالا دیدی بچه با دیدن چارتا غریبه ذوق کنه؟سارا مانتوش را بالا زد و روی زمین ولو شد. دستان زهرا را درون دستانش گرفت. گفت: اولا که سمانه دیگه بچه نیست. هفت سالشه. دوما چند دفعه دیدیش اونم ازت خوشش اومده. خودشم می گفت ازت دعوت کنم.-باشه باید از بابام اجازه بگیرم. اگه اجازه دادن میام.-إن شاءالله که اجازه میدن. روز بعد همه را مجبور به شرکت در کلاس جبرانی ریاضی کردند. التماس های سارا برای زودتر برگشتن به خانه فایده نداشت. بعد از کلاس، زهرا و فاطمه همراه سارا به سمت خانه شان حرکت کردند. فاطمه روبه سارا کرد و گفت: جشن تولدتون خودمونیه دیگه؟ -آره بابا. فقط یه چندتا زنای همسایه رو هم مامانم دعوت کرده.زهرا چادرش را جمع کرد. سرش را پایین انداخت و تغییر مسیر داد. فاطمه و سارا به سمتش برگشتند: سارا داد زد: کجا میری؟ خونه ما اون وری نیست که.زهرا سرش را برگرداند و گفت: آخه نگفته بودی همسایه هاتونم هستن. سارا به سمت او دوید. دستش را گرفت و گفت: مرد که دعوت نکردیم. همه زن هستن. بیا بریم تو که خجالتی نبودی؟!-آره خجالتی نبودم. ولی ...- ولی نداره. بیا بریم.هر سه به خانه رسیدند. سارا کلید انداخت. در را باز کرد. هر سه وارد شدند. صدای ساز و آواز از داخل اتاق به بیرون درز کرده بود. زهرا، گوشه چادر فاطمه را کشید. گفت: من از دلینگ و دولونگ بدم میاد. بیا بریم. سارا دست هر دو را گرفت و به داخل کشاند. وقتی پایشان به داخل اتاق رسید، هر سه خشکشان زد. عده ای زن و مرد غریبه وسط اتاق درهم می لولیدند. زهرا به سرعت خودش را از در بیرون انداخت. خواست از در حیاط بیرون برود، اما در قفل بود. مادر سارا از پشت سر گفت: عزیزم کجا؟ مگه من بذارم مهمونم غذا و شربت نخورده از خونه بیرون بره؟زهرا با حال زاری گفت: تو رو خدا، من غذا نمی خوام. روی پله های سرسرا نشست. چادرش را توی صورتش کشید. موبایلش را آرام از کیفش درآورد. زیر چادر به پدرش پیام داد: بابایی من تو خونه سارا گیرافتادم. اینجا مجلس مختلطه بیا نجاتم بده.مادر سارا آنها را به اتاقی برد و گفت: دخترا اینجا می تونید لباساتون رو عوض کنید. زهرا زیر لب ذکر گفت و از خدا کمک خواست. روی صندلی گوشه اتاق نشست. اشک روی گونه هایش جریان داشت. ناگهان با صدای زنگ در از جا پرید. پلیس از سر و کول خانه بالا می رفت. خانه محاصره شد. همه دستگیر شدند. پدر زهرا بین شلوغی ها دنبال او می گشت. زهرا با دیدن صورت پر از استرس پدرش قند توی دلش آب شد.دختر باباداستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-mueprb1eozjp داستان بعدم: او زنده است؟</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 22:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشی همراه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-mueprb1eozjp</link>
                <description>گوشی همراه، درون دست یکی از نوجوان ها پرواز می کرد. بقیه پشت سرش ایستاده بودند. با سرهای بهم چسبیده، صفحه گوشی را می بلعیدند. یکی دهانش را مثل غار پر از شمش یخ باز کرد و گفت:مجید جون، این همون شاخ اینستاگرامه.میثم چشمانش را روی صفحه چرخاند. گفت: نه بابا، یه ببره بود هی می گفت من ببرم این همونه.مسعود صورت میثم را با دستش کنار زد. گفت: مادر من بدون این همه آرا و ویرا با صورت چروکیده اش از این خیلیم خوشگل تره. مجید دستش را بالابرد و مثل پتک توی سر مسعود کوبید. گفت: خاک تو اون سر بی مخت کنم. آدم جلو بقیه از خوشگلی و زشتی مادرش حرف میزنه؟!علی از دور جلو آمد. مسعود اول از همه او را دید. گفت: بچه ها جوجه شیخمون اومد. میخواید عکس شاخ ببری رو نشونش بدید؟مجید گفت: ولش کن دوست داری حالمون رو بگیره؟میثم نیشخندی زد. گفت: چیز بدی نمی بینیم. مردم بدتر این رو می بینن. علی بیا این رو ببین.میثم صفحه گوشی را به سمت علی گرفت. علی نگاهش را به آسفالت کف دوخت.  جلو رفت. دست گردن دوستانش انداخت گفت: کی میاد کشتی بگیریم؟مسعود دستش را بالا آورد. علی گفت: پس تا پارک مسابقه دو میذاریم. اونجا هر کی برد اول شروع می کنه. میریم تو چمن تا موقع زمین خوردن بدنامونم آسیب نبینه. قبول؟هر چهار نفرشان مسابقه دو گذاشتند. علی زودتر از همه به پارک رسید، اما امتیاز زود رسیدنش را به مسعود داد. با مسعود، میثم و مجید به نوبت کشتی گرفت. پشت هر سه را به خاک مالید. پسرها خنده کنان دنبالش دویدند تا او را بگیرند و داخل حوض پارک بیاندازند. علی فرار کرد. برای لحظه ای برگشت تا پیشروی بچه ها را ببیند، پایش داخل گودالی افتاد و از صورت به زمین خورد.سرش را بلند کرد. صدای زوزه فشنگ از کنار گوشش گذشت. به صورت خیس مسعود دست کشید. گفت: گریه می کنی مرد؟ الان دیگه بچه نیستیم و مام تو پارک نیستیم. باید قوی باشی.مسعود گرد و خاک نشسته روی صورت علی را با دست گرفت. به صورت خودش مالید. گفت: علی تو دستم رو گرفتی و به اینجا رسوندیم. تنهام نذار.علی از حال رفت. چند دقیقه بعد چشمهایش را باز کرد و گفت: مسعود تو هم می بینی؟ دستش را بالا آورد گفت: می بینی؟ دارن میان. چقد نورانین.مسعود به نقطه ای که علی نشان می داد، خیره شد. اشک بین ریش هایش جا گرفت. گفت: علی جونم، کجا رو می گی؟علی مقابلش را نشان داد. چشمانش را بست. بعد از مدتی چشمانش را باز کرد و گفت: از میثم و مجید حلالیت بخواه. اون روز می خواستم حواستون از گوشی پرت بشه. نمیدونستم پام میشکنه و همه تقصیرا میفته گردن اونا. بازم اگه بیهوش نشده بودم نمیذاشتم اونقدر سرکوفت بخورن. بهشون بگو حلالم کنن.پای علی مثل برگهای درخت بید می لرزید. خون، خاک زیر پایش را گل کرده بود. علی شهادتین گفت و چشمانش را برای همیشه بست.گوشی همراه، زندان جدیدیه که آدما رو به اسارت کشیده.دو داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%82%D9%84%DA%A9-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-fhz6bph7v0m3  https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D9%BE%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ihnhifrr4aqn داستان بعدم: پدر زهرا</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 15:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلک حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%82%D9%84%DA%A9-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-fhz6bph7v0m3</link>
                <description>مادر روی راحتی دستش را زیر چانه گذاشته و درون دریای بی کران افکارش غرق شده بود. حسین جلو مادر ایستاد. صورتش را کج کرد. با دستان کوچکش دست مادر را گرفت. با صدای نازکش گفت: مامان میای باهام بازی کنی؟مادر آهی کشید و پرسید: چه بازی ای؟حسین به طرف سبد اسباب بازی هایش دوید. سبد را کشان کشان آورد. ماشین هایش را روی میز جلو مادر ردیف کرد. با لبخند گفت: ماشین بازی.مادر کشتی های غرق شده اش را وسط بازی حسین رها کرد. حسین با شوق، بوق می زد. می گفت: خانم، برو کنار. الانه که شاخ به شاخ بشیم. قام قام اییییی تق.مادر دستش روی کامیون واژگون شده بود و فکرش جایی دیگر. حسین ماشین را پرت کرد. ابروهایش را درهم برد و گفت: اصلا حواست نیس. خوب بازی نمی کنی.حسین به گوشه اتاق پناه برد. چمباتمه زد. مادر به طرف او رفت. سرش را بالا گرفت. اشک هایش را پاک کرد و گفت: میدونی چیه؟ دارم به یکی از خانمای فامیل فکر می کنم. هیچکی رو نداره. نمیدونم چی کار می کنه؟حسین خندید و گفت: خب ما بریم خونشون.مادر روی موهای لطیف و مشکی او دست کشید. گفت: فقط تنهایی نیست. آخه پنج تا بچه کوچیکم داره. نمیدونم پول غذاشون رو از کجا میاره.حسین با شنیدن حرف مادر از جلو چشمان او غیب شد. چند دقیقه بعد صدای شکستن ظرفی از اتاق آمد. مادر هراسان به سمت اتاق دوید. نفس نفس زنان گفت: چی شده؟حسین خندید. پول های قلکش را به مادر نشان داد و گفت: اینا رو بده به اون خانومه.مادر به طرف حسین رفت. او را بغل کرد. بوسید. گفت: قربون پسر دل رحمم بشم. اول که باید از بابات اجازه بگیریم. بعدشم این پول کمه.حسین پول های درون دستش را روی هم گذاشت. جا به جا کرد. سکوتش را با گفتن آهان شکست: فهمیدم. می ریم به بابا زنگ می زنیم ازش اجازه می گیریم.حسین دست مادر را گرفت. هر دو با هم به طرف تلفن رفتند. مادر گوشی را برداشت. شماره پدر را گرفت. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: حسین آقا با شما کار داره. می خواد مثل دو تا مرد با هم حرف بزنید.گوشی را به حسین داد: سلام بابایی، امروز مامان یاد یه خانمه افتاد که پول نداره. منم قلکم رو شکستم تا پولاش رو بده به اون خانمه. ولی مامان گفت باید از شما اجازه بگیرم. بابایی اجازه میدی پولام رو بدم به اون خانمه.-چرا که نه بابایی، ولی فکر نکنم تو قلکت اونقدرام پول باشه. گوشی رو بده مامان.-پس از من خداحافظ بابایی.حسین گوشی را به مادر پس داد: بله عزیزم، کارم داشتی؟-فاطمه خانم گلم یه راهی بهت پیشنهاد میدم برای پول جمع کردن برا اون خانمی که حسین گفت.-چه راهی؟-شماره فامیلامون رو یکی یکی بگیر. گوشی رو بده حسین صحبت کنه و ازشون بخواد برا کمک به اون خانم نیازمند کمک کنن.-وای علی جونم، شما چه ایده های بکری داری. چشم، همین الان دست به کار می شیم. خدا شما رو برای ما حفظ کنه. امید دلمی. خدا دلت رو شاد کنه که با این پیشنهادت دلم رو شاد کردی.-ممنون عزیزم. وقتی آدم بتونه گره ای از زندگی بقیه باز کنه روحیه خودشم شاد میشه.بعد از اینکه مادر گوشی را قطع کرد با حسین یکی یکی شماره اقوامشان را گرفتند. آن روز حسین توانست حدود پانصد هزار تومان پول جمع کند.بعضی مواقع گره های بزرگی به دست قلک داران باز میشه.داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D9%BE%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ihnhifrr4aqn داستان بعدم: گوشی همراه</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 11:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور آبروی ریخته شو پس میدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D9%BE%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ihnhifrr4aqn</link>
                <description>نمازم تمام شد. هنوز چادر نماز روی سرم بود. صدای داد و بیداد بیرون آپارتمان توجهم را جلب کرد. پشت پنجره ایستادم. پرده را کنار زدم. مرد جوانی حدود بیست و پنج ساله کنار در باز پراید طوسی رنگی ایستاده بود. زنجیر درشت و نقره ای رنگی دور گردنش برق می زد. دست راستش به سمت آپارتمان ما اشاره می رفت. با صدایی که همه را سر جایشان میخ کوب کرده بود، گفت: تو حق من رو خوردی و رفتی برا خودت ماشین خریدی. من نمیزارم حقم از حلقومت پایین بره. من پسرتم.با شنیدن جمله«من پسرتم» چشمانم گرد شد. با دقت بیشتری به دستش نگاه کردم. اشتباه ندیده بودم، آپارتمان ما را نشانه رفته بود. فقط یکی از خانوارها تو ساختمان سن شان به حدی می رسید که پسری جوان داشته باشند. مردی اندکی دورتر از جوان کنار پژوی سفیدش ایستاده بود. بعد از شنیدن حرف های جوان، قدری به او نزدیک شد. با صدایی بلند گفت: هی جوون چند از بابات می خوای که داری آبروشو می ریزی؟ اگه تو واقعا حقی به گردن پدرت داشته باشی میتونی ازش بگیری ولی تو چطور آبروی ریخته اونو پس میدی؟پسر خجالت زده سوار ماشین شد. با سرعت از جلو آپارتمان رفت.آدما وقتی میخوان تو رو پدر و مادراشون بایستن یادشون میره یه زمانی انقدری بودن.پنج داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-ozezdcnhzeox  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87-pp9uney1ih25  https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-wob3idaz2crs  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86-klfnqnnxhu5p  https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-mhc8wx8kjuqe داستان بعدم: قلک حسین</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 12:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب بانو</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-ozezdcnhzeox</link>
                <description>وقتی می خوابیم وارد عالمی میشیم که زمانش با زمان دنیا متفاوته؛ گاهی تو خواب بهمون یاد میدن باید برای خوب شدن چه کار کرد.از خواب بیدار شد. صورتش گر گرفته بود. به طرف سهیل برگشت. دستش را بالای کتف سهیل برد. خواست او را بیدار کند؛ اما دلش نیامد. هاج و واج محو صورت آرام سهیل شد. برق نگاهش سهیل را از خواب پراند. آرام چشم باز کرد. به گونه های شبنم زده سارا دست کشید و گفت: چی شده عزیزم؟سارا دست بزرگ سهیل را درون دستان ظریفش گرفت. فشرد. با بغض گفت: خواب بدی دیدم. می ترسم تعریفش کنم.سهیل از زیر پتو بیرون آمد. کنار سارا نشست. صورتش را بوسید. ناگهان با ترس عقب پرید. پشت دستش را روی پیشانی سارا گذاشت. با چشمان گشاد شده گفت: عزیزم تب داری.باید بریم دکتر.سارا دست سهیل را پایین گرفت و گفت: تب؟! کاش مرده بودم و همچین خوابی نمی دیدم.- این چه حرفیه. مگه نشنیدی میگن خواب زن چپه. ول کن این حرفا رو. برم برات بنفشه بجوشونم بیارم. اون پارچه نخی سفیده کجاست؟ نمدارش کنم بذارم رو پاها و پیشونیت.سارا گریه اش شدت گرفت. وسط هق هق گریه گفت: نه، هیچی نمی خوام... می خوام بمیرم.سهیل چند قدم به طرف آشپزخانه رفت. با حرف سارا برگشت. کنارش نشست. سر سارا را روی شانه اش گذاشت. گفت: اصلا هیچ کاری نمی کنم تا نگی چه خوابی دیدی؟- چی تعریف کنم؟ چی بگم؟ بگم خواب حضرت زهرا رو دیدم؟- این که بد نیست. خیلیم خوبه.- چرا بده. از روی تمام شهر پرواز کردم. به یه مسجد رسیدم. تو صحن اونجا یه خانم با چادر سفید ایستاده بود. صدایی گفت ایشون حضرت زهراست. من جلو رفتم. ایشونم جلو اومد. منو بغل کرد. صورتشو به صورتم نزدیک کرد خواست صورتمو ببوسه ولی ...صدای هق هق سارا بلند شد. گریه اجازه نداد حرفش را تمام کند. سهیل نگران پرسید: ولی چی؟ تا اینجاش که آرزوی عالم و آدمه همچین خوابی ببینن.سارا با گریه گفت: خانوم نبوسیدم. گفت از صورتت آتیش میاد بیرون. برا همین نمیتونم ببوسمت. ازش پرسیدم چرا؟ میدونی چی جوابمو داد؟سهیل به گلهای قالی خیره شد. چند تار از ریش هایش را با دو انگشت کشید: جوابشون چی بود؟سیلاب اشک به زیر چانه سارا رسید: خانوم گفت چون احترام پدر و مادرتو نمی گیری. سارا آب بینی اش را بالا کشید و ادامه داد: میدونی چند وقته نرسیدم حتی زنگشون بزنم و حالشون رو بپرسم. آخرین دفعه هم که رفتم خونه شون سر وسواس مامانم باهاش بحث کردم. حالا من می مردم بهتر نبود؟!گناهی باشه ولی حسش نکنی ... خیلی بدهسهیل بلند شد. سرش را بالا انداخت. نوچی گفت. به طرف آشپزخانه رفت. بلند گفت: الان خدا رو شکر کن هنوز زنده ای و میتونی جبران کنی. امروز یا فردا یه آش و کیک می پزیم می بریم خونشون و از دلشون در میاریم. شمام سعی کن حساسیتت رو بیاری پایین تا دیگه با اونا بحثت نشه.سارا آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: دیشب به خواب ناز ، دیدم تو را بانو/در حالت پرواز ، دیدم تو را بانو ... چادر نماز تو ، دل می برد از من/ با بالهای باز ، دیدم تو را بانوخاکساری دربرابر پدر و مادر را باید از بزرگان بیاموزیم.داستان قبلم: https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87-pp9uney1ih25 داستان بعدم: چطور آبروی ریخته شو پس میدی؟حرف آخر: این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است. رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند: از ستم بر والدین بپرهیزید، زیرا بوی بهشت از راهی هزار ساله به مشام میرسد، ولی عاق والدین ...... آن را نمی یابد.(الکافی،ج2،ص349)بر پایه حدیثی قدسی ، خداوند متعال فرمود: به عزت و جلالم سوگند اگر عاق والدین عبادات همه پیامبران را انجام دهد از او نمی پذیرم (جامع السعادات،ج2،ص271)امام هادی علیه السلام می فرماید: عاق والدین موجب مرگ و ذلت و خواری دنیوی می شود(بحارالانوار،ج71،ص84)امام صادق علیه السلام می فرمایند: از جمله پیامد های دنیوی آزار والدین، مانع شدن از اجابت دعا و عدم توفیق عبادت پروردگار است (الکافی،ج2،ص448)</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 12:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87-pp9uney1ih25</link>
                <description>با لبانی خندان به خانه برگشت. همسرش به استقبالش رفت. بعد از سلام و خوش آمدگویی گفت: چیه مرد، امروز کبکت خروس می خونه؟مرد دستی به ریش هایش کشید و گفت: بالاخره امروز موفق شدم حسابش رو کف دستش بذارم. شام چی داریم. اشتهام باز شده. الان میتونم یه شتر درسته رو بخورم.زن بالاپوش مرد را از او گرفت. گفت: خیر باشه. تا آبی به دست و روت بزنی شامم آماده اس. همون غذای دلخواهت؛ آبگوشت تنوری.مرد زبانش را بر لبانش کشید. به سمت حوض وسط حیاط رفت. دستش را درون آب فرو برد. چشمان خشمگین ماه را وسط آب حوض شناور دید. صورتش را برگرداند. آب را به صورت غبارگرفته اش پاشید. لکه خونی روی دستش توجه او را جلب کرد. آب حوض را بهم زد تا چشمانش به چشمان ماه گره نخورد.چشمان خشمگین ماهمرد، دستش را محکم مالید. مالید و مالید. لکه خون پاک نمی شد. خسته شد. صدای زنش از داخل اتاق به گوشش رسید: مرد، غذا یخ کرد. بسه. بلند شو بیا. دستش را پشت سرش پنهان کرد. به طرف اتاق رفت. زن پارچه صورت خشک کن را به او داد. آن را با اکراه گرفت. زن پرسید: اون دستت چیزیش شده؟- نه، نه، چیزی نیست. فقط یه لکه خونه که هر چی شستم نرفته.- بیار بالا ببینم.مرد دستش را بالا آورد. زن با دقت کف دستش را دید: اینکه پاک پاکه.مرد با چشمانی گشاد شده دستش را بالاتر برد. به سمت آن با دست دیگرش اشاره کرد و گفت: اینه، لکه همینجاس. من دارم می بینم.زن بی تفاوت به اصرار مرد به سمت سفره رفت: امشب یه چیزیت شده. خیالاتیم شدی. غلط نکنم همه اش مربوط میشه به همونی که حسابش رو کف دستش گذاشتی. دستات رو خشک کن بیا غذا سرد شد. بعد غذا برام تعریف کن ببینم حساب کدوم بنده خدا رو کف دستش گذاشتی؟مرد با اکراه دستانش را خشک کرد. کنار سفره نشست. دست به سمت غذا برد. خواست لقمه ای بردارد، به جای آبگوشت داخل ظرف فقط خون بود. لقمه را کنار گذاشت. زن با اشتها نان را درون دهانش گذاشت. به چشمان دریده مرد خیره شد. به زحمت لقمه را فرو داد. پرسید: مرد، چرا نمی خوری؟ غذای مورد علاقه ات را پخته ام. چشمان مرد پیاله خون شد. برخاست. لگدی نثار کاسه آبگوشت کرد. با عصبانیت گفت: کاسه خون جلوم گذاشتی اونوقت میگی غذای مورد علاقه ام؟اشک از چشمان زن فرو ریخت. با بغض گفت: بگو بدونم امشب حساب چه کسی رو کف دستش گذاشتی؟مرد مشتی به دیوار کوبید و گفت: دختر پیامبر.بعضی دستها از دنیا تو آتش هستند هرچند خودشان متوجه نشوند.حضرت فاطمه علیها السّلام فرمودند:
إنْ كُنْتَ تَعْمَلُ بِما أمَرْناكَ وَ تَنْتَهي عَمّا زَجَرْناكَ عَنْهُ، قَأنْتَ مِنْ شيعَتِنا، وَ إلاّ فَلا ؛

اگر آنچه را كه ما ـ اهل بيت عصمت و طهارت ـ دستور داده ايم عمل كني و از آنچه نهي كرده ايم خودداري نمائي، تو از شيعيان ما هستي وگرنه، خير.
تفسیر الامام العسکری- علیه السّلام- ص320- ح191شهادت حضرت زهرا سلام الله، بر همگان تسلیت بادداستان قبلم: https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-wob3idaz2crs داستان بعدم: خواب بانو </description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 13:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخواسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-wob3idaz2crs</link>
                <description>سه تا دختر و سه تا پسر داشت. از زیاد بودن بچه هایش ناراحت نبود. اما نمی توانست حسرت خوردن های خواهرش را تحمل کند. آه های سوزناک او جگرش را به آتش می کشید. دارو و درمانی را وانگذاشته بود. وقتی خواهرش برای نگهداری بچه ها به کمکش می آمد با خودش می گفت: خدایا خواهرم رو ببین چقد بچه دوسته. چقد صبر و حوصله اش از منم زیادتره برای بازی با بچه. خدایا نمی خوای بچه اش بدی؟روزی خواهرش پرسید:معصومه بازم بچه دار میشی؟او به طرف مرضیه برگشت و با تندی گفت: مگه مغز خر خوردم. شش تا بچه پشت بند هم اگه تو نبودی نمیدونستم چطور جمع و جورشون کنم. دیگه پشت دستم رو داغ میزنم بخوام از این خطاها بکنم.ابروهای مرضیه روی چشمهایش فرود آمد. معصومه سریع پرسید: چطور مگه؟بغض گلوی مرضیه را گرفت و گفت: هیچی. همینجوری پرسیدم.دو هفته بعد معصومه فهمید بچه هفتم را باردار شده است. کنار شوهرش نشست. با گریه گفت: من دیگه بچه نمی خواستم. دیگه نمی کشم.رضا سرش را پایین انداخت و گفت: خب می گی چه کنیم؟ بریم خدا داده رو بکشیم؟ حتما مصلحتی بوده.گریه های معصومه شدت گرفت. با هق هق گفت: ولی من دیگه نمی تونم.وسط گریه یاد صورت غمزده خواهرش افتاد. اشک هایش را پاک کرد. آب بینی اش را با دستمالی گرفت. گفت: آقا رضا، بدیمش به مرضیه؟رضا اخم هایش را درهم برد. گفت: مگه من بیل تو کمرم خورده؟ یا محتاج یه لقمه نونم؟ یا روزی این بچه رو خدا نمیرسونه؟ فوقش مثل الان بازم مرضیه برا نگهداری بچه ها میاد کمکت.معصومه دست های بزرگ رضا را درون دستان کوچکش گرفت و گفت: آقا رضا چی میشه خونه خواهر منم با حضور یه بچه گرم و کانون خونوادشون شیرین بشه. خودت میدونی وقتی قنج زدن بچه رو آدم می بینه چقد قند تو دلش آب میشه. حالا چیه این بچه رو بدیم به خواهرم؟-هیچی مایه آبرو ریزی میشه. مردم پشت سرمون حرف درمیارن.-آقا رضا حرف مردم رو بی خیال شو. مردم بچه نمی خوان میرن سقطش می کنن. یه بچه رو از زندگی محروم می کنن. قتل انجام میدن، کسی براشون حرف نمیزنه حالا ما بریم بچه مونو ببخشیم حرف مفت میزنن. بذار بزنن. به قول مادر خدابیامرزم در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نه.رضا دانه های تسبیحش را به حرکت درآورد و گفت: چی بگم ما مردا که حریف زبون شما زنها نمیشیم.معصومه خندید و گفت: هیچی بگو موافقی؟رضا چشم هایش را برای چند دقیقه بست. نفس عمیقی کشید. لااله الا الله گفت: باید نظر خواهرت و شوهرشم بپرسی، اگه اونام با این کار موافق بودن منم حرفی ندارم.نه ماه بعد صدای گریه نوزادی از خانه مرضیه به گوش همسایه ها رسید.چطور بعضیا دلشون میاد از خیر اینهمه لطافتی که خدا تو وجود یه نوزاد گذاشته با نهایت دلسنگی بگذرند و بچه شون رو سقط کنن.داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86-klfnqnnxhu5p حرف بعد از این:فکر می کنم یه عذر خواهی بدهکارم به اونایی که تا الان داستانام رو خوندن و من فرصت نکردم به پستاشون سر بزنم.دعا بفرمایید خدا وقتم رو وسعت بده تا بتونم پست های بقیه فعالان ویرگولی رو بخونم و البته از نظر گذاشتن پای پست هام خوشم میاد و بعد خوندن پستاتون یا لایک کنم یا براتون نظر بذارم.داستان بعدیم رو هم معرفی نمی کنمچون باید بین داستانام انتخاب کنموانتخاب، زمان بره.شاید یکی جدید نوشتم و اون رو گذاشتم:)</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 09:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابایی می بریمون پارچ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86-klfnqnnxhu5p</link>
                <description>وقتی آدم به بالاترین نقطه چرخ و فلک میرسه دیگه نمی خواد پایین بیاد.پدر زنگ در را فشار داد. سمیرا و سمیه و سعید برای باز کردن در از همدیگر سبقت گرفتند. مادر با خنده گفت: بچه ها صبر کنید منم بیام. همه به استقبال پدر رفتند. سمیرا و سمیه دستان پدر را گرفتند و با او وارد اتاق شدند. پدر نشست. مادر برایش شربت آورد. سمیرا و سمیه روی پاهای او و در آغوشش آرام گرفته بودند. سعید مثل مرد کنار پدر نشست. سمیه گفت: بابایی می بریمون پارچ؟ سمیرا دست زد و گفت: آخ دون چرخ و فلچ.پدر نگاهی مرموز به مادر انداخت. با اشاره چشم و ابرو با هم پیام رد و بدل کردند. مادر گفت: بچه ها امروز اذیت نکردن گفتم بابا که بیاد با هم میریم پارک. پدر به بچه ها نگاه کرد. صدای زنگ گوشی همراهش همه را از جا پراند. پدر ارتباط را وصل کرد. گفت: آخ آخ شرمنده، اصلا یادم رفته بود به سمانه خانوم بگم. چشم چشم همین الان میاییم. پدر دخترها را بوسید و از روی پایش بلند کرد. رو به مادر شد و گفت: عزیزم شرمنده، مادرم امشب دعوت کرده بود فراموش کردم بهت بگم. بچه ها رو آماده کن زود بریم. إن شاءالله یه شب دیگه میریم پارک. بچه ها اخم هایشان درهم رفت. سمیرا و سمیه دست به سینه نشستند. سرشان را بالا انداختند و گفتند: نوچ ما نمیایم.مادر به طرفشان رفت از روی زمین بلندشان کرد. صورتشان را بوسید و گفت: میریم خونه مامانی حتما غذای خوشمزه درست کرده باباییم برامون قصه های خوشگل میگه. بلند شید دخترای گلم. بلند شید. بلند شو پسرم. تو هم بیا لباساتونو عوض کنم تیپ بزنیم و بریم خونه مامانی ما رو که خوشگل ببینه کیف می کنه. یه شب دیگه هم میریم پارک.همه آماده شدند. به خانه مادربزرگ رفتند. موقع رفتن پدر به بچه ها گفت: اگه وقتی خواستیم برگردیم خواب نبودید. پارکم می برمتون. موقع برگشت، همه بچه ها از شدت خستگی خواب شان برد.بچه ها بازی می کنند تا دنیا را بهتر لمس کنند.پارکداستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-mhc8wx8kjuqe داستان بعدم: ناخواستهپ.ن: تو زندگی، زنی موفق تره که روی حرف شوهرش(البته اگه خلاف شرع نباشه) چون و چرا نیاره.</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 14:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خوام سلطانی مهمونت کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-mhc8wx8kjuqe</link>
                <description>چلو کباب سلطانی- خانومم یه لحظه میای؟ زن ظرف می شست. بشقاب درون دستش را داخل ظرفشویی گذاشت. به طرف اپن رفت. مقابل شوهرش ایستاد. مرد روی مبل نشسته بود. کتاب می خواند. زن پرسید: عزیزم کارم داشتی؟ مرد سرش را بلند کرد و گفت: میشه یه چایی دبش برام بیاری. اون ظرفارم بذار بعدا بشور. بیا کنارم بشین می خوام باهات حرف بزنم.زن دو تا چایی ریخت. داخل سینی کوچکی گذاشت. سینی را جلو شوهرش گرفت. تعارف کرد. مرد چایی را برداشت. زن کنار او نشست. گفت: خب، عزیزم چیزی شده؟-بله یه اتفاق خیلی خوب افتاده. یادته چند سال قبل بهت قول دادم ببرمت رستوران پنج ستاره درجه یک سلطانی بخوریم؟رستوران سنتی درجه یکرستوران پنج ستاره-بله، چطور مگه؟- امروز رئیس تشویقیم داده می خوام ببرمت رستوران به قولم عمل کنم. برو لباساتو بپوش با هم بریم.-ولی پس کرونا چی؟-پروتوکلا رو رعایت می کنیم.-یه چیزی میدونی عزیزم، رفتن به رستوران درجه یک و خوردن سلطانی دیگه بهم حال نمیده.-آخه چرا؟ چند ساله منتظر همچین موقعیتی بودم.-میدونی؟ امروز با زن همسایه حرف میزدم. همون که تازگیا شوهرش کرونا گرفت و مرد. می گفت بچه اش در به در یه گوشی همش خونه این همکلاسی اون همکلاسیه. گناه داره ما بریم برای چند لحظه لذت کلی پول خرج کنیم. بعد همسایه مون برا درس خوندن بچه اش انقدر سختی بکشه.-یعنی دعوتمو رد می کنی؟-نه اینکه دلم نخواد. نشستن کنار شوهر عزیزم اونم تو یه رستوران برا خوردن یه غذای لوکس افتخار بزرگیه. اما به دست آوردن دل یه بچه یتیم خیلی برام ارزشش بیشتره.-خانم حرفا میزنی. آخه قیمت سلطانی کجا قیمت گوشی موبایل کجا؟-خب یه مقدار ما میذاریم وسط از بقیه همسایه هام کمک می خوایم. إن شاءالله خدا کمک می کنه جور میشه.پ.ن: به علت تأخیر دو هفته ای در نشر داستانکام امروزم مثل دیروز یکی از داستانکام رو نشر دادم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.کمک به دیگرانچند داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gw6xfo7smtlt  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-pubhyw1ramsa  https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-w1iwp39gu8py  https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mxviypejpf7v داستان بعدم: بابایی می بریمون پارچ؟</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 07:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستن توانستن است</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gw6xfo7smtlt</link>
                <description>پله ها باریک و رک بود. پیر زن ها به سختی از آن بالا می رفتند. عشق و علاقه به یادگیری تمام سختی ها را برایشان تحمل پذیر می کرد. کوچک و بزرگ، پیر و جوان یک روز در هفته در پایگاه بسیج دور هم جمع می شدند. به صحبت های سخنران گوش می دادند. از اوضاع مملکت مطلع می گشتند. گاهی برایشان احکام می گفتند. اردو و کلاس های هنری می گذاشتند. پیرزن روخوانی قرآن می دانست. نمی خواست علمش تنها برای خودش باشد. زودتر از همیشه به پایگاه بسیج محل رفت. از فرمانده پایگاه اجازه گرفت. قبل از آمدن سخنران پشت بلندگو اعلام کرد: خانما از این هفته ، بعد از جلسه هر کس خواست بمونه روخونی قرآن یاد میدم.هفت نفر ماندند؛ چهار پیرزن و سه خانم میانسال. یکی می گفت: خانوم خدا خیرت بده خیلی وقته کسی نیومده اینجا قرآن یاد بده. دیگری گفت: خانوم حالا ما یاد می گیریم؟ سومی گفت: خانوم با این قرآن عربیا اسمش چی بود؟ یکی از خانم های میانسال جواب داد: منظورت عثمان طه ست؟ پیرزن گوشه چادرش را کنار روسریش فرو برد و گفت: آره ننه، همونا. از اونام یاد میدی؟پیرزن در جواب سؤال آخر گفت: من خودم با قرآن فارسی بلدم. برا اون باید از دخترم بخوام بیاد یادتون بده.دختر پیرزن یک سالی از طلبگی اش می گذشت. تازه از امتحانات پایان سال تحصیلی فارغ شده بود. یک ماهی اول کلاس، رسم الخط عثمان طه را آموزش می داد. هر جلسه پیرزن ها آموخته هایشان را فراموش می کردند. او مجبور بود دوباره درس قبل را تکرار کند. یک روز یکی از آنها پرسید: دخترم راستشو بگو؛ ما با این سن و سالمون چیزی یاد می گیریم؟دختر لبخندی زد و گفت: خانوم جون چرا که نه؟! خواستن توانستنه. اگه بخواید حتما می تونید.پیرزن سرش را پایین انداخت و گفت: خدا خودش شاهده چقد می خوام یاد بگیرم ولی دیگه مغزم نمی کشه.دختر دست هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: توکلتون به خدا باشه. از خودش بخواید حتماً میشه.ز گهواره تا گور دانش بجویچند سالی از آن روز گذشت. دختر و مادرش از آن محل رفتند. یک روز دختر برای دیدار دوستان قدیم به پایگاه بسیج محله قبلشان برگشت. بعد از اتمام جلسه، همان پیرزن مشتاق یادگیری رسم الخط عثمان طه را دید. پیرزن لبخند رضایت بر لب داشت. به سمت او رفت. بعد از دیده بوسی گفت: خانوم همش دعاتون می کنم؛ هم شما و هم مامانتونو.لبخند ملیحی روی لبان دختر نشست. گفت: من که کاری نکردم. همه زحمتای کلاس رو دوش مامانم بود.پیرزن با اشتیاق گفت: نه خانوم اینطور نگید. نمیدونید شما چه کمک بزرگی بهم کردید.دختر با چشم های درشت شده اش پرسید: مگه من چه کردم؟پیرزن جواب داد: یه روز تو محله خودمون رفتم جلسه قرائت قرآن. همه قرآن هاشون عثمان طه بود. نوبت من شد. مسئول جلسه اظهار شرمندگی کرد که قرآناشون عثمان طه است و من نمی تونم بخونم. منم فوراً جواب دادم بلدم بخونم. وقتی خوندم همه دهنشون باز مونده بود.خواستن توانستن استداستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-pubhyw1ramsa داستان بعدم: می خوام سلطانی مهمونت کنم.</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 12:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrofehr/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-pubhyw1ramsa</link>
                <description>وقتی اوضاع بر وفق مرادت نیست دوست داری داد بکشی. وقتی بهت بی احترامی میشه دوست داری داد بکشی.فریاد کشید. آجر را بلند کرد. بالای سرش برد. آتش خشم از درونش شعله ور شد و دستش را هدایت کرد. ناگهان صدای فریادی به گوشش رسید: «آی عمو، دست نگه دار. یه دقیقه صبر کن.»دستش ثابت ماند. آجر وزنش را روی دست او انداخت. صدا دوباره بلند شد: «دستت خسته میشه. منو بذار زمین لطفا.» صورتش را به طرف آجر چرخاند. آجر لبخندی زد و گفت:«می خوای با من چیکار کنی؟»جوان آجر را روی زمین پرت کرد. از آن فاصله گرفت. زبانش به تته پته افتاد. آجر بلندتر از قبل خندید و گفت: «ترسیدی؟ نترس. دو دقیقه قبل منو بلند نکرده بودی بزنی تو سر این بنده خدایی که دو متر اونطرف تر ایستاده؟ حالا از چی می ترسی؟ از اینکه زبون درآوردم؟»جوان با غرور به دیوار تکیه داد. کف یکی از پاهایش را به دیوار چسباند. دستی به ریش کم پشتش کشید و گفت: کی گفته من ترسیدم؟ من از بزرگتر توام نمی ترسم تو که یه آجرپاره ای.»تلخندی روی لب کج آجر نشست و گفت: «باشه، قبول. تو ازم نترسیدی. حالا بگو ببینم چرا منو از روی زمین برداشتی؟ واقعا می خواستی بزنیم تو سر اون آقاهه؟ آخه چرا؟»جوان با حالتی عصبی به سمت آجر خیز برداشت و گفت: «چرا داره؟ نشنیدی چطور با حرفاش منو جلو دوستام خورد کرد؟»آجر با لحنی تمسخرآمیز جواب داد: «گیرم با زبونش خوردت کرده باشه. تو باید با آجر خوردش کنی؟»جوان با صورتی برافروخته گفت: «باید دق دلمو خالی می کردم. زبون من مثل مال اون انقد دراز نیست که عالم و آدمو بهم بزنه. نمی تونستم جواب درخوری بهش بدم. نمی تونستم بی جوابم بذارمش.»آجر لحظه ای ساکت ماند. جوان کنار او نشست. چهره اش دوباره رنگ طبیعی به خود گرفت. آجر گفت: «به این فکر کردی که اگه خدایی نکرده بلایی سرش می اومد معلوم نبود تو دادگاه ها و زندانا گرفتار میشدی؟ اگه سرت رو پایین می انداختی و با متانت و کم محلی از کنارش رد میشدی بعد یه مدت خودت حساب کار دستش می اومد.»جوان آب دهانش را کنار کوچه تف کرد و گفت: « مکعب مستطیلی، چی فکر کردی؟ این دفعه اولش نبود که. این یارو پرروتر از این حرفاس.»آجر آهی کشید و گفت: «حداقل می خواستی دق دلت رو خالی کنی بهش می گفتی، زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. اینطوری خیلی بهتر از اینه که خودت رو به روزگار سیاه بنشونی و چند تا خونواده رو بدبخت کنی.»جوان آجر را از روی زمین برداشت. بلند شد. آن را روی بقیه آجرها گذاشت. چشم ها و گیجگاهش را قدری مالید. با نفسی عمیق هوای تازه را به درون سینه اش فرستاد. به طرف خانه رفت.آرامش خودت رو حفظ کن.داستان قبلم:) https://virgool.io/@mehrofehr/%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-w1iwp39gu8py داستان بعدم: خواستن توانستن است</description>
                <category>mehrofehr</category>
                <author>mehrofehr</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 11:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>