<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mehrpouya kakavand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrpouyakakavand</link>
        <description>کانال تلگرام: 
https://t.me/imehrpouya_k</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 14:49:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/154337/avatar/63i2iQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mehrpouya kakavand</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بلیط</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-uzuva7r3py1w</link>
                <description>بالاخره تونستم بلیط رو بخرمزندگی لای چرخ دنده های نظام سرمایه داری، روح آدم رو عذاب می‌دههمیشه دوست دارم آخرِ هفته ی آخرین هفته ی ماه رو دور از خونه سپری کنمدور از شهر، ماشین، آنتن، دود، و پلیسخسته بودم از آخر هفته های تکراریاستراحت های تکراری توی مکان های تکراریدنبال ایده م که بتونم آخر این هفته رو که اتفاقا تولدم هست رو یه جای جدید و بکر سپری کنم۱.مسئولیتبه نظر من بد ترین آدم دنیا هیتلر نیست، مدیر گزینش اون دانشگاه هنری هست که هیتلر تو آزمون ورودیش رد شد(هیتلر یکی از شخصیت های محبوب زندگی شخصی من هستش، روحش شاد، هیتلرِ فقید[نظر نویسنده])۲.طراحی داخلیچرا ما همیشه اول زحمت رو باید تحمل کنیم تا به حاصل برسیم؟من می‌خوام این رویه رو برعکس کنممثلا اول بیام تو رو بدزدم که کار بدون زحمتی هستش و به تو که حاصل هستی برسم، بعد برای نگه داشتنت زحمت بکشم!۳.آخر هفتهداره می‌رسه، صدای قدماش رو می‌شنومنزدیک و نزدیک ترهر چی‌که نزدیک تر می‌شه بیشتر احساس سنگینی می‌کنمبیشتر و بیشترآخر هفته داره میاد و من هنوز هیچ برنامه ای براش ندارم۴.رسیدخباز اونجا آدم دقیقه ی نودی بودم، دقیقه ی نود تصمیم گرفتم که برای آخر هفته و تولدم کجا برمبالاخره تصمیم رو گرفتمیه دشت تابستونیِ بزرگ و بی کران که دستِ داغِ خورشید، صورت همه ی گندمارو ناز می‌کنه و تو غروبش، سمفونیِ حیوانات مزرعه باعث می‌شه به زندگی خوشبین تر بشیچمدونم رو جمع کردملباس مورد علاقه م رو پوشیدم و عطر زدم به خودمموهام رو شانه کردم و آماده ی رفتن بودم۵.بلیطِ طلاییآه، خدای منطناب نخریدمخیلی تند و سراسیمه رفتم تا ابزار فروشی دور میدون و سه متر طناب‌ ضخیم و محکم خریدمبرگشتم خونه تا آماده ی رفتن بشمهمه چیز مهیا بودگاز رو بستم و پنجره ها رو قفل کردمرفتم تو اتاق و خودم رو از طناب آویزون کردم تا‌ برم به دشت تابستونیِ بزرگ و بی کران که دستِ داغِ خورشید، صورت همه ی گندمارو ناز می‌کنه و تو غروبش، سمفونیِ حیوانات مزرعه باعث می‌شه به زندگی خوشبین تر بشیمادرم بهم می‌گفت که بهشت این شکلیه، امیدوارم که راست گفته باشه بهمبالاخره تونستم بلیط رو بخرم</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 22:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D9%85%DB%8C%D9%85-dtzmnnwbabz5</link>
                <description>من، لولیتای آقای میم بودمآقای میم، یک فرد جوان و خوش مشرب بود که همیشه لباس های زیبا به تن می‌کردساعت طلا، گردنبد طلا، انگشتر‌ طلا، فندک پلاستیکییادمه یک شب که اومد سراغم گفتش که آخرین باریه که همدیگه رو می‌بینیمآقای میم با من مهربون بود، خیلی مهربونمثلا یادمه وقتی دست و پای من رو قطع کرد که منو تبدیل به کالا بکنه، جای زخمام رو می‌بوسید تا زیاد ناراحت نشمو حتی قبل از دوختن لب هام، لب هام رو حسابی چرب کرد تا کمتر زجر بکشمآقای میم خیلی به فکر منه، خوشحالم که صاحبی مثل ایشون دارمبخش ۱. اتاقهمیشه همه فکر می‌کنن راه خروج از اتاق در هستش، ولی من معتقدم که این اتاق، راه خروجی ندارهچون پشت اون در، آقای میم روی مبل مخصوصش نشسته و داره فکر می‌کنهاگه ببینه که کسی بخواد فرار کنه، حسابی تنبیهش می‌کنهآقای میم معمولا کتاب های فلسفی می‌خونه.بخش ۲. هشدارقبلا که زندگی عادی داشتم و انسان کامل بودم، تو خیابون داشتم خرید می‌کردم و در همون لحظه چشمم به یک بچه ی کار افتادنزدیکم شد و بهم هشدار داد که از اونجا دور بشم چون تا چند لحظه ی دیگه درگیری مسلحانه شروع می‌شه.من حرفش رو جدی نگرفتم، خندیدم و نوازشش کردم و به راهم ادامه دادمدرگیری شروع شد، من دزدیده شدم، اون بچه کشته شد، من تبدیل به غذای آقای میم شدم؛ داخل اتاقاون بچه تبدیل به غذای کرم ها شد؛ زیر خاکاگه حرفش رو جدی می‌گرفتم و دستش رو می‌کشوندم و از اونجا دور می‌شدیم چی؟لطفا حرف بچه ها رو جدی بگیرید!بخش ۳. موسیقیبه نظر من موسیقی باید به دل آدم بشینه و از شنیدنش احساس لذت بکنی.ولی آقای میم با نظرم مخالفهایشون معتقده که محتوا توی موسیقی خیلی مهم تر از فرم هستش و موسیقی باید ارزش گوش دادن داشته باشهآقای میم تعریف می‌کرد که وقتی بچه بود پدرش موقع خواب دستگاه پخش موسیقی رو روشن می‌کرد و تمام شب موسیقی پخش می‌شد، توی تموم جاهای خونهبه نظرم به خاطر همینه که آقای میم این همه مهربونه.بخش ۴. او وارد می‌شودصدای پا میاد، آقای میم داره تشریف‌ میارهاین آخرین ملاقات من با آقای میم هست، بعد از این ملاقات من قراره کشته بشم و داخل موزه ی زیرزمینی ایشون مومیایی بشم.دیگه وقت رفتنه، فقط باید قبل رفتنم یه چیزی به تو بگم؛لطفا چند مدت از خونه بیرون نیا و تنها نمونچون هدف بعدی آقای میم، تو هستیاون میاد و پیدات می‌کنه و چند مدت بعدش میای توی موزه، کنار منبه امید دیدار، می‌بینمت</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 16:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-lwhrzdg1xoge</link>
                <description>من شنبه صبح خوابیدم و جمعه شب از خواب بیدار شدمخسته تر بودم و چشمام توانایی دیدن توی تاریکی رو نداشتبرگشتم تا برق رو روشن کنم ولی کلید رو پیدا نکردم و کماکان توی تاریکی در حال جست و جو بودم که دستم با یک شی ناشناختهبرخورد کرددستم رو حرکت دادم تا بشناسمشانگار یک آدم بودصورت صاف و موهای کوتاهدیگه چشمم داشت به تاریکی اتاق عادت می‌کرد و می‌تونستم ببینم که اطرافم چه خبرهخودم بودم، اون شی، خودِ من بود که در حال استراحت بودساعت بالای سرم رو نگاه کردم؛دو بامداد، جمعهترسیده بودم، بهت زده به خودم نگاه می‌کردمچرا من خودم نیستم و اگه من در حال استراحتم پس من اینجا چیکار می‌کنمدو و پنج دقیقه ی بامداد، جمعهساعت زنگ خورد و من بیدار شدم تا قرصم رو بخورمخسته تر بودم و چشمام توانایی دیدن توی تاریکی رو نداشتبرگشتم تا برق رو روشن کنم ولی کلید رو پیدا نکردم و کماکان توی تاریکی در حال جست و جو بودم که دستم با یک شی ناشناختهبرخورد کرددستم رو حرکت دادم تا بشناسمشانگار یک آدم بودصورت صافموهای کوتاهدیگه چشمم داشت به تاریکی اتاق عادت می‌کرد و می‌تونستم ببینم که اطرافم چه خبرهخودم بودم، اون شی، خودِ من بود که داشت متعجب و مبهوت به من نگاه می‌کردیک. مستییادمه اولین بار که شروع کردم به راه رفتن، زمین زیر پام نرم بود و بدنم، برعکس هوا خیلی گرم بوددوست داشتم هر کی رو که می‌بینم بغل کنم، مخصوصا دشمنام روچون یه چاقوی گنده دستم بود!لیوان آخر رو سر کشیدم و زمین زیر پام نرم تر شد و بعدش سیگارم رو روشن کردمولی یادمه آخرین بار فندکم رو پیش تو جا گذاشته بودمپس چجوری سیگارم رو روشن کردم؟تو هم کنار من نشستی!دو. سیگارخب من از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم بسوزونمتیادمه یه بار که دامن قرمز به پا داشتی و پوست سفیدت چشمامو جذب می‌کرد، سوختن من شروع شد و تیکه تیکه دود رفت تو ریه هامبعد از چند دقیقه دیگه تو نبودی ولی تجربه ت برای همیشه به ریه م آسیب زداین زیبا ترین خود تخریبیِ عمر من بودسه. رفتنساعت زنگ خورد و من بیدار شدمخودم بالای سرم ایستاده بود و داشت بهم نگاه می‌کرداون عشق تو رو تجربه کرده بود و من دیگه از تو فراموش شده بودمهفت سالِ بعد، من صاحب بدنی هستم که تو هرگز لمسش نکردییادم می‌مونه همیشه این یادم می‌مونه های فانی رویک شنبه. ۱ بهمن ۱۰:۰۴</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 11:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطهویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-lnt3cbbu8bk9</link>
                <description>داستان کوتاه جدید نوشته شده ولی رمقی برای منتشر کردنش نیستاین روزا سخت می‌شه نفس کشید و انگار فاصله ی آسمون با زمین کم شدهچقدر این روزا دلگیرم و چقدر این روزا دلگیرمولی مطمئنم این روزا تموم می‌شهولی اگه منم این روزا تموم بشم چی؟</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 22:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;چرخه&quot; منتشر شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-wmtrr6vwxtnd</link>
                <description>می‌خواستن منو چال کنن، ولی من زنده مفقط دستام زور نداره بکوبم به در.پدر من بد ترین آدمی بود که من تو عمرم دیدم، قد متوسط با موهای پر پشت سفید و صورت همیشه تراشیده و تمیز که پوست شفافش لبخند میاورد روی لبت.یادمه بچه که بودم منو بغل می‌کرد و بعد از بغل کردنش ژاکتم سنگین می‌شد و می‌گفت برو تا چهار راه بعدی و برگرد و وقتی که می‌رسیدم به چهار راه بعدی، یک مرد دقیقا با مشخصات پدرم منو دوباره بغل می‌کرد و می‌بوسید و بعد از بغل کردنش ژاکتم دوباره سبک می‌شد و با آبنباتی که بهم می‌داد تا خونه برمی‌گشتم.اون همیشه جلوی در منتظر من می‌موند تا برگردم و وقتی که منو از سر خیابون می‌دید نفسش رو می‌داد بیرون و با خیالت راحت برمی‌گشت داخل خونه.بخش ۱.  جهلمن همیشه فکر می‌کنم که زمان داره به ما یه حرفی رو می‌زنه ولی ما متوجهش نمی‌شیمچه معنی ای داره عقربه ها صاف باشن و ساعتا گردیا چه معنی ای داره خستگی برای عدد های بالای ساعت باشهاین سوال های پوچ تمام توان منو می‌گیرهعلاقه ی شدیدم به سیگار از زمانی شروع شد که دود سیگار پدرم دیگه تبدیل به یکی از اعضای خانواده مون شده بوداما ما در حقیقت خانواده ای نداشتیمبچه که بودم یک شب از اتاق پدر و مادرم صدای دعوا و جر و بحث شدیدی اومد و بعدش همه ی تو سکوت فرو رفت.پدرم در اتاق رو باز کرد و یک جعبه ی خیلی بزرگ رو گذاشت تو ماشین و بعد از چند ساعت با هیکل خاکی برگشت خونه و من تو این چند ساعت توی اتاق پدر مادرم دنبال مامانم می‌گشتم اما اون اونجا نبود.آخه پدر و مادرم با هم توی اون اتاق بودن پس مادرم کجاست.راستی، من توی حمل اون جعبه ی بزرگ هم به پدرم کمک کردم.فردای اون روز پدرم بهم گفت مادرت رفته به ماموریت کاری و حالا حالاها بر نمی‌گرده.من دیگه سوالی نپرسیدم ولی آخه مادر من خانه دار بود، اون اصلا کار نمی‌کرد که بخواد بره ماموریت.زندگی بدون مادرم سخت و سخت تر شدغذا های تکراری، خونه ی همیشه کثیف و کم رنگ و شلوغ، چون از اون شب به بعد زن های زیادی به اتاق پدرم میومدن و در اتاق بسته می‌شد.امیدوارم به مادرم توی ماموریت خوش بگذره، به من که خوش نمی‌گذرهاگه بگردم می‌تونم یه شماره از مادرم پیدا کنم تا باهاش تماس بگیرم؟آخه بدون خداحافظی رفتبخش۲.  موسیقیهر شب قبل از اینکه بخوابیم پدرم موسیقی می‌ذاشت تا با صدای اون خوابمون ببره و صبح با صدای موسیقی از خواب بیدار بشیم.مادرم مخالف این کار بود ولی الان که رفته ماموریت بهترین فرصت هستش برای این کارراستش من دوست دارم که با صدای موسیقی بخوابمیادمه وقتایی که بین خواب و بیداری گیر کرده بودم صدای پیانو یا گروه کُرِ بانوان دور سرم می‌پیچید و باعث می‌شد از ترس چشمامو به هم فشار بدم و خوابم بپرهولی انگار خواب پدرم عمیق تر می‌شدپدرم منو بغل می‌کرد و من نمی‌تونستم جم بخورمشاید کم تحرکی الانم به خاطر همین باشه که چند سال مثل مومیایی ها می‌خوابیدم و موتزارت بالای سرم پیانو می‌زد و بعضی شبا هم داریوش از عشقش می‌خوندعلاقه ی شدید الانم به موسیقی رو مدیون اون شب های منحوس هستم.بخش ۳.  درختیه روز توی دشت که داشتم قدم می‌زدم باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و یک شاخه از درخت کنده شد و افتاد جلوی پاملمسش کردم و ازش عبور کردم و یاد اون شبی افتادم که مادرم رفت ماموریت و شاخه ی اصلی درخت خانواده ی ما کنده شدفقط امیدوارم جلوی پای کسی نیفتاده باشهبخش۴.  تلخفهمیدن باعث می‌شه درد بکشی و درد کشیدن باعث می‌شه بفهمیمن این رو توی زندگیم خیلی خوب متوجه شدمزندگی من پر از علامت سوال هایی بود که توسط پدرم ساخته شده بود و من رو احاطه کرده بودکم کم رشد کردم و قد کشیدم و تونستم اونور دیوار جهل رو ببینمقدم بلند تر که شد متوجه شدم گوشه ی حیاط خونه مون یه دیوار هستش که نسبت به بقیه ی دیوار های خونه جدید تر هست و پشتش یه قبر هست که روش با یه دست خط خوب اسم مادرم نوشته شدهپدر من خیلی دست خط خوبی دارهقدم بلند تر که شد فهمیدم پدرم و دوستش تمام مواد مخدر این منطقه رو تامین می‌کنن و من با ژاکتم حمل کننده ی موادِ این باند مخوف بودیمفهمیدن و خنثی کردن علامت سوال های زندگیم مغزم رو سبک می‌کرد و قلبم رو سنگینپدرم تقریبا من رو یادش رفته بود و من تنها زندگی می‌کردمبخش۵.  نقطهپایان دادن شهامت می‌خوادبه نظر من پایان دادن کار هر کسی نیست و فقط کسایی می‌تونن پایان ببخشن به چیزی،که خودشون حداقل یک بار قربانی یک پایان بودنمن دیشب توی یک درگیری مسلحانه به قتل رسیدموقتی که برای انتقام به خونه ی قدیمی رفته بودم تا پدرم رو پاک بکنم، آدم هاش متوجه شدن و من رو زدنخوشحالم، چون پدرم قراره من رو به ماموریت بفرسته و اینطوری می‌تونم مادرم رو ببینمولی آخه حیاط خونه ی قدیمی جایی برای دیوار جدید نداره که پشتش بشه سنگ قبر منتوی ماشین صداهای نا مفهومی رو می‌شنیدم، موتزارت همچنان پیانو می‌زد و دود سیگار پدرم از اتاق ماشین به صندوق عقب دخالت می‌کرد.دوباره مثل زمانی که بچه بودم از ترس چشمای غرق در خونِ خودم رو به هم فشار دادم.می‌خواستن منو چال کنن، ولی من زنده مفقط دستام زور نداره بکوبم به در.جمعه، ۱ دی. ۱۱:۰۷</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 18:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرقی غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-yoimuzpakw0a</link>
                <description>سلاممجموعه ی شرقی غمگین از مهرپویا منتشر شدخوشحال می‌شم گوش کنید و با هم وارد #گفتگو بشیماز کانال تلگرام می‌تونید گوش کنیدشلینک کانال رو این پایین براتون می‌ذارم:https://t.me/imehrpouya_k</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 23:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی غم رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%BA%D9%85-%D8%B1%D9%86%DA%AF-hwzuumxkcz6k</link>
                <description>آبی غم رنگ از مهرپویا منتشر شدکلام و اجرا: مهرپویامشاور هنری: مبینزمستان چهارصد و بهار چهارصد و یکدوست دارم با صدای ساز بیدار شم از خواب علم و آرامشدوست دارم ببینم تو رو توی خونم جای سکوت و آسایشرفتی و تموم شد حالا مونده موندنیچه غوغایی پا کنم دور منه کم ندی!</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 13:52:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفصال</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B5%D8%A7%D9%84-e0ubzwso2s8v</link>
                <description>من امشب رهسپار دیار خاکمکرم ها تغذیه میکنند از وجود منتازگی ندارد!سال ها بود که موریانه های دنیوی میخوردند روحم رادر این شب های تاریکسکوت قبرستان زیباستتنهایی بی بدیل من زیباستمن صدای رفتن عزیزانم را شنیدم با گوش های در حال تجزیه اممن از رویش درختی بر سر مزارم با خبر شدممن شاهد خاموش شدن شمع های روی سنگم بودممن صدای آمدن فرشته ها را فهمیدماستخوان های بدنم بعد از چندین سال همخوابگی با منآغوشش را باز کرد و رضایت داد به تمام شدن شبپر کشیدمروح تازه ام در مجاورت با هوا جلا یافتدور شدممن شاهد مرگ های زیادی بودم به بهانه ی زندگیمن شاهد خفقان های زیادی بودم برای تنفسمن شاهد اشک های زیادی بودم به قیمت تبسممحو شدآن صورت زیباخاموش شدآن صدای مردانهکسی دیگر صدا نزدآن اسم شگفت انگیز راخوراک جانوران شدآن اندام کشیدهشوقی که وصل بود به یک جفت چشم سیاهجان داد و مرد درون کالبد جسمحافظه ای که درونش صحنه های خوب و بد جا خوش کرده بودندپاک شد بعد از دستور مرگ مغزآن دست هایی که جهان را لمس کرده بودندنیست شد درون خاک سردمن صدای آمدن فرشته ها را فهمیدمدور شدمدور تر از حد ممکنشاید در زندگی بعدیشیفته ی زنی شدم که صدای آرام خنده هایشفرش پا نخورده ی دلم را میتکاندو به حضور من گرما میبخشد</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 21:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-wevbx2anywgf</link>
                <description>من با تو احساس خویشاوندی میکنمای آدم دورای آدم نزدیکای مادر در انتظار فرزندای فرزند غریبه درمعماری خانهمن با تو احساس خویشاوندی میکنمای زنی منتظر برای شنیدن دروغای مرد آسیب دیده ی پاکپسر های کوچه ی کمبوددختران کوچک مالیده شده به کارما به هم نزدیکیماز فرط دوریچهان های ما کروی ستمن صاحب تو هستمای درد نو ظهورای حس گذرای شب های مستیای شکوفه های کف بامای داد های نیمه شب بیگانه با واژه ی راممن تو را از دست دادمدحتری پاک که در کرانه های معرفت ناچیز من روییدیتار های نازک رقصان مو هایتهمان دست های تنومندی ست که مرا نگه داشت از لغزشیعنی میبینم تو را؟در بافت جهان حقیقی؟یعنی دست میکشم تو را؟در لای این توهم های نامرئی؟تو با نفس هایتبه جان خریدی دود نیمه شب های من رامن تو را از دست دادممن شبیه تو هستمای زخم سر زانوی پسرک دوچرخه سوارای وسوسه ی هل دادن لب پرتگاهای رویای سلاخی شده در زیرزمین این دنیای حقیقت تبار!من تو را بزرگ کرده امای آه وصل به دمای لرزوصل به تبای روشنایی وصل به شبمن از تو میگذرمای شب های طولانیای دخترک مالیده شده به آرایشی غلیظای خیابان های بن بست ولی زیباای موجود مسلط ولی بی تابمن تو را میکشمای زندانبان روح منای استخوان های شکنجه گرمن تو را میبرمای در راه مانده ی خیس شده از باران خشم جامعهامشب در اتاق من جا داریراه حرف های تو منتهی میشود به جاده ی گوش های منرگ های خالی تو امشب میشوند صاحب خون های منمن تو را از یاد میبرمای کودکی پر پیچ و خم درون راهرو هاای حواس نادیده گرفته شده توسط انسان هاای زتدگی ای که مفصل هایت زیر ضربه ی چکش های قاضی جان دادای جوانی که داد میزدی که داد، دادمن با تو احساس خویشاوندی میکنمای چشم های ناظر به همه چیزای حافظه ی ناظر بر همه کسای جای سیلی بزرگسالی روی گونه های نرم کودکی رنگی پوشای لبخند های تلخ سکونت گزیده روی لب های جوانی ژنده پوشمن با تو احساس خویشاوندی میکنم</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 21:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-uqdgjnqkcsbl</link>
                <description>زنانگیت، زیبا ترین جرم شدیه بی گناه که لای کوچه های مرد سالار ما گم شدظهر آزادی می‌بینم رقص موهاتوتا اون موقع به جون می‌خرم اشک شب هاتکشیدی به دندون، کل درداروسنگینی نگاهو تحمل کردی، تا ببینی فردا روچه جاهایی که ممنوعیچه روزایی که می‌خندی مصنوعیکوه درد، زایید توی دلتولی بازم مرهم دردای من بودینداری ابتدایی ترین اجازه ی مخلوقتکه حتی اونم لای این خط بندی ممنوعهکم شد احترام از حضورترد پای اشک خشک شد روی گونه هات غروب کردی، یه شهر منتظر طلوعتلبخندتو بدزدکه اینا همشون دزدنتوجه های کثیفمنتظر یه فرصتمی‌ریزی توی خودتپر می‌شیحجمه ی نگاه میاد به سمتتتوی جمع هول می‌شیبیدار بمون، طلوع نزدیکههر تکونی که خوردی من به جات گرفتم سرگیجهیه بادی بودم که پشت پنجره ی اتاقت دیدم وزیدنتشاخه هایی که زخم کردن طبیعتت، هیچ موقع نتونستن بفهمن مظلومیتتکل راه و رفتی تا بشی پناهنده ی کشور استقلالتوی راه به چشم نیومدی و پا گذاشتن روی سنگ صبورت</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:13:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-weokkjfijr6h</link>
                <description>رفتار تو فاعل شکستن دلم شدبا حرفات ساختی ترک های روشخواستم با حضورم خودنمایی کنمچشماتو بستی رو حضورم وگفتی دور شومی‌رسی به ته جاده ی حرفایی که موقع حضورم نشنیده گرفتیلبخندایی که جلوی صورت من دزدیدی، شدن اشک هایی که ریختیحالا که جدا شد حضورم از وجودم، توجهت هدیه بده به دایره ی نزدیکتکه بعد از چند بار مردن خورشید، اشکات جاری نشه روی گونه هات بگی که دیرهچقدر پاهات خسته کردی برای دوییدن دنبال چیزایی که اینجا مطرح نیستنچقدر خودتو خم کردی برای رد شدن از جاهایی که اینجا مدخل نیستنکسایی که پات می‌ذاری جای پاشونکسایی که دندوناشون به رخ می‌کشن با خندیدناشونکسایی که می‌خوان عیباتو ببینن، با دیدناشوناینا آدمای خوبی نمی‌شن براتبا زبون سرخشون، باغ سبز دلت می‌کنن خراب</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:12:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-rsdejzojxa2b</link>
                <description>تصادف عقیده ها توی خیابان آزادی دلیل مرگ باور بودسرد بود لای بلوکای کارگر نشینکل گرمای شب، سرباز دم در‌ خونه ی‌سرهنگ بودافتادن سر جلوی بچه های کارتوی خیابون جا باز کرده ماشین روکش طلا، فاحشه هاگم کردن خودم لای این همه اتفاقتیتر اخبار شد و کسی نخوندش چون چاپ شده توی روزنامه هاروحم و جا گذاشتم و برگشتم توی اتاقم با بدن سبک ترنور زرد گوشه ی اتاق چشممو می‌زد، گزارش کار چشمام به مغزم،  به همه ی زخمام زبون زداز وقتی که فکر کردیم بد بودن یعنی رفتار درستاز‌ وقتی که باورمون شد زرنگ بودن یعنی آدم دوروکم تر تابید خورشیدشبا طولانی تر شدبافت روابط وسواس از بین برددلیل همه ی ناراحتیا، کوتاهی من شدکجاست اون کودکی که نصف کرد شادیشو با یه کار گر زاده بدون تردیدکجاست اون نگاهی که جاری می‌شد به تن مردم، بدون شیبکجان اون لباسای پاره پوره و دلای نوکجان اون سفره هایی که پهن شده روش بود لکه های دلای خونتکیه گاها پاچید با صورت روی زمینحرمتا از بین رفت و سکوتارو با ترس ماله می‌کشیمدلگیرم از کوچه های این شهردلگیرم از این همه قلمو های خشک بی رنگدلگیرم از ارزشی که زندون شد برای خالقششاکیم از همون خالق که نفهمید و زور زد تا بکنه کاملشفرار می‌کنم از این همه محکمه های قضاوت توی سر مردمخودمو قایم میکنم از دوست داشتنای باکره، که اتفاق میفته برای بار چندمستاره ها کم شدن از وقتی که آدمای خوب رفتنبرای کی رخ بدن؟ برای ما آدمای بدبخت؟نجار، قاتل شاخه های رقاص شد، سمفونی باد‌ خوابیدچند ثانیه توی خیابان حقیقت ایستادم، رویای من پاچید</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:11:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشمن</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-arhubp1imwby</link>
                <description>روحم، زندونی چهار طرف اتاقمهیه گستاخ بودم که فکر می‌کردم، تنها سلاحم نگاهمهنگاهم کشیدم به کفروی بوم زبرش نقش زدم به همچه کفشایی بود که از آدما می‌خوردچه راه های ناتمومی که روش می‌رفتنچه بارون اشکی که جاری می‌شد روی تنشچه درختای بی نفسی که توش می‌کردنتوی دل خیابونای این شهرعلتا با هم می‌خوابن و زاییده می‌شه حرومزاده ی غمحالا با بدن باکره ت که ندیده غم، نفهم، بخندتو دشمن من نیستی، نخوردی حقمومن یه ساعت خواب بودم که نشون ندادم بهت ساعت حقتمن یه آینه ی شکستم که قبل ترکش نشون‌ داد به شرفت، خم بودن قدشمن بهت بد نگاه کردم، کورم کردیحضورم به نفعت نبود، دورم کردیتوی نا کجای تبعیدم یه نیمچه آزادی داشتم، نتونستی ببینی و زورم کردیتنه زدی با تنت، به تن تنهای منمنو انسان آفریدی و ننگشو جا کردی توی همه ی رگ های منتوی دنیای کودکیم دزدیدم شرفتتوی دادگاه بودیم که با چشمم برگردوندم نظرتحالا جلوت وایسادمبا جیبای خالی و دل پراز خودماز تواز آیینه ی بینمونکه توی دلش می‌بینم هر چی که می‌خوامولی بهم دستور می‌ده که باشم، هر چی که هستمظرف خیابونا ترک برداشن و صبرم ریختخواستم و نتونستم داشته باشمت، دنیا بهم بد خندید</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:09:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-rxzpt8hjhml6</link>
                <description>علامتای سوال جنگ می‌کنن تو جبهه ی مغزمسرای بریده ی مرکزشونیادگار جنگنپر از حیرتمنتج شدن به عصبانیتفکر کردن به نتیجه های بر عکسگول زدن انسانیتچرا توی جنگ کشته های ما‌شهیدن و کشته های دشمن لعینچرا جز آیین شما، هر انسانی که باشه، می‌شه کثیفچرا نیمه های خالی همیشه چشمگیرهچرا حرف زدن از آزادی، دلگیرهاتفاقایی که با طعم مگه عوض می‌شنبعد از جنگ، استوار بودن توی آب ریشه شمگه دره ها دل ندارن که بکنن هر چند وقت یه ماشین رو بغلمگه دزد ها خونه ندارن که پرشون کنن با غارتمگه قبر کن خونواده نداره که نون ببرهمگه سنگ فروش دل‌ نداره که یکی ازش سنگ قبر بخرهچرا دوست داریم تو نبرد آهو و شیر، آهو فرار کنهمگه شیر بچه نداره تا با آهو، شکمشون رو پر کنهچرا به کشاورز یاد ندادیم چیزایی که فقرا‌ نمی‌تونن بخرن و هیچ وقت نکارهچرا به ما یاد ندادین که دنیا مثل یه مدارهکه می‌چرخونه، هر موقع‌ هم که خسته می‌شه می‌زنتمون کنار و چشمای بسته ی ما رو می‌لغزونه</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:08:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-xls9b3gbxriw</link>
                <description>نباشی، نیستمربط دارم به حضورتبزرگ ترینی، ریزمکم دارم از وجودتخوشبخت ترینم که هوایی که منو تازه  می‌کنه، کهنه شده توی بدن تواحساس غرور می‌کنم که جاهایی پا گذاشتم که سنگفرشاش، یه زمانی بودن شاهد برخورد قدم توترانه ای گوش می‌کنم، می‌شی غم تو وجودمصبح زود که نفس می‌کشم، می‌شی شوق تو وجودمخوشحالم بابت هم زمان بودنمون، هستی افتخار حضورمچشمامو می‌بندم روی شانه های شب، می‌شی زن توی خونمتوی دل کوچه های چرک تهرانراه می‌ری و پاک می‌کنی هوا رو با عطر تنتقند بارید از صدای خنده هاتکوچک ترین عتیقه فروشی تاریخ، لعل لبتبی ارزش ترینم در راه فنای تونادیده می‌گیری منوتویی الهه معبد نورانی آیینه های کیهان سرخهزاران درویشهزاران صوفیتار های خاموشرقص های کولیهمه اتفاق می‌افتند زیر سایه ی دامن تومی‌تازم توی جاده ی یک طرفه ی عشقتمنی که اسمش مهرپویاست، فدای توسرم به راهتتنم به سازتچشم به نازتوجودم فدای حکم بودنت که می‌شه لازمروزنه بده تا روشن کنم شهرقطره بده تا خیس کنم کل صحراهای گرمیه بهونه بده به زندگی نباتی منیه شب رحم نکنی به ما چشای عالم می‌شه ترسر می‌خورم از شیب اول اسمتمیفتم لای دیوار تنه ش با لامدیوار بعدیو بالا می‌رم می‌رسم به جدول کوتاهه نون، با نقطه ی بالاشبعدش می‌چرخم با عشق، دور میدون واومی‌رسم به دندونه های شیرین آخرتکه خورشید و دو تا چشمای من می‌شن نقطه های بالاشزندگی می‌کنم با وجودت توی یادمحضور نداری پیشمکل اخمای چشمای نازت که تهدید بود‌ برای منباعث شد عاشق‌ تر بشم و پامو توی وادی تو باز کرد</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:06:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مائده</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D9%85%D8%A7%D8%A6%D8%AF%D9%87-vjtozq6kpj9z</link>
                <description>دور بدنت بگردم با بدن لاغرمبعد از رفتنت، هیچ خنده ای نشد باورمیه قاب عکس قدیمی زرد، شد همه ی خاطراتمونرفتی و فکر ما رو نکردی و تموم شد کار ما چه زودمی‌نویسم روی تخته ی جهاندردای نهان ما کشیدیم چه شبامیچرخونیم دست و به شکل رقصراه رفتیم و حواسمون به هم بود تو پیاده رو هاتصمیمت این بود که بری و رفتینمی‌خواستی دیگه بمونی پیش ماصدای خنده ت توی گوشمهنمی‌دونستم آخرین باره دیدار مایکی شدی با آبی دلخواهت روی پیرهن دریاگرمای مهربونیت از روی زمین کم شد و، قراره یخ بزنیم توی سرماگریه ی مادرتو یادم نمی‌رهپدرت شکست، توی راه شادی، حتی راهم نمی‌رهسر ما بی کلاه موند یا سر تودرخت زمین ما میوه داره یا زمین توحتما بد بود که ترکش کردیما از زمین می‌بینیم اون آسمونی که هست جای خواب تولای کدوم خاطره ها دنبال حضورت بگردیمقراره شمع بشی و ما مثل پروانه دورت بچرخیمبیست و سومین تیر تویی که با برخوردت زمین زیبا تر شدبیست و هفتمین فرشته تویی که با رفتنت خرداد ما غم شدهنوز دچاری یا دردی که تو رو از ما گرفت، تموم شدبه خودمون اومدیم و جای خالیت و‌ دیدیم، فرصتای با هم بودنمون حروم شدحرفای ماسکوت توامید دادن منلبخند توبعد تو سیاه تر شدن شباراه می‌ری و هنوز توی کوچه های خاطرات مابی تو زندگی کردنو یاد می‌گیریمراه بدون همراه سخته، ولی پا می‌گیریمتمام اشکای ما فدای سبز بودن مزارتاین دنیا نمی‌دونست، چقدر کمه دوامت</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:02:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%AC%D8%A7-rwbgyipspaqq</link>
                <description>چرا همش یاد گرفتیم که فکر کنیم فقط تن نیاز به جا داره؟چرا همش یاد گرفتیم که فکر کنیم فقط اتاق یعنی جا؟فهمیدم، ما ها یاد گرفتیم که فکر کنیم، ما ها فکر نمی‌کنیممکان های زیادی هستن که می‌شه از اونا به &quot;جا&quot;، تعبیر کردمثلِ وقتی که, آدمای اطرافت برات می‌ذارن؛ اونا در واقع دارن یه جا برای تو می‌سازن که تو خودت رو نشون بدی و شاید موندگار بشی توی یه &quot;جا&quot; ی دیگه، به اسمِ خاطره که همین خاطره، توی یه &quot;جا&quot; ی دیگه به اسم یاد نگه داری می‌شهو اگه توی &quot;جا&quot; ی اول که وقت هست، خودت رو خوب نشون بدی، یادِ تو می‌ره توی یه &quot;جا&quot; ی خوب به اسم ذهن و باعثِ آرامش می‌شیو اگه خودت رو خوب نشون ندی، یادِ تو می‌ره توی یه &quot;جا&quot; ی بد به اسمِ قلب و باعثِ درد می‌شیحالا شاید برات سوال باشه که چرا از ذهن به عنوانِ جای خوب، و از قلب به عنوانِ جای بد نام بردمیه &quot;جا&quot; باز کن تا توضیح بدم ..ولی من &quot;جا&quot;یی ندارممن یه کولیِ بی تعلقِ باد صفتِ کینه ای هستم؛من مهرپویام</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 03:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشوار</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-iswcdxd7s8ob</link>
                <description>همیشه راه های آسون، نفسِ بیشتری ازت کم می‌کنه؛ چون فکر می‌کنی آسونه و خودت رو آماده نمی‌کنی براشهمیشه درصدِ خطا و اشتباه توی سوالایِ آسون بیشتره؛ چون به خودت می‌گی که آسونه و زیاد براش فکر نمی‌کنیآسون بودن شوخیِ زشتی بود که فهمِ عمومی و معنا سازیِ تجربی و مشترک، با درکِ ما کردهیچ چیزِ آسونی توی این دنیا وجود نداره، حتی اگه یه چیز آسون باشه، بازم سخته؛ چون با فکرِ اینکه آسونه، بهش نگاه کردی و فکر کردی که آسونه</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 03:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیوان اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-mttmjxdfz6b3</link>
                <description>ما ها عادت کردیم به نظم، به همین خاطر هستش که آدمایِ منظمی نیستیم؛ چون نظم رو یاد نگرفتیمما ها عادت کردیم به تعامل، به همین خاطر هستش که آدمایِ تنهایی هستیم؛ چون تعامل کردن رو یاد نگرفتیمعادت کردیم که هر لبخندی، پشتش یه درخواست، و هر نزدیک شدنی، پشتش یه خواسته ای هستما ها یاد گرفتیم که بازی بدیم، یاد نگرفتیم که بازی کنیمما ها شهروندانِ خوبی نیستیم، ما ها معامله گرانِ خوبی هستیم؛ چون یاد گرفتیم هیچ حرکتی رو انجام ندیم مگر اینکه برامون نفع داشته باشهچند مدتیه که فکر می‌کنم ما ها جای اشتباهی قرار گرفتیم، و وظیفه ی اشتباهی به ما محول شده</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 03:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذران</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrpouyakakavand/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86-xyeg1z0bcz99</link>
                <description>همیشه انگار چیزِ بزرگتر و قوی تری هست که چیزِ کوچک تر و ضعیف تر رو بازخواست کنهگذشته ی ما حالِ ما رو بازخواست می‌کنه، در حالی که حالِ ما داره تبدیل می‌شه به گذشته ی اخمو تر و سخت گیر ترآدم های قوی پاشون رو می‌ذارن روی شانسِ آدم های ضعیف، در حالی که آدم های ضعیف توی فکرشون دارن هر لحظه آدم های قوی رو می‌کُشناین زنجیر ادامه پیدا می‌کنه تا می‌رسه به این دنیا؛ بزرگترین و قوی ترین چیز، که هم سنگینیِ این همه ساختمون و تمدن و انسان رو داره تحمل می‌کنه، هم داره آدمای زیادی رو روی تنش می‌کشه و از بین می‌برهمنم همینطوریم؛چون خودمو دوست دارم، به خودم سخت می‌گیرم، ولی چون به خودم سخت می‌گیرم، هیچ وقت خودمو دوست ندارممن رو ببخش من</description>
                <category>mehrpouya kakavand</category>
                <author>mehrpouya kakavand</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 03:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>