<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mehrsa-moghaddam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrsa-moghaddam</link>
        <description>یک دانشجوی روانشناسی نوپیشه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:34:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1897117/avatar/QeZdJt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mehrsa-moghaddam</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>(ورودی دوباره) 12 بهمن روز دوم چالش من</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-12-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%86-tmfkoerqjohm</link>
                <description>نوشته امروز ترکیبیست از سادگی و  در هم برهمی : (قضیه چالش رو توی نوشته بعدی بهتون میگم)خب ورود مجدد خودم رو به نوشتن روزانه بعد از یک وقفه طولانی اعلام میکنم.هم امتحانات میان ترم رو داشتیم هم امتحانات پایان ترم.و ناگفته نماند تنبلی هم این وسط بر همه چیز غلبه کرده و این گونه شد که ما از نوشتن باز ماندیم. آری.این مدت توی امتحان ها دایما به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا درسی روکه توی 2 روز میشه جمعش کرد و حتی شاید نصف روز.چرا من توی ترم براش وقت نگذاشتم و الان باید این طوری پدرم در بیاد.طبق هر ترم در هر مقطع تحصیلی .-.متاسفانه من زمانی که ذهنم ازاد نیست اصلا نمیتونم کتاب بخونم درنتیجه توی این یک ماه و خورده ای هیچ مطالعه نداشتم .ولی وقت هایی که میخواستم حال و هوام عوض شه فرندز میدیم و سریال مدرن فمیلی رو هم تازه شروع کردم.کدومش رو دیدید و نظرتون چیه ؟؟یه سوال چرا یک اشتباه رو چندیدن و چندین مرتبه تکرار میکنیم چرا از این تجربیات گذشته مون درس نمیگیریم و خودمون رو ارتقا نمیدیم ؟؟نمیدونم چرا مثلا یکیش در زمینه درس و تحصیله شما در هر مقطع تحصیلی هم که باشی فرقی نداره حتما برات پیش اومده که شب امتحان بشه و به خودت فوش بدی که چرا توی ترم نخوندی و چرا همش رو گذاشتی ویه الان......مثلا من یکی خودم اول هر ترم هییییی به خودم میگم ، ما این ترم شروع قوی خواهیم داشت و.....ولی بازم ادم جا میزنه و حریف تنبلیه نمیشه نظرتون چیه باید چی کارکنیم ؟؟؟؟؟؟</description>
                <category>mehrsa-moghaddam</category>
                <author>mehrsa-moghaddam</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 22:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عدد روی ترازو نیستم ....</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-hzn49fgd8w1n</link>
                <description>من عدد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ روی ترازو نیستم خب امروز میخوام از یه حقیقت تلخ یا به قول خارجی ها Ugly Truth باهاتون صحبت کنم که تا حالا با کسی در موردش صحبت نکردم من از زمانی که یادم میاد به عنوان یه فرد چاق یا به اصطلاح دلگرم کننده اش، تپل و توپر شناخته میشدم.تا یادم میاد همه بهم پیشنهاد میدادن رژیم بگیر ورزش برو ،رژیم بگیر ورزش برو. شما یه دختر بچه کلاس چهارمی تو پر ( هیچ وقت چاقیم خیلی زیاد و خطرناک نشد مثل خیلی از آدم های چاق که اضافه وزن دارن و توی کارهای روزانه و سلامتیشون اختلالی ایجاد نشده و خیلی هم فعالن ) رو تصور کنید که نه به خاطر خدا پیغمبر، بلکه به خاطر لاغری روزه میگیره(ما هیچ وقت خانواده مذهبی نبودیم و اجباری به گرفتن روزه نبود و توی اون دوره من تعطیلاتم تابستانه رو داشتم پیش اقوام شهرستان میگذروندم )رو تصور کنید که یک تعدادی از افراد خانواده میشینن جلو اون و ناهار میخورن و اون از ظهر تا شب داره به این فکر میکنه افطار چی میخوره و برای خودش وعده غذایی آماده میکنه (نه لزوما همیشه و تمام مدت گاهی روز هاش،مثلا ظهر بود و اون افراد نشسته بودن داشتن ناهار میخوردن ، منم خب بیکار بودم نشستم به آب میوه گرفتن واسه افطارم ، و اون آدم ها شروع کردن مسخره کردن و خندیدن به من که گشنته ؟از حالا داری واسه ۶ ساعت دیگه آب میوه میگیری قیس قیس قیس خنده ) یه نمونه از هزاران نمونه برخورد افراد خانواده و جامعه با من بود .خوشبختانه پدر و مادرم هیچ وقت به طور سخت گیرانه در این موارد چیزی نمی‌گفتند مثلا اگر بستنی یا هر خوراکی دیگه ای میخواستم همیشه برام میخریدن. در طی دوره کنکور و پشت کنکور یادم میاد که عدد ۹۳ رو هم روی ترازو دیده بودم الان بعد از ۱ سال نیم رژیم و ورزش سبک رسیدم به عدد ۷۴ .حدود ۲۰ کیلو کاهش وزن .داستان اینجاست در تمام مدتی هم که اضافه وزن شدید داشتم از بدنم و فرمش و... بدم نمیومد هیچ وقت فکر باربی بودن به سرم نزده بود و از خودم بودن راضی بودم ،الان بعد از حدود ۲۰ کیلو کاهش وزن و خیلی خیلی بهتر شدن هیکلم، از وزنم از فرم بدنم و‌.‌.. خوشم نمیاد.هر لقمه غذا رو با عذاب وجدان قورت میدم .ضمیر نا خودآگاهم هی بهم میگه لاغر تر، لاغر تر ،نخور ،نخور.وقتایی که از لحاظ جسمی و فکری مخصوصا فکری خسته باشم هی میخورم و چون دارم میخورم سیکل معیوب ایجاد میشه و حالم بد تر میشه و به هیچ کاری نمیرسم ،حوصله هیچ کاری و ندارم و شما تا ته این سیکل رو بخون . دیروز از دانشگاه اومدم خونه کار های عقب افتاده از اول ترم آوار شده رو سرم ،امتحان و درسو کار ،کلی فکر و خیال، فکر این که ۳ روزه ورزش نکردم و....‌. رژیم رو شکستم و شروع کردم به خوردن ۲ تیکه اسلایس کیک شکلاتی بزرگ ،فندق و بادوم زمینی ،شام کتلت و امروز صبح هم اصلا رژیم رو رعایت نکردم و هیچ کاری هم از  صبح انجام ندادم . بحث اصلی اینجاست که مامانم بهم میگه خوبه خوب شدی، دیگه نمیخواد وزن کم کنی و من نمیتونم ...من معتاد شدم نسبت به شنیدن این جمله &quot;وای چقدر لاغر شدی &quot;دیدن خود لاغر ترم توی آینه دیدن عدد کم تر روی ترازو آره من به اینا معتاد شدم نه به فواید ورزش و سلامتی و اثرش توی زندگیم و.....آره اینجاست که میگم Ugly Truth تلخیش اینجاست که من دارم انتقام تمام اون چاق چاق هایی که بهم گفتن رو الان از خودم میگیرم ، دلم میخواد با خودم با بدنم مهربون تر باشم اما نمیشه.فکر به وزن کم تر و کم تر و حال همه رو گرفتن اجازه توقف نمیده .عدد کم تر رو بکوبم توی صورتشون و بهشون ثابت کنم که من عدد روی ترازو نیستم .من هیچ وقت عدد روی ترازو نبودم .‌.‌‌.‌‌....</description>
                <category>mehrsa-moghaddam</category>
                <author>mehrsa-moghaddam</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 08:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>“اینترنت” اون قدیم مدیم ها ، یادت میاد ؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-woqfzj2bsn0s</link>
                <description>فارغ از چیزی که امروز میخوام بنویسم به خاطر کامنت به بچه ها در این باب مینویسمتوی نوشته اولی نوشته بودم که عاشق وبلاگ نویسی قدیمی هستم در همین باب گفتم بیام و یه خاطره جالب رو براتون تعریف کنم……..اون زمان ها، حالا انگار ۱۰۰۰ سالمه ، ۱۰۰۰ سالم نیست ولی واقعا دسترسی به محتوا و فضای مجازی مثل امروزه نبود ، اون زمان آشنایی با وبلاگ نویسی و چت روم این ها خیلی کم بود و نسل جوان و مدرن تر جامعه بیش تر در این فاز ها بودن .ما توی خونمون اینترنت مخابرات داشتیم (تازه شاخ بودیم ) یه سیم ۳ متری رو از پریز تلفن کشیده بودیم تا پشت کیس کامپیوتر وقتی که میخواستی اینترنت رو وصل کنی یه صدای خش خشی می‌داد تا وصل بشه (امیدوارم صدای قدیمی توی گوشتون پلی بشه هنگام خوندم این جمله )حالا وصل ام که می‌شد داستان بود هاخط خونه قطع میشد و صدای خش خش توی تلفن پلی میشد و خانواده نمیتونستن از تلفن استفاده کنن و باید تو اینترنت و قطع میکردی تا خط تلفن برای تماس وصل بشه.... خلاصه مطلب میدونم که خیلی بیشتر از من با اینترنت مخابرات قدیمی خاطره و چالش دارید (حتما برام تعریفش کنید )بگذار برم سر اصل مطلبیکی از اقوام از شهر دیگه اومده بودن خونمون و دخترشون که اون زمان تینیجر دبیرستانی (شاخ زمان خودش) بود از من پرسید که اینترنت دارید؟ منم گفتم آره اومد نشست پای کامپیوتر و وارد وبلاگش شد تا به کامنت ها سری بزنه و اون رو بروز کنه ، منم که خر کیف شده بودم و ادرنالین خونم بالا رفته بود چون تاحالا بروز کردن وبلاگ و وبلاگ نویس ندیده بودم ، ۲ تا چشم که داشتم ۴ تا دیگم قرض گرفته بودم و نگاهش میکردم اونم فکر کنم خوشش اومده بود شروع کرد به صحبت ، میگفت من ۲ تا وبلاگ دارم اما مامان بابام در مورد یکیش اطلاعی ندارن (شما فک من رو روی زمین تصور کنید ،چون خیلی حرکت افسار گسیخته ای بود ). قشنگ یادمه که وبلاگش تم بنفش داشت و تصویر های متحرک (نمیدونم شما خاطره ای این چنینی دارید یا نه، توی پاورپوینت ها ، وبلاگ ها از تصاویر متحرک استفاده می‌کردند مثلا یه کبوتر بود میومد و میرفت یا یه دختر بود که موهاش برق میزد چیز های این چنینی ) که شاخ زمان خودش بود .خلاصه کارش رو انجام داد و من رو تو کف گذاشت .یادمه اولین باری که اهنگ دانلود کردم فول آلبوم مایلی سایرس بود که به صورت فایل زیپ بود که وقتی فایل رو باز کردم و با ۱۰ تا موزیک رو به رو شدم در معنای واقعی کلمه برگایم ریخت و خزان شد .تا قبل از اون با استفاده CD و ماهواره از اهنگ های جدید اطلاع پیدا می‌کردم ، ما یه فلش به ماهوارمون وصل بود اهنگ های جدید رو ضبط میکردیم و بعدا پخشش میکردیم و حال میکردیم. دنیایی بود واسه خودش ها. شما چه خاطره ای دارید ؟؟</description>
                <category>mehrsa-moghaddam</category>
                <author>mehrsa-moghaddam</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 13:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;رابطه والدین و فرزندان &quot; نظر شما چیه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-dt3sifzptwe2</link>
                <description>نامه های روزانهروزچهارم  قسمت دومخودمونیم ها نوشتن روزانه خیلی سخت تر ازاون چیزیه که فکرش میکنیم.مهم تر از همه این که ذهن شما باید یاری کنه و سوژه مناسب نوشتن پیدا بشه.گاهی اوقات فکر میکنم که زندگی پر از سوژه های مختلف برای نوشتن اما چون ماها غرق شدیم توی روزمرگی هامون نمیتونیم اونا رو ببینیم.دیشب داشتم با یک غریبه آشنا صحبت میکردم، میگفت که احساس تنهایی میکنه و رابطه خوب و صمیمی با خانوادش نداره (به علت تفاوت عقیده ها و سلیقه هاشون ،خصوصا با مادر خانواده شکاف بین اون و خانواده روز به روز داره بیش تر و بیش تر میشه .تازه خانواده از بسیاری از کار ها و فعالیت های فرزندشون اطلاعی ندارن و با اگاهی کمی که نسبت زندگی فرزندشون دارن دره ای 1000 متری رو حفر کردن) حالا اینجا مقصر کیه ؟ اصلا درسته که دنبال مقصر بگردیم ؟مدتی پیش یک برنامه ای رو تماشا میکردم که یه جمله خوبی توش گفته شد : اینکه همون طوری که من 22 ساله 1 بار جوونی رو تجربه میکنم و خیلی از تجارت رو ندارم و با مواجه شدن با موقعیت تجربه لازم رو به دست میارم،  برای پدر و مادرمم همین طوره اون ها هیچ وقت پدر و مادر نبودن اون ها هم مثل من دایما در حال کسب تجارب جدید از موقعیت های جدید بودن ، حتی اگر فرزند های دیگری قبل از ما هم داشته باشن چون هر فرزند شخصیت و شرایط خاص خودش رو داره عملا دوباره از نو دارن تجربه کسب میکنن ( پس شاید یه جورایی به هیچ کدومشون نتونیم در این زمینه نقدی وارد کنیم ) اینا حرف های طرف بودا. میدونم میدونم اما و اگر های بسیار زیادی در این مورد وجود داره که میگمش .مثلا اینکه فرزندی که وارد این جهان میشه بدون خواست و اراده خودش بوده والدین خواستن که اون وارد این جهان بشه ،خیلی چیز ها هم مثل تغییرات دست شما والدین نیست ، و قاعدتا فضای بزرگ شدن بچه شما با بزرگ شدن شما صد در صد متفاوته پس آیا میتونیم از اون انتظار عملکرد مشابه شما رو داشته باشیم؟ آیا شما زمانی که خودت در جایگه فرزندی بودی یا حتی الان عملکردت مشابه عملکرد والدینته ؟ چقدر از والدین قبل از تصمیم به فرزند دار شدن به تفکر عمیق در این حیطه میپردازند؟؟ به این که چقدر میتونن خودشون رو جهان پیرامون فرزند وفق بدن و یا حتی چقدر پذیرای جهان خود او اند ؟؟ چقدر به سبک فرزند پروریشون فکر کردند ؟؟؟؟اصلاتا حالا فکر کردند ؟؟؟؟خلاصه مطلب شب اومدم خونه و داشتم توی اینستاگرام چرخ میزدم که دیدم قسمت جدید برنامه دیالوگ (که پیشنهاد میکنم ببینید ) منتشر شده این قسمت از برنامه در مورد روابط بین خانواده و فرزندان علل خصوص نسل جوان جامعه الان که متولد دهه70 و 80 هستن بود همین باعث شد که خیلی خیلی بیش تر به این فکر کنم که مشکل کار از کجاست ؟ اون اما و اگر ها چیان؟؟عدم مطالعه و اگاهی خانواده و جوان نسبت به یکدیگر ؟عدم توانایی پذیرش یکدیگر؟عدم توانایی در گفت و گو؟ناتوانی در انعطاف پذیری نسبت به یکدیگر؟تفاوت عقاید مذهبی جوانان امروزی با خانواده؟مقاومت خانواده نسبت چهار چوب ها ؟جامعه به نسبت سنتی ما ؟ترس از آبرو و مردم اجتماع ؟کدوم یکی از این عوامل باعث شده که چنین شکافی بین جوانان و خانواده ها ایجاد بشه ؟ یکی دوتاش یا همش ؟؟ یا 1000 علل دیگه که من به ذهنم نرسیده ؟ شما بگید ؟؟ شما در حل این معمای پیچیده ذهنیم به من کمک کنیدپذیرای پیشنهادات شما در باب کتاب فیلم و..... در این زمینه هستم .</description>
                <category>mehrsa-moghaddam</category>
                <author>mehrsa-moghaddam</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 21:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>( نامه های روزانه )</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrsa-moghaddam/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-moidczkgkyps</link>
                <description>&quot;نامه های روزانه&quot;__  روز اول  __میخواستم اسم نوشته ها (سرتیتر ) رو ژونال بگذارم بنویسم ژورنال نویسی ، روز اول  و......ولی گفتم بگذار از یه کلمه فارسی استفاده کنم، در اینجا بود که از گوگل پرسیدم وپیشنهادش برای مترادف کلمه ژورنال کلماتی چون فصل نامه ، سالنامه ، مقاله و..... بود .اینجا بود که به ذهنم رسید میتونم از کلمه روزنامه استفاده کنم و در طی تفکرات بعدی رسیدم به نامه های روزانه.نامه های روزانه قراره گزارش مختصری باشه از روزمرگی یه ادم نسبتا معمولی (شاید کمی دیوانه ) که شاید سبک بسیار پیش رفته اش (فنسی طور و بسیار پر زرق و برق) رو توی اینستاگرام ، یوتیوب و..... به صورت ولاگ طور دیده باشید . اما درمورد من تفاوت شایانی که وجود داره اینه که من یک آماتور به تمام معنا ،عاشق وبلاگ نویسی قدیمی و به دنبال پیدا کردن دوست هایی تا حدممکن شبیه خودم هستم .بگذار از اینجا شروع کنم :این چند مدت اتفاقات بسیار عجیبی توی زندگیم رخ داده که باعث تغیر شگرفی توی اون شدهاول از همه این که توی انتخاب واحد دانشگاه تعداد واحد بیش تری رو این ترم نسبت به ترم قبل برداشتم که خودش واسه خودش یه چالش به حساب میاددومیش شروع اولین کار پاره وقتمهو سومیش هم درگیری های ذهنی بسیااار زیاد با خودمه  ، منظورم از درگیری پروسه شناخت خودم ، جهان اطرافم و ادم های اطرافم ، هدفم واسه زندگیم  و............ است .اینجا میخوام داستان طی کردن این مسیر به شدت جدید رو (حتی اگ هم کسی نخوندش )که امیدوارم خونده بشه رو به اشتراک بگذارم .تمام......</description>
                <category>mehrsa-moghaddam</category>
                <author>mehrsa-moghaddam</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 22:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>