<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرشاد امپرور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehrshad0124</link>
        <description>حسبی الله📿#لیاقت_بعضیا_هموپلشتای_دورشانه💯 #مرکزمـاییم.شعبـہ.زیـادح🇯🇵🎹خواننده وآهنگساز،ترانه سُرا🎧🎤ورزش بوکس🥊</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3349431/avatar/gHDeMs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرشاد امپرور</title>
            <link>https://virgool.io/@mehrshad0124</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ixfcghgawaea</link>
                <description>رمان کوتاه غمگین عاشقانهسلام من مریم م الان ۱۶ سالمه این داستان برا یه سال پیش ه تهران زندگی می‌کنم یه روز که از کلاس زبانم برگشتم خونه حدود ساعت ۴ بود هیچکس خونه نبود از خستگی زیاد تو سالن دراز کشیدم یه چرت کوچیک بزنم وقتی می خواستم بیدار شم انگار احساس می‌کردم یکی رو به روم ه و نگام می کنه فقط صورتشو می تونستم ببینم بدنش و نه می خندید بهم خیلی ترسناک بود نمی دونم چی بود فقط می دونم آدم نبود حیون هم نبود نمی دونم ولی خیلی زشت و ترسناک بود یهو اومد تو صورتم من از خواب پریدم آنقدر ترسیده بودم که همش احساس می کردم هنوزم داره نگام می کنه این داستان تموم شد تا چن ماه پیش دوباره این اتفاق برام افتاد شب بود آنقدر خسته بودم تازه تکالیفم و تموم کرده بودم خیلی خوابم میومد دره اتاقم و قفل کرده بودم پنجره اتاقم باز بود برقارو خاموش کردم خوابیدم چن دقیقه طول نکشید که احساس کردم یکی خیلی بهم نزدیک شده هعی بغل گوشم یه چیزایی میگه و میخنده هعی دور و برم میپلکید هعی سعی کردم بخوابم ولی نمی شد وقتی چشامو باز می کردم هیچکس تو اتاقم نبود به پهلو خوابیدم تا اینکه پشتم انگار نشسته بود یه قطار دستش بود هعی با سرعت زیاد این ور و اون ور می کشیدش در حدی که داد زدم بس کن اه ولی اون باز ادامه می داد بدترش می کرد آنقدر ترسیده بودم نمی دونستم چیکار کنم ۶ بار هعی بیدار می شدم هعی می خوابیدم به ۲ دو دقیقه هم نمی رسید که دوباره سر و صداها شروع می شد تا اینکه مامانم و صدا کردم اومد پیشم خوابید مرسی که گوش دادی به حرفام بای ❤️امیدوارم دیه این اتفاق برام نیوفته𝐉𝐨𝐢𝐧 𝐔𝐬 𝐓𝐡𝐞 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 @clipdep02#رمان کوتاه_فیلم_سینمایی_داستان_غمگین کانال روبیکای مارو دنبال کنید👇@clipdep02</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 17:14:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک عاشقانه رمان غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-y8v0sftjyjwb</link>
                <description>داستان ترسناک سلام من الهام هستم ۱۷سالمه از تهراناین خاطره ای که تعریف میکنم مال همین دیشبه...(البته شاید براتون هیچ ترسناک نباشه ولی بازم میگم)سخت برای امتحانا درس خونده بودم و خسته بودم و ساعت ۹شب خوابم برد.نمیدونم ساعت چندبود ک یه بختک بدی روم افتاد و حتی چشمم هم نمیتونستم باز کنم و فقط با خودم میگفتم نترس الهام شجاع باش اون موجودات بختکی فقط میخوان از ترس تو تغذیه کنن و اگه بفهمن ترسویی بیشتر سراغت میان چون میفهمن تو منبع بیشتر تغذیه و غذاشونی ...(داشتم با خودم حرف میزدم)نمیشه گفت نترسیده بودم یکم ترس داشتم اما سعی کردم بیشتر به ترسم غلبه کنم و با اون موجودات بختکی بیشتر مبارزه کنم ...بعد فکرکنم حدود ۱۰دقیقه بختک تموم شد و بهوش اومدم  و دودل بودم برم به مامانم یا بابام بگم یا نه و آخرشم از سنم خجالت کشیدم و هیچی نگفتم بهشون ...‌اما دقیقا ۲دقیقه بعدش به طرز فجیعی به WC نیاز داشتم و چون میترسیدم رفتم بابامو بیدار کردم ک باهام بیاد و من برم کارمو انجام بدم (اتاق مامان‌وبابام دقیقا چسبیده یه اتاق منه یعنی پشت دیوار اتاق من اتاق مامان بابام میشه)داشتم پاورچین پاورچین میرفتم سمت WC که توی اون برش سقف هایی ک داخلشان ریسه ال‌ای‌دی میزارن یه موجودی دیدم ک مثل گربه نشسته بود و موهای سرش سیخ سیخ روبه بالا بود و کاملا هم مشکی بود ..خیلی ترسیدم (چون من آدم ترسویی عم) و سریع رفتم سمت در WC و یهو جلو در WC یه سری دود سیاه‌رنگ دیدم و هیچ حالت انسانی یا حیوانی نداشتن شکل دودها فقط دود بودن و کاملاًاااا مشکی بودن ..خلاصه رفتم و کارمو انجام دادم و اومدم بیرون و تو راه چیزی ندیدم ولی وقتی رسیدیم اتاق من به بابام همچی رو گفتم (اینکه چی دیدم تو راه WC و بختک افتاد روم) و اونم باورم کرد و رفت تا چک کنه ببینه من چی دیدم تو راه WC و هرچی نورچراغ‌قوه گوشیشو اونجایی ک من گفتم انداخت چیزی ندید و ولی باورم کرد و تنها کسی ک باورم نکرد مامانم بود ...‌من چون دختر ترسویی هستم این خاطره برام خییلی وحشتناک بودنویسنده؛ مهرشادمرادزایی ‌‌‌‌‌‌</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 14:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-kwn0s6aog9fg</link>
                <description>داستان ترسناک جن دعانویساین داستان برمیگرده به یک سال پیش .مادر پدر من 4 سال پیش که من 15 سالم بود طلاق گرفتن و من با پدرم زندگی میکردم . از اونجایی که از بچگی به تنهایی عادت کرده بودم و همیشه تنها بودم ( چون مادر پدرم پزشک بودن و شبانه روز سر کار بودن ) تصمیم گرفتم توی سن 18 سالگی ی خونه مجردی بگیرم . گذشت و من 18 سالم شد و پدرم برای هدیه تولد برام ی خونه ی کوچیک و مبله و جمع و جور توی تهران برام گرفت . حسابی ذوق داشتم چون قرار بود دوتا از هم دانشگاهی هام بیان و با من زندگی کنن . کارامو کردم و رفتم توی خونه جدیدم . داشتم وسایلمو میچیدم که یکی در زد .اول فکر کردم آتریسا و طرنم اومدن ( آتریسا و طرنم همون دوستام و هم دانشگاهی هام هستن) . اما یادم اومد که اونا گفتن فردا میایم . رفتم و درو باز کردم دیدم ی خانم پیر و مهربون بود و فهمیدم که همسایه اس و برای خوش‌آمد گویی اومده بود . میون حرفاش و احوال پرسی بهم گفت ، دخترم جریانه این ساختمونو میدونی؟  منم از هیچی بی خبر گفتم نه خاله چرا ؟ گفت دوسال پیش ی دعا نویس توی این ساختمون بوده و کلی جن و ارواح تو خونش احضار کرده . بعد چند روز از اون خانم دعا نویسه خبری نمیشه و از تو خونش همیشه صدای جیغ و خنده میومد . اینا زنگ زدن پلیس و وقتی پلیس اومده جنازه ی دعا نویسه رو در حالی که چشاش پر از خون و ی لبخند بلند و ترسناک زده بود پیدا کردن . گویا خونه ی دعا نویسه پایین خونه ی من بود و بعدش گفت مادر ی وقت نترسی ها کلا گفتم بدونی و بعد خداحافظي کرد و رفت ‌. دروغ چرا خیلی ترسیده بودم ولی با گوشیم آهنگ گذاشتم و هواس خودمو هی پرت میکردم . که ی صدا از اتاقم اومد اما محل ندادم کاری نکردم . یهو صدای شکستن و افتادن یه چیزی اومد گه دوییدم سمت اتاق . دیدم قاب عکسم که کنار مامان و بابام بودم افتاده رو زمین و خورد شده . اما مطمعن بودم که من گذاشته بودش سر میز آرایشی و هیچ جوره امکان نداشت بیوفته و بشکنه و واقعا ترسیدم . اما بازم بیخیال شدم و به خودم تلقین کردم که هیچی نیس و امکان داره لیز خورده باشه . شب به زور خوابیدم تا اینکه صبح شد .طرنم و آتریسا اومدن پیشم و کلی حرف زدیم رقصیدیم ، غذا درست کردیم ، رفتیم بیرون وسیله برای دکوراسیون خونه گرفتیم و و و. شب اینقدر خسته بودیم که همینطور رو مبل خوابمون برد . ساعت حدودا 11 شب بود که بیدار شدیم . حوصلمون به شدت سر میرفت و نمیدونستیم چیکار کنیم و چون شب بود بیرون هم نمیتونستیم بریم . که آتریسا پیشنهاد داد خاطره ترسناک تعریف کنیم . ماهم قبول کردیم . آتریسا یکی گفت و طرنم یکی و رسید به من . تصمیم گرفتم جریانه همین دعا نویسه که همسایه گفته بود رو تعریف کنم . آتریسا خیلی نترسه و اعتقاد شدید به اجنه و ارواح داره .اتریسا رفت اتاق و از کیفش یه تخته در آورد . از اون جایی که فیلم ترسناک زیاد میبینم فهمیدم تخته وی جی بورد برای احضار روحه . هن ترسیده بودم هم به شدت دوس داشتم امتحان کنم . اما تخته وی جی بورد ی فرقی با اون فیلما که من دیدم داشت . اونم ای بود که به جای اینکه حروف هاش اینگلیسی باشه عربی بود . و ما عربی بلد نبودیم اما طرنم چون از بچگی اهواز زندگی می‌کرد و درس عربیش هم خوب بود میفهمید . لامپارو خاموش کردیم و سه تا شمع روشن کردیم . طرنم دستشو گذاشت روی اون فلشک تخته . و به عربی گفت آیا کسی اینجا است؟نویسنده: مهرشادمرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 13:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-felqljbcvbwu</link>
                <description>داستان ترسناکداستان مربوط به حدود دو سال پیشه وقتی 19 سالم بودم توی یک آپارتمان 4 طبقه زندگی می کردیم که طبقه هم کف پارکینگ نداشت اما انتهاش یک راهروی تو در تو و تاریک بود که هشت تا انباری مربوط به واحدها اونجا قرار داشت. و لامپش هم معمولا سوخته بود. هرچند وقت یکبار از پول شارژ ساختمون یه لامپ واسه راهروی انباری ها می خریدن اما لامپ دو سه روز بیشتر دووم نمی آورد و سیاه میشد و می سوخت و ساکنین تقریبا عادت کرده بودند که هر وقت خواستند برن انباری از چراغ قوه گوشیشون استفاده کنن! ظاهرا آپارتمان ما جزو اولین مجتمع هایی بود که توی این شهرک ساخته شده بود خیلی قدیمی نبود اما نسبت به بقیه ساختمونا قدیمی تر بود. یکی از انباری ها شیشه اش شکسته بود و توش پر وسایل درب و داغون و چوب و پلاستیک پاره بود و یه قفل بزرگ هم بهش زده بودند و سالی یه بار هم درش رو باز نمی کردن. بین بچه های کوچیک محله این انباری خیلی معروف بود و بهش میگفتند خونه آقا بده و بچه هاش!! چند بار از بچه کوچیک های توی کوچه شنیده بودم که درباره این آقا بده برای هم داستان تعریف می کنن و از صدای خنده خودش و بچه هاش واسه هم خیلی جدی حرف می زنن. نکته عجیبش این بود که هر بچه کوچیکی حتی اگه مال این مجتمع هم نبود حداقل یکی دوتا داستان از آقا بده و بچه هاش بلد بود! انباری واحد ما که آخرین واحد ساختمون بودیم و طبقه چهارم می نشستیم انتهای راهرو دقیقا روبروی همون انباری بود. من معمولا شب ها تا 3 و 4 صبح بیدارم . یکی از این شبا به سرم زد برم یکی دوتا از کتاب های قدیمیمو از انباری بیارم و بخونم از پله ها پایین رفتم و به قسمت راهروی تاریک انباری رسیدم کلید چراغ رو زدم اما طبق معمول روشن نشد اولش می ترسیدم که وارد راهرو بشم اون سکوت شب و صدای ملایم باد بیرون و از همه مهمتر یه راهروی تنگ و تاریک یه مقدار آدمو ترسو می کنه! اما هرطور بود خودمو راضی کردم و آروم و قدم به قدم جلو رفتم و مواظب بودم که پام به جایی گیر نکنه وقتی به انباری خودمون رسیدم قفلش رو باز کردم و چراغ داخلش رو سریع روشن کردم که احساس کردم پشت سرم یه صدای کلفت خیلی آروم گفت &quot;هیسسسسس&quot;! دلم ریخت فکر می کردم خیالاتی شدم اما قلبم داشت از جا در می اومد حرفایی که بچه ها راجع به آقا بده و بچه هاش زده بودن از جلو چشمم رد شد. جرات نداشتم به شیشه انباری خودمون نگاه کنم که مبادا عکس انباری پشتی رو توش ببینم! سریع کتابم رو برداشتم و خودم رو قانع کردم که اشتباه شنیدم . چراغو خاموش کردم و درو قفل کردم و خیلی سریع شروع به رفتن کردم و صدای پای خودمو توی تاریکی می شنیدم که احساس کردم این صدا مربوط به دو جفت پا هست و یکی داره دنبال من میاد. ترسیدم و کتاب از دستم افتاد و وقتی خم شدم که برش دارم اون صدای خنده گربه رو شنیدم که مو به تن آدم سیخ می کرد. صدا مثله خنده گربه بود که داشت پشت سر من می خندید و ته سالن صدای گریه سه چهارتا نوزاد می اومد که جیغ می زدن و گریه می کردن . الان که بهش فکر می کنم خون توی رگ هام وایمیسته. با تمام سرعت از پله ها بالا رفتم و دیگه هیچ وقت جرات نکردم به اون انباری برگردم. آیا چیزی که بچه های محله درباره آقا بده و بچه هاش می گفتن واقعیت داشت؟ چند بار خواستم برم توی کوچه و از بچه کوچیک ها بپرسم که بچه های آقا بده نوزادن یا نه؟ اما هیچ وقت جرات نکردم. من ترجیح میدم فکر کنم که خیالاتی شدم. البته شاید این وهم من بوده و به خاطر اینکه زیاد بهش فکر کرده بودم واسم پیش اومده. نمی دونم. الان ما یه سالی میشه که از اون محله رفتیم واسه همین به خودم جرات دادم این داستان رو بنویسم و براتون بفرستم..نویسنده: مهرشاد مرادزایی ‌‌‌‌‌‌</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 22:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبد چرب چه نشانه هایی دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%DA%A9%D8%A8%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A8-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wbtjjlv3mhf4</link>
                <description>هر مرحله از کبد چرب چه نشانه هایی داردهر مرحله از کبد چرب چه نشانه هایی دارد؟🤷🏻‍♀ ⭕️❌گرید ۱ و ۲ : معمولا هیچ علامتی نداشته و ممکن است شخص متوجه ابتلا به این بیماری نشود. گاهی ممکن است شخص دچار خستگی یا ضعف باشد . 🚫 فیبروز کبدی یا گرید ۳ : درد در سمت راست بالای شکم، خستگی مفرط، کاهش وزن و ضعف ایجاد شوند.⛔️ سیروز کبدی یا گرید۴ : درد شکم، ازدست‌دادن اشتها، کاهش وزن، خستگی، حالت تهوع، خارش پوست، زردی، کبودی و خونریزی آسان، ادرار تیره، تجمع مایع در شکم و تورم پاها می‌شوند عکس کیست سینه روی زبان  کاهش وزن.❗️کیست سینه روی زبان قابل تشخیصه 👆🏻👆🏻👆🏻خانم ۴۸ ساله قد۱۸۰وزن ۵۰۳۰کیلو کاهش وزن 😳همین طور که اضافه وزنی باعث مشکلات میشه کاهش وزن هم نشان‌دهنده بیماری  استمشکلاتی که دارن#غلبه_سودا❌️کیست سینه ❌️تپش،قلب❌️مشکلات گوارشی ❌️دردهای عضلانی ❌️کبد چربمیخوای،یک چکاب،ازبدنت داشته باشی سنقدوزن ۹صبح تا ۱۰شب تماس بگیرید👇🏻۰۹۰۱۱۱۴۰۱۲۴ اطلاعیه‌هالی رو جدی بگیرید 👇👇  زنانی که عفونت رحمی درمان نشده دارند، بیشتر در معرض خطر حاملگی خارج رحمی و یا ناباروری هستند.  قابل توجه خانمهایی که میخواستن بدونتد علت حاملگی خارج رحم چی هست 👆👆  زنانی که  معمولا موقع تماس نزدیکی، احساس درد دارند به دلیل عفونت بسیار شدید هست .  اگر عفونت رحم رو دست کم بگیرید  میتونه باعث چسبندگی لوله های رحمی بشه و بر باروری فرد در آینده تاثیر بگذاره.   مشاوره ودرمان 👇 ۰۹۰۱۱۱۴۰۱۲۴‌مرغ کوچک بهترین مرغ هست تا مرغ پیرمرغ زیر 1.5کیلوگرم سالم ترین نوع مرغ استبالا بودن وزن لاشه مرغ سبب میشود تامرغ چربی بطنی وچربی بین بافتی بالاتری داشته باشدو میزان‌ مصرف دارو وآنتی بیوتیک هادرآن هازیادتر باشد‌میخایی لاغر بشی زیاد رژیم نگیر فقط با چندتا کار لاغرشو⛔ اگه میخوای لاغر بشی صبح تا دیروقت نخواب صبح ها زمان تولید خلط صفرا در بدنهکه باعث افزایش انرژی ،قوای بدنی و سوخت و ساز در طول روز میشهاگه صبح دیر بیدار بشی صفرا کامل ترشح نمیشه🥴در نتیجه👇🏻👇🏻😱طبعت سرد میشه😱وزنت بالا میره😱خسته و کسل میشی😱و بیماری های سرد به سراغت میاد</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 08:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین رمان غمگین عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-iyc8md24p4mf</link>
                <description>داستان دختر دلشکسته رمان غمگین عکس پروفایل چرا هرچی شکست مال دختراس؟ چرا یه پسر نیومده بگه که من از فلانی شکست خوردمدخترا،منم شکست خوردم،شما باید خودتونو سر پا کنیدحال خودتونو خوب کنیدمیدونم نمیشه میدونم میخاید،سعی میکنید ولی هر دفعه یه اتفاق میفته که تو باز یادش میفتی یه بار به این فکر کن که ارزششو داشت؟ به این فکر کن که اقا اینهمه شکستم،اینهمه گریه کردم،اون فهمید؟ حسش کرد؟ به این فکر کن که اون حالش از تو بهتره،اگه واقعا عاشقشی بزار زندگیشو بکنهولی اول باید عاشق خودت باشی، به این فکر کن که اقا اون رفت، خوشبخت بشه، خودتو بساز، برو باشگاه ورزش کن، بر کلاس موسیقی، برو با رفیقات بگرد حتا اگه فیک باشن،یجوری خودتو بساز که یروز از اینکه رفته یا خیانت کرده یا هرکاری.. پشیمون بشهحسرت داشتنتو بخوره. حال خودتو خوب کنبسپارش به خدا، همه چیو درست میکنه! نمیگم نماز بخون، قران بخون، روزه بگیرنه نمیگمهمین که دلت با خودش باشه کارات رو درست میکنهتو تنهاییات باهاش گریه کن، حرف بزنهرچی تو دلته رو به اون بگو ولی به ادمای دورت نگو حتاا کسی که به نظرت بهترین ادمههرکی موقعیتش که برسه اون روی اصلیشو نشون میدهاز تجربه هام گفتم،اینکه از این حرفام چه برخوردی کنی بستگی به ذهنیت و درک خودت داره! ادما میان که رفتنو نشونت بدن اونی که میمونه کسیه که واسه خودت میخادتانتخابتو صحیح کن بعضیا میخانت ولی تو نمیبینیشون دخترا شما قوی هستین شما کسایی هستین که کل دنیارو ساختینپس به خودتون انرژی و امیدواری بدینهیچکس این انرژی که از خودت میتونی دریافت کنیو بهت نمیدهتو زندگی بعضی جاها خودتیو خودت باید خودتو به بهترین شکل جلوه بدی تا یه دختر یا زن قوی باشیبرای خودت ارزش قائل باش، به خودت احترام بزار وقتی به خودت احترام بزاری بقیه هم بهت احترام میزارن انسان ها جوری که خودت با خودت رفتار میکنی باهات رفتار میکنن:) 🙂🐚💙ماموجودات زنده ایم که جهانو زیبا میکنیمداستان غمگین دلشکسته عاشقانه رمان کوتاه عکس پروفایلمثل همیشه خودمو اماده کردم همون لباسی که دوست داشتو پوشیدم و راه افتادم رفتم همون پارکی که با هم اشنا شودیم رفتم دیدم یکی نشسته روی همون نیمکتی که من مینشستم رفتم جلو دیدم اونههمینطوری که خیره بودم اشک توی چشام جم شد هنوزم همون ادمی بود که ۷ سال پیش تنهاش گذاشتم با بغض ته گلوم سلام کردم ولی اون سرشو بلند نکرد رفتم کنارش نشستم دیدم همون کتابی که دوست داشتم توی دستشه. هنوزم موهاش فر بود یه لباس سیاه با یه شلوار کرمی پوشیده بود بهش گفتم تو چرا اینجایی اول جواب نداد بعد گفت اینجا پاتوقمه هر روز میام اینجا بعد گفت خودت اینجا چیکار میکنی منم گفتم به یاد تو هر هفته میام اینجا و مینشینم سرشو بلند کرد چشاش پر اشک شدع بودبا یه لبخند بغض الود گفت مگه نگفتم هیچ وقت گریه نکن روی چشات حساسم هیچ وقتم بغض نکن چون گلوت درد میگیره با گریه گفتم ببخشید اونم با یه دستش اشکامو پاک کرد و گفت بی من زندگیت چطوره منم گفتم خیلی زندگیم بدع کاش برگردی پیشم. اونم گفت خب چرا ولم کردی تا اومدم بهش دلیلشو بگم یه دختر کوچولو صداش زد بابا بیا بریم بعد مادر اون دخترم دخترشو صدا زد . بعد اونم بلند شدچشاشو پاک کرد و کتابو روی نیمکت گذاشت و با بغض گفت خداحافظ و رفت منم کتابو توی دستم گذاشتم و بلند شدم و رفتم خونه منم مثل هر هفته میرم اونجا میشینم ولی فکر کنم اون دیگع نمیاد اونجاولی خوب شود یه چیزی رو فهمیدم که روی دخترش اسم منو گذاشتهداستان کوتاه عاشقانه متن دلشکسته بیوگرافی عکس پروفایلاسمم اناهیتا17 سالمهمن تو 12 سالگی یه دختر پاک و شیطون بودم که عاشق فوتبال بودم من با پسر و دختر دوست بودنم همه منو به رفیق همیشه گی می شناخت من با دوستا هر روز ساعت 2 بعد نهار می رفتیم تو کوچه و تا ساعت 9 شب بازی فوتبال می کردیم خیلی بهمون خوش می گذشت من یه دوست داشتم فوتبالش خیلی خیلی قوی بود اسمس محمد بود من صداش می کردم دیونه اونم بدش میومد هر روز سر این تیکه کلام من دعوا من می شد من خیلی شیطون بودم وه خیلی محمد رو اذیت می کردم . تا یه روز که خیلی سر گیجه داشتم رفتم بیمار ستان دکتر گفت کم خونی شدید دارم کلی قرص برام نوشت من چون او نارو می خوردم حالم خوب بود تا این که فهمیدیم من به اون قرصا معتاد شدم و بدون اون قرصا نمی تونم تحمل کنم یه روز که همه ی قرصام تموم شده بود وه عین خیالم نبود و مثل روزای دیگه رفتم بیرون .وسط های بازی بود که سرم بد جور گیج رفت هیچی به دوستام نگفتم تا بازی رو خراب نکنم به بچه ها گفتم وای سید برم بشینم وه بد کفشامو ببندم گفتن باشه رفتم کنال دیوار و به میله ی اهنی که به دیوار وصل بو دست زدم میله یه گوششخیلی تیز بود منم از شدت سر گیجه نمی دیدم هیچ جارو دستم به اون گوشه تیزه خورد وه دستمو بده جور بریدم همو جا بودکه بی هوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم که محمد همون که اذیتش می کردم بالای سرم کمی که گذشت و محمد دید که من به هوش اومدم کمی نگاهم کرد وه سریع کفت دوست دارم منم که شنیدم وه بهش فکر کردم فهمیدم منم دوستش دارم و منم گفتم منم دوست دارم فردای اون روز که تو حیاط بیمارستان دور می زدیم محمد گفت من الان میرم و برمیگردم منم گفتم باشه بیرون حیاط بیمارستان یه کبوتر دیدم که افتاده روی خیابون رفتم سمت در خروجی تا اون کبوتر رو بیارم تو بیمارستان همین که رفتم تو جاده وه خاستم کبوتر رو بر دارم محمد اومد و منو از جلوی ماشین که به سرعت داشت میوم انداخت اون ور و خودش افتاد تو جاده تصادف کرد بعد از دو روز فوت کرد الا الان 5 سال می گذره ولی من هنوز هم به فکرشم و داغون داغون شدمبرای تبلیغات ب ایدی زیر پیام بدید🌹@mehrshad0124نویسنده مهرشادمرادزایی </description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 10:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدا اینفلوئنسر ‌جوان و همسر پیمان آدیداس</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3-t9rn6z94rlr3</link>
                <description>مرگ ویدا افشار عصر روز دوشنبه یازدهم تیرماه امسال خبر خودکشی خانم بلاگر مشهور تهرانی در فضای مجازی پیچید و ساعتی بعد این خبر به تائید بازپرس جنایی رسید.این خانم بلاگر جوان ویدا نام داشت که همسر پیمان آدیداس بود.همین یک سال پیش بود که خبر فوت بلاگر معروف تهرانی به نام پیمان کوچکی ملقب به پیمان آدیداس سر تیتر اخبار حوادثی قرار گرفت. پیمان آدیداس جوان 27 ساله‌ای بود که در فضای مجازی او را به نام خالق سوسماس می‌شناختند و کلیپ‌های طنز او که عمدتا به همراه همسرش به نام ویدا منتشر می‌شد در میان کاربران اینستاگرام به حدی طرفدار پیدا کرد که رقم فالوئرهای او را به بیش از یک میلیون نفر رساند. علت مرگ پیمان سکته قلبی اعلام شد و بعد از اینکه این مرد جوان به کام مرگ فرو رفت طرفداران او در بدرقه‌ای باشکوه مراسم ترحیمش را انجام دادند. در همه این مراسم ویدا همسر پیمان صاحب عزا بود و بعد از فوت شوهرش در استوری‌ها و کلیپ‌هایی که در فضای مجازی منتشر می‌کرد یاد پیمان را زنده نگه می‌داشت. البته شهرت ویدا تنها به این دلیل نبود که او همسر پیمان بود بلکه او یک خواننده رپ بود که صفحه شخصی او نیز در اینستاگرام بیش از یک میلیون نفر فالوئر داشت.ابراهام همسر دوم ویدا افشار خواننده بلاگر معروفدر بیوگرافی آبراهام همسر ویدا افشار آمده است که او یکی از بلاگرهای معروف ایرانی است که با پیمان آدیداس و ویدا افشار ویدئوهای مشترکی می ساختند.ویدا افشار در ابتدا با پیمان آدیداس ازدواج می کند.پیمان آدیداس این بلاگر معروف یکسال پیش بر اثر سکته فوت کرد.بعد از گذشت مدتی ویدا افشار با آبراهام ازدواج کرد.اطلاعات زیادی درباره زندگی شخصی آبراهام وجود ندارد.بر اساس شنیده ها روز گذشته ویدا افشار بخاطر ترساندن نامزدش اقدام به خودکشی با قرص برنج می کند که بعد از رسیدن به بیمارستان اجل مهلت نمی دهد و فوت می کند.سرنوشت غم انگیزی در انتظار پیمان آدیداس و ویدا افشار بود.تاکنون آبراهام در زمینه فوت همسرش اطلاعات زیادی را منتشر نکرده است.</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 20:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانهای آموزنده داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-x0natozvbl8f</link>
                <description>داستانهای آموزنده🔸روزی واعظی به مردمش گفت:ای مردم!هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می‌رود.جوان ساده و پاکدل،که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود.چون این سخن از واعظ شنید،بسیار خوشحال شد.هنگام بازگشت به خانه،دعا گویان، پا بر آب نهاد و از رودخانه گذشت...روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد.آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند.روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کرد، تا از او به شایستگی پذیرایی کند.واعظ نیز دعوت جوان پاکدل را پذیرفت و با او به راه افتاد.چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت،اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام بر نمی داشت...جوان گفت: ای بزرگوار!تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می‌کنم، پس چرا اینک برجای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن!واعظ، آهی کشید و گفت: حق،همان است که تو میگویی،اما دلی که تو داری، من ندارم!رمان های عاشقانه داستانهای آموزنده عکس پروفایل متن دلشکستههنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خندید. برادرانش تعجب کردند و گفتند: برای چه می خندی؟ یوسف گفت:فراموش نمی کنم روزی را که به شما برادران نیرومندم نظر افکندم و خوشحال شدم و گفتم:کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت. روزی به بازوان شما دل بستم، اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم...خدا شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او حتی بر برادرانم تکیه نکنم................................................................ پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی. پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، 👶🏻از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند .به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند. به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد  و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.نویسنده: مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 07:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانستی ها داستان های ترسناک کوتاه رمان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-tbmtvperpuc9</link>
                <description>رمان غمگین داستان ترسناک احضار روح متن عاشقانه بیوگرفی فیلم 
سلام دخترم 15پارسال که رفته بودم خوابگاه ظهربود وخاموشی زده بودن صورتم طرف دیواروخواب بودم بعداز نیم ساعت که خواب بودم صورتمو کردم اونطرف ناخوداگاه چشام یهو کمی بازشد دیدم یه دختر خیلی خیلی قدبلند که صورت وحشتناکی هم نداشت وایساده نگام میکنع بی توجه صورتمو اونورکردم دوباره یه دقیقه بعدنگاش کردمو دیدم نگام میکنه هی توخواب وبیداری این کارو تکرار میکردم که خوابم برد وبه مدت اون یکسالی که اونجا بودم هرگز همچین دختری توخوابگاه نبود ونیمه های شب خواب بودمو ازترس تاریکی پتورو محکم زیرسرمو زیرپاهام نگه داشته بودم دراز هم نکشیده بودم تو خواب دیدم یکی با انگشت وسطیش محکم داره میزنه روپتوم اونقدرتند این کارو کرد که بیدارشدم ولی ازترس پتورو نکشیدم پایین هی کارشو تکرارمیکرد عصبی شدم و پاهامو اماده کردم که هرکیه بزنم تو شکمش تاپتو روکشیدم پایین همه بدنم قفل شد نتونستم حتی جیغم بکشم فقط دیدم دونفر تو تاریکی به صورت ماورایی دارن نگام میکنن تااومدم جیغ بکشم یه نیروی دست صورتمو گرفت که لبام غنچه شد واون یکی یه چی انداخت تودهنم وپتورو کشیدن رو سرم پتورو ازرو سرم برداشتمو دیدم دهنم یجوریه اماهیچی توش نیستو صورتمم درد میکرد وهرشب یکی میزد رو پتوم و نگاه میکردم میدیدم هیچکی نیس یع موقع هم رفتم سلف شب بود میل نداشتم  غذا نخورمو زودتراز همه اومدم توخوابگاه هیچکسم نبود توراهرو طبقه بالاکه راه میرفتم نزدیکای اتاق دیدم یکی بابیشترین سرعت حدممکن با لباس سیاه ازجلوم ردشدو وارد اتاق شد سرم چون پایین بود فقط زانوشو دیدم که لباسش سیاه بود حتی انگشتاشم ندیدم عجیب بود فک کردم دوستامه فکرمم درگیر بود توجه ای بهش نکردم همین که وارد اتاق شد منم پشتش واردشدم یهو دیدم هیچکی تو اتاق نیست خیلی وحشتناک بود به هرکیم میگفتم واسه اینکه بیشترنترسم میگف توهم زدی یه شب هم توخواب وبیداری یهو دیدم دوستم وایساده روسرم نگام میکنه بایه لبخند خیلی بد به مدت چنددقیقه همینطوری بود که یهو غیب شددوستم که اونطرفم خواب بودرفتم بیدارش کردم بدبخت خواب خواب بود گفتم چته چرا روسرم وایساده بودی میدونی که از تاریکی میترسم این کارا چیه گف چی میگی بخدامن خواب بودم اونقدر اذیتم کرده بودن جنا که دیگه واقعا دیونه شده بود یهو نصف شب بیدار میشدم وبه دیوارتکیه میدادم به بچه ها زل میزدم وحسرت راحت خوابیدن اونارو میکشیدم  حتی واسه خوابیدنم یه مدل تکراری میخوابیدم تاشاید جنا اذیتم نکنن تانماز صبح که چشام ازخستگی میترکید ولی جرعت نمیکردم بخوابمو تاصبح مثل ابربهار گریه میکردم هیچ وقت یادم نمیره اون روزارو رفتم پیش دعا نویس بهم گف رو بچه جن اب ریختی وکلی اذیتای دیگه که خیلی وحشتناک بودن تاالانم بعضی وقتا که خونه ام بعضی اتفاقای عجیب میافتهنویسنده: مهرشاد مرادزاییفیلم ترسناک داستان کوتاه ترسناک رمان غمگین عکس پروفایلیه روز گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم سلام علیک کردیم گفت شنیدم که با امیر حسین کات کردی گفتم اره شما؟ گفت من رفیقشممن قبل از اینکه با امیر بری تو رابطه ازت خوشم میومده دوست داشتم چند بار خواستم بیام بهت بگم ولی نشده ترسیدم قبول نکنی وقتی امیر گفت که با تو رل زده از اون موقع به چشم خواهری دیدمت نخواستم رابطتونو خراب کنم گفت بعد از کاتتون به امیر گفتم که چه حسی بهت داشتم و دارم شمارتو ازش گرفتم و اومدم به خودت هم بگم میگفت بدون تو نمیتونم زندگی کنم منم برام سخت بود به همین راحتی بهش اعتماد کنم برای همین چند بار امتحانش کردم و فهمیدم که واقعا دوسم داره قبول کردم و با هم رفتیم تو رابطه فهمیدم کع با پسر عموهام رفیقه هر شب میرفت با اونا مست میکرد حالش بد میشد بهش میگفتم نخور باز میخورد صبح تا شب هم نبود ازش خبر نداشتم چکار میکنه و کجاست با کی میره بیرون با کی نمیره یه حسی بهم میگفت داره بهم خیانت میکنه یه شب بهش زنگ زدمگفتم واقعا دوسم داری؟ گفت به مرگ مامانم نمیتونم بدون تو زندگیمو ادامه بدم تو کل وجود منی و ازین حرفا گفت من تو رو برا رل زدن و رفیق بودن نمیخام من تو رو برا زندگی میخام گفتم پس دست ازین کارات بردار و دنبال یه کار بگرد تا کی میخای ول بچرخی و عرق خوردنتو ادامه بدی گفتم یا رفیقات و بساط عرق یا من تا یه هفته جوابشو ندادم تو پیاماش مینوشت نمیتونم از رفیقام دل بکنم و این چیزا گفتم جواب من همونه وقتی ادم شدی بهم زنگ بزن دیگه ازش خبری نشد بعد از ده روز بهم زنگ زد گفت عشقم اومدم تهران پیش نیما (پسر عموی دختر عمم) کار پیدا کردم باورم نشد گفتم میخام بیام اونجا ببینم ادرسشو برام فرستاد یع روز که خبر نداشت رفتم پرس و جو کردم دیدم راست میگه. ۳ سال با هم بودیم میگفت پولامو جمع کنم بعد پا پیش میزارم خانوادش همه خبر داشتن عید همین امسال رفتیم شهرستان همو میدیدیمبرگشتنی هم دو تایی با یه اتوبوس امدیم کلی همو دوست داشتیم. یه ماه پیش دیدم اصن بهم توجه نمیکنه دیر دیر جواب پیامامو میده بهش گفتم چش شده میگفت کارم زیاده یع روز رفتم رستورانشون یواشکی نگاه کردم دیدم با دخترای اونجا میگه و میخنده گریم گرفت اومدم خونه تا شب گریه کردم شب پیام داد گفتم خیلی بیشعوری ازت انتظار نداشتم همچین ادمی باشی گفت دیدم که چند تا پسر فالوت کردن میدونم که باهاشون جور شدی و اینا منم رفتم با اون دخترا اوکی شدم ( دنبال بهانه بودش)  گفتم تو لیاقت منو نداری و شروع کردم به فحش دادنش و بعد  بلاکش کردم ولی خیلی حالم داغون بود شب تا صبح گریع میکردم که چرا انقدر یهو تغییر کرد چرا این ادمی که میگفت بدون من نمیتونه زندگی کنع الان باید باهام اینجوری رفتار کنه و بهم خیانت کنه؟ دو هفته پیش از باشگاه برگشتم عمم بهم زنگ زد گفت نیما زنگ زده به رامتین (پسر عمم) که دختر داییت با رفیق من رل بوده چند سال و اینا حالا رامتین میخاد برع اونجا پسره رو بکوشه منم به عمم التماس کردم که جلوشو بگیره نزاره بره چون پسر عمم کشتی گیر بود و اونم یه لاغر بی جون بود میدونستم که اگه بره سراغش زندش نمیزاره بعد از چند روز عمم اومد خونمون گفت نزاشتم بره و بیا داستانو برام تعریف کن که چیشده منم همه چیو بهش گفتم پری روز دختر عمم زنگ زد گفت برا کارورزیم اومدم پیش نیما با یه پسره رل زدم و فلان گفتم عکسشو بفرست ببینم خوشگله دیدم که رلش همونیه که بدون من نمیتوست زندگی کنه، خیلی دلم شکست تا وقتی که زنده ام حلالش نمیکنم به نظرتون اولش راست میگفت که دوسم داره، توکامنتها جواب بدین دوستان🌷 طب سنتی دانستنی ها رمان عاشقانه داستان ترسناک کوتاهدکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید!          آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست..حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.به نظرتان چکار کنم!! استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد..زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد. پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی! من مادرم را به امروزم نمیفروشم..چون اون زندگی اش را برای آینده من تباه کرد!!     #داستانهای_آموزندهنویسنده مهرشاد مرادزایی داستانهای کوتاه آموزنده عاشقانه عکس پروفایل رمان غمگین متن تیکه دار بیوگرافیمردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.  در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.  مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟؟ مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:  ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید...  من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم...   نتیجه اخلاقی داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجهه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد...نویسنده: مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 22:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک رمان عاشقانه غمیگن متن دلشکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-yn96dvnsi9ko</link>
                <description>داستانهای ترسناک ارواح فیلم ترسناک رمان غمگین عاشقانهسلام ، ستینم ۱۶ کرج من تو زندگیم خیلی اتفاق های ماورایی افتاده هر وقت فرصت کردم یدونشو اینجا می‌نویسم این ماجرا برمیگرده ب ۷ یا ۸ سالگیم یادمه تابستون بود و بخاطر مصرف زیاد برق کشور کلا از ی ساعتی ب بعد ک هوا شروع ب خنک شدن میکرد برقا رو قطع میکردن و مردم خیلی شاکی بودن اون موقع من درکی از جن و دعا و این داستان نداشتم کلاطبق رفتار ها و کار های خانواده پدریم ، مادرم مطمئن شده بود ک اینا برا ما دعا میزارن مخصوصا مادربزرگم چون خیلی خونمون میموند و خب شبا خیلی موقعیت برا این کار رو داشتمادرم طبق عادت هر دوسال بالشت هارو خالی میکرد ک هم بشوره هم پنبه هاش ک گره خورده بود رو از هم باز کنه اون روز من و خواهر دوقلوم و بردارم داشتیم ب مامانم کمک میکردیم و خواهر دیگم و پدرم خونه نبودن همینجوری ک پنبه هارو از هم باز میکردیم مامانم متوجه ی پارچه گره خورده شد ک بنظر همچین مهم هم نبود ولی برداشت و بازش کرد داخلش ی کاغذ قهوه‌ای بود ک ب شکل مثلث تا کرده بودنش اندازه دو بند انگشت بود وقتی تای کاغذ رو باز کردیم تقریبا ۱ متری میشد و شایدم کمتر ، داخلش کلی کلمات عربی نوشته بود ی تیکه جیگر توش بود طبق حدسایی ک زدیم چند تا مو و اسم تک تک اعضای خانوادمونطبق روسومات ک فکنم بدونید دعا رو یا باید تو آب جاری مثل رود خونه ول کرد یا معذرت می‌خوام روش ادرار کنن 🤦🏼‍♀️و مادر منم بلد نبود و زنگ نزد ب خواهرش هم بپرسه وشاید باورتون نشه ما دعا رو آتیش زدیم 🥲💔و بعد اینکار مامانم زنگ زد ب خالم و خالم گفت ک بدترین کار ممکن رو انجام دادیم و اون دعا هیچ وقت باطل نمیشه مامانم با توکل ب خدا گفت که ایشالله هیچی نمیشه برادرم رفت بیرون و منو خواهرم و مامانم موندیم اون موقع مستاجر بودیم خونمون طبقه شیشم بو و حالت اتوبوسی بود در ورودی سر خونه بود و تو دیوار مجاورش ۲ تا پنجره بود دیگه تو کل خونمون پنجره نبود و اتاق ها هم دقیقا ته خونه بودن و چون پنجره نبود خیلی تاریک میشد آقا هیچی دیگه داشت هوا تاریک میشد ک برقا رفت هوا یکم روشن بود پس ماهم ستایی رفتیم رو مبل جلوی پنجره نشستیم و اون طرف خونه خیلی تاریک بود مامانم داشت با گوشیش ور میرفتم فکنم میخواست ب بابام زنگ بزنه بگه ک چرا هنوز نیومده خونه ، همه این اتفاقات تو چند دقیقه شد من ب خواهرم گفتم اجی اون چیه از اون طرف داره میاد چشمتون روز بد نبینه تو اون تاریکی ی فضایی بود ک از همچین سیاه تر بود ب آنجا داشت میمود سمت ما هروی بیشتر ب سمت ما میمود واضح تر میشد منو خواهرم ترسیدیم ب مامانمون گفتیم نگاه کن اون چیه مامانم نگاه نکرد بار دوم ک نگاه کرد فهمید ک واقعا ی چیزی هست شاید باورتون نشه بلند شد دوید بیرون مارو نبرد درو بست منو خواهرم هم سریع بلند شدیم بریم منم تو همون حال متوجه شدم ک خیلی نزدیک شده و واضح دیدمش ک انگار ی مرد با ی لباس بلند تیکه تیکه ک تیکه های لباسش تموم میخورد مثل اینکه باد بزنه بهش و رو هوا بود بزور درو باز کردیم رفتیم پایین ۶ طبقه اونم با پله مامانم داشت با خالم حرف میزد و می‌گفت چیشده پ فکنم بعدا رفتن پیش دعا نویس ولی نمیدونم دیگه چیکار کردن همیشه تو خونه حسش میکردم ولی خودشو نشون نمیداد ولی بعد از اینکه رفتن پیش دعا نویس دیگه حسش نکردم می‌دونم خیلی طولانی شد مرسی ک تا اینجا خوندید هر وقت تونستم اتفاق های دیگه هم می‌نویسم ❤️نظرتونو تو کامنتها بگید دوستان🌷رمان داستان کوتاه درمان بیماری فشار خون انرژی درمانی با نمک چیست؟انرژی درمانی روش‌های مختلفی داشته و برای رفع مشکلات روان و جسم استفاده می‌شود. انرژی درمانی با نمک یا آب نمک درمانی برای پاکسازی و رفع انرژی‌های منفی به‌کار می‌رود. این تکنیک توصیه می‌کند که نصف لیوان نمک دریا را به کل بدن و چاکراها بزنید و بعد از ۵ دقیقه با آب بشویید تا انرژی منفی از بدن‌تان دفع شود. سنگ نمک آلودگی‌ها و امواج منفی اطراف را دفع می‌کند. این روش به‌خصوص برای دفع امواج منفی و مخرب دنیای فناوری مثل امواج مودم‌ها، موبایل‌ها و غیره مناسب است. انرژی درمانی با سنگ نمک می‌تواند میدان مغناطیسی مضر در اطراف بدن انسان را خنثی کند. چه زمانی باید از آب نمک درمانی استفاده کرد؟امواج منفی و آلودگی‌هایی که روزانه با آن‌ها روبه‌رو هستیم روی روح و جسم اثر سو می‌گذارند. برای دفع این انرژی سیاه از بدن می‌توان از آب نمک درمانی کمک گرفت. اگر نشانه‌های زیر را دارید وقت آن است که از آب نمک درمانی استفاده کنید:احساس خواب‌آلودگیعدم تمرکز در تفکرکم‌شدن انگیزه انرژی درمانی برای افسردگیزیاد فکرکردن به‌خصوص افکار منفیخشم یا سایر عواطف شدیداسترس: انرژی درمانی برای استرس توصیه می‌شود.بیماری جسمی و انرژی درمانی برای لاغریپاکسازی خانه با آب نمکمی‌توانید در مواقع تمیزکاری و خانه‌تکانی از پاکسازی خانه با آب نمک برای دفع انرژی‌های منفی کمک بگیرید. برای این کار باید داخل قفسه‌ها، کمد، کابینت، روی دیوارهای توالت، آشپزخانه و حمام را با آب نمک بشویید. هر قسمتی از خانه که استفاده از آب نمک آسیبی به آن نمی‌زند، به همین روش پاکسازی کنید. یا اینکه یک تکه سنگ نمک بزرگ را در نواحی تاریک خانه به‌خصوص زیرزمین بگذارید.رفع سنگینی با نمک دریانمک دریا راهکار توصیه شده دکتر طب سنتی برای دفع انرژی‌های منفی و رفع سنگینی است. برای رفع سنگینی با نمک دریا بعد از اتمام شستشوی بدن در حمام، نصف لیوان نمک دریا را به کل بدن و چاکراها بزنید و بعد ۵ دقیقه با آب بشویید و دوباره دوش نهایی بگیرید. این رفع سنگینی با نمک دریا بدن را از انرژی‌های منفی پاکسازی می‌کند.انرژی درمانی با نمک چگونه انجام می شود؟ترکیب آب و نمک بهترین گزینه برای از بین بردن انرژی‌های منفی است که می‌توانید تا ۳ بار در روز در فواصل ۲ تا ۳ ساعت این کار را تکرار کنید. آب نمک درمانی بسیار ساده است: ظرف یا سطل بزرگی را از آب پر کنید تا جایی که وقتی پا داخل آب قرار می‌گیرد، تا قوزک پاها در آب شناور باشند. کمی نمک دریا یا سنگ نمک (تقریبا ۲ قاشق غذاخوری) به آب اضافه کنید.طلب آرامش از خداوند و دعاکردن در کنار انرژی درمانی با نمک بهتر می‌تواند انرژی‌های منفی را دور کند. پاها را داخل سطل آب و نمک قرار دهید، از چسباندن پاها به هم خودداری کنید، فاصله دوپا از هم تقریبا ۲ تا ۳ سانت باشد تا انرژی‌های منفی بهتر خنثی شوند. براساس توصیه‌های دکتر طب سنتی بهتر است ۱۵ دقیقه در همین حالت بمانید و همزمان دعا کنید و از یاد خدا غافل نشوید. در انتها هم نوبت به شکرگزاری از نعمت‌های خداوند می‌رسد. و بعد از آن، آب سطل را دور بریزید و آن را با آب تمیز بشویید. بهتر است تا ۳ دقیقه ذکر نام خداوند را داشته باشید. را با آب و شامپو بشویید. دوش نمک برای دفع انرژی را ۱ یا ۲ بار در هفته انجام دهید تا تاثیرش را به چشم ببینید.۳. پاکسازی چاکراها با نمکبه‌لطف پاکسازی چاکراها با نمک می‌‌توانید انرژی از تعادل خارج‌شده بدن را به حالت طبیعی بازگردانید. برای پاکسازی چاکراها با نمک مکان آرامی را انتخاب کنید و پس از تمرکز و رسیدن به حالت آمادگی، پاکسازی چاکراها با نمک را شروع کنید.نمک دریایی را روی چاکراها قرار دهید و با انگشتان به‌صورت دایره‌ای به سمت بیرون، آرام چاکرا را مالش دهید تا انرژی منفی از چاکراه خارج شود. حالا، نمک را در جهت عقربه ساعت آرام‌آرام داخل چاکرا حرکت بدهید تا انرژی مثبت وارد چاکرا شود. بهتر است از چاکراهای پایین‌تر شروع کنید و به‌ترتیب به قسمت بالای بدن برسید.از مزایای انرژی درمانی با نمک می‌توان به خاصیت ضدباکتریایی و ضدالتهابی نمک اشاره کرد که باعث پاکسازی، بازشدن چاکراها و دفع انرژی‌های سیاه و منفی از بدن می‌شود. به‌علاوه اینکه آب نمک درمانی می‌تواند باعث تسکین ذهن و آرامش خیال شود، استرس و اضطراب را کم کند و آرامش روحی برای فرد به ارمغان بیاورد و بیماری‌های جسمی را بهبود ببخشد.نویسنده مهرشاد مرادزایی داستان ترسناک جناین داستان ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.ویلی پرسید: “این چی بود؟”ترور پاسخ داد: “نمی دانم”ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت.به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.داستان ترسناک رمان عاشقانه متن دلشکسته سلام، رها هستم ۱۶ سالمه.بچه که بودم ۱۱ سال اینا داشتم تهران زندگی میکنم و تمام‌اقوام ما شهرستان هستن.سراوانی هستم‌. دختر خالم و پسر دایی هام هم بازی هام تو بچگی بودن و بیشتر از همشون دختر خالمو دوست داشتم‌. تو سن ۱۲ سالگی تو زندگیم لکه دار شد اصن از رل و عاشقی سر در نمیاوردم و فک میکردم عاشقی فقط تو داستان هاس و افسانه ای هست.یه دختر شاد و شیطون بودم عاشق بازی بودم و فوق العاده بازیگوش.اسمش محمد علی بود موهاش فر حالت دار بود و وقتی جلوی افتاب میرف چشماش برق میزد. و ۴ سال ازم بزرگتره.۱۲ سالم بود و با دختر خالم اسمش فاطی بود محمد علی رو اذیت میکردیم و از بچگی باهاش دعوا داشتم و فوق العاده ازش نفرت داشتم دعوا هامون زیاد بود منم که کرم داشتم باید هر روز میرفتم پیشش میدیدمش و دعوا راه مینداختم. اون وقت فاطی رو دیگه به عنوان رفیق فابم میدونسم.چون تنها دوستم بود.بعد ۲ ماه برگشتیم تهران خونه خودمون و از فابم و محمد فاصله داشتم دلم براشون یهو تنگ میشد شبا به یاد محمد می افتادم و به یاد دعوا هامون و کم کم فهمیدم عاشق شدم . کوچیک بودم فقط ۱۳ سال داشتم که یه عاشق به تمام معنا شدم و شبی نمیشد ک بدون فکرش خابم ببره و گاهی اوقات از دوریش گریه میکردم به فابم گفتم گفت بهش بگو عاشقی یکم ترسیدم چون محمد بهم حسی نداشت و ازم متنفر بود‌‌‌ ولی من دیوانه وار عاشقش بودم تو ۱۴ سالگی تصمیم گرفتم حسمو بهش بگم و حدودا چن ماه بعد تولدم بهش تکس دادم و گفتم بیا با هم مث دو تا دوست باشیم اونم قبول کرد گفتم دوسش دارم ولی باور نکرد چون دخترای دیگه ای دورش بودند بعد چند روز خدش پیام داد و با هم مث دو تا دوست تا ۳ ساعت ۳ شب بیدار بودیم و حرف میزدیم خیلی دوست داشتنی بود و بدون شب بخیرش خابم نمیبرد تا اینکه بهم درخاست رل داد و قبول کردم من ک عه خدام بود ولی اون نه خیلی خوب بلد بود بازیگری کنه بهم گف دوست دارم عاشقتم کل روزا با هم چت میکردیم و تا ساعت ۳ شب باهاش بودم خیلی دوسش داشتم میترسیدم از دستش بدم، ولی گاهی اوقات باهام سر چیزای الکی بحث میکرد و تا چتد روزی قهر بودیم و بعدش اشتی میکردیم این قهرا تو زندگی من و محمد زیاد شد و من دلم بیشتر رنج میکشید بیشتر شبا گریه میکردم‌.فابمو خیلی دوست داشتم دردامو به اون میگفتم اونم دوسم داش.. بعد چت وقت مادرم از رابطه من و محمد با خبر شد و گوشیمو گرف و منو از همه چی محدود کرد تا یک سال گوشی نداشتم ولی تو این یه سال با کلی سختی رابطمو با گوشی مادرم ادامه دادم ولی هر چی میگذشت محمد باهام سرد تر میشد بعد ۱ سال و نیم ماه با هم بودن گذشات رفت.بعد رفتنش من داغون شدم حتی برای. اروم شدنم سمت سیگار رفتم و کمی ارومم میکرد خیلی گریه میکردم تا یه مدت افسرده بودم و با هیچکی حرف نمیزدم فابم تو اون مدت یه رل داشت که عاشقش بکد باهاش فرار کرد و بعد ۱ روز برگشت و ازدواج کردن با هم و بعد ازدواجش دیگه از پیشم رف منم تنها شدم بعد رفتن محمد و فابم خیلی داغون شدم کسی نبود درکم کنه شبا رو با خاطرات هردوشون میگذرونم و الان ۷ ماه میشه که با یاد محمد سر میکنم!!💔💔دیشب ساعت ۱۱ و نیم شب ماهگرد کاتمون بود الان ۷ ماه شده که ما جدا از همیم😔😭 ببخشید اگ طولانی شد...فقط لطفا هر وقت عاشق شدین اول مطمئن بشین طرف مقابل دوستشون داشته باشه ته به چشم هوس دنبالتون باشه و چه پسر چه دختر لطفا هیچ کسی رو بازیچه دلتون نکنید ..دل حرمت داره وقتی ک بشکنه اون شخص داغون میشه لطفا این کارو نکنین..امیدوارم همه عاشقا به هم برسن🌷نویسنده: مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 11:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه غمگین رمان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-gx2siwk9wxhw</link>
                <description>داستان کوتاه غمگین رمان عاشقانه متن تیکه دار سنگین عکس پروفایل فیکحتما بخونید💔ارزششو داره🖤ی روز ی دختر قد بلند، با پوست برنزه و موهای مشکی داشته از باشگاه بر میگشته تو راه برگشت دوتا از پسرای خیابونی و هول مزاحم دختره میشن دختره خیلی سعی میکنه از خودش دفاع کنه ولی نمیتونه، پسرا قصد داشتن دختره رو با خودشون ببرن تا اینکه اونور خیابون ی پسر قد بلند با موهای طلایی و چشای رنگی متوجه اینا میشه بدو بدو از اینور خیابون میره تا ب دختره کمک کنه دختره تا میبینه پسره داره میاد کمکش الکی ب پسرای مزاحم میگه دوس پسرم داره میاد و اون پسرا از ترسشون فرار میکنن تا اینکه پسره نفس زنان میرسه پیش دختره ولی همین که دختره رو میبینه تو چشاش نگاه میکنه و عاشقش میشه، دختره خیلی زود از کیفش آب معدنی در میاره و میده دست پسره، دختره ام از پسره خوشش اومده بوده پسره ازش میپرسه که چی گفتی اون مزاحما فرار کردن؟  دختره میگه تا تورو دیدم بهشون گفتم دوس پسرم داره میاد با این حرف دختره پسره قند تو دلش آب میشه،  خیلی خوشحال میشه ی لبخند میزنه به دختره و دختره ازش تشکر میکنه همین که میخواستن از هم خداخافظی کنن پسره میگه میشه شمارتو داشته باشم؟  دختره ام که نمیتونسته به خودش دروغ بگه! اره اون واقعا عاشق پسره شده بوده سریع شمارشو میده به پسره اون روز میگذره دختره خیلی منتظر بوده پسره بهش پیام بده تا اینکه یه هفته میگذره و ی شب دختره ی پیام از ی فرد نا شناس تو گوشیش میبینه وقتی شماره شو سیو میکنه از تو پروفش میفهمه که همون پسرس خیلی خوشحال میشه تا نصفه شب با هم حرف میزنن، و هی بیشتر عاشق هم میشن.... روزها، هفته ها، ماه ها میگذره در طول این مدت دختره و پسره عاشقانه با هم بودن و واقعا همو دوس داشتن ♥ و تقریبا ی چهارسالی میشد که باهم بودن تا اینکه پسره دیگه کم کم سرد میشه با دختره سرد برخورد میکنه دختره میفهمه و خیلی ناراحت میشه ی شب پسره بهش زنگ میزنه میگه میخوان ببینمت دختره خیلی خوشحال میشه شب رو از خوشحالیش خوابش نمیبره تا اینکه صب میشه بهترین لباساشو میپوشه میره جای همیشگی که میرفتن.  دختره میرسه به عشقش قلبش تند تند میزده ولی پسره خیلی سرد و با بی رحمی میگه دیگه نمیخوامت و میخوام از زندگیم بری بیرون این چهار سالم بیخودی بوده بهش میگه من دیگه دارم ازدواج میکنم تموم این حرفارو میزنه و با بی توجهی به حال خراب دختره میره حالا ی دختر میمونه با کلی خاطره دختره با حال خرابش میره خونه، میره تو اتاقش 😔💔💔دخترمون دیگه اون دختره شادو خوش خنده نبوده الان دیگه شده بوده یه مرده متحرک ن غذا میخورده، نه دیگه موهای قشنگشو شونه میکرده، هیچی فقط کارش شده بودخ چک کردن پروفایل و زمان بازدید دوس پسر بی معرفتش پنج ماه از اون ماجرا میگذره دختره دیگه نابود شده بود تااینکه یه روز عکس عروسیه عشقشو میبینه تو پروفش عشقه بی معرفتش دست تو دست یه دختره دیگه با ی پیرهن سفیدو کراوات مشکی ک جذاب ترش میکرد سر سفره عقد نشسته بودن دختره تا عکسه رو میبینه انگار دنیا رو سرش خراب میشه اره اون دیگه تصمیم خودشو گرفته بوده اون بدون پسره نمیتونست دووم بیاره تصمیم گرفت خودشو بکشه و روز عروسیه پسره این تصمیمشو عملی کرد........ 🖤🖤اون خودشو از سقف اتاقش آویزون کرد ب خاطر ی پسره خودشو دار کشیدهیچی دیگه دختره بی چاره نبضش دیگه نمیزد، موهای مشکیش از طناب اویزون شده بودن پوست برنزش دیگه یخ کرده بودو مث گچ سفید شده بود دیگه درداش تموم شد، گریه هاش تموم شد، فریاد زدناش تموم شد، دیگه دختره تموم شد 💔💔💔💔الانم ک سه ساله آروم زیر خاک سرد خوابیده😭😭تازه عشق بی معرفتشم با خوبیو خوشی و با عشق داره زندگیشو میکنه تازگیا صاحب ی دختر بچه شده🖤😔ولی کاش بچش دختر نمیشد چون این دختر باید تاوان کارهای بابای بی معرفتشو بده، مطمئنم این دختره ی روزی عاشق ی پسره اشتباهی مث بابای خودش میشه 💔💔مطمئنم که با خوندنش قلبتون درد میگیره ولی بیاین یاد بگیریم هیچ کسی رو که قرار نیس تا اخر باهاش باشین الکی عاشق خودتون نکنید خیلی بد دردیه آقا پسرای گل لطفا دخترارو برای تفریح نخواید وقتی اونا رو عاشق خودتون میکنین تا آخرش باهاش باشین 💔توکامنتها نظراتتون بگید دوستان🌷رمان غمگنین عاشقانه متن سنگین تیکه دار عکس پروفایلداستان کوتاهمن یه دخترم که زندگی خوبی داشتم..ولی خوب از رابطه و...خوشم نمیومد چون میدیدم که خیلیا چقدر میشکنن خواستم کار های اونا رو نکنم تا نابود نشم..میگذرع و روز ها رفیقم منو به یکی معرفی میکنه و منم البته اونو میبینم.ولی خب خیلی شدیدا مخالفت کردم...اولاش عصبی میشدم وقتی راجبش بهم میگفتولی بعد ها که اومد پیشم اروم نشست باهام حرف زد گفت برو سمتشو نمیدونم جذبش کن به خودت سعی کن باهاش باشی ولی زیاد بهش  رو نده باهاش بد باشاولش تعجب کردم گفتم چرا؟گفت این یه مدلی هست که پسر و به خودت جذب کنی...منم نمیدونستم کنجکاو شدم دوست داشتم بدونم چطوریه؟باهاش وارد رابطه شدم:)نزدیک ۳ ماه بود همونطوری که رفیقم گفت باهاش بودم اصلا اخلاقامون . دعوا هامون . بهونه های الکی من خیلی‌رو‌مخش بود ..ولی من دلم که اینجوری نبود من خیلی مهربون‌ بودم،..بهش علاقه پیدا کرده بودم..خیلی جاها رفیقمم میبردم تا بدونم چطوری برخورد کنم..میگذره و یه شب که  بیرون بودم..داشتیم میگشتیم که اونو از تو شیشه کافه دیدمشداشت با یه دختر میگفت و میخندید قلبم گرفت شاید من اونطور که بهش رو میدادم نبودم ولی چرا اینکارو کرد؟؟مگه رفیقم نگفت باید اینطور کنم؟تا ببینم بهم جذب بشه..وقتی چشمم خورد به دختره یه شوک بهم وارد شد رفیقم بود که پیش اون نشسته بود؟؟؟باورم نمیشد اون فقط از من به عنوان یه مرحله از کارش استفاده کرد قصدش همین بود میخواست به اون پسرع نزدیک بشه نخواستم حالشونو خراب کنم یه ماشین گرفتم و رفتم خونه به رفیقم یه پیام دادم بهش گفتم کار هایی که باهام کرد و پیاممو دیده بود جواب نمیدادبلاکش کردم و همچنین شمارشو مدت ها میگذره و منداغون تر میشم البته نه از پسره از رفیقم که از بچگی باهاش بودم...هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نکنید...حتی نزدیک ترین فرد..توکامنتها نظراتتونو بگید دوستان🌷نویسنده: مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 22:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان غمگین داستان عاشقانه غمگنین</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%D9%86%DB%8C%D9%86-nldkzzbyd7uy</link>
                <description>داستان کوتاه یه روز یه دختر عاشق یه پسر  میشه بهش پیام میده باهاش رابطه باز میکنه  اون پسر فقد واسه سرگرمی با آین رابطه باز میکنه اما هر روزه بگذره بیشتر عاشق تر میشه  یه روز بهش میگه منو ببر بیرون اما قبول نمیکنه بهانه در میاره میگه مریضم نمیتونم از جام بلند شم وقتی دختره میره پارک جای همیشگیشون میبینه پسره تو بغل دختره خوابیده  میاد خونه بهش پیام میده میگه چرا منو نبردی بیرون پسره میگه من مریضم بهت که گفتم مگه نفهمی حال ندارم  دختره میگه اها اشکال نداره تو بیرون خیلی خوش گذشت واست پسره میگه کی من  دختره میگه ارع وقتی دیدمت خیلی به اون حسودی کردم میگه منظورت چیه دختره میگه همون کسی که تو بغلش خواب بودی بعد سوار ماشینت کردی عشقم خیلی حسودی کردم پسره میگه وا اون خواهرم بود میگه خواهرم حوصلش سر رفته بود آوردمش پارک دختره میگه کی دختر خاله من شده خواهر تو پسره میگه چی دختره میگه هیچی واست خوش بگذره بسه برام بعد چند مدت پسر سرد رفتار میکنه دختره بهش پیام میده جواب نمیده دختر  میگه چیزی شده پسره میگه باید یچزی بگم  بهت باید  این رابطه رو خراب کنیم باید تموم کنیم  پسره میگه من دیگه دوستت ندارم یکی دیگه رو دوست دارم بلاک میکنه دختره داغون میشه افسرده نابود میشه  بعد چند روز میره تفنگ میگیره  دستش میره جای همیشگی پارک به پسره پیام میده میگه بیا جای همیشگی پسره هم میاد دختره میگه هیچ وقت نمیبخشمت با دلم بازی کردی  با تفنگ خودشو میکشه پسره هنگ میکنه نمیدونه چیشد یهو بعدش میشینه دختره رو بغل میکنه میگه عشقم قلط کردم پشیمونم پاشو عشقم من عاشقتم دوستت دارم پاشو اما خیلی واسه این حرفا دیره پسره دیوونه میشه هر روز میاد سر قبر دختره گریه میکنه  بعد چند مدت با همونی که رابطه باز کرده بود مثل قبل آشتی میکنه   که یه روز میره کافه دوست دخترشو  کنار رفیقش تو بغل رفیقش میبینه پسره حالش مثل قبل میشه خودشو با قرص میکشه اما دختره اهمیت نمیده لطفن پسرا با دل دخترا اینتوری بازی نکنین وقتی عاشق خودتون میکنین تا آخر وایسین وگرنه اصلا عاشق نکنین آه دختر زود میگیرهخوشتون اومد کامنت بزارید🌹نویسنده: مهرشاد مرادزاییکوتاه اما مفیدمنم مثل توعم🫵عذاب‌ دیدم💔رنج کشیدم🥀تحمل کردم😅خسته شدم🤕دوست نداشتم باشم🖤اما‌ چی شد؟؟؟مجبورم به زندگیم ادامه بدم..برای چی؟؟؟برای یه اینده بهتر🙃برای اینکه از اینی که هستم بهتر شم🤕برای اینکه بتونم به خانوادم ثابت کنم من اون ادم‌ سابق نیستم منم میتونم😔منم اگه توجهی نسبت از بقیه داشته باشم چرا بد بشه زندگیم؟؟؟منم اگه‌کسی کنارم باشه میتونم ادم موفقی باشم💪💯اما خب کسی نیست🤦‍♀💔به همین دلیله که سعی دارم خودم تنها ایندمو بسازم🙂❤️‍🩹به اینکه یه روزی از بالا خودمو ببینم و بگم به به کی رسیدی اینجا؟؟؟ارع منم دوست دارم😅اما هرجور شده بلند میشم این دنیا تمومی داره حداقل قشنگ بسازمش🤍</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 17:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین رمان غمگین عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-agegv4sgjiuu</link>
                <description>دلم خیلی براش تنگ شد بعد از مرگش ساعت ۲یا۳ میخوابم خیلی فکر خیال میکنم دلم برای روزای تنگ شد ک تکرار نمیشن .روزای ک خیلی خوب بود زیاد برای رفتنش زود بود دلم تنگ شد کسی نیست درکم کنه آخ این دردی ک من میکشم، کسی نکشید هرجایی ک پامو میزارم توی روستای مامانم میبینم پر از خاطر هست دلم میخواست ک یکی باش درکم کنه خیلی دلم براش تنگ شد دلتنگی بدترین حال هست هرکس دلتنگ خیلی بد قدر همو بدونین کسیو اذیت نکنید من الان عشقم از دست دادم هیی خیلی زمان زود گذشت ۸۱ روز نیست و من فقط منتظر بیاد بخوابم شبا بیشتر دلتنگ میشم خیلی خاطر داشتیم ولی حیف تمام آروز هایی ک داشتیم با رفتنش ت خاک نابود شدآروز هایی داشتیم ک با خاک ریختن روش تمام آروز هام با اون دفع شدنهیچ وقت اون لحظی ک گذاشتنش رو خاک رو فراموش نمیکنم قدر همو بدونین زندگی نامرد همو از هم جدا میکنیکی با مرگ ک منو از عشقم جدا کرد یکی دیگ رو هم با خیانت....اگ دوس دارین ادامشو بگم توکامنتا بگید دوستان🌷نویسنده؛ مهرشاد مرادزایینویسنده؛ مهرشاد مرادزاییسلام داستان #زندگیم 💔🥀من تو ی خانواده تقریبا مذهبی بزرگ شدم و از اول هم با این کار جور در نمیومدم حجاب رو دوست نداشتم و مجبور بودم بابام هیچوقت پشتم نبود از نظر مالی عالی بود ولی از نظر مهر محبت پوچ تا میخاستم برم متوسطه اول کلاس هفتم بابام راضی نمیشد به هر سختی بود راضیش کردم رفتم تا اون موقع اصن طعم عشق را نچشیده بودم تا اینکه از طریق یکی از رفیق هام با یکی اشنا شدم از صداش گرفته تا خدش عاشقش شدم اگ یک روز صداشو نمیشنیدم شب خابم نمیرد مامان بابام فهمیدن و گوشی ازم گرفتن نزاشتن برم مدرسه بعد خیلی سعی کردم خد کشی کنم ولی به نتیجه نرسید قرار بود بعد سربازی بیاد خواستگاریم ولی یک روز ک زنگش زدم رفیقش جواب داد گفت داماد شده دیگه بهش زنگ نزن اونجا بود ک داغون شدم اولین عشقم بود بعد از اون ماجرا دقیقا بعد از 3ماه عقد کردم امیدوار بودم خوب میشم فراموش میکنم ولی ن خوب نشدم فراموش نکردم الان اینکه باهامه از اونم نامرد ترع و اینکه همه مثل هم هستن هیچوقت گول نخورید ک این یکی فرق داره اره فرق اینکه از اون نامرد ترع خلاصه ک دنیا برا دخترا یعنی زندان یعنی بلند نخند یعنی عاشق نشو یعنی مجبوری به چیزی ک خانواده میگن💔نویسنده؛ مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 16:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه غمگین رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-hyaggh5div4n</link>
                <description>داستان عاشقانه غمگینبخونید و لذت ببرید من دختری هستم که 14 سال دارمو به عشق ها عاشقی علاقه ایی نداره من توی فضای مجازی با پسری اشنا میشم به عنوان داداشم دوستش داشتم کم کم علاقه ام نسبت به داداشم عوض میشه داداشم یه ادم خجالتی هست و حرف های دلش رو نمیتونه به زبون بیاره داداشم بهم علاقه مند میشه اما به زبون نمیارهچون ادم خجالتی بوده دختره خیلی دوست نداشته باور رابطه بشه اما یه حسی بهش میگه که داداشت عاشق شده دختره خیلی اعصبانی میشه چون پسره حرفش به زبون نمیاره ----از پسره میپرسه میگه توی دلت هیچی هست که بخوای به من بگی اما نتونی؟ ----پسره خیلی سریع جواب میده میگه نه دختره باز شک بیشتری به پسره پیدا میکنه و دو یا یه روز بعد از پسره میپرسه ---تو منو دوست داری؟ ---پسره میگه اره خیلی ---دختره میگه از چه نظر دوستم داری میگه من ابحیت هستم تو همین جوری دوستم داری یا نه ---داداش داستان ما میگه نه میخوام دوست دخترم باشی ---دختره تعجب میکنه و به پسره میگه بزار فکر کنم دختره چند روزی به پسره پیام نمیده بعد از حدود یک هفته دختر داستان ما پیام میده به پسره و میگه من فکر هامو کردم ---پسره میگه چی شد دوست دخترم میشی درخواست منو قبول میکنی؟ ---دختره میگه باش اما فقط چند روز که با اخلاق هم اشنا بشیم حدود دو یا سه ماه بود که پسر داستان ما داداش دختره بود اما وقتی دختره میبینه که پسره بهش علاقه داره دختره درخواست پسره رو قبول میکنه و الا یکم ماه میشه که پسر داستان ما دوست پسر دختره هست و با هم خوش هستم (پایان) این داستان به ادم میفهمونه که حرف دلتو بزن تا دیر نشده ور هر دختر یا پسری که خیلی سخت باشن اما یه روزی دل بسته یه نفر میشن دگه دل کندن سخته مواظب خودتون باشید 👋🏻🥹نویسنده؛ مهرشاد مرادزایی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 15:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک جن ارواح</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-clpcslv3lefj</link>
                <description>داستان ترسناک جن ارواحسلام مهرشاد هستم از استان گلستان( این داستانی که میخوام بگم راجب خودم نیست ، درواقع داییم تعریف کرده ) داییم اصلا اهل شوخی و دروغ گویی نیست . جوری که تو فامیل به عنوان راستگو ترین فرد فامیل شناخته میشه .داییم داشت تعریف میکرد که : یه روز من به همراه دوستم داشتیم میرفتیم که به باغ دوستم یه سری بزنیم و شب رو تو باغ بمونیم . وقتی رسیدیم یه کلبه متروکه و یه باغ بزرگ دیدم که سه طرفش به جنگل و یه طرفش هم به یک کوه به ارتفاع حدود ۱۲۰۰ متری راه داره که اصلا ماشین رو نیست و حداقل دوساعت طول میکشه از بالا به پایین یا از پایین به بالای کوه برسی . خلاصه شب میشه و حدودای ساعت ۹ شب که میشه ، گوشی دوست داییم زنگ میخوره و دوست داییم براش یه مشکل پیش میاد و تصمیم میگیره که بره و به داییم میگه میخوای تو رو برسونم من برم به کارم برسم یا اگه میخوای شب بمون من صبح میام دوباره. داییم میگه من میمونم تو برو . بعد از چند ساعت که داییم تو کلبه شامش رو خورد و تصمیم میگیره که بخوابه ، داییم زنگ میزنه که احوال دوستش رو بپرسه و بعد از چند دیقه صحبت میگیره دوشک رو پهن میکنه و میخوابه ( در ضمن کلبه کوچیک بوده در حد همین ۹ الی ۱۲ متر ) . خلاصه اینجوری میگذره و ساعتای حدود ۳ شب داییم میشنوه که از بالای کوه صدای جیغ و فریاد ترسناکی میاد و داییم بهش محل نمیده . بعد حدود بیست ثانیه میفهمه که صدا از بالا به پایین کوه رسیده و اینجا میفهمه که این انسان نیست که داره جیغ میکشه و تصمیم میگیره که بره ببینه اوضاع از چه قراره . از در که میاد بیرون میبینه که چند نفر که لباس سفید پوشیدن و موهای بلند مشکی دارن و پاهاشون تقریباً مثل اسبه با قیافه هایی ترسناک از کنار داییم با فاصله حدود ۱۵ الی ۲۰ متری رد میشن و با سرعت بسیار زیادی فرار میکنن . تو همین موقع بود که داییم میبنیه بالای کوه چند نفر دارن بهش با چراغ قوه اشاره میکنن که فرار کن .اینا میگذره و صبح که دوست داییم میاد ، داییم قضیه رو تعریف میکنه و دوست داییم میگه اونایی که دیدی آره درسته جن و شبح بودن چون بالای کوه یه غاری بود که از اون چیزای با ارزش استخراج میکردند و داخل اونجا طلسم هست و اینا به خاطر همینا اون غار جنّی هست و اطراف روستا مردم شبا جن و اینجور چیزا میبینن و من برا این بهت نگفتم که تو نترسی .نویسنده؛ مهرشاد مرادازیی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 15:24:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس فیک پسرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-zksrpniyjdpk</link>
                <description>عکس فیک پسرانهعکس فیک پسرانه عکس پروفایل پسرانه عکس ماشین عکس پروفایل دخترانه عکس خاص پسرانه عکس بحال عکس طبیعی عکس برا پروفایلعکس پروفایل عکس پروفایل خاص عکس پسرانه فیک عکس فیک پسرانه عکس دخترانه خاص عکس طعبیعی</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 13:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارشاد اکبری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehrshad0124/%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-bfhqar8h3wyi-bfhqar8h3wyi</link>
                <description>اهنگ ارشادارشاد اکبری ارشاد اکبری کیست؟ ارشاد اکبری خواننده معروف سبک دیسلاو هست، ک با مهراب خسته صدا، میلاد راستا، درجنگوجدال بوداند، ک جدیدن هر ۳نفر ایشون با دیسلاو خدافظی کرداند و درحال حاضر ب سبک پاپ اومدند ارشاد اکبر در سال ۱۴۰۰/۲/۵ دستگیر میشود و استادیوم ایشون جمع میشود، ایشون تمام پولش را از مردم گرفت. اهنگهای مهرشاد سوالی ک برایتان پیش اومد ک چجوری پول را از مردم گرفت؛  سال۱۴۰۰/۵/۱۰ استوری گرفت ک گریه زاری میکرد من دلسوز طرف دارهام هستم و میخاهم شمایی ک استعداد دارین شمایی ک علاقه ب خوانندگی دارین رو کمک کنم با این روش بیش از ۲۰۰میلیون پول ب جیب زد و از ایران فرار کرد رفت کشور ترکیه اقامت گرفت، خیلیا ک شکایت کردن ب جایی نرسیدن و کسانی ک طرف دار ایشون بودن شکایتی نکردن سال ۱۴۰۰/۸/۶ مهرشاد مرادزایی ک ملقب ب مهرشاد امپرور یه پست ب اشتراک گذاشت ک نوشته بود زندگی واقعی مثل مافیا هستش مافیا از تمام مردم اگاه تر و یاران خودش و شهروندان نا اگاه رو میبیند ب گفته مهرشاد کسانی ک گریه میکنن و دلسوزی میکنن همیشه ازین ادما منتظر یه زربه بدی باشید و کسانی ک داد میزنن میخاهند شمارا بزنن ک کاری را انجام بدهید انان مطمعنن و قبلا نا اگاها بودن ک اگاه شداند مثل کاراگاه تو بازی مافیا میخاهید ب زندگیتون برسید و موفق بشوید دور از این فضای مجازی باشید کمتر ب اینستا گرام و چیزایی ک میبیند طرفشان بروید زندگی واقعی خیلی فرق دارد تا فضای مجازی حالا سوال شده است چرا ارشاد اکبری ب ایران برگشت؟ یخاطر اینک پرونده ایشون بسته شد، پولی ک از طرف دارانش گرفته بود را دوباره شروع ب زدن استادیوم جدید کرد، و سبک خود را عوض کرد🌹</description>
                <category>مهرشاد امپرور</category>
                <author>مهرشاد امپرور</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 10:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>