<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی داورپناه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehtiie</link>
        <description>| یک عدد اهل هنر ?️???? |</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:32:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1139998/avatar/ikh0XB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی داورپناه</title>
            <link>https://virgool.io/@mehtiie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین باری که گریه کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-jfd5x1y8agu6</link>
                <description>دونات، دست و پایش را مثل بچه‌ها روغنی کرده.مچاله شده‌ایم کنج تاریکیِ ده و نیم جمعه شبِ یک پارک بی کس و کار.هربار که به هم که می‌رسیم سکوت سر شیفتش نیست.پشت‌بند هم یکریز حرف می‌زنيم. امشب اما، انگار جفتمان خفگی قورت داده‌ایم!یکهو بدون اینکه به صورتش نگاه کنم می‌پرسم:آخرین باری که گریه کردی کی بود؟طوری که انگار تمام این مدت را منتظر فرصتی بوده تا سکوت را مرخص کند برود خانه‌شان جواب می‌دهد. + با بابام بحثمون بالا گرفت. عصبی بودم. اشک اشک به پهنای صورت. فکر کردم گذاشت رفت. در کابینتو باز بود.خیس خیس فحشش ميدادم‌.- کیو؟+ بابامو دیگه- او! خب؟+ تو نگو گوشیشو یا کلید ماشینشو یا یه کوفت ديگه‌ای رو جا گذاشته بوده. ناغافل برگشت تو.منم دید نداشتم به اومدنش.داشتم بلند بلند فحشش میدادم و با مشت می‌کوبیدم ته کابینت.یکهو دیدم تهش یک سوراخ بزرگ وا شده، بابامم توشه؛هیچی نگفتیم.گریم بند اومد.نمیدونم چرا ولی حتما لازم بوده. که در کابینتو کندمو رفتم توی اتاقم.</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 16:18:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-w4ped1toaehl</link>
                <description>نشسته بودم جلوی تاکسی.راننده دم به دقیقه از آیینه عقب رو نگاه میکرد.چشماش شده بود آیینه‌ی ذهنش و نگاهش کلمات بود.داشت با خودش دو دو تا چند تا میکرد، که بگم؟ نگم؟ اصلا به من چه خودش میدونه. یهو نگه به شما ربطی نداره، اونم جلو اینهمه مسافر!حواسم رو کندم و انداختن تو خیابون،بین ماشین ها و آدمهای پیاده‌رو.دو سه دقیقه بعد راننده گفت: خانوم این کارتون با بچه اصلا درست نیستا!حالا به من ربطی نداره، ولی بچنشیطونی میکنن دیگه. - نه آقا این بچه‌ی ما بچه نیست. هیولاست هیولا.+ حالا هیولا یا بچه، آدم باید عصبانیت خودشو کنترل کنه.خشم و پرخاش فقط وضع رو بدتر میکنه.- آقا شما چی میدونی؟!اصلا میدونی ما الان از کجا میایم؟راننده دوباره از آیینه نگاهی کرد و پس از مکث کوتاهی گفت: نه!- از مبل فروشی؛ همین قیاقه‌ی مظلومی که شما الان میبینی، سه روز پیش زده نصف مبل سه نفره‌ی همسایه بالاییمونو خاکستر کرده؛خدا رحم کرد پنجره ها باز بودن...+ ای بابا، چرا آخه؟- من چمیدونم. مثلا داشتن با پسر نجما خانوم بازی میکردن.+ ولی خانوم، باز هم به نظر من میشه برخورد بهتری داشت. رو کرد به من و گفت: درست نمیگم آقا؟با هول شدگی، دست و پا شکسته گفتم: آآآ اره!به نظر منم آدم باید رو حل مسئله تمرکز کنهنه وجود مسئله. دعوا و تنبیه هم کاریو از پیش نمیبره.خانومه یکمی شل شد و گفت: خب آدم تو اون لحظه که پولش بره اعتبارش بره مهم تر از همه آبروش بره،دیگه این حرفا حالیشه؟راننده گفت: ببخشیدا، ولی باید حالیش باشه.وگرنه مابقی داستان ضرر بیشتری براش میبافه...یه ضرب‌المثلی هست که میگه: آدمهای بزرگ...آخخخخخ،- حرومزاده‌ی عوضی، کی به تو گواهینامه داده پدر سگ؟راننده از ماشین پیاده شد....- مهدی داورپناه✍️</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 13:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|نقد و بررسی فیلم|</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-ohkucjrq7qty</link>
                <description>راه بازگشت (The Way Back) یک فیلم درام و بقا محصول سال ۲۰۱۰ به کارگردانی پیتر ویر و نویسندگی ویر و کیث کلارک است.که اقتباسی از کتاب «پیاده‌روی طولانی» نوشته شده به قلم اسلاوومیر راویکز ، یکی از اسیران جنگی لهستانی در اردوگاه گولاگ شوروی می‌باشد، که این فیلم در کنار دیگر افتخارات خود نامزد دریافت اسکار «بهترین چهره‌پردازی و آرایش مو» نیز می‌شود..&quot;فیلمنامه&quot;حقیقتا فیلمنامه‌ی اثر، یک اقتباس لایق تشویق است.روایتی کاملا قصه گو. هیجان آفرین. و چنان جذاب کهبرای غالب مخاطبین در سیر فیلماز همان ابتدا تا انتها به روان ترین حالت ممکن قابل دنبال کردن است.به باور من تنها شخصیت پردازی کمی لنگ می‌زند که کارگردان تا حد خیلی کمی در روند دکوپاژ اصلاحش می‌کند؛داستان ۶۵۰۰ کیلومتر را زیر پا گذاشتن برای آزادی،دیالوگ هایی چون: لااقل به عنوان یک مرد آزاد میمیریمو ماجرای چالشی آن همبه دور از کلیشه ها در این ژانرتم تازه‌ای به این کار بخشیده است. اینکه چقدر حفره دارد یا زیاده‌روی و زیاده گویی را هم می‌سپارم به با تجربه تر ها..&quot;کارگردانی&quot;همانطور که از بر و روی ابتدا فیلم انتظار می‌رفت، اکثر قاب ها لانگ و بعد مدیوم و کلوز گرفته شده. تکلیف دوربین با ریز به ریز محیط مشخص است. چه در همان اتاقک های کوچک اردوگاه و چه در وسط بیابان.توجه کارگردان به ریتم بصری هم دیدنی و عمیقا دوست داشتنی‌ست.فیلمساز در بازی گرفتن اما ناکام مانده. خلأ موسیقی هم زیاد احساس میشود.اما در مجموع یکی از خوش ساخت ترین فیلم هایی بود که من دیدم..&quot;بازیگری&quot;تقریبا تمام بازی ها نمره‌ی قبولی را می‌گیرد. به فیلم هم می‌نشیند. اما حقیقتا پتانسیل بهتر بودن هم به وضوح حس می‌شود.بهترین، نرم و زیرکانه ترین بازی را که می‌شد در این فیلم دید را هم به عقیده من کالین فارل در نقش والکا داشت..&quot; دیگر بخش های اثر&quot;تدوین هنوز هم جا داشت.چهره پردازی و گریم عالی بود.صدا برداری قابل قبول و مابقی هم نرمال..امتیاز من به این فیلم: ۱۰ / ۸.۵.- مهدی داورپناه ✍?.تجربه‌ی شما از دیدن این فیلم چی بود؟اصلا این فیلم رو تا به حال دیدید؟</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 23:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَدرِصهِ</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D9%85%D9%8E%D8%AF%D8%B1%D9%90%D8%B5%D9%87%D9%90-wbrbodf2zxil</link>
                <description>چه سال هاییچه بچه‌ فراری هایی که می‌دانستند فردا نشودپس فردا می‌شود. پس فردا نشود پس تر فردا می‌شود.بالاخره گیر می‌افتند و به هزار التماس و خواهش،که آقا قید والدین ما را بزنید. ما غلط کردیم.دیگر تکرار نمی‌شود.با اینکه خود میدانست در اولین فرصت باز هم پا به فرار خواهد گذاشت، از آن جهنم دور خواهد شد.چه زنگ های علومی را پشت سر گذاشتیمو گردنمان شکست، از بس سرمان را پایین نگه داشتیم و تظاهر به نترس بودن کردیم تا مبادا معلم ما را پای تخته فرا بخواند.برای شما هایی که نمیدانید! پای تخته ترس نداشت.دست های سرد و سنگین، بی رحم و جنگ طلب آقای جوادی و شلیک کلمات زهرآگینش به سوی بازیگوشی ها و خنده های دیروز در کوچه که چرا درس نخوانده‌ای بود که ترس داشت. کلام و ابرو های بد فرم مدیر، درهم آمیخته با اعصاب خوردش رقص کنان بر دیوار آرزو های یک کودک نهااایت هجده ساله!چه بود این ده دوازده سال جهنم؟!نوشتند تعلیم و تربیت، نمودند تحقیر و تخریب شخصیت.راستی، شماهایی که می‌خواهید نقاش شوید،تئاتر بازی کنید، کافه باز کنید، طبیعت‌گرد شوید،رانندگی کنید، نوازنده‌ی پیانو یا ویالون شوید،بادکنک فروشی باز کنید، کتابفروشی یا لوازم تحریر باز کنید، ظرف های سفالی رنگ کنید، بازی های فکری اختراع کنید، زندگی کنید،قالی ببافید یا پیتزا درست کنید و بدهید دست مردم، قید این زندان و زندانبان های رویا کش درونش را بزنید..- مهدی داورپناه✍️.ویدیو از پیج: @boufe_koor....#نویسندگی #مدرسه #متن_غمگین #آموزش_و_پرورش #معلم #متننوشته #نویسندگان_جوان #کلاس_درس #مدرسه_شاد #دلنوشته_تلخ #فرهنگسازی #تحصیل #متن_نگار</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 11:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اول من،بعد تو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%AA%D9%88-c84d18wk9uv4</link>
                <description>نشسته بودم جلوی تاکسی.راننده دم به دقیقه از آیینه عقب رو نگاه میکرد.چشماش شده بود آیینه‌ی ذهنش و نگاهش کلمات بود.داشت با خودش دو دو تا چند تا میکرد، که بگم؟ نگم؟ اصلا به من چه خودش میدونه. یهو نگه به شما ربطی نداره، اونم جلو اینهمه مسافر!حواسم رو کندم و انداختن تو خیابون،بین ماشین ها و آدمهای پیاده‌رو.دو سه دقیقه بعد راننده گفت: خانوم این کارتون با بچه اصلا درست نیستا!حالا به من ربطی نداره، ولی بچنشیطونی میکنن دیگه. - نه آقا این بچه‌ی ما بچه نیست. هیولاست هیولا.+ حالا هیولا یا بچه، آدم باید عصبانیت خودشو کنترل کنه.خشم و پرخاش فقط وضع رو بدتر میکنه.- آقا شما چی میدونی؟!اصلا میدونی ما الان از کجا میایم؟راننده دوباره از آیینه نگاهی کرد و پس از مکث کوتاهی گفت: نه!- از مبل فروشی؛ همین قیاقه‌ی مظلومی که شما الان میبینی، سه روز پیش زده نصف مبل سه نفره‌ی همسایه بالاییمونو خاکستر کرده؛خدا رحم کرد پنجره ها باز بودن...+ ای بابا، چرا آخه؟- من چمیدونم. مثلا داشتن با پسر نجما خانوم بازی میکردن.+ ولی خانوم، باز هم به نظر من میشه برخورد بهتری داشت. رو کرد به من و گفت: درست نمیگم آقا؟با هول شدگی، دست و پا شکسته گفتم: آآآ اره!به نظر منم آدم باید رو حل مسئله تمرکز کنهنه وجود مسئله. دعوا و تنبیه هم کاریو از پیش نمیبره.خانومه یکمی شل شد و گفت: خب آدم تو اون لحظه که پولش بره اعتبارش بره مهم تر از همه آبروش بره،دیگه این حرفا حالیشه؟راننده گفت: ببخشیدا، ولی باید حالیش باشه.وگرنه مابقی داستان ضرر بیشتری براش میبافه...یه ضرب‌المثلی هست که میگه: آدمهای بزرگ...آخخخخخ،- حرومزاده‌ی عوضی، کی به تو گواهینامه داده پدر سگ؟راننده از ماشین پیاده شد....- مهدی داورپناه✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 12:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا ولش کن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D9%88%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-rx6ngf8kyzyq</link>
                <description>همین دیروز پریروز بود.گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به حسن. گفتم: حسن شنیدی این یارو ماسکه (ایلان) داره رو یه تراشه کار می‌کنه که قراره بزارنش تو مغزت؟حسن گفت: نه! خب بعدش چی میشه؟هیچی دیگه، انگاری با این تراشه های مزخرفه توی سرت دیگه نیاز نیست حرفاتو به زبون بیاری.فرکانسی ارتباط برقرار میکنی. ترسناکه، مگه نه؟حسن خندید و گفت: خوبه که دیوونه.چی چی رو خوبه پسر؟!میدونی دنیا چقدر سیاه میشه؟تصور کن آخر هفته رفتی مهمونی، هفت هشتنفر تو یه اتاق خیره شدن به هم و حرف زدن یادشون رفته...+ خب خیلی جاها هم به درد می‌خوره._ مثلا؟+ فکر کن یکی رو دوست داری و نمیتونی زبونی بهش بگی._ خب همینا عشق رو میسازه، نباید دستکاریش کرد!+ با تعجب پرسید: اینا اجباریه؟_ فکر نکنم، ولی شاید یه روزی اجباری شد.+ بیخیال بابا، من مطمئنم هیچوقت همچین چیزی اتفاق نمیفته._ صد سال پیش هم وقتی از اینترنت برای کسی حرف میزدی همینو می‌گفت.+ خب حالا؛_ میگن ده سال دیگه هر زبانی رو میتونی به راحتی فقط در چند دقیقه‌ یاد بگیری.+ چطوری؟!_ برنامشو می‌ریزی رو تراشه‌ی توی سرت.+ خب همه‌ی آموزشگاه‌ها، وبسایت ها، اپلیکیشن هاو دبیر های آموزش زبان از کار بیکار میشن که!_ دیگه همینه که هست...!با بدخلقی گفت: ولش کن پسر، حالمونو بد کردی.یکم از چیزای خوب حرف بزن._ باشه بگذریم.+ کار و بار چطوره؟_ بد+ اِ چرا؟!_ هفته‌ی پیش یکی پولمونو بالا کشید.+ ای بابا، کی؟!اون یارو کچله بود، مربی فوتباله،+ یادم نیست!_ بابا همون تهرانیه دیگه. + امممم، نوچ!_ باباش سپاهان بازی کرده بود.+ یادم نمیاد._ چقدر تراشه‌ اینجا به درد میخوره !.- مهدی داورپناه ✍️عکس: محمد عباسپور ?.</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 21:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شهری بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qntqujt95ta6</link>
                <description>یکی بود یکی نبودیه شهری بود کنج وجودآدماش پیر و جوون یک در میون بودن حسودهیچکی نبود بیاد و برهحرفاش تو رو پی بد و بدتر نبرههرکی هرجا رفته بودفکرش همینجا مونده بودشهر ما ستاره نداشت همه نا امید ، پیره دلاشسیاه و سفیده جفت چشاشروزا هی بیا و برو تا شب بشه شبو نخوابن تا صبح بشهکه چی بشه؟!صبح و ظهر و شب مردمش غصه و غمافسوس و خم به ابروانگار دَوای مشکلات میشه ،یا درد و بلا کمتر میشهیا لابد حسنی برکنار میشه!.خب ساده بودن پی یه لقمه نون کلی دویده بودنچیکار کنیم؟زیادی خسته بودنواسه همین سوار به دوش هم بودنهی از دل هم قاپیدن و دزدیدنبلکه باهاش یه چیکه شادی بخرنولی بی خبر از احوال بازارکه شادیا خریدنی نبودن..|مهدی داورپناه?✏️|.عکس: خودم ?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 20:49:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود یکی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-unndbvkzvhjy</link>
                <description>یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود کنج قصه‌ی ماسگی بود که هنوز بچه بوددلی بود که خالی از کینه بودشکمی بود که هنوز گشنه نبودفکری بود که به فکر شبای زمستونی نبوددنیا واسش رنگی بودادم براش فرشته بودبه خیالش،همدمش تا اخرش باهاش بودکوچولوی قصه‌ی ما از همه چی بی خبر بودانگار به جز اونی که بهش نون داده بود آب داده بودکسی رو دیگه ندیده بودهی هی های هایدنیای ما واویلاس پر از مشکل و غم‌کوچیک و بزرگ غصه و درداشک و ستمدرد و بلاستبابا خنده کجاس؟شادی کجاس؟زالزالک و انگور و انجیر به کجاس؟همش دود تو هواستتلخه زمانتو هنوز سنگ به سرت نخوردهچوب به تنت نخوردهپا رو دمت نرفتهواسه یه لقمه نونپاهات یه شهرو راه نرفته.حالا خودت بزرگ میشیمیبینی،خسته میشیمرغ پر بسته میشی....- مهدی داورپناه✏️.عکس: خودم ?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 11:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-rj4kbnjgsong</link>
                <description>شاید مرا کند رهاوقتی روم قدم زنانبی هوا در دل طوفان زمانجایی خوانده بودم میشودپرسه زنان،بی هدف آنقدر رفتتا خود کوچ کنند کبوترهای سیاهاما مگر میشوداو باشد و این کوچه هامن باشم و من،تنهای تنهااو بسته پیمان با در و پنجره و ابر و خیابانمن اما یک تنه ویران،ماندم اینجا در صد هزار فکر و خیالزور میخواهد این نبردصبر میطلبد اینه حزندل ولی هوای گریه دارد فقطحیرانم که چرا چیزی نمیگویدچرا تنها لحظه‌ای آرام نمیگیردتا غروب وقتی نیستمن از کجا باید بدانمحس میکنم برگ روانممن محالمخودم را با خودم تنها میگذارم....✏️مهدی داورپناه?.عکس: خودم ?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 22:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-aotqgwddirli</link>
                <description>نشسته بودم توی تاکسی.ساعت حدوداً شیشو نیم صبح بود.تو فاصله‌ی سوار شدنم تا رسیدن به مدرسه،داشتم به بدبختی های تکراری مثل داد زدنای معلم ریاضی،بوی گند سر صبحی دهن بغل دستیم که هیچوقت هم روم نشد بهش بگم و حرفای همیشگی مدیر معاونا که چرا وقتی زنگ میخوره نمیاین بیرون و چرا زیر میزا پر آشغاله فکر میکردم.تو مسیر رسیدنم به مدرسه باید از دو تا دبیرستان دخترونه رد میشدیم؛به اولیش که رسیدیم یهو راننده گفت:میگن ای کاش میشد ما هم بمیریم!آخه کدوم آدم عاقلی دلشدرد میخادمرگ میخادکتک میخاد؟!سرمو از پنجره جدا کردم،نگاهمو از آبی ابریه سردی که خالی از پرنده بود دزدیدم و از آیینه یه نگاه به راننده انداختم؛یه لبخند یه وَری همه‌ی اون چیزی بودکه توی اون قاب کوچیک دیده میشد!پسرک قد بلندی که طرف شاگرد نشسته بود گفت:از این مذخرفا جلو دوربین زیاد میگن؛فهمیدم اونا هم دیشب خبر ترور فرمانده سپاه رو شنیدن.بیرون پر از بنر هایی بود که روشون نوشته شده بود : #انتقامولی من داشتم به اون آیه ای فکر میکردم که میگه:هرگز انتقام نگیرید،تنها به خدا واگذار کنید.+آقا شما پیاده نمیشی؟!میخام دور بزنمااا_آها!چرا چرا همینحا پیدا میشم خیلی ممنون+(سکوت!)دَرو بستم و برگشتم.روبه‌روم پر استرس ترین کابوس زندگیم بود.اگرچه در عین حال تکراری و عادی.دوباره من بودم و فکرای تو سرم ...استرس مشقایی که باید زنگ آخر به معلم فارسی نشون بدمولی ننوشتم و خدا خدا کردنام که مریض شه،تصادفی کنه،شده بمیرهولی نیاد زنگ آخرو..?مهدی داورپناه✏️.عکس: خودم ?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 13:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ywcgaaqyxiyv</link>
                <description>طبق گفته های پلیس مقتوله ده دقیقه قبل از حادثه با منزلش تماس گرفته است. اما سوال اینجاست که چرا؟او که تنها زندگی می‌کرد!فرضیه های زیادی وجود دارد اما یکیشان از بقیه قابل تأمل تر است.اینکه او به مرگ خود‌، آگاه بوده و می‌خواسته پلیس بلافاصله بعد از تجسس و تحقیقات اولیه در صحنه‌ی جرم، خانه‌ی او را مورد بازرسی قرار دهد.گویی زن مدرکی مهم داشته. مدرکی که نشان دهنده علت قتل و احتمالا مشخصات قاتل بوده.‌اوضاع همانطور که زن پیش‌بینی کرده بود پیش رفت.اما با یک تفاوت بزرگ. وقتی پلیس از راه رسید، متوجهزن دیگری شد که در آشپزخانه‌ی او به ضرب چاقو مرده بود؛گویی قبل از رسیدن پلیس قاتل خود را به آنجا رسانده تا از شر مدارک خلاص شود. اما از آنجایی که قرار بودهسه‌شنبه شب خواهر مقتوله به دیدن او بیاید.قاتل مجبور میشود سر راهش او را همکه حال به عنوان یک شاهد شناخته میشده را از بین ببرد.اما هیچکدام از سکانس های این فرضیه راه به جایی نبرد تا زمانی که کارآگاه استیون گالِر مسئولیت این پرونده را بر عهده گرفت.او معتقد بود نه مدرکی وجود دارد نه سوم شخصی.قاتل، خود مقتوله است؛اما چطور؟!ساعت حدوداً دوازده و نیم سه شنبه شب است.خواهر ماریا، همان زنی که قرار است تا کمتر از یک ساعت آینده آخرین نفس هایش را کف آشپزخانه به سر ببرد برای شام دعوت شده.طبق اطلاعات به دست آمده روابط عاطفی آنها نهایتاً به یک بار ملاقات در ماه محدود می‌شد.اما دوربین های مداربسته‌،امشب دومین ملاقات آنها را نشان می‌داد!با توجه به بازجویی های اولیه، استیون گالر پی برد به تازگی همسر زن به او خیانت کرده و ماریا برای تسکین درد هایش بعد از دوازده سال زندگی مشترکاو را به خانه‌ی خود دعوت می‌کند.اما اوضاع آن طور که باید گرم و خواهرانه پیش نمی‌رود.به طور ناگهانی یکی از طرفین کدورت های حل نشده‌ی گذشته را به میان می‌کشد.طولی نمی‌کشد که ماریا جنگ کلامی را به درگیری فیزیکی بدل می‌کند. از آنجایی که سوابق پزشکی ماریا هم بی تعادلی روانی او را تأیید می‌کند، ماریا چاقویی بلند با دسته‌ی مشکی را برمیدارد و در ابتدا به قصد تهدید به خواهرش نزدیک می‌شود اما کمتر از سی ثانیه بعد در او خشم بر رحم قبله می‌کند؛یکی دو دقیقه از این فاجعه، ناگهان خشم فروکش میکند. حال ترس بر او چیره می‌شود.پالتواش را میپوشد و بی هوا بیرون می‌زند.کمتر از سی دقیقه بعد عذاب وجدان بر ترسش قلبه می‌کند و تصمیم می‌گیرد خودش را معرفی کند.به سمت کیوسک تلفن می‌رود. تلفن را برمیدارد و با پلیس تماس می‌گیرد.پس از پایان تماس نیز گویا دوباره از ترس و تصمیمات نشأت گرفته از اختلالات روانی به سمت خیابان میرود، و خودش را جلوی خودرویی با سرعت بالا می‌اندازد، که همین منجر به مرگش می‌شود..پ.ن: همه‌چیز تقریبا درست بود اما نظریه استیون گالر یک حفره‌ی بزرگ داشت!چرا در لحظات پایانی، ماریا قبل از پلیس مجدداً با منزلش تماس گرفت؟!.- مهدی داورپناه ✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 22:46:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-kvgxicd9kwdf</link>
                <description>‌_ من اگه یک کار درست تو زندگیم کرده باشم   همین بوده خانوم جکسون.+ اون سه تا مردی که همین الان بهمون زل زدن رو دیدی؟_ بله خانوم+ خب؟!_ نگران نباشید به مایک سپردم هیچ شاهدی باقی نمونه.+ با خودت چیکار میکنی؟ تو تا آخر عمرت یک شاهد باقی میمونی. با این چطور کنار میای؟_ مهم اینه که من هنوز زنده‌ام.+ زندگی یه چیزی بیشتر از فقط زنده بودنه نیک..مهدی داورپناه✏️.تصویر: رضا عباسی</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 14:08:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت تاجر و گدا</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D9%88-%DA%AF%D8%AF%D8%A7-wxomcoch6man</link>
                <description>روزی از روزها تاجری ثروتمند گدایی را بیرون فرودگاه می‌بیند.جلو می‌رود و به او این‌چنین می‌گوید:+ من حاضرم پانصد هزار دلار به تو بدهم. اما در اضایانگشت اشاره‌ی دست راستت.گدا چندی در فکر فرو رفت؛+ می‌خواهم بدانی تنها یک انگشت تو چقدر می‌ارزدو آنگاه تو به گدایی...در همین حین گدا صحبت های تاجر را قطع کرد و گفت:دو انگشت چطور؟.آری، او حال دو انگشت اشاره ندارد ولی سه خانه و چهار ماشین و یک کارخانه‌ی آبنبات سازی دارد. و از همه مهم تر دیگر گدایی نمی‌کند.مهدی داورپناه ✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 16:49:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیستم آموزشی پست</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-zxdzb94xu7pe</link>
                <description>امروزچه در خانه‌چه در مدرسهو چه در دل کوچه پس کوچه های خستهمن و هم نسل هایم قربانی رویاهای خاک خورده‌ی بزرگتر ها میشویم..نوجوانی که میتواند یک نوازنده‌ی درام باشدبار رویای پدرش را که همیشه آرزو داشتهیک سیاستمدار باشد را به دوش میکشد و در اعماق وجودش نوازنده‌ی درام شدن را برای تحمیل به کودش،که شاید او،خود می‌تواند یک پزشک موفق باشد نگه می‌دارد..پسری را میشناختم که میگفت ما در خانه‌یمان فرصتی برایفکر کردن به اینکه میخواهیم در آینده چه‌کاره شویم را نداریم.صبح ها که به مدرسه میروم مابقی روز را هم که در باغ مشغول به کار هستم.و فکر میکنم اگر درس هایم را پاس نکنم دیگر همه چیتمام است و من همچون پدرم محکوم به کار ابدی در باغ و باغچه ها خواهم شد..برایش از استیو هاروی میگفتمکه چطور با فقر و لکنت زبانش دست و پنجه نرم میکرد تا به رویای کار در تلویزیونی که در سر داشت برسد.از هفتمین رئیس جمهور آمریکا که قلبش تکه تکه تر ازهر آدمی که میشناختم بود. ولی او یک جنگجوی اندوهگین واقعی بود.از مرتضی سلطانی که روزی در عمق کودکی برای یک جفت کفش روز ها و هفته ها کفش واکس میزد..اما دیگر دیر شده بود پدرش فرصت ارزشمند رویا پردازی را از او گرفته بود و با کمک جامعه آن را برای همیشه نابود کرده بودند.پسرک را به یک ماشین تبدیل کردند و او رابرای همیشه از زندگی کردن منع</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 13:54:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفریق جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-jsuzxzvck5fq</link>
                <description>همه‌ی آدمها مثل هم نیستند. برخی ردپای سرخوشی را در اعماق کودکی میابند ، برخی دیگر حتی دلشان نمی‌خواهد به کودکی فکر کنند. عده‌ای فک و فامیلشان مایه غرور و افتخارشان است. عده‌ ای تا در خیابان یکی‌شان را می‌بینند راهشان را کج میکنند. بعضی پدرها دخترشان را تا سر قرار همراهی می‌کنند. بعضی دیگر وای اگر بفهمند دخترشان با پسری دو کلام حرف زده... یکی شب کنکور خودکشی میکند،‌ یکی بعد از نتایج، یکی هم اصلا کنکور به هیچ جایش نیست. یکی پورش سوار است و دیگری هم پورش سوار ، منتها اولی در سی و سه سالگی با درامد شرکتی که خودش بنیانگذار آن بوده ، دیگری اما در نوزده سالگی با عنوان هدیه تولد. بعضی‌ ها معتقدند دلستر ضرر کمتری نسبت به نوشابه دارد بعضی دیگر اما حتی دوغ را هم اگر پاکتی باشد نمیخورند. بعضی ها اگر چای کمرنگ جلویشان بگذاری ناراحت می‌شوند بعضی ها اگر پر رنگ بگذاری. بعضی ها عادت دارند وقتی حرف میزنند به چشم های طرف نگاه کنند. بعضی دیگر را اگر بکشی حاضر نیستند به چشم کسی بیشتر از دو ثانیه نگاه کنند‌. عده‌ای در حاشیه و عده‌ای فراری از حواشی. قومی حامی پرندگان و دیگران غذای مورد علاقه‌شان آن ؛ سویی مشکی رنگ عزا و سویی دیگر رنگ سرور.من ک سر از کار جهان ، در نیاوردم بعد زمان . _ مهدی داورپناه ✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 12:51:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پول&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D9%BE%D9%88%D9%84-vvhpukf6ppos</link>
                <description>پول باور ها را تغییر میدهد. پول جنگ ها را ساکت میکند. به طور علمی ثابت شده پول در مقابل فقر، افزایش هوش به همراه دارد. پول احترام می‌آورد حتی اگر لایق احترام نباشید. با پول میتوانید یک گونه‌ی جانوری در حال انقراض را نجات دهید. صدها کودک را از شر سرطان خلاص کنید. دزدی را ریشه کن کنید. راننده‌ی شخصی داشته باشید و در  اپیدمی ها بیشتر از مردم عادی در امان باشید. با خورد و خوراک درجه یک سالم تر بمانید و بیشتر عمر کنید. با پول میتوانید یک یتیم خانه‌ی رو به بسته شدن را باز نگه دارید. پول که باشد دیگر نیاز ندارید انسان های بی مغز و غیرقابل انعطاف را  تحمل کنید. دیگر ناچار به رفتن از ره اکثریت نیستید. میتوانید یک تنه راه خودتان را بسازید. پول سواد نیست، جای آن را هم نمی‌تواند بگیرد، ولی سواد دار ها را به استخدام خود درمی‌آورد. بله، پول همه‌چیز نیست، ولی نیمی از آن چرا. پول نه علف خرس است نه چرک کف دست. پول را جدی بگیرید.- مهدی داورپناه ✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 16:00:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به رئیس کارخانه‌ی آبنبات سازی بوق :</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%82-kj2mxz4poyzc</link>
                <description>سلام آقای رئیس،وقت بخیر. میدانم سرتان شلوغ تر از آن استکه به بازخورد یک مشتری نوجوان شهرستانی اهمیت بدهید،ولی امروز صبح چیزی نمانده بود تا نیمی از دندان بنده برود.راستش را بخواهید من نمیدانم این آبنبات ها را چطور میسازید!انصافاً خوشمزه هم هستند. ولی خواستم بدانید یک تکه پوستجا مانده‌ی پسته میتواند اعتماد به نفس و امید و آینده‌ و کار و ازدواج و خوشبختی و در نهایت زندگی یک نفر را از او بگیرد.لطفا با کارگر ها خوب صحبت کنید. حقوقشان را مثل آدم بدهید.به بهانه‌ی حمایت از تولید داخلی دستگاه ارزان نخرید،و این نامه‌ها را بخوانید.با تشکر، من.</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 11:03:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارغوانی به درد نخور</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1-keoscynz0zqw</link>
                <description>فائزه دختری نقاش بود. هنری و عاشق کتاب بود.یک کتاب هم نوشت که چندان خوب از آب درنیامد. عجیب هم نیست، او که نویسنده نیست. عنوانش هم این بود:&quot; الاغی که مایه افتخار همه‌ی الاغ ها شد &quot;فائزه یک روز صبح ، وقتی طبق روال هر روز رفت پای میز نقاشی. متوجه چیز عجیبی شد.فهمید او هرگز تا به کنون گلدان نکشیده!دو سه دقیقه‌ای فکر کرد. بله، همینطور بود.هیچ گلدانی را به یاد نیاورد!تصمیم گرفت بزند به دل گلفروشی ها و سفالگری هاتا گلدانی بخرد، بیاورد خانه و ده ها بار آن را بکشد.دو خیابان بالاتر به گلفروشی بهادریان رسید. گلفروشی قشنگی بود. فائزه چرخی زد و آمد بیرون.با خود فکر کرد آن چیزی که میخواهد را اینجا ندارد.تا گلفروشی بعدی خیلی فاصله نداشت. با خودش گفت میروم آنجا را هم میبینم، اگر چیز به درد بخوری نداشت، برمیگردم همین گلدان صورتی با خال های زرد را میگیرم. فائزه رفت. آنجا را هم زیر و رو کرد. چیز به درد بخوری نداشت. فائزه برنگشت.مغازه‌ی عمو سه ایستگاه آن طرف تر بود. عمو رضا،همان که گلفروشی داشت.سوار مترو شد، رفت گلفروشی عمو. آنجا راحت بود.تا دو ساعت پیش عمو رضا ماند. حرف زدند و چایی خوردند. چای خوردند و حرف زدند. عمو فقط گلدان های ساده داشت. بی رنگ و لعاب. از آنهایی که باید خودت رنگشان بزنی، از همان سفالی ها.عمو پشت مغازه اتاقکی را اجاره کرده بود برای سفالگری.اینها را هم خودش ساخته بود.فائزه رفت آن طرف شهر!رفت باغ یاس. هوا تقریباً تاریک  شده بود. آنجا دیگر هرچه بخواهی هست.یک ساعت و سی و شش دقیقه طول کشید.ناگهان در باغ یاس متوجه گلدانی ارغوانی با طرحی سنتی روی آن شد.دلش را گرفته بود. همان را برداشت.رفت تا حساب کند.ای داد بیداد، کیف پولش را جا گذاشته بود....- مهدی داورپناه ✍?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 17:16:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت من اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-jwbgfd9hmoof</link>
                <description>‌اصفهانبهترین جایی بودکه من در تمام طولزندگیم بهش سفر کردم.باید بگم بدجوری دنج بود ؛باغ بی نظیر هشت بهشت،سی و سه پلی که می‌درخشید،چهل ستونی که برای دقیقه ها و ثانیه هاسرم رو بالا و جفت پاهام رو در حرکت نگه داشته بودکه آیا واقعا نگاهم به چهل تا ستون میرسه؟یا چهل ستون فقط یک اسمه؟درست مثل خیلی چیزهای دیگه که اسمشونبه طرز تعجب برانگیزی انگار صحیح نیست!یکی از اون صندلی های قرمز کنار گوشه‌یسینما پردیس،اونم در حالی که بتونی شاهد یه کار جدید از سعید روستایی با همکاری دوباره‌ی نوید محمدزاده و پیمان معادی باشی.یه شهردار مسئولیت پذیر و اهل هنرمردمی خنده رو و شیرین لهجه هجوم رنگ صدای منصدای نرمصدای مردی نشسته روی ویلچر به گوش میرسید.روبه روی یک رستوران بلند و پر هیاهو بود و در حالی که جلوی درش آتیش میپیچیدبه یک گوله کباب ترکی، اون داشت از آغاسی میخوند.بوی وسوسه انگیز اون کباب لعنتیبا صدای دلنشین این مرد که از رونق چشم‌هاش معلوم بود رنگ زندگی رو پذیرفته،داشت بار و بندیلشوجمع میکرد و راهی خیابونا میشد..پ.ن: دلم میخواد یه روزی دوباره به اصفهان برگردم.....#اصفهان #مسافر #نویسندگی #سی_و_سه_پل #سفر #زیبایی #ایران_گردی #شهرعشق #بهشت #عکاسی #نقش_جهان #چهل_ستون</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 13:40:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر اسرارآمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiie/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-cf0i8fzjwdtw</link>
                <description>شونزده سال پیش درست توی یه همچین روزییه نفر، بعد از ناهار بیلِشو برمیداره و میره توی حیاط یه جایی رو پیدا میکنه و شروع میکنه به کندن واسه چاه فاضلاب،دو روز بعد طبق روال میره سروقت چاه تا دیگه تمومش کنه.یه بیل دو بیلیهو زیر پاهاش خالی میشه و چند متر پرت میشه پایین!(درست عین فیلم های هالیوودی...)راستش اینجاشو دیگه دقیق نمیدونم که چه بلایی سرش میاد ولی بزارید یکم از قبل ترش براتون بگم.سال ها بود که افسانه‌ای بین کاشانی ها دهان به دهان میشد و مردم محلی دم از تنفس تاریخزیر پوست این شهر میزدن!ولی خب بهتون که گفتم، افسانه.باستان‌شناسان و بقیه ادم درس خونده هایکت شلواری هم بهش میگفتن افسانه‌،واسه همین کسی پیگیرش نمی‌شد.بعد اینکه اون بنده‌ی خدا زیر پاهاش خالی شدو احتمالا یه چند جاییش هم شکستبزرگ ترین شهر زیرزمینی جهانبا هزار و پونصد سال قدمت و چندین طبقهو یه چیزی حدود هیجده متر فاصله از سطح زمینکشف شد و بوی رازآلود هر شب کاشان از بین رفت.هنوز که هنوزه محقق ها در حال کشف کردن طبقات و بخش های جدیدن و معتقدن وسعت این شهر چیزی از وجه آشکار کاشان کم نداره.حالا یه چیز جالب براتون بگم،سال ها بود که وقتی قبیله ها و حکومت های مختلف به کاشان حمله می‌کردن نمیتونستن کاشانی ها رو گیر بندازن و به محض اینکه به شهر میرسیدنبا خونه های خالی و در های بازو و بسته مواجه میشدن!عجیب بود و البته به شدت زیرکانه. .پ.ن:تصویری که میبینین یکی از بادگیر های این شهره..?مهدی داورپناه?عکس: خودم ?</description>
                <category>مهدی داورپناه</category>
                <author>مهدی داورپناه</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 17:09:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>