<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَِهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mehtiiie</link>
        <description>قبرستان نوشته‌های عُریان من.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:08:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2565924/avatar/zl993Q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَِهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mehtiiie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نواحی جنوبی زندگی و مادر آقای پائولو</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-w4ene5svoink</link>
                <description>ساعت 2و سیزده دقیقه شب است و من دوباره بیدارم... این قضیه برای زندگی چقدر اهمیت دارد؟هیچی. آنقدر به نواحی جنوبی زندگی هست،  که اگر تمام دارایی ام را بگذارم روی میز حتا یک ثانیه هم برایم صبر نمی کند. من اما قول و قرار گذاشته بودم که هر روز صبح بنویم و پانصد کلمه صبح امروز را ننوشته ام و قرار هم نیست بدون نوشتنش به تخت خواب بروم. (البته من روی تخت نمی خوابم) پانصد تا حرام مادر پائولو می کنم و بعد میخوابم.چند دقیقه پیش رفتم و نوشته مهندس را خواندم. آخرین نوشته اش روی برنامه &quot;هزار و یکمین باخت&quot; . نوشته های مهندس اگرچه اینروز ها خلاصه می شود به غر و ناله از بابت روزمرگی و تنهایی و دوری اما تسلی بخش است. به طرز عجیبی لای کلماتش احساس راحتی می کنم و تسلی بخشی این روزهایم شده. هروقت که می بینم نوشته بلندی گذاشته است تا بخوانم ذوق و دلیلی محکم و مهم برای بغل زدن پیدا می کنم!مهندس گاهی اوقات (که البته دیر به دیر این اتفاق می افتد و گاهی سالها طول می کشد اما همین است که خاصش می کند) بدون آنکه بفهمد یکهو آن وسط ها یک چیزی، گاهی در حد فقط یک جمله می نویسد که آدم را کنفیکون می کند. (تا به حال ننوشته بودم «کنفیکون» و امیدوارم درست باشد)اولی اش چند سال پیش این بود:«هر روز توطئه ای است علیه امیدواری»این جمله تا به امروز با من است و هنوز که هنوز است آن را روی دیوار اتاقم دارم.و دومی اش امشب این بود:«اشک اگر یکی دو قطره باشد می توانی بیندازی گردن باد و خاک و حشرات. اما باران اشک ها را توجیهی نیست.»مطمئنم نیستم مهندس این روزها چه حالی دارد. امیدوارم اوضاع آنقدر که خودش می گوید خراب نباشد. اما اگر هم هست، می خواهم بگویم ما همان تک درختی هستیم که در پای طوفان نشسته...که انسان دشواری وظیفه است و کار مردان رَه در میان خون رفتن است.....امشب یک دوست باعث شد من دوباره توی ویرگول متن بذارم.دورتون پر از دوستای خوب.</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 02:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممد کارتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D9%85%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%86%DB%8C-trijclfy3xll</link>
                <description>دیروز ممد کارتنی آمد.آنطرف خیابان گاری‌اش را زد بغل پیاده‌رو و دستکش های کثیف و پاره‌اش را در آورد و از دسته گاری آویزان کرد.من از شیشه مغازه نگاهش می‌کردم.دست‌ کرد داخل کیسه برنج آویزان از گاریو یک پلاستیک پر از انجیر در آورد.دو قدم بالاتر انجیر ها را با آب جوب شست و آمد و نشست بغل گاری‌اش. دست کرد و یکی یکی انجیر ها را از داخل پلاستیک در آورد و شروع کرد به خوردن.تایم استراحتش بود. کما زده بود روی دانه دانه های آسفالت. تا به حال استراحت کردن ممد کارتنی را ندیده بودم!خسته بود. مثل همیشه خسته بود. اگر مار توی شلوارش می‌انداختی به خودش زحمت در آوردنش را نمی‌داد.انجیر هایش تمام شد. کیسه را با آب داخلش گره زد و انداخت لای کارتن های توی گاری.به کندی از زمین کنده شد و دستکش های کثیف و سیاهش را برداشت. پیش خودم می‌گویم، آخر این چه زندگی است که این یارو دارد…اگر همین امروز هم کلک خودش را بکند دیر است.یکهو از آنطرف خیابان با من چشم تو چشم می‌شود.سرم را می‌چرخانم توی مغازه و خودم را الکی مشغول می‌کنم.یاد آن روز که جلوی مغازه با یک نفر از هم صنفی هایش سر یک کارتن کفش دعوایش شده بود می‌افتم.یاد جملاتی که توی کوچه داد می‌زدو تکرار می‌کرد…- تو میتونی بری دنبال یه کارتن دیگهبگردی قرمساق، ولی من مادر مریض دارم….#یادداشتهای_کوتاه</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 09:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا کنیم دعا هایمان بگیرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-qyoobueisick</link>
                <description>ساعت مثل گاو سرش را انداخته پایین و می‌رود…بعد از ۲۵ ساعت توی دنگ و فنگ راه بودن حالا نشسته‌‌ام روی تخت خوابگاه و به دیوار رو به رو زل زده‌ام.به قولی که سر صبح به راننده اسنپ داده‌ام فکر می‌کنم.گفت ایشالا اینهمه راهو که میای و میری، یه روز میلیاردر بشی.بعد با عینک ته استکانی‌اش نگاهم کرد و پرسید:- به ما هم میدی بعدش؟پرسیدم چی؟!- پول.گفتم- مگه میشه با دعای شما پولدار شد و بعدصاحب‌دعا رو فراموش کرد!از چاپلوسی‌ام خوشش آمد.پرسید علاقه‌ و بیا و برو ام برای چیست؟گفتم هعیی… بگی نگی سینما…سکوت کرد.گفت- یه روز اگه کارت گرفت و رفتی نشستی تو تلوزیونبگو سال فلان دانشجو بودم. یه روز یه راننده اسنپ دعا کرد میلیاردر بشم. حالا اگه این برنامه رو می‌بینه…یالا اسممو یادداشت کن.بعدن توی برنامه اسممو بگو، خودم پیدات میکنم.اسمش را یادداشت کردم که اگر تقی به توقیخورد و پارتی بازی دعایش پیش خدا گرفت،قول و قرار هامان را یادم نرود.پیاده شدم.مسافر بعدی را قبول کرد و رفت…</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 00:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بده‌ی‌ داستان یکی دیگه…</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-segdv5owvxcd</link>
                <description>آدم فکر می‌کند مرکز انسانیت و خوبی های جهان است. به همه ما در جایی بدی شده. حق همه ما را یک بابایی خورده و سر پدربزرگ همه مان را هفتاد سال پیش کسی کلاه گذاشته و رفته است. یک دایی بی‌وجدان ارث مادری‌مان را خورده است. مظلوم عالمیم و هرکار که کردیم تهش جواب خوبی هامان را با ظلم و ناحقی گرفتیم. اما هیچوقت نمی‌گوییم دل فلانی را شکستم. سر فلانی کلاه گذاشتم. خیانت کردم. دزدیدم. هیچوقت به گند هایی که ما سر دیگران خراب کردیم فکر نمی‌کنیم.به وقتهایی که کسی در این شهر به خاطر ما تمام شب را بیدار مانده. به وقتهایی که چشم های کسی به خاطر ما تر شده. به وقتهایی که سر یک پیچ یا چهارراه مخاطب فحش های دیگران بوده‌ایم و آن روزهایی که با رفتارمان گند زده‌ایم به روز و احوال کسی.پیش خودمان هفت روز هفته را هست روز مریم مقدسیم. واقعیت لبه‌دار این جهان اما این است که:.We are all bad in someone&#x27;s storyهمه ما در داستان یک نفر بد هستیم…</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 22:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگم. دلتنگ کسی که نمیدانم کیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l60e5f5ss8zr</link>
                <description>بی‌قرارم. روز سختی داشتم. صبح زود پارک بوده‌ام. بلافاصله دوش گرفته‌ام. بلافاصله مغازه و راس دوازده خودم را به اداره ارشاد رساندم. دیروز آقای رییس گفته بود فردا ساعت دوازده بیا اداره، کارتو راه بندازم.نشستم تا بیاید. از آقای جوان یک لیوان آب درخواست کردم. آقای جوان گفت چایی؟گفتم نه. همان آب لطفن.تا ساعت ۱۲ و پنجاه دقیقه نشستم. خواستم بلند شوم و بروم. صدایی در سرم گفت: - عجب بابا… مرتیکه پاستیلی، یارو رفته تهران شبو گرفته جلو در رادیو خوابیده تا فقط چندتا هنرمند رو از نزدیک ببینه. اونوقت تو یه ساعت اینجا نشستی خسته شدی؟مثل اینکه کتاب هایی که خوانده‌ام هرکدام یواش یواش دارند کار خودشان را می‌کنند. روایت هایی که شنیده‌ام. فیلم هایی که دیده‌ام، زیر و بم هایی که مزه مزه کرده‌ام، صحبت هایی که با یکی دوتا رفیق خوب، داشته‌ام، هرکدام در جایی دارند به دادم می‌رسند.نشتستم تا آقای رییس بیاید. بالاخره آمد. گفت:_ من که گفتم شما تشریف ببرید اگر هم من نبودم فیلمنامه و درخواستتونو بذارید رو میز، من هروقت رفتم خودم بررسی می‌کنم._ گفتم تا اینجا اومدم خود شما رو هم زیارت کنم.این را برای چاپلوسی نگفتم. همینطوری دیدم قشنگ است و خیلی محترمانه، گفتم حیف است خرج نکنم!فیلمانه را که دادم گفت:_ درخواستتو هم نوشتی؟_ نه._ چرا؟یک چیزی ماستمالی کردم و گفتم. اما واقعیت این بود که نمیدانستم چگونه باید یک درخواست نوشت؟دوازده سال مدرسه رفته‌ام، اما هیچوقت کسی نیامد تا در این دوازده سال بگوید یک نامه اداری چگونه نوشته می‌شود. یک کاغذ و یک خودکار گرفتم. نشستم یک گوشه و سرچ کردم:_ چگونه باید یک درخواست اداری نوشت؟بعد چهار کلام بالا و پایین یک چیزی نوشتم و گذاشتم لای فیلمنامه و تحویل رییس دادم. گفت:_ برو خبرت می‌کنیم.پرسیدم کی؟گفت حالا خبرت می‌کنیم.من هم آمدم تا خبرم کنند. نوشتم تا بگویم امروز اینطور گذشت و الان خسته‌ام. نوشتم که صفحه کلیدم تار عنکبوت نبندد. نوشتم تا بگویم بی‌قراری‌ام از کجا آمده!البته خودم می‌دانم بی قراری‌ام از کجا می‌آید. و تصمیم گرفته‌ام برایش زحمت بکشم! برای رسیدن به ساحل امن آسایش، باید از بلبشوی بی‌قراری ها گذشت.همجوار با رود بی‌قراری، احساسی در دلم سو سو می‌زند که اینروزها برایم غیرقابل درک است. احساس کمی دلتنگی!دلتنگم. دلتنگ کسی که نمیدانم کیست و نمیدانم کجاست؟شاید هم میدانم اما نمیخواهم به زبان بیاورم. هرچه هست دلتنگی‌اش شیرین می‌زند. انگار می‌دانم که خواهد آمد. فقط باید کمی صبر کنم. یا شاید همینجاست. همین دور بر ها. باید سرم را بچرخانم!.پ.ن: پرت و پلا نویسی های مغز بی‌تاب من.</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 10:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از رختکن بازنده ها صدای دست و جیغ می آید!»</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-pykiqpuxfwsp</link>
                <description>روز های آخر تابستان هزار و چهارصد و سه است. آخرین هفته تابستان . هفته آخر شهریور. هفته آخر تمام آن برو و بیا ها است. چند روز دیگر شهر من خالی است. خالی از دوست. البته آدم همیشه چهارتا دوست آبکی دور خودش دارد. اما خالی از تمام کسانی که در بعدازظهر های دلگیر یا اخر شب های خنک، در یکه گی ها جان پناهم بودند. همه می روند پی کار و زندگیشان. دیگر خبری از فوتبال صبح های پارک ملت نیست. خبری از دورهمی ها و ولگردی های موتوری نیست. همه اش می شود یک خاطره کوتاه در گالری موبایلمان، تا روز های سرد زمستان دست هامان را از جیب در بیاوریم و با انگشت های سِر شده صفحه موبایل را ورق بزنیم و کیلومتر ها آنطرف تر یک حسی درون مان ترشح شود که:«یادش بخیر... چقدر زود می گذرد...» و از این حرفهای تکراری اما عادی نشو!همه می روند. همانطور که راسل گفت. &quot;همه می روند، حتا او که در این لحظه از ذهنت گذشت.&quot;مسئله ام رفتن آدمها نیست. حتا خوشحالم! خوشحالم که رفیقم زنگ بزند و بگوید امروز در دانشگاه با فلانی آشنا شدم. امروز یک اتفاقی افتاد. امروز عضو فلان گروه در دانشگاه شدم. امروز با بچه های دانشگاه رفتیم فلان کافه...چی از این بهتر که آدم هر روز در پس جمله &quot;امروز...&quot; یک چیز تازه بگذارد.دوستانم آدم های سطحی نیستند. دانشگاه نمی روند تا با خیال راحت سیگارشان را بکشند و از این کافه به آن کافه، جلوی دختر ها فاز روشنفکری بردارند. نمی روند چهار سال عقب بیفتند و برگردند. میروند تا اگر این زندگی کوفتی معنایی داشته باشد، آن را از زیر دوردست ترین سنگها پیدا کنند. اگر نداشت، آن را بسازند. می روند تا فرصت ها را دریابند. می روند تا به قول بهزاد عمرانی &quot;بالاخره اون اتفاق لعنتی بیفته…&quot;ناراحتی یا غمی اگر می ماند شاید برای این است که به خودم نگاهی می اندازم و می بینم، رفتنی ترینم ولی نمی روم. هنوز همانجا ایستاده ام. دستهام توی جیب کاپشنم یخ می کند. پشت خط عابر پیاده ایستاده ام و منتظرم آنیکی ماشین هم بگذرد. آنیکی ماشین هم بگذرد. آنیکی ماشین هم بگذرد. آنیکی ماشین هم بگذرد...!آدم نمی داند تهش چه خواهد شد. آخرش از کجا سر در می آوری. اما مقابله با ناکامی ها هم دل شیر می خواهد. خیال قرص می خواهد...روز های آخر است. روز های آخر باهم بودن. کسی چه می‌داند سال بعد که هست و که نیست؟! فلانی هنوز ایران است یا ویزایش آمد و رفت پی داستانش...در جزیره ای در آمریکای غلط نکنم شمالی، یک شب کارگر ساده ای را به جرم قتل گرفتند و قرار شد فردا شب اعدامش کنند. فردا شب اما سی و یک هزار نفر در آن جزیره به خاطر فوران کوه آتشفشان و گاز های سمی مردند، الی همان کارگر  که در سلول انفرادی زیر زمین زنده مانده بود.شاید زندان این روزها سخت، همان بال فرشته نجاتمان باشد. کسی چه می داند...یاد حرف چند شب پیش علی می افتم. که یکهو آن وسطها قلاب حرفش حواسم را بدجوری نخ کش کرد.”تو سُپور شهرداری هم بشی تهش خوشحالی مهدی. فقط اون صدای لعنتی توی سرتو خاموش نکن. بذار باشه. بذار کارشو بکنه.&quot;زندگی خیلی بی رحم است. اما چه کسی گفته قرار است ما بی رحم نباشیم؟برنده ها برده اند. ولی بازنده ها صبح که از خواب بیدار می‌شوند، هنوز یک چیزی هست که باید برایش تلاش کنن. بیا بازنده باشیم. بیا بگوییم لق دنیا. بیا تلاش کنیم، ولی نبریم. هی تلاش کنیم ولی نبریم.&quot;به قول مک کویین:یه روز یه ماشین قدیمی بهم گفت: &quot;اونا یه مشت یه ظرف تو خالی ان. مهم اینه که چطور مسابقه میدی.&quot;می خواهم خوب مسابقه بدهم. می خواهم ببازم، ولی جوری ببازم که برنده ها، ایستاده تشویقم کنند..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 09:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صبح یکشنبه در نیوکمپ»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DA%A9%D9%85%D9%BE-gls0by4iijvm</link>
                <description>اسب کری خوانی‌ام رام کرده. می گویم شما چهارتا، ما دوتا. بازی را هم شرطی کنید. تو رگ های علی به جای خون، ذوق بردن پمپاژ می شود. رو می کند به من و می گوید:- سر شام بازی کنیم؟ اکبر جوجه تو معین درباریان.چهره سید برق می زند. اگر ببازیم، که می بازیم، امشب دور یک میز نشسته ایم و می خندیم. بی آنکه کسی ببیند زیر لب طنزآمیز با خودم می گویم:- چه باخت شیرینی...با مخالفت کوروش، شرط مان به تصویب نمی رسد. بازی را سه در مقابل سه شروع می کنیم. بلافاصله گل می خوریم. بلافاصله بعدی. و بلافاصله بعدی. و بلافاصله بعدی. تا به خودمان بیاییم پنج ششتایی گل خورده ایم. با صدتا تبصره و ارفاق، یکی دوتا هم زده ایم.مثل گربه در یک خیابان شلوغ بی قرارم. صد خودم را گذاشته ام تا کم کاری هم تیمی ها را جبران کنم. تلاش هایم اما به این می ماند که بخواهی با چنگال آب بخوری. نقطه ضعفشان را پیدا می کنم و استراتژی را تغییر می دهم. بیخ گوش کوروش زمزمه می کنم:- تو برو رو پای سید. منم میرم رو پای علی. اونوقت مجبور میشن پاس بدن به لایت علی که ضعیف ترین بازیکن تیمشونه. بعد با دروازه بان ما تک به تک میشن که گرفتن توپ لایت علی برای نوید کاری نداره. بعد هم ضد حمله میزنیم.استراتژی مان جواب می دهد. گل های خورده را جبران می کنیم. بازی 9 - 9 می‌شود. آسفالت پارک ملت رنگ نیوکمپ گرفته. باد ساعت هفت صبح تنش را از هیجان به درخت ها می کوبد. صدای تشویق و فحاشی برگ ها گوش ها را پر کرده. صدا به صدا نمی رسد.توی زمین کُری است که رد و بدل می شود. بازی را نبریم، زبانشان از طول زمین برامان بلند تر است.گل بعدی را می خوریم. پایم را می گذارم رو وجدانم و می روم بالا. از بالا میزنم به در حاشا و انکار. با هزار آیه و استدلال، یکی یکی حمله هاشان را خنثی می کنم. اما جواب نمی دهد. باد شرافت و صداقت از آن بالا مرا پایین می اندازد. گل آخر را می خوریم. آخرین تلاش های یک کاپیتان شکست خورده، برای نجات تیمش به خسران می انجامد. تمام آمال و آرزو هایش برای ماندن بر روی دریای غرور به کف اقیانوس می نشیند.از زمین بیرون می رویم. می خندم. برای تیمم هرکاری که می توانستم کردم. باید یازده – یک می‌باختیم. من آدم یازده – نه باختن نیستم. لبخند می زنم.- تمام انرژیمو گذاشتم کف دستم سید. ولی نشد...سید می خندد. علی لبخند به لب دارد. راهی نیمکت می شویم. باد آرام و قرار گرفته و بالای درخت های کاج نشسته و دارد به ما نگاه می کن.توی سرم نیشم باز است و یاد آن جمله می افتم که می‌گوید:- گاهی وقتها نمی شود که نمی شود که نمی شود..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 12:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعگی در مرداد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AC%D9%85%D8%B9%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-nvq4az6smo7a</link>
                <description>ساعت شش و نمیدانم چند دقیقه صبح آخرین جمعه مرداد است. هوای توی جاده خنک می‌زند. آسمان اگرچه ابری نیست اما، ابری خودش را انداخته جلوی خورشید تا خودمان را از آفتاب جاده به سایه های باغ برسانیم.بعد از چند دقیقه با دل خوش رکاب زدن، میرسیم به سربالایی نفس‌کُش اول. مثل یاماها ۱۰۰ به روغن سوزی و پِت پِت می‌افتیم. می‌اندازیم توی خاکی و باز می‌رویم. چند ماه پیش یک جای دورافتاده و دست نخورده پیدا کردیم. از همان جا ها که آدم توی اینستاگرام ویدیو‌اش را می‌بیند و سیو می‌کند تا بعدن به کسی نشان بدهد و بگوید:- ایی زندگیه ها…از چشمه آب برمیدارم. با فرض اینکه به تعداد محدود و به قصد «خوردن، نه بردن» حلال است، دوتا گوجه و چند دانه فلفل هم از زمین بغلی می‌چینم و می‌نشینیم به صبحانه خوردن و جمگعی کردن!با یک موسیقی بی‌کلام، که کاش می‌شد نت هایش را برایتان بنویسم و شما هم ببرید بدهید به یک پیانیست تا برایتان بنوازد و نوشته‌ام را با آن بخوانید.</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 12:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات، بار و بندیلشان را جمع کرده‌اند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%84%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-n7aezbtrv1zr</link>
                <description>یک ظهر اواسط تابستان است. مثل یک تنبل استوایی گرما زده، لش و له افتاده ام جلوی کولر و چشم هایم عباس را رقاص می بیند! یکهو از جایم کنده می شوم و با خودم می گویم نه، اینطور نمی شود! سه چهار روز است که با خواب ظهر، خواب شبانه ام را به گاف داده ام.شجریان می گذارم و می نشینم به نوشتن. این اواخر در نوشتن مراعات خیلی چیزها را کرده ام. یا حرفی بیخ گلویم چهارزانو نشسته بوده و نزده ام. یا زده ام، ولی تمام و کمال نزده ام!علتش هم این بوده که این اواخر یا داشته ام برای ویرگول می نوشتم یا کارگاه داستان، یا برای کانالم، یا نوشته ام یک نامه بوده و خلاصه یک سری حرفها این تو مانده.آدم بعد از گفتن بعضی حرفها دیگر نمی تواند به قبل از گفتنشان برگردد. من هم از بعد بعضی حرفها می ترسم. همین ترس آمده و گره شده روی زبانم. گرهی که دارد من را آرام آرام به کوهی سنگی، از حرف های ناگفته و راز های به میان گذاشته نشده تبدیل میکند.در نوشتن به تله افتاده ام. هرقدر تکان می خورم، تکان نمی خورم! روزهایی بود که می افتادم به جان نوشتن و یک نفس چند هزار کلمه سرهم می کردم. اما حالا هرچه می کاوم چیزی نیست. حرفها اگرچه به قوت خودشان باقی هستند اما، کلمه‌ای نیست!کلمات بار و بندیلشان را جمع کرده‌اند و با یک بلیت یکطرفه به قبرس رفته‌اند!یک پاراگراف می نویسم، ده دقیقه به جایی خیره می شوم و باز دوباره سعی می‌کنم. الان، یک ماه است که اوضاع همین است. می نشینم پای نوشتن و هیچ نمی نویسم. چیزی جز چهار کلمه پرت و پلا مثل الان...راه حلش هرچه هست در خود نوشتن است. شاید اگر یک دکتر ادبیات وجود داشت چنین تجویزی برایم می نوشت: «هر بیست و چهار ساعت یک استکان چایی پر رنگ، کمی زودتر خوابیدن. به خیابان ها بیشتر نگاه کردن.»آنقدر با نوشتن سنجاق قفلی می‌اندازم لای قفل نوشتن تا باز شود. من از نوشتن دست بر نمیدارم. آنقدر می نویسم تا نوشتن از من دست بردارد!.</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 22:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کازابلانکا | casablanca</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7-casablanca-vmmetqvn5rcl</link>
                <description>شاهکاری سرخوش به کارگردانی “مایکل کورتیز”..آدم خیال می‌کند فیلم های سیاه و سفید حوصله‌ سر بَرند. خیال می‌کند فیلم های قدیمی حرفی برای گفتن ندارند.همینطور هم هست. فیلم های سیاه و سفیدِ اوراقی حرف نمی‌زنند. آنها مستقیم می‌روند توی قلبت و یک گوشه را آب و جارو می‌کنند و برای همیشه آنجا چهارزانو می‌نشینند.هرکسی که “کازابلانکا” را ندیده باشد. حق دارد درباره فیلم های دورافتاده سینما اینطور فکر کند.“آپارتمان” بیلی وایلدر، “زندگی زیباست” از روبرتو بنینی، و “تعطیلات در رم” ویلیام وایلر و صد مثال دیگر…همه رنگین ترین داستان های سیاه و سفید روی زمین‌اند!روایت هایی از متن زندگی. دور از تجملات و ادا بازی های هالیوودی. فیلم هایی که مزه بودن می‌دهند. ماجراهایی که یک عمر با آدم می‌مانند و مثل یکجور دفترچه راهنمای زندگی عمل می‌کنند..یادداشتی جالب درباره این فیلم، به نقل از “نرگس قوری زری” به مناسبت هشتادمین سالگرد اکران یکی از مهم‌ترین عاشقانه‌های سینمای جهان:هنوز هم دلمان می‌رود برای دیدن فیلم‌های سیاه و سفیدی که مردان کت و شلوار پوش با بارانی‌های بلند و کلاه‌های لبه‌دار، در شهرهای شلوغ این طرف و آن طرف می‌روند، سوار ماشین و ترن و دوچرخه می‌شوند و زن‌ها با موهای جمع شده پشت سرشان، دامن‌های میدی و کفش‌های رویه کوتاه عروسکی که زیر آفتاب چتر سفید دست می‌گیرند، روی زیرانداز کنار سبد پیک‌نیک کج می‌نشینند و هر طرفی که می‌روند، با لبخندشان دلبری می‌کنند.هنوز دلمان می‌رود برای دیدن کازابلانکا. برای دیدن ریک و الزا که به چشم‌های هم خیره شدند و می‌دانستند که مال یکدیگر نیستند..پ.ن: پوستر مینیمال و غیر رسمی که از این فیلم گذاشتم بهترین پوستری بوده که تا به حال درباره یک فیلم به چشم خورده..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 12:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به احتمال صد درصد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-ia29mv1k65b8</link>
                <description>روز چهارم سر صبحی نوشتن است. صدای سه چهارتا گنجشک بیکار، هرازگاهی از روی درخت ها بلند می‌شود. چند نفر پایین‌تر نشسته‌اند و نیم ساعت است که دارند درباره کنکور و دانشگاه و سربازی حرف می‌زنند. هوا از دیروز کمی بهتر می‌زند. دنبال ایده‌ای برای نوشتم. اولش بازی‌ در می‌آورم که چشمه کلماتم خشک شده. بعد یکهو نوری می‌افتد به درونم و به اینکه دارم بازی در می‌آورم پی‌می‌برم.قرار بود رضا و صالح هم بیایند. صالح برای آمدنش از لفظ “صددرصد” استفاده کرده بود. چند هفته قبل هم یک دوست دیگر گفته بود «به احتمال نود و نه درصد فردا میام.» بعد نیامد. فردایش گفت: «دیگه به احتمال صد و بیست درصد صبح اومدم» باز هم نیامد.رو می‌کنم به یاسین و می‌گویم: + یه نفر درصد رو برای این رفقا بد توضیح داده…</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 09:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-uzpd5wdbcrxu</link>
                <description>هی چهار کلمه می‌نویسم. یک استکان چایی میخورم. در سکوت صبح به مردم نگاه می‌کنم و باز چهار کلمه دیگر می‌نویسم. انگار کلمات در مغزم یخ بسته‌ باشند.قرار گذاشته‌ایم کنج یک پارک آشنا هر روز صبح بنویسیم. امروز روز دوم است. هوای روزهای قبل که قصد جانمان را کرده بود رفته و جایش را داده به نسیم خنکی، که هرازگاهی یک دست به سرت می‌کشد و انگار که بگوید:بلند شو باباجان، بلند شو که کار و زندگی منتظر است…جلوی پایم یک پاکت سیگار وینستون افتاده است. یاد این نویسنده های انجمنی می‌افتم. همان ها که به خودشان  می‌گویند روشنفکر. همان هایی که کافیست در داستان هایت از سیگار و قهوه و بالکن و معشوق اسم به میان آوری تا تو را از خودشان بدانند. اگر سیگار هم بکشی و عاشق نویسنده های سیاه باشی که دیگر تبریک می‌گویم. شما دبیر انجمن شده‌ای!</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 08:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت گردوی کنار نجاری</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dnbbld8tm5th</link>
                <description>درختِ گردوی کنار نجاری هر روز با ترس زندگی می‌کند.هرطور که شده خودش را سبز نگه میدارد؛ مبادا شاخه های خشکش نجار را به فکر بریدن بیاندازد. گردو هایش یک در میان پوچ شده اما شاخ و برگش رنگ دارد. او حالا دیگر درخت گردو نیست. یک شاهد است. شاهد کشتار های دسته جمعی آقای نجار. درخت گردو هر روز رفقایش را می‌بیند که می‌روند داخل و تار و میز و صندلی و دسته تبر در می آیند. درخت ترسی از مرگ خودش ندارد. فقط دلش نمی‌خواهد دسته تبری بشود که بر ریشه یکی‌ مثل خودش فرود می‌آید.نجار هر روز صبح به پایش آب می‌ریزد.درخت گردو دلش هوری می‌ریزد که مبادا آب دادن نجار، مثل آب دادن قصاب به گوسفند باشد..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 04:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخیر آقای رعیان!</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D9%86%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86-lxiy0kocm5lx</link>
                <description>در سال های جنگ در یک کارخانه ی تولید ابنبات صندوق دار بودم.اوضاع مالی ام با سه بچه و یک زن به شدت رو به وخامت بود و با حقوق ماهی هفتاد لیر، فقط و فقط به سختی می شد اجاره خانه را داد. یک روز رییس بد قلق و بد خلق و خویم که در مدت بیست و سه سال کار حتی یک روز هم او را با لبخند ندیده بودممرا به اتاقش فرا خواند.وقتی وارد اتاق شدم به طرز عجیبی با لحنی ملایم از من خواست تا روی کاناپه بنشینم و دستور داد تا برایم یک چایی بیاورند. من که از تعجب و خجالت زدگی ماتم برداشته بودم به شکل ربات گونه ای به اختیار رییس در امده بودم.خیلی زود رفت سراغ اصل مطلب و راه گفتگو را با من باز کرد.« آقای بیک محمدی عزیز بعد از اینهمه نون و نمکی که باهم خوردیم و بعد از اینهمه سال که شما برای من کار کردید و خدماتی که من به شما و خانواده تان دادم و بعد از اینکه حتا حقوقتان را هر ساله پنج تا ده لیره افزایش دادم چطور توانستید با من همچین کاری کنید؟! »من که از شرم توی کاناپه جمع شده بودم و از لحنی که ندای بخشش داشت اندکی شجاعت پیدا کرده بودم، صادقانه گفتم:« بله حق با شماست. بنده در اوضاع مالی بسیار بدی به سر میبردم، و چاره ای نداشتم که از صندوق مبلغ صد و سی لیره بردارم، با خودم گفتم از حقوق ماهیانه ام آن را به مرور پس میدهم، و شما میتوانید این کار را انجام بدهید. و من خیلی شرمنده ام »ناگهان رییس با دست های پت و پهنش کوبید روی میز و با داد فریاد زد:« نخیر آقای بیک محمدی نخیر. در سال هایی که توی یه انبار میوه کار میکردم یک صاحب کار بی ناموس، من را به خاطر ده لیره به زندان انداخت، در حالی که گاهی به بقیه کارگر ها تا بیست و پنج لیره انعام میداد. شما دزدی کرده ای و باید تاوانش را پس بدهی. »رییس بی وجدانم من را تحویل دادگاه داد و در آن جا به یک سال زندان محکوم شدم.در این مدت زن و بچه ام در خانه شروع به بافتن جوراب و حوله کردند و از این راه خرج خودشان را در اوردند.وقتی از زندان آزاد شدم با پولی که از اندک پس اندازم برایم مانده بود یک دستگاه بافندگی تهیه کردم و یکی از اتاق های خانه را به کار بافتن جوراب و حوله و لیف اختصاص دادم.پس از مدتی کارمان گرفت و یک دستگاه شد سه دستگاه. حتا به جایی رسید که ما توانستیم یک سال بعد جایی را برای این بیزینس اجاره کنیم، سه دستگاه دیگر هم تهیه کنیم و دو کارگر دیگر هم استخدام کنیم.حالا جنگ تمام شده بود و طولی نکشید تا خط تولیدی با سیصد کارگر راه انداختیم.در یکی از روز هایی که من از برای یک سفر تفریحی در آنکارا به سر میبردم با من تماسی گرفته شد که در شرکت در صندوق باز مانده و از بیست و هفت هزار وچهارصد لیره ی آن تو سیصد و نود لیره برداشته شده.از این موضوع به شدت به تنگ آمدم و مدام در این فکر بودم که یعنی چه کسی میتواند به من خیانت کرده باشد و از من دزدی کرده باشد.سریعا اعلام کردم که تا برگشت من که سه روز دیگر است باید آن دزد را پیدا کرده باشید.وقتی به شرکت برگشتم متوجه شدم که همه را بازجویی کرده اند اما هنوز آن دزد لعنتی را پیدا نکرده اند.اینگونه شد که خودم دست به کار شدم و همه را یک بار از اول بازجویی کردم.سرانجام به این نتیجه رسیدم که کار کار رعیان است. رعیان صندوق داری بود که دوازده سال برایم کار کرده بود. و همه میگفتند که کار کار او نیست و این دزدی نمیتواند زیر سر چنین موجود ساده و آرام و بی آزاری باشد.اما من مطمن بودم که کار کار خودش است. چرا که در شرکت من او ماهیانه فقط صد و بیست لیره میگیرد و با این مبلغ هرجور که حساب کنی نمیشود با یک خانواده ی شش نفری زندگی کرد.صد و بیست لیره حتا کفاف کفش آنها را هم نمیدهد. پس دزدی حتما کار خودش است.یک روز او را به دفترم خواندم و از آبدارچی خواستم تا برای او یک استکان چایی بیاورد. او هم آمد و خیلی آرام روی کاناپه نشست.بعد شروع کردم و با ملایمت با او در این باره حرف زدم « آقای رعیان عزیز بعد از اینهمه نون و نمکی که باهم خوردیم و بعد از اینهمه سال که شما برای من کار کردید و خدماتی که من به شما و خانواده تان دادم و بعد از اینکه حتا حقوقتان را هر ساله ده تا پانزده لیره افزایش دادم چطور توانستید با من همچین کاری کنید؟!  »او که از شرم سرش را پایین انداخته بود و توی کاناپه جمع شده بود زبان باز کرد و گفت« بله حق با شماست. بنده در اوضاع مالی بسیار بدی به سر میبردم، و چاره ای نداشتم که از صندوق مبلغ سیصد و نود لیره بردارم، با خودم گفتم از حقوق ماهیانه ام آن را به مرور پس میدهم، و شما میتوانید این کار را انجام بدهید. و من خیلی شرمنده ام »ناگهان از عصبانیت و گستاخی او در اعترافش، به فریاد آمدم و گفتم:« نخیر آقای رعیان، نخیر. در سال هایی که توی یک کارخانه ی آبنبات سازی کار میکردم یک بی ناموس، من را به خاطر صد لیره که برای او حتی عددی به حساب نمی آمد به زندان انداخت، دزد دزد است و باید تاوانش را پس بدهد. »....بازنویسی داستانی از کتاب «دیوانه ای بالای بام - عزیز نسین»</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 01:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آجیل آدمهای دورم»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%A2%D8%AC%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-tsrti0mjddr6</link>
                <description>خیلی وقت است چیزی ننوشته‌ام. اینبار اما علتش چشم حسود کور کن است!دیگر از روی حال بدی و کرختی روحی نبوده که ننویسم. احتمالن جایی دو دستی یقه زندگی را گرفته بودم، و نمی‌توانستم همزمان هم او را کتک بزنم هم بنویسم.الان درست چهارده یا شاید یکی دو روز بیشتر از سال جدید می‌گذرد. سالی که گذشت و رفت، با خود خیلی ها را شست و برد. آدمهایی آمدند و تا خواستم احساس کنم آمده‌اند بمانند، رفتند...فهمیدم به قول یک بابایی که اسمش “باب مارلی” است، در نهایت همه به تو ضربه خواهند زد. فقط باید کسی را پیدا کنی، که ارزشش را داشته باشد.گمان کنم دیگر، آجیل آدمهای زندگی‌ام را حسابی پسته چین کرده‌ام. فهمیدم نباید هرکسی را در سنگر خود راه داد.یک بار کسی که در سنگر توست هدفش با تو یکیست.یک بار هم کسی که در سنگر توست، آنجاست چون فقط با دشمن تو ، دشمنی دارد.دومی برای تو، جلوی گلوله نمی ایستد. حساب اینها باهم، هفت زمین و هفت آسمان فرق دارد.سنگر من اینروزها خالی تر از قبل، اما محکم‌تر از پیش، جبهه را نگه داشته..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 12:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفنگ دو لول</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88-%D9%84%D9%88%D9%84-cy2zcfr2cfij</link>
                <description>از جایی که من نشسته‌ام و دارم به زمان نگاه میکنم، یک عمر زندگی را میبینم، که بخواهم یا نه باید از راهش بگذرم.همین الان یک دختر نمیدانم چند ساله و نمیدانم کجایی، یک جایی چشم هایی که قرار است ده سال دیگر من به آن چشمها بگویم قشنگ را بسته و تخت، خوابیده. البته امیدوارم. نمیخواهم از آن شب بیدارها باشد.مرد میانسالی که قرار است دوازده سال دیگر وسط خیابان بهشت بزند به ماشینم‌ و با او دهن به دهن بشوم هم همینطور. او هم خواب است.زنی که یازده سال بعد از امشب توی دادگاه با گریه به سمت جایگاه متهم حمله‌ور میشود تا توی صورتم تف کند هم الان خواب است.دکتری که سال بعد در را باز می‌کند و مثل فیلمفارسی ها میگوید: + ما هرکاری میتونستیم کردیم. از اینجا به بعد با بدن بیمارِ.حتا دوستی که امشب جانش را برایم میداد ولی دو سال بعد قرار است یک تفنگ دو لول بخرد تا سایه‌ام را با تیر بزند هم در این لحظه دارد خواب مرغابی های استخر پارک ملت را می‌بیند..پ.ن: گاهی نه از روی غم،که از روی کنجکاوی دلم میخواهد کلک خودم را بکنم و ببینم آنطرف چه خبر است؟که کدام مجنونی پشت این نمایش عروسکی نشسته و خودش را با ما سرگرم کرده..</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 09:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دندان درد روحی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-ysgjcftoiy33</link>
                <description>می گویند آدم وقتی گریه می کند ساختمان افکارش نم می کشد. فکر کنم در دو سه سالی که گذشت آنقدر غروب ها را نشستم روی تختم و خیره به تیر برق رو به روی خانه مان گریه کردم که دیگر ساختمان های توی سرم، هرکدام به یک خرابه دوبلکس تبدیل شده اند.بعضی وقتها فکر می کنم شاید فقط، غده تیروئیدم کم کار شده. دچار نوعی افسردگی مادرزادی یا فصلی شده ام. شاید بد نباشد یک بار از یک دکتر خوب نوبتی بگیرم و آخرهفته را بی آنکه به کسی بگویم، بروم دو سه شهر آنطرف تر و خودم روانم را بیندازم زیر تیغ جراحی یک پزشک خندان که توی مطبش شکلات گذاشته، چون آنجا را جای آدمهایی میداند که شیرینی زندگی شان کم بوده. اما نه حوصله اش را دارم، نه پولش را، نه وقتش را.کاش فقط یک دکتر دلسوز در این شهر مانده بود. تمام روانشناس هایی که یک روز اینجا مطبی داشته اند، جایشان را داده اند به دکتر های قلب و دندان و روده.آنها خیلی زود فهمیدند در شهر های کوچک کسی به روان درمانی نیاز ندارد. از نظر مردم اینجا، آدم یا سالم است و دارد زندگی اش را می کند، یا دیوانه است. مفاهیمی به نام افسردگی، اختلال دو قطبی، اسکیزوفرنی، یا او سی دی، دندان درد و دل پیچه های روح نیستند. همه شان روی هم یعنی دیوانه؛</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 08:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساندویچ فلافل زیر یک پتوی کلفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%D8%B3%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%81%D8%AA-qskfeth1sylm</link>
                <description>آدمی که زیادی از دست داده باشد، لحظه های خوب زندگی اش در ترس دوباره از دست دادن حرام می شود. بعد از اینکه یک دوست خوب، به طرز غیرقابل باوری عوض می شود و احساس می کنی که دیگر او را نمی شناسی، نگاهت به دوست های خوب دیگری که هنوز آنها را کنار خودت داری، دچار تلاطم می شود. بعضی وقتها در یک آخر شب سرد، ساعت دوازده و بیست دقیقه، زیر یک پتوی کلفت، به این فکر می کنی که نکند فلانی یکهو تغییر کند. یکهو دیگر ساندویچ فلافل دوست نداشته باشد و دیگر نخواهد با من وقت بگذراند. شوخی هایم برایش بی مزه باشند، یا رفتارش آنقدر سخیف و سطحی شده باشد که دیگر کنارش قدم برداشتن را نوعی کسر شان بدانم.بعد از اینکه طوطی دوست داشتنی ات را خواهرزاده هشت ساله ات با دست های کوچکش خفه کرد و بال هایش را کند، حتا فرصت فکر کردن به خریدن دوباره یک طوطی را از خودت خواهی گرفت. چرا که این کار، نه تنها ممکن است دردی را تسکین ندهد، بلکه دردی کهنه را مثل ضربات سوزن چرخ خیاطی، هربار که طوطی جدیدت چیزی بگوید به قلبت فرو می کند.کمتر پیش می آید که وقتی از یک رابطه سمی بیرون می آییم به خودمان بگوییم «آن آدم، آدم من نبود.» عوضش می گوییم: «دیگر هیچ آدمی ارزش اعتماد کردن ندارد.»شاید انسانی ترین کاری که می توانیم برای آدم بغل دستی مان بکنیم این باشد، که از وارد کردن زخم هایی بدون تاریخ مصرف و خاطره محور به او خودداری کنیم. اگر قرار است کسی را ترک کنیم، شاید بهتر باشد قبل از رفتن و بستن در، ده دقیقه را صرف این کنیم که به او بفهمانیم، رفتن ما به خاطر ابروی های کم پشت یا دندان های آسیاب خرابش نیست.و همینطور به خاطر ذات بی وفای آدمها هم نیست. که دنیا هنوز هم خورشید و ماهش توی آسمان است، و هشت میلیارد آدم دیگر روی زمین هست که هنوز هم می شود لای آنها آدمی قابل اعتماد و دوست داشتنی پیدا کرد.</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 11:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چهار ساعت سه میلیاردی!»</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-cqj93tzx2ybv</link>
                <description>.دیروز یکی از پسر عمه هایم آمد مغازه و درباره‌ی کار و کارخانه و همکار های عجیبش حرف ‌زد. ما هم که در یک سه‌شنبه‌ی رو به موت، عوض پول درآوردن، نسسته بودیم و غاز می‌چراندیم از خدامان بود بیشتر حرف بزند.گفت سه ماه است کارخانه در هایش را بسته و همه کارگرها بیکار شده‌اند. البته نه از آن بیکار هایی که دلتان برایشان بسوزد. از آن بیکار هایی که حقوق می‌گیرند و بعدازظهر ها ول ول توی پیاده‌رو های اصلی شهر می‌چرخند. بعد از رفیقی گفت که ور دل خودش توی کارخانه کار می‌کند، و هفته‌ی پیش مسئولان کارخانه، اشتباهی سه میلیارد تومن ریخته‌اند توی حسابش. بعد طرف زنگ همین پسر عمه‌ی ما زده و قضیه را گفته. پسر عمه ما هم عوض اینکه چهارتا نصیحت درباره حلال خوری و نون بازو خوری و و بقیه اصول تغذیه بگذار در گوشش، نقشه خرید یک اسکانیا قرمز را کشیده و نشسته‌اند درباره مدل و اینکه بروند و از کجا بخرند حرف زده‌اند. بعد سه چهار ساعت هم هرطور که بوده جلدی کارخانه پول را از حساب بیرون کشیده و به روی خودش هم نیاورده. حتا در آن چهار ساعت یک زنگ هم به طرف نزده. مثل اینکه خودش می‌داند چه‌جور آدمهایی برایش کار می‌کنند، و نخواسته زنگ بزند و بگوید:ما سه میلیارد تومان پول برای شما ریخته‌ام و لطفا دست به آن پول نزنید تا خارجش کنیم..با خودم فکر می‌کنم بد هم نشد. به خاطر یک خطای انسانی که تهش به هیچ‌جا بر نخورد، یک نفر خوشنام شد. شاید روزی که کارخانه‌ها باز شدند رئیس کارخانه با یک جعبه شیرینی از او تقدیر هم کرد. بالاخره تا کاری انجام نشود، کسی که از نیت کسی با خبر نمی‌شود. و فقط جلوه روی قضیه به چشم می‌آید. تازه در آن چهار ساعت حدودا سیصد هزار تومن هم سود آمد روی حسابش. جدای از همه‌اینها، بالاخره یک آدم عادی، یک رعیت، میلیاردی پول داشتن را تجربه کرد. چهار ساعت غم و دغدغه پول را نداشتن را حس کرد.فهمید چه حالی دارد. پولداران را نه، اما پولداری را فهمید..#یک_پیاله_خاطره</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 13:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای رحیمی هم که باشی یک روز لنگ می‌مانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mehtiiie/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xmexsr0xdrdy</link>
                <description>همه جمع شده‌ایم توی رختکن. آقای رحیمی رو می‌کند به ما و پشتش را تکیه می‌دهد به دیوار. بعد در حالی که یکی از پاهایش را جمع کرده توی شکم تا جوابش را از سر وا بکندبا خنده‌ی خفیفی می‌گوید:+ حالا هی بهش میگم یکم زودتر، اون هی به دل خودش پامیشه و برا یه پیچ میره اون‌سر مغازه و میاد این سر مغازه. عقلش نمی‌کشه که همون جعبه ابزارو بیاره کنار دست خودش.یک دور آقای رحیمی را رفت و برگشتی از بالا تا پایین برانداز می‌کنم. پیش خودم فکر می‌کنم چقدر عجیب و جالب است. استاد کاراته‌ای که اینجا هر بار به احترام ورود و خروجش برایش «اوس» می‌گویند و خم و راست می‌شوند، امروز لنگ دست جنباندن یک شاگرد میکانیک بوده. جراح مغز و اعصابی که نشسته و دارد به رقص دقیق و زیبای دست‌های آرایشگر بالای سرش نگاه می‌کند. و شاید فکر می‌کند اگر او هم بخواهد همینقدر سریع باشد، احتمالا چند نفر در سال می‌میرند؟ راننده کامیونی که بلد نیست ویندوز هفت براند. برنده جایزه نوبلی که معطل شاتر است. فوتبالیستی که سعی دارد در تعطیلات آخر هفته یک ضربه سه امتیازی بسکتبال را درست بزند. تاجر عروسکی که دارد برای خریدن عروسکی که دل دخترش را چنگ زده با فروشنده چک و چانه می‌زند. نوازنده ‌ پیانویی که سه روز است نتوانسته یک تعمیرکار برای آبگرمن‌شان جور کند.  اسنوکر بازی که نمی‌داند کدام کلید بر روی دسته پلی استیشن پاس می‌دهد.و منی که سعی دارم زنده بمانم؛</description>
                <category>مَِهدی</category>
                <author>مَِهدی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 12:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>