<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا غنمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melika.ghanami.honar14</link>
        <description>ملیکا غنمی کتابفروش سابق کتاب خوان در حال حاضر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:09:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/356366/avatar/7rCvdI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا غنمی</title>
            <link>https://virgool.io/@melika.ghanami.honar14</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتابهایی که ما را ورق می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@melika.ghanami.honar14/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-hn1fnsjjqlhv</link>
                <description>گاهی وسط خواندن یک کتاب، به جمله‌ای می‌رسی که انگار سال‌هاست در کمین تو نشسته. نه نویسنده تو را دیده، نه تو نویسنده را؛ اما کلمات، درست همان زخمی را نشانه می‌گیرند که زیر پوستت پنهان کرده‌ای. در ظاهر، ما کتاب را انتخاب می‌کنیم. از قفسه برمی‌داریم، ورق می‌زنیم، و تصمیم می‌گیریم که آن را بخوانیم یا نه. اما گاهی شک می‌کنی: نکند این کتاب از مدت‌ها پیش تو را زیر نظر داشته؟ شاید کتاب‌ها هم مثل آدم‌ها، ما را بو می‌کشند، می‌سنجند، و وقتی وقتش رسید، خودشان را به ما نشان می‌دهند.الیاس کانتی در کیفر آتش جایی می‌گوید: «می‌گویند کتاب‌ها بی‌جانند و از داشتن احساس و در نتیجه درد، چنانکه جانواران و چه بسا حتی نباتات حس می‌کنند، آزادند. ولی چه کسی تا کنون ثابت کرده است که جماد به راستی حساس نیست؟ چه کسی می‌داند که کتاب‌هایی که مدتی دراز در کنار هم بوده‌اند، به صورتی بر ما ناشناخته که در نتیجه نادیده‌اش می‌گیریم، نسبت به هم احساس اشتیاق ندارند؟ برای هر موجود متفکری لحظاتی پیش می‌آید که خطی را که علم بنا به عرف میان عالم آلی و جماد کشیده است، مثل همه مرزهای انسانی، مصنوعی و کهنه می‌پندارد.»شاید به همین دلیل است که گاهی یک کتاب سال‌ها در کتابخانه خاک می‌خورد، اما در لحظه‌ای خاص، دقیقاً همان روز و همان ساعت که ذهن و قلبت آماده‌اند، از قفسه بیرون می‌آید و دستت را می‌گیرد.یونگ از «همزمانی» حرف می‌زند؛ آن لحظه‌های عجیبی که اتفاق‌ها ظاهراً تصادفی‌اند اما در واقع، طرحی پنهان پشتشان خوابیده. شاید دیدن یک کتاب در یک لحظه خاص هم از همین جنس باشد. کتابی که تو فکر می‌کنی «انتخابش کرده‌ای»، در واقع مدت‌هاست که تو را انتخاب کرده بوده. تولستوی می‌گفت که «آنا کارنینا» را فقط برای گفتن یک جمله نوشته، و من فکر می‌کنم ما هم گاهی کل یک کتاب را فقط برای خواندن یک خطش می‌خوانیم؛ همان خطی که گویی از ابتدا در انتظار تو بوده.آخرین بار کی بود که کتابی تو را انتخاب کرد؟ نه آن‌که تو آن را انتخاب کرده باشی، بلکه خودش دست دراز کرده باشد سمتت و آرام در گوشت گفته باشد: «وقت خواندن من رسیده.» شاید در نهایت، ما کتاب‌ها را نمی‌خوانیم؛ این کتاب‌ها هستند که صبور و خاموش، ما را ورق می‌زنند.</description>
                <category>ملیکا غنمی</category>
                <author>ملیکا غنمی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 06:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح جلد کتاب چقدر برای شما مهم است ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melika.ghanami.honar14/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oyg5etiehpfb</link>
                <description>زمانی که در کتابفروشی کار می‌کردم، برای بسیاری از مشتریان طرح جلد کتاب اهمیت زیادی داشت. اغلب با جملاتی مثل این مواجه می‌شدم: «نه، جلد این کتاب زشت است، نمی‌خواهمش!» یا «این کتاب جلدش قشنگ است، همین را می‌خرم.» بعضی‌ها هم می‌گفتند: «رنگ سبز می‌خواهم تا با عکس‌هایی که می‌گیرم هماهنگ باشد» یا «این کتاب باید با دکور خانه‌ام ست شود.» این حرف‌ها شاید برای بسیاری از ما باورپذیر نباشند، اما واقعیتی بود که در آن سال‌ها بارها شاهدش بودم.شاید برای بسیاری از افراد طرح جلد کتاب اهمیت داشته باشد و در انتخاب کتاب تأثیر بگذارد، اما برای من شخصاً طرح جلد چندان مهم نیست. محتوای داخل کتاب برای من جذاب‌تر و مهم‌تر است. با این حال، نمی‌توانم انکار کنم که بعد از خواندن کتاب «ترزراکن» از نشر فرهنگ معاصر، در دلم به طراح جلد نگفتم: «دمت گرم! چه تصویر خوبی انتخاب کرده‌ای!»در یکی از جلسات انتشارات آریانا قلم، شاهد حساسیت افراد مختلف نسبت به طرح جلد کتاب بودم. از مترجم‌ها تا ویراستارها، همه درگیر بحث درباره طرح جلد بودند. مترجم اصرار داشت که باید بدون خواندن کتاب، برداشت خود را از طرح جلد بیان کنیم. او می‌گفت طرح جلد باید نشان دهد که کتاب درباره چه موضوعی صحبت می‌کند. من با توجه به دانش  کمی که ازهنرداشتم گفتم: «صحبتی که شما می‌کنید بیشتر مربوط به پوستر یا بنر تبلیغاتی است که باید در یک نگاه مفهوم را برساند؛ مثلاً وقتی با سرعت ۸۰ کیلومتر در اتوبان رانندگی می‌کنی، باید بتوانی مفهوم پوستر را بفهمی. اما طرح جلد کتاب چیزی است که من باید آن را بخوانم و بعد بگویم: دم طراح جلد گرم که متن را خوانده و سپس طراحی کرده است.» البته خیلی هم دلم می‌خواست بگویم: «شما ناشری هستید که همه کتابفروشان از طرح جلدهایتان شکایت دارند؛ چون کتابی که روی جلدش نردبان طراحی شده، قابل قرار دادن در قفسه نیست و بعد از دو روز فروش نرفتن، جلد کتاب خراب می‌شود.» اما جلوی زبانم را گرفتم، چون تازه دو روز بود که آنجا کار می‌کردم و این همکاری ادامه‌دار نبود.تابستان سال گذشته، کتابی قرار بود در نشر کرگدن چاپ شود که طرح جلدش سر و صدای زیادی به پا کرد. موضوع کتاب درباره زنان بود و طرح جلد اولیه تصویر یک خانم نشسته را نشان می‌داد که برای گرفتن مجوز رد شد. طرح دوم یک ردای بلند روی تصویر تن این خانم بود که آن هم رد شد. در نهایت، برای بار سوم یک قاب سفید بدون هیچ تصویری طراحی شد. به نظر من، این قاب سفید حرف‌های زیادی در خود داشت. طرح جلدی که شاید تا آخر عمر، هر وقت درباره این کتاب و ناشر صحبت شود، در ذهنم باقی بماند و خاطرات آن روزها را زنده کند.همه این‌ها را گفتم تا به ماجرایی که هفته گذشته اتفاق افتاد اشاره کنم. نشر گمان کتابی با عنوان «دلبستگی کتابی» نوشته احمد اخوت منتشر کرده است؛ کتابی ایرانی از نویسنده‌ای ایرانی، اما با طرح جلدی که بدون در نظر گرفتن حق کپی‌رایت از یک نقاشی خارجی استفاده شده بود. نقاش بریتانیایی پس از اطلاع از این موضوع، اعتراض کرد که این کار خلاف قانون است. نشر گمان در پستی چند اسلایدی با لحنی مظلوم‌نمایانه و محترمانه نوشت: «ما در کشورمان حق کپی‌رایت نداریم و نام شما را در شناسنامه کتاب ذکر کرده‌ایم.» خلاصه مضمون پست این بود که همه دزدی می‌کنند و ما هم دزدی کرده‌ایم. این پست کلی کامنت داشت و بسیاری از کاربران نوشته بودند: «به راحتی می‌توانستید یک طراح ایرانی برای این کار پیدا کنید.» اما انتشارات بسیاری از این کامنت‌های اعتراضی را پاک کرد. کاری که یک بار نشر نو هم با من انجام داد و به نظر من کار بسیار زشتی در فرهنگ کتاب و کتابخوانی است. برای من مثل این است که بگویند: «نظرت را برای خودت نگه دار و دهنت را ببند!» به جای استفاده از این جمله، کامنت‌ها را پاک می‌کنند.در پی این اتفاقات، تعدادی از مترجمان اعلام کردند که کتاب‌هایی که قرار بود با این انتشارات چاپ کنند را پس گرفته‌اند و دیگر  با این انتشارات چاپ نخواهند شد. نشر گمان برای من همیشه ناشری عزیز بوده و کتاب‌های خوب زیادی از آن خوانده‌ام، اما این رفتار باعث شد کتاب «دلبستگی کتابی» را از لیست کتاب‌هایی که قصد خرید و خواندنشان را داشتم، حذف کنم. این خاطره همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند.دو اتفاق اخیر باعث شد نظر من درباره طرح جلد کتاب تغییر کند. حالا فکر می‌کنم شاید طرح جلد کتاب در مفهوم کتاب تأثیر مستقیمی نداشته باشد، اما خاطراتی از آن کتاب در ذهن به جا می‌گذارد که هرگز پاک نمی‌شود.</description>
                <category>ملیکا غنمی</category>
                <author>ملیکا غنمی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 16:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهای قیمت قدیم و داستانهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@melika.ghanami.honar14/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-kprwishmkhkb</link>
                <description>در سال 1400، من در پیج اینستاگرامم کتاب‌های قیمت قدیم فروشگاه همیشه  را معرفی می‌کردم. این اتفاق خیلی خوش آیند بود هم برای من و هم برای مخاطبینم چون کتابهایی که میخواستند و میتوانستند با قیمت مناسب حتی بعضی وقتها با تخفیف تهیه کنند .  یک روز، آقایی به اسم  ذ به فروشگاه همیشه  آمد. او به دنبال خرید کتاب های قیمت قدیمی بود  و به جز خرید کتاب قیمت قدیم کالای دیگری تهیه نمیکرد ، همه چیز به خوبی پیش می‌رفت هم من و فروشگاه راضی بودیم که کتابهای رکودی از فروشگاه خارج می شود و هم با خود فکر میکردم شخصی کتاب خوان در حال جمع آوری یک کلکسیون کتاب خوب است . اما مشکل از جایی شروع شد که او جلو ما پشت تلفن قیمت کتاب‌ها را تغییر می‌داد و به مشتری های پشت خط تلفنش اعلام میکرد. اول از این اتفاق متعجب بودم بعدهاهم به عنوان مشتری مداری اعتراضی نکردم و مثل همیشه با احترام باهاش برخورد میکردم .مدتی گذشت و این آقا همچنان مشتری فروشگاه همیشه بودند تا سال 1402 که من یک روزبه کتاب‌فروشی  ( کتاب کتابخانه )رفتم.بچه‌های خوش انرژی این کتابفروشی من و میشناسن و همیشه باهم از بازار کتاب و نشر صحبت می کنیم اون روز بعد از سلام و احوال پرسی بهم گفتند: “ملیکا، نگفته بودی با دلال های کتاب هم دوست میشی ؟” من با یک دهن باز از تعجب گفتم : “من؟ کی؟”  با نشانه‌هایی که دادند، متوجه شدم که آقای ذ کسی بوده که به این کتابفروشی رفته و وقتی مسئولین متوجه می شن که دلال کتاب است اجازه خرید بهش ندادن اونم گفته من دوست ملیکای کتابفروشی همیشه هستم . خیلی عصبانی شدم هم از دست خودم که بعد از فهمیدن شغل این آقا بلاکش نکردم هم نمیدونستم توی چندتا کتابفروشی این حرف که دوست من است و گفته. اولین کاری که کردم بلاک کردنش در اینستاگرام و تلگرام بود . داخل کتابفروشی همیشه هم که دیدمش خیلی سرسنگین اما با احترام باهاش برخورد کردم ، وقتی ماجرارو با مدیرم درمیون گذاشتم چیزی گفت که ذهن منم درگیرش شد گفت : “ چی میشه که مردم میرن سراغ دلال کتاب ؟!” راست میگفت وقتی این همه سایت و اینستاگرام و منابع اطلاع رسانی هست که میشه خیلی راحت قیمت اصلی کتاب  و حتی با تخفیف تهیه کنی چرا باید بری سراغ دلال کتابی که کتاب و از قیمت پشت جلد هم گرون تر داره میفروشه ؟! کجای کارو داریم اشتباه پیش میبریم که هنوز این مدل آدم ها دارن کار میکنند ...</description>
                <category>ملیکا غنمی</category>
                <author>ملیکا غنمی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 17:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ای شاید خنده دار</title>
                <link>https://virgool.io/@melika.ghanami.honar14/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-rddbkegweno4</link>
                <description>یک روز عادی در کتابفروشی همیشه، همه چیز داره به روال خودش پیش میره. کتاب‌ها تو قفسه‌ها نشستن، مشتری‌ها دارن با چشم‌هایی که از کنجکاوی می‌درخشن، دنبال کتاب بعدی‌شون می‌گردن. بعضی از مشتری هاهم داخل کافه نوشیدنی میل میکنند و همچی آروم و روی روال خودشه  اما یهو بوم!شیلنگ بویلر از جاش کنده شد( وسیله ای برای گرفتن آب جوش)این صحنه فقط از دوربین مدار بسته فروشگاه دیدنی و خنده داره شاید توصیفش در متن راحت نباشه اما شما تصور کنید آب با فشار زیاد از شیلنگ بیرون می‌پره و روی مشتری‌ها می‌ریزه. همه بچه‌ها هول می‌کنند و نمی‌دونن چه کنن. صحنه‌ای از هرج و مرج و سردرگمی پیش میاد.در این همه آشوب  کیمیا یکی از نیرو های خوش انرژی فروشگاه همیشه از همه دیدنی تره چونگیج شده. در حالی که نمیدونه باید چیکار کنه یک مسیرو چند بار میرو بر میگرده و در این بین دو دورم دور خودش میگرده ، داره با خودش فکر می‌کنه: باید سرپرستای فروشگاه یعنی مریم و محمدرضا رو صدا کنم یا شلنگ و جمع کنم یا نه شایدم باید مشتری و بلند کنم و ازش عذرخواهی کنم !مریم و محمدرضا خیلی سریع خودشونو میرسونن به کافه هم شیلنگ و جمع میکنند و درست میکنند هم از مشتری که داخل کافه درس میخوند و دفترش خیس شده عذرخواهی میکنند .این خاطره یک تجربه یادگیری هم برای  ما بود. گاهی اوقات، موقعیت‌های غیرمنتظره می‌تونن در هر شغلی حتی کتابفروشی هم پیش بیاد و ما رو وادار به تصمیم‌گیری سریع کنن و یک خاطره خنده دار برامون رقم بزنند.</description>
                <category>ملیکا غنمی</category>
                <author>ملیکا غنمی</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 17:06:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>