<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا موحد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melika199</link>
        <description>&quot;مثل کلاغ های دم غروب هیچ جا نیستم. فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:47:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10751/avatar/U1Zw3a.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا موحد</title>
            <link>https://virgool.io/@melika199</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا دستمال کاغذی قابل بازیافته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-syzjxqygxigt</link>
                <description>چند وقت پیش، در پیج یک بلاگر محیط زیست در اینستاگرام، گشت می‌­‍‌‌‌زدم و نوشته­‌ای دیدم مبنی بر اینکه دستمال کاغذی، قابل بازیافت نیست.چیزی که برخلاف تصورم بود و باعث شد، برم دنبال صحت مطلب.طی گشت­‌هام در اینترنت، چندین آیتم رو پیدا کردم که برخلاف تصورم قابل بازیافت نیستند. و طی همین گشت­‌ها متوجه شدم که حتی وجود یک ماده غیر قابل بازیافت در بین بازیافت­‌شده­‌ها می­تونه باعث دورریخته شدن تمام مواد قابل­‌بازیافت بشه. چرا که دور ریختنشون برای متولیان بازیافت خیلی راحت­‌تر و به­‌صرفه­‌تر از جداسازی مواد قابل بازیافته.1. کتاب­‌ها: چسبی که برگه­‌های اغلب کتاب­ها رو کنار هم نگه می­‌داره، می­تونه در فرایند خمیر شدن کاغذ­ها اختلال ایجاد کنه و مقدار زیادی کاغذ در حال بازیافت رو هدر بده.بهترین کار اینه که کتاب هاتون رو به جای دور ریختن، به کتابخونه­‌ها ببخشین و یا به دیگران هدیه بدین.2. کاغذ کادو: تعداد زیادی از کاغذ کادوها قابل بازیافت هستند؛ اما انواع براق، اکلیلی و فویلی قابل بازیافت نیستند.3. نوار چسب: از اونجایی که وجود نوار چسب می­تونه مانع از فرایند خمیر شدن کاغذ بشه، بهتره موقع دور انداختن کاغذ، مقوا یا هر چیز دیگه­‌ای، مراقب باشیم هیچ نوعی از نوارچسب (شفاف یا کاغذی یا هر چی...) روی اون­‌ها نباشه.4. دستمال کاغذی: خیلی­‌ها نمی­دونن اما دستمال کاغذی قابل بازیافت نیست.خیلی از دستمال کاغذی­‌ها از کاغذهای بازیافت­‌شده درست شده‌­ا‌‌ن. و این مسئله باعث می­‌شه، فیبرهای کاغذ خیلی کوتاه باشن و خمیری که هنگام بازیافت ایجاد می­کنند، ضعیف و نامناسب باشه. از طرف دیگه، مصارف معمول دستمال کاغذی­‌ها اونا رو برای بازیافت ناخوشایند می­کنه.5. لیوان قهوه بیرون­‌بر: این لیوان­‌ها کاغذی­‌ان و همین باعث می­شه اکثر مردم فکرکنن، قابل بازیافتن. اما این لیوان­‌ها با لایه­‌ای از موم پوشیده شده­‌ان که اونا رو غیر قابل بازیافت می­کنه.در آخر اینکه همه این موارد باید با مراکز بازیافت محلی چک بشن.این متن ترجمه‌­ای کوتاه بود بر این مطلب کوتاه:)https://www.thisiseco.co.uk/news_and_blog/5_Things_You_Didnt_Know_You_Cant_Recycle.html</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 22:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری کامل بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-n7qqjddciwbg</link>
                <description>به شکل غیر قابل باوری، وسواس به درون تنم نفوذ کرده.پرفکشنیسم قبلا فقط توی تصورات و آرزوهام دنبالم می­کرد و کارش صرفا خط­‌خطی کردن حس خوبی بود که هنگام دیدن نتیجه داشتم. پرفکشنیسم تمام طول عمرم در لحظه­ی آخر مثل پتک روی سرم فرود اومده و کامم رو تلخ کرده.&quot;نمره نوزده و هفتاد و پنج؟ در حالیکه توی کلاس یه بیست هست؟&quot;&quot;رتبه سه رقمی؟ درحالیکه توی اون مدرسه یه رتبه‌­ی دو رقمی و چندتا سه رقمی بهتر از تو هست؟&quot;اما میل احمقانه­‌ام به بی­نقص بودن و کامل انجام دادن کارها حالا به تمام جزئیات زندگی­‌ام نفوذ کرده.&quot;می­خوای درس بخونی؟ اگه خودت رو ساعت چهار صبح از تخت خواب بیرون نکشی و راس چهار و نیم لیوان قهوه به دست پشت میزت نباشی، بهتره اصلا نخونیش.&quot;&quot;می­خوای اتاقت رو تمیز کنی؟ چه فایده­‌ای داره وقتی هر کاری بکنی اتاقت از فرط تمیزی شروع به درخشش نمی­کنه و بوی لیمو یا بنفشه نمی­گیره؟&quot;حالا هر کار کوچیکی مثل یه مسابقه‌ی احمقانه بین خودم و خودمه.مینیمالیسم که یه روز صرفا برای داشتن یه حس بهتر شروعش کرده­‌بودم، حالا تمام زندگیم رو به کارناوال عذاب وجدان تبدیل کرده که چرا انقدر خرده ریز دور و برمه و چرا از شر عروسک گوشه­‌ی کتاب‌خونه یا استیکی نوت­‌های رنگارنگ توی کشو خلاص نمی­شم.از آدمی که چند سال قبل وسط تپه­‌ی کتاب­‌های به هم ریخته و  لباس­‌های تانشده­‌اش زندگی می­کرد تبدیل شده ام به کسی که گه­‌گاه قرنیز­های بی­‌اهمیت چسبیده به دیوار اتاقش را تمیز می­کند و متدهای تاکردن لباس را سرچ می­کند.شکل جدید زندگی کردنم که احتمالا حاصل هزاران سال تلاشم برای تمیز و مرتب بودن است، بیشتر از گذشته شبیه آدم­‌های باانگیزه و پرتلاش است. تنها چیزی که نیاز دارم این است که گاهی ایده­‌آل گرایی هفت­ تیرش را از روی سرم بردارد و بگذارد با خیال راحت روی صندلی نفر دومی­‌ها و نوزده و هفتاد و پنجی­‌ها بنشینم.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 21:44:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌ها در اتاق انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-wmmoagx3c6jl</link>
                <description>?دیوارهای مطب کم‌نور و شلوغ دکتر &quot;ن&quot; پر بود از عکس‌های قاب‌‌ شده‌ از نوزادهای چشم‌رنگی.دور  تا دور صندلی‌های فلزی با روکش ‌های سیاه رنگ چیده بودند. روکش‌های نازک و  تیره‌ی صندلی‌ها جابه‌جا پاره شده‌بود و اسفنج زرد رنگ از لای درز‌ها  بیرون افتاده‌بود. مطب همیشه شلوغ بود. دور تا دور روی صندلی‌های قدیمی و کنار دیوارهای رنگ‌پریده، پر بود از پدر و مادر‌های بچه به بغل.طبق  ساعت اختراعی اون دورانم، هر بار سال‌ها و سال‌ها برای رفتن به داخل مطب  صبر می‌کردیم. باید تکیه می‌دادم به زانو‌های بابا و بچه‌های غرغروی هم‌قد  خودم یا نوزاد‌های ساکتِ پیچیده لای پتو‌های کم‌رنگ رو نگاه می‌کردم که  می‌رفتن داخل مطب و با لبخندهای بزرگ و جایزه‌های دکتر بیرون می‌اومدن.مطب  دکتر ، میعادگاه جایزه‌ها بود. جایی‌که تمام مشقتی که برای بلعیدن تکه‌های  گوشت داخل بشقاب و نخوردن یخمک‌های رنگی تحمل می‌کردی به نتیجه می‌رسید. &quot;یک‌سانت بلندتر شده.&quot;&quot;خس‌خس سینه‌اش کمتر شده.&quot; کلمه‌ها مثل آب‌نبات‌های رنگی از میان مکالمه مامان‌بابا و پزشک بیرون می‌پریدند. سر می‌خوردند درون کام من. من باعث افتخار خودم بودم. الهه‌ی لاغر و موفرفریِ پرهیز و تلاش.مطب دکتر &quot;ن&quot; معبد من بود.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 20:08:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان مداوم لحظات</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-zaoxrdn9pfbu</link>
                <description>جریان مداوم لحظات.....زمان روی دست و پا و لباس‌هام می‌ریزه.زمان موهام رو مرطوب می کنه و روی چشم‌هام جاری می‌شه. وقت بخش مورد علاقه منه. اون قسمت از زندگی که برخلاف انسان‌ها، مکان‌ها و همه بخشای دیگه اتفاقات قابل لمس نیست.زمان شبیه احساس سرما وسط گرمای مرداد، یا شبیه تب و لرز بی علت وسط دی ماه غیرقابل وصفه....برای آدمی که تمام عمر تلاش کرده دیده بشه، شنیده بشه و دوست داشته بشه، زمان گرانبها ترین و شاید تنها دوست ممکنه. دوست عزیز و غمخواری که درست همون لحظه ای که برای ورود به یه جمع شلوغ دست دست می کنی؛ اول عقربه ساعت مچیت و بعدم خودت رو هل می ده وسط ماجرا.همون دوستی که وقتی وسط درس، احساس تنهایی ، مثل سطل آب سرد می ریزه روی تمرکز شکننده ات، شونه ات رو فشار می ده و در گوشت می گه زودباش نگهش دار، وقت نداری...جریان مداوم لحظات کوتاه و بلند شاید بهترین و دوراندیش ترین دوست ممکن نباشه، شاید در هر ثانیه به دنیا بیاد و از دنیا بره و همه چیز رو فراموش کنه، ولی لااقل یه خوبی داره، زمان هرچقدرم بی فکر و کوته نگر، هرگز با نوک کفش شیارهای حک شده روی شن های کویر قلبت رو عمیق تر نمی کنه.زمان دوسته، و این شاید بهترین تعریف برای چیزیه که می شه به تعداد آدم های خلاق دنیا براش تعریف پیدا کرد.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 00:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-asdnaqusqm3c</link>
                <description>بیستم آذرماه نود و هفتکلاس تاریک و گرم بود.هوای خوب و ابر و روشنایی از پشت پنجره کلاس دست تکون می­دادند. آذر از توی آسمون کاملا آبی، از روی زمین مرطوب و از لابه‌لای درختای نیمه برهنه، صدام می­زد. می‌خواست که &quot;این تنها پاییز نوزده‌سالگیم&quot; رو غنیمت بشمارم. که بیخیال بحث سیاسی-اقتصادی و دروس خاکستری‌رنگ عمومی بشم. پاشم برم وسط بیابونی که دانشگاهه، قدم بزنم و نفس بکشم و آخرین روزای خزان رو همراه کل طبیعت جشن بگیرم.اما نمی‌شد. باید می‌نشستم و تک و توک همکلاسی‌های دغدغه‌مندم رو تماشا می‌کردم که به نوبت، بعضی عصبی و بعضی بیخیال می‌رفتن وسط کلاس و بدیهیات رو تکرار می‌کردن.&quot;ز&quot; کنارم نشسته بود و توی کتاب آموزش خوشنویسی‌اش مشق می کرد. صدای بحث و جدل بچه‌ها بالا و پایین می‌رفت.صداشون، پیچ و تاب می‌خورد و از لای در نیمه باز کلاس می‌گذشت و می‌ریخت کف راهروی خالی.حرکت امواج صدا، حرکت خودکار&quot;ز&quot; روی کاغذ نامرغوب کتاب خوشنویسی، حرکت دست &quot;ص&quot; موقع حرف زدن. همه جا پر بود از ضربات و تکان‌های ظریف و بی‌‌اهمیت. دنیا انگار به جای مولکول و اتم، تشکیل شده بود از حرکت. حرکت‌های کوچیک، حرکت‌هایی که موهبتِ کسالت آورِ مادی بودن رو به زندگی می‌بخشند.  شبیه تکون‌های پشت سر هم برای از خواب بیدار کردن، مثل ضربه آرومی که برای پروندن ابر صورتی رنگ خیال از بالای سرت به شونه‌ات می‌خوره. حرکت‌هایی که نمی‌گذارن، فراموش کنی، داری زیر پوستت نفس می‌کشی. که نمی‌ذارن ذهنت لباساش رو بریزه توی چمدون و برای همیشه بره سفر. حرکاتی که ما رو توی همین دنیا نگه‌ می‌دارن. وسط معرکه حرف‌های بدیهی و تکراری و خواب‌آور. وسط معرکه‌ای که هر چقدرم  غیر دلچسب باشه، شکل واقعی زندگیه.زندگی، جایی که تو باید بپذیری و یاد بگیری تجربه‌اش کنی. جایی که مجبوری به پاییز زنده پشت پنجره &quot;نه&quot; بگی و طیف خاکستری رنگی که کلاس نادلپذیر دروس عمومی، روی صورتت می‌پاشه دوست داشته باشی.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Tue, 11 Dec 2018 14:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبهم، نخواستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-ux1xlmoxo1qj</link>
                <description>  بعد از سه ترم که توی این دانشگاه گذروندم، به نظرم دانشگاه یکی از فرساینده ­ترین محیط­ های روی زمینه.معجون عجیب و تلخ و بدمزه ای که یه جادوگر ناشناس ازت می­خواد سر بکشی.به همون اندازه مبهم، به همون اندازه نخواستنی.آره؛ تمام چیزهایی که توی این کتابا نوشتن عالین. و صادقانه دلم می­خواد از امروز تا آخرین لحظه عمرم رو صرف شناخت بدن انسان و پیچیدگی­ هاش در زمان سلامتی و بیماری کنم.ولی حقیقت اینه که برای کسایی که تازه دیوار بلند کنکور جلوی چشماشون فروریخته، هل داده شدن تو محیطی که قراره با نزدیک صد نفر دیگه، درس بخونن و آزمون بدن و مقایسه بشن.مثل هفت سال زندگی توی دنیای شبیه ­سازی شده کنکوره.تمام تلاش های ابتر و بچگانه برای استریت شدن، طرح نرفتن، بهتر بودن، اونم درحالیکه هنوز حتی دوست داشتن این علم رو یاد نگرفتیم دقیقا نشونه اینه.این که ما بیماری رقابت کردن گرفتیم.تلاش­های بی برنامه و بدون هیچ رویکردی برای به دست آوردن چیزی که بهش می­گیم امتیاز.فعالیت کردن تو تشکل­ها و کانون­هایی که دوستشون نداریم.شرکت کردن توی هرکنگره و همایشی با هر موضوعی، بدون اینکه حتی بدونیم دقیقا می­خوایم با زندگیمون چی کارکنیم.گیر کردن توی فرایند ناقص نوشتن ریویو برای هر ایده ­ای که استادامون بذارنش کف دستمون. بدون توجه به این نکته که دنیا پره از آدمایی که خیلی بهتر از ما بلدن کاغذ سیاه کنن. بدون توجه به اینکه دنیا به ساختن ایده های جدید نیاز داره و نه پوشوندن لباسای جدید به اطلاعات قدیمی.خودم می­دونم همه این کارها برای تبدیل شدن به دانشمند درست و حسابی لازمه، ولی کی گفته این فرایند، باید انقدر بی هدف باشه.احساس می­کنم سیستم دانشگاهی داره ما رو هل می­ده به سمتی که صرفا آدم­ هایی باشیم عین همه اونایی که از زمان تولد علم نوین، فارغ­التحصیل شدن و نه آدمایی متفاوت که کارهای متفاوت می­کنند. و این خیلی خیلی خیلی آزارم می­ده.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Sun, 09 Dec 2018 20:01:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در هزارمین نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-r20ma6skau3v</link>
                <description> در تمام مدت کودکی از دوچیز فراری بودم ؛ خورش بادمجان و زبان انگلیسی.اگر همه ابنا بشر، گرد هم می آمدند ،و وادارم می کردند، بین زندگی کردن در جامعه انسانی و به رسمیت شناختن این دو یکی را انتخاب کنم، احتمالا چمدان و کلاه به دست ،از گل روی هفت میلیارد نفرشان خداحافظی می کردم و سوار اولین سفینه، به مقصد نزدیک ترین سیاره قابل سکونت، زمین را ترک می کردم.سال ها از عمر گرانبها می گذشت و روز به روز از زمان طلایی آموزش زبان دوم  دور و دور تر می شدم.تدابیر مختلف  پدر و مادرم از کلاس و کتاب و سی دی های مجیک اینگلیش گرفته تا دیدن فیلم و انیمیشن به زبان انگلیسی، هیچ یک کارگر نیافتاد.و والدینم، محزون و ناامید از پیشرفت بین المللی تنها فرزندشان،شاهد بودند؛ که چگونه میراث ماندگار مرحوم والت دیزنی را به زبان فارسی با شوق وذوق می بلعم و  به مبدا و منشا داستان های شیرینش وقعی نمی نهم.زمان زیادی گذشت و من انگلیسی را کم و تنها در رودروایسی تبلیغات فرافکنانه این زبان، زبان بین المللی ماست، خواندم.تا آنکه در یکی از روز های کسالت بار دوران بلوغ، در حالیکه چهار زانونشسته بودم روبروی صفحه تیره لپ تاپ، تصمیم گرفتم به جرگه نوجوانان علاقه مند به هالیوود و خون آشام و فیلم های عاشقانه بپیوندم. همان لحظه که فیلم سطح پایین و نوجوان پسندانه در میانه کادر مشکی و بنفش کی ام پلیر آغاز شد، جادو اتفاق افتاد.احساس موج سوار تازه کاری را داشتم،که روی اولین موج بزرگش،سوار بر تخته زرد رنگی،ایستاده باشد. کلماتی که نمی فهمیدمشان، از میانه فیلمی که چندان هم دوستش نداشتم؛ دستم را گرفتند. و هزاران کیلومتر آنطرف تر مرا به قلب  شلوغی لندن ومدرنیته نیویورک بردند.از میانه طوفان های برف و یخ کانادا تا دل گرمای جان فرسای استرالیا سفر کردم.ساده بگویم آن روز، پای لپ تاپ قدیمی و از رده خارجم به زبانی که می توانست مرا به آن همه آدم و فرهنگ و گوناگونی وصل کند دل باختم.درحقیقت؛ داستان من و انگلیسی داستان عشقی بود، که در دیدار هزارم اتفاق افتاد.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Thu, 16 Aug 2018 20:37:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای نقاشی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-y6d2yntghjzp</link>
                <description>  پیش از آنکه آرزوها و خیالات کودکانه ام، تحت تاثیر حسابگری های ناشی از زندگی در جهان واقعی ، رنگ و نشانی از پول و زندگی آبرومند زیر سقف یک خانه درست و درمان به خود بگیرد ، دلم می خواست نقاش دوره گرد باشم.البته؛نه یک نقاش دوره گرد شبیه پدر تارو میساکی، که زن وبچه را از این شهر به آن شهر ژاپن به دنبال خودش می کشد تا آثار رئال اززیبایی های کشور توسعه یافته اش خلق کند،می خواستم نقاشی دوره گرد ها را کمی ایرانیزه کرده و دوره ای جدید در تاریخ آن آغاز کنم.آن روز ها، تصمیم داشتم نقاش قهوه خانه ای شوم؛ در خیالاتم ،تصاویری از سهراب در میان بازوان رستم ، یا کیکاووس سواربر ابتدایی ترین مدل پاراگلایدر که به لطف عقاب های اسیر در قفس به سمت آسمان پرواز می کرد یا حتی با درنظر گرفتن تمایلات از ابتدا فمینیستیم تصاویری از جنگ گردافرید و سهراب را روی پرده های عریض و طویلی نقش می زدم و با خودم به کرمان و یزد و همدان می بردم. فکر می کردم که در ورودی هر شهر یا هر محله آبرومندی، قهوه خانه ای با یک نقال پیر و مهربان در هیبت آلبوس دامبلدور قرار دارد که می توانم آثار هنری اصیلم را به آنجا بسپارم و خودم در گوشه ای بنشینم و به جادوی کلام نقال گوش بسپارم.نمی دانم کجا چه دیده و خوانده بودم که چنین تصوری از مردم نادیده جامعه در اواسط دهه هشتاد شمسی داشتم.زمانی از آن ایام دلنشین بی خبری از مطلوب گذشت و فهمیدم آدم های شهر های دیگر این کشور هم مثل همان هایی که بینشان زندگی کرده ام چندین دهه است که به فرهنگ چای خوردن در استکان های کمر باریک پشت کرده اند و به جای آنکه در یک شب زمستانی از سرمای هوا به گرمای قهوه خانه ای پناه ببرند، وقتشان را در رستوران ها و کافه های مدرن می گذرانند.هر چند آن روزی که فهمیدم ادامه راه زندگی در این حرفه برایم مقدور نیست، خیلی هم ناراحت نشدم.آن زمان رویای سفراز شهری به شهر دیگر همراه با دوچرخه و درحالیکه رنگ و بوم و قلم مو را دنبال خودم می کشاندم، را به امید سبک زندگی دیگری رها کرده بودم. پس رویای مصور کردن قصه های شاهنامه را رها کرده و کاری دیگر پیشه کردم.از آن خیال شیرین و دوست داشتنی امروز تنها خاطره ای دلچسب برایم مانده است که در لحظات نابی مثل خواندن خوان هشتم اخوان ثالث سرکلاس دبیرستان دیدن نقاشی های روی دیوار های کلیسای وانکیا شنیدن بیتی از شاهنامهبرایم زنده می شود.ومرا از امروز و میانه کار و درس و شلوغی های زندگی  به محفل نقالی یک پیر دوست داشتنی پرتاب می کند.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Aug 2018 12:56:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای عملی کمتر رنج کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-myotwmj4yxjl</link>
                <description>خوب یادم است دانش آموز سال اول دبیرستان بودم، در کلاسی نسبتا بی روح ،روی صندلی سفت و سختم نشسته بودم و به سخنرانی دبیر ادبیات در باره هدف ،آینده و انسان های مترقی گوش می دادم (لازم است بگویم در دبیرستان ما این سه به ترتیب به معنی کنکور، درس خواندن در رشته و دانشگاهی که دیگران دوست دارند و آدمی که صرفا در کنکور موفق شده باشد بود؟) ، در مقام یک دختر لجباز چهارده ساله احتمالا وظیفه شناسی در گوش دادن به محتوای کلاس را به حد اعلا رسانده بودم.که تمام جملات معلمم در خاطرم مانده،مهم ترینشان برای من این بود:&quot;بچه ها ، هیچ وقت رویا پردازی نکنید، رویا و خیال شما رو از هدف دور می کنه ، آدم خیالپرداز نمی تونه تو درس موفق بشه.&quot;این جمله مثل مشتی به صورتم خورد.سرم را بلند کردم و کلاسمان را نگاه کردم.بین دخترهای نوجوانی پیچیده لای پارچه های سرمه ای رنگ، دمغ و خواب آلود و آرزومند فرار از کلاس نشسته بودم،زمان و مکان و مدرسه و جامعه از من یک چیز می خواستند در قالب این کلاس یخ زده فرو بروم و قبل از تقدیم روحم به غول چاق و خل و دیوانه ای مثل کنکور خاکستر رویاهایم را در دریا بریزم.در ان لحظه و مکان به خصوص، کسالت باری چیزی که از آن به عنوان هدف غایی و نهایی یاد می شد ،خود را بی پرده نشان می داد.بعد از آن روز،مدت ها درباره خیال  و از بین بردنش فکر کردم. اگر آدم خیالبافی باشید ،احتمالا می دانید زندگی کردن بدون رویاها چقدر مشکل است.حتی اگر تمام مخالفین عالم خیال در مقام هیئت ژوری دادگاهی تمام عیار بنشینند و عقل بشری را به قضاوت بگمارند و سند بیهودگی رویاپردازی را توی صورتمان بکوبند و برای تصورات شیرینمان حکم اعدام صادر کنند، ما خیالباف ها دست نمی کشیم.شمشیر و گرز و اسلحه به دست می گیریم ،زره وخفتان و کلاهخود می پوشیم و سوار بر اسب های آراسته و ماشین های ضد گلوله و سفینه های نظامیمان می شویم و رویاهایمان را قبل از اجرای حکم نجات می دهیم(قول می دهم صلح طلب تر از این ها باشیم که به کسی آسیبی برسانیم سلاح ها و امکاناتمان فقط حکم تهدید دارند)خیالبافی بهترین و ساده ترین راه نفس گرفتن و استراحت در میانه مشکلات است.حتی اگربزرگ ترین کوه ها در مسیر زندگی ام بایستند و از فراز قله سربه فلک کشیده شان برایم پشت چشم نازک کنند،یا اگر صخره ای غلتان و بی پناه در میانه راهی به سمت اهدافم جا خوش کند و مسیر رودخانه تلاشم را سد کند.می توانم چشم هایم را ببندم و اسب تک شاخ خیال را به حضور فرابخوانم و سوار بر آن به سرزمینی بروم که در آن هیچ آدم و اتفاق ناامید کننده ای وجود ندارد.ایستاده بر فراز ابری یا تکیه زده به نرده  ایوان قصری ،پری از سیمرغ از جیبم دربیاورم ،در آتش بیاندازم و از فراز کوه قاف فرا بخوانمش. سپس از جایگاه گرم و نرم و راحتم  به نظاره تدبیر پرنده افسانه ای هم وطن بنشینم که چگونه کوه مشکلات را مثل کاهی از سر راهم کنار می زند.بهتان قول می دهم خیلی از همین گریز ها به دنیای قصه و خیال می تواند راه حل را راحت نشانتان دهد .کاش در میانه اتفاقات تلخی که یکی از پی دیگری به روزهایمان پرتاب می شوند، چراغ کوچک امیدی را که خیالباف ها با زحمت در دل خودشان روشن نگه می دارند با تلخی و ناامیدی خاموش نکنیم.داستان دخترک کبریت فروش را یادتان هست؟دختر بچه ای که گرسنه یخ زده در میان خیابان با تصور شادی خوشبخت بود؟هرچند که یک آن چشم بستن و تصور کردن بی تلاش نمی تواند،هیچ مشکلی را حل کند و هیچ دردی را درمان،اما لااقل تا وقتی کبریتمان خاموش شود، گرممان می کند.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 00:59:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن پرندگان عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@melika199/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-prm61fhavkvh</link>
                <description>  یکی از اولین خاطراتم تصویری از خودم و پدرم در یک روز سرد و روشن است ،در حالیکه دستش را گرفته ام و نگاهم به دسته پراکنده ای از موجوداتی سیاه رنگ در آسمان است .با دستم اسمان را نشانش می دهم ،و جویای هویتشان می شوم .به خاطر می اورم،که پدرم گفت”:اینا پرستوان پاییز شده و دارند کوچ می کنند.&quot;درهمان سال ها باز هم دیدمشان. اما هربار انگار تعدادشان کمتر می شد.انگار پیراهن مشکی رنگی  باشند،که با هربار شستن آب می رود.عاشقشان بودم.عاشق شکلی که آسمان را رنگ می کردند و زندگی ای که با خود به همراه می اوردند.برایم پیام آور باران مهرماه وشادی فروردین بودند.هرچند که آن ها هیچ وقت مرا نشناختند.ونفهمیدند که با اشتیاقی که یک نوجوان،به خواننده محبوبش نگاه می کند نظاره گرشان هستم.نمی دانم دقیقا چه سالی بود. چند پاییز ویا بهار ازعمرم می گذشت. اما یک روز، دوستان قدیمی ام را گم کردم. بعد از آن، حضور پرستو ها دررویاهای کودکانه و کتاب های دوران دبستان  خلاصه شد.دلیل برنگشتنشان را درست نمی دانم،اما حدس می زنم یکی از همین قصه های غم انگیز زیست محیطی بوده باشد. کم کم در کشاکش نوجوانی و درس و کتاب پرندگان آزاد ومسافرم را فراموش کردم.این روزها اما دوباره به یادشان می افتم .روزهایی که غم دنیایم را مچاله می کند.زمانیکه دل و ذهنم از خواستن صرف پر می شود و هیچ رسیدنی ارامش نمی کند.وقت هایی که حس می کنم ،یک قدم به ادم بزرگ شدن نزدیک می شوم.هر لحظه و هر ثانیه ای که می فهمم خوشبختی بی چون و چرا و رنگارنگ کودکی در حال ناپدید شدن است.عجیب به یاد پرستو ها میافتم.به یاد ان ها و تمامی حیواناتی که از یک روزی دیگر به میعادگاهشان با کودکی بازنگشتند. و با خواندن هر خبرتلخ  از محیط زیست دلم به درد  می آید. برای من شنیدن خبر مرگ هر جاندار ، خشک شدن هررودخانه  وسوختن هر جنگل به معنی جای کمتری برای جانوران و زندگی سخت تری برای رویاهاست.از من اگر می پرسید بین غم و اندوهی که سرزمینمان را گرفته و فجایعی که زمینمان را در خود فروبرده کم ارتباطی نیست.من بعید می دانم در شهر وروستایی که  درنا و قمری وپرستو تاب زندگی نیاورند،جایی برای &quot;پرنده کوچک خوشبختی &quot; باشد.</description>
                <category>ملیکا موحد</category>
                <author>ملیکا موحد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jul 2018 00:44:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>