<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های melikam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melika5756</link>
        <description>?‹  فردایی بنویس که شکل امروز نباشد. ^^ ›?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1755824/avatar/MI7gLL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>melikam</title>
            <link>https://virgool.io/@melika5756</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-w5twrtovwd1k</link>
                <description>صبح که بیدار شدم هیچ چیزی یادم نمی‌اومد… هرچی تلاش کردم، فایده نداشت. فقط یه حس مبهم و تاریک توی وجودم بود. انگار دیشب خوابی دیده بودم… خوابی که مطمئن نیستم چی بود، ولی یه چیزی ته دلم می‌گفت درمورد کسی بود… کسی که دیگه توی زندگیم نیست. یه حس گنگ و خفه‌کننده داشتم، و وقتی چشم‌هامو باز کردم انگار سبک شده بودم… مثل کسی که سال‌ها منتظر یه خواب باشه و بالاخره ببینتش. ولی از طرفی هم، یه کلافگی عجیب بهم فشار می‌آورد از اینکه اون خواب لعنتی یادم نمیاد...قرصامو چند روزه نخوردم… چون باعث می‌شدن شب تا صبح از فکر منفجر بشم و حتی یه لحظه خواب به چشمم نیاد. رفتم آشپزخونه، چشمم خورد به اون همه ظرف نشسته، به کارای نکرده‌ای که مثل یه کوه جلوی روم بود. همونجا با خودم فکر کردم کاش فقط امروز یه نفر بود، فقط همین یه روز، که همه‌چی رو به‌جای من هندل کنه… ولی نبود، هیچ‌وقت نبوده، هیچ‌وقت نیست… با هر زحمتی بود یه چیزی واسه خوردن درست کردم، و حالا رسیدم به راند دوم یا سوم غذام…این روزا همه‌چی قاطی شده… هم گرسنه‌ام، هم خودخور. گاهی تا مرز جنون غذا می‌خورم و گاهی اینقدر فکر می‌کنم که حس می‌کنم مغزم داره خونریزی می‌کنه… قبلاً از همه‌چی حرف می‌زدم، دلم می‌خواست بشنوم و بگم. ولی الان؟ حتی وقتی لازمه چیزی بگم، یهو پاشم میرم… یه‌سری خاطره‌ها مدام توی ذهنم تکرار می‌شن، مثل فیلمی که دکمه‌ی توقف نداره. احساس می‌کنم بعد از یک سال و چهار ماه، تازه الان ضربه‌ی اصلی رو خوردم… تازه الان دارم له می‌شم.مدام چهره‌ی کسی رو می‌بینم که باعث همه‌ی این زخم‌ها و اتفاقاته. چند وقت پیش فهمیدم پرونده‌ی بسته‌ی دادگاه دوباره باز شده… ورق برگشته. این بار من برنده شده بودم، اما روحم… روحم دیگه توان دیدنشو نداشت. نمی‌تونستم دوباره چشمم توی چشم اون بیفته. برای همین بیخیال تمام تلاش یک‌ساله‌م شدم، همه‌چی رو گذاشتم و خودمو انتخاب کردم… شاید تصمیمم اشتباه باشه، ولی این دفعه می‌خوام فقط خودمو نجات بدم…چند وقت پیش کابوسام دوباره برگشته بودن. همونا که بارها خفم کرده بودن… اما حداقلش اینه که اون شخص هیچ‌وقت دیگه توی زندگیم نیست. از این شهر می‌ره و برای همیشه محو می‌شه…دیروز با بابا رفتیم کافه. وسط حرفام گفتم: «حالم خوب نیست…» سعی کرد آرومم کنه، گفت فکر کردن به آینده همیشه هست، همه دارن…حرفشو نصفه قطع کردم. گفتم: «بحث آینده نیست بابا… بحث گذشته‌س. حس می‌کنم بعد از این همه زخم و درگیری، بعد از این همه درد، دارم تغییر می‌کنم. انگار ذاتم عوض می‌شه. دارم بد می‌شم بابا…»بعد از همه‌ی این اتفاقات… من دیگه خودمو نمی‌شناسم. انگار دارم ذره‌ذره محو می‌شم، انگار دارم تبدیل به کسی می‌شم که هیچ‌وقت نمی‌خواستم باشم… و این ترسناک ترین چیز دنیاست...متن بعدی یک هفته قبل نوشته شده:الان که دارم این جملات رو مینویسم،دقیقا نمیدونم که قراره از چی شروع بشه و به چی بکشونمش اما خب ترجیح دادم بنویسم،بنویسم از خودم،از ملیکای پر انرژی ای که این روزا یه مقدار کم آورده،میدونمم که معمولا اطرافیانم فک میکنن من قوی ام و همیشه میتونم بی سرو صدا تیکه پاره هامو به هم وصل کنم و پناهی ای رو باشم که کسی برام پناه نبود...راستش این دنیا، این دردا و اتفاقات لالم کرده، شیش ماه از اخرین نوشتم میگذره، امشب حالم تقربیا افتضاح بود، حالم بد بود و واقعا احساس کردم که دارم هر ثانیه خفه میشم، معمولا میگن من ادم قوی ای هستم، اما نیستم، کم اوردم، من خیلی خستم، من درمونده، تنها، بی پناه، و پر از شکستم، حالم خوب نیست...اصلا خوب نیستمتاسفانه مدام فکرای شومی میاد تو ذهنم و هر بار سعی میکنم ازش فرار کنم اما میدونم که دیگه نمیتونم، وصله ی امیدم به مو رسیدع و دارع پاره میشه، سوتو کورو تنها ی گوشه اتاقم ساعت حدودا2 عه و فک میکنم این شدت غم منو به صبح نمیرسونه....!دارم نابود میشم... نمیدونم یه چه زبونی باید گفت؛ همیشه سعی کردم بین نوشته هام یه سرپوشی بزارم رو غمام که بگم من میتونم...الان صادقانه میگم...متاسفانه دیگه نمیتونم، ادامه دادن برام طاقت فرسا شده، دلم داره میترکه لطفا نجاتم بدین..ت</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 16:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگار</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-vrfhtxf9viid</link>
                <description>‏الان باید از پس زندگی بربیام، بعداً یادم بنداز برات تعریف کنم چقدر همه‌چیز پیچیده و دور از دسترس بود. چطور یه‌سری چیزهارو به ناچار تحمل کردم و فهمیدم که بعضی مسیرها، نه انتخاب من بودن و نه چیزی که دلم می‌خواست، اما مجبور شدم ادامه بدم و ازشون رد بشم.احساس قدرت عجیبی دارم، نمیدونم این اتفاقات چطور  منو تغییر دادن،تغییری که منو متوجه و آگاه کرد که از این به بعد برای هر اتفاقی از زندگیم چه واکنشی نشون بدم. من طرد شدم،رها شدم، تو اوج امید پس زده شدم و چیزی که فهمیدم این بود که محبتم همیشه بقیه رو هار کرده نه رام... فهمیدم که من همینم که هستم،  نیاز نیست تقلا کنم برای پذیرشم و انتخابم، فهمیدم من گزینه نیستم،انتخابم... بله. من آمادگی اینو دارم عزیز ترین افراد زندگیمو زیر سی ثانیه ترک کنم. چتای چند سالمو توی یک چشم بهم زدن پاک کنم. عکسایی که به جونم وصلنم همینطور. من آمادگی اینو دارم در لحظه هرچیزی رو در آن ثانیه آتیش بزنم و پشتم رها کنم و حتی خم به ابروم نیاد. من حتی حاضرم چیزای با ارزشم رو خودم از دست بدم، قبل اینکه از دست برن. زندگی رها کردن و حذف کردن چیزایی که قرار نیست‌ توی دنیای من باشن رو بهتر از هرچیزی به من یاد داده. وابستگی توی من مرده. هیچ رفتنی منو غافلگیر و غمگین نمی‌کنه.امیدوارم بفهمی دوس داشتن زمان و مکان نداره که هر وقت دلت خواست خسته شی ورفتن رو ترجیح بدی.من رفتم تا بفهمی تو روزای سخت باید کنارم میموندی تا تو تنهاییم تصمیم نگیرم تنهات بزارم ، تا بفهمی هیچ کس اندازه من اونقدر احمق نیست که کنار تو بمونه ، دوست داشته باشه ، رفتم تا بفهمی قرار نیس چون دوست دارم هر کاری دلت خواست بکنی، رفتم تا تو نبودم قدرمو بدونی.قدر احساسی  که میدونم هیچ وقت نه من و نه تو قرار نیست دوباره تجربه کنیم،آدما تا کسی رو دارن ، قدرشو نمیدونن !بعضی وقتا اصلا نمیفهمن که هست ...گاهی تا طرف میره ، میگن : &quot;اخی ... راحت شدیم &quot;اما بعد از یه مدت ... وقتی میبینن هیشکی مثه اون نمیشه اول یادش میفتن ، بعد دلشون تنگ میشه و بعد دنبالش میگردن ...ولی دیگه پیداش نمیکنن !حتی اگه پیداش کنن ، دیگه اون همون آدم ِسابق نیست !... کاش قدر آدماروهمون جور که هستن ، همون جا که هستن بدونیم ، تا تبدیل به حسرت نشن. میدونی نبودت دیگه سخت نیست، اذیتم نمیکنه، راستش عادت کردم به جایه خالیت، حتی خودتم نمیتونی پرش کنی. با رفتنت لبخندمو ازم گرفتی. خیلی وقته که از ته دلم نخندیدم، البته قبلش هم آدم شادی نبودم ولی وجودت بهم انگیزه میداد. ولی حالا ی بخشی از من بعد از تو فاسد شد. قبلا وقتی میخاستم برای تو چیزی بنویسم خیلی راحت تر بودم اما الان باید خیلی فکر کنم. اینو بدون که یه بخشی از من دلتنگ توعه و یه بخشه دیگه نمیخادت. با این تضاد که،دیگه شب ک میشه تنها میخابم، صب بجای چک کردن گوشیم قهومو میخورمو در کل  تایم روزمو جوری برنامه ریزی کردم که یک لحظه ام برای فکر کردن ب تو زمان نداشته باشم،این رفتارهام بقیه رو یکمی نگران کرده ولی این خودش بخشی از تغییره، ی روز یکی بهم گفت تو چقدر بی احساسی،  راستش اگه قدیم بود ازش دلخور میشدم و با کیلو کیلو کلمه از حرفش پشیمونش میکردم اما.... اما حالا برام مهم نیست،  اهمیتی نداره که بقیه چطور در موردم فکر میکنن،من عشقی رو توی قلبم خاموش کردم که اشتباه بود. این بزرگترین اشتباه قشنگ من بود راستش همونطور که گفتم پشیمون نیستم، چون تموم اون حرفا و خاطره ها بهم یاد داد حرف ها فقط حرفن، عشقا ام یه مشت قصه... من گذشتم از همه چیز ولی با این وجود هنوزم چیزایی برای از دست دادن دارم و این کوچیکترین جرقه من برای این زندگیه... من همیشه بودم ، حتى وقتی بریده بودم دلخور بودم حتی وقتی حالشو نداشتم من همیشه بودم من دلم نیومد بی‌ پناهی ادما رو پناه نباشم دلم نیومد یهو بِبُرم برم دلم نیومد یهو رها کنم من همیشه بودم ، همیشه بودم واسه اونایی که الان نیستن... این متن برای توعه و راستش برام مهم نیست بخونیش یا نخونیش..... می‌دونی روزای اول خیلی قشنگ بودن.اون روزا که می‌خواستی دلمو ببری. مدلی که نگام میکردی. اون بغل کردن‌های صمیمی. اون روزا که وقتی پیام می‌دادی &quot;اگه می‌تونی زودتر بیا ببینمت&quot;. وقتایی که خودت سعی می‌کردی هرجور شده سر صحبت رو باز کنی و آروم نزدیکم می‌شدی تا خجالتم بریزه.وقتی اولین بار دیدمت و میخاستی دستمو بگیری، وقتی سر کارات نظرمو می‌خواستی. وقتی به بهانه‌های مختلف میپیچوندیم میرفتیم بیرون، زمانی که کوچیک‌ترین تغییراتم رو می‌فهمیدی و ازم تعریف می‌کردی. وقتی می‌خواستم برم و از پشت پنجره اتوبوس با لبخندی که قیافمونو ضایع کرده بود،خیلی دلتنگ به همدیگه پیام میدادیم انگار ن انگار هنوز چن دقیقه ام نگذشته بود.روزایی که با عشق ساعتها کنار هم میموندیم و برای هم اهنگای مختلف پلی میکردیم و انیمه و فیلمای مورد علاقمونو باهم میدیدیم.آره..‌. دل من همون‌ وسطا رفته بود برات. تو موفق شدی. تونستی کاری کنی چشمم به گوشی باشه به انتظار پیامِ دوباره‌ت. تونستی کاری کنی شبا قبل از خواب بهت فکر کنم. تونستی کاری کنی خنده‌هام جلوی تو قشنگ‌تر بشن. کاری کردی لباس‌های شادتر بپوشم. کاری کردی تو حال زندگی کنم و استرس‌های مسخره رو کنار بذارم. وقتی باهات بودم چشمام می‌خندید، یادم میرفت مشکلاتمو...یادم میرفت چیا داره بهم میگذره... وقتی تو یک اتاق بودیم انگار دنیا همون فضای ۳ در ۴ بود و بیرون از اونجا خالی بود از هرچیزی.همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که...حالا خیالت جای صورتت روبه‌رومه و چندتا دونه ویسِ تکراری جای صدات می‌پیچه توی گوشم و ممکنه اثار خاطراتت هنوز یه گوشه ای از زندگیم باشن ولی خودت هرگز... برای همون مدتِ کوتاهی هم که حس زندگی بهم دادی ازت ممنونم اشتباه قشنگ من.&quot;حضورت در کنار من معجزه نبود، نبودنت هم فاجعه نیست فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود. بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت... &quot;خدافظ_____________‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‎‌‍‎‌‌‍‎‍‎‌‌‍‌‌‎‌‎‍‎‌‌‍‎‍‌‌‎</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 19:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-minzorzhijnf</link>
                <description>پ. ن: شرمنده بابت اشکالات جمله روزای عجیبیه ، انگار میخوام تنها‌تر از چیزی که هستم بشم ، دنبالِ بهونه‌ام ، عصبی میشم ، از خودم ، تو ، از صداهای توی سرم ، از جنگی که تو دلمه ، حرفایی که تو گلومه ، هرچی که فکرشو بکنی ، یا نکنی... مهمم نیست حقیقتاً ، نه فقط افکارم ، خودمم مهم نیستم ، وجودم ، نفس کشیدنم ، هیچیم دیگه مهم نیست ، من هنوز بَند بَند وجودم دارن انتظار میکشن و شبا یه جوری قلبم از ذوقِ برگشتن به هم میپیچه که حس میکنم شاید قراره واقعاً یه معجزه‌ای بشه ، یه اتفاقی بیوفته ، ولی فعلاً نمیشه ، من میدونم ، توام میدونی! اینم میدونیم که وقتی بشه ، یا خیلی دیر شده ، یا من دیگه تو این دنیا نیستم...ولی هنوز هم دیر نیست،میخام صادق  باشم، من رفتم،تا نیمه ی راه رفتم و برگشتم، من برگشتم به تو، به احساسی که کنار تو داشتم،برگشتم به آغوشت  تا بتونم دوباره  صدای قلبت و سوت کشیدن بینیتو بشنوم،  برگشتم چون قلبم و خودم کنار تو خوشحال تر، آرومتروشاد تره، قلب من از تماشای زیبایی او آنچنان به‌وجد و بر سر شوق می ایذ که احساس می‌کنم در سینه‌ام از شادی می‌دود و گاه گم می‌شود.من توروهمین طور که هستی دوست دارم، با بخشایی از تو که خوشم میاد یا حتی اونایی که خوشم نمیاد، همه چیز رو. تو این‌طور حس نمی‌کنی، حتی اگه همه چیز سر جاش باشه.میدونم  تو از من ناراحتی و دیگه با چیزای مختلفی از من مخالفی، مرا چیزی جز این که هستم می‌خوای. من باید “بیشتر در دنیای واقعی زندگی کنم،” باید “همه چیز رو همون‌طور که می‌بینم بپذیرم،” و... نمیدونم چرا مدام در حال تلاش برای تعقیر دادن ادمها هستیم؟این درست نیست. آدم باید یا دیگران رو همون طور که هستن بپذیره، یا همون طور که هستن به حال خودشون بزاره. آدم نمی‌تونه اونها رو عوض کنه، فقط توازن‌شون رو به هم می‌زنه. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده که بشه یه تیکه رو برداشت و به جاش چیز دیگه ای گذاشت. حتی با وجود این که با چیزای مختلفی از من مخالفی و میخای اونها رو عوض کنی، من حتی این رو هم دوست دارم. (ای عزیز تر از جانم برای تو مینویسمبه من حق بده... من هرکجا که زیاد اعتماد کردم، ضربه‌های سهمگین‌تری خوردم. هرکجا که به حرف‌های قشنگ دل بستم و هر کجا که زیاد روی خوبی آدم‌ها حساب کردم، بدی‌های باورناپذیرتری دیدم.من حق دارم بعد از مسیر سخت و رنج‌آوری که پشت سر گذاشتم، محتاط باشم و دیگر به سطح معاشرت‌ها بسنده نکنم و بخواهم عمیق‌تر هر شرایط و موقعیتی را قبل از ورود، بسنجم و برانداز کنم. من حق دارم بترسم و عقب بایستم و همه چیز را در نظر بگیرم. من حق دارم راحت نپذیرم و راحت باور نکنم و راحت صمیمی نشوم.باید مثل من عمیق‌ترین زخم‌ها را از عزیزترین‌هایت خورده‌باشی و تاوان صمیمیت و پذیرشت را با خون دل پرداخته باشی تا بفهمی من واقعا با تو مشکلی ندارم! مشکل من با اصول انکارناپذیر معاشرت‌ها و رابطه‌هاست. مشکل من با مرام بی‌مرام دنیاست که هرکجا که بیشتر خیالت راحت شد، قرار است بیشتر ناراحت شوی و هرکجا که بیشتر مُحبت دیدی، قرار است مِحنت و منت بیشتری هم ببینی...تو اما خوب باش. تو ثابت کن فرق داری و ثابت کن که نقاط روشنی وسط اینهمه تاریکی هنوز هست و هنوز می‌شود برای نجات گنجشک‌ها دل را به دریا زد و اعتماد کرد و غرق نشد...میخواهم بدانی، اینکه من هیچ چیزی نیستم. مطلقاً هیچ چیز… هیچ چیز در خاطرِ من نمانده است، نه آنهایی که آموخته‌ام و نه آنهایی که خوانده‌ام، نه آن‌چه تجربه کرده‌ام و نه آن‌چه شنیده‌ام، نه در رابطه با مردم و نه در ارتباط با رویدادها… در واقع حتی به‌سختی می‌توانم حرف بزنم… تو می‌گویی این دور از ذهن نیست که من احتمالاً نتوانم زندگی با تو را تحمل کنم. اینجا تو تقریباً حقیقت را تشخیص داده‌ای، ولی از زاویه‌ای کاملاً متفاوت با آن‌چه در مغز داری. من واقعاً باور دارم که برای تمامِ معاشرت‌های اجتماعی ضایع شده هستم. من از انجامِ یک مکالمهٔ طولانی، بسط یافته و پُرشور با هر آدمی عاجز هستم… هیچ‌گاه جایم خالی نخواهد بود و هیچ کس از حضورم ناراحت نخواهد شد… بی هیچ منظور و حرفی لحظه ای فکر کن و ببین ازدواج چه تغییری در وضعِ ما ایجاد می‌کند، هر کدام‌مان چه از دست می‌دهیم و چه به‌دست می‌آوریم. من، تنهائیِ وحشتناکم را از دست خواهم داد و تو، که بیش از هر کسِ دیگر دوستت‌دارم، غنیمتِ من خواهی شد. و حال آن‌که تو زندگی‌ای را که تاکنون داشته‌ای و تقریباً کاملاً از آن راضی بوده‌ای از دست می‌دهی. عزیز دلم، من هنوز تو را دلیلِ ثانویِ زنده بودن خودم می دانم؛ آخر این شرم آور است که آدم انگیزهٔ زنده بودنِ خودش را تماماً در وجودِ محبوبش منحصر کند.دیگر نمی‌خواهم غصه بخورم. هرچیز شده، باید می‌شده و هرچیز نشده، نباید می‌شده،می‌خواهم بعد از این زیاد فکر نکنم و زیاد دقیق نباشم و زیاد توجه نکنم...می‌خواهم آرام باشم؛ مگر چقدر زنده می‌مانم که تمام عمرم به فکر و خیال بگذرد؟!مگر چقدر زنده میمانم که نخواهم تورا در کنار خود داشته باشم؟  مگر چقدر زنده میمانم که رویا و خیال زندگی در کنار تو را به گور ببرم؟  مگر چقدر زنده میمانم که اولین صحنه ی صبحم بعد از باز شدن چشم هایم تو باشی؟ مگر چقدر زنده میمانم؟....همه چیز را پذیرفته ام اما همچنان غمگینم، غمگینم چون تو هیچ  کدام از این ها را به من نمیدهی، هیچ کدام، هیچ وقت... اما مهم نیست، اینم هم روی هر آنچه  که باید  میشد و نشد،عشق من به توانقدر زیاد است که نه توان رفتن دارم نه ماندن،ماندن با این وجود که اخرش را برای من مشخص کرده  ای سخت است،ماندن در کنار کسی که قرار نیست.... اما به هر حال من میمانم،چون  دلم، قلبم و تمام وجودم تورا میخاهد، من میمانم چون عشق تو برای عزیز تر از هر چیزیست،مدام از من میپرسی چه میخاهی و آیا  هنوز به پاسخ خود نرسیده ای؟ من تنها تورا میخقلب من از تماشای زیبایی او آنچنان به‌وجد و بر سر شوق می‌آمد که احساس می‌کردم در سینه‌ام از شادی می‌دود و گاه گم می‌شود</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 22:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی موزی</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C-gdemu1w6i03y</link>
                <description>🫀دیدید وقتی بطور آنلاین مشغول تماشای یه ویدیو هستید، در بخش مربوط به کیفیت ویدیوی در حال پخش، گزینه ای به اسم کیفیت خودکار تعبیه شده که بنا بر سرعت اینترنتون، کیفیت رو انتخاب میکنه و معمولا در طول تماشا اون کیفیت دائما تغییر میکنه؟ دید من نسبت به اکثر آدما، روی گزینه ی کیفیت خودکار بنا شده. گاهی خیلی پر کیفیت میبینمشون و گاهی بقدری بی کیفیت و زشت، که تمایلی به ادامه دادنشون ندارم. این ارتعاش، این نوسان در دیدگاهم نسبت به آدما، کم تلفات به بار نیاورده. بجز عده ای معدود، که همیشه از کیفیتی یکسان برخوردار بودن برام، بقیه دائما از عدم ثبات کیفیت رنج بردن. و وقتی یکی که برام عزیزه، دچار مرض بی کیفیتی میشه، نمیدونم باید چه کنم. توقف و خروج، یا تداوم تماشا، به امید بهبود کیفی تصاویرش؟ نمیدونم.وقتایی که عصبانی میشم، مخصوصا اگه عصبانیتم از روی ناراحتی و دلشکستگی باشه، کاملا تبدیل به چیزی که هرگز نمیخوام باشم میشم. انگار تمام اون اخلاق‌های ترسناکی که دوستشون ندارم رو یه جایی تو درونم قایم کرده بودم و حالا یه دریچه‌ای باز شده و همه‌شون دارن عین روح‌های خبیث و کدر میان بیرون و بقیه رو اذیت میکنن و من کنترلی روی خودم و اون‌ها ندارم. بعدش هم ناراحت و شوکه میشم و نمیخوام باور کنم که این من بودم یا حداقل یه بخشی از من بود.واسه همینه که خیلی از مواقع رفتارم دست خودم  نیست وبا یه حرکت گند زده میشه  به همچی راستس من غبغب دارم  و یکی هر روز بهم یاداوری میکنه، گفتم بگم شمام بدونین، خب داشتم میگفتم که مثلا هیچ‌وقت دلم نمیخواد بقیه رو با حرفام اذیت کنم. اما متوجه شدم قابلیت اینو دارم که با کوچک‌ترین حرفم قلب آدما رو از جا در بیارم و بندازمش زیر پام و لهش کنم. بعدش در حالی که داره می‌میره تو صورتش بگم ایو، همه جا رو کثیف کردی‌از بچگی فکر کردی باید مراقب همه‌چیز باشی اما وقتی از بین رفتی فهمیدی باید اول از خودت محافظت می‌کردی.الان دیگه وقت خستگیه وقت رفتنه، دلم، رفتن میخواد‌. یه رفتن دائمی و بی مقصد. نمیخوام به جایی برسم حتی. میخوام تا جایی که میشه، برم. برم. و برم. بی توقف، بی میل به بازگشت، دلم میخواد فقط برم. میخوام جوری مشغول رفتن باشم، که هیچکس نتونه بهم بگه برو. دلم میخواد جواب هر &quot;داری چیکار میکنی؟&quot; چیزی نباشه جز &quot;دارم میرم.&quot; و اگه ازم پرسیده بشه: کجا داری میری؟ شونه‌مو بندازم بالا و بیشتر از قبل مشغول رفتن بشم. من فقط رفتنو میخوام. مقصد رو نه... فقط و فقط، رفتن. میخوام برم. با تمام وجود.اگه از دهن بیفته این &quot;دوستت دارم&quot; و نرسه به گوش تو، اگه این حسِ در من شکل گرفته به پیش تو ابراز شدن نرسه و در عوض، بعنوان یک سوتفاهم عاطفی به دست فراموشی سپرده شه، اگه تراپیستت علت کشش بین مارو، نه یک عشقِ بی مقدمه، بلکه یک لغزش روانی زاده از زخمهای گذشته تعبیر کنه، اگه بدین نتیجه برسیم که اونقدرا هم از عهد قصه و شعر نیستیم، اگه بفهمیم که ما هم، یه خطای انسانی بی صدا، یه گناهِ یومیه و کبیره، یه زوج شکست خورده ی دیگه و یه اشتباه اصلاح پذیر بودیم، اگه همه چیز برسه به انتها و حتی برای اعلام اینکه داره دیر میشه هم دیر بشه، اونوقت چی؟ بازم شعار، دروغ یا وعده ی عمل ناپذیری در چنته داری تا باهاش به پایان خوشی امیدوارم کنی که هیچ یک از قصه های ما، جنبه ی داشتنش رو نداره؟چرتو پرت پشت چرتو پرت نمیدونم  اونایی ک کتاب مینویسن چه انگیزه ای دارن که تونستن ساختار ذهنشون و استفراغ  مغزیشونو تبدیل  به ی کتاب کنن واقعا که... اعتماد به نفش نیست  اعتماد به سقفه، سقف داره ریزش میکنه و دل من لرزش، کم نیست اینهمه دوم اوردنا، تحمل کردنا ادامه دادنا... راستش خیلی چیزا رو از دست دادم خیلی چیزام به دست اوردم و این تضادیه که باید دنیا رعایتش کنه حالا چجوریشو دیگع خودش میدونه، احساس سنگینی  دارم و فکر میکنم وجودم دنیارو سنگین کرده و این اشتباهه، هر روز ک میبینم ی نفر چقد از زندگیش خسته شده و چطوری میزنه  به سیم اخر بیشتر روانی  میشم،خدایا بسه دیگه انگار همگی گیر افتادیم  تو ی بازیه مسخره  و تو هی مدام داری ازمون کار میکشی تا به اون برده برسی، ته بازیا برده یا باخت،  خدایا اون بردی ک تو داری خودتو به ابو اتیش میزنی بخاطرش چیه؟  چیه که دهنمونو سرویس کردی  سرش... برد یا باخت فرقی نداره ما اینجا پا سوزیم، وقت تموم شد میرم همسترمو بزنم  پول میخام  پول🐣🐣</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 18:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاکردار</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D9%84%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-h9ymldn2sen7</link>
                <description> سلام جانم ؛اکنون که برایت مینویسم حامل تنی زخمی ، خسته ، تهی شده بر اثر فشار های عصبی و دلتنگ هستم  ، باید بگویم که جای خالیت این روز ها بیشتر از هر زمان دیگری درد می‌کند ، نبودنت در کنارم در این روزهایی که به گمانم نزدیک به پایان داستان زندگی ام هستم ، دردناک است . میدانی نبودنت همچو خاری در چشمانم رفته و جنگل چشمانم را تبدیل به جنگل خونینی کرده که داغدار اهالیش است.؟ می‌شود همانند گذشته چندکلامی باتو از احوالات دلکم‌ سخن بگویم.؟ در چند وقته‌ی اخیر روز های سختی را گذراندم اما اشک.؟ هرگز در آن شب  ها حتی قطره ای به چشمانم راه پیدا نمیکرد . اما بعد از آن شب های صبح نشدنی ، هرگاه غذایم سرد میشد ، کلاس هایم دیر می‌شدند، هرگاه لباس مورد علاقه ام کثیف میشد . اشک هایم سخت به چشمانم هجوم می آورند و این من بودم که همانند گذشته سعی در انکار آنها داشتم و آنها چه بی رحمانه تازیانه میزدند بر گونه هایم . آبی ، آیا این احساس را داشته‌ای که جایی در جهان آدم‌ها نداری و جهان خود را نیز مدت‌ها است از دست داده‌ای.؟یا تا به حال این احساس را که مدتیست‌ با چیزی بیشتر از حد توانت در گیر بوده ای ، داشته ای.؟ نگاربه خدا شماها متوجه نیستید ارتباطات عمیق چه تاثیر عجیبی در روان آدم دارن.هربار یکی از دوستان نزدیکم ز می زنه و ساعاتی حتی به چرت و پرت گفتن می گذره، روح زندگی از نو در من دمیده می شه. خیلی وقتا ناراحت شدم، خیلی وقتا به دل گرفتم، خیلی وقتا اذیت شدم، اما لبخند زدم و به رو خودم نیاوردم ، و از درون شکستم، میخوام اینو بهت بگم اگه میبینی با جملت فقط یه لبخند بهت زدم و هیچی نگفتم‌، بدون اون لحظه پر درد ترین حرفتو فرو کردی تو قلبم‌، میخوام اینو بگم که مراقب حرفامون، جمله هامون، خیلی باشیم، بعضی وقتا آدما میشکنن و تیکه تیکه میشن، تو هم نمیتونی مثل پازل دوباره بچینی و مثل اولش کنی. غزیبانه و سخت دارم برای ادامه زندگی و کنترل  حالم  و بهتره  شدنش تلاش میکنم ولی همچنان نا کافیه،دنیا به اخر نرسید و بالاخره کسی وارد زندگیم  شد که فهمیدم بقیه راست میگفتن  یه سگ بگیر بهش محبت کن حداقلش دمشو برات تکون میده پنبه عزیزم  دختر قشنگم  منم تورو  گرفتم  تو از این به بعد  بخشی از زندگی منی و بهم کمک میکنی دردم کمتر بشه کوچولوی برفی... جلسه دوم تراپی بهتر بود ولی خب نمیدونم شاید سومی بهتر باشه و راحت ترم کنه، جدیدا دیدم نسبت به ادمایی که دوسشون داشتم داره به کل عوض میشه، ی جوری ک میگم وای دختر چ تحملی داری تو... دیک خسته  شدم بای</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 21:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمان میکنی آخرین روز است</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dpsngqbg5y16</link>
                <description>جلسه خوبی بود، نگران زمان نبودم نگران قضاوت نبودم و تنها چیزی که اهمیت داشت برام این بود که میفهمید و واقعا نسبت به صحبتام واکنش داشت ولی جوری بود که اونقدر صبوره که میتونه با سوزن کوهو نصف کنه،  ادما خیلی برام ترسناک شدن مثلا همین الان ترس وجودمو گرفته و انگار هیچ دفاعی ندارم انگار شل کردم،  بهم کمک کرد صحبت کردنم بدون ریا با شخصی که کوه تجربست و میدونم  تنها کسی که میتونه زندگیمو نجات بده همونه،  همیشه  اکثر مواقع سر یه سری مشکلات گفتم وای خدایا دیگه ازین بدتر نمیشه ولی همیشه بدتر از بد وجود داره تا بینهایت، بینهایت خستم و دل شکسته از همه هیچ اماده گی ای ندارم و رویای  توی ذهنم از تشکیل خانواده اینجوری  نبوده ولی خیلی پر و انبوه درد داره هولم میده سمت این موضوع کابوس اینکار سخت رو شونه هامه و نمیدونم کارم درسته یا نه ولی نمیخام وضعم  بد شه نمیخام افتضاح شه زندگیم میخام ادامه بدم بزرگ شم و بکوبمش تو چشم بقیه و اتیش گرفتنشونو ببینم،  ببینن که من خیلی از اونا قوی ترم و ادامه دادن و رشد کردن تو مشکلاتم منو اونقدر  حریص و محکم کرده که دیگه قراره به همه نشونش بدم تا جر بخورم عوضیای لعنتی...دیشب ناخودآگاه  به طرز عجیبی ترس ریشه کرده بود تو وجودم اینقدر ترسیده بودم که نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم نمیدونم دلیل این خابا منم یا عذاب قربانی، بالاخره که صبح شد ولی این شبا رو ادم یادش نمیره که میره؟ برایش نوشته بودم ، آرزوهای آدم هم تاریخ مصرف دارند. به وقتش نداشته باشیشان، ته می‌کشند ،کپک می زنند ، خراب می‌شوند...نوشته بودم شعر ، شعور ندارد، نمی‌فهمد که نیستی ، که ندارمت، که جهان من بی هوای تو ، طلوع سپیده در آسمان شب پره های سرگردان است، همان‌قدر دلهره آور، همان‌قدر نزدیک به خط پایان...برایت نوشتم گمان میکنی می‌شود ما دو نفر ،همین حالا که دلم ، برای گرفتن دست هات ، بوسیدن گونه ات ، سر روی شانه هات گذاشتن، و برای هزار و یک اتفاق معمولی دیگر تنگ است. توی جهان دیگری ،مشغول سر و کله زدن با کودکانی باشیم شبیه خودمان،که مرا &quot; مادر &quot; صدا می‌زنند...؟!  می‌شود در بعد دیگری از زمان به جای نوشتن شعرهایی که هنوز نمی‌فهمند مچاله شدن میان تختخواب بی خواب، چقدر می‌تواند برای تکرار مدام یک رویا،هراس انگیز باشد،کاش می‌شود این ای کاش ها ، شایدها ، اما و اگرها، جایشان بماند توی همان گذشته های دور،برایت نوشته بودم ...بیشتر وقت‌ها که ندارمت، جانم به لب میرسد ولی روزم به شب نه... میدانی که این روزها بسیار سالخورده و رنجورمبیخ گلوی انتظار چمباتمه می‌زند و بند بند وجودم هر لحظه و هر ثانیه  تورامیخاند...  همه‌ی ادما، یه روزی، معمولا هم در بدترین زمانممکن، تلنگری بهشون می‌خوره و تازه می‌فهمن یه آدم رو چقدرها دوست دارن. اون لحظه‌ست که انگار از یه برج ۴۶ طبقه‌ای پرت می‌شن پایین، یه چیزی توی دلشون فرو میریزه، جهان به طرز عجیبی ساکن می‌شه و زمان نمی‌گذرع،  من دقیقا همونجوری محتاجتم. اکثر وقتا تو خودمم و میرم تو فکر، غرق میشم تو رویا و یهو یه چیزی از اعماق وجودت شروع میکنه اروم اروم بالا اومدن ، یه غمی که فکر میکردی فراموشش کردی عین یه فیل خسته میشینه رو سینه‌ت میگه حالا نفس بکش ببینم، دقیقا همینقدر بیرحم... من اونقدرام آدم بدی نیستم شایدم هستم نمیدونم، ولی من همیشه سعی کردم خودم باشم ، یعنی اینو میدونم که وقتی شادم خودمم، وقتی غمگینم خودمم، وقتی عصبانیم خودمم، شاید گاهی وقتا بی منطق باشم.شاید بعضی وقتا خیلی عصبانی باشم، ولی من حتی توی تمام این حالت ها خودمم. چه بد ، چه خوب. من این منو دوست دارم و همیشه سعی میکنم خودم باشم. ولی خب....جوکر ی دیالوگ داشت که میگفت:من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنمو آرزوم ی روز ،یکی بیاد نگام کنهو بفهمه همه چی دروغهپ. ن: دلم میخاد متنم رو ادامه بدم ولی از یه طرف حالشو ندارم و میخام سریع لود شه بره پی کارش البته شاید جلسه بعدی رو نوشتم سر حوصله... </description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 14:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروتونین</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-wfxyf2ncgzdb</link>
                <description>یک چیزهایی هست که تا وقتی بیانشون نکنی فهمیده نمیشن، اما بین همین‌ها، چیزهایی هستن، که اگر بیان کنی هم فهمیده نمیشن! این کج‌فهمی و فهمیده نشدنِ پس از بیان، دردناک‌تر از فهمیده نشدن، حاصل از سکوته.برای همینه که خیلی اوقات سکوت می‌تونه انتخاب بهتری باشه، این روزها برایم عجیب میگذرد،  در واپسین لحظات با سنگینی نفس میکشم از بیداری به خواب و از خواب به وحشت خونه میکنم،  نمیدونم اتفاقات اخیر منو بزرگ میکنه یا به سمت حقارت  و کوچکی میکشوندم،  من گمراهم و هیچ نمیدانم که دردم چیست،  گاه و بیگاه یاد ظلم می افتم،تمام چیزهایی که در حقم انجام شده بدون منطق پشتش و من حتی نمیدانم تحملش را دارم یا نه!من کم اوردم و همچنان در تلاشم که تکه های خودم را جمع کنم، هر کدامشان را کسی به طریقی شکسته است و من همچین بی تقصیر و نا اگاه نیستم ولی هرچه که باشد گردی زمین اینجاست که باید گرد باشد، هیچ وقت نفهمیدم گناه منم یا گناهکار من، اگر کم اوردم به تو پناه میبرم به تو که پناه منی،و برای تویی که حتی نمیدانم من مقصر چه چیزی بودم که تصمیم به چنین جنایت بزرگی زدی ولی اگه عدالت ملاکه حتی نفس کشیدنت روی این زمین الودگی محسوب میشه،خونده بودم که ظلم هیچ وقت پایدار نیست پس با این وجود باید به اخرای داستان تو نزدیک بشیم، گمراهم و هراسان، هر چیز کوچکی مرا میترساند...!  من منه صبور، منی که بدی هارو گرفتم و با کوله باری از خوبی برگردوندم،این موضوع هیچ وقت جواب نیست...امروز و فردا و ملیکا و ملیکاهای دیگه قرار نیست هیچ وقت قربانی همچین چیزی بشن،  قرار نیست سکوت سر بدن یا حتی قرار نیست بیقراری تنشونو به لرزه در بیاره،این ملیکا آخریه و باید باشه، امیدوارم امیدوارم هر روز زندگیت کارمای کارهات باشه،  امیدوارم هیچ وقت کسی مجبور نباشه هیچ  چیز ملموس کننده و بدی رو تجربه کنه.... و در نهایت آدمیزاد به نقطه ای می‌رسد که احساساتش را دور می اندازد و سنگ بودن را انتخاب میکند درست مثل اکنون... یه جمله قشنگی بود که میگفتتمام آدمايي كه وارد زندگيمون ميشن قراره يه رنجي به ما بدن ولي اين تويي كه انتخاب ميكني كي مي ارزه بخاطرش رنج بکشی،من رنج های زیادی کشیدم ولی اکثرا به خاطر آدمای  بی ارزش و دقیقا مشکل همینه که بها دادن زیادی به ادمهای بی بها منو خارو خفیف تر از گذشته کرده؛ دیگه تمنایی به بودن ها ندارم و چه بهتره که علوفه های هرز ریشکن از خاک من شوند،همه‌ی ما خیلی جاها کم میاریم از رفیق‌هایی که دست کمی از دشمن ندارن از خانواده، از احساساتمون، از بد بودن آدم‌ها و همه‌ی اینا برات میشه تجربه که به آدما کمتر اعتماد کنی، کمتر حرف بزنی، کمتر احساساتی باشی و بیشتر سنگ. پذیرفته‌ام که؛برای آدم‌های بسیار اندکی می‌شود حرف زد،برایشان رفیق بود و از سوی‌شان امید رفاقت داشت بین همه اینا ی روز به خودت میای میبینی دیگه هر چی صبر بوده خرج کردی، هر چی اعصاب بوده خورد کردی؛ دیگه هیچیو نمیتونی تحمل کنی، فقط یه آرامش مطلق میخوای، ‏همیشه در من ‏اندوهی بود ‏به جا مانده از حرف‌هایی ‏که نتوانسته‌ بودم به تمامی آن‌ها را بر زبان بیاورم،درد ها و شکستگی هایی که در خفا به تحمل گذراندم، رک بخوام بگم ،با همه دوست نشید ، فکر نکنید همه دوستتونن. فکر نکنید تو عصر معاشرت ، معاشرت با همه هیچ ضرری نداره ،فکر نکنید تعداد دوست های زیاد شما رو آدم خوشحال تری میکنه. بچسبید به همون دوتا دوستی که بهش اعتماد دارید،این آدما  پست تر و دو رو تر از اون نقابین که رو صورتشونه... امروز نسبت به دیروز تنها ترم و نمیدونم  چیو باید تحمل کنم فقط میدونم که باید اینکارو  بکنم،هر روز و هر روز، بیشتر و بیشتر میفهمم که چقدر سخته، سخته تحمل نگاه ها و حرف ها و تمام صدمات روحی و روانی و یا غم فلج کننده ای که دارم باهاش دستو پنجه نرم میکنم. همیشه فکر میکردم  که چقدر قوی ام و الان میفهمم که واقعا چقدر قوی ام اما خب بازم یه جاهایی دلم میخاد یکی باشه یکی که بتونم بغلش کنم،یکی که بازوشو بغل کنم، یکی که شبا سرمو بزارم رو شونش گوش بدم به صدایی که منو وصل  کرده یه این دنیا... من اونو میخام واون تنها  راه چاره ی منه بیچاره س،حس عجیبی دارم و نه زمان کفاف میده نه دستام جونی ازش مونده برا نوشتنش،  من سکوت میخام و سکوت دقیقا همون  چیزیه ک یک عمر دنبالش بودم، دلم سکوت میخاد، کنار تو،با تو بغل تو.... </description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 20:41:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وُجود</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D9%88%D9%8F%D8%AC%D9%88%D8%AF-djicp0govaa7</link>
                <description>یکسال دیگه گذشت … روزها یکی پس از دیگری ، منو ترک کردند و راهی دیار خاطرها شدند.اتفاقات خوب ، بد … دوستی ها ، دشمنی ها … خنده ها ، گریه ها … همه و همه سری زدند به من در این سال !اما به هر حال این سال هم گذشت … شاید زیباتر از همیشه !حالا که به عقب بر میگردم …حالا که به روزهای سپری شده می اندیشم ، احساس می کنم که همه چیز خوب بوده … حسرت چیزی رو نمی خورم … از چیزی ناراحت نیستم … دوست ندارم به عقب برگردم که اشتباهی را جبران کنم … این دفتر را هم میبندم و به صندوقچه خاطره ها می سپارم .دفتر جدیدی پیش رویم آرام آرام باز می شود …می خواهم دفتر جدید رو پر کنم از شکوفه های عشق و ترانه های امید نه کینه و نفرت!…چه کسی می داند چند دفتر دیگر در انتظار اوست ؟!چه کسی میداند در این واپسین لحظات خود چه چیز هایی در انتظارات ما قرار است بگنجد؟ چه کسی از اخرین خداحافظی ها و اخرین نگاه هایمان به عزیز ترین کسانمان با خبرند؟ در واقع هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد و هر چه سن ها بیشتر و عمر ها طولانی تر میشود به واقعیت نزدیکتر میشویم و هر روز  از دیروز بیشتر از درد به هم میپیچیم و اکنون ۳۶۵ روز از من بازگشت، روزهایی که بیشتراش با قهقهه زدنو خندیدن های فیک گذشت. شب هایی ک بعد از کلی تلاش کردن ب دنیای خواب میرفتم، تا بلکه همه چیز از ذهنم پاک کنمو ب دنیای بیخیالی بروم.روز هایی ک گاهی به هم خندیدیمو گاهی بی هم.روز هایی ک ادمایی اومدنو شکستنمو رفتن و ادمایی ک جاشونو برام پر کردن. یک سال گذشتو بزرگ تر شدم اما نمیدانم دلم هم بزرگ شده یا نه نمیدانم عقل دلم کامل شده تا بفهمد ب هر کسی اعتمادی نیس شکستن شغل این ادماست و نمیدانم توانستم همانی باشم که میخاستم اصلا تونستم سعی کنم دل کسیو نشکنم تونستم اونقدر قوی باشم که بروز ندم ناراحت شدم. یک سال بزرگتر شدم ان هم خیلی سریع .میدونین روز قشنگیه !!!روزیه ک میفهمی این یک سال کیا پشتت موندنو کیا رفتن میفهمی ک چقدر ادما هستن ک مهمی براشونو مهمن براتو دوستت دارن.شاید عجیب باشه ولی هر سال که میگذره حسم به روز تولدم کمتر میشه،یادمه بچه تر که بودم یه روز دختر همسایمون برا تولدش منو دعوت کرد، منم که از خدا خواسته هولی هولی  رفتم، اون روز تازه فهمیدم که ادما هر سال روزی که به دنیا اومدنو جشن میگیرن و کلی کادو های کوچیک و بزرگ میگیرن؛ اونجا بود که ته دلم خالی شد که خب من چی پس؟!...درحالی که نگار(دختر همسایه) داشت شمع های تولد 11سالگیشو فوت میکرد من به این فکر میکردم که روز من کیه؟ من کی به دنیا اومدم!؟  اونشب رفتم  خونه و قول یه تولد  گرفتم از خونوادم، سال بعد روز تولدم  که شد اینقدر تو خونمون همهمه و دعوا بود که اصلا به این چیزا فکرم نمیکردم و تنها فکرو ذکرم تموم شدن سروصداهایی بود که مجبورم میکرد برم تو کمد و دو دستی گوشامو بگیرم. خیلی سال بعدش خالم و... برام تولد گرفتن،حس عجیبی بود ولی اونقدر برام خوشحال کننده نبود چون خب ذوقی نبود براش ولی در هر صورت خیلی قشنگ بود. بعد از اون هم تولدای زیادی برام گرفتن  که باز هم خونوادم نبودن، اونا همیشه عقبن، همینه که رو دل ادم سنگینی میکنه ديگه،پارسال  بعد دیدن یه سری چیزا توقعم  رو خیلی پایین اوردم و خب این باعث شد امسال برام بی اهمیت تر بشه و میدونم  که الان میخاین مثل یه اشنایی که هر چیزی میشد انگ افسردگی بهم میزد بگین بابا اینا همش از افسردگیه! اقا اصلا گیریم که حق با شما! کدوم ادمیو دیدی که با کلی حسرت، دعواهای پی در پی خونوادگی، پس زده شدن و ترد شدن از خونواده و دوستاش، تنهایی موقت درست تو سنی که همه بالا پایین میپرن،چشمای با حسرت به دارایی های بقیه و چیزایی که اونا دارن و اون نداره، حس نداشتن کسی که بتونه کلامی باهاش حرف بزنه، بعدشم که یه بیچارگی بزرگ  و دیدن روی سیاه مرگ عزیزش سالم بمونه! گاهی وقتا دلم میخواد بزارم فقط ساعت  بگذره و شب بشه،  شب که شد تو سیاهی غرق بشمو برم ولی خب ادم مجبوره دیگه،نیست؟ تنها چیزی که میدونم اینه که راه نجات اینه که به وضوح ادمایی که دوسشون داریمو کنارمون نگه داریم و نذاریم اب تو دلشون تکون بخوره حتی اگه تو دل خودمون  سونامی بشه... خیلی زود کم اوردم،یادمه اکثرا موقعه ها شبای تولدم گریه کردم حالا به هر دلیلی و امشب هم ابن اتفاق افتاد و خب میتونم بگم روزام طبق میلم نیستن و واقعاا اذیت کننده ان برام و متاسفم که نتونسم بهتر باشم،بسه دیگه حالا تاسف،  تولد یا کوفت دیگه ای بهتره بریم ب زندگیمون برسیم بابا!  (تولدت مبارک منه بیچاره) </description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 21:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزاف</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D9%81-h2fxwqdf0kr6</link>
                <description>کم کم یاد گرفتم با همه چیز کنار بیام، شاید الان بتونم بنویسم که من انسان سازگاری هستم.اوایل اصلا سازگار نبودم. بقیه رو اذیت میکردم و خودم رو روانی. ولی بزرگ میشی و میبینی زندگی معمولا خلاف سازی که میزنی میرقصه پس اگه باهاش سازگار نشی، به یه ناسازگار کوفته شده مبدل میشی که سیم های سازش هم از شدت مخالف نوازی پاره شدن. چندوقتیه مشکل کنار اومدن رو ندارم و یاد گرفتم رفت و آمد های زندگیم رو هندل کنم. ولی این آدم جدید هایی که دارن زور میزنن بیان وسط زندگیم، اینا خیلی میترسوننم. شبیه هم دیگن و مغز هاشون جالب بنظر نمیرسه، من مغز ها رو بیشتر از هرچیزی تو آدما دوست دارم. مغز مهمه. مغز با آبلیمو. چیزی که دوست دارم تکرار شه، تکرار نمیشه، حس میکنم یه جایی از قلب و احساسات من دستکاری شده که اینا نمیدونن حتی وجود داره. من هم نمیدونستم وجود داره، کنار میام ولی پر از استرس پیدا نکردن حسی‌ام که دیگه ندارمش.میترسم از این که هیچ وقت نشه پیداش کنم.من هیچ وقت حتی در دوران اوجگیریِ نفرت نسبت به خودمم، هیچوقت غبطه ی اینو نخوردم که ای كاش، کس دیگه ای بودم. متنفر بودم از خودم. ولی بازم، ترجیح نمیدادم دنیارو از موضع دیگه ای بجز چشمای زشت خودم ببینم. بازم سنگر تنم رو ترک نکردم. کنار کابوسهام، در گرسنگی مردم. ولی منت رویایی رو نکشیدم که میگفت حسرت بقیه رو بخور. نه حسرت جیب پر همکلاسی رو خوردم، نه به سیمای زیبای دوستم حسادت کردم. همیشه ایستادم پای تمامیت زشتی و زیبایی خودم. شاید همین چیزا، روحمو سرسخت تر کرد. شاید همین چیزا زنده نگهم داشت. در هر حال، من خودمو دوست دارم. مهم هم نیست که اون چقدر ازم متنفره.این روزا احساس تنهایی میکنم و این یه جورایی قلبمو قلقلک میده گاهی ام احساس  سوزش داره، ادم وقتی تو تنهایی گیر میکنه ب در و دیوار میکوبه تا بزنه بیرون..تصور کن گیر کردی توی ی اتاق. بی در و پیکر. سرما و سکوته. خودتی و خودت‌. میزنی ب در و دیوار ک ازین زندون بزنی بیرون. اما فقط بدن درد میگیری و زخم نصیبت میشه. یکم بیشتر تلاش میکنی و در نهایت خسته و کوفته میوفتی رو زمین. ی باریکه نور افتاده رو صورتت و گرمت میکنه. ب سمت نور میری و جلوی دیوار روزنه دار وایمیستی. مطمعنی اون بیرون خبرای بهتری ازینجا هست. اما تلاش کردن فایده نداره.. فرار مربوط ب بُعد زمان و مکانه. تنهایی ،ی پیاز پوست کنده‌س. خود خودته، با تموم زشتی ها و قشنگی‌هات اما اشکتو درمیاره. فراریت میده..اما دور شدن و فرار کردن، پاک کردن صورت مسئله‌س..باید اینقدر اشک بریزی و کنار پیاز درونیت بمونی تا دیگه مغزت عادت کنه، ب رنگ و بوی خود واقعیت.. بعد شاید دری باز شد رو ب دنیای جدیدتر و شایدم بهتر.‌. جدیدا اکثر مواقع مملو از آرامشم. آدمارو دوست دارم. و میتونم ببخشمشون. اگه زخمای قدیمی رو، تشدید نکنن و امیدوارم به بخشیده شدن، چون نمیخوام زخم قدیمی ای رو تشدید کنم. روح من، ازین تن وسیع تره و آغوشم در هر فصلی، به وسع خودش گرمه برای تنی که محتاج در بر گرفته شدنه. مهم نیست جایی که درش ایستادم، درست ترین نقطه برای قدممه، یا اشتباه ترین مکان دنیا برای ایستادنم. مهم اینه که من، زندگی و تمام مشتقاتش رو با کمال میل و بی هیچ اجباری پذیرفتم. دو حالت بیشتر پیش رو نیست. یا دارم عقلمو از دست میدم، یا دارم یه دونه جدیدش رو بدست میارم. و من، هردوی این احتمالات رو، بطرز کاملا مساوی دوست دارم و عمیقا، امیدوارم هرکدوم که منو بیشتر دوست داره، برام اتفاق بیفته. امروز، با یه تکه سنگ مواجه شدم، که کنج کوچه رها شده بود. با خودم فکر کردم دوام تن من روی این کره ی سبز، حتی ازین تکه سنگ هم کمتره. حتی از یه تکه سنگ هم موقتی تره قدم های کنجکاو من. من یه روز میرم، ولی این سنگ، باقی میمونه. پس، چرا به خودم سخت بگیرم؟ چرا در بند چیزایی بمونم که نه دوستشون دارم، نه اونا منو دوست دارن؟ دارم صدای تنمو میشنوم. بلند و واضح. میشنوم که جای جای وجودش، داره میل به رهایی رو داد میزنه. سلول به سلول پیکر لاغرم، هر روز به امید آزادی ترک بالشت میکنه اگه انعکاس گله مند آینه، کمی رهایی نیاز داره، اگه این همه ی طلب من از منه، بهش میدم اون رهایی رو. اینبار، نه با قرص و تیغ و مرگ. بلکه با قدم‌زنی های نطلبیده و چهار زانو نشستن، در قلب سر سبز ترین زمین حوالی. آره. آره. من خودمو دوست دارم. و ازین بابت، متاسف نیستم. تقصیر من که نیست. هست؟</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 21:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-ozgt2f8xqcl4</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم بعضیامون خیلی بی‌رحمانه داریم یه دردایی رو تحمل می‌کنیم، دردایی که خیلی بزرگ‌تر از قد و قواره‌ی ماست. هیچ‌وقت حق انتخابی براشون نداشتیم، زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه. دردایی که هر بار از خودت می‌پرسی خب چرا بازم من؟ و هر بار جوابی که هیچ‌وقت پیداش نکردی؛ غمگین و غمگین‌ترت می‌کنه ..گاهی ما همدیگه رو از دست میدیم تا خودمون رو پیدا کنیمگاهی ما فقدان رو تجربه میکنیم تا قدر بودن ها رو بدونیمگاهی ما شکست عاطفی میخوریم تا معنای واقعی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو درک کنیمولی زندگی همینه... و ما هر روز و تا همیشه یاد میگیریم و پخته تر میشیم و ورژن با تجربه تری از ما متولد میشه که توان بالاتری برای رویارویی با ناشناخته ها داره.  هر روز که طلوع خورشید سوی چشمامو بر میداره بیشتر میترسم از دنیا ولی خب این ترس تنها بخشی از زندگی منو به خطر میندازه؛خطر و معضل مهم تری وجود داره که اکثر موقعه ها خودم مقصرشم و بدتراز همه دلم تقصیرکاره که خیلی مواقع نابجا نازک میشه وباعث میشه به ی سری آدمای  بی اهمیت توجه بورزم که یه خبط خیلی بزرگه. ملیکای عزیزم:(لطفا تعقیر کن سال عوض شده و ادما عوضی تر پس دووم بیار؛ ببین! یک‌بار برای همیشه بپذیر که آدم‌ها شبیه به تو نیستند و با روحیات غیرقابل پیش‌بینی و سابقه‌ی زیستی و تربیتی و محیطی متفاوتی با تو مواجه می‌شوند و تو نمی‌تونی از همه‌ی آنها توقع درک و شعور متقابل داشته‌باشی و همه را قانع کنی که دنیا ارزش کشمکش و جدال را ندارد یا متقاعدشان کنی که در نقطه‌ی اشتباهی ایستاده‌اند و دارند اشتباه رفتار می‌کنند.لطفا یک سری بحث‌ها و گفتگوها را بدون هیچ پاسخ و دفاعی ببند و فقط دور شو؛ هرچند چیزهایی شنیده‌باشی که شایسته‌ی آن نبوده‌ای و در ذهنت سوال ایجاد شده‌باشد که چرا واکنش تند و نابجایی که دریافت کرده‌ای هیچ کنش قابل توجیه و هم‌سویی نداشته!به یاد داشته باش که ادامه‌ی گفتگو با بعضی آدم‌ها تو را ناگزیر می‌کند که شبیه به خودشان رفتار کنی و این در حالی‌ست که تو اصلا شبیه به آنان نیستی...گاهی فقط فاصله بگیر و حتی پشت سرت را هم نگاه نکن! دنیا بزرگتر از این حرف‌هاست و آدم‌ها بسیارتر و خوبی‌ها آنقدر وسیع‌تر که به سادگی بتوانی بدی‌ها و تاریکی‌های جهان را فراموش کنی و با خودت تکرار کنی؛ من به زمان و همدلی و اعصابم در موقعیت‌های بسیار سازنده‌تر و مهم‌تری نیاز دارم...) سومین روز ساله و من محکم تر پافشاری میکنم برای ذره ای شادمانی حتی به غلط،امسال خاستار تعقیر های بیشتر و بیشتری هستم، الان تقرییا خورشید داره غروب میکنه و بی حواسی روزگار باعث شد الان ندونم دقیقا داخل چه ماشینی هستم ولی مهم مقصده گرچه قراره یه مقدار سخت بگذره ولی میخام اژ خودم دور بشم چه فرقی میکنه چطوری  و با چی؟ حالا چه از خنده،غم و الکله خونه خراب کن؛ مهم نیست.... مهم نیست مسیر چطوری میگذره فقط بگذره کافیه، کتابی که تازه شروع کردم(عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست) تلخ اما واقعیه و به نظرم اگه این روزها داری با سوگ غیر قابل تحملی دست پنجه نرم میکنی بدون ذره ای درنگ بشین تو خلوت خودت بخونش، تاکیدم برای خلوت بودن برای اینه که قراره با واقعیت درد اشنا بشی و خب بالاخره درکش نیاز به تنهایی داره،  خیلی چیزهارو تنهایی بهتر میشه درک کرد. خب برای امروز کافیه: سلام سال جدید🕊</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 17:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه...</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-v963qh83mrhp</link>
                <description>قند؟ نه مرسی چاییمو با اینا میخورم🎭🧡  نیمی از وجودم همۀ مسائ می‌گیره و ولی تلاشی براش نمی‌کنه، نیم دیگۀ وجودم هیچی براش مهم نیست و کل زندگی یه شوخیه براش. این تناقض گاهی انقدر شدت می‌گیره که یهو به خودم میام می‌بینم همینطور که لباس دلقک تنمه، خیلی جدی دارم با مامانم در مورد اینکه چرا جورابم رو بدون اجازه شسته بحث می‌کنم. اینجور مسائل با اینکه کوچک و ناچیز اند اما انسان رو به بهت زدگی و سازش مجبور میکنن، اینکه  بپذیریم این شرایط رو خیلی سخته ولی میدونم که غیر ممکن نیست ولی باهمه ی اینا باید بگم که خیلی دردناکه خیلی.... و تو باید انقدر محکم و سخت باشی که بتونی بین این طوفان ترس مقاومت کنی. ‏اگه ازم بپرسن قشنگ‌ترین واژه‌ای که یاد گرفتی چیه میگم پذیرش.پذیرفتن شرایط با تمام سختی‌هاش ، پذیرفتن آدما با تمام نقص‌هاشون ، پذیرفتن اینکه مشکلات هست ولی باید ادامه داد ، پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه می‌کنم ، پذیرفتن اینکه من کامل نیستم(هیچ کس کامل نیست)، پذیرفتن تموم فقدان ها، پذیرش تمام از دست دادن ها، شکست خوردن ها، رها شدن ها، داشتن پذیرش یعنی پایان دادن تمام دعواها و اختلاف‌ها. پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش،بهترین راه مبارزه با تموم اینها زندگی کردنه،  انجام دادن کارهای بزرگ و کوچیکی  که مث یه ستاره دنباله دار از مغزت رد میشن، شروع کردن کاری که دوسش داری،  امتحان کردن چیزهایی که دلت میخواد امتحانش کنی،روبه رو شدن با ترس هات وخیلی چیزهایی که تا الان از انجامش پا پس کشیدی... با ترس شروع کن. با درد شروع کن. با تردید شروع کن. با دستای لرزان شروع کن. با صدای لرزان شروع کن. با چیزی که داری شروع کن. اما شروع کن. شروع کن و متوقف نشو. فقط شروع کن. اولین قدمو با ایمان بردار. نیازی نیست تموم راه پله رو ببینی، همین که اولین قدمو برداری کافیه، نصف راه رو رفتی. همه چی خود به خود برای کسی که شروع کرده و داره ادامه می‌ده و کنار نمی کشه فراهم می شه و به نتیجه می رسه. به حرفم اعتماد کن چون  میدونم که فقط این چیزها  نتیجه میده... من سرسختانه در حال تحمل چیزهایی هستم که با یک لحظه غفلت بارها و بارها منو خورد میکنن، اما مجبورم و تنها چیزی که طی این مدت از زندگیم فهمیدم اینه که این دنیا پر از چیزهای بی ارزشه که ما هر روز برای رسیدن بهش تلاش می‌کنیم و دغدغه داریم! اگر به چند سال قبل خودمون نکاه کنیم، متوجه معنی این گفته می‌شیم که ما تمام زندگی خودمون رو صرف نگرانی برای چیزهایی کردیم که اتفاق نیفتاد و اگر هم افتاد ارزش دغدغه داشتن نداشت! نیم دیگری از وجودم می خواد زندگی کنه، می خواد تلاش کنه، می خواد کم نیاره، می خواد خوش بین باشه، انرژی مثبت بده، قشنگیارو ببینه. ولی اون ته مهای دلم  یه حسی می خواد بهم ثابت کنه همه تلاشام بیهودست، تهش هیچی نیست، تهش پوچه، تهش خالیه، همه چی تاریکه. بعضی وقتا زور یکی به اون یکی می رسه بعضی وقتام زور اون یکی، منم گیر کردم این وسط، نمیدونم واقعا حالم خوبه یا نه؟! ‌ولی نه... ‏خوب نیستم. با تلاشی که الان برای ادامه زندگی میکنم می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 20:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفقان</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-hnrvvlsxva72</link>
                <description>هیس،یه صدایی میاد!خیلی وقته بین انجام دادن کارام یهو صداشو میشنوم و بی اختیار سرمو برمیگردونم و هیچی  نمیبینم...  انگار  که عقلمو از دست داده باشم،دیوانه وار تمام روزم رو صرف سابیدن و تمیز کردن جاهایی میشم که دفعه هایی که تمیزشون کردم از دستم  در رفته،  راستش دست خودم نیست؛از صبح که پشت آینه بعد از شونه کردن موهام برس رو میزارم روی میز حساسیتم خودشو نشون میده و باعث میشه تموم روزم همونجوری بگذره،دیروز با برسم اینقدر درگیر شدم ک مجبور شدم دوسه باری بشورمش تا راضی بشم یا بعدش که قطره های ابش خوردن ب لباسم یهو و بی اختیار رفتم عوضشون کردم با اینکه  دوسه قطره بیشتر نبودن و منم خیلی عجله داشتم، در هر صورت ک دیر رفتم ولی خب این  حساسیت های بی خودو بیجا منو خیلی اذیت میکنن،  بعضی وقتا فک میکنم که شاید این یه راه فراره تا دیونه نشم😅تقریبا تموم روزمو بی هدفم و هر بار که به پیدا کردن هدفم فکر میکنم بیشتر خودمو گم میکنم. این روز ها خیلی تنها و خسته ادامه میدم،  اتاق دور سرم میچرخه و منم تعادلمو برای ادامه از دست میدمو ولو میشم توجام،عجیب شدم... بی هدف و پوچ اما دارم ادامه میدم... چرا؟ من از اینکه  تموم روزم مثل دیونه ها سر گردونم اذیت میشم، من از فکر کردن ب گذشته و جزئیات  اسف بارش خیلی خستم، من مبهوت دنیایی شدم که جای جای اون پر از ترک کردن و نخواستن هاست.... منو میگی؟ زیاد دلتنگ شدم قدیما الانم میشم ، یه وقتا انقدر که بوی دلتنگی بده لباسام ! ولی تا حالا واسه هیشکی از زورِ دلتنگی گریه نکرده بودم ، عین بچه ی دوساله که اسباب‌بازیشو گرفته باشن از دستش به زور ، هق هق نکرده بودم ! تا همین چند دقیقه پیش . یهو وسطِ یه فیلمِ خنده دار ، یادم افتاد چقدر تو نیستی این روزا ، چقدر من تا فرق سر ، دلتنگم این شبا ! دلتنگ‌ترت شدم ! دلتنگِ بودنت ، دلتنگ هر چیزی که به تو مربوطه ، دلتنگِ بوی لباست ، دلتنگِ لبای غنچه مثل البالوت، دلتنگ موهات که آخرشم نفهمیدم لخته یا حالت دار . نفهمیدم کی زدم زیرِ گریه ، نفهمیدم کی به هق هق افتادم ، درست عینِ یه بچه ی دوساله که اسباب‌بازیشو از دستش گرفته باشن . منو میگی؟ زیاد دلتنگ شدم قدیما . الانم میشم ، یه وقتا انقدر ك بوی دلتنگی بده لباسام ! ولی فقط واسه توئه که گریه کردم... دلم برات تنگ شده،نادم تر، ضعیف تر، خسته تر، من... از نبودنت به درد میام و تا استخون محتاجم به یه لحظه بودنت... فقط یه لحظه.. Onu özlüyorum ama beni yalnız bırakan o olduğu için bir süredir ona kızgınım ve bu elbette onun hatası değil, yıllarca yarattıklarını unutan birinin hatası... Yazıklar olsun. senin üzerinde... 💔</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 19:57:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچوپوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%BE%D9%88%DA%86-kjt0cw1xrlwp</link>
                <description>هیچ‌چیز شبیه گذشته نیست. آدم‌ها رو نمی‌شناسم از خودم فرار می‌کنم که با غریبه‌ای دیگر رو‌به‌رو نشم. جلوی پاهام رو نمی‌بینم. نمی‌تونم درست تصمیم بگیرم. بلاتکلیفم. نمی‌دونم کجا ایستاده‌ام مرددم. نمی‌دونم کجا میرم. همیشه زمان کم میارم.انگار تمام زندگی‌ام توی تنگناها می‌گذرد.دیروز یه چیزی  شبیه پادکست ضبط  کردم و بلافاصله  بعد از چهارمین باری که خودم گوشش کردم پاکش کردم،چون جراتم برای تحمل خیلی کمو آسیب پذیر شده. مدتیه دارم با چیزی سرو کله میزنم مثل حملات عصبی ای ک علایمشون همینه ک درموردشون کلی خوندم، عجیب شده همه چیز و این نمیدونم چندمین باریه که اهنگ another love داره توی پلی لیستم میچرخه و مدام پلی میشه... امشب حالم بد شد خیلی الکی و مسخره،  یه لحظه کم آوردم ولی خدارو شکر تونستم با کسی درموردش  حرف بزنم و سریع خودمو جمع کنم،  میدونم که اینجا نمیای با اینکه صفحه ویرگولمو خیلی وقته داری،ولی فقط خاستم بگم  ازت ممنونم که کمکم کردی خودمو جمع کنم امیدوارم نتیجه حرفا و انگیزه ای ک به من بخشیدی به خودت برگرده، اینجا از همه چیز مینویسم مثلا از اخرین جرعه قهوم ک حسابی مونده شده بود و مزه تریاک گرفته بود یا اخرین فروپاشی ای ک خودمو ازش نجات دادم ولی بازم ممکنه هر لحظه مثل یه معتاد لغزش کنم و دوباره...هدفای قبلیمو کنار گذاشتم  و ب فکر هدفهای بزرگتر و جدید ترم همین چن دقیقه پیش که داشتم با یه دوستی صحبت میکردم گفت تموم کارایی ک میکنی و بهشون میگی سرگرمی فقط برای وقت گذروندن یا پرت کردن ذهنت از موضوع های اذیت کننده نیست،اونا باعث تعقیر میشن و از تو ادم بهتری میسازن...حرفش کاملا منطقی  بود و حسابی کمکم کرد خودمو ازین منجلاب بکشم بیرون  این روزا نمیدونم دقیقا اون چیزی ک منو خوشحال میکنه چیه ولی انقدر تلاش میکنم تا بالاخره بفهمم روال دنیارو... این سه نقطه ها خسته کنندن ولی نشونه امتدادن، امتداد و ادامه داشتن... دقیقا مثل این زندگی،  کاملا تکراری و خسته کننده اما محکوم به ادامه و اینکه طبیعت  تا بازی رو نفهمی تکرار میکنه! میخام موزیکو قطع کنم و بهم ریختگی های خودمو اتاقمو جمع کنم، بخابم  و فردا پر قدرت تر از همیشه ادامه بدم.... (چه بهتر که گذشته را از نو خلق کنم تا قابل تحمل شود و هر آنچه لازم بود بقیه ی سال های عمرم باور کنم، برای خودم بسازم. -اس جی واتسون⛄☕) </description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 21:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نادم🎭</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D9%85-dypngaymulf6</link>
                <description>گاهی چه ساده عروسک میشیمنه لبخند میزنیم نه شکایت میکنیم...فقط سکوت میکنیمکه کسی دردمونو نفهمه... میخام یه متن بی حاشیه و کلیشه بنویسم؛جملاتی که جرعه جرعشان از راستی و در آخر به حقیقت کلام برسند... واقعا در تلاشم برای اینکه همه کسایی که برام مهمنو راضی نگه دارم،دارم نهایت تلاشمو میکنم، تقریبا اکثر مواقع خودمو باز میزنم از کارهای نباید... هر دفعه با یه سیلی خودمو دور میکنم از هر مردابی که قراره زندگیمو به لجن بکشه... خطاب ب پدرم: ببخشید که نتونستی زندگی قشنگ تری داشته باشی، ببخشید برای همه روزایی که تنهایی تحمل کردی مشکلات رو، ببخشید که دختر عالی ای برات نبودم، ببخشید که نتونستم برای تولدت چیزی بخرم، ببخشید که.... خطاب به برادر عزیزم: متاسفم که نتونستم خواهر بهتری باشم برات، متاسفم که هیچ جوره نتونسم توجهتو جلب کنم تا منم ببینی، متاسفم که گاهی باعث شرم توبودم،متاسفم که هرکاری کردم نتونستم بفهمم چرا ازم متنفری، متاسفم که خواهر و همدم خوبی نبودم و تو آدمای دیگه رو به من ترجیح دادی، متاسفم که ازت میترسم، متاسفم که چهرت و حتی صدای قدمهات برام یادآور خاطرات وحشتناکی هستن، متاسفم که من به جای.... نمردم، متاسفم که هرگز نخواستی باهام هیچ خاطره قشنگی بسازی، متاسفم که هر چقدر تلاش میکنم که دوستم داشته باشی منو نمیبینی، متاسفم که.... خطاب به 🖤: ببخشید که نتونستیم بیشتر باهم باشیم،ببخشید بابت چیزایی که مجبور بودیم تحمل کنیم، ببخشید که اخرین بار باهات بد حرف زدم،ببخشید که نمیتونم بیام سرخاکت و تحمل کنم اجبارترجیح ی تیکه سنگ رو به تو، ببخشید که اونشب تو خیابون لاله زدم تو صورتت، ببخشید که دیگه صداتو ندارم، ببخشید که گاهی بار فحشو میکشم بهت برای اینکه رفتی، ببخشید که خواهر کوچولوی بهتری برات نبودم، ببخشید که دلم خیلی برات تنگ شده، ببخشید... خطاب به کسی که دوستش دارم: ببخشید کارایی کردم که لیاقتت نبوده، متاسفم که باعث اشکت و حال بدت شدم،متاسفم اگه نتونسم همیشه وقتی ناراحتی کنارت باشم و بجای اینکه محکم بغلت کنمو بگم غمت نباشه من پیشتم پسر از پشت گوشی مجبور بودم یه جوری ارومت کنم، ببخشید که آدم کاملی نیستم، ببخشید منو بابت گذشته تاریکم، متاسفم که خیلی حرف میزنم و کلتو میخورم، متاسفم که بعضی وقتا به حرفت گوش نکردم، ببخشید که تو و اون قلب قشنگتو با بقیه مقایسه کردم، ببخشید که تلاشم برای بهتر بودنم کافی نیست، ببخشید که توی جمع استرس میگیرم و حالم بد میشه و سلام نمیکنم و مایه خجالتت میشم،ببخشید که گاهی بهت دروغ گفتم، ببخشید که سعی کردم نادیدت بگیرم، متاسفم که ادم ریلکسی به نظر میرسم درحالی که سر موضوعات خیلی کوچیک و جزعی ای مغزمو رَنده میکنم، ببخشید که ازت دورم،ببخشید که از ذوق اینکه چقدر وجودت برام قشنگو پر معنیه بعضی وقتا گند میزنم توش، ببخشید که خیلی دوست دارم، ببخشیدکه... </description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 14:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا❤️‍🔥</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%EF%B8%8F-qxlvg5i0urfn</link>
                <description>سلام این اولین متنم توی این گوشی جدیدمه و خوشحالم ازین که بعد مدت ها گوشیمو نونستم عوض کنم، خوشحالم که پا فشاریم رو برای تنهایی به دوش کشیدن و متحمل شدن پول گوشیم گذاشتم کنار و بابام بهم کمک کرد و الان میتونم ی دقدقه کمتر چشمامو ببندم... راستش الان ک دارم اینارو تایپ میکنم حس عجیبی دارم نمیدونم واقعا نمیتونم بیانش کنم این دو گانگی رو.! ی مدت دیگه از تموم شدن کلاسام مونده و به محض تموم شدنش شروع به خوندن زبان میکنم و در کنارش میخام برم سر کار، تا بتونم این دفعه تنهایی به یه جایی برسمو بدون کمک دیگران چیزایی که میخامو داشته باشم، و خب ی مورد دیگم هستش اینکه این شرایط یه مقدار برام سنگین شدن و انرژیم در این مورد کاملا تخلیه میشه و به اجبار خودمو مجبور میکنم به ادامه... بین بقیه ادمای دورو برم تنها کسی که بیشتر مواقع توی بحران ها دستمو گرفته بابام بوده و خوبه که دارمش و بغض الانم نمیدونم مبنی بر چیه ولی داره اذیتم میکنه، اذیت میشم، خورد میشم با فکر اینکه یه روز نیستن و من تنها میشم و یه روزی قراره دوباره درد اون کابوس وحشتناک از دست دادن عزیزامو تجربه کنم:( خستم از اینکه اینجوری بهش فکر کنم و خودمو الکی الکی اذیت کنم،فعلا بین اینهمه مشغله تنها پناهی که دارم فقط یک نفره که وجودش کاملا برام غیر منتظره و ناباورانه بود ولی مثل اینکه واقعیه، دیشب داشتم بهش فکر میکردم،به این معجزه غیر قابل باور و دوست داشتنی... امیدوارم شرایط سختش هر روز یه پلی برای رسیدن به ارزوهاش باشه و هر روز و هر روز آسون و آسون تر بشه، تقریبا 3ماهه که ندیدمش، عجیبه خیلی... دلم فوقالعاده براش تنگ شده جوری که الان دارم بهش فک میکنم قلبم میخاد بپره بیرون، ولی نمیدونم بتونم برم پیشش یا نه🥲احتمالا شمار ماهام به 4ماه دوری برسه تا بتونم برم پیشش! قوی تر ادامه میدم چونکه فعلا مجبورم و خطاب به تنها عشق زندگیم، همیشگیم،میخام بدونی وجودت برام مثل جادو میمونه توی این دنیای باطل،میخام بدونی دارم سعی میکنم، سعی میکنم بهتر از همیشه عاشق باشم و از خودم یه معشوق موفق بسازم برات، ازت معذرت میخوام هزاران بار بخاطر تجربه چیزایی که لایقش نبودی و من باعث شدم تحملش کنی!ببخشید... اخیراً نگرانیم نسبت بهت خیلی بیشتر شده و سعی میکنم نشونش ندم که واکنشم رو نسبت به کارات ندونی، درواقع خیلی برام اذیت کننده و ترسناکه و فکرایی که میریزن رو سرمو محاصرش میکنن و مغزمو لبریز از فکرای بد و نگرانی های بیجا در موردت میکنن، کاش بیشتر مراقب خودت باشی خیلی بیشتر از همیشه، هر چقدرم این شرایط برات اذیت کننده باشه تحملش کن! تو قوی ترین شخصی هستم که تو زندگیم میشناسم و بهت افتخار میکنم و امیدوارم هر بار که خاستی کم بیاری یادت بیاد چه کسایی امیدشون به توعه و بدون تو نمیتونن حتی یه ثانیه... خب دیگه نمیدونم چی بگم ولی میخام یکم این متنو ادامش بدم، باید بدونین ک از اینجا ب بعد از متن قبلی چند روزی گذشته و من دارم دوباره شعارهامو مینویسم... تا همین الان مشغول انجام دادن کارام بودم و خدا میدونه این دوران چقدر هر روز از دیروز سخت تر میشه ولی من باید بتونم، باید بالاخره خودمو نگه دارم به لبه پرتگاه حداقل، اخرش یا موفق میشم یا شایدم نشدم ولی مهمتر اینه که من تلاشمو کردم برای این زندگی پر عقوبت... خوشحالم از اینکه تونسم اروم اروم رویاهامو تبدیل به واقعیت کنم،خوشحالم که تلاشم بی نتیجه نبوده و باعث پیشرفتم بوده،به عنوان اخرین جمله... امیدوارم برنده این فینال تو باشی♥</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 03:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیراهه🚬</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%87-uhmshlqvjg3h</link>
                <description>خودم را پوچ احساس میکنم، قلبم بی وقفه به تپش افتاده،سرم خالیست، سکوت بود ولی شکسته شد، چقدر اشنا...من بزرگ شدم، رشد کردم با فریاد ها و دادوبیداد های پر هیاهویی که ناخوداگاه مرا تکان ریزی میدهند و میفهمانند که چقدر قوی هستم...چقدر متحمل شدم تمام چیز هایی که دستانم را سرد و دلم را لرزان میکرد، چقدر قوی ماندم ،میان آدم های تهی و سست...راستش رو بخواید جرقه نوشتن این متن یک فریاد بود، چیزی که از کودکی تحملش کردم و بار ها بارها تجربه اش را به جان خریدم و حالا قوی تر شدم اما باز هم منو ازار میدهند، همشون منو میترسونن و اشکهایی که پنهونشون کرده بودم رو آشکارا روی گونه هایم میلغزونند، ادمی چقدر بیچاره  و بی چیز است،و چقدر این دنیا خوفناک و بیهوده تر است....با این حال من هنوز زنده ام ،بخشی از من بازمانده و با تمام شکستگی هایم هنوز نفس میکشد و به این دلیل  من محکومم که ادامه بدم ،چن مدت اخیر وقتم رو اختصاص  دادم به کلاس های همیشگیم و باشگاهی که جسممو قوی تر میکنه و کتابها و نقاشی هایی که تغذیه روحم شدن،تقریباًبرنامه امو پر کردم تا دور شم از ادمها و اون تنهایی ای که منو اسیر میکنه ولی بازم کمه میخوام اینقدر خسته بشم که وقتی برمیگردم خونه  بیهوش بشم و صبح که بیدار میشم دوباره همین روندو تکرار کنم...خب حقیقتش این تنها راه فرار منه و به نظرم  خوب میاد.خیلی مونده، خیلی مونده تا بتونم خودمو اصلاح کنم طوری که این وسط فقط خودم مهم باشم، فکر میکنم غمگین‌ترین آدماهمیشه بیشترین تلاششون رو میکنن،تا بقیه رو‌خوش حال کنندچون اونا میدونن،بی ارزش بودن چه حسی داره،و اونانمیخوان کس دیگه ای این حس و تجربه کنه ،ولی این موضوع دیگه برام فاقد اهمیت شده اکثریت خودم مهم ترین چیز هستم، درستش هم همینه،یادتون باشه که فقط اینجوری میتونین وقتتون رو بگذرونین جوری که بشه اسمشو گذاشت &quot;زندگی&quot;امیدوارم نوشته بعدیم موفقیتمو توصیف کنه و متنی دال بر اثبات این باشه که اوه اره تونستم از پسش بر بیام به تنهایی✍🏻☕</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 22:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد و اشکبار</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-n8zmkmzrkdgm</link>
                <description>خستم ازین ادمهای فقط ادا از ادمهایی که فقد ادا در میارن و به ظاهر هستن درحالی ک وجود ندارند و خالی و پوچند،چیزی یا حتی کسی نیست که دردهام و این رنج توی سینم رو براش بازگو کنم تا از این مرداب نجاتم بده، خستم دلم میخاد کنار آدمهای  مهربون تری بودم که قلبشون درسته ذات دارن و بی باک ازین دنیا میرن،نمیدونم چقد میگذره از اخرین باری ک بهم خبر فوت یه عزیزی رو دادن، فهمیدم همه میرن بدون اینکه هیچ  چیزی از این دنیا ببرن، ذره ای مال، ذره ای خاطره و یا هیچ دارایی دیگری، تنها چیزی ک از اونها خارج میشه و میره روحشونه، روحی که شاهد همه چیز بوده، شاهد تک تک درد هایی که کشیده تک تک دفعه هایی که قلبش شکسته یا شاید مملو از عشق و شادی شده،امروز کسی رو از دست دارم که محدودخاطراتی ازش به یاد میارم، این خانواده میشد درست باشه ولی نشد، نه نه این درست نیست نخاستن ،&quot;نشد&quot;کلمه درستی نیست چون به نظر من عشقی که میتونیم به یه نفر بدیم همیشه شدنیه، عشق چیزی نیست که کسی بخاد پسش بزنه یا ردش کنه ، همیشه سعی کردم ادم خوبی باشم که بقیه رو دوست  داره  حتی  اونایی که بهش بدی کردن و یا ب هر دلیلی  باعث آزردگی خاطرت شدن، قلبم درد میکنه از ادمایی که قدر چیزایی که دارن رو نمیدونند و البته این مورد برای خودم هم صدق میکنه اما من همیشه نهایت تلاشمو میکنم تا از کسایی که دارم خاطرات خوبی بسازم توی قلبم که یاداور اون ادم باشن برا من، ولی خب این همیشه کافی نیست نمیدونم غم بعدی ای که قراره قلبم رو محاصره کنه چیه و یا حتی  قراره چه زمانی اتفاق بیافته ولی امیدوارم  اون روز هیچ پشیمونی ای نداشته باشم از اینکه چرا اینکارو نکردم یا...دیگه  هیچ کلمه ای توی بندو بساطم ندارم که بگم لطفا قدر همو بدونید،لطفاً لطفاً لطفاًاا??</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 16:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>؛</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%9B-dtgoltol4tjp</link>
                <description>سلام…میدانم که میدانی من چه مشکلاتی داشته ام و باید بگویم دست مریزاد! خوب کسی را برای همگام شدن انتخاب کرده ایممنونم که صبح ها تا بیدار میشوم خودت را به من نشان میدهی و فکر سیاهم را به رخم میکشی…ممنونم که وقتی جلوی ایینه میروم مرا تحقیر میکنی و انقدر عیب هایم را میگویی که زیر کاوری از ارایش پنهان شوم!ممنونم که وقتی به چشمانم نگاه میکنم میتوانم تمام دشواری ها و سختی هایم را ببینم و چشم هایم را روی هم بفشارم تا شاید….شاید چند لحظه ای رهایم کند…متشکرم که اراده ام را از من گرفتی و من توان هیچ کاری ندارم…نمیتوانم کارهایی که دوست دارم را انجام بدهم و کارهایی که وظیفه ام است به تعویق میندازم و همه را شاکی کرده ام…متشکرم که کارهای مورد علاقه ام برایم احمقانه به نظر میرسند…و منی که تا کتابی را نمیخواندم رهایش نمیکردم حالا  کوهی از کتاب های نصفه و نیمه دارم…خوشحالم که صدای دیگران باعث ازار و اذیت من است و حتی نیم ساعتی نمیتوانم در جمع خانوادگی یا مهمانی بمانم و دوست دارم سریع تر به اتاقم پناه ببرم…متشکرم که اعصابم به مویی بند و در کسری از ثانیه روانم از هم میپاشد….ممنونم که حتی حوصله رسیدگی به سر و وضع خودم را ندارم و حتی یک هفته می اید و میرود و من هنوز کلنجار میروم حمام کنم یا نه…نگویم از اتاقم و اوضاعش…بگذار بگویم همه میگذارند پای جوانیم…پای اشفتگی هایش اما اشفتگی اصلی در ذهن من است…در خیال من است…اشفتگی که چندین سال است با من عجین شده…همه اش از روزی شروع شد که حس کردم هیچ احساسی ندارم…وقتی این مسئله را گفتم کسی مرا جدی نگرفت اما من ترسیده بودم…و این داستان ادامه پیدا کردبه اطرافیان گفتم احساس افسردگی میکنم…گفت با این سن امکان ندارد…تلقین نکن…این داستان لعنتی ادامه دار شد و هیچکس…مرا جدی نگرفت…استعدادهایم که میتوانستند مرا بزرگ کنند جلوی چشمانم نادیده و پودر شدند…حرف هایی که میتوانستند نجاتم دهند…مثل نوشدارو بعد مرگ سهراب امدندبرای همه چیز دیر شده بود…این ادم دیگر ان ادم سابق نبود…نه میتوانست حرف بزند ، نه میتوانست نجات پیدا کند…مثل ادمی که تلاش میکند خودش را از غرق شدن نجات بدهد…اما هربار که روی اب میاید دوباره فرو میرود تا جایی که اب نفسش را ببرد و بمیرد…مردن؟؟؟ چه رویای شیرینی برایم بود پس دریغش نکردم…مهمانی زیبایی ترتیب دادم که مهمان هایش من و قرص هایم بودیم اما چون جوان بودم و نادان…اثرش فقط تهوع چندساعته ای بود که خوب شددفعات بعد رگم را با تیغ خراش دادم خون را که میدیدم ارام میشدم اما هنوز زنده بودم…بارها تکرارش کردم و تنها چیزی که برایم باقی ماند چهار خط تیغ  است که سالهاست بخشی از من شده...خودم را بازنده ای تمام معنا میدیدم که هیچکس یارای کمکش را ندارد…افسردگی ریشه ای عجیب درون من دوانده بود… با تار و پود من یکی شده بود و من میسوختم و دم نمیزدم…کسی را نداشتم که دم بزنم و او بشود همدم…روزها گذشت و سیاهی بیشتر احساس میشدبدبختی بیشتر درونم رخنه میکردو اصرار من برای بیشتر کردن دوز قرص های لعنتی بیشتر میشد...کابوس ها بیشتر از قبل شده بود و مدتی خواب برایم آرزو بود.... لرزش دستهایم بیشتر شده بود و کنترلم روی اعصابم کمتر، به ندرت میتوانستم خشمم رو کنترل کنم،مدتی اوج گرفتم و فهمیدم هیچکس به فکر من نیست،نقش قرص های گرد کوچکی که به آنها اعتیادی شدید پیدا کرده بودم رو کمرنگ و کمرنگتر کردم،شاید این کار کمک میکرد خودم باشم و شاید راه حل بهتری بود.... اما نه ... نشد، نتوانستم....حرف هایی که دیگران به من میزدند بیشتر عذابم میداد!_تو باید بخوای که بشه…_تو تلاشی نمیکنی…_تو خودتو زدی به ناراحتی…_تو دردت چیه که افسرده باشی اخه؟؟؟من باید بخواهم که بشود؟ درد داشت جمله ای که شنیدم…وقتی کسی نمیتواند نفس بکشد میگویی کلی هوا اینجاست چرا نفس نمیکشی؟ یا نجاتش میدهی؟مشکل همین بود که کسی نمیخواست بفهمدیا بهتر بگویم…کسی برایش مهم نبودمتن های سیاهی که مینوشتم و تشویق بقیه تنها چیزی بود که داشتمدر حالی که من توجه میخواستمچیزی که شاید سالهاست از ان محروم بودم…سعی کردم خودم حال خودم را خوب کنماما در پس این قهقهه هایی که همه را میخنداند پوچی محضی بود که اشکم را در میاوردشاید خواب تسلی بخش این درد میبود اما خوابی که کابوس جز اصلی داستانش بودبرایم خنده دار و درداور بود که در خواب داستانم مثل فیلمی برایم عبور میکردو اخرین باری که خواب دیدم خودم را کشته اماین دیوانگی انتها نداشت…و هر دم چیزی از راه میرسید که خراشم بدهدمیدانی مثل این است که روی یک قایق در دریای ابی و زیبا لذت ببری از زندگی و بگویی: همه چیز تمام شده خوشبختی به من رو کرده است… اما به ناگاه طوفان به پا شود قایقت را پشت و رو کند کاری کند تا مرز خفگی برویهمه دار و ندارت را ببرد انجا دقیقا ان لحظه منم…فکر میکنم همه چیز خوب است قرار است پیشرفت کنم اما با مشکلی کوچک انقدر بهم میریزم و همه چیز به یادم میاید که تنها راه نجاتم گویا مرگ است…باورش سخت است اما درون دختری که همه او را بشاش ، پر انرژی و خندان میدانند دخترکی سیاه و منفور ، غم زده و بدبخت زندگی میکند تا شاید با ورژنی از خودش که بخواهد همه را از خودش راضی نگهدارد زندگی بهتری بسازدخانه ای پوشالی برای رفع تکلیف دغدغه هایی که سالیان است سنگینی میکند و هرزگاهی از چشمش چکه میکنندحس قربانی را دارم که میدانم لحظات اخرم هست و روی زمین نشسته ام دست هایم به نشانه تسلیم بالا اورده ام و تفنگی که روی پیشانیم نشسته و شاید اندکی بعد ارامش تنها چیزی باشد که پیدا میکنم…به امتحانش می ارزید،تجربه زندگی ای که خودم کنترلش کنم نه داروهایی که به عوارضشان نمی ارزید... بار ها و بار ها تلاش برای متوقف کردنشون کردم و همینطور موفق هم شدم اما بالاخره یک روزی یک چیزی  باعث میشد راهم به سمتشان کج شود...البته هنوز هم همینطور است و امیدوارم بتونم به زندگیم بدون اونها ادامه بدم.....بتونم صبح که از خواب بیدار میشم خوشحال و پر انرژی باشم ودر حالی که دارم با پشت دست های مشت شده ام چشمانم رو میمالم و با پاهای برهنه ام که لاک قرمز پر رنگی روی اون زدم روی زمین سرد صبحگاهی قدم بر دارم و بتونم همراه با صبحانه و قهوه نسبتا شیرین شده ای که بخار از آن بلند میشود کتاب جدیدم رو بخونم بدون اندکی مشغله و فکر های خورنده! و بسیاری از جمله این نوع خیال های کوچیکی که برایم لذت بخشند را تجربه کنم هر روز و امروز بدون ترس از فرداها:/</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 23:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-hpjrvwboe0nc</link>
                <description> چند مدتی میگذره  از اینکه دیگه هیچ نوشته ای رو اینجا نشر  ندادم، خیلی درگیر بودم و برعکس همیشه افکارم خیلی شلوغ بود و ترجیح دادم یه مدت بیصدا ومبهم زندگی کنم، این چند مدته تصمیمای زیادی گرفتم و هدف های و رویاهای کوچیکی برای خودم ساختم و نمیدونم چقدر وقت دیگه به خودم جرات فاش کردن رویاهایی رو بدم ک دیگه برام رویا نیستن  و به دستشون آوردم ...فهمیدم تفکر آدمها  باهم خیلی فرق داره و همه آدمها  کامل نیستن فقط شاید نسبت ب بقیه  یه مقدار قابل تحمل تر باشن،با خودم قرار گذاشتم حرف دیگران روی تصمیمای زندگیم اثر نذاره و همیشه توی هر موقعیتی سعی کنم چیزی باشم که خودم میخام چون دیگه تکرار نمیشم ....خیلیا رو دیدم ک بد کسی  رو میگن ک خودشون آرزو دارن مثل اونل باشن و چون قدرت به دست آوردنشو ندارن اون شخص رو به سخره میگیرن......خب درواقع منم به این واقعیت پی بردم و ازین به بعد بیشتر حواسم هست که آدمهای  بی محتوا رو از زندگیم کات کنم ،هفته پیش اولین تتو زندگیمو زدم،خیلی از دورو بری هامخالفت نشون دادن ولی این اصلا برام اهمیت  نداره و ن الان نه هیچ وقت دیگه ای هیچ پشیمونی و ندامتی نسیت بهش ندارم،شاید مسخره  به نظر  برسه که یه نشونی از یه فردی رو روی تکه ای از بدنت هک کنی که حتی توی گور هم باهاته،اما من این حسو ندارم چون بیشتر خاطره ها و لحظه های خوبی که از اعماق  قلبم خوشحال بودم و خندیدم و حس کردم منم میتونم لایق دوست داشته شدن باشم با اون شخص بوده،حتی اگه به هر دلیلی با یه احتمال  کوچیک ازهم جدا بشیم من بازم پشیمون نیستم چون اون یه بخش بزرگ زندگیمو تشکیل داده و قشنگ تر کرده،امیدوارم همیشه کنارم باشه و مخاطب  تموم نوشته  های قشنگی باشه که با ذوق تایپ میکنم....بین این همه مشغله  و مشکلاتی که هست یه ناراحتی کوچیکی ته دلم هست که نمیدونم  از چیه ولی همیشه  بوده،یکی میگفت وقتی ناراحتی تو نوت گوشیت بنویس چه مرگته. یه شب نوشتم دو شب نوشتمیه شب برای نبودن آدمی نوشتمیه شب برای عزیزی که نمیدونم خاک با تن سرد و بی جونش چیکار کرده نوشتمیه شب برای سگ ها و گربه های بیگناه و ولگرد که بی غذا زیر بارون مونده بودن گریه کردمو نوشتمیه شب از دلگیر بودن غروب جمعه نوشتمیه شب برای بیش از حد بودن حسادت زنانه ام نوشتمیه شب برای تموم شدن قرصای آرامبخش نوشتمیه شب برای بچه ی دست فروشی که برای فروختن اجناسی که جلوی پاش بود گریه میکرد نوشتمیه شب برای شبی که بهم خیانت شد نوشتم یه شب برای شبی که حق به حق دار نرسید نوشتمیه شب برای دلی که دلی راه نداشت نوشتمیه شب برای عکسی که شد عکس روی سنگ قبرش نوشتم. یه شب برای نادیده گرفته شدنم در جمع نوشتمیه شب برای وقتی که صفر تا صدمو گذاشتم و به چشم نیومدم نوشتمیه شب برای دستای سردش و صدای نفساش که دیگه به گوش نمیرسید نوشتمیه شب برای وقتایی که باید میبود ولی نبود نوشتم یه شب برای کوهی که ب کوه نرسید و آدمی که به آدم نرسید نوشتمیه شب برای وقتی که بی دلیل تغییر کردن و روشون نشد بگن عمر این رابطه به پایان رسیده نوشتم یه شب برای وقتی که حرفاهاشون بغض شدن نشستن به گلوم و اشک شدن لیز خوردن رو گونه هام نوشتمیه شب برای شبی که فهمیدم نه خانواده ای وجود داره نه دوست و معشوقه ای نوشتم. یه شب برای شبی که ساعت ها به صدای بوق خوردن تلفن همراه ادمهاس بی ارزش گوش کردم و پاسخی دریافت نکردم نوشتمیه شب برای شبی که فکر میکردم صبح نمیشه ولی شد نوشتمیه شب برای هودی سفید رنگت که خیلی بهت میاد نوشتمیه شب برای شبی که کنارم صبر نکردی نوشتمیه شب برای سفید شدن موهای پدرم نوشتمیه شب برای شبی که بغل کردمت و میدونستم نمیتونم هر روز بغلتو داشته باشم نوشتم یه شب برای شب بیداریام وبیصدا اشک ریختن با آهنگای شادمهر نوشتمیه شب برای وقتایی که گفتن نمیتونی ولی تونستم نوشتم یه شب برای تعداد دفعه هایی که باعث شدم قلبش به تپش بیافته و دستاش سرد شن نوشتمیه شب برای تموم چیزایی که دلم میخاست داشته باشمشون ولی مجبور بودم از کنارشون بگذرم نوشتمیه شب برای افت کردن مریضی بابام نوشتم یه شب برای وقتایی که زورم به بقیه نمیرسید و مجبور بودم بیصدا و خلوت یه گوشه کز کنم و بیصدا گریه کنم نوشتم یه شب برای گرنبند یادگاری ای که روی میزه نوشتم یه شب برای.....به خودم اومدم دیدم قبل از نوشتن فقط حالم بد بوده و حس بدی داشتمولی وقتی نوشتم انگار تموم احساساتمو کالبد شکافی کردم و عمیقا برای تک تکشون اشک ریختم.پ.ن:از خوشحالی میترسم...♾️?️</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 18:04:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>04:00</title>
                <link>https://virgool.io/@melika5756/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wdixdlvahnz9</link>
                <description>سلامامروز بعد از یه مدت طولانی  رفتم بیرون،راستش تونوشته قبلیم یه سری حرفا زدم که الان که بهش فکر میکنم میبینم به هیچ کدوم از اون اراجیفی که نوشته بودم به اسم هدف عمل نکردم، نمیدونم چرا،ینی میدونم، به خاطر ترس یا شلوعی جمعیت و شایدم چیزای دیگه، از آدمها میترسم،از ذات پشت پردشون ،از اون نمایشای از قبل برنامه ریزی کردشون از طرز فکر هاشون و یا تموم عقیده هاشون....اینقد راه رفتم،اینقد قدم هامو تند و پشت سر هم برداشتم تا هم سرعت قطار زمان بشم،راستش چیزی خوشحالم نمیکنه،خوشحال نیستم وقتی بدونم امروز من باید تموم کارهام،تموم وسیله های مورد نیازم و خرید هام رو انجام بدم چون شاید فردا کسی باهام نیاد و اگه  کسی نیاد تنهایی بیرون رفتن برام میشه یه فوبیا و برداشتن سریع  تر قدمهام برای فرار از سایه های ساختگی توی مغزم...ساعت3:34دقیقه صبحه دارم  مینویسم ،یا اینکه میدونم دیگه مثل سابق نمیتونم احساساتمو بیرون بدم اما الان دلم  خواست بنویسیم،چون احساس میکنم این لحظه خیلی تنهام،شاید این باورم غلطه ولی چند وقته دارم مسایل رو بزرگ میکنم...کاش هیچ وقت این تعقیر رو تو آدمها  حس نکنم کاش حس نکنم،کاش مقایسه نگفتم حالو با گذشته رو،که اگه قبلا بود اینجوری رفتار نمیکرد یااونجوری نبود یا ....._یا اگه قبلا بود هیچ وقت چیزی باعث نمیشد ناراحتم کنه._یا چرا الان باید این حسو داشته باشم که ازم خسته شده._یا اگه قبلا بود ذوقش بیشتر بود._یا اگه قبلا بود نسبت به استوریهام واکنش داشت._یا اگه قبلا بود اکانت ویرگولشو باز میکرد ببینه چیزی نوشتم یا نه...فکر کنم( بیشتر  این متنا رو نخوندی)شایدم هیچ وقت  دیگه تو ذهنت نیاد که بخونیشون...کاش الان که داره حرف میزنه به جای نگه داشتن بعصم و پنهان کردن غمی که اذیتم میکنه ،با تن صداش چشمامو میبستمو میخابیدم،ولی نه راستش منتظرم  فک کنه خوابیدم و درست مثل همیشه قطع کنه بره بخابه چون میدونم اون بیشتر از من خستست و خابش میاد.نه ملیکا نهتو داری  شلوغش میکنی بابا...اره اره همینطورهامیدوارم این حسای اذیت کننده ازم دور شن برن؛/امیدوارم ....کاش میتونسم به قولم بهت عمل کنمو دروغ نگم...اما متاسفم عشق من؛متاسفم ک مجبورم اینارو پنهان کنم و بگم خوبم....نهخوب نیستم!پ.ن:معذرت بابت اشتباه یا غلط املایی چیزی...</description>
                <category>melikam</category>
                <author>melikam</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 03:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>