<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melikaasvadi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:19:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136262/avatar/hHtUXd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا</title>
            <link>https://virgool.io/@melikaasvadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در نهایت دلتنگی در آغوشت میمیرد و جانش را به تو می دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaasvadi/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-g4gotl37afaz</link>
                <description>دلتنگی یک جادست که همیشه میرسه به یک دو راهی;راه سمت راست که فکر میکنم تهش تویی رو من همیشه میرم و باز میرسم به همین دوراهی. و میدونم راه دیگرو این سری باید برم . این راه گذشتن و رفتن پیوسته است. این راه منو از تو دور میکنه و میبره به مسیر های جدید.در واقع باید آگاه باشی از دلتنگی و بدونی که تا آخر این جاده رو باید بری .باید اونقدر دلتنگی رو بری تا برسی به یک آبادی.باید اونقدر دلتنگ باشی که یک روزی که از خواب بیدار میشی ببیبینی دلتنگی تموم شده. در واقع دلتنگی یاد اون آدمی هست که دلتنگش هستی. و بعد از این که اون آدم رفت باهات موند و جاشو پر کرد.شب ها بغلت کرد و صبح ها بیدارت کرد. با دلتنگی باید زندگی کرد .باید محکم در آغوشش گرفت .ولی دلتنگی میتونه اعتیاد آور باشه و شاید دلت نخواد هیچ وقت بزاری بره ولی تو نمیتونی تا همیشه با دلتنگی مهربون باشی .میتونی یک مدت باهاش زندگی کنی ولی در آخر باید بزاری دلتنگی بره. باخودت فکر نکن باید این دلتنگی رو آب بدم چون تشنشه.نباید بهش پیام بدی یا زنگ بزنی چون باور کن این کار ها نه تنها دلتنگیت رو سیر نمی کنه بلکه حریص تر و تشنه ترش هم میکنه.دلتنگی محکوم به مرگ است. میدونم گاهی هم دلت  برای دلتنگیت میسوزه  و با سر زدن به عکس های قدیم دلت میخواد زنده اش نگه داری ولی در نهایت دلتنگی در آغوشت میمیرد و جانش را به تو می دهد وگرنه یک شب که پیشش خوابیدی با بی رحمی تمام  دستاشو دور گردنت حلقه میکنه و خفت میکنه.</description>
                <category>ملیکا</category>
                <author>ملیکا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 13:46:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی آنقدر بلند هست که سریال گمشدگان را دوباره ببینم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaasvadi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-vonlxqkbf5yl</link>
                <description>سریال تلویزیونی لاست یا گمشدگان از سال 2004 از شبکه ی abc شروع به پخش کرد و تا سال 2010 نیز ادامه یافت. و با ریت 8.3 از طرف بینندگان در سایت imdb شاید بتوان Lost را Game of thrones زمانه ی خویش نامید. فکر می کنم من سال 2009 شروع به تماشای لاست کردم و با توجه به این که من متولد 1999 هستم شاید برای تماشای این سریال خیلی کوچک بودم. چند وقت پیش  فکر تماشای دوباره ی این سریال از گوشه ی ذهنم گذشت .با وجود قرنطینه ی فعلی و تایم آزاد بالاخره دو قسمت اول این سریال را دانلود کردم. خوشبختانه امروز به راحتی میتوانیم هر فیلم و سریالی را که بخواهیم دانلود کنیم و دیگر نیازی به ساقی فیلم نداریم :) .قسمت اول سریال بیشتر آشفتگی بازماندگان سانحه ی هوایی را به نمایش میگذارد و حتی دیالوگ های زیادی میتوان گفت ندارد و ما هنوز با شخصیت های داستان آشنا نمی شویم  ولی از همان قسمت اول رازآلود و ورای طبیعی بودن جزیره ای که هواپیما در آن سقوط کرده است را میتوان حس کرد و همین رازآلود بودن حس ماجراجویانه ی مخاطب را قلقک می دهد و به خود که می آیید میبینید نشستید و قسمت بعدی را دارید تماشا می کنید.قسمت دوم گمشدگان کم کم شروع میکند و شما را اندکی با کارکتر های اصلی آشنا میکند و با فلش بک های کوتاه لحظات نفس گیر قبل از سقوط را به شما نشان میدهد.در پایان این قسمت بازماندگان متوجه می شوند که در جزیره تنها نیستند و شما نیز همراه آن ها صدای درخواست کمکی را از رادیو میشنوید که 16 سال است تکرار میشود و سریع میروید قسمت بعدی را میبینید. :))  من هم که میبینید الان اینجا هستم بیشتر منتظر ام قسمت سوم دانلود شود. یادم می آید ابتدا خواهرم و مادرم باهم این سریال را تماشا می کردند و به من هم تماشای آن را توصیه می کردند ولی من با خلاصه ای که از گمشدگان در ذهن داشتم،داستانی در مورد بازماندگان یک سانحه ی هوایی در یک جزیزه، به نظرم سریالی نه چندان جذاب با داستان کلیشه ای می آمد. ولی به جان شما قسم شروع کردن این سریال همانا و تماشای 6 فصل آن بدون نفس همانا.من در این روز ها به تماشای دوباره ی سریال گمشدگان نشستم و شما رو نیز به دیدن این سریال دعوت میکنم .اگر این سریال را دیده اید نظرتون رو برایم بنویسید.</description>
                <category>ملیکا</category>
                <author>ملیکا</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 23:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaasvadi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-vneb838sidbx</link>
                <description>من مخالف بیشتر آدم ها سعی میکنم احساساتم رو واضح نشون بدم. چون این کاریه که آدم ها باید انجام بدن.من اگر دلتنگت میشم بهت پیام میدم و حالتو میپرسم و بهت میگم دلم برات تنگ شده. ازت میخوام همو ببینیم تا حضورتو دوباره حس کنم یا اگر امکانش هست تماس تصویری داشته باشیم تا چهرتو ببینم. اگر نه تماس صوتی تا فقط صدای نفستو بشنوم. فرقی نمیکنه دو ماه گذشته یا یک سال. من بهت دلتنگیمو ابراز میکنم. بالاخره ما رفیق هم بودیم. تو این مدت  دائما باهم در ارتباط بودیم و از حال هم باخبر. درست نیست یک هو بزاری بری. حالا اگر هر بار بگی نه نمیخوای منو ببینی ،میس کالم رو که میبینی زنگ نزنی و جواب پیام هامو هم دیر و مختصر بدی . باشه من همه ی این چراغ قرمز ها رو میبینم. ولی دارم به ندای دلم گوش میدم و بازم میام. ولی این یک راهه که همیشه میرسه به یک دو راهی. راه سمت راست که فکر میکنم تهش تویی رو من همیشه میرم و باز میرسم به همین دوراهی. و میدونم راه دیگرو این سری باید برم . این راه گذشتن و رفتن پیوسته است. این راه منو از تو دور میکنه و میبره به مسیر های جدید.</description>
                <category>ملیکا</category>
                <author>ملیکا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 00:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaasvadi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xnxh6kxznbea</link>
                <description>در نگاهی وسیع تر ما هیچ وقت انتخاب نکردیم که به این دنیا بیایم و زندگی کنیم. و من دقیقا نمیدونم اینجا باید چیکار کنم.بدنمون درست مثل یک جانور تکامل یافته با محیط سازش داره و انگار به همین جا تعلق داره و به شدت به دنبال تولید مثل و بقاست.ولی ذهنمون از اینجا دوره. ذهنمون سوال هایی داره که اینجا براش پاسخی نیست. حتی در صدای ذهنمون هم تناقض وجود داره.و بدتر از همه اینه که این ذهن خاموش بشو نیست حتی وقتی خوابم با رویاهای زشت اذیتم میکنه. مهم نیست که خودمون چی میخوایم .اصلا میخوایم زندگی کنیم یا نه. زندگی به ما تحمیل شده و هر از گاهی صدامون در میاد که آقا ما نمیخوایم زندگی کنیم. ولی سعی میکنیم بقیه روز ها رو تحمل کنیم و اونطور که جامعه ازمون میخواد رفتار کنیم.بریم دانشگاه سر کلاس ها چرت بزنیم. امتحان رو با تقلب پاس کنیم.بریم سرکار که بتونیم لباس بخریم و غذا بخوریم که بعد لباس و انرژی داشته باشیم که بتونیم بریم سرکار.بین این روزمرگی های زورکی هم عصر ها یک قهوه بخوریم و  یک سیگار بکشیم و به این فکر کنیم که چه کسی با چه دلیل قانع کننده ای  ما رو گذاشته اینجا؟ من اونقدر شجاع نیستم که به این زندگی پایان بدهم ولی بهش فکر می کنم.به قول صادق هدایت تنها چیزی که از من دلجویی می کرد امید نیستی پس از مرگ بود .فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد.&quot;   بوف کور</description>
                <category>ملیکا</category>
                <author>ملیکا</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 21:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaasvadi/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-vjkv4fqig9yb</link>
                <description> به عنوان اولین پستم در ویرگول یکم خجالتی ام و نمیدونم چی بنویسم.  من نوشتن رو دوست دارم. نوشتن برام مثل ثبت کردن لحظات است . و من از 16 سالگی متوجه شدم که چه قدر در مقابل گذشتن زمان ناتوان هستم. به علاوه به دیده شدن و شنیده شدن هم علاقه دارم.برای همین اینجا عضو شدم که هم نوشته های دیگران رو بخونم و هم خودم بتونم نوشته هام رو به اشتراک بگذارم.اولین بار توسط یکی از دوست های عزیزم که الآن متاسفانه به خواست ایشان دیگر در ارتباط نیستیم با ویرگول آشنا شدم. الان هم یکم احساس بدی دارم که به مکان امن او آمده ام.اول تصمیم داشتم خودم رو معرفی کنم ولی خب این کارو بی فایده دیدم و ترجیح میدم فعلا ناشناس بمونم.از آشنایی باهاتون خوشب وقت ام. :)</description>
                <category>ملیکا</category>
                <author>ملیکا</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 20:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>