<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا اجابتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melikaejabati</link>
        <description>می‌نویسم و می‌خوانم تا در اقیانوس زندگی غرق نشوم.
سایت: melikaejabati.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:07:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2714525/avatar/a4Hexr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا اجابتی</title>
            <link>https://virgool.io/@melikaejabati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب کتاب‌خوان</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-whgyugnwg2l9</link>
                <description>کتاب‌ و فیلم‌هایی با موضوع جنگ جهانی دوم همیشه مورد علاقه‌ام بوده‌اند. و کتاب‌خوان، ماجرایی متفاوت از سال‌های پس از جنگ در آلمان.پس از اتمام کتاب، احساسات عجیبی نسبت به داستان، شخصیت‌ها و وقایع تاریخی آن زمان دارم. این کتاب از دریچه‌ای به جنگ جهانی دوم، آلمان و نازی‌ها نگاه می‌کند که برایم تازه و حیرت‌انگیز است.داستان کتاب در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در آلمان اتفاق می‌افتد. زمانی که میشائل، پسر پانزده ساله‌ای که پس از یک دوره بیماری به مدرسه بازمی‌گردد و همزمان با هانا که حدود بیست سال از او بزرگ‌تر است، دوست می‌شود. آن‌ها عصرهای زیادی را با هم می‌گذرانند و بیشتر این عصرها میشائل برای هانا با صدای بلند کتاب می‌خواند و سپس درباره‌ی آنچه خوانده‌اند با هم صحبت می‌کنند.فصل اول کتاب به ارتباط این دو که در عین عجیب بودن، رنگ و بوی عاشقانه‌ای به خود می‌گیرد تا جدایی‌شان می‌پردازد. و در فصل بعدی ضربه را جایی می‌زند که میشائل به عنوان دانشجوی حقوق در دادگاه‌هایی شرکت می‌کند که مشغول بررسی جرم نگهبانان اردوگاه‌های آشویتس هستند و هانا در ردیف متهمان حضور دارد.کتاب در همین راستا ادامه پیدا می‌کند. و نشان می‌دهد که در آلمان گویی جنگ هنوز تمام نشده است. این جدال میان نسل‌ها ادامه خواهد داشت. جوانان نسبت به مادران و پدران و نسلی که با نازی‌ها همکاری کرده و حتی در مقابل‌شان سکوت کرده‌اند، خشمگین و شرم‌زده هستند. نمی‌دانند باید در میان این احساساست ضد و نقیض چکار کنند. آیا قضاوت نسل قبلی هم درست است؟ چه کسی می‌تواند بگوید که در آن شرایط اسفناک تو باید چطور رفتار می‌کردی؟ و در عین حال مگر می‌شود ستم بزرگی که علیه بشریت شده است را نادیده گرفت؟در جایی از کتاب میشائل می‌گوید:«در آن موقع غبطه می‌خوردم به حال دانشجویانی که با والدین خود قطع رابطه کرده بودند، و همچنین با همه‌ی نسل خطاکاران، تماشاچیان و نادیده‌گیران و سازش‌کاران. آن‌ها هر چند از این راه نمی‌توانستند با شرمندگی بر خود غلبه کنند، اما دست کم می‌توانستند از رنج آن شرمندگی خلاص شوند......این افکار بعدها سراغم آمدند، اما همان موقع هم هیچ آرامشی برایم نداشتند. چطور ممکن بود تسلایی در آن‌ها باشد، وقتی رنجی که به خاطر عشق هانا می‌بردم، سرنوشت نسلم بود، سرنوشت آلمان؛ سرنوشتی که فرار از آن و یا حل کردن آن برایم دشوارتر از دیگران بود. در عین حال برایم خیلی خوب بود اگر می‌توانستم من هم احساسی مانند نسل خودم داشتم.»تمام این احساسات عجیب غریب، عشق، گناه، نفرت، خشم و در مجموع این کلاف درهمِ بازنشدنی که میشائل نسبت به هانا دارد. با وجود تمام تلاشش برای فراموش کردن او، تشکیل زندگی‌ای برای خودش، نمی‌تواند باعث شود گذشته را رها کند. او گیر افتاده است و در جستجوی حقیقت سرگردان به دور خودش می‌چرخد.«انگار محکوم شده بودم تا برای همیشه در واگنی خالی به سوی مقصدی بی‌پایان در حرکت باشم.»میشائل سال‌های طولانی از عمرش را پای این مسئله می‌گذارد. او به گذشته پیوند خورده است و تصمیم می‌گیرد داستان خودش و هانا را بنویسد. او می‌گوید:«لایه‌های زندگی ما آن چنان فشرده روی همدیگر قرار گرفته‌اند که همیشه وقتی وقایع قدیمی‌تر را به یاد می‌آوریم، نه به عنوان موضوعاتی هستند که تکمیل شده‌اند و به کنار رفته‌اند، بلکه شکلی مطلقا حاضر و زنده می‌یابند. این را می‌فهمم. با این همه گاهی اوقات تحمل آن برایم سخت است. شاید به این خاطر داستان‌مان را نوشتم که از آن خلاص شوم، هر چند این کار را هم نمی‌توانم بکنم.»ملیکا اجابتیاز برنهاردشلینک ترجمه‌ی مهدی سجودی مقدمپ‌ن: فیلم سینمایی‌ای به نام The Reader در سال ۲۰۰۸ از این کتاب ساخته شده است. </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 22:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اسکندر از الیف شافاک</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D8%A7%D9%81%D8%A7%DA%A9-tktgzmwivblk</link>
                <description>مدت زمان زیادی است که اسکندر را می‌خوانم. آرام‌آرام خواندنش، به لذتش می‌افزاید و از آن می‌کاهد.و حالا که حوالی نیمه‌شب تمامش کردم، گویی تمام نشده است. اسکندر در سرم ادامه پیدا می‌کند. به اسما، یونس و اسکندر می‌اندیشم. به پنبه و جمیله. و همه‌ی شخصیت‌هایی که شافاک کنار هم چیده بود تا داستانی بسازد از سنت‌هایی که حتی با مهاجرت به کشوری دیگر هم دست از گریبان آدم‌ها برنمی‌دارد. افکار و تربیتی که نسل به نسل، همراه‌شان مهاجرت می‌کنند.اسکندر داستانی‌ست از دل تبعیض‌های جنسیتی. داستان مردمانی‌ست که مرد و زن را فارغ از انسان بودن می‌بینند.داستان کتاب از جایی شروع می‌شود که اسکندر قرار است پس از سال‌ها از زندان آزاد شود. و خواهرش اسما با وجود نفرت از او به استقبالش می‌رود و تصمیم می‌گیرد داستان مادرشان و نفرتش از اسکندر را تعریف کند.داستان از زبان چندین شخصیت بیان می‌شود. به گذشته و حال می‌رود و برمی‌گردد. از کودکی پنبه و جمیله در روستایی در نزدیکی فرات می‌گوید تا زندانی در لندن که این روز‌ها اسکندر در آن روزگار می‌گذراند.الیف شافاک با تمام مهارتش، فرهنگ و سنت‌های روستایی در دل خاورمیانه را نشان می‌دهد. دختر بودن را در آن روستا زندگی می‌کند.درجایی از کتاب می‌گوید: در سرزمین‌هایی که پنبه‌کادر و جمیله‌یتر به دنیا آمده بودند، شرف فقط یک واژه نبود. در آن واحد یک اسم خاص هم بود. می‌توانستند اسم فرزندشان را شرف بگذارند، البته اگر پسر بود. شرف و حیثیت مخصوص مردها بود، مخصوص پیرمردها، میان‌سال‌ها، جوان‌ها و حتی پسرهایی که هنوز دهان‌شان بوی شیر می‌داد. همه‌شان صاحب غرور بودند. زن‌ها اما نداشتند. کلمه‌ای که قسمت آن‌ها بود چیز دیگری بود: آبرو. و در ادامه، نویسنده، نخ افکاری را که پس از مهاجرت به لندن همچنان به لایه‌های زیرین وجود انسان‌ها متصل است را به تصویر می‌کشد. مهاجرانی که در مکانی جدید آن‌چنان که باید پذیرفته نیستند و بچه‌هایی که با دنیایی از تناقض بزرگ می‌شوند. در خانه هنوز هم مادرشان افکار مردسالارانه‌ی خود را حفظ می‌کند و جامعه‌ای که آن‌ها را به سمت و سویی دیگر می‌کشاند. در این میان هر سه، هر کدام به نحوی بزرگ می‌شوند. اسکندری که تحت تاثیر افکار مادرش فکر می‌کند پسر بودنش، قدرت خاصی برایش به ارمغان می‌آورد. اسمایی که خشمگین است. در خانه می‌جنگد تا شبیه آنچه در اجتماع می‌بیند، بشود. و یونس، یونس در این میان، فکر می‌‎کند، سکوت می‌‎کند و کودکی‌اش را با آدم‌‎هایی سپری می‌کند که هیچ سنخیتی با خانواده‌اش ندارند. یونس چون نامش زندگی‌ای آرام در دل نهنگی بزرگ را ترجیح می‌دهد.در نهایت ترکیب این سنت‌ها، مهاجرت، مواجهه با فرهنگ‌هایی گوناگون، افکاری که با اشکال مختلف به سمت آن‌ها شلیک می‌شود، در دل خانواده‌ای که از درون پایه‌های سستی دارد، چه می‌سازد؟ معرکه‌ای که بهای سنگینی برای هر کدام از آن‌ها خواهد داشت.زندگی‌شان که فکر می‌کنند در مکانی جدید، قرار است بهتر شود، با افکاری که هنوز با خودشان حمل می‌کنند، چگونه رقم خواهد خورد؟ملیکا اجابتیقسمت‌هایی از کتاب به انتخاب من:گذشته برای او مثل تنقلاتی بود که با وجود مضر بودن‌شان نمی‌شد از خوردن‌شان گذشت. بی‌اختیار یا شاید هم بی آن که متوجه باشد، دوباره شروع می‌کرد به حرف زدن درباره‌ی گذشته. سنگ و خاک استانبول از جنس طلا نبود. خاک هیچ سرزمینی از جنس طلا نبود. در زندگی رویاهایی نبود که بشود به دنبالش رفت. آن‌جور چیزها فقط در داستان‌ها است. دنیای حقیقی‌ای که درونش انسان‌های حقیقی وجود دارد شبیه آب‌نباتی است که به خاک آلوده شده باشد. خوشمزه هم باشد، نمی‌توان آن را خورد. آموخته بود که زمانی بیابان‌ها دریا بودند. حتی آب می‌توانست به لایه لایه خاک تبدیل شود، پس چرا انسان به راحتی نمی‌توانست عوض شود؟ زیرا با وجود حرف‌هایی که در فیلم‌ها و رمان‌ها گفته می‌شود، به هر کجای دنیا که بروی، بعضی قالب‌ها، بعضی سرنوشت‌ها عوض نمی‌شود: غالب‌ها به برنده شدن ادامه می‌دادند، مغلوب‌ها به هیچ شکلی نمی‌توانستند کمر راست کنند. نهایتا زندگی قمار بود و آدم هم به سرعت در حال باختن بود. کتاب اسکندر از الیف شافاک، ترجمه صابر حسینی، نشر نیماژ</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 17:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hddrihzbm4ea</link>
                <description>داستانی با ماجراهای خواندنی و شخصیت‌هایی در مجموع خاص، همانطور که از فردریک بکمن انتظار می‌رود. داستانی که قدرت تخیل را لازمه‌ی زندگی می‌داند. داستانی که افسانه‌ها و واقعیت، درجایی یکدیگر را ملاقات می‌کنند.داشتن یک ابرقهرمان حق تمام کودکان هفت‌ ساله است. به همین راحتی. و هر کس نظر دیگری داشته باشد، عقلش درست کار نمی‌کند.مادربزرگ السا که این‌طور می‌گوید. *کتاب با این جملات آغاز می‌شود. لحنی طنزآمیز و شیرین. داستان درباره‌ی یک مادربزرگ، یک نوه یعنی السا، مامان، بابا، جرج و ساکنان ساختمانی است که در آن زندگی می‌کنند. به قول السا یک ساختمان در مجموع عادی!مامان و بابا از هم جدا شد‌ه‌اند و السا دختری تقریبا هشت ساله، که بهترین دوستش، مادربزرگ غیرعادی تقریبا هفتادوهفت ساله‌اش است. آن‌ها با هم خیلی کارها انجام می‌دهند. و مهم‌ترینش رفتن به سرزمین تقریبا هنوز بیدار است. جایی که مادربزرگ اولین بار السا را با خود به آن‌جا برد. این سرزمین هفت قلمرو دارد و افسانه‌های زیادی در آن‌جا شکل می‌گیرند. افسانه‌ها و داستان‌هایی که مادربزرگ برای السا تعریف می‌کند.مادربزرگ و السا رابطه‌ی خیلی جالبی دارند تا زمانی که مادربزرگ خیلی زود(السا می‌گوید خیلی زود چون فقط تقریبا هشت سال با مادربزرگ زندگی کرده است.) در اثر بیماری، می‌میرد. این اتفاق برای السای تقریبا هشت ساله خیلی دردناک است. او از دست مادربزرگ خشمیگن است و در مراسم خاک‌سپاری‌اش به یاد این جمله می‌افتد: بزرگ‌ترین نیروی مرگ در این نیست که جان کسی را می‌ستاند، بلکه در این است که می‌تواند بازماندگان را به نقطه‌ای برساند که دیگر نخواهند به زندگی ادامه دهند.*اما پس از مرگ مادربزرگ، ماجراجویی السا آغاز می‌شود. او باید به عنوان یک سوارکار از میاماس(یکی از قلمروهای سرزمین تقریبا هنوز بیدار)، ماموریتی که مادربزرگ به او داده است را انجام دهد. السا در ابتدا چیز زیادی از ماموریت نمی‌داند اما کم‌کم متوجه می‌شود که باید چکار کند. و در این ماموریت السا هم درباره‌ی مادربزرگ و گذشته‌اش، هم درباره‌ی ساکنین ساختمان، ماجراهای زیادی می‌فهمد که دیدگاهش را نسبت به آن‌ها تغییر می‌دهد.السا تصمیم می‌گیرد سعی کند انسان‌هایی را که در واقع دوست‌شان دارد ولی قبلا آشغال بوده‌اند، را دوباره دوست داشته باشد. اگر آدم بخواهد کسانی را که قبلا آشغال بوده‌اند، از رده خارج کند، دیگر آدم‌های زیادی باقی نمی‌مانند.*السا که این‌طور فکر می‌کند.درباره‌ی نویسنده:فردریک بکمن، وبلاگ‌نویس و نویسنده‌ی جوان و بسیار موفق سوئدی، سال ۱۹۸۱ در استکهلم به دنیا آمد. وی با خانمی به نام ندا، متولد ایران ازدواج کرد و از او دو فرزند دارد. مردی به نام اوه اولین اثر این نویسنده است.**مردی به نام اوه، تمام آنچه پسرکوچولویم باید درباره‌ی دنیا بداند، و من دوستت دارم، مردم مشوش، مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است، آثاری است که از این نویسنده خونده‌ام. سبک منحصربه فردی که فردریک بکمن برای خودش دارد در تمام کتاب‌هایش قابل مشاهده است. شخصیت‌پردازی قوی و خط داستانی‌ای که در عین عادی بودن، مفاهیم عمیق و گاه طنزگونه‌ای را در دل خود جای می‌دهد، از توانایی‌های این نویسنده‌ی سوئدی است که باعث می‌شود بخواهم آثار بیشتری از او بخوانم و لذت ببرم.ملیکا اجابتی* از متن کتاب مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است، نویسنده فردریک بکمن، ترجمه‌ی حسین تهرانی از نشر کوله پشتی** متن پشت کتاب</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 18:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب سووشون</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-g7i8sbg0tody</link>
                <description>داستانی درباره‌ی عشق، تاریخ، سیاست، زنانگی، مادرانگی و شجاعت.«زری از یوسف می‌پرسد: تو می‌دانی سووشون چیست؟یوسف می‌گوید: یک نوع عزاداری است. همه اهل ده بالا امشب می‌روند.زری می‌گوید: برای همین در خانه‌هایشان را با گل بالا آورده‌اند؟یوسف می‌گوید: بله سفرشان چندین روز طول می‌کشد.زری افسرده می‌گوید: دهی که خانه‌هایش در ندارد و اهل آن ده زیر درخت گیسو میعاد دارند تا با هم بروند سووشون!یوسف می‌گوید: سوگ سیاوش. اهل ده بالا هر سال بعد از درو می‌روند و وقت خرمن‌کوبی برمی‌گردند.هر دو سکوت می‌کنند. هوا در گرمسیر تاریک شده. اسب می‌رانند و به جلو خیره شده‌اند. پلک‌های زری داغ داغ است. آرام آرام اشک می‌غلتد روی گونه‌هایش. آنقدر آرام که یوسف نفهمد...»قصه از عروسی دختر حاکم آغاز می‌شود. و به سمت زری و یوسف و زندگی‌شان می‌رود. بچه‌هایشان خسرو و مرجان و مینا، دوقلوهای کوچک‌شان. و عمه‌خانم که با آن‌ها زندگی می‌کند.داستان در شیراز و زمان جنگ جهانی دوم و درگیری‌هایی که بر سر آذوقه و زیر سلطه‌ی دیگر کشور‌ها بودن، اتفاق می‌افتد. یوسفی که شجاعانه می‌خواهد در برابر ظلمی که به مردم و به قول خودشان رعیت می‌شود، ایستادگی کند و به خاطر منافع خودش و پول سر در برابر بیگانگان خم نکند.یوسفی که می‌خواهد شجاعت به خرج دهد و می‌دهد. و زری که می‌ترسد. از عاقبت کارهای شوهرش اما نمی‌تواند و نمی‌خواهد جلویش را بگیرد چون به یوسف و درستی کارهایش ایمان دارد.زری در آن روزها که مردها می‌تازند و می‌خواهند دست به کارهای بزرگ بزنند، به عنوان یک زن اطراف‌شان نفس می‌کشد، به حرف‌هایشان گوش می‌‌سپارد و مدام می‌اندیشد که...«ترسو یا شجاع، با شیوه‌ی زندگی و با تربیتی که او را برای چنین زندگیی آماده ساخته، محال است بتواند دست به کاری بزند که نتیجه‌اش بهم خوردن وضع موجود باشد. آدم برای کارهایی که بوی خطر از آن‌ها می‌آید باید، آمادگی روحی و جسمی داشته باشد و آمادگی او درست برخلاف جهت هرگونه خطری بود. می‌دانست نه جراتش را دارد و نه طاقتش را. اگر این همه وابسته‌ی بچه‌ها و شوهرش نبود، باز حرفی......چنین آدمی نمی‌تواند دل به دریا بزند. درست است که مثل چرخ چاه هر روزی عین روز دیگر، یکنواخت چرخیده بود، درست است که از صبح تا شام، چرخ زندگی را مثل حسین کازرونی با پا گردانیده بود و با دست‌های آزادش برای خودش هیچ کاری نکرده بود... کجا خوانده بود که «دست، وسیله‌ی وسیله‌هاست» اما لبخند و نگاه و گفتار و لمس و بوی آدمی که دوست می‌داشت، پاداش او بود......تنها شجاعتی که می‌توانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آن‌ها با دست و فکر آزادشان، با وسیله‌ی وسیله‌هایشان کاری بکنند. کاش دنیا دست زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ‌وقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن‌ها بود، جنگ کجا بود؟»زری با تمام این اندیشه‌ها، در پی روزها و اتفاقاتی که می‌افتد مدام نگران است و گاه در ذهنش پی درست و غلط می‌گردد. آدم‌های اطراف‌شان، خان‌کاکا و عزت‌الدوله را می‌بیند و خشمگین می‌شود. و در تمام این ماجرا می‌خواهد بچه‌هایش را حفظ کند. زندگی و خانواده‌اش را در این دریای طوفانی به ساحل امن برساند. و یوسفی که در این گیرودار می‌خواهد به حق باشد اما بی‌گدار به آب نزند.و در نهایت چه بر سرشان خواهد آمد؟ می‌توان شجاع بود و بی‌گدار به آب نزد؟ می‌توان شجاع بود و بچه‌ها را در آرامش بزرگ کرد؟ می‌توان در جنگ بود و برای آزادی نجنگید؟می‌توان در دل آتش پرید و سیاوش نبود؟ و می‌توان در سوگش به سووشون ننشست؟ملیکا اجابتیسووشون اثری از سیمین دانشور، انتشارات خوارزمی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 20:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاف جریان آب</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8-a6hkkqhayccv</link>
                <description>انجمن شاعران مردهکتاب انجمن شاعران مرده را سال‌ها پیش خوانده‌ام اما فیلمش را امروز دیدم. یادآوری لحظات جذاب کتاب با این فیلم، من را ترغیب کرد تا یادداشتی درباره‌اش بنویسم.انجمن شاعران مرده داستانی را در مدرسه‌ی شبانه‌روزی پسرانه‌ی سخت‌گیری نشان می‌دهد و معلم ادبیاتی که دری تازه از جهان را به روی این دانش‌آموزان نوجوان باز می‌کند. آن‌ها که همیشه تحت سلطه‌ی والدین یا مسئولان مدرسه بودند حالا می‌فهمند که زندگی کوتاه است و باید به هر آنچه خودشان از ته قلب می‌خواهند، برسند. شجاعانه زندگی کنند و به قول معلم‌شان آقای کیتینگ، دم را غنیمت شمارند. در جایی از فیلم آقای کیتینگ در کلاس به بچه‌ها می‌گوید: فقط زمانی می‌تونید چیزی رو واقعا بشناسید که بتونید با دیدگاهی متفاوت بهش نگاه کنید. حتی اگه نادرست یا احمقانه به نظر بیاد، می‌تونید امتحان کنید. حالا وقتی که مطلبی رو می‌خونید، تنها فکر نویسنده رو مد نظر قرار ندید. ببینید نظر خودتون درباره اون چیه. بچه‌ها باید تلاش کنید تا صدای خودتونو پیدا کنید. چون هرقدر دیرتر شروع کنید، امکان دستیابی به این هدف رو کمتر می‌کنید. تارو گفته: عمر بیشتر انسان‌ها در یاسی خاموش سپری می‌شود. اجازه ندید این اتفاق بیفته، خطر کنید. شهامتتونو نشون بدید و دنیای جدید رو پیدا کنید.در پی این ماجرا تعدادی از دانش‌آموزان انجمنی قدیمی را احیا می‌کنند، انجمن شاعران مرده. هر کدام از آن‌ها به نحوی سعی می‌کنند آزادی را در زندگی خود جستجو کنند و دم را غنیمت شمارند.چه زمانی که کتاب را می‌خواندم و چه امروز که این فیلم را دیدم. آقای کیتینگ مرا یاد معلم ادبیات سال یازدهمم می‌انداخت. خانمی جوان، سرزنده و پرشور. یادم می‌آید مدرسه‎ام را تازه عوض کرده بودم و افسرده سر کلاس نشسته بودم. اول مهر، اولین زنگ با خانم مهربان کلاس داشتیم. وقتی کلاس به پایان رسید، از صحبت‌هایش درباره‌ی تاریخ و ادبیات هیجان زده شده بودم. بعد از آن هفته‌مان با او آغاز می‌شد و پایان می‌یافت. یعنی شنبه زنگ اول و چهارشنبه زنگ آخر با خانم مهربان، ادبیات و انشا داشتیم. زنگ‌های انشایش یکی از بهترین کلاس‌هایی بود که تا به حال داشته‌ام. با ساک‌دستی‌ای پر از کتاب داستان و شعر سر کلاس می‌آمد و کمی از هر کدام برای‌مان می‌خواند و به موضوعات متفاوت و جذابی می‌پرداخت. ما را به نوشتن دعوت می‌کرد. کتاب نگارش‌مان و همچنین گاهی مدرسه را به سخره می‌گرفت که این موضوع باعث می‌شد احساس کنم بالاخره یک معلم پیدا شده که با او درباره‌ی مدرسه هم نظرم.مدت‌ها خانم مهربان به این شیوه کلاس‌هایش را ادامه می‌داد. درست مثل آقای کیتینگ که روش‌های خاص خودش را برای اداره‌ی کلاس داشت. اما نظام خط‌کشی شده‌ی مدارس و آموزش و پرورش همیشه کسانی که از خط بیرون می‌زنند را متهم کرده و خواهد کرد. حتی گاه برخی دانش‌آموزان هم که خیلی با سیستم همراه‌اند، به این متهم کردن دامن می‌زنند. کار به جایی رسید که برخی دانش‌آموزان با کلاس همراه نمی شدند، اعتراض داشتند و فکر می‌کردند زمان‌شان دارد هدر می‌رود. کم‌کم این ماجرا به ناامیدی معلم‌مان منجر شد. او دیگر زنگ‌های انشا به جای کوله باری از کتاب‌های جالب، کتاب تستی قطور می‌آورد تا با هم سر کلاس تست بزنیم. و من چقدر غصه می‌خوردم که شمع کوچک پرنوری که در مدرسه‌ پیدا کرده بودم، خاموش شده بود.همه‌ی این‌ها می‌گذرد. خانم مهربان‌ها و آقای کیتینگ‌ها به نحوی کنار گذاشته می‌شوند چون می‌خواهند متفاوت بودن، آزاد بودن و واقعی زندگی کردن را به بچه‌ها بیاموزند اما آیا می‌توانند تاثیرشان را از ذهن‌ها پاک کنند؟ حتی اگر این اثر فقط در ذهن یک دانش‌آموز به جا بماند فکر می‌کنم آن‌ها رسالت‌شان را به پایان رسانده‌اند. آن‌ها خلاف جریان آب شنا کرده‌اند و این ارزشمند هست و خواهد بود.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 00:46:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادام بواری</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xzh2srkbpn6z</link>
                <description>مادام بواری، روحی که هیچ‌گاه آرام نیافت. روحی که فقط در این دنیای محدود، آزار می‌دید و هیچ‌وقت از هیچ‌چیز و هیچ‌کس راضی نمی‌شد. شاید او توقع زیادی از زندگی داشت که این‌گونه مدام ناامید می‌شد.اِما، دختری روستایی با پدری کشاورز که در همان ابتدای داستان با شارل بواری، پزشکی که پدرش را معالجه کرد، ازدواج می‌کند. همه چیز خوب به نظر می‌رسد. شارل مرد خوبی‌ست. مادام بواری فکر می‌کند عشق را پیدا کرده و زندگی مشترکش را آغاز می‌کند. اما آیا روح پراشتیاق و بلندپروازش، به زندگی‌ای معمولی در کنار شوهری معمولی‌ و در یک روستای معمولی‌تر، رضایت خواهد داد؟ او از زندگی فقط همین را می‌خواست؟روح مادام بواری هر روز در درونش شورشی برپا می‌کند و می‌خواهد از این قفس آزاد شود. به خصوص زمانی که یک‌بار همراه شارل به مهمانی مجللی در پاریس دعوت می‌شوند. پس از آن وقتی به زندگی روزمره‌ی خود باز می‌گردد، خانه‌اش، شوهرش و سبک زندگی‌شان بیش از پیش منزجرش کرده و مضحک به نظر می‌رسد.طغیان روح مادام بواری به عنوان زنی روستایی در آن زمان، او را به سمت و سویی می‌کشاند که فکر می‌کند آرامش را خواهد یافت. اما به راستی او عشق را پیدا می‌کند؟ او می‌تواند به رویاهایش برسد؟ آیا اصلا امکان تحقق رویاهایش در این جهان وجود دارد؟ یا اینکه روح او هرگز سیراب نخواهد شد و همواره تشنه‌ی چیزی بهتر، آدمی بهتر و زندگی‌ای بهتر خواهد بود؟مادام بواری، برایم نماد زنی متفاوت است. کسی که اگر در برابر هر آنچه زندگی روستایی‌اش به خصوص به عنوان یک زن به او تحمیل می‌کرد، سر تعظیم فرو می‌آورد، مادام بواری‌ای شکل نمی‌گرفت. او چیزی در وجودش داشت که نمی‌توانست آرام گیرد. نمی‌توانست خیلی زود، خیلی آسان راضی شود. شاید او چیزهایی را می‌خواست که هیچ‌گاه به آن‌ها نمی‌رسید اما امید رسیدن بهشان، شوق داشتن‌شان، مادام بواری را در مسیری قرار داد که باید بهای سنگینی برای آن می‌پرداخت.به نظر می‌رسد نمی‌توان مادم بواری را قهرمان دانست، چون معمولا قهرمان داستان‌ها، شخصیت‌هایی سفیداند. اما شاید فلوبر هم نمی‌خواست قهرمانی بسازد. او شخصیت‌هایی با حفره‌های گوناگون ساخت که هنوز هم، پس از سال‌ها از نگارش این اثر، وقتی من کتابش را می‌خوانم، می‌توانم شخصیت‌هایش را احساس کنم یا ببینم. و به نظر من، نقطه جذابیت این رمان همین متفاوت بودنش نسبت به کتاب‌های دیگر بود که هیچ شخصیت کاملی را در آن نمی‌یافتی چون زندگی واقعی که چنین شخصی در آن وجود حقیقی ندارد.در کنار تمام این‌ها، زمانی مادام بواری را می‌خواندم که در ذهنم، سوالات زیادی وجود داشت. سوالاتی درباره‌ی مسیرهای زندگی، درباره‌ی تصمیم‌گیری‌هایم. مادام بورای هم کار را برایم سخت می‌کرد هم آسان. اما چیزی که او در نهایت در سرم زمزمه می‌کرد، این بود: هر مسیری را که انتخاب می‌کنی، باید بهایش را بپردازی. و هر مسیر سنگلاخ‌های خودش را خواهد داشت. اگر می‌خواهی آرام و مطیع زندگی کنی، پس روح خیال‌پرداز و عصیان‌گرت را فراموش کن. و اگر می‌خواهی طغیان کنی، باید موج‌سواری بلد باشی وگرنه این سیل تو را با خود خواهد برد.در نهایت نمی‌توانم مادام بواری را با وجود تصمیماتی که تاییدش نمی‌کردم، دوست نداشته باشم. بخشی از وجودش که همچنان به وجودم گره می‌خورد، این است که نمی‌تواند خیلی راحت همه چیز را بپذیرد، نمی‌تواند گاه سادگی و معمولی بودن زندگی را قبول کند. و ملالی که روزمرگی بر او تحمیل می‌کند. آن بخش مشترک وجودمان، چیزی می‌خواهد که ما را به شوق بیاورد. شوقی که از خیال و آزادی‌مان برمی‌خیزد. اما آنچه با خواندن مادام بواری فهمیدم این است که گاه باید راضی بود، گاه باید راضی شد. زندگی چون خیال‌پردازی‌هایمان، همیشه روح‌انگیز نیست. زندگی همیشه یک پایش می‌لنگد و اگر بخواهی مدام به دنبال ایده‌آل بودن هر چیزی بدوی، درنهایت تنها خستگی‌ست که برایت باقی می‌ماند و زندگی‌ای که بیش از پیش ناقص دیده خواهد شد.ملیکا اجابتیمادام بواری نوشته گوستاو فلوبر، ترجمه مهستی بحرینی (انتشارات نیلوفر)</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 23:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن برای التیام</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-d7ps4mhhcgvo</link>
                <description>به تازگی فیلم سینمایی‌ای* از زندگی جین آستین دیده‌ام. راستش من هیچ رمانی از این نویسنده نخوانده‌ام. تا قبل از دیدن این فیلم هم تمایلی به خواندن‌شان نداشتم اما حالا می‌خواهم یک یا دوتا از رمان‌هایش را با این دیدگاه جدید بخوانم.جین مثل هر نویسنده‌ای که انتظار می‌رود اهل کتاب خواندن و نوشتن بود. او در روستا زندگی می‌کرد اما این دنیایی که برای خودش ساخته بود با ورود تام، چالش‌ها و بعد عشق‌شان دگرگون می‌شود.اما داستان عاشقانه‌ی جین به این سادگی‌ها به پایان نمی‌رسد. او و تام تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا در برابر طوفان زندگی، دستان یکدیگر را رها نکنند اما در آخر جین برای به قهقهرا نرفتن هردوی‌شان، دستان تام را رها می‌کند تا هر دو نجات یابند اما به قیمت گزاف جدایی!جایی در فیلم، در فضایی که جین و خواهرش هر دو حس رهاشدگی و فقدان را تجربه می‌کنند، جین صبح زود مشغول نوشتن است. خواهرش از او می‌پرسد: نامه می‌نویسی؟_ نه. یه داستانه که تو لندن شروعش کردم._ شروع داستان چطوریه؟_ بده._ بعدش چی؟_ بدتر میشه و البته یه کم درون مایه‌ی طنز._ چطوری تموم میشه؟_ هردوتاشون موفق میشن._ ازدواج‌های موفق؟_ ازدواج‌های خیلی موفق.جین با غم عشقی که بر دل دارد، هر روز و هر روز به نوشتن رمان‌هایی می‌نشیند که زوج‌های عاشق با پایانی خوش را به تصویر می‌کشند. شاید جین سال‌ها حسرتش را با نوشتن رمان‌هایش التیام می‌بخشید. شاید بارها خودش و تام را جای شخصیت‌های رمان‌هایش گذاشته و هر بار به یکدیگر می‌رساند.و شاید جین نمی‌خواست هیچ دختری غم و حسرتش را تجربه کند که این‌گونه می‌نوشت.و شاید جین هنوز امید داشت...ملیکا اجابتی* Becoming Jane 2007</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 23:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-a7ln1hxvpj4y</link>
                <description>نوجوان که بودم آرزو می‌کردم کتابخانه‌ی بزرگی برای خودم داشته باشم. دوست داشتم کتاب‌های زیادی خوانده باشم تا با بقیه درباره‌شان صحبت کنم. می‌خواستم تمام کتاب‌های درسی‌ام را گوشه‌ای پرتاب کنم و فقط داستان بخوانم. یادم هست سیزده یا چهارده ساله بودم که برای اولین‌بار با خواهر بزرگ‌ترم به خیابان انقلاب رفتیم. آن هم پس از غر زدن‌های فراوان به مادرم که من نمی‌خواهم فقط کتاب‌های کتابخانه‌ی نزدیک خانه‌مان را بخوانم. از اینکه کتابی را می‌خواندم و باید به کتابخانه پس می‌دادم خیلی عذاب می‌کشیدم. گویی هربار بخش کوچکی از من میان صفحات آن کتاب‌ها به جا می‌ماند. دوست داشتم همه‌ی کتاب‌ها را برای خودم نگه دارم. آنقدر به مامان گفتم که آن زمان پنجاه هزار تومان داد تا با مرجان بروم و کتاب بخرم. یادم می‌آید در نگاهم خیابان انقلاب آنقدر بزرگ و شلوغ بود که شگفت‌زده شده بودم. کتاب‌فروشی‌ها، دست‌فروش‌ها و آدم‌های در تلاطم. آن روز دوتا کتاب خریدم و با مرجان به خانه برگشتیم. قطعا دو کتاب روح تشنه‌ی مرا ارضا نمی‌کرد اما آنقدر آن رمان نوجوان را دوست داشتم که دلم نمی‌خواست صفحاتش تمام شود. من بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدم و همچنان در آرزوی کتاب‌های بیشتری برای خواندن بودم. به آن زمان که فکر می‌کنم افسوس می‌خورم که چرا کتاب‌های بهتری را برای خواندن نمی‌شناختم. شانزده ساله بودم، گاهی در راه بازگشت از مدرسه برای تعویض کتاب به کتابخانه می‌رفتم. در کوله‌پشتی سنگینم معمولا یک کتاب داستان پیدا می‌شد. زنگ تفریح، اگر زمانی پیدا می‌کردم و حتی گاهی زیر میز در زنگی که مورد علاقه‌ام نبود، مخفیانه کتاب می‌خواندم. در همان گیر و دار بود که مجبور شدم مدرسه‌ام را عوض کنم. به مدرسه‌ای رفتم در نزدیکی خیابان انقلاب. راه زیاد بود و سخت اما من را وارد دنیای دیگری می‌کرد. پول‌هایم را ذره ذره جمع می‌کردم و از دست‌فروشی که کتاب‌های تمیزی داشت، کتاب می‌خریدم. خیلی طول می‌کشید تا یک کتاب را بخرم اما خواندنش؟ خیلی سریع صفحاتش را می‌بلعیدم.اما در تمام این جریان خیلی خوشحال بودم. یکی یکی به کتاب‌هایم اضافه می‌کردم و از اینکه هر روز می‌توانستم از میان کتاب‌فروشی‌ها عبور کنم، خشنود بودم. سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و من هیچ‌گاه آرزوی نوجوانی‌ام را فراموش نکردم. در تمام این مدت کتاب‌های زیادی به کتابخانه‌ام اضافه کرده و از خواندشان نه تنها لذت برده‌ که خیلی چیزها آموخته‌ام. تشنه‌ی کتاب‌ها بوده و هستم و سعی کرده‌ام به روح بلند پروازم با خواندن آن‌ها آرامش ببخشم.نام کتاب‌هایی که از حدود هفده سالگی خوانده‌ام را در لیستی می‌نوشتم و امروز صدمین کتاب را خواندم. آن زمان فکر کردن به اینکه روزی صد کتاب خوانده باشم، هیجان زده‌ام می‌کرد. به همین دلیل لیست می‌نوشتم که بدانم چه زمانی به این عدد می‌رسم. شاید کمیت و تعداد کتاب‌ها واقعا اهمیتی نداشته باشد اما آنچه مهم است احساسات و خواسته‌هایم در نوجوانی‌ست، همان ذوق و شوقی که احساس می‌کردم. همان احساسات شورانگیزی که آن زمانی گویی در زندانی از محدودیت‌ها حبس بود. و حالا که دیگر وجود ندارد انگار دلم می‌خواهد ملیکای شانزده ساله‌ای که در وجودم هست را صدا بزنم. در آغوشش بگیرم و بگویم تو به خواسته‌هایت رسیدی و می‌رسی. تو کتاب‌ها را فراموش نکردی و ادبیات را چون پناهگاهی یافتی و آن را رها نکردی.و امروز من برای ملیکای شانزده‌ ساله‌ای که به آرزویش رسیده جشن می‌گیرم. برای او که شوق و حسرتی توامان نسبت به کتاب‌ها داشت.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 19:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب جزیره‌ی درختان گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-wuq4mxe9mneg</link>
                <description>جزیره‌ی درختان گمشده، داستانی از دل تاریخ، عشق، جنگ، رنج و درنهایت ظرافت طبیعت!داستانی از جزیره‌ی قبرس. ترک‌ها و یونانی‌های ساکن جزیره در قرن بیستم. داستانی درباره‌ی دفنه، دختر ترک مسلمانی که پرشور است و در پی عدالت و آزادی. و کوستاس، پسر یونانی مسیحی‌ای با روحیه‌ای لطیف که آرام است و در پی درک طبیعت، درختان و حیوانات. و عشقی که با وجود جنگ داخلی قبرس، میان ترک‌ها و یونانی‌ها، در دل دفنه و کوستاس جوانه می‌زند. آن دو برخلاف تمام جریانی که در جزیره به راه افتاده، شنا می‌کنند و فارغ از هر اندیشه و تعصبی در میکده‌ی انجیر خوشبخت یکدیگر را ملاقات می‌کنند. میکده‌ای که درخت انجیری در وسط آن رشد کرده و شاخه‌هایش از سقف به سمت آسمان سربرآورده‌اند. درخت انجیر شاهد تمام ماجراست. شاهد عشق دفنه و کوستاس. شاهد جنگ و رنج‌ها. شاهد خاطرات پر از اندوهی که شکل می‌گیرد. شاهد ویران شدن جزیره. شاهد عشقی که کنجکاو است سرنوشتش چه خواهد شد؟ در بحبوحه‌ی جنگ داخلی، وقتی کشتار و نفرت همه جا را فراگرفته است، عاشق نمی‌شوی. از ترس جانت پا به فرار می‌گذاری و فقط دنبال بقای خودت هستی و به چیز دیگری نمی‌اندیشی. با بال‌های نامرئی به آسمان پر می‌کشی و تا دوردست‌ها بالا می‌روی. و اگر نتوانی بروی، پس، به دنبال سرپناه می‌گردی و مکان امنی می‌یابی که در آن تنها باشی، چون حالا که همه چیز با شکست مواجه شده، می‌دانی که چشم در برابر چشم و زخم در برابر زخم است و هیچ کجا بیرون از قبلیه‌ات امن نیست. عشق تایید جسورانه‌ی امید است. زمانی که مرگ و ویرانی بر انسان مسلط می‌شوند، امید را نمی‌پذیرید. زمانی که ویرانه‌ها و آوار تو را احاطه کرده‌اند بهترین لباست را به تن نمی‌کنی و گلی میان موهایت نمی‌گذاری. زمانی که قلب‌ها مقدرند که مهر شده باقی بمانند، مخصوصا برای کسانی که هم‌کیش تو، هم‌زبان تو و هم‌خون تو نیستند، دل به کسی نمی‌بازی. تو در تابستان ۱۹۷۴ در قبرس عاشق کسی نمی‌شوی. نه اینک و نه اینجا. با این حال، این دو عاشق بودند.* داستان از گذشته و آینده نقل می‌شود. اما بخشی که آن را متمایز می‌کند، فصل‌هایی‌ست که از زبان درخت انجیر بیان می‌شود. درختی که قصه را از دیدگاه متفاوتی تعریف می‌کند. از زبان طبیعت!داستان جزیره‌ی درختان گمشده، قصه‌ی مهاجران است‌. قصه‌ی ریشه‌ها و شاخه‌ها. شاخه‌هایی که در دیگر مکان‌ها قلمه‌زده می‌شوند اما ریشه‌های‌شان را فراموش نمی‌کنند. اندوه و خاطرات در تمام آوند‌هایشان هنوز هم جریان دارد و به یاد می‌آورد. نمی‌توان آن‌ها را انکار کرد. و گاه این رنج، این خاطرات، مدام از ریشه‌ها، از نسل‌های گذشته به جوانه‌های تازه انتقال می‌یابد. و این اندوه فراموش نمی‌شود. آیا ممکن بود چیزی را به ارث برد که به اندازه‌ی اندوه غیرملموس و غیرقابل اندازه‌گیری باشد؟*این کتاب با صحبت از اندوهی که جنگ برای سال‌ها به جا می‌گذارد. برای تاثیر وحشتناک تعصبات انسان‌ها روی زندگی یکدیگر و تمام اکوسیستم. رنجی که تمام موجودات با همدیگر متحمل می‌شوند. بار دیگر این سوال را در ذهنم شکل داد که برای چه؟ چه دلیلی، چه توجیحی وجود دارد که قیمتی به این گزافی داشته باشد؟این سوال هیچ پاسخی ندارد. هیچ چیزی جوابگوی این حجم از اندوه ادامه دار انسان و طبیعت و تاریخ نیست.هیچ وقت نمی‌فهمی وقتی جمجمه‌ای رو توی دستت می‌گیری، می‌تونی بگی مسیحی بوده یا مسلمون؟ تمام این خون‌ریزی برای چی بود؟ جنگ‌های احمقانه و دیوانه‌وار.*درباره‌ی نویسنده: الیف شافاک نویسنده‌ی این کتاب را از اثر دیگرش یعنی ملت عشق می‌شناسم. در طی سال‌های اخیر، چند کتابی از این نویسنده خوانده‌ام. می‌توانم بگویم یکی از نویسندگان موردعلاقه‌ام است. موضوعات اجتماعی‌ای از قبیل زنان، عشق، خانواده و فرهنگ که در رمان‌هایش می‌گنجاند، مرا جذب می‌کند. و البته متن روان و پرمایه‌ای که دارد، جمله‌هایی که می‌توان بارها خواند نیز از علت‌های دیگر علاقه‌ام به این نویسنده است. به خصوص در این کتاب که با توصیف‌ها و تشبیه‌هایی که از احساسات و احوالات شخصیت‌ها داشت، خواننده را به دنیای آن‌ها نزدیک‌تر می‌کرد. نکته‌ی دیگری که مرا در میان صفحات کتابش نگه می‌دارد، فضایی‌ست که داستان‌هایش را در آن می‌نویسد. حتی گاهی اسم شخصیت‌ها. این نویسنده‌ی ترکیه‌ای از کشوری می‌نویسد که اشتراکات زیادی از لحاظ فرهنگی به خصوص در حوزه‌ی زنان با کشور ما دارد. و همین موضوع باعث می‌شود خواندن کتاب‌هایش چون لمس قلب و روحم به نظر برسد. از دیگر کتاب‌های این نویسنده که خوانده‌ام: ملت عشق، سه دختر حوا، شیر سیاه.جمله‌هایی از متن کتاب:_بذار یه رازی رو بهت بگم: زندگی شروع شده! زندگی همینه. خستگی، ناامیدی، تلاش برای رهایی، اشتیاق برای چیز بهتر. _عشق را باید «چیزی فریب‌کارانه با دل‌شکستنی در پایان» توصیف کرد. _هر وقت جنگ و تفکیک دردناک وجود دارد، هیچ برنده‌ای از جمله انسان و موجودات دیگر وجود نخواهد داشت. _فکر می‌کنین شما یه زبون مشترک ندارین و بعد، می‌فهمید که اندوه یه زبونه. ما همدیگه رو درک می‌کنیم. مردمی هستیم با یه گذشته تلخ. _قربانیان به شیوه‌های شگفت‌انگیزی به بقای‌شان ادامه می‌دادند، چون این همان کاری است که طبیعت با مرگ می‌کرد، پایان‌های ناگهانی را به هزاران آغاز نو مبدل می‌ساخت. _در طبیعت، همیشه، همه چیز در سخن است. اگر به کتاب‌هایی که عشقی در دل تاریخ و جنگ را تعریف می‌کند، علاقه‌‌مندید، ممکن است از کتاب پیش مرگ هیتلر، جنگ چهره‌ی زنانه ندارد، و تنها باد می‌داند و دختری که رهایش کردی نیز خوشتان بیاید. ملیکا اجابتی*تمام بخش‌های بولد شده از متن کتاب جزیره‌ی درختان گمشده هستند. از الیف شافاک، ترجمه علی سلامی، نشر نون. </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 23:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به او چه می‌گفتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-druw61wllvwt</link>
                <description>به نوجوانی‌ام فکر می‌کنم. چقدر احساس شرم داشتم. شرم، از خودم بودن. احساس کمبود می‌کردم. احساس بی‌ارزشی. سرزنش. یادم می‌آید سیزده ساله که بودم، خیلی درس می‌خواندم. فشار روانی وحشتناکی رویم بود. شب‌های امتحان علوم واقعا می‌خواستم از روی زمین محو شوم. دود شوم. نباشم. زیاد می‌خواندم اما باز هم کافی نبود‌. باز هم آنی نمی‌شد که می‌خواستم. شاید هم قرار نبود هیچ وقت راضی شوم. چهارده ساله بودم. دیگر زیاد درس خواندن را رها کرده بودم. بی‌خیالی طی می‌کردم. شیطنت‌هایم شروع شده بود. فهمیدم دنیا روی دیگری نیز دارد. رویی که خانواده‌ام به من نشان نداده بودند. درس نخواندن، شیطنت کردن و حتی محبوب و عالی نبودن اما لذت بردن. انگار با خودم می‌گفتم وقتی هر چه تلاش می‌کنم به اندازه‌ی زهرا عالی نخواهم بود، پس بگذار ملیکا باشم. شاد و سرزنده. عاشق ریاضی و بیزار از علوم و اجتماعی. عاشق کتاب‌ها، نوشتن، دفتر خاطرات و نقاشی، بیزار از مدرسه‌ای کسل کننده. شیطنت‌های ریز و درشتی همراه با دوستانم داشتم. گاهی هم از سوی ناظم سرزنش می‌شدم. آن هنگام غول شرم و ناکافی بودن چنان از دلم سربرمی‌آورد که مرا می‌بلعید. یک‌دفعه لذت تمام لحظات خوشی که ساخته بودم را در خودش حل می‌کرد. چشمانم انگار سیاهی می‌رفت. اما پس از چند ثانیه دوباره به حالت قبل برمی‌گشتم. به چیزهایی که عاشق‌شان بودم اما گاهی برای شاگرد منظم و درس‌خوان مدرسه ممنوع بود. به چیزهایی که ازشان متنفر بودم اما برای شاگرد منظم و درس‌خوان مدرسه لازم بود.با شرم و حفره‌هایم می‌جنگیدم. می‌جنگیدم که خودم باشم. دفعات بسیاری هم شکست خوردم و شاید هنوز هم شکست می‌خورم. این روزها به نوجوانی‌ام زیاد فکر می‌کنم. به احوالاتم. احساساتم. خواسته‌ها و آرزوهایم. تمام آن چیزهایی که در سرم می‌گذشت. و گاه به دفترهایی که از آن روزها به جا مانده سر می‌زنم. بوی مدرسه زیر دماغم می‌پیچد. صدای خنده‌هایمان در هوا معلق می‌ماند. و حس شرم از گوشه‌ای قطره قطره تمام این صحنه را آلوده می‌کند. و من فکر می‌کنم چرا با تمام حس خوبی که از آن زمان می‌گیرم، گویی همیشه ملیکای چهارده ساله‌ی غمگینی را می‌بینم که گوشه‌ای کز کرده و به خودش فکر می‌کند؟ حالا که از آن روزها مدت زیادی می‌گذرد، با خودم می‌گویم ملیکای غمگین را تصور کن که جلویت چمباتمه زده و اشک می‌ریزد. به او چه می‌گفتی؟ چه داشتی که بگویی؟به او می‌گفتم اشکالی ندارد. هیچ اشکالی ندارد. اشکالی ندارد اگر عالی نیستی.اشکالی ندارد اگر بهترین نیستی.اشکالی ندارد اگر محبوب نیستی.اشکالی ندارد اگر مثل خواهرانت نیستی. اشکالی ندارد اگر از مدرسه و درس خواندن گریزانی. اشکالی ندارد اگر عاشق ادبیات و نقاشی هستی‌. اشکالی ندارد اگر متفاوت هستی. اشکالی ندارد اگر خودت باشی. به او می‌گفتم نترسد از اینکه متنفر باشد. نترسد از اینکه دوست بدارد. نترسد از اینکه انتخاب کند. نترسد از اینکه اشتباه کند. نترسد از اینکه در راه متفاوتی قدم بردارد. نترسد. از آینده نترسد. به او می‌گفتم برای خواسته‌ها و آرزوهایش شرمسار نباشد. از خودش بودن، به هر شکلی که هست، زشت یا ناکافی، شرمسار نباشد.به او می‌گفتم هر طور که هست دوستش دارم.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 23:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود، یکی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-c86h40awu1pv</link>
                <description>دختر معلم بود. پسر هم معلم بود. دختر اهل کتاب و فیلم و نوشتن بود. پسر نه اهل کتاب بود نه نوشتن، فقط کمی فیلم تماشا می‌کرد. دختر قشنگ حرف می‌زد. پسر هم قشنگ حرف می‌زد. دختر متن می‌نوشت. پسر دوست داشت که دختر متن‌هایش را برایش بخواند. دختر می‌گفت متن را می‌فرستم که خودت بخوانی. پسر می‌گفت با لحن نویسنده خوانده شود بهتر است. دختر می‌خواند و برایش می‌فرستاد. پسر دختر را تحسین می‌کرد. دختر احساس ارزشمندی می‌کرد. پسر می‌پرسید چه کتابی می‌خوانی؟ دختر سیر تا پیاز کتاب را تعریف می‌کرد. پسر گوش می‌کرد. دختر درباره‌ی کتاب‌ها ساعت‌ها حرف می‌زد. پسر می‌گفت کتاب نمی‌خواند اما دوست دارد گوش دهد. دختر می‌گفت خب کتاب صوتی گوش بده. پسر می‌گفت نه، دوست دارم تو برایم کتاب بخوانی. دختر می‌خندید. می‌گفت مگر من گوینده‌ام. بلد نیستم چطور بخوانم. پسر می‌گفت هر طور راحتی بخوان. من گوش می‌دهم. دختر قبول می‌کرد. پسر می‌پرسید چه کتابی می‌خوانی؟ دختر می‌گفت باید کتاب نازکی باشد که طول نکشد. من کیمیاگر را انتخاب می‌کنم. پسر می‌گفت قبول است. دختر هر وقت می‌توانست کتاب می‌خواند و ضبط می‌کرد. پسر هر وقت می‌توانست گوش می‌کرد. دختر تا صفحه‌ی سی و هشت خوانده بود. پسر هم تا همین نزدیکی‌ها گوش کرده بود. دختر ناراحت بود. پسر سکوت کرده بود. ذهن دختر بهم ریخته بود. پسر سکوت‌ کرده بود. دختر شک کرده بود. پسر انکار کرده بود. دختر بدبین شده بود. پسر انکار کرده بود. دختر نوشته بود و برای پسر خوانده بود. پسر به خیانتش اعتراف کرده بود. دختر گریه کرده بود. پسر توجیه کرده بود. دختر حرف زده بود شاید هم فحش داده بود. پسر انگار عوض شده بود یا شاید واقعی شده بود. دختر منجمد شده بود. پسر خزعبل به هم بافته بود. دختر خداحافظی کرده بود. پسر هم خداحافظی کرده بود. دختر غمگین شده بود. پسر دیگر وجود نداشت. دختر خیلی غمگین شده بود. پسر رفته بود. دختر هیچ وقت کیمیاگر را کامل نخوانده بود. پسر هیچ وقت کیمیاگر را کامل گوش نداده بود. دختر نوشته بود. پسر دیگر نبود. دختر نوشته بود و باور کرده بود که پسر دیگر نیست. دختر کتاب خوانده بود. دختر فیلم دیده بود. دختر نوشته بود و نوشته بود. دختر گریه کرده بود. دختر خشمگین شده بود. دختر بلند شده بود. دختر قوی مانده بود. دختر به تنهایی کیمیاگر را تا پایان خوانده بود و فکر کرده بود پسر آن فایل‌ها را واقعا گوش کرده بود؟ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 22:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی با کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-qpn4pn8bdjr2</link>
                <description>تنهایی طلب می‌کنم و شلوغی تنها چیزی‌ست که نصیبم می‌شود. ازدحام. سر و صدا. حرف. آدم‌ها.ولی من کلمات را برای تنهایی انتخاب می‌کنم. با کلمات می‌شود تنها بود. با کلماتی که می‌نویسم تنها می‌شوم. با کلماتی که می‌خوانم تنها می‌شوم. با کلماتی که متصور می‌شوم.تصور می‌کنم در یک جزیره‌ی زیبای ناشناخته هستم. هوا شرجی و گرم است اما تابش آفتاب بر پوستم را پذیرا می‌شوم. پاهایم را بر شن‌های داغ ساحل می‌گذارم. کف پایم کمی می‌سوزد اما اهمیتی نمی‌دهم. کم‌کم جلو می‌روم. دریایی آبی و کمی مواج می‌بینم. بوی دریا را حس می‌کنم. مردم را می‌بینم ولی نمی‌خواهم نگاه‌شان کنم. می‌خواهم فقط دریا را نگاه کنم. جلوتر می‌روم. باد از سوی دریا مرا در آغوش می‌گیرد. نسیمی ولرم. زیراندازی پهن می‌کنم و رویش می‌نشینم. کتابی که نیمه خوانده‌ام را باز می‌کنم و باز هم با کلمات تنها می‌شوم.می‌خوانم و می‌نویسم. آفتاب پایین و پایین‌تر می‌آید اما من کلمات و دریا را رها نمی‌کنم. حالا که خورشید می‌خواهد با افق عشق‌بازی کند، من هم بلند می‌شوم و به سمت دریا قدم برمی‌دارم. آرام آرام. شن‌ها را بیش از هر زمانی حس می‌کنم تا به موجی برسم که به سمت پاهایم دست دراز می‌کند. آب دریا پوستم را نوازش می‌کند و کف‌هایش را برایم به جا می‌گذارد. جلو و جلوتر می‌روم. موج ها محکم‌تر به سمتم می‌آیند. خورشید دارد افق را تنها می‌گذارد. می‌رود که در پس دریا پنهان شود. او از ابتدا عاشق بودن را خوب نیاموخته بود. حالا دارد می‌رود تا ماه افق را از این فراق دلداری دهد.بعد از کمی دیدن، بوییدن و حس‌کردن دریا، به سمت ساحل می‌روم. هوا رو به تاریکی می‌رود. کمی دیگر به تماشا می‌نشینم و حالا وقت برگشت است. بازگشت به کجا؟ نمی‌دانم.شاید به واقعیت. خیال‌پردازی رو به اتمام است. از تصوراتم پا به خانه می‌گذارم. بوی لوبیاپلو می‌آید. در تهران خشک، زیر باد کولر نشسته‌ام. مامان صدایم می‌کند. نه دریایی هست نه غروبی. نه موج. نه افق. نه جزیره.من با کلمات تنها بوده‌ام. با کلمات به جزیره رفته بودم. با کلمات پاهایم دریا و شن‌ها را لمس کرد. با کلمات توانستم از خانه‌ای که نمی‌خواستم در آن باشم به جزیره‌ای که می‌خواستم آن‌جا باشم، بروم.هنگامی که همه‌چیز خسته‌کننده به نظر می‌رسد، وقتی چیزهایی در این لحظات هست که با تمام وجود نمی‌خواهی، چه چیزی بهتر از تصور کردن؟ چه چیزی بهتر از خیال؟ چه چیزی بهتر از کلمات؟ تو آزادی بهترین‌ها را تصور کنی و لذت ببری. همانی که می‌خواهی، گویی در این لحظات اتفاق می‌افتند. همین حالا. همین‌قدر نزدیک. کافی‌ست دستت را دراز کنی و دکمه‌های کیبورد را فشار دهی تا کلمات تو را با خود ببرند. دهی تا کلمات تو را با خود ببرند.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 23:32:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الیار در میان کتاب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-o67her101ufw</link>
                <description>نظر الیار به چند کتابی که روی هم گوشه‌ی اتاق است، جلب می‌شود. آن‌ها را برمی‌دارد و مثلا می‌خواند. سواد ندارد اما ادای خواندن و نوشتن درآوردن را خیلی دوست دارد. مثلا همین امروز در لپ‌تاپ خرابی که اسباب‌بازی‌اش شده، تایپ می‌کرد و برایم پیام می‌فرستاد و توقع داشت من هم پاسخش را در لپ‌تاپم نوشته و ارسال کنم.حالا هم تند تند کتاب‌ها را ورق می‎زند. به نوبت کنار می‌گذارد و می‌گوید تمام شد. بعدِ خواندن همه‌ی آن‌ها به کتابخانه نگاه می‌کند و چشمانش برق می‌زند. تمام هشت جلد آنشرلی را می‌خواهد. برایش پایین می‌آورم و بازی‌اش با کتاب‌ها شروع می‌شود. از طبقه پایین هم که دستش می‌رسد کم‌کم کتاب برمی‌دارد. بهش می‌گویم کافی است اما باز هم خواهش می‌کند و دلم نمی‌آید و قبول می‌کنم.کلی کتاب روی هم چیده و حالا وقت کتاب‌فروشی بازی است. داد می‌زند کتاب دونه‌ای پنج دلار. (نمی‌دانم چرا همیشه واحد پولش دلار است!)بعد هم به فاطمه گیر می‌دهد که با هم کتابخانه بازی کنند. در همین گیر و دار یک‌دفعه می‌گوید: خاله وقتی من بزرگ شدم، شما مردین، این کتاب‌ها برای من می‌شه.از خنده ریسه می‌رویم و فاطمه می‌گوید: الان هر روز دعا می‌کنه ما بمیریم.همچنان که مدام کتاب‌ها را جابه‌جا کرده و با روح و روانم بازی می‌کند، به این فکر می‌کنم که امروز الیار انگار کپی‌برداری‌هایش از من را پیاده می‌کند. روی لپ‌تاپ خرابی که با آن بازی می‌کند، برچسب زده، دقیقا شبیه لپ‌تاپ من. پشتش می‌نشیند و تند تند روی کیبورد می‌زند که دارد تایپ می‌کند. کتاب‌ها را برمی‌دارد و می‌خواند. کتاب می‌خرد و مثلا به کتابخانه می‌رود. عاشق کتاب‌ها شده و می‌خواهد تعداد زیادی از آن‌ها را داشته باشد.حس خاصی دارد. اینکه ناهشیارانه، او را به خواندن و نوشتن دعوت کرده‌ام. حتی با اینکه هنوز سواد ندارد. (البته داخل پرانتز بگویم پدر و مادرش هم او را به باغ کتاب می‌برند و برایش کتاب هم می‌خوانند که قطعا تاثیر دارد.)ولی امروز احساس می‌کردم الیار مدام دارد ادای من را در می‌آورد. از این تاثیرگذاری رفتاری، خشنود بودم و این موضوع که کودکان از رفتارهای ما می‌آموزند را کاملا درک کردم.و حالا که می‌نویسم فکر می‌کنم، کاش وقتی بزرگ شود همچنان کتاب‌ها و نوشتن را انتخاب کند.ملیکا اجابتی </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 21:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم کولت (Colette)</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%AA-colette-bbmwt3v1e5fi</link>
                <description>فیلم سینمایی کولت را به تازگی دیده‌ام. داستان زندگی نویسنده‌ای حدود قرن بیستم میلادی در فرانسه. کولت که در روستا زندگی می‌کرد، با مردی حدود چهارده سال بزرگ‌تر از خودش ازدواج کرد و با هم به شهر آمدند. فیلم، زندگی آن‌ها را در سال‌های پی‌در‌پی نشان می‌دهد تا جایی که کولت خود را از بند مردی که فکر می‌کرد دوستش دارد، رها کرد. شاید هم فکر می‌کرد بدون او نمی‌تواند کاری انجام دهد. افکاری که سال‌ها در ذهنش فرو رفته بود که او زن است و نمی‌تواند در آن جامعه خیلی کارها را انجام دهد، کم‌کم با ارتباطات جدید و افراد و افکارنویی که می‌شناخت و تجربه می‌کرد، فرو ریخت. کولت فهمید ویلی او را همچون سرمایه‌ای برای خودش نگه داشته بود تا از او بهره ببرد.اما کولت بالاخره آزادی را پیدا کرد. او توانست به سمت آنچه می‌خواهد برود. تئاتر بازی کند و بالاخره کتابی با نام خودش چاپ کند. بدون آنکه حس ناکافی بودن و یا وابستگی داشته باشد.قصه‌ی ترس و وابستگی، قصه‌ی زنان بسیاری است که از توانایی‌های خود بی‌خبرند. و افرادی چون زالو هر روز خون آن‌ها را به سود خود می‌مکند و همچنان در گوش‌شان نجوا می‌کنند که تو به تنهایی نمی‌توانی کاری انجام دهی. اگر مرا نداشته باشی خیلی چیزها را از دست می‌دهی. ترس و ترس و وابستگی، هر روز به آن‌ها تزریق می‌شود اما به قول کولت فکر کردی که همیشه در این قفس می‌مانم؟فکر کردی روزی آزاد نمی‌شوم؟و کاش تمام زنان مثل کولت آزاد شوند. آنچه می‌خواهند را پیدا کنند و باور کنند می‌توانند. برای انجام دادن و رسیدن نیازی به هیچ‌کس ندارند و خودشان کافی خواهند بود، اگر باور کنند. بند‌ها را باز کنند و به سمت آسمان بال بگشایند.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 20:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات عفونی</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-mlavtf5jhpm7</link>
                <description>تا به حال روزی چند بار خواسته‌ای حرف‌هایی را توی صورتش بکوبی؟چندبار در روز کلمات روی زبانت سر می‌خورند و لحظه‌ی آخر لبانت را محکم روی هم فشار می‌دهی تا به بیرون لیز نخورند؟چندبار نخواسته‌ای دلی را بشکنی اما خودت شکسته‌ای؟چندبار در ذهنت جنجال به راه انداخته‌ای و تمام ناراحتی‌ها را بیرون ریخته‌ای؟چندبار خواب دعوا کردن با او را دیده‌ای؟تا به حال چندبار غم‌ها را روی دلت تلنبار کرده‌ای اما لبانت را به لبخند کش آورده‌ای؟چندبار خواسته‌ای از همه چیز فرار کنی اما بدنت کرخت‌تر از همیشه روی زمین افتاده است؟چندبار زخم‌های دیگری، به تو زخم زده اما سکوت کرده‌ای چون نخواسته‌ای درد روی دردهایش بگذاری؟چند بار قرار است تحمل کنی؟آیا واقعا باید تحمل کنی؟تا کِی می‌خواهی کلمات را قورت بدهی، این اضافه وزن کلمات، تو را بیمار خواهد کرد. بیماری لاعلاجی به نام سکوت در برابر زخم‌ها. دکتر خواهد گفت هیچ درمانی نیست. کلمات در جای جای بدنش خانه کرده‌اند. کلمات گفته نشده، چون عفونتی در خونش جریان دارند. درمانی نیست.بعد بگوید البته شاید باشد. به او بگویید کلماتش را بنویسد. بی‌وقفه بنویسد. نوشتن، کلمات عفونی را هم خارج می‌کند.قلم و کاغذی برایش تجویز می‌کنم. به اندازه‌ی سال‌ها سکوت بنویسد. به اندازه‌ی تمام بارهایی که کلمات را قورت داده است.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 23:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و پاره‌هایی از کتاب چرا ادبیات؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-gowxverg5fiy</link>
                <description>کتاب چرا ادبیات؟ اثری شگفت‌انگیز و کوتاه از ماریو بارگاس یوسا، کتابی جذاب برای علاقه‌مندان به ادبیات و برای جذب کردن آنان که از کتاب و ادبیات دور هستند.با خواندن این کتاب گویی یوسا حرف‌هایی را درباره‌ی ادبیات می‌زد که باورشان در ذهنم ته‌نشین شده اما از به زبان آوردنشان عاجز بودم. با خواندن برخی جملات چنان از این احساس مشترک به ادبیات ذوق زده می‌شدم که تا به حال این‌گونه کسی را در واقعیت پیدا نکرده‌ام.بعد از یک بار خواندن کتاب، دوباره به فصل اول آن که فکر می‌کنم نقطه عطفی برای من بود، بازگشتم. با دوباره خواندنش می‌خواستم یادداشتی درباره‌‌ی آن بنویسم اما احساس کردم هر چه بگویم حق مطلب ادا نمی‌شود. ترجیح دادم در برابر جملاتش سکوت کنم و از این انتخاب کلمات و جملات یوسا لذتِ تمام و دوباره و دوباره‌ای ببرم. سعی کردم عباراتی را نیز به اشتراک بگذارم تا این لذت نیز مشترک شود.زندگی در پرتو ادبیات بهتر شناخته و بهتر زیسته می‌شود؛ و نیز اینکه زندگی اگر قرار است به تمامی زیسته آید باید با دیگران تقسیم شود.ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده ما را به گذشته می‌برد و پیوند می‌دهد با کسانی که در روزگاران سپری شده سوداها به سر پخته‌اند، لذت‌ها برده‌اند و رویاها پرورده‌اند و همین متون امروز به ما امکان می‌دهند که لذت ببریم و رویاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه‌ی جمعی انسانی در درازای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است و هیچ چیز به اندازه‌ی ادبیات در نو شدن این احساس برای هر نسل موثر نیست.ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جهان‌های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد.ادبیات تنها به گونه‌ای گذرا این ناخشنودی‌ها را تسکین می‌دهد. اما در همین لحظه‌های جادویی و در همین لحظات گذرای تعلیق حیات، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به شهروندان سرزمینی بی‌زمان می‌شویم، نامیرا می‌شویم. بدین سان غنی‌تر، پرمغزتر، پیچیده‌تر، شادمان‌تر و روشن‌تر از زمانی می‌شویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پایمان را بسته است. وقتی کتاب را می‌بندیم و دنیای قصه را ترک می‌گوییم، به زندگی واقعی برمی‌گردیم و این زندگی را با دنیای باشکوهی که بتازگی ترکش کرده‌ایم، مقایسه می‌کنیم چقدر سرخورده می‌شویم. اما به این ادراک گرانقدر نیز می‌رسیم که دنیای خیالی داستان زیباتر، گونه‌گون‌تر و جامع‌تر و کامل‌تر از آن زندگی‌ای‌ست که در بیداری می‌گذرانیم. زندگی مشروط شده با محدودیت‌های وضعیت عینی ما. بدین سان ادبیات خوب، ادبیات اصیل، همواره ویرانگر، تقسیم‌ناپذیر و عصیانگر است. چیزی‌ست که هستی را به چالش می‌خواند.در ادامه یوسا توضیح می‌دهد که ادبیات در عین حال که روح ناخشنود را کمی تسلی می‌دهد در پی‌اش باز هم آن را ناخشنود‌تر می‌کند و روحی که این تفاوت را درک کرده، به دنبال آزادی و خواستن چیزهایی بیشتر برای زندگی برمی‌خیزد و این چرخه مدام تکرار می‌شود. این‌گونه است که انسان‌ها با ادبیات، تاریخ را تغییر می‌دهند، پیشرفت می‌کنند و در برابر حقارت زندگی ایستادگی می‌کنند.و در پایان او می‌گوید بدون ادبیات با وجود پیشرفت‌های علمی به جامعه‌ای نامتمدن و بی‌بهره از روح می‌رسیم، جامعه‌ای از آدمک‌های کوکی که آزادی را فراموش کرده‌اند. اگر می‌خواهیم از بی‌مایگی تخیل و از امحای نا‌خودشنودی‌های پرارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم، و نیز از تضعیف آزادی‌مان بپرهیزیم، باید دست به عمل بزنیم. دقیق‌تر بگویم باید بخوانیم.ملیکا اجابتیکتاب چرا ادبیات؟ از ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 22:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی که تو نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/Benevis/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-jni77636s7cc</link>
                <description>لعنت به روزی که دیدمت.این جمله‌ای بود که از صبح تا شب در ذهن آذر، چرخ می‌خورد و یک دم آرام نمی‌گرفت. جمله‌ای که نمی‌گذاشت از خیلی چیزها عبور کند. جمله‌ای که نمی‌گذاشت فرهاد را شاید آنطور که هست ببیند.آنقدر این جمله روزها در سرش پرسه زد که بالاخر امروز بر زبانش جاری شد:_لعنت به روزی که دیدمت.و لعنت بعدی را چنان جیغ زد که چهره‌ی بی‌تفاوت فرهاد هم در هم رفت. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و با ژست خونسرد همیشگی‌اش گفت: چرا به روزی که همو دیدیم لعنت می فرستی؟ به روزی لعنت بفرست که بهم گفتی دوستم داری.آذر به زنی از جنس نامش تبدیل شد. فریاد کشید: اره. اره. واقعا لعنت به زبون من. لعنت به دلی که برای ژست‌های مسخره‌ی تو لرزید. فکر کرد تو آدم حسابی هستی. اصلا لعنت به من. به منی که هفت سال از عمرم رو با تو هدر دادم.فرهاد که گویی هیچ درکی از آتشی که به دل آذر انداخته نداشت، گفت: تمومش کن این کولی بازی هاتو. میدونی که چقدر بدم میاد از جیغ و داد. همه چیز رو با حرف میشه حل کرد.آذر با تمسخر گفت: حرف؟ حرف؟ انقدر این کلمه بین من و تو گنگه که نمی‌دونم چی بگم. تو اصلا مگه می‌فهمی من چی می‌گم که حرف بزنیم؟ فقط عین یه دستگاه حرفای خودت رو از اول تکرار می‌کنی. حالم داره به هم می‌خوره از هفت سال تکرار و تکرار...فرهاد کلافه پوفی کشید و گفت: خب تو بگو چیکار کنیم؟آذر مستاصل می‌شود. تا حرف از تصمیم‌گیری برای این منجلاب می‌شود، بیش از پیش دست و پا زده و در آن فرو می‌رود._من... من....نمی‌دونم. اگر می‌دونستم که خب انجامش می‌دادم.پوزخند صدادار فرهاد روی اعصابش خط انداخت. صدایش هم در پی‌اش گوش‌هایش را خراش داد: تو اصلا می‌فهمی خودت چی می‌خوای؟آذر این را بیش از هر چیزی می‌دانست. او فرهادی را می‌خواست که هر روز برای سرکار رفتن از ذوق دیدارش، از خواب بیدار می‌شد. حین کار زیرزیرکی می‌پاییدش و با هر برخورد و صحبت با او، قند در دلش آّب می‌شد. شاید همان فرهادی را می‌خواست که در سرش ساخته بود. همان فرهادی که توهمی بیش نبود و در واقعیت وجود نداشت. اما آذر او را می‌خواست. فقط او. این را خوب می‌دانست.و این حرف‌ها در سرش می‌چرخید و اشک از چشمانش جاری می‌شد.ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 22:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب زندگی نامرئی ادی لارو</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B1%D9%88-fflkdrmtxnft</link>
                <description>حدود دوماه پیش وقتی در پینترست می‌گشتم، چشمم به ویدئویی کوتاه درباره‌‌ی این کتاب افتاد. دختری که سیصد سال زندگی می‌کند و هیچ کس او را به خاطر نمی‌آورد!معمولا جذب کتاب‌های فانتزی نمی‌شوم اما یک دفعه دلم خواست این کتاب را بخوانم. می‌خواستم ببینم کتابی کاملا فانتزی، با چاشنی جادو چه حال و هوایی دارد. پس، بعد از کمی بالا و پایین کردن، با وجود قیمت بالای کتاب به نسبت کتاب‌های دیگر، خریدمش.چند روزی هست که این کتاب قطور را می‌خوانم و بالاخره تمامش کردم. من فانتزی‌خوان قهاری نیستم اما به نظر می‌رسد این کتاب در نوع خودش، سیری منطقی و پرکشش دارد.کتاب زندگی ادی لارو از نویسنده‌ی پرفروش نیویورک تایمز، وی.ای. شواب (ترجمه پگاه خدادی، انتشارات بهنام) است. داستان درباره‌ی ادلین، دختری کوچک در روستای ویون در فرانسه است. داستان از کودکی او شروع می‌شود و کم‌کم به نوجوانی و جوانی می‌رسد. در تمام این سال‌ها آنچه ادلین واقعا می‌خواهد آزادی است و آزادی. او می‌خواهد از زندگی دختری روستایی در قرن هجده میلای در فرانسه خیلی بیشتر پیش رود. او چیزهای خیلی بزرگ‌تر و بلند پروازانه‌تری از زندگی می‌خواهد.و همین خواسته‌هایی که ادلین از زندگی دارد، باعث می‌شود در شب ازدواجی که به آن راضی نیست به سمت جنگل فرار کند. و در جنگل به درگاه خدایان نیایش کند. او عاجزانه درخواست می‌کند و خدای تاریکی پاسخش را می‌دهد. به راستی سرنوشت کسی که با خدای تاریکی قرارداد می‌بندد چه خواهد شد؟آیا ادلین آزادی را در زندگی پیدا خواهد کرد؟ آیا بالاخره به چیزهایی که می‌خواهد می‌رسد؟سال‌ها از قرارداد ادلین با تاریکی می‌گذرد و او حالا به عواقب این قرارداد عادت کرده. به اینکه انسان‌ها فراموشش کنند. ولی یک روز هنری، پسری که در کتاب فروشی کار می‌کند. به او می‌گوید: من تو را یادم هست!شنیدن این جمله پس از سیصد سال برای ادلین چیزی فرای شگفتی‌ست.و درنهایت سرنوشت ادلین، هنری و تاریکی‌ای که بر آن‌ها سایه افکنده چه خواهد بود؟ملیکا اجابتی</description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 13:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنفر باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-nlnjzsi0npde</link>
                <description>در کتاب چگونه مرور کتاب بنویسیم* که این روزها می‌خوانم، نوشته بود:درست نیست کتابی را مورد انتقاد قرار دهید، صرفا به این دلیل که درباره‌ی چیزی است که مورد علاقه‌ی شما نیست یا در مواجهه با آن احساس پریشانی می‌کنید.نویسنده مدام این نکته را گوشزد می‌کند اگر کتابی را دوست نداری خب نیازی نیست تو درباره‌ی آن مرور بنویسی. حتما کسی پیدا خواهد شد که آن کتاب را به هر دلیل شخصی و غیرشخصی‌ای دوست خواهد داشت یا آن را برای مرور نوشتن مناسب خواهد دید. اما تو وقتی احساس خوبی بهش نداری، نیازی نیست مدام تجزیه و تحلیلش کنی تا بتوانی مروری برایش بنویسی. یا حتی با نگاهی مغرضانه مروری که مناسب نیست بنویسی.مضمون جمله‌هایش یک دفعه درگوشم زنگ می‌خورد. اگر چیزی را دوست نداری خب دوست نداشته باش. اگر از چیزی بدت می‌آید خب بدت بیاید. اگر از فلان چیز متنفری، خب متنفر باش. اما قرار نیست مدام دلایل تنفرت را تشریح کنی یا توضیح دهی. لازم نیست برای فلانی که از او متنفری، کامنت‌های منفوری بگذاری که این تنفر را نشان دهد. لازم نیست مدام حول چیزها و افرادی در زندگی بگردی که از آن‌ها بدت می آید. تجزیه تحلیل‌شان کنی و به خودت اثبات کنی که آن‌ها واقعا چندش هستند.فقط لازم است آن‌ها را چون کتاب‌هایی که دوستشان نداری بیخیال شوی. نیازی نیست مروری برای کتابی که دوستش نداری بنویسی. پس نیازی نیست در زندگی هم چیزهایی که دوست نداری را مرور کنی.به جایش به چیزهایی که دوست داری بچسب. آن‌ها را آنقدر تجزیه و تحلیل کن تا بهترین مروری که می‌توانی را بنویسی.(پ.ن: همچنین این کتاب می‌گوید که انواعی از کتاب را بخوان تا بینش گسترده‌ای در همه‌‌ی موضوعات داشته باشی، فکر می‌کنم لازم بود این نکته را هم در پرانتز بگویم.)ملیکا اجابتی*نوشته بردهوپر، ترجمه علیرضا شفیعی‌نسب از نشر ترجمان </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 23:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب تمام آنچه هرگز به تو نگفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaejabati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-quficxmj8o6k</link>
                <description>‌کتاب تمام آنچه هرگز به تو نگفتم درباره‌ی ندانسته‌هایی از عزیزترین‌های زندگی‌مان است. درباره‌ی توهم شناخت آدم‌های مهم و نزدیک زندگی‌ات. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنی همه چیز طبق روال و حتی عالی پیش می‌رود، پرده از این حقیقت زشت می‌افتد و تو با چهره‌ی واقعی همه چیز رو به رو می‌شوی. تجربه‌ی تلخ ندانستن و نفهمیدن و یا حتی قابل اعتماد نبودن! فکر می‌کردی خانواده‌ای خوشبخت هستید اما یک‌دفعه می‌فهمی هیچ چیز از دختری که به نظر می‌رسد برایش سنگ تمام گذاشته‌ای، نمی‌دانی. او غریبه است و یا شاید تو برایش غریبه‌ای هستی که آنچه در دلش می‌گذرد را هیچ‌گاه با تو درمیان نگذاشته و تمام مدت وانمود کرده و وانمود کرده...زندگی‌ات درست مثل یک نمایش بوده که با رفتن او به پایان رسیده است. حالا تو و همه‌ی بازیگرانش باید به زندگی واقعی برگردید. تمام آنچه هرگز به تو نگفتم با گم شدن عجیب دختر نوجوانی به اسم لیدیا شروع می‌شود. و خانواده‌ای که در بهت و تلاش برای کشف حقیقت فرو می‌روند. حال در خلال این جستجو چه بر سر این خانواده و بیشتر از همه ماریلین می‌آید؟او واقعا مادری بود که لیدیا خیلی دوستش داشت؟ جیمز واقعا پدری بود که لیدیا رویش حساب باز می‌کرد؟ نات واقعا برادری بود که لیدیا با او صمیمی بود؟ لیدیا چه جور دختری بود؟ همانی که خانواده‌اش می‌دیدند و دوستش داشتند؟و یا دختری بود که در تمام زندگی‌اش حرف‌هایی داشت که هرگز به هیچ کس نگفت!ملیکا اجابتیاین کتاب از سلست اینگ، ترجمه مرضیه خسروی </description>
                <category>ملیکا اجابتی</category>
                <author>ملیکا اجابتی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 18:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>