<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا محمدهاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melikaha660</link>
        <description>دانشجوی ارشد ادبیات نمایشی؛ علاقمند به تئاتر، کتاب‌ و موسیقی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:29:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1360940/avatar/5Ml05h.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا محمدهاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@melikaha660</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شیطان‌بودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaha660/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m1zzzx3dhqbg</link>
                <description>خدای من هیچ وقت جدی نبود. می‌رقصید و آدم درست می‌کرد. همین بود که ناشیانه شیطان ناپخته‌ نازیبایی که باشم را بی حواس کالبده کرد و من زمانی فهمیدم وجود دارم که تو نگاهم کردی. از  زمانی که نباید یادم‌باشد خواستم چشم هایم را بگذارم پشت مژه هایت، و به اغوایی فکر کنم که باید کم‌ترین هنر خط چشمم باشد و کم ترین هنر برآمدگی ناموزون لب هایم، کندترین هنر گرمای پوست گردنم و کم حادثه‌ترین اتفاق برای باز شدگی موهای موج داری که  از تنانگی ‌ام با دور خیال تو اتفاق می افتاد. تو اما دور بودی. خدایت تو را دور آفریده بود. آن قدر دور که فکر می‌کردم خدایی. من تو را دوست داشتم. امروز قدم‌هایم‌تا تو را میشمردم، سنگ را میرساندم بالای کوه ، منتظر و تو فردا دورتر میشدی. خدای من دستش را میگذاشت روی شکمش و میخندید. ‌و من دنبال خدای جدیدم مذبوهانه میدویدم. یک بار  آن قدر نزدیک شدم که سایه ات را دیدم و فهمیدم خدا نیستی. شیطان تنهایی بودی که لباست با من فرق داشت. خدایت به تو یاد داده بود یک آدم را جادو‌کنی تا هرروز قدم هایش تا تو را بشمارد، سنگ ها را از پایین کوه تا بالا بیاورد و روز بعد و روز بعد و روز بعد. من فکر میکردم دست هایم تو را مسخ می‌کنند، بعد دو شیطان همدم میشویم، علیه خدایانمان میشوریم و  این چرخ را تمام می‌کنیم. تو اما خدا بودن را دوست داشتی. از شیطانک متنفر بودی اما برای خدا بودن کالبد آدمی لازم بود که تو را بپرستد. آدمی دور که ولعت را داشته باشد اما سایه ات را فراموش کند. فردا که از خواب بیدار شدم سایه ات را یادم رفته بود، خدای من داشت به من میخندید، خدای تو داشت آدم می آفرید و من دوباره داشتم به خدایی دوری که تو باشی فکر میکردم .شاید از یک شیطان خوشش بیاید و سنگ ها را بالا میبردم.</description>
                <category>ملیکا محمدهاشمی</category>
                <author>ملیکا محمدهاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 10:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگذارم شماره ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaha660/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2-aup81ux1zuh8</link>
                <description>این شعر را امشب تمام کردم. دو بیتش را قبل‌تر نوشته بودم اما امشب باید کمی طولش میدادم تا به جایی برسد که هم من دچار بیماری بالا آوردن کلمات نشوم، هم این فرزند زشت ابتدایی ترین سر و شکل را داشته باشد. البته در ظاهر تمام شده اما میدانم ناتمام است.به زندگی پر از مردنت ادامه بدهبدون ترس، به جان کندنت ادامه بده!شبیه زنده های عادی، همیشه بمیرولی به زنده بودن‌ منت ادامه بدهتمام شب اسیر بختک جنونت باشبه خواب های روز روشنت ادامه بدهدریده است روح گله ی تورا گرگیبه خون نشاندن پیراهنت ادامه بدهبدون لمس جوانی، بدون بوسیدنبه عشقبازی مرگ و تنت ادامه بده</description>
                <category>ملیکا محمدهاشمی</category>
                <author>ملیکا محمدهاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزمرگی های مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaha660/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-rh7dlrm6qpuy</link>
                <description>فرشته‌ی مرگ به نام آخرین قربانی امروز نگاه‌ کرد. دفترچه کارهای روزانه‌اش را بست و داخل جیبش گذاشت. حساب کرد که اگر با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ثانیه به آقای ث که آن طرف خیابان ایستاده بود بزند، چند ثانیه دیگر کارهای امروزش تمام می‌شود. پایش را گذاشت روی گاز. آقای ث با مرگ دو ثانیه فاصله داشت که چراغ چهار راه قرمز شد. فرشته ی مرگ زد روی ترمز. ۱۲۰ ثانیه. همین که چراغ سبز شد، یک تاکسی آقای ث را سوار کرد. فرشته  در یک فرصت مناسب و مسیر خلوت، محکم از پشت به تاکسی  زد. مردم جمع شدند تا به قربانیان کمک کنند. فرشته ی مرگ جلو رفت تا از مردن آقای ث مطمئن شود و تیک کار آخرش را بزند. راننده درجا تمام کرده‌بود اما آقای ث هنوز زنده بود. خیلی دلش میخواست همان جا کار آقای ث را یکسره کند اما آمبولانس سر رسید. فرشته مرگ از راننده آمبولانس اسم و آدرس بیمارستان را پرسید. برای حفظ ادب، از سوپرمارکت چند کمپوت خرید تا دست خالی سراغ آقای ث نرود. وقتی به بیمارستان رفت، پرستاران به او اجازه ملاقات ندادند. چون  او از بستگان درجه یک آقای ث نبود. تصمیم گرفت تا شب صبر کند که شیفت پرستاران عوض شود و در یک‌ موقعیت مناسب وارد اتاق آقای ث شود. شب شد. فرشته ی مرگ وارد بخش شد. پرستاران در ایستگاه پرستاری داشتند استراحت می‌کردند. فرشته خودش را کامل خم کرد و پاورچین پاورچین از جلوی ایستگاه رد شد. آرام و بی سر و صدا وارد اتاق آقای ث‌ شد. مرد بیچاره از سرما پتو را تا روی صورتش کشیده بود. فرشته بالش پایین تخت را گذاشت روی صورت مرد و فشار داد. مرد از احساس خفگی و فشار شدید با باقیمانده توانش چندباری دست و پا زد و بعد آرام شد. فرشته وقتی بالش را برداشت و پتو را کنار زد، متوجه شد این مرد، آقای ث نبوده است. از اتاق بیرون رفت و شروع کرد به داد و بیداد کردن که آقای ث کجاست. پرستاران در حالی که به حراست زنگ میزدند تا کسی بیاید و فرشته را از بخش بیرون‌کند، به فرشته ی مرگ یادآوری کردند که اینجا بیمارستان است و باید آرام صحبت کند. فرشته ی مرگ بابت رفتارش عذرخواهی کرد و این بار با صدای آرام به پرستاران گله کرد که آقای ث کجاست؟ وقتی حراست داشت فرشته را از بخش بیرون می‌کرد، پرستارها به او گفتند که آقای ث دو ساعت پیش مرخص شده است. فرشته ساعتش را نگاه کرد. ساعت یازده و نیم بودو نیم ساعت دیگر تایم کاری امروز تمام می‌شد. همان طور که توی ایستگاه اتوبوس جلوی بیمارستان نشسته بود تا خودش را به خانه آقای ث برساند، پیرمرد کارتن خوابی وارد ایستگاه شد. از فرشته درخواست کمک کرد. فرشته جیب هایش را گشت و گفت پول نقد ندارد. مرد غرغرکرد و از فرشته خواست آن طرف تر بنشیند تا او بتواند روی نیمکت  دراز بکشد. بعد شروع کرد به تعریف کردن بدبختی هایش برای فرشته. فرشته قبل از این که مرد بخوابد اسمش را پرسید. همین که مرد خوابید، فرشته برای کم کردن درد و کمک به مرد، جانش را گرفت. بعد اسم مرد را توی دفترش نوشت تا به رئیسش بگوید این یکی را هم برند به حساب. فردا، قبل از این که نامه ی استعفایش را به رئیس تحویل بدهد، چون نتوانسته بود کار دیروزش را تمام کند، برای چکاب سالیانه چشمش رفت. پزشک چشم های فرشته را معاینه کرد و گفت نیاز به عینک جدیدی دارد. فرشته در مسیر اداره، عینک جدیش را زد، دفترچه کارهای روزانه اش را از جیبش درآورد و به اسم قربانی دیروزش نگاه کرد. آقای ت. بعد به اسم کارتن خوابی که جانش را گرفته بود نگاه کرد. آقای ت. دفترچه را بست. لبخندی زد و نامه استعفا را پاره کرد. این بار شانس آورده بود. باید زودتر به چشم پزشکی می‌رفت.</description>
                <category>ملیکا محمدهاشمی</category>
                <author>ملیکا محمدهاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول چراغ جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaha660/%D8%BA%D9%88%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-hjw1xo2fmolp</link>
                <description>خانم صاحب‌خانه زیادی مامانم را اذیت می‌کرد. همیشه مجبورش می‌کرد خیلی بیشتر کار کند. ظرف‌ها را چندبار بشوید، چندبار پنجره‌ها را گرد گیری کند، حتی زیر مبل‌های سنگینشان را چندبار جارو بزند. آخرش هم با قیافه‌پولداری‌اش دستمزدش را می‌داد و ما را نصف‌شبی روانه آن‌ طرف شهر می‌کرد. خانم صاحب‌خانه یک قوری قدیمی داشت که عاشقش بود. برای مامانم تعریف کرده بود که این قوری از مادر مادر مادربزرگش که یک شاهزاده خانم قجری بوده به او رسیده و کسی نباید به آن دست بزند، اما دروغ می‌گفت. پسرش یواشکی بهم گفته‌بود که مادر و پدرش یک غول چراغ جادو را توی آن قوری حبس کرده‌اند. آن ها تاحالا یک آرزو کرده بودند که پولدار شوند. یعنی دوتا آرزوی دیگر باقی‌مانده بود. شب‌هایی که از خانه آن‌ها برمی‌گشتیم به این فکر میکردم که آن‌ها چه قدر بی‌آرزو هستند. من اگر یک غول چراغ جادو داشتم همان اول سه تا آرزویم را بهش میگفتم تا برآورده کند. اما این ها فقط فکر و خیال بود. آن روز که خانم صاحبخانه داشت توی اتاق سر مامانم داد می‌کشید که چرا گردنبد طلایش نیست و باید کیف مامان را بگردد و ما ‌‌پاپتی‌ها همینیم و  مامانم  قسم میخورد که این‌‌کار را نکرده، صندلی آشپزخانه را گذاشتم زیر پایم تا قدم برسد به کابینت، بعد قوری را برداشتم. آرام روی دیواره قوری دست کشیدم و آرزو کردم. آرزوی دوم: با این که میخواستم برای بابا آرزو کنم تا زودتر خوب بشود و بتواند برود سرکار، آرزو کردم ‌گردنبند‌طلا پیدا شود تا خانم صاحب‌خانه مامانم را اذیت نکند. کمی گذشت اما صدای داد و بیداد همچنان با شدت می‌آمد . فقط یک آرزوی دیگر داشتم. دوچرخه دم سمساری محله‌مان را بی خیال شدم ‌و دوباره از غول مهربان خواستم گردنبند پیدا شود. اما  گردنبند پیدایش نشد. حتما داشتم یک جایی اشتباه میکردم. میخواستم قوری را باز کنم و داخلش را ببینم که خانم صاحبخانه و‌مامانم وارد هال شدند. ترسیدم و قوری از دستم افتاد. توی راه وقتی مامان روی رد سیلی روی صورتم دست کشید و پرسید حالم بهتر است، صدایم را شبیه بابا کردم و گفتم اصلا درد نداشت، بعد درگوشش یواشکی گفتم آن‌ها دیگر به آرزوهایشان نمی‌رسند، چون قوری شکسته و غول چراغ جادو فرار کرده‌است. وقتی برای بچه‌های مدرسه داستان قوری را تعریف  کردم، مسخره‌ام کردند و گفتند هیچ غولی در کار نیست. اما هفته بعدش وقتی مامان برایم تعریف کرد که خانم صاحبخانه گردنبندش را پیدا کرده و بابا آن‌قدر خوب شده که به یک سفر طولانی رفته، فهمیدم غول مهربان به خاطر این که آزادش کردم، آرزوم هایم را برآورده کرده‌است.</description>
                <category>ملیکا محمدهاشمی</category>
                <author>ملیکا محمدهاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 14:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانشهر جای پیرمردها نیست.(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@melikaha660/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-xp3tyknbe3q3</link>
                <description>پیرمرد داشت عصایش را بالا می‌آورد که بکوبد به سرم. کتاب‌ها را کنار گذاشتم و نیمکت را تعارف کردم و گفتم بنشینید. مات نگاهم کرد. دوباره فحش‌کاری کرد و رفت. صورتم را پاک کردم. جین ایر سیصد تومن. بهترش را نمی‌آورم. اگر می‌شد بیاورم خوب بود. اما فقط همین را دارم. نه از انتشاراتی و نه از جای دیگری کتاب ندارم. دروغ نگویم چندتا کتاب هستند که از کتاب‌خانه کش رفته شده‌اند. مجهول سارقند. چرا؟ چون وقتی قرضشان می‎گرفتم سارق نبودم، می‌خواندمشان هم همینطور، حالا که میفروشمشان هم سارق نیستم. فقط دارم کتاب را میرسانم به یک کتابخوان، شاید کتاب خر، دیگر و مگرنه این که کتابخانه و کتابدار هم همین کار را می‌کنند. برگشتند. دوتا شدند. بلند بلند غر میزدند که جایشان را گرفته‌ام. کاسبی‌ها هم عجیب شده. شاید این‌جا به فرض محال برای کتاب فروختن جای خوبی نباشد، اما برای بساط شطرنج پهن کردن دو پیرمرد بازنشسته اصلا خوب‌تر نیست!چپ‌چپ نگاه کردنشان و این دست و آن دست کردن صفحة تخته‌ای که آن طرفش شطرنج قهوه‌ای سوخته بود نباید کفرم را در می‌آورد و مشتری‌ها را می‌پراند. دوباره بلند شدم و نیمکت را تعارف کردم بهشان. عینکشان را دادند بالا و از کمر جلیقه، ساعت زنجیری‌شان را درآوردند و نگاه کردند و اشاره کردند به صفحه تخته. ساعت فروش نبود. ساعت شطرنج بود. اجاره خانه ده تومن رفته بود بالاتر، آن هم برای دوازده ماه آینده. به پدر نگفته بودم که پول می‌خواهم. لابد مثل همین پیرمردها، اول دم و دستک توی دستش را این دست و آن دست میکرد، بعد به جیب خالی اش اشاره میکرد و با نگاهش به خواهر وبرادر کوچک ترم، بهم میفهماند چندرغازی هم باشد، نوبت آن‌هاست. ناچار بساطم را کمی جمع کردم. آن قدر که دونفرشان و تخته بینشان جا شود. داستان مراعات همیشه از کوچک به بزرگ است. بزرگ ها همیشه حق دارند، خسته اند، زیادی کار کرده اند و نباید هیچ چیزی بهشان گفت. سر همین بود که لمس کوچکی از جنس کت قدیمی مرد که با دست راست جمع شده ی من تلاقی داشت، کم کم تبدیل به لمی عظیم و تکیه دادنی اذیت کننده و پرفشار به کل وجودم شد. تحملم طاق شد و حس کردم در برابر همان جوان‌هایی که آمده بودند کتاب‌ها را ببینند و بخرند، با فشار پیرمردها، غرورم دارد بیش‌تر میشکند. همین بود که بساطم را جمع کردم. پیرمردها همچنان که داشتند جایشان را با جایم بازتر می‌کردند، گفتند که آن‌ها از اول همیشه اینجا بوده‌اند و دوست ندارند دیگر این طرف ها مرا ببینند. وقتی با چهارصد تومن عقاید یک دلقک و شهر شیشه‌ای از جلوی خانه هنرمندان رد می‌شدم، دیدم جلوی کفشم درآمده. همین بود که تصمیم گرفتم فردا زودتر بیایم.</description>
                <category>ملیکا محمدهاشمی</category>
                <author>ملیکا محمدهاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 22:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>