<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melissachabok</link>
        <description>مدیر مارکتینگ بازی کوییز آو کینگز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:03:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3026/avatar/E8FQQM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیسا</title>
            <link>https://virgool.io/@melissachabok</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان اولین داستان من</title>
                <link>https://virgool.io/@melissachabok/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-lgijvhlcimmg</link>
                <description>اولین بار که نوشتم هشت سالم بود. یک تابستان گرم بود و شرجی هوا و نق‌هایم از بی‌حوصلگی، مادرم را کلافه می‌کرد. من را فرستاد کانون پرورش فکری کودکان. کانون نزدیک خانه‌مان بود. وسط باغ محتشم. پیاده رفتم آنجا. آن موقع‌ها مادرها کمتر نگران بودند و انگار رد شدن از خیابان و وارد شدن در یک جمع غریبه برای بچه ها آسان‌تر بود و نیازی به همراه نداشت. رفتم جلوی میز ثبت نام. گفتم می‌خواهم بیایم اینجا، اسمم را پرسید. مجانی بود و کاغذ بازی خاصی نداشت. همان موقع کلاس داشت شروع می‌شد. رفتم تو. یک سالن بزرگ بود که حدود صد تا بچه روی زمینی که موکت شده بود نشسته بودند. صندل سفیدم که یک گل چهارپر داشت را در آوردم. نمی‌دانستم چه کارش کنم. گرفتمش توی بغلم و یک گوشه برای خودم پیدا کردم که بنشینم. یک عالمه دختر هم سن و سال من آنجا بودند. خوشگل با موهای شانه کرده و فکل زده. با دامن‌های چین چین. آن وقتها نمی‌توانستم با بچه‌هایی که دامن کوتاه چین چین می‌پوشیدند حرف بزنم. فکر می‌کردم لابد آن‌ها با منی که شلوار جین می‌پوشم دوست نمی‌شوند. با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. معلوم بود که از اول تابستان آمده‌اند آنجا و حالا با هم حسابی دوست شده‌اند. مربی داشت می‌گفت که چطور با مقوا و عکس رادیولوژی یک عینک آفتابی بسازیم تا بتوانیم خورشید گرفتگی را ببینیم. همه مقوا و عکس رادیولوژی و چسب و قیچی آورده بودند و شروع کردند به ساختن. من چیزی همراهم نبود. اما نمی‌توانستم بیکار بنشینم. می‌ترسیدم دعوایم کنند. بچه ها را نگاه کردم و از بینشان یک دختر عینکی موفرفری زشت را انتخاب کردم و رفتم نزدیکش. گزینه مناسبی برای دوستی به نظر می‌رسید. بی اینکه حرفی بزنم گوشه مقوا را برایش نگه داشتم تا راحت‌تر بتواند شکل یک عینک را رویش بکشد. سرش را بلند کرد و لبخند زد. عینک‌هایشان را که ساختند نوبت رسید به آواز و یک سرود دسته جمعی که تا حالا نشنیده بودم را باهم خواندند. لب می‌زدم تا کسی متوجه نشود که من از آن‌ها نیستم. بعد از سرود مربی گفت که یک داستان بنویسید. یک داستان کوتاه از هر چیزی که دوست دارید. دوستم کاغذش را نصف کرد و مداد رنگی بنفشش را داد تا من هم بنویسم. زودتر از همه تمامش کردم. توی داستانم رفته بودم مغازه آقا شاپور که بیسکوییت ترد نمکی بخرم. بیست تومنی داده بودم بهش، فکر کرده بود که دو تومنی‌ست و بیسکوییت را بهم نداده بود. رفتم یک دو تومنی  آوردم تا فرقش را نشانش دهم. آخرش با لبخند به اشتباهش پی برده و بیسکوییتم را داده بود.همه‌ش را از خودم درآورده بودم. اصلا من هیچ وقت مغازه آقا شاپور نمیرفتم. همیشه پول توجیبیم را توی بقالی آقای حاجتی خرج میکردم. اما بین این همه دختر دامن پوش باید آبروداری می‌کردم. به خاطر همین از مغازه بزرگ‌تر و قشنگ‌تر آقا شاپور نوشتم.داستانم را چند بار خواندم و دادم به مربی. وقت که تمام شد و همه برگه هایشان را دادند مربی گفت که وقت کم است و فقط دو تا از داستان‌ها که بهترند را می‌خواند و شروع کردن به خواندن داستان مغازه آقای شاپور. با دهان باز نگاهش می‌کردم. از کلمه‌هایم که می‌خواند خجالت می‌کشیدم. بدتر از همه وقتی بود که نامم را خواند و گفت بلند شوم. با شلوار جینم بلند شدم. گفت بچه‌ها براش دست بزنید. دخترها با دامن‌های چین چینشان با دست‌های خوشگل لاک زده و برق النگوهایشان برایم دست زدند. زود نشستم. رویم نمیشد حتی به دوستم نگاه کنم. تا آخر کلاس بازی مورچه‌ها و آشغال‌های روی موکت را تماشا کردم و کلاس که تمام شد فرار کردم خانه. بقیه‌ی تابستان حرفی از سر رفتن حوصله نزدم تا دوباره پایم به آنجا کشیده نشود.حالا سی سالم است و هنوز شلوار جین می‌پوشم و وقت نوشتن روی کیبورد انگشتهایم را می‌بینم که لاک‌‌هایش همیشه‌ی خدا لب پر و رنگ پریده است. می‌خواهم از بقالی کوچک آقای حاجتی بنویسم.پ.ن - بعد از مدت‌ها دوباره ویرگول رو باز کردم تا به قولی که به دوستم دادم عمل کنم و نوشته‌هام رو یه جایی بذارم که بقیه هم بخونن. نمیدونم بازم بذارم یا نه و برم دو سال دیگه برگردم. ولی اگه خوندید و دوست داشتید بگید بهم تا بدونم. شاید نوتیف‌های ویرگول باعث شد برگردم. :)</description>
                <category>ملیسا</category>
                <author>ملیسا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 22:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این دوستان همیشه در سفر کی به پیامبری مبعوث شدند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melissachabok/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%B9%D9%88%D8%AB-%D8%B4%D8%AF%D9%86-k3qjbs3u9aab</link>
                <description> این روزها توی هر شبکه اجتماعی که عضو باشید، از بین دوستانتون یا کسایی که به واسطه عکس‌های زیبا معروفیتی به هم زدند کسانی رو می‌بینید که هر روز در سفرند و بیانیه‌هایی طویل در رثای نماندن و رفتن می‌نویسند. انگار دین دنیای جدید سفره.نمی‌دونم شما هم مثل من هستید یا نه که به هزار و یک دلیل هر روز توی خونه خودتون بیدار می‌شید و بعد از کار برمی‌گردید و همونجا از هوش می‌رید. نمیدونم شما هم با حسرت اسکرول می‌کنید یا نه و این فکر از ذهنتون میگذره که ای واای اینها زندگی میکنند، نه ما!قطعیتی در حرفهاشون هست که انگار راه درست رستگاری سفره و بس. انگار هر کس که سفر نمیره یا کم میره یا با تور میره یا برنامه ریزی شده سفر میکنه یا واسش مهمه که هتل خوبی بره چیزی از بوی خوش زندگی نشنیده و عمرش تباه شده. بارها توی جمع دوستام شنیدم با حسرت در مورد آخرین سفر هدی رستمی حرف میزنن. دوستی دارم که تخت تاثیر ارشاد نیکخواه با بدبختی هیچهایک کرد، دو هفته توی جنگلهای شمال زیر بارون راه رفت در حالیکه با خودش کلنجار میرفت که دووم بیاره چون هیچهایک خوبه و باید تجربه کرد.  ما مخاطب‌ها موندیم تو خونه‌مون، به زندگی‌مون فحش میدیم. به جیب خالیمون. به رییسی که مرخصی نمیده. به کاری که اینقدر زیاده که فرصت استراحت نداره. به ریالی که قدش به دلار نمیرسه. به ترسهامون. به عادتهامون. به خودمون که آدم‌های موندنیم نه رفتن. قبلا اگه ماشین بهتر یا جواهر گرونقیمت‌تری داشتی پز میدادی ولی توی این جماعت جدید، سفر عجیب‌تر و سخت‌تر و دورتری رفته باشی از بقیه جلو زدی. سفر هم شده یه کالا. با این تفاوت که در داستانی جدید فروخته میشه. داستان پشت کردن به مصرف گرایی.هر روز یکی از یه جای دنیا داره نسخه جدیدی برای زندگیمون می‌پیچه. قبلا باید دکتر و مهندس می‌شدیم که خوشبخت شیم حالا باید سفر کنیم. یوگا کنیم. گیاه بخوریم.آقا، خانوم ما همه این کارها رو کردیم و حالمون خوب نشد. از سفر برگشتیم و افسردگی بعد از سفر گرفتیم. گیاه خوردیم و حسرت کباب به دلمون موند. یوگا کردیم و روح و جسممون یکی نشد. این نسخه‌ها نه تنها حال ما رو خوب نکرد که حال کسایی که نمیتونن انجامش بدن رو بدتر کرد.دست از پیچیدن نسخه برای همه بردارید. کی گفته که همه باید سفر برن تا زندگی رو بشناسند؟ کسی شاید با کاشتن یه گل درک عمیقتری از زندگی پیدا کنه. یکی دیگه با کتابهاش ظریف‌تر دنیا رو ببینه. هزار راه هست. هزار روش زندگی. سفر یکی از اونهاست. فقط یکی از اونها.توی این ماراتن بهتر زندگی کردن، هیشکی نمیگه که راه خودت رو پیدا کن. ببین به خودت چه جوری خوش میگذره. ببین راه تو ( راه منحصر به فرد تو) برای شناخت و درک زندگی و لذت بردن ازش چیه. همه راه خودشون رو توی چشم ما فرو میکنن. به نظر من باید چشمها رو بست و یک بار به درون برگشت و حسها و ترسها و هیجانهای درونی رو دید. اونها راهنماهای بهتری هستند.* وقتی شنا یاد می‌گرفتم، نتونستم شیرجه بزنم. می‌ترسیم. مدتها به آب نگاه می‌کردم و نمی‌تونستم بپرم. شیرجه نزدن یه طرف و سرزنش‌هایی که نثار خودم می‌کردم یه طرف. مدتها توی هر کتاب، سمینار، دورهمی توی سرم کردند که باید ریسک پذیر بود. یک روز کنار استخر ایستادم آب رو نگاه کردم و به خودم گفتم که ملیسا تو ریسک پذیر نیستی تو آدم یهو پریدن توی آب نیستی و این اوکیه. از پله ها رفتم توی استخر و گفتم راه دوست شدن با آب رو کم کم پیدا میکنم.</description>
                <category>ملیسا</category>
                <author>ملیسا</author>
                <pubDate>Tue, 29 May 2018 12:45:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم . دورهمی‌های دوشنبه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@melissachabok/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-yjtjxcber3xx</link>
                <description>دوشنبه‌ها دورهمی داریم. ما چند تا دوستیم که دور هم جمع میشیم و سریال میبینیم. از گیم آو ترونز شروع شد و الان سریال Handmaid&#x27;s tale رو دنبال می‌کنیم. ولی واقعیت اینه که سریال بهانه‌ست. خوبی این دورهمی اینه که ما رو متعهد میکنه این روز رو جای دیگه ای قرار نذاریم و حتما همدیگه رو ببینیم. شام امشب با منه و باید زود برم یه فکری بکنم واسش. دوشنبه های بعد میتونم یه کم از سریال واستون تعریف کنم.راستی من از فردا تا آخر هفته میرم سفر. سعی م رو میکنم از سفرم هم بنویسم که چالش سی روزه مون نصفه رها نشه.برم برم خیلی دیر شد.</description>
                <category>ملیسا</category>
                <author>ملیسا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 20:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم. روزهای فرد روز استخر</title>
                <link>https://virgool.io/@melissachabok/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1-tjf3gurtrvdh</link>
                <description>روزهای فرد روز شناست. ۸ صبح میرم یه استخر قدیمی توی اندرزگو که پر از پیرزنهای خسته ست که میان تا توی آب راه برن بلکه پا درد، کمردرد و استخوون دردشون شفا پیدا کنه. بعدا واستون داستان پیرزنهای استخر رو میگم اما امروز نوبت داستان پریدنمه. ۲۰ دقیقه ایستادم لبه استخر. پاها جفت، دستها چسبیده به بغل، نفس از بینی. تمام جراتم رو جمع کردم که بپرم. اما نشد. چند متر آب اون زیر بود که معلوم نبود من را تا کجاش قورت بده، سطح آب احتمالا سفت و محکم بود و وقتی میخوردم بهش میرفت توی دماغم، گوشم، عینکم. اما نه مشکل اینها نبود. می‌فهمیدم که خطری نداره. می‌دونستم که زود میام روی آب. می‌دونستم در بدترین حالت مربی نجاتم میده. اما مغزم به اندامهای حرکتی فرمان نمی‌داد. ده بار یک دو سه شمردم و نپریدم. یادم افتاد بچه که بودم یه بار رفتم بالای سرسره آبشار که تو دوره ما بلندترین سرسره بود. از اون بالا نگاه کردم، نیم ساعت پا به پا کردم و دیدم نمیتونم. از پله ها برگشتم پایین. امروز هم پله‌های استخر رو گرفتم و  آروم رفتم توی آب. شاید دفعه بعد...</description>
                <category>ملیسا</category>
                <author>ملیسا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 14:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول- شما هم از کارهای روزانه می‌ترسید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melissachabok/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-bbrwzrw4splz</link>
                <description>اولش که چالش سی روز وبلاگ‌نویسی را دیدم خوشم آمد. گفتم بفرما همون چیزیه که می‌خواستی. اما نتوانستم شروع کنم. به نوشتن عادت دارم. رویای نویسنده شدن باعث می‌شود هر از چندگاهی بنویسم. اما «سی روز پشت سر هم» من را می‌ترساند. در همه‌ی کارهای روزانه همینطور هستم. شما بگو مجبوری هر شب مسواک بزنی، شب را می‌روم مهمانی تا یک استثنا پیش بیاید و زنجیر این تکرار پاره شود. یا فقط کافی ست بگویم که از این به بعد هر روز ساعت ۸، پنج دقیقه ورزش می‌کنم. همان می‌شود که  دیگر همه جلسه‌ها یا از ۶ صبح شروع می‌شوند یا  ۱۰ صبح بیدار می‌شوم.خیلی به این فرار ناخودآگاهم فکر می‌کنم. ترسی که شاید اسمش ترس از یکنواختی ست. این ترس نتیجه‌های خوبی هم دارد، مثلا نتیجه‌اش این است که زندگیم پر از اتفاقات تازه است. اما روی دیگرش این است که کارهایی که برای مهارت به ممارست و تکرار نیاز دارند را از دست داده‌ام و همیشه افسوسشان را خورده‌ام. یک خوشنویس باید بارها بنویسد تا خطش خوش شود، یک نوازنده هر روز با سازی سر ساعتی مشخص قرار ملاقات دارد، یک ورزشکار هر روز یک حرکت را به تعداد معلومی تکرار می‌کند. تکرار و نظم مثل آدم‌هایی هستند که شاید از اولش روی خوششان را نشان ندهند اما بعد از مدتی رفیق جان جانی می‌شوند. این سی روز را شروع می‌کنم. نمی‌دانم دوام می‌اورم یا وسطش جا می‌زنم. اگر رفتم بدانید سر به هوا، جای دیگری خوش هستم.، اگر ماندم برایتان از رفاقت تازه‌ام خواهم نوشت. </description>
                <category>ملیسا</category>
                <author>ملیسا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 15:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>