<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Melody</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@melody</link>
        <description>تجربه نویسی میکنم از کتابهایی که بنظرم جالب آمدند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160481/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Melody</title>
            <link>https://virgool.io/@melody</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک هفته در فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-zivglogebuij</link>
                <description>از زمانی که کرونا زندگیمان را به طور کلی تغییر داد، خرید و خواندن کتاب برای من که عاشق رفتن به کتابفروشی هستم به یک چالش تبدیل شد. این هم درست مثل خیلی چیزها که به آن عادت کردیم تغییر کرد و به شخصه آنقدر اپلیکیشن ها و روش های مختلف را امتحان کردم تا بالاخره به این سیستم جدید کتابخوانی  از روی گوشی عادت کنم. اپلیکیشن طاقچه یکی از بهترین پلتفرم هایی است که چند وقتی هست از آن استفاده میکنم، عمدتا نمونه کتاب های خوبی در اختیار میگذارد و خیلی از عنوان کتابهایی که دنبالشان بودم را هم خوشبختانه در آن پیدا کردم. ممکن است از طریق فرودگاه به خیلی از مقاصد رسیده باشید، اما فرودگاه برای من و شما عمدتا مقصد نهایی نیست، مگر اینکه از کارکنان آن باشیم و هرروز برای چند ساعتی در این مکان پررفت و آمد مشغول امور معاش  باشیم.نویسنده این کتاب، آلن دوباتن یک هفته در فرودگاه هیترو لندن میماند و از چیزهایی مینویسد که شاید کمتر به آنها توجه کرده باشیم اما احتمالا در ناخودآگاهمان احساسشان کردیم. او شروع میکند و در چهار فصل این کتاب با عنوان های پیشنهاد، عزیمت ها، بخش هوایی و ورودها به ما از فرودگاه و چیزهایی که در آن اتفاق می افتد میگوید و با نگاه متفاوتش به جزئیات شاید ما را به عمق خاطرات مان از این محل عجیب ببرد.برای من که از آلن دو باتن و انتشارات مدرسه زندگی قبل از این خواندم شاید عجیب نباشد که به این کتاب علاقمند شوم اما به عنوان یک انسان قرن معاصر احتمالا هیچ وقت تحلیلی اینچنین از فضایی به جدیت و جذابیت فرودگاه نخوانده اید و به احتمال زیاد از مطالعه آن لذت خواهید برد. متن کتاب در قالب داستان نیست، روایتی است از حضور در مکانی پرتردد که با خواندن آن از شوق ملاقات های دوباره بعد از سالها تا بغض های لحظات آخر دیدار و دلهره های قبل از هر بار سوار شدن بر این قول پرنده را مرور خواهید کرد. همه این تجربه ها در این کتاب به تجربه هایی روحانی معنی میشوند که ما را با قلیان احساسات و افکار روبرو میکنند.یک هفته در فرودگاه در باب چیزهایی است که شاید مستقلا بهشان فکر نمی کردیم اما احساسشان میکردیم. موقع خواندن بعضی صفحات بلند خندیدم، غمگین شدم و گاهی شدیدا غافلگیر شدم از باریک بینی و تعبیرهای بی نظیر نویسنده. مثلا در توصیفی از مجلل بودن اتاق مخصوص استفاده ی مسافرین درجه یک کنکورد بریتیش ایرویز مینویسد:مبلمان چرمی، شومینه، حمام های مرمر، سالن ماساژ، رستوران، نگهبان، مانیکوریست و آرایشگر داشت. پیشخدمتی با بشقاب های رایگان خاویار، جگر غاز و ماهی دودی در سالن میچرخید، پیشخدمتی دیگر داشت با شیرینی خامه ای و تارت توت فرنگی حلقه درست میکرد.آدام اسمیت در کتاب نظریه ی احساسات اخلاقی میپرسد ((این همه های و هوی و تقلای جهان برای چیست؟ این همه جستجوی ثروت، قدرت و برتری به کجا میرسد؟)) و به این جواب میرسد ((که دیده شویم، که مورد توجه قرار گیریم، که با همدردی، مقبولیت و اعتماد به نفس مورد توجه قرار گیریم)) ، مجموعه ای از آمال که خالقین اتاق کنکورد با دقتی تکان دهنده به آنها پاسخ داده بودند...بعد از خواندن این کتاب مثل کتابهای دیگر انتشارات مدرسه زندگی و دوباتن به فکر وادار خواهید شد، از تجربه بودن یک هفته در فرودگاه و قسمتهای مختلف آن چیزهایی دستگیرتان میشود و بیشتر از آن فلسفه نویی از نگاه به زندگی را هم خواهید یافت.در آخر، روی این لینک بزنید و به راحتی این کتاب را از طاقچه دریافت کنید.... https://taaghche.com/book/4599/یک-هفته-در-فرودگاه </description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 10:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر اخبار نخوانیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vothgfl4u8dm</link>
                <description>به جاش کتاب بخونید!عنوان این کتاب از همان اول مرا جذب کرد. تنها بودم و کتابفروشی را گز میکردم دنبال کتابی که صرفا با تکیه بر شهود نظرم را جلب کند، در اصل این کار را زیاد میکنم اجازه میدهم که کتاب مرا پیدا کند. هیچ چیز مثل این عنوان، که انگار حرف دلم را به جمله نشانده بود برایم جالب نبود... تا آخر که خواندمش دیدم که مسئله مطرح شده در این کتاب آنقدر مهم هست که بتواند در سبد خرید بعدی کتابهای شما هم قرار بگیرد، دلیلش هم واضح است، بعید است شما در این دوره زمانی زندگی کنید و هرروز از طریق انواع کانال ها با اخبار بمباران نشوید. شاید شما هم مثل من دنبال راه فراری از این جنگ یکطرفه میگردید و خرید این کتاب قطعا حکم کلاه شرعی را برای باورهای لازمتان خواهد داد.مسئله و جواب آن طی عنوانی که نویسنده با شما در میان میگذارد جواب داده میشود... داستان اینجاست که آیا ایمان می آورید؟ او با استدلال های بسیار شما را برای توجیه جوابش همراه خود میکند و با انواع اسناد و مدارک نیاز شما به اخبار را به کل مورد سوال میبرد. رولف دوبلی صادقانه میگوید که شما اخبار ده سال پیش را نمیخوانید و به همین خاطر سالهای کوتاه بعد از این هم اخبار امروز- هرچقدر هم به نظر مهم میرسد-چیز از دست دادنی نیست! همانطور که اگر بررسی کنید اخبار هیچ گونه اطلاعات اساسی به شما نمیدهد که باعث شود زندگیتان بهتر شود یا مثلا جانتان را نجات دهد! اگر هم میخواهید از وضعیت آب و هوایی و جاده قبل از سفر مطلع شوید بهتر است در عنوان های خبری به دنبال آن نگردید...نویسنده خاطر نشان میکند که افراد از قشر تحصیلکرده جامعه بیشتر اخبار را یک ضرورت میدانند و آن را دنبال میکنند. چیزی که نمیدانند و از آن بسیار مهمتر است اینست که اخبار در اصل درست مثل دخانیات، شکر، کافئین یک فاکتور بسیار اعتیاد آور است (از مضرات آن در متن کتاب به دقت آگاه میشوید!) و چون در جنس ضرورت و اهمیت نشان داده میشود بیشتر آدمها اصلا این را نمیفهمند! و حتی بعد از فهمیدن آن هم شاید درک نکنند... این دقیقا مسئله ای است که شخصا گرفتار آنم، به خاطر ایجاد احساس لزوم خبر دار بودن از جهان فکر میکنم که باید بدانم در جهان چه میگذرد اما &quot;دیگر اخبار نخوانید&quot; مرا کمک کرد الزام این کار را کنار بزنم و نتیجه؟ صد در صد رضایت بخش!البته صفحات کم این کتاب (حدودا ۱۴۰ صفحه) برای ریشه یابی این مسئله شاید کافی نباشند اما بیشک ما را کمک میکنند که بدانیم چرا گاهی حالمان خوش نیست... آیا همه ریز اطلاعاتی که رسانه به ما مهم جلوه میدهد آنقدر حقیقتا مهم است؟ آیا نوشتن یک عنوان خبری جذاب و نشان دادن سیاستمداران در کنار کهکشانها و سفر انسان به ماه و فروپاشیدن طبیعت در تیتراژ برنامه های خبری عامدانه برای آن تنظیم شده است که ما فکر کنیم این اتفاقات مهم عمیقا به هم گره خوردست؟ و اصلا مطلع بودن از اتفاقات مهم جهان در این صفحه کوچک نورانی چقدر ما را سعادتمندتر خواهد کرد؟مغز شما تقریبا از هشتاد و شش میلیارد سلول عصبی تشکیل شده است که با بیش از صد تریلیون سیناپس به هم پیوسته اند. دانشمندان تا مدتها تصور میکردند که مغز ما تا زمان رسیدن به بزرگسالی کاملا شکل گرفته است. امروز میدانیم که در واقع مغز ما به صورت مستمر در حال تغییر شکل است و سلول های عصبی جدید ایجاد میکنند. به بیان دقیقتر، حساسیت گیرنده ها در سیناپس ها تغییر میکند. اگر به خودمان اجازه دهیم که تحت تاثیر پدیده فرهنگی جدیدی مثل سیل اخبار قرار بگیریم، این امر دستگاه ذهنی ما را تغییر داده و به معنای واقعی کلمه، ما را شستشوی مغزی میدهد. این سازگاری در سطح زیست شناسی صورت میگیرد. اخبار مغز ما را دوباره سیم کشی میکند. نتیجتا...در TEDx سخنرانی یکی از نویسنده های محبوبم آلن دوباتن را میدیدم که مربوط به سال ۲۰۰۹ است و درباره یک فلسفه مهرآمیزتر درباره موفقیت است نظرم به این نکته جلب شد که میگفت اگر امروز میخواستیم داستان های کلاسیک ماندگار تاریخی را به روزنامه ها بدهیم که تیتر بزنند فقط فرض کنید که چه از آب در می آمد!مثلا اتتلو میتوانست اینطور تیتر یک روزنامه باشد : ((قتل دختر سناتور به دست مهاجر دیوانه!))مادام بوواری : ((زن زناکار معتاد به خرید بعد از کلاهبرداری آرسنیک میخورد! ))و فکر کنید دنیا چه جایی میشود اگر شما بخواهید این شاهکارها را اینطور قضاوت کنید!...همین نگاه عامدانه سطحی و جالب توجه است که اخبار را تبدیل میکند به نیمه صرفا تاریک داستان هایی که ما از آنها هیچ نمیدانیم! پس بهتر است برای خاطر خودتان ... دیگر اخبار نخوانید! </description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 12:18:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیوان قصه گو (۵۲)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%AF%D9%88-kgd6ch55bas2</link>
                <description>جاناتان گاتشال در این کتاب به عنوان یک محقق با علتهای محکم شما را توجیه میکند که نگاهتان را به قصه تغییر دهید! او به شما یاد میدهد که چشمهایتان را باز کنید و ببینید که شما با قصه ها تسخیر شده اید. همه چیز در اطرافتان، باورها و اعتقاداتتان، آنطور که خودتان و دیگران را میشناسید و همه ماجراهایی که روی شما تاثیر گذاشته اند را میتوانید در داستانها جستجو کنید و شما هم مانند هر عضو دیگری در دنیا، داستانی دارید.دهها هزار سال قبل، هنگامی که ذهن ما انسانها هنوز جوان بود و شمارمان اندک برای هم قصه میگفتیم. و اکنون دهها هزار سال بعد که نوع ما گوشه و کنار کره زمین را پر کرده است اغلب ما هنوز محکم به اسطوره های مربوط به منشا چیزها چسبیده ایم و هنوز از داستانهایی که روی صفحات کاغذ میخوانیم یا روی صحنه و بر پرده میبینیم هیجان زده میشویم.او با نگاهی جستجوگر در تاریخ بشریت به ریشه یابی قصه میپردازد. از علل احتمالی از بین نرفتن قصه و ذهن قصه ساز ما از نظر تکاملی گرفته تا اینکه چطور قصه ها ممکن است حتی روایات تاریخ را دچار تغییراتی کرده باشند. از داستان های کوتاهی که در کودکی موقع خواب میشنویم تا رمان های نوجوانی و بزرگسالی، فیلم ها، سریال ها و بازی های کامپیوتری... این روح حاکم بر قصه است که به نرمی شیوه تفکر ما را تغییر و شکل میدهند.این حقیقتا حیرت آور است که ذهن انسان روبروی قصه تسلیم است و سریعا به اشغال خط روایت در میآید... نویسنده با یافته های جالبی از زیست شناسی، روان شناسی، عصب شناسی این اعتیاد انسان را و تاثیر شگرف داستان بر زندگی ما را توضیح میدهد.قصه این عکس: تقسیم کردن کوکی با کلاغ های باغروان ما توسط قصه هایی که ما برای خودمان تعریف میکنیم خود را میشناسد و به سادگی میتوانیم بگوییم شناخت ما از خودمان ارتباط مستقیم با داستانهایی دارد که برای خود تعریف میکنیم، این در اصل سازنده ارتباط ما با دنیای بیرون است. مایه اصلی، اتفاقات زندگی و جزئیات کوچک هستند و آنطور که ما برای خود روایت میکنیم ماجرای زندگی را میفهمیم.نکته های هوشمندانه که نویسنده در این کتاب از تغییر شکل داستان به قالبهای مختلف و در همان حال پا بر جا بودن اصل داستان بیان میکند بسیار جالب توجه است. در جایی از کتاب او میگوید که شاید شعر به سبک قبل از این مخاطب ندارد اما در قالب آواز در حال ادامه و حتی پیروزی است، چرا که از کودکان گرفته تا هر رده سنی و صنفی، مستقل از تفاوتها، کلمات شعر روی همگی انسانها تاثیر گذارند و حتی میتوان ادعا کرد که در این دوره از زمان بیشتر از هر وقت دیگر بیشتر در دسترس و توجه هستند.داستان به مثابه شبیه ساز وقایع انسانی داستانها با امنیت به ما یاد میدهند که چگونه با چالشهای بزرگ دنیای اجتماعی روبرو شویم. داستان مانند یک شبیه ساز پروازی ما را به درون مسائل حاد مشابهی می اندازد که به موازات مسائلی در واقعیت با آنها روبرو میشویم جریان دارند و خاصیت اصلی داستان، مانند یک شبیه ساز پروازی این است که تجربه ای غنی کسب میکنیم بدون آنکه در پایان بمیریم!شما را نمیدانم اما اینجای کتاب مرا روشن کرد که چرا از خواندن نوعی قصه یا تماشای فیلمهای خاصی به شدت احساس هیجان یا جسارت میگیرم و فقط نوع خاصی از قصه برایم تداعی گر این احساسات است. مانند قصه هایی که قهرمان قصه از قربانی بودن در ماجراهای سخت به جایی میرسد که افسار زندگی خود را دست میگیرد و میتازاند و دنیا را برای خودش میکند. من همراه او انگار در همه دردسرها میفتم، همه ناروها تجاوزها و ناحقی ها را متحمل میشوم و از آنسوی قصه بعد از همه چیز، قویتر جوانه میزنم و شروع میکنم...داستان امید بخش فرداست حتی اگر نمیدانیم که چه رخ خواهد داد باز هم میتوانیم امید داشته باشیم، که حتی اگر بیماری لاعلاج، فقدان تلخ و یا تبدیل شدن آدمهای شهر به زامبی ها هم باشد، میشود که جان سالم بدر ببریم و شاید در آخر روز قصه ای نوشتیم و برای دیگر آدمها الهام بخش بودیم. چه این حقیقت را بدانیم و چه ندانیم ما همه مصرف کننده داستانهاییم و خوبست که با ظرافت بیشتری انتخاب کنیم، چون قرار است که این روایات بیایند و جزیی از ما بشوند...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 19:39:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس! ساعت پاکنویس...</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-fmjpdgp4oqm3</link>
                <description>یک کتاب جالب و صمیمانه که فقط از شخصیت این هنرمند برمیاید... &quot;بنویس! ساعت پاکنویس&quot; یک اثر خاص است که نمیتوان نمونه خاصی را شبیهش دانست، پس میتوان گفت در نوع خود بی نظیر یا حداقل کم نظیر است. گفتگوی شاعر در نثر کتاب بگونه ایست که انگار دارد روبر‌وی شما صحبت میکند، هر چه هست را می گوید از نوشتن، ترانه گفتن و هرچه درباره تجربه هایش راجع به نگارش خلاقانه هست. شاید متن کتاب در ابتدا کمی سخت بنظر بیاید اما او با جرئت است و حرفهایش را با تعارف یا گزافه گویی همراه نمیکند.وقت گذرانی با این کتاب شبیه حرف زدن با یک آدم جالب و پر احساس است. او از علاقمندیهایش و حرفهایی که در دلش دارد با ما سخن میگوید و قاطی متن کتاب از شعر و ترانه گرفته تا برشهایی از زندگی خودش و ترانه نویسان مطرح را کنار هم جمع آوری کرده و دوستانه به ما میرساند. بعد از خواندن این کتاب شاید شما هم به یک علاقمند به ترانه نویسی تبدیل شدید!ترانه ناموفق یعنی: شاعر، قوانین بازی را رعایت نکرده است.چای بهمراه آقای ترانه نویسشهیار قنبری به عنوان یک نویسنده قوانین را زیر پا میگذارد و همین یکی از دلایلی است که باعث میشود شما به عنوان شنونده او را درک کنید. نوشتنش به شدت انسانی است و این باعث میشود ناخودآگاه کلمات شعرهایش در سرتان بچرخد که عجیب است چون او کمتر از متن شعرهای خودش استفاده میکند و بیشتر از ترانه های ماندگار جهان و همچنین تجارب نوابغ در انواع رشته ها مثل شعر، نقاشی، موسیقی و افراد تاثیرگذار در زندگی شخصیش سخن میگوید و ماجراهای جالبی از آنها را بازگو میکند.خواندن نوشته هایش به صورتی است که شما فکر میکنید رفتید کنار نویسنده قدم زدید و بعد از ظهری را با او چای نوشیدید. او پر از نشاط است وواضح است که روح خلاقیت را درک کرده است، به همین خاطر از آن طوری صحبت میکند که انگار دوست قدیمیش است. بنظرم این چیزی است که فقط در آدمهای کهنه کار یک حرفه یا هنر میتوان دید، همینکه شوق را با تمرین و تکرار همراه کردند و از آن کوله باری از تجربه و پختگی بهمراه آوردند و حالا دارند با ما شریک میشوند.ترانه یعنی : شکار زمانهای از دست رفته!با ترانه است که خود را به دیروز و امروز و همیشه ی جهان، سنجاق میزنی!ترانه کمی اکسیژن به خانه ات می آورد!ترانه یعنی: آرشیو خاطراتترانه یعنی: تقویم، روزشمار و بغض شمار سرزمین ها!ترانه یعنی: حافظه ما!پس بنویس!</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 13:55:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-uvlkr0tnzxmn</link>
                <description>این یک کتاب از تحلیل های جامعه امروزی ایران در باب مسائلیست که همه ما با آنها مواجهیم. نثر کتاب بسیار ساده است و با مرجع قرار دادن روان و جامعه شناسی به سبکی نگاشته شدست که گاهی شما را میخنداند و گهگاه به فکر فرو ببرد. این کتاب مسائل اجتماعی که به چشمتان عادی شده اند را به چالش میکشد.تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند عنوان جالب و میخکوب کننده ایست که بسیار ظریف انتخاب شده است تا شما را جذب خود کند. این جمله سرفصل یکی از قسمتهای تشکیل دهنده کتاب هم هست و اگر به لیست عنوان ها دقت کنید به جملات موجزی مانند آن برمیخورید که هر کدام شما را به خواندن خود دعوت میکنند.نویسنده کتاب که خود استاد جامعه شناسی است، برای برقراری ارتباط بهتر با مخاطب از داستانگویی استفاده میکند، قصه هایی از گوشه و کنار که ایرانی منش و در وصف اوضاع امروزی ما هستند. اگر در ایران حال حاضر زندگی میکنید، حتما آنها را تا حد زیادی میشناسید و جاهایی از کتاب هست که میخواهید فریاد بزنید وای چقدر درست!خواندن تحلیل های این کتاب یا به طور کلی خواندن تحلیل چه کمکی به ما میکند؟ نظر یک شخص، حالا به هر شکل از همین نقد و نوشته درباره این کتاب گرفته تا تحلیل های پیچیده روانشناسانه، به ایجاد درک عمیق در ذهن انسان کمک میکند. یک تحلیل خوب مثل یک هول برای راه افتادن عمل میکند، کمک میکند که انسان ماجرایی یا وضعیت خاصی را بهتر بفهمد. روایت گری در انسان ریشه های عمیق دارد با روایت کردن به او کمک میکنید که چیزی را که تجربه کرده و دیده است را بیان کند و همین بیان بخصوص هر فرد میتواند روشنگر انسانهای دیگر و کمک کننده در زمینه فهم مسائل باشد.رویای تهران و فضای باز برای نوشتن!خواندن تحلیل های خوب از آدمهای پر مغز میتواند ما را یاری دهد که بیشتر و بهتر بفهمیم و پردازش کنیم. فردین علیخواه در این کتاب تجربه و طنز را به شیوه ای در کنار حقایق قرار میدهد که شبیه گذاشتن تکه ای باقلوا کنار چای تلخ است، او میخواهد ما را روشن کند که از وضعیت خود آگاه شویم و شاید برای تغییر بخشهایی از جامعه که ناخوشایندند، از خودمان تغییر را آغاز کنیم.فصلی به نام ((بابا شعر بخون)) ،که مرا وسط کافه ای تنها به خنده بلندی واداشت، قسمت مورد علاقه خودم از کتاب بود، در آن میخوانیم که استاد به دانشجویش موضوعی درباره بررسی ارتباط جوانان با شعر و ادبیات میدهد. نتایج تحقیق حقیقتا جالب و دارای طنز ظریفی است که حتما پیشنهاد میکنم آن را از دست ندهید...از یکی از نوجوانان فامیل که در دوره راهنمایی تحصیل میکند پرسیدم:به شعر و شاعری علاقه داری؟ گفت: آره، خیلی.گفتم: میشه برام یه شعر بخونی؟خواند: ((اصرار میکنی نرو، اصرار میکنی بمون، لبخند میزنی به من، گم میشه بغضمون،اصرار میکنی نرو، اصرار میکنی بخنداصرار میکنی یه بار چشمای شبو ببند...))...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 15:30:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتور دشت و من</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-kzgutnixnvnw</link>
                <description>میخواستم از این کتاب بگویم، نیاز بود بیایم جایی که به آن علاقه دارم، هوایی بخورم و از خانه بیرون بزنم تا ذهنم آزاد باشد. من نوشتن نقد کتاب را بسیار شخصی میبینم، انگار میخواهم از زندگی خودم چیزی بنویسم و در اصل هم همین است. این نوشته ها نقد نیست بلکه یادداشتی از تجربه شخصی من از خواندن آن کتاب است. اسمش را به احتمال زیاد شنیدید، ناتور دشت را میگویم و این جا میخواهم از تجربیات شخصیم از این رمان تقریبا کوتاه بگویم، باید هشدار بدهم که شاید علاقه زیادم به این کتاب موجب شود این نوشته جانبدارانه بنظر برسد اما وقتی داریم درباره کتابی حرف میزنیم که در هر لیست خواندنی نامش هست، آنقدرها هم بیراه نیست.داستان این کتاب مثل یک طعم فراموش نشدنی میاید در ذهنتان جا میگیرد. بدون حاشیه و رک است، اگر از آن آدم ها هستید که از بی پرده و رک بودن خوشتان نمی آید احتمال دارد طرفدار آن نباشید. اگر هم مانند من دوست دارید همیشه حقیقت را حتی با گوشه های تیز و برنده آن بشنوید پس حسابی آن را دوست خواهید داشت.هولدن کالفیلد انگار گوشه ای از شخصیت زخم خورده خود ماست. او آدم عجیبی نیست. یک نوجوان است با احساسات جا نیفتاده و خام. تنهاست و با جسارت. عموما خودش را با بی ادبی و استفاده از ادبیات آزار دهنده آرام میکند. جا دارد بگویم که ترجمه محمد نجفی از این رمان کوتاه درخشان است، لحن خودمانی داستان را حفظ کرده و بخوبی توانسته داستان را به جان آدم بنشاند.سلینجر داستان را در سال ۱۹۵۱ منتشر کرده و قصه هم به آمریکا در همان سالها بازمیگردد. به دلیل تسلط نویسنده و شخصیت پردازی فوق العاده اش میتوانیم با همه زیر و بمش ارتباط خوبی بگیریم. بارها شما را به خنده و گریه وامیدارد و آنقدر توصیفات نویسنده قوی هست که بتواند با شما در زندگی امروزیتان ارتباط خوبی برقرار کند.جایی خواندم که سلینجر میخواسته همیشه از ماندگارترین و مهمترین کتابهای آمریکا را بنویسید و میتوان گفت توانسته این کار را به خوبی انجام دهد. شاید این به خاطر نزدیک بودن شخصیت و زندگی هولدن به زندگی خود نویسنده است، ولی بیشک این تنها علت موفقیت عظیم این داستان نیست. این رمان شما را واقعا به پیچیدگی های خود دچار میکند، چه بزرگسال چه نوجوان، نویسنده کار خود را کاملا انجام داده و آن ارتباط جادویی بین او و مخاطب سالهاست که برقرار است.داستان در طی سه روز اتفاق می افتد. هولدن در وضعیت های مختلف قرار می گیرد و با افراد بسیاری دیدار میکند و قصه در اصل عامدانه اینگونه طراحی شده تا از پیچیدگی های کارکترش ما را آگاه سازد. نویسنده کاری میکند که به او حق بدهیم و با او به دنیای بزرگسالی وارد شویم. تناقضات احساسی هولدن به شکلی است که احوالی همچون مستی در بین بزرگسالی و کودکی را از او درک میکنیم، او دارد دنیای آدم بزرگها را به تلخی درک میکند. دنیایی که برایش گیج کننده است و نمیفهمدش به همین دلیل ناراضی است و به شدت همه چیز را مورد انتقاد قرار میدهد و عموم حرفهایش طعنه آمیز و با تندخویی است اما در نهایت معصومیتی پشت رفتارهایش پنهان است. ((همه ش مجسم می کنم که چند تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشتِ بزرگ بازی می کنن. هزارها بچه ی کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبه ی پرتگاهِ خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو که میاد طرفِ پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره می دوه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفعه پیدام می شه و می گیرمش. تمام کارم همینه. یه ناتورِ دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوست دارم همین کار رو بکنم. با این که می دونم مضحکه.))وقتی داستانی میخوانم و احساس میکنم به جای کارکترهایش زیستم، روان آنها را درک میکنم و بخصوص زمانی که دغدغه کتاب صرفا مالی و تکراری نیست، به این فکر میکنم که راه نجات بشر در همین است. در دیدن ورای فیزیک و عمیقا درک کردن، همینطور بر جای گذاشتن اثری از آن، هر چه که هست، اندکی از روحمان و بینش شخصیمان را در آن جا میگذاریم،. چه چیزی بهتر از تصویر و کلمه...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 12:37:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر باب هنر سیر و سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-oib3dlrddfwo</link>
                <description>آلن دو باتن مثل همیشه با این کتاب هم شما را غافلگیر میکند.هنرمندانه و با غرض ورزی از پیش برای باورهایی که حتی نمیدانستید دارید نقشه میکشد، با دقت و وسواس آن ها را همچون جراحی زبردست تغییری میدهد و آنجا که باید رهایتان میکند تا با خودتان فکر کنید و فکر کنید و فکر...بعد از خواندن این کتاب شاید امید دارد، مثل راسکین، هنرمندی که باید داستان دوست داشتنی اش را در کتاب بخوانید، بهتر ببینیم و واقعا زندگی را در هر لحظه و در هر نقطه شهر و کشوری که هستیم درک کنیم. او میخواهد بدبینی و استرس سفر را در شما به حداقل برساند، این از محاسن دوباتن است که شما را با خود همراه میکند و قصه های شیرین را با ایدئولوژی خود به خورد شما میدهد و تا به خودتان می آیید دیگر نمیتوانید نسبت به او و نگاهش بی تفاوت باشید.کافه نگاری پساکروناییکتاب از پنج قسمت تشکیل شده است، عزیمت، انگیزه ها، منظره، هنر و بازگشت. هر کدام سیر و سفر کردن را در خلال داستان و شخصیت های خاصی برای ما تشریح میکند و در فصل آخر به شیوه ای آن را پایان میدهد که در نوع خود بی نظیر است و من به شخصه کلمات دو فصل پایانی را آنقدر از اعماق قلب میپسندیدم که میخواستم جمله ها را ببلعم تا حرام نشوند.انسان امروزی، نیاز دارد که ذهنش را جمع کند و گوشه ای از جهان آرام گیرد و نگذارد که هرچه در اطرافش هست او را تعریف و تحریف کند. هنر سیر و سفر به ما سیر کردن در این زمانه و همینطور سفر کردن در هر نقطه ای، از طول و عرض اتاق خوابمان تا ساحل ها و شهر ها و کشورهای دیگر را به شیوه ای هنرمندانه می آموزد. بی آنکه هدفش را در کلیشه جاگذاری کند، با بیانی دوستانه و از روی تجربه به ما میگوید که باید از زیبایی اثری به جای بگذاریم، حالا روی کاغذ، کیبورد یا صفحات مجازی، فرق نمیکند...نقل قولی از راسکین در این کتاب است که درخشان است، میگوید: ((حرکت با سرعت ۱۰۰ کیلومتر در ساعت از میان مناظر حتی یک ارزن هم ما را قویتر، شادتر یا عاقلتر نمیکند. در جهان همیشه بیش از آنچه انسانها قادر به دیدن هستند دیدنی وجود دارد، مشروط بر اینکه آرامتر قدم بردارند در حرکت سریع بهتر نمیبینند. چیزهای با ارزش را باید دید و تعمق کرد، نه اینکه با شتاب از کنارشان عبور کرد. گلوله ای که به سرعت میرود لطفی ندارد، و انسان، اگر واقعا انسان است، از حرکت آرام زیانی نمیبیند؛ چون سربلندی اش ابداً در رفتن نیست، بلکه در بودن است))شاید بشود گفت که هنر این را به ما یاد میدهد، علی الخصوص طراحی و نقاشی که اگر باری آن را در دست استادانی که به واقع میخواهند دیدن و طراحی کردن را بیاموزند یاد بگیریم دیگر به دنیای اطراف نگاه عادی نخواهیم داشت. ((واژه نقاشی)) از ترکیباتی بود که در این کتاب از کشف آن لذت بردم و به نظرم جستجوی درونیم را به واژه ای نشاند. راسکین معتقد بود و من هم مانند استادانم معتقدم، مهمتر از استعداد آنست که انسان روایتگری کند، از آنچه میبیند و بر او تاثیر میگذارد و همه چیز در انسان تاثیری بر جا میگذارد... او بعد از روایت کردن قصه هایی از سفر به جاهای مختلف دنیا و بررسی هنرمندان و ماجراهایشان مثل ونگوگ، ادوارد هاپر و ... شما را میاورد در شهر، محله و اتاق خودتان تا ببینید که در واقع در آنجا چه میگذرد و از شاهکارهایی میگوید که میتوانید در همینجا که هستید با کمی بیشتر دیدن بیافرینید...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 12:29:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره نبرد هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-rmzz1qylnpvn</link>
                <description>شاید همین طراحی روی کتاب هم مقابله با مقاومت باشد!اگر فکر میکنید تنها آدمی هستید که تا میخواهید تغییری در زندگیتان بدهید، از رفتن ورزش چند روز در هفته تا شروع یک صفحه برای فروش آثار هنریتان یا شروع کردن یک کار جدید، اشتباه فکر میکنید. جواب این سوال را زمانی که بی هدف در کتابفروشی ثالث پرسه میزدم در کتاب کوچک جذابی یافتم. این را بدانید که درست مثل من شما تنها نیستید! پرسفیلد مکانیزم مقاومت را به عنوان یک نیروی جدی معرفی میکند که قصد جان شما را دارد. &quot;بیشتر ما دو زندگی داریمیکی آن زندگی که میکنیم و دیگری زندگی نکرده ای که درونمان وجود دارد.&quot;مقاومت، شما، من و اساسا هرکسی که رویایی در سر میپروراند و میخواهد درباره اش اقدامی کند را دشمن میداند و برای کشتنش از قویترین سلاح بشر، یعنی ترس استفاده میکند و گاها آنقدر واقعی بنظر میرسد که شما را به وحشت خواهد انداخت. او میخواهد که شما راه متعالی در پیش نگیرید و فقط درجا بزنید، او دوست ندارد ببیند که واقعا میخواهید تغییر کنید و اگر اهداف شما صرفا زمینی و مادی باشد بعید است که او را بشناسید چرا که فقط پیشرفت های حقیقی و خلاقانه را در زندگیتان برای شما سم میداند!استیون پرسفیلد درست مثل یک کارکتر داستانی همراه با جزئیات و باور پذیر مقاومت را توصیف میکند و راهکارهای عملی برای شناخت آن به شما ارائه میدهد. او خود یک نویسنده است و فکر میکنم مانند همه نویسنده ها این نیروی ضد پیشرفت را به خوبی میشناسد و از آنجایی که کتابهای زیادی به چاپ رسانده پس میتوان نتیجه گرفت که خوب میداند چطور تسلیم نشود!این کتاب سه قسمت دارد : شناسایی دشمن، مبارزه با مقاومت (حرفه ای شدن)، ورای مقاومت (عالم بالا)نویسنده در کل کتاب میخواهد به ما بگوید که نترسیم و پیش برویم چرا که مقاومت برای هر کسی پیش می آید و فقط در صورت عدم شناختش هست که دچار مشکل شویم، اگر آن را بشناسیم، دستش را میخوانیم و نمیگذاریم به سادگی ما را از کار بیندازد و سرگرم کارهای دیگر کند...پرسفیلد نیروی الهام را به نام فرشته های آرمانی میشناسد، از آنها هم جوری سخن میگوید که انگار شخصی هستند که او بخوبی میشناسد و همینطور راهکارهایی برای شناخت و دعوت این فرشته ها پیش روی ما قرار میدهد. او هم مانند لیز گیلبرت و آستین کلوئن معتقد است که هر روز سر کار خود حاضر شدن، بیشتر از فقط کاری است که شما باید انجام دهید و در اصل برای شما الهامات، ایده ها و پاداش هایی را به همراه می آورد. او نوآوری را بهشتی میداند که فقط نسیب کسانی خواهد بود که به شاهد بودن بسنده نمیکنند بلکه مشتاق و فعال هستند.در هر کار و حرفه ای مشغول هستید، این کتاب برای شماست تا مقاومت را بشناسید، یاد بگیرید با آن مقابله کنید و به جای ترسیدن و مغلوب شدن دست به کار شوید و کاری که برای شما مهم است را انجام دهید. </description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 12:10:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمولی ها (برداشت کوچکی از کتاب این راهش نیست)</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-abjkosjm0nhy</link>
                <description>برای یک فنجان قهوه عنوانی لازم نیست! بالاخره میروی و مشغول کاری میشویزندگیت آغاز میشود، صبر داشته باشخودت را با یکی دو درصد موفق ترین ها و داراترین ها و زیباترین ها مقایسه نکن...خودت باشنه جزو بهترین ها و نه از بدترین هایکی از اعضای خوبِ معمولی هامعمولی ها دوست داشتنی ترندواقعی ترندزنده ترند...شاید هیچ وقت بنظر نرسد که دنیا به میل آنها حرکت میکنداما معمولی ها در اصل همان ها هستند که زندگی را ادامه میدهندسخت و آسانشاد و غمگینگوشه تیزی ندارند که به زندگی گیر کندهمانقدر از باران لذت میبرند که از آسمان صافهمانقدر از آدمها که از تنهاییشاید هم نام درستشان معمولی نیستآنها کسانید که معمای زندگی را به خوبی پاسخ دادند و خودشان را به جای هیچ کس دیگری به تو قالب نکردندمیدانم سخت است که بتوانی خودت باشیاحتمالا جواب این را نمیدانی که اصلا تو چه کسی هستی…پس تا زمانی که بفهمی، فقط معمولی باشیادت نرودمعمولی ها دوست داشتنی ترند!</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 19:21:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل یک هنرمند بدزد</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%B2%D8%AF-gwjgn33fyl9u</link>
                <description>شما چطور خلاقیت را زنده نگه میدارید؟شاید واژه سرقت ادبی شما را از لحاظ ذهنی آنقدر تحت تاثیر منفی خود قرار میدهد که مثل من با دیدن عنوان این کتاب تعجب زده شوید و حق دارید! یک عنوان زیرکانه برای کتابی است که میخواهد در نگرش شما درباره خلاقیت تغییری ایجاد کند. آستین کلوئن توجه شما را میدزدد و به کتاب کوچک جیبی و مرموز خود جلب میکند.او با این کتاب در سال ۲۰۱۲ شناخته شد. نکات کاربردی را با تجربه های شخصی می آمیزد و به موجزترین حالت به ما میرساند. این کتاب در اصل میخواهد ما را راه بیندازد تا قبل از آنکه منتظر نشانه ای بنشینیم، دست به کار شویم که از این لحاظ نکاتی مشابه خیلی کتابهای خلاقیت دیگر که مطالعه کردم دارد. به عنوان مثال کتاب جادوی بزرگ که میتوانید چند پست پایینتر راجع بهش بخوانید هم میتواند برای شما الهام بخش باشند.او اعتقاد دارد در اصل ما به ایده یا کار نوین و یا خاصی نیاز نداریم، ما بیشتر نیاز داریم که الهامات خود را بیان کنیم و این الهامات عمدتا از جایی دزدیده میشوند. او تاکید میکند که خیلی هنرها در دنیا وجود دارند و آنها را به دو دسته تقسیم میکند که یا ارزش دزدیده شدن دارند یا ندارند، در اصل ما و شما باید آماده قاپیدن باشیم و آن چیزی که میقاپیم میتواند هر چیزی باشد.نویسنده با رجوع به خیلی از هنرمندان بزرگ و استفاده از نقل قول های جالبی میخواهد به ما بگوید که در اصل این راهی است که شما باید به خلاقیت نگاه کنید، نوآوری میتواند سایه سنگین خود را روی کار شما بیندازد و باعث شود که نتوانید یا به سختی چیزی خلق کنید. اما در اصل با الهام گرفتن از کار دیگران ما میتوانیم عشق واقعی خودمان را نشان دهیم. پیکاسو میگوید: یک هنرمند خوب کپی میکند، یک هنرمند بزرگ میدزدد.او گوشزد میکند که چاه خلاقیت (البته این اصطلاحی است که جولیا کامرون استفاده میکند) خود را با هنر و مطالعه ارزشمند و ناب پرکنید و از آنها الهام بگیرید. هرچه ایده های خوب بیشتری جمع آوری کنید نتایج  کار شما بهتر خواهند بود.همچنین ما را کمک میکند تا بتوانیم دزدی خوب و بد را از همدیگر تشخیص دهیم!حرفها و نکته های کتاب جالب و گاهی در تناقض و در عین حال هماهنگی با یکدیگر هستند. ایده داشتن میز آنالوگ و میز دیجیتال از آن ایده هایی است که شاید به دل هر کسی بنشیند و برای انسان امروز از واجبات محسوب شود.در هر حال، توصیه های کاربردی نویسنده میتواند به مذاق شما واقعا خوش بیاید چرا که با لحن دوستانه و صمیمی میتواند شما را کنار خود بنشاند و حرفش را آزادانه بیان کند. او برداشت شما را به خودتان میسپارد اما حقیقت این است که اگر انسان کمال گرای امروز بتواند آزادانه تر خودش باشد، شاید نیروی خلاقیت راحتتر در وجودش جریان پیدا کند و به عبارتی بتواند بهتر خلق کند و در لحظه حال بزید.۱۰ نکته برای خلاقیت به گفته آستین کلئون :برای شروع کردن صبر نکن تا اول خودت رو بشناسی.کتابی رو بنویس که خودت مشتاق خواندن آن هستی.از دستانت استفاده کن.پروژه های جانبی و سرگرمی ها مهم هستند.راز: کار خوب انجام بده و آن را با دیگران به اشتراک بگذار.جغرافیا دیگر محدودیت محسوب نمیشود.آدم خوبی باش.کسل کننده باش.خلاقیت یعنی محدودیت!</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 12:49:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بار دیگر، شهری که دوست میداشتم از نادر ابراهیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-vi6dp4cz2gnl</link>
                <description>هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر نفس مرگ را بیاموز.این هیچ نقد جسارت آمیزی نیست. برای آنان که اهل مطالعه و طرفداران نادر ابراهیمی هستند، این نویسنده و نوشته هایش اثبات شده اند، خود من هم یکی از اینهام.این بیشتر نوشتاری از یک دیدگاه شخصی و نکات جالب توجهی است که راجع به این کتاب دوست داشتنی است. این کتاب بنظر میرسد که داستان باشد اما چند صفحه ای که بخوانید خواهید دید که نثر شعر گونه و جذابش شما را با خود به سفری میبرد. نثر کتاب تکه های جدا، در عین حال منسجمی از یک قصه را توصیف میکند که میتواند به خیلی فیلم های امروزی شبیه باشد، سکانس ها در گذشته و آینده و احوال مختلف راوی سیر میکنند. با وجود بهم ریختگی داستان مانند یک پیچک به دور تنه محکم دور میزند و بسته به کارکتر خواننده میتواند بسیار جذاب و یا بعضا گیج کننده باشد.کلمات دستچین شده و ترکیبات بی نظیر میتوانند به علاقمندان و نویسندگان نوجو نشان دهند که نادر ابراهیمی علاوه بر داستانگویی قدرتمند از تسلط کلامی ویژه ای برخوردار است. او در تمام قصه از اسم &quot;هلیا&quot; -نام معشوقه اش-را صدا میکند، او در جایی گفته است که هلیا در هم ریخته واژه &quot;الهی&quot; است، هلیا را صدا میکند و با او سخن میگوید اما فقط یک نفر مخاطب او نیست، مخاطب او من، شما و هر انسان دیگری میتواند باشد. توصیف های خوب او میتواند ما را به ستاره آباد و ساحل چمخاله ببرد و بیاورد روی ماسه های ساحل سرد رها کند تا کلماتش را به نرمی بجویم و هضم کنیم. احساسات بسیار انسانی و عاشقانه نویسنده به نرمی و با حرفه ای گری روی متن سوار شدند و تناقضات ذهنی و رویارویی او با مسایل عشقی و خانوادگی را به روشنی به ما نشان میدهد. او برای هر حس و هر لحظه ای توصیف ویژه ای دارد و بازی خوب با  کلمات ما از چند و چون احساس او بخوبی آگاه میکند. او با هلیا سخن میگوید، برای گفتن تشنه است و به شهر خود پس از سالها باز میگردد، از کودکی میگوید و از تجربیات احساساتی خاصش، از حس خوب تعلق و وطن دوستی، آنقدر خوب حرفهایش را به دل مینشاند که دوست داری کتاب را جرعه جرعه نوش جان کنی و دوست داری در احساساتش خودت را قدری سهیم کنی. رفت و برگشت او به کودکی و بزرگسالی و نوجوانی و جوانی جالب است و برای خواندن انگیزه کافی را در خواننده ایجاد میکند.بار دیگر شهری که دوست میداشتم، یک کتاب عادی نیست، این قصه شاید نوشته ایست که دوست داریم بعد از هر تجربه عمیق احساسی-انسانی در زندگی مینوشتیم، زخم هایمان را عیان میکردیم و دلخوری هایمان را با این شجاعت و فصاحت به کلمه تبدیل میکردیم. جمله های کتاب هر کدام میتوانند گوشه ای نوشته شوند و در طی روزها مرور شوند...چرا که واقعی و بسیار انسان منشانه هستند. تجربه این کتاب میتواند به ما شجاعت سادگی را بدهد، که در آن وصل مسئله نیست بلکه عشق اصل ماجراست، به وطن، به معشوق و به همه جرئتی که برای زندگی به خرج میدهیم....هلیاتو زیستن در لحظه ها را بیاموزو از جمیع فرداها، پیکر کینه توز بطالت را میافرین...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 22:53:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-k6ndpdjdhrwj</link>
                <description>جادوی بزرگ یک کتاب غیر داستانیست که همراه تعداد زیادی داستان و ماجرای هدفدار میخواهد ما را به جایی برساند که به جادو باور بیاوریم. جادو یک کلمه غریب است که اگر باورش کنیم ما را شاید به دردسر بیندازد اما به شیوه ای که نویسنده کتاب لیز گیلبرت تعریفش میکند، هر چیزی به امتحانش می ارزد. شیوه او ساده است میگوید کارتان را انجام بدهید تا نیروی خلاقیت برایتان جادو کند.برای یک نویسنده، یک زن، یک انسان، یک جوان و شاید برای هرکسی واجب است که چیزهایی که در این کتاب هست بداند و مهمتر از دانستن اینست که به آن عمل کند. این کتاب ذهنتان را از کمال گرایی فاصله میدهد و با توضیحات مختصر اما مفیدش مجبورتان میکند کاری را که انجام میدهید، به اشتراک بگذارید، حتی اگر به آن اطمینان ندارید. اگر دقیق تر نگاه کنیم، در حقیقت این کار، محصول، اثر میتواند هر چیزی باشد.زیستن خلاقانه، ورای ترسیدن...نویسنده کتاب از روی تجربه صحبت میکند، اگر شما هم مانند میلیون ها نفر در دنیا &quot;کتاب بخور، عبادت کن، عشق بورز &quot; ( Eat, Pray, Love) او را خوانده باشید، قبل آنکه شروع کنید کمی بیشتر از کس دیگری، که امکان داشت همین توصیه ها را به شما بکند، به او اطمینان میکنید. او سالهای زیادی است که مینویسد و درست مثل خیلی از نویسنده های موفق به این اعتقاد دارد که نیرویی مثل الهام شدن هست که در هنگامی که شما مشغول کارتان-در اینجا منظور نوشتن است اما هر کار دیگری هم میتواند باشد- هستید به شما سر خواهد زد. نویسنده میخواهد ما هم مثل او با ایده هایمان مانند افکار لطیفی برخورد کنیم که به بیان خودش اگر به آنها بها دهید، گوش دهید، متعهد شوید و برایشان وقت بگذارید شاید شما هم به این جادو ایمان آورید!اگر شما هم مانند من ذهن کمال گرایی دارید وقتش هست به خودتان بیایید و برای نوشتن، منتشر کردن و خیال کار بزرگی انجام دادن آن را قربانی کنید، چرا که احتمالا هرگز چیزی نخواهد بود که آنقدر بی نقص باشد که روح کمال گرای شما را تسکین دهد. بنظر میرسد راهش این است که با کمی و کاستی و حقیقت ماجرا کنار بیایید. نویسنده میگوید چیزی که درونتان هست را بروز بدهید، چه طلا باشد و چه آشغال، اهمیتی ندارد و عواقب آن را هم با بی قضاوتی بپذیرید و درگیر آن نشوید. به جای آن باید دوباره و دوباره و دوباره از نو کار کنید.خواندن کتاب برای من با لذت همراه بود. اگر شما هم دغدغه هایی مانند خانم گیلبرت در نویسندگی یا هر نوع حرفه و هنر دیگری دارید، به او اجازه دهید که وارد ذهن کمال گرایتان شود و از مانع کار شدن بازداردش. تجربه های او در زمینه نویسندگی و چاپ کتابی محبوب و چگونگی نگاهش به ماجراهای بعد از آن از بسیار جذاب و خواندنی است. در هر حال، ما بدون به انجام رساندن کارها به بهترین حالت در حیطه مورد نظرمان نخواهیم رسید و این کتاب شاید وسیله ایست که کمک کند ما واقعی تر به همه چیز نگاه کنیم...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 15:51:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبه تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-j2r9pb0qqlag</link>
                <description>از melody.artsandnotes@نام این کتاب را وقتی از کنار تلویزیون رد میشدم و برنامه دورهمی پخش میشد به طور اتفاقی شنیدم. از آنجا که بیشتر مواقع در زندگیم دنبال نشانه ای هستم تا دنبالش کنم اسم این رمان از سامرست موام در ذهنم نقش بست و طولی نکشید که شروع به خواندنش کردم. البته اوضاع قرنطینه و کتابخوانی مضاعفم در این روزها هم مزید بر علت بود.شخصیت درخشان لاری باعث میشود شما هم درست مثل نویسنده همه جای داستان به دنبال سرنخ هایی از این جوان پر شور که زندگی را جور دیگر میزیست، بگردید. اشتیاق او در شناخت این شخصیت اساس شکل گیری کتاب است. موام با قلم منحصر به فردش به توصیف شخصیت ها و روند زندگیشان در حدود سالهای ۱۹۲۰ میپردازد و این کار را استادانه انجام میدهد که حدود ۴۰۰ صفحه خواننده را به دنبال خود میکشاند.در اصل او مرد مسنی است که نویسنده است و میخواهد به ما چیزی ارزشمند بگوید، از ارزش های اخلاقی تا ارزش های زندگی، میخواهد ما را از گوسفندانه به دنبال جماعت حرکت کردن بازدارد و به خود بیاورد. بین چندین جوان، از خانواده ها و عقبه های مختلف متفاوت بودن لاری دارل را نشان ما بدهد و این اصلا به تلاش برای کسب دانش، مقام یا ثروت مربوط نیست.نگاه موشکافانه و جستجوگرانه موام در طول داستان به شخصیت های مختلف ستودنی است. الیوت تمپلتون در رمان احتمالا برای ما شخصیت بسیار آشنایی است و میتوانیم با او حتی همذات پنداری کنیم، در مقابل لاری را نمیشناسیم و از جزییاتش میخواهیم بدانیم چرا که او مانند بقیه آدمها به دنبال هدفهایی ملموس نیست، او به شکل اعجاب انگیزی مرموز است و به دنبال معنا میگردد. از دست دادن دوست همرزمش در جنگ جهانی اول، سوالهایی درباره زندگی و مرگ در ذهنش ایجاد کرده و او به دنبال جواب سوالهایش همه زمین را حاضر است طی کند...نویسنده در ابتدا ذکر میکند که نمیخواهد این داستان صرفا به ازدواج، عشق، مرگ یا چیزی شبیه این برسد بلکه فقط میخواهد که روایت کند و در اصل همین کار را به خوبی انجام میدهد و مخاطب احساس میکند که دست در دست نویسنده به تماشای این کارکتر ها و قصه های نهان و آشکار بین آنها مینشینید.شاید این داستان که در سال ۱۹۴۴ به چاپ رسیده برای روزگاری مثل امروز دور بنظر برسد اما جادوی آن در همین نکته نهفته است که چقدر میتواند این زمانه به گذشته شبیه باشد، در حقیقت این یک داستان انسانیست و در هر زمانی میتواند برای خواننده خود نجات دهنده باشد. شاید در روزگاری که آدم ها برای شما همگی نسخه هایی میپیچند که بهتر باش و تلاش کن و پول ساز باش و ایلان ماسک های بعدی را بساز، کسی مانند سامرست موام بتواند شما را بنشاند و به یادتان بیاورد که زندگی چیست و شاید زمان آن رسیده باشد که بایستیم و پرسپکتیو نگاهمان به مسایل و زندگی را تغییر دهیم، در هر حال، صندلی را از هر طرف که ببینی صندلی است، اما زندگی چطور؟...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 15:15:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرترود از هرمان هسه</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%AF%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D9%87-nkizbhd88ex6</link>
                <description>گرترودیک كتاب از هسه خوانده بودم، به نام سیذارتا که به دلیل طبیعت ماجراجویانه قصه و حال روحانیش از آن لذت برده بودم. حالا این كتاب که چاپش به بیشتر از بيست سال پیش برمیگردد، در کتابخانه توجهم را جلب کرد. خوب میدانم که به دنبال کتابی هستم که ریتم آرام و قابل درک داشته باشد و با نگاهی به صفحات اول توانستم بفهمم که همان چیزی است که انتظارش را دارم. البته جا دارد بگویم که تفاوت های اساسی با سیذارتا داشت و در اصل بعد از آن متوجه شدم که نویسنده بعد از آشنایی با عرفان هند سیذارتا را به نگارش در آورده و قبل از آن بیشتر رمان هایی از این قبیل مینوشته.داستان درباره مردی آهنگساز و نوازنده به نام کوهن است که در جوانی حادثه ای باعث نقص حرکتی در راه رفتنش میشود و باقی عمرش را از آن رنج میبرد، اما این ماجرا در اصل باعث میشود که روحیه هنری درونش شاید بیش ازپیش بیرون بیاید.رابطه شخصیت اصلی داستان با گرترود به نوعی نشانگر ارتباط کوهن با خودش و خانواده اش هست که در آن از ابراز وجود حقیقی و احساسات خبری نیست. کوهن سالها با دوری و درونگرایی میزیست و در زمان مواجهه با این زن هم به سختی میتواند چیزی از خود بروز دهد و شاید همین باعث میشود که او تا انتها درباره ماجرای گرترود یک تماشاگر بی نصیب بماند.شخصیت های داستان از ثبات برخوردارند و خط فکری نویسنده تا حدودی قابل پیش بینی است اما توصیف حقیقی احساسات هنرمندانه کوهن شاید تداعی گر روحیه درونگرای خود هسه باشد که به سادگی در خط روایی داستان قابل درک است.رمان در کل یک عاشقانه کلاسیک و به دور از تكلف است و انسجام حاکم بر متن تداعی کننده تماشای یک فیلم قدیمی خوش ساخت است که در زمانه پرشتاب امروزی تجربه ای بسیار لذت بخش میتواند باشد. صبر و همراهی با داستانی طولانی اما موجز و اثر گذار شاید بتواند ما را به خودمان نزدیک کند و احساسات غالب بر ساختار داستان جایی از قلبمان را تسخیر خواهد کرد.</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 13:11:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین انتخاب طبیعی</title>
                <link>https://virgool.io/@melody/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-s4m10poomblz</link>
                <description>نگاهش را به سقف میدوزد.نگاهش را به صفحه موبایل.دنبال چیزی میگردد...دنبال حرفی، خبری یا جایی که بتواند آرامش کند.نام این روزها را گذاشتند قرنطینه خانگی،که در اصل چیزی شبیه زندان خانگی با محدودیت رفت و آمد است.برای گرفتاران چه فرقی میکند نامش چه باشد؟حس غربت دارد.چیزی در انسان باز می ایستد.صفحات شبکه های اجتماعی دلهره ات را می افزاینداما در عین حال نیاز اجتماعی وادارت میکند که به آنها دست بیاویزیاینستاگرام را به قصد تلگرام و تلگرام به قصد لینکدین و آن را هم به منظور آموزش آنلاین ترک میکنی و باز میکنی، ترک میکنی و دوباره...ذهنت پر میشود...از این کتاب به آن نوشته از طراحی نامفهوم به نوشتن صفحات طولانی از اهداف کوتاه و بلند مدت و تلاشی برای بیهوده نبودن...مغزت مثل زود پزی که به نقطه جوشش میرسد صدا میکند.بیرون میزنی که چند قدم راه رفتن شاید حالت را جا بیاورد.بعد یادت می افتد که هیچ چیز آنطور که میشناختی نمیشودو هیچ موضوعی که ذهنت عادت دارد برگردد و روی آن بچرخد دیگر امن نیستهیچ آرزویی و هیچ رویایی...با این سرعت که حرکت میکنی، هیچ عجیب نیست که اینطور ذهنت جا بماندصدای استاد زیست شناسیت را میشنوی که در سرت درست انگار ضبط شده است:موجودات ضعیفتر، که با سرعت تغییرات محیط از خود تحولاتی نشان نمیدهند، حذف میشوندو این نامش انتخاب طبیعی است!در بین قدمهای امروز در کوچه خلوتاحساس میکنی چرخ دنده های ماشین انتخاب طبیعی روی استخوان های سینه ات فشرده میشوندیا دوام می آوری، با جریان همراه میشوی و به شکل دیگری از آن سوی دستگاه بیرون میزنییا خرد و نابود میشوی...</description>
                <category>Melody</category>
                <author>Melody</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 14:17:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>