<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ياد بعضي نفرات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@member57</link>
        <description>من از اجتماع حرف میزنم ، از نوع انسان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:56:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1941993/avatar/ha73Ra.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ياد بعضي نفرات</title>
            <link>https://virgool.io/@member57</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مراقبت از جسم سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-n5zj6nezert9</link>
                <description>رستوران پر می شود و خالی...با اینکه زمان زیادی از تاسیسش نگذشته توانسته خوب برای خودش مشتری دست و پا کند...خب حضور مهرشاد را هم نمی توان ندیده گرفت ، مهرشاد هم هست ، خوش تیپ و اهل هنر نمایی...دخترها که به رستوران می آیند کنار خوردن پیتزا و ساندویچ شان مهرشاد را زیر زیرکی می پایند و او هم که متوجه نگاه دخترهاست سعی می کند هنرش را بیشتر به نمایش بگذارد...شاید باورتان نشود با ابزارهای آشپزخانه !می چرخاند در زمین و هوا تا استعدادش را به رخ همه بکشد...دخترها ریز می خندد و پسرها پوزخند می زنند...آینده اش را در این کار می بیند...آشپزی برایش زندگی با طعم ها ، رنگ ها و سرشار از حس است...به خاطر همان شور زندگی اش است که اهل فراموشی نیست...چون اهل فراموشی نبود یه روز یک جسم سخت ، وردنه آشپزخانه شاید ، شاید هم کمی بزرگتر سرش را لمس کرد و همه جا تاریک شد...مراقب اجسام سخت باشیم! https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 15:06:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای پیر فلک</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D9%84%DA%A9-pinxwxkdzahm</link>
                <description>این متن را بخوانید ، متنی نو و تازه است ، خب حالا قبول دارم که قصه است اما شاید باورتان نشود برای خدا قصه می گویم.یکی بود و تو همیشه بودی خدا، مادر بلند می شود وقت رفتن به مدرسه است...این پسر قصه ما از آن بچه زرنگ های خوش بر و رو است.پر از شور و نشاط و اهل معاشرت...از آن بچه هایی که سرشان درد می کند برای کار گروهی در مدرسه و فعالیت فوق برنامه و از این قبیل کارها... زندگی اش پر از شور و رنگ است مثل .... رنگین کمان شاید..اهل ساختن است ، فکر کنم اگر بزرگ شود در یکی از این المپیادهای راستکی برای حل مسایل کشور راستی راستی راه حل بیابد..بابا و مامان قصه ما را هم که حتما خوب میشناسی خدای من ، مثل همه بابا و مامان ها هر چه در چنته دارند دریغ نمی کنند..پیشانی این پسر بلند است...تا اینجا قصه زندگی پر از رنگ و شور است...کتاب دارد ورق می خورد ، من گم کرده ام صفحه ام را خدا...اینجا انگار چیزهای نامربوطی نوشته شده... حالا می خوانم تو خدایی حتما درست و نادرستش را خوب می دانی...گلوله؟؟ گلوله می چرخد، می چرخد و کمانه می کند... از ماشین می گذرد و آرزوهای کیان را می درد، پاره می کند..شب شده ، تاریک است و از رنگین کمان خبری نیست... https://www.instagram.com/pic_z_vahedi  </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 14:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این امانت توست</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-nkczdhkqgorg</link>
                <description>هذه امانتک یا امیرالمومنینکاغذ کوچک را از جیبم درمی­ آورد و با تعجب نگاهش می کند و می­گوید آخه شما چرا اینجایی...بی اختیار اشکم جاری می­شود.چه زمانی اینقدر ما از هم دور شدیم و به کدامین قانون بین من و شما این همه فاصله است...کجای این وطن بر اساس چه منش و روشی بین من و تو اینچنین دیواری سترگ کشیده شد...که من تو را نمی شناسم و تو من را...صدا می­زند و می­خواهد دستانم باز شود،  دستانم باز می­شود و زن می­گوید ماسکت را از چشمت بردار. برمی­دارم. نگاهش­ می­کنم... شبیه خیلی­هاست... آدم بدی نیست... شبیه بعضی دوستانم...اما آدم بدی نیست فقط پر از خط­کش و مرز است، پر از باید و نباید...صورتم را می­شویم، کنار صورتم سیاه است، می­گوید پاک کن و می­ایستد و نگاه می­کنم، برایم آب می­ آورد و دستمال...صورتم را که خشک می­کنم می­خواهد دوباره ماسک را روی چشمانم بگذارم. دستش را دراز می­کند که راهنمایی ­ام کند، می­گویم دستانم خیس است و نم­دار، گوشه چادرش را می­گیرم و برمی­گردم می­نشینم روی صندلی...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 12:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامن یا محل اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-huqtrmriev6y</link>
                <description>من اینجایم در اعتراض به فردی که رعایت انسان را فراموش کرده بود. من اینجایم که همگی فراموشی نگیریم و انسان را به یاد داشته باشیم، خدا را که گفته هیچ چیز حرمتش به جان انسان نمی­رسد.من اینجایم در وسط زمانی از اتفاقات ، تاریخی از پس یک انقلاب در سال 1357 .من اینجایم و سالهاست کناری ایستاده ام ، آشنایانی میبینم ، میآیند و می روند ، به هم می پیوندیم ، نمی خواهیم بایستیم و نظاره گر باشیم اما در تمامی این سالها گفته اند  بحث نکن ، جواب نده و برو.اما من فرار نمی­کنم. شاید احمقانه، شاید بی تدبیر، شاید ساده ­لوحانه، اما من از هیچ چیزی که واقعیت دارد فرار نمیکنم ، سعی ام است خوب ببینم ، خودم را جای آدم ها بگذارم و در نقطه اشتراکی حرف بزنم....قدیم تر ها تاریخ ها و خاطرات مارا پیوند میداد ،از 16 آذر به انقلاب و ....دانشگاه ...به دور از خشونت ...شاید باورتان نشود اما امروز از انقلاب که به 16 آذر میرسیم نه تنها دانشگاه مامنی نیست که نقطه ای است که در آن اسارت آغاز می شود....https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 12:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمران یعنی آبادانی</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-m4wuxjuwkrmn</link>
                <description>­ دستی با گلوله­ های آتشین وجودش را پرپر کرد، آبادانی را در فصل شکفتنش، 16 ساله...شاید باورتان نشود اما ما همین جا روزهایی  قیامت را دیده ایم ، قیامتی که پر بوده از بچه ­ها با سجاده هایشان ... ما همینجا آبادانی دیدیم که سرانجام نداشت...از ته دل غمگینم، برای سجاده­ هایی که نیت نماز داشت، برای گلویی که به نیت الله اکبر آمده بود و الان با یک گلوله شکافته بود...برای دست­هایی که حسرت ادای احترام در مقابل معبود را خاک کرد...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 11:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لباس بلوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C-feg4lugw332b</link>
                <description>کاش رنگ زیبای لباسهای بلوچی همان طور بماند...سرشار از شور زندگی ، کاش برگردند آنهایی که رفته اند و لحظه آخر لباسشان به سرخی گرایید...کاش رها شوند از زنجیر ، ما امسال جمعه های زیادی همه مان با هم یک لباس یک رنگ که نه سرشار از رنگ پوشیدیم...شاید باورتان نشود همه با هم در یک روز هر جا که بودیم ، پوشیدیم ، خواندیم و چرخیدیم...حالا توی کمد هر کداممان حداقل یک دست لباس برای جمعه داریم...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 12:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست برادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-trupvwpp5cmj</link>
                <description>پیاده رو را گز می کنیم ، جایی میانه راه پشتمان پارک کوچکی است و جلویمان ایستگاه اتوبوس..به دیواری کوتاه تکیه می دهیم...چقدر غریبیم امشب... یادم رفت بگویم آخر الان جایی هستیم که انگار وطن ما نیست...اما در میان این همه غریبه آشنایمان را پیدا می کنیم...یکباره فضا متشنج میشود، آدم ها لباسهایی با رنگ های متفاوت به تن دارند...آنهایی که لباس های سبز دارند انگار مهربان ترند...آنهایی با زبانی تلخ و عجیب حرف می زنند می آیند سمت دختر و پسر جوانی...دست پسر را می گیرند و میکشندش کنار..چشمانم دنبال پسر می رود ، یادم افتاد برادرم است...شاید باورتان نشود ، نه اینکه شلوغ است و متشنج رفته بود از خاطرم...دخترک همراهش یک بند جیغ می زند ...من اما همچنان پی برادرم می روم ، مگر میتوانم در این غربت رهایش کنم...صدا از پشت سرم صدای شلوغی است... همان آدم های عجیب عده ای را دوره کرده اند ، نگاه می کنم هم پای من میانشان است..میپرم وسط .... درست است زبان آنها را نمیدانم اما ما که در این غربت کسی جز هم را نداریم...بیرون می آید از مخمصه و من دوباره پی برادرم می روم، دستم را به دستش قلاب می کنم و سوگند میخورم هیچ جای این زمین پهناور دست برادرم را رها نکنم....https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 12:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنایی از جنس آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-unhap3up1lpr</link>
                <description>نور خیابان را انگار کم کرده اند...شاید هم به خاطر تعطیلی مغازه هاست که اینقدر بی فروغ شده...شاید هم سیاهی لباس ها همه جا را تیره کرده...روی صندلی های بلوار کشاورز پای قصه زنی مینشینم... از خاطراتش می گوید از صدای جیغ دخترکی وسط درختان ، جنگل شاید...و آدم هایی که همدیگر را خیلی ساده در آن تاریکی پیدا می کنند...یکی برمی گردد سمت صدا برادرش جایی آن وسط ها میان هجومی تلخ گیر افتاده..دست دختر را می گیرد همانطور که دست خواهر کوچکترش که ترسیده...خواهرش نگران است با هم بیصدا وارد آن هجمه تاریک می شوند ، برادر را می یابند و بی آنکه دوباره چشم در چشم شوند در روشنایی بی بدیل هم را رها می کنندشاید باورتان نشود که آن موقع پس از خروج از آن هجمه تاریکی روشنایی می تابد از جنس آزادی...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 12:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم گام</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D9%85-xwdssc4fznb8</link>
                <description>وقتی با هم راه می رویم گام هایمان بیشتر یکی می شود...انگار تمرین همراهی در ما تقویت می شود، کسی که می دود و کسی که آهسته راه می رود ، آنکس که قدم هایش کوچک است و آنکس که بلند گام بر می دارد...شاید باورتان نشود که این تمرینی است که یاد می گیریم با هم گام برداریم ، دست هم را بگیریم و حواسمان به دیگری باشد...تمام شود و نشود گرمی دستهایمان خاطرمان می میاند...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 12:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یک خاکیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%85-nko6rkmfcb3p</link>
                <description>می گوید : میتوانی بدوی؟ می گویم : دویدن ، چرا دویدن ما راه می رویم در خیابان...آنها به سوی ما و ما به سوی آنها ، مستقیم ، چشم در چشم ، قرارمان میشود ندویدن...ما از همیم...قرار نیست از هم بگریزیم ، شاید باورتان نشود ، روزی ، جایی ، لحظه ای ما باید با هم مواجه شویم ، حرف بزنیم...تو جزیی از منی و من جزیی از تو و ما جزیی از وطن...از یک خاکیم و قرار است به یک خاک برگردیم...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 11:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولیعصر را بالا می آوریم</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-bt1i8n31h3ki</link>
                <description>سر می خوریم توی خیابان ، دور میدان بالا و پایین می رویم ، ولیعصر را می خواهیم بالا بیاوریم...لحظه لحظه غذا خوردن لاک پشت هاست نگاه می کنیم به چشمانشان و هیچ فاصله ای نمی بینیم ، شاید باورتان نشود هیچ فاصله ای...شوخی میکند در باره غذا و آنها تعارف می کنند و شوخی (تنها خوری حرام است این گفته ... ، بفرمایید ، نه غذای دهنی؟!!!)....هیچ کینه ای نیست ، ما بی هیچ پروایی با همیم...اینکه یک حادثه ، کسی و یا کسانی ما را مقابل هم قرار داده داستانی است طولانی...قصه ای پر غصه شاید...کاش تلخی این روزها با شیرینی پایان یابد...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 11:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژینا زندگی می بخشد</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%DA%98%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF-lbyqmos9gq9i</link>
                <description>در روزی که شبیه همه روزهای دیگر بود ژینا زندگی بخشید... شاید باورتان نشود به یک حرکت ، یک اجتماع ، شاید یک بیداری بود، تقسیم بندی جغرافیای ایران را جا به جا کرد و ثابت کرد بی معنایی اش را...به تقسیم بندی زندگی بخشید که شاید بعضی وقت ها دست و پایمان را می بندد ، دستمن را برای گرفتن دستی و پایمان را برای بی مهابا به سوی هم رفتن...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 11:33:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود - مهربانی جهان شمول</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%84-xsfurkuearfd</link>
                <description>بعضی ها مهربانند ، عشق تمام وجودشان را گرفته....دوست و آشنا ، دشمن ، خودی و ناخودی نمیشناسند مهرشان پایان ندارد ....یک جور عجیبی مهربانند...نمیگذارند آدم ها شرمنده شوند و مدیون...می دانید تفاوتی بین مهر آدم ها و مهر خدا وجود دارد ، یعنی یک تفاوت که نه ، تفاوتهایی زیااااد...موارد زیاد است...خدا آزادی می دهد ، اختیار می دهد ، فرصت تجربه می دهد، قضاوت نمی کند و بی دریغ می بخشد....شاید باورتان نشود اما بعضی انسانها ادعای خدایی دارند ، می آیند ، می روند ، قضاوت می کنند ، محکوم می کنند و می بخشند...میشوند مهربانان جهان شمول...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 09:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود - ژینا و گیلان</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%DA%98%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-dtsyhvw59b1y</link>
                <description>شاید باورتان نشود ژینا فردایش به گیلان رسید...تولدی به نام طبیعت ، ژینا پیوندی با طبیعت خورد که همیشه میماند ، باور کنید مگر شما این دنیا را بدون طبیعت زنده و پایدار می توانید متصور شوید.هر چند ما انسانها ویران کنیم ژینا به گیلان و تمام دختران این سرزمین پیوند خورده و دیگر هیچ کداممان آدم های قبل نیستیم.بی شک فردای این سرزمین تمامی دختران ایران آسان تر قدم بر می دارند ، ذره ذره جان ژینا به جان ایران نشست.قدمت بر چشمانمان گیلان.https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 10:54:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود-ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-q1quiris2zwv</link>
                <description>افوض امری الی الله ، والله بصیر بالعباد-آیه 44 سوره غافرمیسپارم به خدا ، به اویی که داناست ،آگاه است و مشرف و شاید باورتان نشود این ایمان واقعی رها کردن و سپردن به او چقدر قوی است ، چقدر خیالت را راحت میکند ، چقدر آزادگی می دهد و ایستادگی...می دانم باور کردنش برای شما سخت است ، شمایی که در حال دست و پا زدنید ، شمایی که تمام بنیان های ذهنی تان وقتی از ایمان و ابراهیم برایتان بگوییم به هم می ریزد و باور ندارید که ما هم خدایی داریم..شما هم کارتان را می کنید ، به حریم خصوصی آدم ها وارد می شوید ، می کاوید ، ضعف هایشان را میبینید ابزار میکنید و زندگی را به کامشان تلخ میکینید...اما ما باز هم زندگی می کنیم چون ایمان داریم ، بالا و پایین میشویم اما میمانیم ، کارهای خود را باو واگذار مینمایم تا مارا از هر بدی مصون بدارد او به حال ما بینا و آگاه است.https://www.instagram.com/pic_z_vahedi  </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 11:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود-دنیا در دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-s3pjmlroc1yn</link>
                <description>آوازهای آدمیان را یکسرمن دارم از بر.یک شب درون قایق دلتنگخواندند آن چنانکه من هنوز هیبت دریا رادر خوابمی‌بینم.نیما یوشیجدنیا را مگر میشود در یک برکه یا حتا دریا جستجو کرد؟آخر دنیا که در دریا جا نمیگیرد ... ، هیچکس نبود جلوی آن زن و مرد را بگیرد که نروند و نگردند...هیچ عاقلی پیدا نشد که بگوید آخر یک دنیا حتا در اقیانوس هم جا نمیگیرد؟؟؟!!کجا دنبالش میگیردید ، شاید باورتان نشود که سوار بر قایق روی آب دنبال دنیا رفتند...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 13:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود - شما مرا میشناسید؟؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-nqg2wlwjmet0</link>
                <description>سلام ، شما مرا میشناسید؟!!با شما هستم ! به نظر به چشم آشنا مرا میبینید...یک لحظه صبر کنید...چه توقعی دارم ؟!!! شاید باورتان نشود ، گم شده ام ، خودم را گم کرده ام..نمیدانم ، این روزها بسیار بسیار از خودم دورم...خودم هم خودم را نمیشناسم..دچار بیماری عجیبی شده ام...لازم نیست پرس و جو کنید ، ناشناخته است...باید غاری ، جایی ، گوشه ای باشد که آدم ها اسیرت نشوند...باید بروی ، مگر مرام و دین و آیینت رعایت انسان نیست؟؟!!چه سخت جان شده ای این روزها..ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...کاش آن غار پنجره ای داشته باشد که ساعتهایی که دلت میگیرد،باد با خود خاطره ای از دور و یا رویایی خوش با خودش بیاورد که طعم خوشی یادت نرود... https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 11:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود-اذان</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B0%D8%A7%D9%86-cvi9qdmzmkhs</link>
                <description> می دانید ما جایی از این وطن ، بر اثر یک حادثه شاید هم را گم کرده ایم ، فکر که میکنم جایی انگار دینمان شبیه هم بوده یا حداقل آیین های مشترکی داشته ایم که دلگرم بودیم به آن و آرام میشدیم با آنها...شاید باورتان نشود صداهای مشترکی که هم ما و هم شما را جایی به هم می رساند...فکر میکنم یکی از صداها اذان است و امروز مثل ربنای محمد رضا شجریان ، اذان را هم به ما روا ندارید...شاید باورتان نشود اما ما هم خدا را میپرستیم و الله اکبر اذان دلمان را می لرزاند و باور داریم که تنها بزرگی برای خداست ...اما امروز همه مان شبها از دلهره اذان صبح تا خود خود صبح بیداریم...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi </description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 18:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود-وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-2-o8x0fipzr5au</link>
                <description>باز هم سلام شاید باورتان نشود اما این وطن وطن ما هم هست....!!!تعجب نکنید ! سرزمین ما هم هست و دردش در ماست و شادی اش شادی ما....صبح که بیدار میشویم سرمان پر از رویا است و آرزو برای این وطن...دردش برجانمان مینشیند و غمش غم ما را افزون می کند...دلمان می خواهد این وطن برای ما وطن شود ...بگذارید....کجا را نگاه کنیم ، کدام شهر را که برایمان زجرآور نشود...ما اینجا غم دیده ایم ، شادی کرده ایم ، شاید باور نکنید عاشق شده ایم و عاشقی کرده ایم....هر گوشه اش خاطره است و امروز هر جا را نگاه می کنیم درد میبینیمhttps://www.instagram.com/pic_z_vahedi</description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 11:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید باورتان نشود-امید</title>
                <link>https://virgool.io/@member57/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-1-pphu0qwmjiuf</link>
                <description>شاید باورتان نشود-1سلام ببخشید من نمیبینم ، چشمان من کم سو شده یا امیدی در کار نیست ؟!!! شاید باورتان نشود اما کورسویی هم نمیبینم ، امیدی در کار نیست ، حتما ایراد از چشمان من است ، آخر زمین خالی هم پیدا نمیکنم ...زمین خالی برای چی؟ برای جنازه هایی که روی دستم مانده ، میدانید چرا؟؟؟ هر جنازه فقط به اندازه حجم تنش که جا نمیگیرد!! شاید باورتان نشود هزار هزار آرزو هم با آن خاک میشود ... هر نفر با هزار هزار آرزوی دست نیافته ....خاک میشود و میشود....کجا میشود دفن کرد؟ خاک کرد؟ !!! تا فراموش کنیم ، این همه روزهای تلخ را و آنچه بر ما رفته است ، فراموش می کنیم .... کاش وقتی این کابوس تمام میشود شادی کردن یادمان نرفته باشد...https://www.instagram.com/pic_z_vahedi</description>
                <category>ياد بعضي نفرات</category>
                <author>ياد بعضي نفرات</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 11:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>