<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرآت ساعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@meraatii</link>
        <description>شوخی میکنم، جدی نگیر :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 05:16:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160365/avatar/eyMzo9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرآت ساعی</title>
            <link>https://virgool.io/@meraatii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مشت‌زنی با پدرزن آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-hemevb9faoka</link>
                <description>جلسه خواستگاری مثل یک مسابقه مشت­زنی­ است؛ سه راند دارد و رقیب شما هم پدرزنتان است! در راند اول معمولا پدرزن‌­ها می‌­پرسند: «آقازاده چکاره هستن؟» اینجاست که شما باید هوک اول را بزنید، یعنی تا می­توانید در مورد شغلتان اغراق کنید. مثلا اگر شاگرد نانوا هستید بگویید: من در کارخانه تولید نان، مسئول کنترل کیفیت و فروش آن هستم!حالا که پدرزنتان در راند اول حسابی گیج شده، می­خواهد دوباره حمله­ کند اما این­بار با مشتی خاردار، پس می‌گوید: «پول، خونه، ماشین؟» نقطه حیاتی مشت­زنی دقیقا همینجاست! الآن نوبت شماست که با یک آپارکاد او را زمین­گیر کنید. در جوابش بگویید: «پول که تا شما و بابام هستین علف خرسه! درمورد ماشینم تا اسنپ‌وتاکسی هست راننده شخصی دارم! خونه هم که یه کانکس 100متری، 2 خواب با ویو رو به هر جا که عروس­ خانم بخواد تهیه می­کنم. اگرم دخترتون تو کانکس خوابش نبرد شما که نمردید، شب به شب میاد پیش شما میخوابه!»پدرزن­تان که در راند قبل زمین‌­گیر شده با حمایت­های خواهرزن ­و مادرزن آینده‌­تان خیز برمی­‌دارد و آماده‌­ی راند آخر می‌­شود. در این راند پدرزنتان فقط میخواهد هوک بزند؛ پس بحث مهریه را وسط می­کشد و گزینه‌­های زیر میز، از وزن خودش گرفته تا سال تولد اوساگونا(بازیکن پاریسن‌­ژرمن)، را روی میز می­گذارد! حالا شما باید تا می­توانید جاخالی بدهید تا بالاخره در یک­ عدد مشخص به توافق برسید. وقتی به توافق رسیدید یعنی اینکه پدرزنتان را گوشه رینگ به دام انداختید، اما مغرور نشوید چون هنوز نمی­دانید مهریه عندالمطالبه است یا عندالاستطاعه؟! پس نفس عمیقی بکشید و با برداشتن یک موز، هوک آخر را چنان محکم بزنید که این قضیه را کلا فراموش کنند.</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 13:41:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ دل با اعضای بدن؛ کلیه</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-xwykvdqyik0i</link>
                <description>کلیه جان، سلام! می‌دانم از اینکه دل ندادم تا قلوه تحویل بگیرم و تو را از تنهایی دربیاورم چقدر از دستم عصبانی هستی، ولی خودت در جریانی که من همه‌ی تلاشم را در این مورد می‌کنم تا حدی که توهم می‌زنم فلانی از من خوشش آمده که می‌آید و نظرم را در مورد امتحان ترم می‌پرسد! اینکه تنهایی تقصیر خودت هم هست، خودت دوری و دوستی را انتخاب کردی و از برادر دوقلویت جدا ماندی! حداقل با مستاجرهای طبقه بالایی‌ات بیشتر معاشرت کن، همینکه هورمون‌هایش مثل بچه‌های طبقه بالایی ما یورتمه نمی‌روند خودش خیلی آپشن بزرگی است و به خاطرش باید اجاره‌بها را هم کم کنی!کلیه عزیزم، چرا جدیدا اینقدر بی‌جنبه شدی؟ تا من یک لیوان آب دستم می‌گیرم جریان خونت را اینقدر زیاد می‌کنی که محصولت را به تولید انبوه می‌رسانی. کلیه هم اینقدر هول آب؟! برو از روده بزرگ یاد بگیر که عین خیالش هم نیست و هر چی میخورم چیزی دفع نمی‌کند! ای کاش فقط همین بود، دوباره به قاچاق شبانه هم علاقه‌مند شدی. تا پلک روی هم می‌گذارم اسفنگتر مثانه‌ام شل می‌شود و باید دستشویی بروم. دیروز پدرم مشکوک شد و مرا برای آزمایش اعتیاد برد، فکر می‌کند نصف شبی من در دستشویی فضاپیما لانچ می‌کنم! هنوز هم پس از گذشت ۱۵ سال به خاطر قاچاق‌های شبانه‌ات تشکم بو می‌دهد، پس لطفا بیخیال شو!دیگه نمی‌دونم با چه زبانی با تو صحبت کنم! تورو جدت، زیگوت کبیر، کمی هم وقت‌شناس باش! باور کن امکان صادرات حتی یک قطره از محصولت آن هم وسط بانک وجود ندارد چه برسد به یک مثانه‌ی پر! لااقل وقتی در صف کارگزاری بورس هستم حس مسئولیت‌پذیری‌ات گل نکند! باور کن من آبرو دارم.. اگر واقعا به بعضی جاها مثل اتوبوس حساسیت داری به من بگو تا رسیدگی کنم! نشد من یک‌بار داخل اتوبوس باشم و تو به سلول‌هایت اضافه‌کاری ندهی!قلوه‌ی من، میخواهم آخر دردِ دل کردنم از تو تعریف کنم و به قول ما آدم‌ها هندوانه زیر بغلت بگذارم: قلوه‌کم، آب میوه‌گیری کی بودی تو؟! تو هم‌نفس و هم‌راز من در همه‌ی شب‌هایی بودی که برای اینترنت شبانه بیدار می‌ماندم، این تو بودی که وقتی تنها می‌شدم و حوصله‌ام سر می‌رفت به من میگفتی: «بیا بریم دسشویی حال و هوات عوض شه!». از این به بعد هم هر جا بروم به همه می‌گویم: «رفیق بی‌کلک، فقط کلیه»!  البته مطمئنم الآن توو دلت به من می‌گویی: «تعریفو می‌خوام چکار؟ به جای این خزبازیا برو یه قاچ هندونه بخور نفرونام حال بیان!».</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 10:28:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که دروغ گفتن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-pohdpgrlj8xr</link>
                <description>به عنوان یک باستان‌شناس وقتی همکارم از من طلایابم را می‌خواست و من به او به دروغ گفتم که: «طلایابمو پدرزنم برده روستای پدریش تا سکه پیدا کنه!» حسابی به فکر فرو رفتم. اشتباه نکنید، نه از این بابت که عذاب وجدان گرفته باشم. چون این همکارم چند باری از من طلایابم را قرض گرفته بود و موقعی که به من پسش داد تکه‌ای حلب تحویل گرفتم!راستش را بخواهید بعد از غرق شدن در بحر مکاشفت و شمردن تعداد دقیق کاشی‌های دستشویی به این نتیجه رسیدم که باید رسالت باستان‌شناسی‌ام را به جا بی‌آورم و تحقیق کنم که انسان‌های اولیه چگونه «دروغ گفتن» را ابداع کردند. حالا هم می‌خواهم یافته‌هایم را با شما به اشتراک بگذارم. همانطور که نمی‌دانید مردهای اولیه کار و زندگی درست و حسابی که نداشتند، صبح به صبح برگ موهایشان را به تن می‌کردند و به شکار می‌رفتند تا لقمه‌ای نان حلال از بوفالوها و گرازهای پشت کوه به دست بی‌آورند.آخر شب هم وقتی خسته به غار خود برمی‌گشتند همسران اولیه دیزاین خانه و غارانه خود را با معاوضه پوست، گوشت و پشم بوفالو با سنگ‌فرش، سنگ‌تابلو و چخماخ تزئینی جوری تغییر داده بودند که آن‌ها فکر می‌کردند حتما شهاب سنگی چیزی خورده وسط غارشان! طبق مطالعاتی که داشتم به این فرضیه رسیدم که احتمالا یک مرد اولیه بالاخره از این وضعیت خسته شده و بقیه مردان اولیه را دور خود جمع کرده و گفته: «داداشینگا! تا کی باید این وضعو تحمل کردنینگا؟! یکمم به فکر عشق و حالینگای خودمون باشینگا». نتیجه اینکه مردان اولیه تصمیم گرفتند به بهانه‌ی شکار رفتن به همسران‌شان دروغ بگویند. در واقع آن‌ها به پشت کوه می‌رفتند اما شکار نمی‌کردند و به عشق و حال می‌پرداختند. وقتی هم که به خانه برمی-گشتند به همسران خود می‌گفتند: «همسرینگا، بوفالو گیرم نیومدینگا!» و در دل‌شان به برگ‌های همسران‌شان می‌خندیدند. اما مردان اولیه آن زمان نمی‌دانستند که نمی‌شود یک دروغ را بارها تکرار کرد و با اصطلاح «تابلو شدن» هم آشنا نبودند. طبق همین فرضیه به تدریج زنان اولیه به شوهران‌شان شک می‌کنند و می‌توان حدس زد که این‌بار یک زن اولیه بقیه زن‌ها را دور خود جمع کرده و گفته: «خواهرینگا! آیا از خرید نکردن رنجیدینگا؟! تا کی باید این وضعو تحمل کردینگا؟این شوهرای ما مشکوکینگا!» این شد که زنان اولیه هم تصمیم گرفتند تا دنبال مردان اولیه راه بی‌افتند تا ببینند پشت کوه‌ها واقعا چه اتفاقی می‌افتد. و به این صورت زن‌های اولیه هم با مفهوم «دروغ گفتن» آشنا می‌شوند!</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 08:49:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناظره؛ عموپورنگ Vs سمندون</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%AF-vs-%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-muq6fsubsc6b</link>
                <description>در خدمت دو نفر از اسطوره‌های دیزنی‌لند شعبه محمودآباد، یعنی سمندون و عمو پورنگ، هستیم. لطفا یک بیوگرافی از خودتون بدید، سمندون بفرمایید: «من نیازی به معرفی ندارم، اما اگه خیلی کنجکاون شب میام تو خوابشون» بسیار عالی! عمو پورنگ، حالا شما بیو بدید: «تک تک اردک، اردک تک تک، تک اردک»بله! با اولین سوال مناظره رو شروع می‌کنم، کدوم یک از شماها بیشتر به زندگی بچه‌های مردم جهت داده؟ عمو پورنگ از شما شروع می‌کنیم: «بچه‌های مردم اصلا اردک نمی‌دونستن چیه، این من بودم که اونارو با انواع و اقسام پرنده‌ها آشنا کردم. این من بودم که برای اولین‌بار در خاورمیانه با واج‌آرایی حرف &quot;ک&quot; بچه‌ها رو به وجد آوردم» بسیار خب. سمندون عزیز شما چه جوابی برای طرف مقابل داری: «پر واضحه کاری که من با بچه‌های مردم کردم سوپ خفاش باهاشون نکرد! من گردن خیلیاشون حق دارم، نمونه‌ش سحر تبر! این دختره از من الگوبرداری کرد که به اینجا رسید.»میریم سراغ دومین سوال، بنظرتون بچه‌های کدوم نسل باهوش‌ترن؟ سمندون این دفعه تو شروع کن: «سوالی که از عمو پورنگ دارم اینه که دلار زمان من چند بود، زمان شما چقدره؟ مسلما بچه‌ای که با دلار 18 تومنی بزرگ میشه غذای درست و حسابی هم نداره چه برسه به آی‌کیو!» عمو پورنگ: «بیخود آی‌کیوی زمان خودتو به قیمت دلار ربط نده، آی‌کیوی بالای اون زمان همش بخاطر پخش ایکیوسان بود وگرنه تو که هر چی بچه مردم میزد رو می‌پروندی! خداروشکر الآنم بچه مهندس رو جایگزین کردیم تا بچه‌ها ببینن و آی‌کیوشون تقویت بشه.»مثل اینکه بحث بالا گرفته، یکم یواش‌تر لطفا. دفعه اولمه! اما آخرین سوال، از قرار معلوم هر دوی شما سینگلید. واقعا چرا؟ مگه میشه کسی روی شما دوتا کراش نزنه؟ عمو پورنگ بفرمایید: «از همین تریبون اعلام میکنم، من زن می‌خوام! نگاه به قیافم نکنید من خیلی جوونم. اصلا برای راستی‌آزمایی میخواین سه بار پشت سر هم بگم &quot;6 سیخ جیگر، سیخی 6هزار&quot;؟» عمو پورنگ زشته، شما الگوی بچه‌ها هستی. الآن پسربچه‌ها اینو بخونن اونا هم زن می‌خوان، نه به کودک‌شوهری! سمندون شما تموم کن این مناظره رو: «واقعیتش منم یه مدتیه که روی رابعه اسکویی کراش زدم، از همینجا میخواستم ازشون خواستگاری کنم. رابعه! زنم میشی؟» ای بابا! سمندون قیمت سکه میدونی چقدره الآن؟ ایشون کمِ کمش هم‌وزن خودش سکه میخواد برای مهریه. نکن این کارو با خودت.خوانندگان عزیز، همینجا مناظره رو به پایان می‌رسونیم. خداحافظ!</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 11:40:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف نامه؛ نامه عاشقانه به کوکب</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A8-wmkl1vlopkge</link>
                <description>اعتراف می­کنم وقتی هفت سالم بود برای دختر همسایه ­مان یک نامه عاشقانه نوشتم! ماجرا از این قرار بود که یک روز که از مدرسه برمی­گشتم دختر شش ساله­ ی همسایه من را دید و پفکش را به من تعارف کرد و از آنجایی که از قدیم گفته­ اند: «تعارف اومد نیومد داره» دستم را تا آرنج داخل پاکت فرو بردم و یک مشت پفک برداشتم. نمی­دانم در ذهن دخترک چه گذشت که به من گفت: «وااای! چه رمانتیک بود» و لپم را کشید و رفت! به خانه که برگشتم هرکاری که می­کردم او جلوی چشمم ظاهر می­شد، چای هورت می­کشیدم او را می­دیدم، با زیر بغلم صدا در می­ آوردم او را می­دیدم، حتی وقتی حواسم نبود و کنترل تلویزیون را با پایم لگد کردم و پدرم با سیلی جانانه­ای صورتم را نوازش کرد، باز هم چهره ­ی او را دیدم که داشت به من لبخند می­زد.آن شب درحال حل تمرین ­های ریاضی معلم­ مان بودم که رسیدم به مسئله­ ای که می­گفت: «اگر کوکب 10 بسته پفک داشته باشد و 3تای آن را به مهدی بدهد، حالا کوکب چند بسته پفک دارد؟». مغزم قفل شده بود، این همه شباهت امکان نداشت چون اسم من مهدی و اسم دختر همسایه هم کوکب بود! همین­طور که با خودم تکرار می­کردم «ده منهای سه، ده منهای سه» چهره­ ی کوکب جلویم ظاهر شد و با لبخند به من گفت: «هفت میشه دیگه اسکل!». در همین حال­­ و هوا بودم که یکهو پس کله ­ام گرم شد و تصویر پرید. سریع خودم را به رخت­خواب رساندم.اصلا خوابم نمی­برد و همش جنبه­ های مختلف ماجرا را بررسی می­کردم: پفک تعارف کردن و بعدش گفتن کلمه­ ی «رمانتیک» که در آن سن اصلا نمی­دانستم با کدام «ط» می­نویسند! بیشتر از همه­ ی این­ها به این فکر می­کردم که چرا باید به من پفک تعارف کند؟ شاید اینکه موقع پفک خوردنش مثل قحطی­ زدگان کوزوویی به او زل زده بودم هم بی ­تاثیر نبوده، ولی به هر حال کوکب ظرف مرا شکسته بود! بیخیال خواب شدم و شروع به نوشتن نامه عاشقانه کردم، اصلا هم به این فکر نکردم که او شش سال دارد و نمی­تواند بخواند. تنها مشکلم در آن مقطع حساس زمانی فقط این بود که املای درست «رمانتیک» را نمی­دانستم.اولین کلمه را ننوشته زنگ خانه­ مان را زدند و منه از همه­ جا بی­ خبر رفتم در را باز کنم. به محض اینکه در را باز کردم سیلی مادر کوکب روی صورتم نشست! مثل اینکه «رمانتیک» رمز بین کوکب و مادرش بود که هر وقت کسی او را اذیت میکرد آن را به زبان می ­آورد!</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 10:44:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون سوم نیوتن</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86-cwpe0dlejcwt</link>
                <description>طبق قانون سوم نیوتن هر عملی عکس ­العمل خودش را دارد و چون یک ایرانی همیشه این ادعا را می­کند که اگر در آمریکا زندگی می­کردم هرگز استعدادهایم تلف نمی­شد، پس برای یک آمریکایی هم ایران همان جایی است که می­تواند استعدادهایش را آن­جا شکوفا کند. حالا با توجه به زوال روزافزون «ئو اس آ» اگر این اتفاق بی­فتد، ما شاهد ورود مغزها به کشورمان خواهیم بود. اما این افراد چه آینده­ ای در ایران خواهند داشت؟! اینجا به بررسی آینده ­ی چند مغز و یک پایین ­تنه ی آمریکایی در ایران می­پردازیم:خانما چیزی کم و کسر ندارن؟!جک نیکلسون: حتما بازی درخشان این بازیگر را در فیلم shining، مخصوصا در سکانسی که سرش را ذوق ­زده از لای در بیرون آورده است، دیده ­اید. این سکانس همان استعدادی است که در ایران شکوفا می­شود. جک می­تواند در ایران در یک تالار پذیرایی کار کند و نقش «هیز» را داشته باشد. یعنی سرش را با همان حالت مشهور از لای در وارد سالن زنانه کند و بپرسد: «??less noushabe?? Less berenj»جنیفر لوپز: اگر جنیفر در ایران می­ بود با استعدادی که در جلب توجه مخاطب داشت می­توانست در آگهی ­های تلویزیونی تن­تاک ظاهر شود و این کفش را تبلیغ کند. اگر این اتفاق بی­افتد این برند شرکت­های غول دنیا از جمله نایک و آدیداس را هم پشت سر می­گذارد! ضمنا با ورود جنیفر به ایران حتی شوهر هم گیرش می ­آید و می­تواند با مهدی طارمی ازدواج بکند!جانی دپ: حداقل مزیتی که کشور ما برای جانی دپ دارد این است که دیگر هیچ زنی جرئت نمی­کند انگشتش را ببرد. او می­تواند با توجه به نقش «ادوارد دست­ قیچی» که بازی کرده و استعدادی که در این زمینه دارد، قیچی دست بگیرد و پشم ­های گوسفندان را بزند. همچنین می­تواند در یکی از محله ­های پایتخت کارگاه تشک­سازی هم افتتاح کند تا بیش از پیش مردم ما شیفته ­ی او شوند.این قیافه بهش میاد برقو مجانی نکنه؟!نوه­ ی ادیسون: اگر تابحال سلبریتی مظلوم ندیده ­اید شما را با نوه­ ی ادیسون آشنا می­کنم. نوه ­­ی ادیسون که سلبریتی خدایی است، اگر در ایران بود استعدادش هرگز روی زمین نمی­ماند و تبدیل به یک سلبریتی موفق می­شد. او که حتی یک­بار هم خیری از پدربزرگش به او نرسید می­تواند در اینستاگرام گالری کفش آتوسا را تبلیغ کند و پولدار شود. نزدیک انتخابات هم می­توانست چون نواده ­ی ادیسون است کاندید شود و وعده­ ی «برق را مجانی می­کنیم» به مردم بدهد.</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 18:09:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت خوان 2020 رستم؛ ورژن ساقه طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-2020-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-w8yyn231jk8g</link>
                <description>شک نکنید اگر فردوسی در دوران ما زندگی می­کرد از ترس ممنوع ­الکار شدنش بدلیل تشابه فامیلی که با عادل دارد اسمش را به «دکتر رامتین لیتو سی» تغییر می­داد و دوباره شروع می­کرد به نوشتن هفت­ خان رستم. و این آپدیت را هم به شرکت واتس­اپ می­ داد تا منتشرش کند. حالا که تا اینجا فانتزی­ بازی کردیم نگاهی هم به آپدیت2.0  هفت خان رستم بی­اندازیم:خان اول؛ نبرد با پلنگ/ همانطور که در فضای مجازی دیده ­اید جدیدا پلنگ ­ها بیشتر از شیرها پاچه آدم را می­گیرند، پس بهتر است رستم با شلوار لی زاپ­دار، ادکلن دولچه­ اندگابانا و آیفون 11 پرو به نبرد با پلنگ فرستاده شود.خان دوم؛ گذر از ساقه طلایی مینو/ از آنجاییکه مهم نیت است و رستم باید در این خانه با تشنگی مبارزه کند، گزینه ­ای بهتر از یک بسته ساقه طلایی شایسته­ ی رستم 99 نیست.خان سوم؛ کشتن سوسک بال­دار/ مثل اینکه میراث اژدها در یک جهش ژنتیکی به سوسک­ های بالدار رسیده است و ناچارا باید رستم دمپایی دست بگیرد و سوسک بال­دار شکار کند.خان چهارم؛ زن آرایشگر/ رستم در این خان با چالش نچرال بیوتی دست­ و پنجه نرم خواهد کرد. در نسخه قبلی رستم با زن جادوگری که خود را با جادو آنجلیناجولی ­پسند کرده بود مواجه شد اما در آپدیت جدید او با زن آرایشگری که خود را با آرایش اسکارلت­ جانسون­ پسند کرده روبرو می­شود.خان پنجم؛ جنگ با اولاد سفیر/ رستم خیلی شیک به نبرد با ساشا سبحانی می­رود تا به او بفهماند «رئیس کیه!».خان ششم؛ جنگ با مانکن ­دیو/ فردوسی در اقدامی کاملا تلافی ­جویانه رستم را به لس­ آنجلس می­فرستد تا با ساسی مانکن بجنگد و نگذارد بیش از این حیثیت ادبیات فارسی لگدمال شود.خان هفتم؛ جنگ با دیو بور/ فردوسی که در حال نوشتن خان ششم است ایمیلی از وزارت امور خارجه دریافت می­کند که از او می­خواهند رستم را از لس ­آنجلس به کاخ سفید بفرستد تا با ترامپ مذاکره کند، بلکه او بتواند پیکر بی­جان برجام را دوباره احیا کند.*در پایان رستم در پستی اینستاگرامی اعلام می­کند که دیگر به ایران باز نمی­گردد و قرار است در آمریکا بادیگارد جنیفرلوپز شود.</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 10:15:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هواشناس، فقط آقای اصغری</title>
                <link>https://virgool.io/@meraatii/%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1%DB%8C-u3cnfhuqpfc3</link>
                <description>اون دوربین صداوسیماس؟ من مصاحبه نمیکنمپدرم میگه آقای اصغری نستراداموس زمانه­ است و پیشبینی­ هاش حرف نداره، نه تنها تو هواشناسی بلکه تو تمامی زمینه ­ها بهش اعتقاد داره. از بازار طلا و سکه بگیر، تا پیشبینی مسابقات فوتبال و اسکی آلپاین و خلاصه هر چیزی که بشه پیشبینی­ش کرد.حتی پدرم پارو فراتر گذاشته ­بود و وقتی ماشینمون رو دزدیده ­بودن میخواست بهش زنگ بزنه تا ماشینو پیدا کنه! گرچه آخر یادش افتاد که ماشینو فروخته و چون نمی­خواسته ما بفهمیم چیزی به ما نگفته. اوج این کارای پدرم زمانی بود که میخواست منو به ­زور واسه­ انتخاب رشته ببره پیش آقای اصغری که با دخالت دایی­ هام بیخیال شد.پدرم اینقد شیفته­­ شده که عکسشو گذاشته پس­زمینه­ ی گوشیش، مادرم وقتی این عکسو تو پس­زمینه ­ی گوشی دید داد زد: «ایشون کی باشننن؟!» پدرمم با یه لحن نازی گفت: «آقای اصغری ­ان دیگه خانوم، جان جانان» و تو سکانس بعدی مادرم گوشی رو انداخت تو پارچ آب!پدرم یه ست لیوان و فندک و تیشرت هم داره که روشون عکس آقای اصغری حک شده، عکس تمام قدشم داده پوستر کردن و چسبونده تو اتاق­خوابش! هرچی میگیم پدر من پوستروپوستربازی دیگه از سن ­و سالت گذشته گوشش بدهکار نیست. هرسال هم روز تولد آقای اصغری یه سور گنده و پررو به فامیل میده که تیر خلاصو به قلب ما شلیک میکنه.اما دیروز مادرم هم به سیم آخر زد و به پدرم اولتیماتوم داد که یا منو انتخاب کن یا آقای اصغری­تو! من هم چاره ­ای ندیدم جز اینکه یه نامه به صداوسیما بزنم و ضمن تشریح این مسائل استعفای آقای اصغری رو طلب کنم.</description>
                <category>مرآت ساعی</category>
                <author>مرآت ساعی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 14:20:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>