<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های merajhami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@merajhami</link>
        <description>معراج حامی (علاقمند به نوشتن) کتابشناسی؛ جاده به سوی تو (مجموعه شعر)، گمشده در ژاپن (ناداستان)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:26:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/191790/avatar/yeFZ3m.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>merajhami</title>
            <link>https://virgool.io/@merajhami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انعکاس</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-t70xk51v9tgr</link>
                <description> www.merajhami.ir لیلا، در پیله ی زیبایی های همیشه، از پیچ ِ کوچه گذشت.خودش هم نفهمید چرا؛  دست در کیف بُرد و اسکناسی را روی پای بی جانِ فقیر  نهاد. درست مثل مَرد، که نفهمید چرا با زبان ِ اَلکن اَش، چنین دعا کرد؛دستت پر برکتدلت خونه ی عشقِ خوبا ..زن، از مَرد و از کوچه گریخت و  به خانه اَش پناه برد.  به سرعت، از  گلبرگِ  لباس هایش شکُفت و  به سمت پنجره رفت...هوای تازه....از حاشیه ی  پرده می توانست مرد ِ علیلرا در خم ِ کوچه ببیند.و به یاد آورد که هرگز عاشق نشده است !نورِ غروب، آنقدر کم شده بود که می توانست تصویرِ کمرنگِ خود را  در شیشه ی پنجره دریابد..#معراج_حامی از مجموعه داستان #چهلبرای دانلود این کتاب به سایت www.merajhami مراجعه فرمایید</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 10:21:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%DA%86%D9%87%D9%84-ujbqcajxuksj</link>
                <description>خیلی دلم می خواست قبل از رفتن، آن جا را برای اولین و آخرین بار ببینم. قرارم برای سه روز بعدش بود. محلّی ها با اکراه، حدودش را نشانم دادند. آن هم پیرمردهایش.  وگرنه جوانترها که اصلا&quot; داستان را نشنیده بودند. دیگر برای کسی مهم نبود! جایی میانِ درخت ها. در جنگل. هیچ نشانی نبود به جز باقیمانده ی آخرین سنگر مقاومت، که از آن آغل ساخته بودند برای گوسفندها. وگرنه چوپان ها که از گونی خاک استفاده نمی کنند!پدرم، احتمالا&quot; گرسنه و زخمی، با چهار گلوله در کُلت روسی و یکی در استخوان ران، درختی قطور را جان پناه کرده بود. شاید به رَحِم مادرم فکر کرد. به من، غوطه ور در آن. اطراف را پاییده بود. خسرو خان که لابد در نزدیکی، پشت درخت دیگری پنهان شده بود، با آن سبیلِ مردانه، چانه اش را به طرف او بالا گرفته بود . لباس خسرو خان خون آلود بوده، امّا قلب و چشمش، مثل عکسهایش محکم، شاید.موبایلم زنگ می خورَد. قاچاقچی می گوید که سه روز دیگر، در شهر مرزی، مرا خواهد دید. و باید نصف پول را اول بدهم.بوی چوب مرطوب در بینی ام، در بینی اش می پیچد. درختی قطور پیدا می کنم  و روی زمین می نشینم و تکیه می دهم.احتمالا&quot; مأموران زُبده ی امنیتی، همه ی اعضای گروهک را شکار کرده بودند. شاید پدر به پهلو چرخیده و نگاهی به اطراف انداخته، سپس با چابکی ِ یک چریک، روی زمین خوابیده و شلیک کرده بود. دوست دارم فکر کنم که گلوله اش به پای مأموری خورده و خونش به اطراف پاشیده . لابد خسرو خان بلافاصله شلیک دیگری کرده و کار مأمور را تمام کرده بود. سپس به سرعت جست زده و جایش را عوض کرده بود.دوباره زنگ می زند؛ « نصف پول رو اوّل می گیرم. نصف دیگه هم باس همرات باشه وُ  نشون بدی...  داریم با جونمون بازی  می کنیم... شوخی نیست که...! »گلوله ای پشت کاپشن آمریکاییِ پدر را می خراشد. همان که مادر، هنوز، گاهی یواشکی بو می کُنَدش. شاید نمی توانسته تغییر موضع بدهد. محاصره شده بودند لابد. و دو گلوله ی دیگر از اسلحه ی پدر... احتمالا&quot; سرش را روی زمین نگه داشته بود. انگشت اشاره ی خاک آلودش را به خسرو نشان می دهد. شاید دوباره به رحِم مادر فکر کرد؛ به دنیایی بهتر... لابد سر بلند کرده و ماشه را فشرده...مادر،کاپشن را رو به پنجره می گیرد؛ یک خط در حاشیه ی پشت، و یک حفره ی بزرگ در وسطش. درخت بزرگ را بغل می کنم و انگشت هایم در سوراخ هایش فرو می روند.« شما که چهل سال تحمل کردی... بقیه شم بساز، من میگم... وگرنه این کار ریسکیه. خطریه. اگه شهامتشو داری بسم الله... به هر حال من سه روز دیگه اونجام. چندتا مسافر دیگه هم دارم... ».#معراج_حامیاز مجموعه داستان &quot;چهل&quot;این کتاب را می توانید بصورت رایگان از سایت www.merajhami.ir دانلود کنید.</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 09:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-cpngdkb6yogh</link>
                <description>.پاییز بود. تابستان بود ولی بوی پاییز می آمد. با همان قدرتی که عطر قرمه سبزی، خانه را پُر می کند، بوی پاییز، زندگی من را. از موهایم، از لباسم، از ماشینم، خانه ام، نوشته هایم، بوی پاییز می آمد. آن چه از خاطرات آن روزها در ذهنم مانده، تصاویری با رنگ زرد و نارنجی ست. از آن شهر بیرون آمدم؛ از شهری که او بود. بعدها اسم اش را هجرت گذاشتم. لا به لای دعوای زرگریِ وکیل ها گیر کرده بودیم. هر دو. آن موقع هیچکدام مان نمی فهمیدیم، اما حالا می فهمم. شغل هایی وجود دارند که از انهدام زندگی ها ارتزاق می کنند. چگونه خودشان را می بخشند را هرگز نفهمیدم. بلد نشدیم همدیگر را پیدا کنیم و حرف بزنیم. این حرف زدن، خودش مهارت شگفت انگیزی ست که هیچکدام مان نداشتیم. و نداشتنِ فقط یک مهارت، ما را تباه ساخت. در میان بلوای ساختگیِ وکیل ها، با هم جنگیدیم و در نهایت، از هم جدا شدیم. پاییز بود....#معراج_حامی</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 22:38:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حدیث میانسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-u7oyujb6m8ku</link>
                <description>1- دوست دارم اینگونه خیال کنم که آن کسی که عبارت «قلّکِ دل» را ابداع کرده، حوالی سن و سال من بوده ؛ بعد از چهل! چرا که فکر می کنم وقتی که جوان هستیم، قلب مان پُر از سکّه است، پُر از گنج. و مای خام، مای بی پروا، هربارِ عاشقی، یکی از این سکّه ها را از قلّک درآورده، خرج می کنیم. امّا وقتی به این میانه می رسی – به حوالی من – در می یابی که چیز زیادی، آن تَه، نمانده است. دیگر وقتی سکّه ای را بر می داری، صدای فلزی ِ پُر بودن را نمی شنوی. کم کم صدای خالی بودن می آید، صدای آن اَعماق تاریک. درمورد خودم، فکر می کنم که سکّه های دلم را خرج کرده ام. نمی دانم اصلا&quot; چیزی آن پایین مانده یا نه؟! ولی می دانم که اگر باشد هم زیاد نیست. در این سن و سال، مگر چند سکّه در قلّک دل آدم می مانَد، برای عاشقی؟.2- صحبت از کامجویی و وصال نیست. حرفم درباره ی حس و حال است. مهم نیست که دلپذیرهای گذشته، اکنون در کنارم نیستند. موضوع این است که اگر بودند نیز –اکنون- احتمالا&quot; از لرزه های عاشقی خبری نبود و باز هم بی صدایی ِ این قلّکِ خالی را حس می کردم. صحبت از وصال نیست. حرف از حس و حالِ عاشقانه است..3- وقتی خیلی نوجوان و البته اَبله تر بودم، به دنبال عشقی فراجسمانی می گشتم. در شلوغی های جوانی، به دنبال شورِ آتشینِ قلب و تن. و حالا... حالا احساس می کنم که این «اِمکان»، از من، زائل شده و دیگر، از آن کالای باارزش در قفس استخوانی سینه، خبری نیست..4- آیا اشتباه رفته ایم؟ طریقِ دیگری بوده که درنیافته باشیم؟ نظر شخصی ام را بگویم؛ نه! زندگی انسان، آرشیو گریزناپذیری از حسرت هاست. خواستن ها و دست نیافتن ها، دیدن ها و نداشتن ها، داشتن ها و از دست دادن ها... و این «حلقه»، همیشه بوده و برای همیشه تکرار خواهد شد. در قرآن سوره ای هست که با این جمله شروع می شود؛ همانا انسان در خسارت است...(ان الانسان لفی خُسر...) اگر کاری به مبدأ فراانسانی یا انسانیِ آن نداشته باشم، با وجود آگنوستیک بودنم، باز هم از آن الهام می گیرم، که قصّه ی مکرّر ِ بشر است. ما همیشه در حال خسارت دیدن و حسرت ایم. این، ماهیّتِ انسان بودن است. و شاید دیگر موجودات... چرا که دیده شده وقتی فیل ها وقتی به محلّی می رسند که در آن جا، یکی از اعضای خانواده را از دست داده اند، مدتی توقف می کنند! واقعا&quot; در آن لحظه چه حسی دارند؟ شاید سوگواری، غم، دلتنگی....5- برگردیم به قلّک... آنقدر می ترسم که نکند خالی شده باشد که دیگر حتّا تکان اَش نمی دهم. امیدوارم یک سکّه در آن تاریکی ها مانده باشد. سکّه ای برای تو، برای آمدنت، در این میانه سالگی..#معراج_حامیشهریور نود و نه</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 12:27:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حدود و ثُغورِ « اِمکان»</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AB%D9%8F%D8%BA%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%90%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-h4bka3cok2k6</link>
                <description>برج العرب.هروقت کسی به من می گوید؛ « نمی شود... نمی توانم...» برایش از #برج_العرب مثال می زنم. این #فرا_سازه که امروزه به عنوان نماد دبی شناخته می شود، سیصد و بیست و یک متر ارتفاع، ششصد و پنجاه اتاق در هفتاد طبقه دارد که هفت طبقه ی آن به شکل آکواریوم در زیر دریا قرار گرفته است. امّا این مشخصات فنّیِ خیره کننده، دلیل ارجاع من نیست! نکته، این است که آن جایی که اکنون برج ایستاده است – پیش از آن –  ذرّه ای خاک، وجود نداشته و این بنای عظیم را روی یک « جزیره ی مصنوعی » ساخته اند. اگر بخواهیم ساده اش کنیم می توان این طور تصوّر کرد که قسمتی از دریا را محصور کرده، و در آن آنقدر خاک ریختند و ریختند و ریختند تا بشود پِی ِ یک ساختمان هفتاد طبقه را روی آن اجرا کرد! اگر شیوخ تیزهوش دبی، مسئولیت این کار را واگذار می کردند به یکی از همین « آدم های نمی شودِ» فراوانی که دور و برِ همه ی ما هستند، وسط دریا که هیچ، احتمالا&quot; کیلومترها دورتر از ساحل جمیرا هم آپارتمانی چهار طبقه نمی ساختند و می گفتند؛ « اینجا خاک سست است. رطوبت دارد! نمی شود! »مدیونید اگر فکر کنید که نویسنده، آدمِ باانگیزه و مثبت اندیش و سرشار از زندگی ای ست! ولی وقتی کسی پیش من از ناتوانی هایش صحبت می کند، ناخودآگاه قیافه ی مهندس #تام_رایت ( که قیافه اش را تا به حال ندیده ام ولی خیال می کنم که باید پیرمرد چاق و سرخ و جدّی ای باشد ) می آید چلوی چشمم، که در ساحل ایستاده، و تخیّل می کند که چگونه می شود نمادِ قایق های بادبانیِ سنّتیِ اَعراب را، در قالبِ یک بنای بزرگ و ماندگار، همان جا، وسط آب ساخت. احتمالا&quot; پیش خودش گفته آنقدر خاک می ریزم و می ریزم و می ریزم... تا جزیره ای که بتواند بنای مرا تحمّل کند، به وجود آید.و من در مقابل مهندس رایت، کلاه از سر بر می دارم و جمله ی حکیمانه ام را تقدیم می کنم؛« نمی شود»، وجودِ خارجی ندارد. «ما» حدود و ثُغورِ اِمکان را مشخص می کنیم؛ ما. همین جا، توی جمجه مان..#معراج_حامی*تقدیم به #کیمیا_صفری.1-تام رایت؛ طراح برج العرب، مهندس تام رایت از شرکت اتکینز است.2-ثُغور؛ به معنای سرحدها، مرزها3-جُمِیرا؛ منطقه ی ساحلی مسکونی و محبوب دبی که برج العرب در فاصله ای از آن، بنا شده است.</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 15:27:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاستیک</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-njpgl7z4yaba</link>
                <description>یک ماه میشه که اومدم به خونه ی جدیدم. چون حقِ پارکینگ ندارم، ماشین ُجلوی خونه پارک می کنم. بعد از دو هفته، صبح که اومدم سوار ماشینم بشم، دیدم هر چهارتا لاستیکش ُ با چاقو پاره کردن! همسایه ها اومدن ُ بگیر ُ ببند ُ ... سرتون رُ درد نیارم. گفتیم لابد یکی مست بوده، نصف شبی داشته می رفته، گفته یه حالی هم به این زبون بسته بدم... لاستیک های نو خریدم ُ زندگی ادامه دارد ُ  اینا... دو هفته دیگه م گذشت. صبح پریروز که اومدم بیرون، دیدم بله... این بار هم دوتا از لاستیک ها...القصّه... فهمیدیم طرف، قطعا&quot; خواسته به خودِ من آسیب برسونه، حالا یا رو ش نشده، یا امکانات تناسلیش رُ نداشته، یا شرم حضور اجازه نداده... حالا...از صبح دارم از خودم می پرسم که من تو زندگیم، به کی، تا این حد، بدی کردم که بخواد اینجوری جبران کنه وُ - به خاطر ضعف درونی یا بیرونیش - سر ماشینم خالیش کرده باشه؟! خیلی فکرمُ مشغول کرد. به خیلی از کسانی که می شناختم ُ روزی در زندگیم بودن ُ حالا نیستن فکر کردم. به اونهایی که ممکن بود کینه ای از من به دل داشته باشن. یاد تِله تئاتری افتادم که تو بچگی دیده بودم. اسمش یادم نیست ولی #داوود_رشیدی بازی می کرد. چقدر هم خیره کننده بازیش کرد که تو وجودم نِشست؛ داستان از این قرار بود که طرف – داوود رشیدی – تو خونه ش نِشسته بود که یهویی کسی به شیشه ی پنجره ش شلیک می کنه. بقیه ی داستان، حول این می گشت که داوود داشت به این فکر می کرد که تیر اندازی، کارِ کی ممکنه بوده باشه، و  به همه ی کسانی که روزی روزگاری باهاشون سر و کار داشته، فکر کرد... منم همینطور شدم. اوّلش هر دو مون ؛ من  ُ داوود - داوود رشیدی شون  – به این فکر کردیم که مگه تو این زندگی، به جز خوبی، کار دیگه ای هم انجام دادیم؟! مثل #ال_کاپون که در دفاع از خودش گفته بود « یادم نمیاد به جز خوبی، در حق این مردم، کار دیگه ای کرده باشم » ! ... من  ُ داوود هم همینطور. مگه تو این شغلِ صلح طلبانه، که آدم ها، کج و کوج میان پیشِت  ُ صاف و صوف میرن (فیزیوتراپی) کسی میتونه بدخواهت باشه؟؟ شغل اَم اونقدر هم حساس نیست که مثل جراح ها خطای غیرقابل بخششی داشته باشه. هیچوقت در عمرم، نه بازاری بودم که چِکی دست کسی داشته باشم ُ چکی از کسی دستم باشه، نه پیمانکار شهرداری بودم که به خاطر چندقاز پول اضافی کثیف، از کفش ُ کلاهِ کارگرهایی که زیر بارون ُ تو تاریکی خدمت میکنن، بزنم، نه با احساسات کسی بازی کردم ( حالا نمیگم تجربیاتی نداشتم... نه ... از خودِ طرف، اگه بیشتر آسیب ندیده باشم، کمتر ندیدم! ) نه وکیلی بودم که از دو طرفِ ماجرا پول گرفته باشم، نه سیاسی بودم که آدم هایی رو جلوی چوب و باتوم بفرستم ُ خودم در امان مونده باشم، نه لات بودم، نه چاقو کش، نه قمارباز... هیچی... تا جایی که یادمه سَرم ُ مثل الاغِ امامزاده داوود انداختم پایین ُ این مسیرِ نکبتی رُ با نارضایتیِ هر چه تمامتر! طی کردم ُ مثل اسبِ #مزرعه_حیوانات ، بدون شکایت، کار کردم ُ کار کردم ُ کار کردم. حتّا وقتی همسر سابقم، همه چیزم ُ گذاشت تو جیبش که بِبَره، با این که خیلی هم راحت اجازه ی این کار ُ بهش ندادم، ولی آخرش گفتم « اشکال نداره. ده سال زنم بوده. جای دوری نمی ره. راضی ام. به من لطف های زیادی کرده »خلاصه... من ُ داوود اوّلش اینطوری شروع کردیم به فکر کردن. هی من فکر کن، هی داوود فکر کن. هی من، هی داوود... ولی کم کم که این پلّه ها رُ میری پایین، مثل وقتی که میری سراغ زیرزمینِ خونه ی پدری ( که همیشه هم لامپش سوخته س بی صاحاب ) مثل وقتی که مراقبه می کنی و می ری به لایه های پایین تر، می بینی که ... درسته داوود رشیدی؟ می بینی که نه ... اونقدرها هم که خیال می کردی، معصوم و بی گناه نبودی!تو هم بعضی وقتها باید مهربون تر  می بودی، که نبودی. یه جاهایی باید می تونستی خشمت ُ کنترل کنی، که نکردی. یه دفعاتی باید چشم پوشی های گسترده می کردی ُ انعطاف بیشتری می داشتی، که نکردی و نداشتی. یه وقت هایی باید حرف نمی زدی، که زدی. یه جاهایی باید روت رو برمی گردوندی ُ مثل خلبانی که دستگیره ی #ایجکت رُ می کِشه، خودت ُ پرت می کردی بیرون ُ سریع خلاص می شدی تا کار به جاهای باریک تر ُ هتک حرمت های بیشتر نَرِسه، که نکردی ُ نکِشیدی ُ نپریدی ُ موندی ُ گند خورد به خودت ُ اون ُ اونهمه عواطف ُ احساس ُ زندگی ُ رویا...در واقع، احتمالا&quot; یک موجودی ته ِ همه ی ماها هست که مُدام ضجّه می زنه؛ « ایهاالنّاس! من، قربانی شدم»! ولی آیا ما واقعا&quot; قربانی هستیم؟ این ُ می دونم که صادق بودن با خودمون، سخت ترین کاریه که می تونیم انجام بدیم. ما به ندرت – و شاید هیچوقت – رو به روی اون آینه می ایستیم که میگه: « تو زیباترین ِ جهان نیستی! » ما از اون آینه، از اون لحظه، از اون اعتراف، فرار می کنیم تا با حقیقت ِ خودمون مواجه نشیم. معمولا&quot; در طول زندگی مون، این، کاریه می کنیم. نه که بهترین راه باشه، بلکه چون راحت ترینه؛ مثل تریاک، که درمون نیست، ولی فرارِ قشنگ ُ تسکین دهنده ایه. می دونی؟ چون آدمیزاد از درد کشیدن خوشش نمیاد. و رو به رو شدن با حقیقت ِ خودش، براش دردناک ترین کاره! من فهمیدم که اونقدرها هم که خیال می کردم، بی گناه ُ خدمتگزار ُ قربانی نبودم! من، جاهای زیادی، ظالم ِ قصّه بودم. اونی بودم که رفت. اون بی وفا، من بودم. اونی که بازیِ روانی رُ شروع کرد، اونی که سرد شد ُ نتونست تا آخرش دَووم بیاره، من بودم ...آخرش تئاتر اینطوری تموم شد که من ُ داوود ُ اَل - اَلِ کاپون اینا - وسط یک صحنه ی کم نور، دور هم، رو صندلی نشستیم ُ آرنجهامون روی زانوهامونه... و داوود رشیدی، با اون صدای ماورائیش میگه؛-می دونی کارآگاه! حالا که فکر می کنم... می بینم من چندان هم بی گناه نیستم ! ( یا یه همچین چیزی )و من، برای این که جلوی داوود، کم نیاورده باشم، با صدای زنگدار، مثل «باک» برادرِ «بیل» تو فیلم #Kill_Bill میگم؛-ما مستحق مُردنیم !و اَل، سیگار برگِ کوبائیشُ میجوه وُ به ما دو تا نگاه می کنه.□این پایین، تو این زیرزمینِ تاریک، چیزهای زیادی برای خجالت کشیدن و حتّا ترسیدن وجود داره..#معراج_حامیمرداد 1397#ناداستاناین تصویر، قطعا&quot; فتوشاپ است. مگر می شود کسی تا این حد، جذاب باشد ؟!!!</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 21:20:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@merajhami/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-vgnwpen8qtuz</link>
                <description>چرا بر ثبت لذتِ دستِ اول، اصرار داریم؟چرا عکّاسی می کنیم؟ آیا غیر از این است که می خواهیم ترکیبی از یک « فرد یا منظره ی خاص» را در یک «لحظه ی خاص» ثبت کنیم؟ حتّا اگر بدانیم که آن منظره بارها تکرار می شود و آن فرد خاص می تواند به دفعات، در آن نقطه بایستد، ما باز هم عکس مان را می گیریم! ما عکّاسی می کنیم تا آن «لذت دست اوّل» را ثبت کنیم؛ لذتی که «ممکن» است تکرار شود، ولی مطمئنیم که دیگر« این کیفیت» را نخواهد داشت. ما لذتِ دستِ اول را ثبت می کنیم تا «بعدها» بتوانیم در ِ آن قوطیِ رنگیِ خاطره مان را باز کنیم و «آن لحظه» ی شفاف را دوباره مزّه کنیم؛ شبیه-سازی ِ مزّه ی لحظه ای که دست نیافتنی ست!بعضی آدم ها مثل دوربین های آنالوگ هستند؛ مُدام عکس هایی را با خود حمل می کنند و دکمه ی دیلیت ندارند! وقتی یک رابطه ی عاطفی تمام می شود، هر یک از طرفین، به سویی می روند و زندگی جدیدی را آغاز می کنند. ولی این آدم ها- این دوربین های غیر دیجیتال- نمی خواهند یادگارها را فراموش کنند و آن لذت های دست اوّلی را که تجربه کرده اند، دور بریزند چرا که به زیبایی و بی مانندی ِ «آن لحظه» سخت معتقدند. این ها گذشته را با خود حمل می کنند نه چون توان ِ فراموشی اش را ندارند، بلکه از یاد بردن اش را شرم آور می دانند. چنین کسی که به قداستِ یک خاطره ، مومن است شایسته ی این است که او را «نگهبان خاطره» بنامیم، و نه گمشده در گذشته. چه که این بار ِ سنگین را آگاهانه، مسیح وار و خستگی ناپذیر به دوش می کشد.همین چند لحظه ی پیش، شماره تلفن هفت رقمیِ خانه ی دختری به خاطرم آمد که  بیست سال پیش، دوست اَش می داشتم. ما جدا شدیم، آن ها از آن خانه رفتند و تلفن های تهران، هشت رقمی شدند. امّا این یادآوری، بازگشاییِ صندوقچه ای عتیق و قیمتی و زیبا در من بود. یک لذّتِ تمام عیار از به یاد آوردنِ اشتیاق و اضطرابِ تماس تلفنیِ راهِ دور در کابینِ «مرکز تلفن» شهرستان، تا او گوشی را بردارد و صدایش مثل نسیم به صورتم بخورَد... دختری که در بیست سالگی عاشق اش بودم، وقتی که چهل و یک ساله ام !.*به #نوید_گلپور#معراج_حامیخرداد نود و نه</description>
                <category>merajhami</category>
                <author>merajhami</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 20:32:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>