<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرسده سیفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mersedeseifi</link>
        <description>پرسه در حوالی نوشته‌هایم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:34:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1852345/avatar/IZBvBO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرسده سیفی</title>
            <link>https://virgool.io/@mersedeseifi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این داستان: حضور من در باشگاه محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mersedeseifi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-qssusk1qgxio</link>
                <description>این داستان: حضور من در باشگاه محتواهمه‌ی ما به نوعی همیشه با محتوا درگیریم و منم از این قاعده مستثنی نبودم.شروع نوشتن من برمی‌گرده به زمانی که دبستانی بودم. یادمه چندبار با خط تحریری برای خودم و هم‌کلاسی‌هام نامه‌های عاشقونه‌ می‌نوشتم‌ و تو کیف کوچولوی صورتیم حمل‌شون می‌کردم‌.بعدترها، حدود پونزده سالگیم‌، تو سرای محله شهرک‌مون کار می‌کردم و اونجا بر حسب پیشامدهای زندگی، با کانون ادبی آشنا شدم.با دیدن دست‌نوشته‌های طنز آقای شهجردی، شاهنامه‌خوانی خانم هندی‌پور و علاقه شدید آقای ستوده به سهراب سپهری بود که جرقه‌ای در من خورده شد.خوب‌تر که نگاه می‌کنم، پنج سال بعدیش تا الان که بیست سالمه، به نوعی با کلمات درگیر بودم؛ اما باشگاه محتوا اولین قدم جدی من برای یادگیری تو حوزه‌ی محتوا بود.من به نشونه‌ها خیلی اعتقاد دارم و پیدا کردن باشگاه محتوا هم برام با نشونه‌های زیادی همراه شد.یادمه وقتی می‌خواستم متن آزمون ورودی رو بنویسم، هیچ تصوری از بقیه نوشته‌ها نداشتم و راستش به نتیجه هم فکر نمی‌کردم…نتیجه‌ها اومد و من هفتم شدم، اما انتظاری که داشتم درست بود.تمام بچه‌های باشگاه کاربلد، کنجکاو و خفن بودن، مربی‌هامون هم همینطور؛ منابع زیاد بود و آقای داریان سخت‌گیری زیادی برامون به خرج می‌داد.اوایل فکر می‌کردم حتی تکلیف پرسونا هم نمی‌تونم‌ تحویل بدم، اما بعدترها رسیدیم به مقاله‌نویسی، سئو، سوات، ساستک و حتی ساخت پادکست.یکی از قشنگ‌ترین قسمتای‌ این دوره زمانی بود که فهمیدیم پروژه پایانی‌مون نوشتن یه ایبوکه.این شد که سر موضوع پروژه، موهای سر مریم جون رو سفید کردیم اما بالاخره موضوع «راهنمای شروع مسیر کوهنوردی» تصویب شد.یادگیری مسیر تولید محتوای متنی از صفر تا صد سفر خیلی پرچالشی بود، اما مقصدای‌ زیبایی داشت.از پیدا کردن دوستایی مثل فاطمه، حسنا، منیره، فریماه و سجاد تا وبینار علی کاشی و خانم مجتهد که با تمام قلبشون ما رو راهنمایی کردن و پایان این ماراتن بود.در حال حاضر ذهنم برای پذیرش احتمالات و امکانات بازه و با تمام وجودم حس می‌کنم که دوست دارم درگیر حوزه تولید محتوا بشم.و خوشحالم،خوشحالم بابت شبکه‌سازی دوست‌داشتنی باشگاه محتوا،بابت تجربه‌‌‌ی شیرین‌ترین اولین‌ها‌ تو حوزه‌ی کاری،و بابت تک‌تک‌ درسایی که تو این مسیر گرفتم.</description>
                <category>مرسده سیفی</category>
                <author>مرسده سیفی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 23:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان: صعود به قله «سبلان»</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86-mq5cqxayhtba</link>
                <description>سبلان، آتشفشان خاموش خطه اردبیلِ ایرانسبلان یا سلطان ساوالان، با ارتفاع ۴۸۱۱ متر از سطح دریا، سومین کوه بلند ایرانمونه که در شمال غربی کشور، استان اردبیل، و شهرستان مشکین‌شهر قرار داره.سبلان یکی از ۱۵۱۵ قله بسیار برجسته جهان به شمار می‌ره و البته، به مقدس‌ترین کوهِ ایران شناخته می‌شه.دلیل این قداست، به خصوص برای مردم خطه اردبیل، به باور بعثت زرتشت در این کوه و حیات زیستی فراوانِ دامنه‌های‌ این کوه برمی‌گرده.شروع مسیرصبح روز چهارشنبه، ساعت ۱۰ صبح، دو ماشین سواری از مبدا کرج، به مقصد اردبیل حرکت کردیم؛مقصد بعدی قزوین، و بعد ابهر، تاکستان، خرم‌دره‌ و درنهایت زنجان بود. بعد زنجان، کم‌کم به جاده بی‌نهایت‌ خوش‌ریخت‌ سرچم‌ به اردبیل نزدیک شدیم و طی مسیر از این جاده‌ی شکیل و‌ جمیل‌، خروارهای خاک سرخ، کامیون‌های پرکاه‌ و مزرعه‌های مرتب، پربرکت و جاری، لذت بردیم.درآخر، نزدیک به اردبیل، کوه مقدس ایران، سبلان، رخ‌نمایی‌ کرد.به سمت شابیلمسیر انتخابی ما، مسیر شمال‌شرقی بود که از آبگرم شابیل، در جنوب شهر لاهرود‌ و جاده اردبیل به مشکین‌شهر شروع می‌شه و با عبور از پناهگاه به وسیله یال شرقی به قله می‌رسه.تصمیم بر این بود که بعد استراحت، پنجشنبه ظهر به سمت مشکین‌شهر‌، آب‌گرم‌ شابیل، و پناهگاه حرکت کنیم.طی مسیر، از دره شیروان یا شیروان دره‌سی‌ عبور کردیم؛اشکال عجیب و غریب و بی‌نهایت‌ زیبای دره شیروان، طی زمان و بر اثر فرسایش شکل گرفته. صخره‌های بلند و‌ نوک‌تیز، دره‌ بسیار عمیق، دیواره‌های تیز و هولناک و حیات وحش منحصر به فرد.ناگفته نمونه که وقتی در مسیری و کم‌کم‌‌ به اتمسفر سبلان نزدیک می‌شی، حس پاکی و آرامشِ ژرفش‌ درونت رو فرا می‌گیره‌.اونجاست که قلبت تند‌تند می‌زنه و پر از شور‌ و هیجانی.جاده‌ای که طی مسیر، سبلان درست روبه روته :)به سمت پناهگاهپنجشنبه عصر به آب‌گرم‌ شابیل رسیدیم.بعضی از همنوردامون به پناهگاه رسیده بودن و ما چند نفری که مسیرمون از ابتدا با اون یکی گروه متفاوت بود، با یه دستگاه لندرور‌ به سمت پناهگاه حرکت کردیم.مسیر سنگلاخی، سخت و پر از شیب‌های تندی که تنها لندرور‌ از پسش برمیومد!این مسیر پرتردد درنهایت در ارتفاع ۳۷۰۰ متری تموم شد و ما به پناهگاه مقدس اردبیلی‌ رسیدیم و تیم تکمیل شد.برنامه این بود که کمی‌ هم‌هوایی کنیم و شب همونجا استراحت کنیم.محل استقرار چادر به دلیل حمله خرس قهوه‌ای بحث بسیار مهمی به شمار می‌ره‌ و از ساعت ۱۱ شب به بعد، تردد در پناهگاه به دلیل وجود خرس ممنوعه.به همین صورت، بعد مرتب کردن وسایلامون، آماده کردن صبحونه فردا و بقیه اقدامات لازم، بیش‌ترمون تو اتاقی که اجاره کرده بودیم، و مربی‌ها و تعدادی ازهمنوردامون تو چادراشون، خوابیدیم.به سمت سبلانجمعه، صبح روز صعود، حوالی ساعت ۳ و نیم بیدار شدیم.صبحونه‌هایی که دیشب آماده کرده بودیم رو خوردیم و بعد حاضر شدنمون، راس ساعت ۴ و نیم، به قصد صعود، از پناهگاه خارج شدیم.هوا تاریک‌ بود و کمی سرد.از محوطه پناهگاه عبور کردیم و در مسیر پاکوب قرار گرفتیم.قصد‌مون این بود که قبل از طلوع آفتاب به ارتفاع ۴۲۰۰ متری برسیم.در نهایت، صبح روز صعود، طلوعِ چشم‌نواز و مشهور سبلان رو نگاه کردیم و جز زیبایی، چیزی ندیدیم.خورشید بین خط افق و دریای خزر، رخ‌نمایی می‌کرد.در راهطی مسیر صعود از یال شرقی پرچم‌هایی رنگی، دارای شماره‌های مشخص ‌و با هدف راهنمایی وجود داره.اشکال خاص سنگ‌ها، پرچم‌ها، سکوت صبح؛ صدای سبلان.سنگ‌هایی به شکل روباه، کبوتر کاکلی، شاه و ملکه.بعد حدود ۳ ساعت توقفی برای استراحت و تغذیه داشتیم؛ بعد استراحت، به همین روند ادامه دادیم.کم‌کم‌، با ارتفاع بیش‌تر، سختی راه نمایان شد و نفس‌هامون‌ تنگ؛ من و یکی از همنوردامون‌، دچار کمی ارتفاع‌زدگی‌ شده بودیم و کمی سرگیجه، حالت تهوع وتنگی‌نفس داشتیم.شدت ارتفاع‌زدگی‌ کم بود و مجبور به کم‌کردن ارتفاع نشدیم.قدم‌هامون‌ رو آهسته کردیم و تمام تمرکزمون رو به نفس‌های عمیقمون دادیم.چون به قول یکی از همنوردامون: «از یه ارتفاعی به بعد، قاعده‌های بازی خیلی فرق داره».مسیر سخت بود، ولی ته قلبمون ایمان داشتیم که سبلان، سومین قله بلند ایران، ما رو صدا می‌کنه و می‌پذیره.لحظات صعوددرنهایت، تیم هفده نفره‌ی‌ ما، به سرپرستی آقای نصیری و خانم صفائیان، جمعه ظهر، حوالی ساعت ۱۲، به چشمه معروف سبلان رسید.بعضی‌هامون، اشک شوق می‌ریختیم و بعضی قهقهه‌‌های بلند.یه عده‌‌ هم از خستگی مسیر ‌و فشار هوا، نشستیم و استراحت کردیم و در آخر با کلی عکس و خاطرات، بعد حدود یک ساعت، تصمیم به برگشت گرفتیم.ما :)مسیر برگشتطی مسیر برگشت به دو گروه تقسیم شدیم.گروه اول با سرعت بیش‌تر، و گروه دوم که شامل چهار نفر بودیم، با سرعت کندتر، به مسیر برگشت ادامه دادیم.هوا آفتابی بود و نور خورشید مایه دلگرمی‌مون.درآخر، گروه اول حوالی ساعت ۶ عصر، و گروه بعدی با یک ساعت و نیم تاخیر به پناهگاه رسید.آفتاب کم‌کم ناپدید شد و سرمای هوا بیش‌تر.بعد کمی‌ استراحت و جمع و جور کردن وسایلامون، حوالی ساعت ۸ شب، از پناهگاه مقدس اردبیلی به سمت پایین و آب‌گرم شابیل رفتیم و درنهایت به سمت اردبیل حرکت کردیم.</description>
                <category>مرسده سیفی</category>
                <author>مرسده سیفی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 23:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>