<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مثل پاییز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@meslepaiiz-77</link>
        <description>چیزهایی برای نوشتن هست که هیچگاه نمی شود نوشتشان(علی اکبرامیدی)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1165221/avatar/rVgoTt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مثل پاییز</title>
            <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درمسیر من</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-mlfgusmbeenb</link>
                <description>&quot;در مسیر من&quot;نویسنده : علی اکبر امیدیایگو تراپیلاو یعنی علاقه و عشقسلف یعنی فطرت ، ذات ، هستی اصلی ماهمان فطرت اصلی در آستانه ی ظهور در رحم مادرهمان من که هنوز دچار تاثیرات تحمیل شده از سوی جهان پیرامون نشدمن واقعیجریان عمیقا خالصی که هیچ عوامل خارجی در شکل گیری اون دخیل نبوده استآریهمان ذات الهیما محصول یک جریان چندخدایی نیستیمهمه ما از یک ذات یکتا و یگانه و خالص سرچشمه گرفتیمو سلف لاو درست مثل پویندگی یک درخت ، پویش بی توقف یک رود ، و جوشش بی مکث چشمه هاستاما به خاطر تنش عوامل خارج از ما، پیوسته سرکوب شده استعشق انسان فقط و فقط به ذات منحصر به خویشعشق مادر به فرزند زمانی اتفاق می افتدکه مادر تحت تاثیر علاقه به ذات خویشتن باشد نه فرزندتا مادامی که تو عاشق خودت باشی جهان را وادار خواهی کرد عاشقت باشدمی دانی چراچون کائنات به جریان هایی خدمات میدهد که قابل شناسایی باشد .و ارتباط با کائنات جز از طریق عشق به خویشتن ممکن نیستکائنات هرگز توجهی به انرژی منفی نمی کندو اگر جریانی آغشته به انرژی منفی باشد آن را شناسایی نمی کندبه همین خاطر برای هم جریان شدن با تعادل و نظم موجود در هستی باید عاری از انرژی منفی باشیمبرای همین می گویند برای برآورده شدن حاجات نگوییدخدایا ندارم خدایا بدبختمبگویید خدایا شکرت به خاطر آنچه که دارماین تولید انرژی منفی باعث رهنمون شدن به مدار منظم خلقت می شودخالی خالی از انرژی منفیمولانا میگههرگاه که تسلیمم در کارگه تقدیرآرام تر از آهو بی باک تر از شیرمهرگاه که می کوشم در کار کنم تدبیررنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیراین کوشش استرس ایجاد می کندترس از نرسیدنترس از نتوانستناینها همه ارتعاشات منفی تولید می کند که کائنات را از خودش دور می کندتا به حال به صدای آزادانه پرندگان گوش کردیکائنات همینقدر شفاف و بی آلایه است که صدای پرنده ای آزاد و یا اهنگ هستی بخش ذرات یک چشمهوقتی پیکاسو اولین تصویر خودش را کشیدحاضرین تعجب کردندبی نظم به نظر می رسیداما نظمی فشرده شده در عمق این تابلو حاضرین را به فکر وا می داشتشاید اون موقع کسی نمی دونست پیکاسو چقدر در هم آمیزی و رفاقت با اصالت خودش هستپیکاسو تلاش کرد نظمی رو منعکس کند کهدر میان بی نظمی تمنای دیده شدن داردتنها کاری که آنها انجام می دهند فقط ارتباط با اصل ذاتی خویش هستاما در هرکسی به شکلی نمود می کنداین ارتباط موفق درونیاز طریق پیکاسو و میکل آنژ به خلقت تصویر می پردازداز طریق بتهوون به آفرینش موسیقیاز طریق مولانا به ساخت شعرو ممکن هست در جان هرکسی به تولید چیزی خاص بپردازدمهم اون ارتباط اولیه و جنجالی ستاون انقلاب نخستینکه در دالان تاریک غارها انسان های نخستین در پی اش می گشتندهمون من حقیقی که پیامبران را توجیه به نبوت کردو سلف لاو نه نگرش و تفکری مخصوص به این روزهای جهانبلکه انقلابی در همه اعصار هستو در کتاب راز جاودانگی کریستوفر الکساندربهش کیفیت زنده می گویدمعماریوقتی ازت می پرسیدن تابه حال رابطه جنسی خارج از فضای زناشویی داشتی یا نه میگی نهخیلی خیلی ستاینده است . چون بهترین موضع دفاعی در مقابل تهاجمات جهان علیه اصالت دروناعمالی ست که مورد رضایت طبیعت نیستتو خیلی به خودت لطف کردی خیلیجهان در رویارویی با نیاز پرستان میگه اینا قرار نیست اثر مثبتی در ذات هستی ایجاد کننپس بذار در اعماق نیازها و احتیاجات خودشانمدفون بشن.آغاز...</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 15:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند برگ شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-u2ktybn7q482</link>
                <description>سلسله برداشتی از اندیشه های ادبی علی اکبر امیدی متخلص به پاییزبان 🍂🍂 تقدیم به دوستداران عصر شعر امروز . زندگی شعر است و بشر واژه هایی ست برای سرودنش&quot; پاییزبان&quot; پاییزبانپاییزبان</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 21:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولانای خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-hyjjxvzkecbs</link>
                <description>مولانای خیالنویسنده : علی اکبر امیدیبحث ما از جنس دیدار اول شمس و مولاناستمولانا خودش رو علامه دهر می دونستهر شب خطبه می کردآنچه می گفت رو حاصل از یک آگاهی قطعی می دانستاوایل مولانا مقامی نداشتمولانا یک جلال الدین منحرف بودفقط یک جلال الدینمولانا نبوداون شکوه دین رو مبتنی بر عزتی می دانست که از کلامش جاری می‌شدو اونقدر دچار غرور شد که هرچیزی می گفت رو در جرگه آگاهی می نشاندیک بار جلال الدین از کوچه می گذشتشب بودیه نفر از کنارش عبور کرد و به طعنه گفت جلال الدین روزت به خوشیجلال به این فکر کرد که مگر شب نیست پس چرا اون عابر بهش گفت روزت به خوشیاین موضوع اونو به فکر واداشت که نکند این شامی که جانش را منحصر نمودهشام جهل استو ای بسا اگر دیر بجنبد از طراوت یمن خرد بی نصیب خواهد ماندشب به خطبه رفت و گفت آنچه تا کنون به شما آموختم محکوم تردید استیک نفر گفت تردید ؟جلال گفت آری ، تصورم این بود آگاهم به آنچه در جان شما می کارم ، بی اطلاع از اینکه خودم دشت خشک وامانده در جهل امو بیرون شد و در شام کوچه خزیدچونان سایه ای در جان کوچه گم شدتا اینکه مردی را دید خداوجهه و نیک سرشتبنام شمسجلال الدین شمس رو که دید گفتکیستی که چون مهتابی آبستن از نور برآغوش کوچه می تابیهان ای بهار از راه رسیده بر خشکزار دلمقدم قدم به تماشای این خدا آمدجلال بود و به دیدار کدخدا آمدچنان گلی که در آیین باغ می روییدبه پیش رفت و تنش را چشید و می بویید:نزدیک شمس شدبه حصر عشق در آمد کسی که باور داشتکسی به غیر خودش عشق را نمی فهمدعاشق شمس شددر مورد گفتگوی میان شمس و مولانا همین بس کهشمس گفت خدا رو کجا می یابیمولانا گفت در دینشمس گفت کدام دینمولانا گفت همانکه از کنیسه ها بر می خیزدشمس گفت خدا در میان توستآنچه هستی خداستغریبانه به دنبال کدام خدا در جایی خارج از خویش می گردیتا مادامی که اصیل تری خداتر خواهی بودمولانا خود را دریافت و نگاهی به تنش کرد و گفت کجاست این خدا در عبای من است ؟آیا در جامه من پنهان استشمس گفت خدا همین من است که پیوسته می گوییتا اینو گفت مولانا دیوانه شدپرسید من ؟ کدام مناگر این من خداست پس من چیستمشمس در حال رفتن بود که گفتتو را جز خدا نمی شناسممولانا عاجزانه و دردمندانه بر تن راه چنگ می زد و شمس را به ادامه گفتگو تمنا می داشتنرو که غربت ما بی شما دو چندان استنرو که بی تو مکان و زمانه زندان استنرو کمی به تنم عشق و معرفت بنشانمرا چگونه ز خود می رهانی ای مهمانخلاصه هرچقدر به ایوان تمنا نشست فایده نکردو شمس رفتمولانا مجنون شد و جهان منزل شیدایی اویک نفر او را میان راه دیدگوییا در کام شب یک ماه دیدگفت مسجد میروی ای ماه روییا کدامین راه را گشتی به سویگفت هر کویی نظرگاه خداستمسجد انجایست که جای خداستعاشق کوی توام رب ودیدای پدید آیینه در هر ناپدیدیعنی در هر ناپیدایی حسن جمال خدا پیداست.« تمام آنچه مطالعه کردید تصور خیالی حقیر از دیدار این دو عزیز بود و نمی دانم در فضای واقعی چنین اتفاقی افتاده است یا خیر . ابیات هم سروده هایی از نویسنده هستند »</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 20:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب هاوکینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-m4zcbisoqgqc</link>
                <description>نویسنده : علی اکبر امیدی آنچه در ادامه خواهیم داشت  یک تحقیق شخصی است و علمی بودن آن به اثبات نرسیده است . این نوشته صرفا یک نظریه ی خیالی در جریان تحلیل نظریه ی استاد پروفسور استیون هاوکینگ «پاینده نام» نوشته شده است .   دوستان اینو بگم بنده با نگاه کاملا تحلیلی با نظریات استیون هاوکینگ روبرو هستم . استیون هاوکینگ «زمان» را یک معادله که شایسته ی شناخت است می داند اما حقیر به پدیده ای خارجی بنام زمان معتقد نیستم .به نظر حقیر، جهان خلقت بر حسب خواص درونی برای کمال در نوع خود ایجاد شده است ، حرکت اجرام برای نیل به سوی کمال فواصلی مغناطیسی ایجاد می کند که به آن زمان می گویند . آنچه ما به نام زمان به آن باور داریم  واکنش کیهانی خواص ها و عناصر تشکیل دهنده کلیت خلقت با هم است . حرکت به همراه تناسب و مقیاس به همراه شتاب عامل پدید آمدن یک از هم گریزی یا گاهی همرسانی ذره های کیهانی است که به شکل زمان به نظر می رسد .«خدای هاوکینگ »گاهی از افکاری ناپخته می شنوم که می گویند هاوکینگ به وجود خدایی واحد معتقد نبوده است چگونه میتوان از او خواست خدا را بر جایگاه توصیف بنشاند وقتی معادلات پیچیده هستی از شکوه غیر قابل وصف او می گویند هاوکینگ خدا را از طریق علم از دسترس این مدل توصیف کردن خارج می کند من فکر می کنم او معتقد است خدا عاشق فهماندن است پس تا مادامی که می فهمیم، خدا وجود دارد. </description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 22:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره شعر ..</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-uee0qbvden1b</link>
                <description>دوباره شعر...به ناچار از کنارت رفتم و با چشم خود دیدمکه بی من چون پرستویی که مدتهاست آزادیمن از ماندن گذشتم تا که آخر گشت معلوممتو هم در مکتب «از ما گذشتن» خوب استادی« علی اکبر امیدی »....................بگذار بنویسم شروع شعرهایم را تا زندگی در تار و پود این  ورق باقیست امشب برای قایق قلب هراسانمکل جهان دریایی از امواج طوفانیستاز بغض تلخ آسمان پیدااست، مدتها مهتاب پشت ابرهای مرده زندانیستاین شهر گور دسته جمعی پرستوهاست این شهر دیگر مثل سابق سبز و زیبا نیست.«علی اکبر امیدی »................زندگی کوشش برگ است به پیمایش رود زندگی همخوابی مهتاب و شب است . زندگی حاصل افکار خداست . زندگی لذت لبخند پس از مرگ غم است .زندگی شادی ماست .زندگی صبر پرستوهاست در اوج قفس .زندگی رویش زیبایی در جان گل است .زندگی، زنده به میزان تحمل و توکل هاست .زندگی بیداری فانوس در خواب شبانگاهان است .«علی اکبر امیدی ».....................ما دوتا مثل اشتیاق دو برگ از بهارانِ عشق لبریزیمبا هم آغاز می شویم اماحیف ,قربانیان پاییزیم«علی اکبر امیدی ».................توی تصویر ، اندکی کمتر از خودم خاطری به یادم نیست توی تصویر، تازه میفهمم  زندگی باب میل آدم نیست . من کمی قبل تر از این عکس زنده بودم میان هر نفسم خانه در اوج داشتم ، اکنون چون پرستوی مرده در قفسم«علی اکبر امیدی »...................من مدتهاست با این اشک ها سخن می‌گویم تو زبان اشک هایم را نمی دانی!&quot;علی اکبر امیدی &quot;................بگذار باران پنجره شوم بر کویر تلخ بن بست هایت...!«علی اکبر امیدی ».........زخم زبان مزن که دل بی ثبات من چون شیشه هاست می شکند با تلنگری </description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 08:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سویِ صورتِ مِه</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%90%D9%87-iog31wuyqcbd</link>
                <description>یک سویِ صورتِ مِه  نویسنده : علی اکبر امیدی آنقدر لای خودت پیچ خورده ای که تو را در تمام خودت نمیتوان یافت . یک طرفت مِه است و یک طرفت ماه . شده ای تندیسی از جنس مِه که میل از خود جَستَن ندارد . آنقدر شور در خود زیستن و با خود آمیختن در توست که گویی عاری از تو چیزی نیست . انگار «جهانِ حیات » حاوی توست . آهای شورِ آمیخته از مه و ماه ، کدامت را باور کنم . مِهی زنده در ماه یا ماهی خفته در مِه ؟ چه بنامم ات ؟ ابهامی پرمعنا یا معنایی مبهم ؟ تصویری زنده بر یک بوم توخالی که رنگ ها او را واگذارده اند و در پی ذرات خویش است تا مفهوم خود را باز یابد . یا آنکه خزانی در گره نفس های یک برگ . بگو چه ای که چنان در خود می رویی . به کدامین کمال می رویی ؟نسیمی آغشته به پایان کدام برگی ؟ شام هراس های کدام چشمی ، غروب تلخ کدام پنجره ای . ای صید اسیر در شکار پر تکرار بگو چه از جان خودت می خواهی که اینچنین در گره قلاب خویشی. </description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 00:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم را مسخره می کنم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-ivhl68af3anr</link>
                <description>« خودم را مسخره می کنم  »نویسنده : علی اکبر امیدیخودم را مسخره می کنم ،  چند جبهه ای می شوم و از چندین موضع خودم را هدف قرار می دهم تا مناطق پیرامون وجودم را بیاموزم . خودم را می دَرَم ، خارج می شوم از خویش و به این «خودِ خارجی » چنگ می زنم  . بر موج خمیازه صوت سوار می شوم ، تکثیر می شوم با رنگ ، ترکیب می شوم با تصویر و تا انتهای این مخروط  پَرخاشگر می لولم . حیرت انگیز است چقدر در لباسم ؟ چقدر در نقابم؟ چقدر در لایه ها نفس می کشم ؟ اکنون که از خویش بِدَرَم  «مغز هستی خویش را می فهمم !! » پیش از این،  حیات خود را خفه در انبوه لایه ها می دیدم .  پیش از این جامعه وجودم را  گم و گور و مدفون  در آوارها می یافتم . بعد از این خزان ، من برگی سرمست از حیات بهار هستم و  بالغ شده ام در حضورِ یک خزان° شعور . این بلاغت، به سان  شوکت کوهساران در تفکر یک غبار است . این بیکرانی، شبیه به قطره ای ست که مملو از بلوغ دریاهاست . پروانه ، نتیجه  بلوغِ کِرم است و پیله ، حریمِ حیات این بلاغت است . مگر نه اینکه شب های پیله صبحِ فرزانگی ست .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 15:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ مجسمه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-q9ilvjbltwis</link>
                <description>«مرگ مجسمه ها Death of statues» نویسنده : علی اکبر امیدی « من با یک مجسمه مرده ، زنده شدم »I came alive with a dead statue.گاهی می شود با دسته ای از دور ریختنی ها یک اثر هنری خلق کرد و مدتها به آن نگاه کرد و از زیبایی خیره کننده اش عالمی لذت برد . می شود مرگ را حیات بخشید . آری می شود مرگ را حیات کرد و زندگی را مدتی میراند . گاهی «شکست» ، تو را نخواستن نیست، بلکه فرصتی برای فرار یک «بزرگ» از مهلکه ذره پرستان است . این زباله ها تکه های از هم گسسته ی یک زیبایی ست که در دستان رفته گر می لولد و در تفکر مجسمه سازان می روید و آری جهان به مثابه همان مجسمه تا مادامی که از تفکر دور است ، زیبایی اش در مه زباله ها کور خواهد ماند . من حیاتم را مدیون مرگ یک مجسمه ام. مجسمه ای که گفت آنقدر می میرم تا تو باور کنی زنده ای . و من، زنده در طول مرگ مجسمه هایم . و راست می گویم روزی که مجسمه ها زنده شوند من خواهم مرد !! یک دریا زندگی تف می کنم  از حنجره ی حیات بخش مجسمه های مرده که به ناچار مردند تا من در میان زندگی بپیچم و حیات را تبلیغ کنم . آهای زنده پنداران این معرکه مرگ من حیاتم را مدیون مرگ آن مجسمه ام که در ساحل سکوتش دریایی فریاد خفته است و در سکون اش تلاطمی زنده ، و در حریم فرسوده تنگ اش تا بیکران ها آزادی ست.من با یک مجسمه مرده ، زنده شدم ... پایان!</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 17:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ناتمام ،An incomplete memory</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-an-incomplete-memory-rk6xhrjuumxn</link>
                <description>خاطره  نا تمام : نویسنده :علی اکبر امیدی An incomplete memory (پناه می برم به اعظم العظمی آفریدگار هر آنچه هست از شر علمی که بخواهد باعث غرور من شود )  توجه : دوست من  نوشته هایی که در ادامه شاهد آن خواهید بود از منبع یا تحقیقات از پیش انجام شده ای اخذ نشده است و تمام آنها را خدا به ذهنم انداخت خدا شاهد من است  هرگونه شباهت یا همخوانی فکری این یادداشت با مطالعات دیگری کاملا اتفاقی بوده است. لطفاً  با نگاهی کاوش گر و دلی زلال با آنچه نوشتم روبرو شو شاید آنچه رخ داد طلوع یک فرضیه ی علمی در دنیای روانشناسی باشد که حداقل ارزش تحلیل داشته باشد ، نمی دانم شاید هم تا کنون یا مدتهاست روی این پروژه کار تحقیقاتی انجام می شود و به عنوان یک واقعیت علمی پذیرفته شده است . خداوند شاهد من است که اگر یک چنین متد علمی در حوزه روانشناسی رایج باشد از آن خبر نداشته و ندارم . ............. « به نام خدای خاطره ها » علاقه زیادی به فلسفه دارم و به همین خاطر خداوند گزارشات عجیب فلسفی ای به ذهنم ارسال می کرد یکی از آنها که ساخت مایه روایت عجیبی شد در پایین آورده شده است . لطفاً تا آخر همراه من باشید تا آنچه اتفاق افتاد را مطالعه کنید. آن گزارش فلسفوی این بود:«  ما همه قصه هایی انسانی هستیم برای عواملی خارج از این هستی مرموز. «علی اکبر امیدی »We are all human stories for factors outside of this mysterious existence.همه چیز از یک خواب شروع شد که علاقه مرا برای تفکر روی فرضیه ی « وقفه در زندگی ذهن Interruption of the life of the mind» یا به عبارت دیگر « وقفه در روند کامل سازی و اتصال موفق یک دوره از زندگی به دوره بعدی بسیار می کرد . Interruption in the process of completion and successful connection of one period of life to the next period.شاید این خواب روایت گر  یک پدیده روانشناختی بود . مدام پیام هایی دریافت می کردم تا آنچه دیدم را ثبت کنم . بگذارید با یک مثال سخنم‌را آغاز کنم در بین ما معمارها در روند  طراحی پروژه ،  یک خط وقتی به مقصد خودش که نقطه دیگری ست نرسد باید آن را EXTEND کرد یا توسعه داد . در جریان زندگی ذهن نیز همین قانون محفوظ است که اگر ذهن توان کامل کردن اتصال دوره های زندگی به هم را نداشته باشد سوژه در سطحی از زندگی باقی خواهد ماند تا زمانی که این اتصال و پیوند کامل شود . دقیقا این تصویر شفافی را از خواب من ترسیم می کند و به خاطر شرایط روحی و اینکه در تله وسواس ها گرفتار نشوم نمیتوانم بیشتر از این بنویسم امید است این واقعه مسیر مثبت و مفید و موفقی را طی کند برای هموار ساختن گذرهای پر پیچ و خم زندگی ها و حیات های بسیار و همچنین برداشتن خلل ها و آسیب ها و بیماری هایی که زندگی روحی برخی انسان ها را دچار مشکل کرده است .آغاز... «علی اکبر امیدی زمستان 1402»</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 14:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچییَّت</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C%DB%8C%D8%AA-tc1w90rwcgac</link>
                <description>هیچییت نویسنده : علی اکبر امیدی چه دردی می کشد آغوشی که عشق را به ملاقات می خواند و اگر در میان این دیدار چشمی معتقد آن را ببیند و گناه تعبیرش کند .  حلال ترین حرام زندگی ام را چگونه در آغوش بگیرم که تو آن را گناه نپنداری .و زلیخا شاید عشق را لشکر کشی به سرزمین آغوش یار تعبیر می کرد و چه کرد این عشق با زلیخا !وقتی گفت ای حلال شهوت انگیز پر از میل و اشتیاق بگذار ببینم این میلی که از تو در من است نامش چیست ؟ بگذار حریمت را بشکافم و مدتی در تو ساکن شوم شاید پاسخ دردهایم را یافتم.در آن هنگام ، زلیخا آغاز به توسعه خویش نمود و خود پراکند و وزید و بر قامت یوسف سایه افکند .و یوسف !!!آری یوسف خویشتن داری کرد و از او عاری شد و آکنده از خویش . آری از میان آن همه زلیخا گریخت و دوباره یوسف شد .زلیخا ماند و کمی در محیط خویش پرسه  زد و با خویش اینگونه گفتگو کرد :ای وسیع پوسیده که جامه هیچ بر تن داری . آهای با توام که برای گریز از این «هیچییت» عاری شده ای از آن «فراوانی» که گریخت . چگونه ازدیاد خویش را از میان هیچ تو برداشت و رفت و نشستی به تماشا . آه و آه ای هیچ بی معنی که یوسف تو را عاری نمود از فرآوانی خویش .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 18:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراپختگی</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%BE%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-dpch95kgny25</link>
                <description>فراپختگی :نویسنده : علی اکبر امیدیمیخواهم در مورد یک خرد عظیم با تو سخن بگویم . اندیشه ای حاکم بر فکر.  دانایی بزرگتری فائق بر علمی که در دایره دنیا با آن روبرویی. همانگونه که تصور یک باطن در میان ظواهر کاری دشوار است ، این فراپختگی در کانون دانایی تمنای گشایش خویش را دارد .  اگر علم را آنچنان که هست پذیرفتی ، علم تنها تو را حامل پیامی که از آن بهره مند است می کند در واقع تنها آنچه دارد بر تو آشکار میکند نه آن خردی که هدایتش میکند . آن دانایی عظیمی که عامل هر علمی ست و اندیشه را در مسیر حادث شدن پیش می برد. میخواهم در مورد حرکتی فرا آگاهانه با تو سخن بگویم که پشتیبان هر هوشی است. قبل از تولد فکر و ظهور خیال ، آن بلوغ متعالی برای تحکیم این جریان فکری فعالیت خودش را آغاز می‌کند اما متفکر اگر زندانی فکر باشد « حدس »خلق می شود ، یعنی آنچه به حقایقش اطمینان نیست . بشر متفکر اگر در هنگام تولید فکر سوار بر اندیشه باشد زمین میخورد و اگر اندیشه بر او سایه افکند تصمیمی «به غیر» خواهد گرفت پس باید همسو و همپای با اندیشه رود گرفت « حرکت کرد » در این حال آن بلاغت والا و آن فلاحت مسلط بر عقل جریان می یابد و سالک را به تنظر و تعقل در معماری بی نظیر و بینهایت حقیقت می نشاند . و خوشا به آن احوالی که از حصار هیجان و نشاط و اندوه بدنی بگذرد و به رفاه حقیقی روحی فائق آید .آری همان معصومیت عمیقی که روح در آن مسکن می کند  و تسلی می یابد .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 21:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال حواس</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-r7xhkvao5tbb</link>
                <description>حال حواس نویسنده : علی اکبر امیدی احساسات  ما تحت تاثیر احوالات ما نیستند . احوال نتیجه درگیری مواد انسانی با مواد خارج از انسان است . مثلا « ذهن مواد انسانی ست» و« صحنه ای طبیعی از یک منظره مواد خارج از انسان است » که نتیجه این رویارویی بخشی از احوال آن لحظه را تولید میکند . اما تحلیل آن فضا ، تحلیل احوالی آن فضا را احساس به عهده دارد . عمر احوال تا جایی ست که اتفاق رخ می دهد بعد از آن حال حواس یا موضع احساسی ماست که تحقیقات خودش را از محتویات اتفاق آغاز می کند . به عنوان مثال : شما سبزه هایی مزین به گل های زیبا می‌بینید چشم میبیند ، بینی بو می کشد ، ذهن آنچه دریافت میکند را ذخیره می‌کند اما احساس که انجمنی فراتر از محسوسات عصبی ست داده ها را با پردازش گر خود بررسی میکند . احساس یک جایی کارفرمای ذهن است . در واقع احساس به خاطر ذات معصومانه خویش به تحلیلات ذهنی که میپندارد موافق با منافع روحی و عاطفی انسان نباشد توجه نمی کند در حالی که ذهن موافق با مواضع و مسائل مادی انسان حرکت میکند.به نظر من ، یک تحلیلگر عقلی در احساس تعبیه شده است که مسائل را هم راستا با تصمیمات خود پیش می برد ، گاهی ما فکر می‌کنیم در جایی عقل بدنی نتیجه منطقی تر از احساس گرفته است ، مثلا انسان به یک انسان دیگر علاقه مند شده است که عقل شاید پیشامد های این رابطه را هم به درستی پیش بینی کند اما ، همین عقل توان فهم این حقیقت را ندارد که برخی تعلقات حقیقی هستند که با همین پیشامدها کامل می شوند و این موضع تحت دامنه فهم احساس است که مستقیما از مدار عشق دستور میگیرد .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 17:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیلاب کور</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%B1-m6tfidbae5do</link>
                <description>سیلاب کور.نویسنده :علی اکبر امیدی اکنون که سپیدی چنین بی فرمان است و نا پیرو ،  که مسیر تماشای نور را بر نگاه تو بسته است ، به فنجان  این نگاه کمی تاریکی بنوشان تا به آغوش تماشا براندت. آری جامه شب را می درم و با سیاهی می نگرم ،  رودی از شب می شوم و دستم را به دستان شب میدهم که مرا میان درخشش این سیلاب کور غرق ام  کند . از این پایان می‌گذرم تا به تماشای  آغاز ، مهمانم کند. هیچ معلومم نیست چه باشم، آن هنگام که  آلوده به این آغازم. « می شوم یک تنهای زنده که عاری شده از جمع. » آه ای «شب» حالا نوبت توست ، آنچنان مرا در آیین کورت برقصان که درخشش پنهان شده در فطرت تاریکت را لمس کنم و با ناقوس صدایم بی ملاحظه فریاد بزنم «شب» صبح زنده دلان است .  و آه ای شب کم حرف بی هراس ، مرا به انتهای خویش بوزان که آخر تو آغاز من است . همان انتهای معصوم بی آزار که در آغوشش می شود صبح حقیقی را حیات کرد. همان انتهای دل انگیزی که پر از خروج و هیاهو و هیجان است ، پر از جهیدن از خویش و پیوستن به خداست . آه ای بی راهه ی پر معنا ، ای بی معلوم مهربان ، ای قتلگاه تن و آزادگاه روح، مرا به «کور ترین جان» خودت ببر که شهامت خروج از حرص و ناآرامی و هراس را بیابم .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 17:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعور عدم</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D8%AF%D9%85-db0pnlsuvewu</link>
                <description>شعور عدم « کمی از این هیچ ام»نویسنده : علی اکبر امیدیچه اندیشه توانگری ست ، آن رهروی که میان عدم ، در پی عقل بود و شعور عدم را جستجو میکرد  ، که بنماید بر تو  آنچه هیچ اش میبینی عالمی شعور مند و اندیشگر است. آن« نیستی» قابل فهمی که در پیکر هستی نفس میکشد منطقی از جنس عدم است . من آن هستی از هیچ آمده اما فطرتی پر شعور و با منطق ام که پاکی این شعور خالص در این جهان کج رو و بد سرشت و بد عقل و بی اندیشه به باد رفته است .چونآنکهباد از حنجره خدا میپیچد و بر جهانی مرده می وزد ، این شعور از عدم آمده و سرزمین بی عقل مرا در آغوش فهم خویش میگیرد و او را شهد آگاهی می‌نوشاند . من آن فطرت اخذ شده از نیستی خالص پر هیاهوی ام که هستی اش را مدیون این عدم است. غم انگیز است حال  آن فطرت خالص در « نیستی » مانده که در  تکاپوی هستی شدن است همانگونه که در جایی گفته بودم : « زیباتر و حیرت انگیز تر از حال خوش درخت شدن یک نهال ، هیجان بی توصیف او برای خروج از طبیعت عدم است. » من آن نیروی بی وصف از « هیچ» آمده ام که احتواء به شعور عدم دارد.بخش دوم : «کمی از این هیچ ام » کمی از این هیچ ام که در تقلای تصویر شدن است. دیگر چیزی از این هیچ نمانده تا گرد عدم از چهره پاک کند و زنده شود . من یکبار زندگی را تجربه کرده ام ، درست وقتی که کمی پرده عدم را کنار زدم و برای لحظه ای از این «هیچ» گریختم ، همین هیچی که بنام زندگی تو را در خود می بلعد! از لحظه بگذر، از فضا بگذر ، از آنچه تو را در آغوش بلوری خویش نگه داشته لحظه ای بگذر.از لایه های گوشتی این گوی استخوانی شکل بگذر ، از روح بگذر، خواهی یافت راه رهایی از این هیچ را ! خودت را بدرآی، آری از من و ما و این قوانین بی شکل بی هنر خارج شو‌ . نه دیگر برنگرد به هیچ . وابسته مباش بر این خیال اسکن شده ی مصنوعی زندگی کش.چیزی نمانده از این هیچ که تصویر شود تو خود نگارنده خویش باش . تمام زورت را بزن تا تصویرت روی آن «بیرون زنده» شکل بگیرد و در عالم زندگی جای ات دهند. ما گیر افتادگان کمی از این هیچی ایم  که در این دایره بی خروج متحصریم و پر از اشتیاق جهیدن از این تنگنای بی ثبات بی رحم ایم.</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 22:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب چشم هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-kdhnf7gl5enu</link>
                <description>امشب چشم هایمنویسنده: علی اکبر امیدیصدای شعر می آید صدای نور صدای گردش کودکانه ی ماهی، میان آن حوض صمیمی در اغوش حیاط.صدای بغض می آید از پنجره ای دورکه سایه ی تو از پشت آن پیداست. من همین قدر شفافم که اندیشه سهراب پای آن نهال کوچک رو به زندگی ، شعر می زایید.  مهتاب در آغوش  پنجره اتاقت  خوابش برد و هق هق های  آخر شب ام در میان سرود جیر جیرک ها گم شد.کاش فردا اگر  باران آمد نگاه‌های معطل مانده در پشت پنجره را پاک‌ نکند .کاش فردا که خورشید آمد ، غصه های امشب چشم هایم را از یاد پنجره نبرد. کاش تیرگی اشک هایم  در شورش وانفسای صبح فردا زنده بماند و امشب مرا شهادت بدهد .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 21:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درنده با احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-hqiig8oahr2d</link>
                <description>«درنده با احساس»نویسنده :علی اکبر امیدی .« بگذار باور کنند دیوانه ای، آنگاه که تو فراتر از خودت پیش می روی و آنها در جهل خویش مرده اند.» (علی اکبر امیدی) «Let them believe that you are crazy, then you are going beyond yourself and they are dead in their own way»در آن نقطه که تمام میشوم از خویش ، در تو به دنبال آغازی زیباتر ام. هان ای درنده با احساس که مرگ مرا زندگی میکنی ! مرا می پویی، مرا می رویی . تنها می شوم از خویش و آکنده می شوم از تو. شروع می شوی مرا ، آری مرا آغاز می شوی، مرا قدم میزنی، مرا موج می شوی  اما خالی ام از خویش و فراوانم از تو.همان هنگام که پیمانه ای پر از منی و من از خودم عاری!! سپاس که مرگ مرا زندگی میکنی . سپاس که آوار مرا می سازی و ویرانگی ام را سامان می بخشی و «خیل تو در من» مرا هیچ می کند از خویش . « شورشی عجیب از منی و من بی لشکر ام از خویش. آنقدر می تابانی ام که غروب خویش را از یاد برده ام. صمیمانه زیست می‌کنی مرا .« اگرچه از آغاز خویش خوشحالم اما بیا و مرا به عدم ام بازگردان و خودت را باش» از این من تاریک به در آی و پنجره باش. بگریز از من که آغاز من تو را می میراند. طلوع ات را پس بگیر و مرا برگردان به غروب خویش.   تاریخ من گذشته است و وقت باریدن توست. وقت جنبیدن توست.اما مرا  نصیحتی ست تو را . از همین آغاز خودت را خوش بنما ، زیباتر بروی و صمیمی تر ببار. جلوتر از تو عجیب است و پر از ابهام. آن طرف تر از تو زمانی ست بی بخشش. برای خودت ببر هر آنچه کمی بعد از این آغاز ، هیچ اش نیست. آن طرف تر از این آغاز ، مهربانی ببر، عشق ببر ، روح ببر تا حیات ببخشی این مردگان پر از زندگی را . آگاهی ببر که کمی بعد از این آغاز عالمی ست ناآگاه! از همین ابتدا طلوع کردن را بیاموز که آن طرف تر از این آغاز، سکونی ست پر تکرار و سکوتی ست مرگبار و خلوتی ست غم انگیز . بگشای درون های بی پنجره را . پرواز را بیاموز به بال های تلنبار شده  و شور رهایی را در آنان زنده کن.سپاس از آنکه در اندیشه ی آغاز منی اما جلوتر از تو جهانی آماده ی توست .</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 23:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا «شعر» من شود</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-vt1kuf817vmu</link>
                <description>تا «شعر» من شود.نویسنده :علی اکبر امیدی تو بغض های مرا فریاد کن ، دیگری فریادهای تو را خواهد نواخت  ، و حتما صمیمیت دست های یک نقاش زمزمه این ساز را خواهد شنید و در سرزمین خیالش، چهره ی آن صدا را خواهد بافت.و نگاهی همین نزدیکی آن نقش را خواهد خرید . سرزمینی خواهیم شد  از نقش هایی که هم بغض اند  و هم فریاد . لشکری خواهیم شد از صدا. عالمی خواهیم شد از حرف ، از شعر. خویش را در میان  واژه ها می رقصانیم و می تازیم و فلسفه می زاییم. آنقدر بغضم را در حنجره شعر فریاد میزنم تا «شعر» من شود تا« شهر » من شودتا کسی نماند بی معرفت از خویش. در میان زندگی ام  به جستجوی آنچه مرا باخت !! آنچه تو و مرا در هم کشت ،آنچنان که نه تو منی نه من تو. اندیشه ای  میانم  گفت : چرا برای زنده کردن خدای خویش خدای مرا کشت؟ و مندوباره از حال جنون انگیز خود می گریزم و در هرچه غیر از خویش می لولم . مرا نشکن ، کمی صبر کن تا حیاتم را بشنوی، شاید در گوشه ای از من ، خودت را یافتی. شاید در اعماق بی جان این  مجسمه حیات خدا را دیدی.  مرا نشکن، شاید صدای سحرآمیز این سکوت کهنه ی در خفا مانده به داد دلت برسد . مرا بشنو، مرا بگو، مرا بنواز، مرا شعر کن، مرا زندگی کن . کمی از رسالت خویش بگذر تا به من برسی. کمی پیامبر من باش و قبل از رسیدن غروب های نا خوانده مرا بتابان. تو را به خدا قبل از آنکه شب برسد، طلوعم کن.پایان...</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 17:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B1-p2hcntxie52x</link>
                <description>شب شهر نویسنده علی اکبر امیدیخاک بیمار بود. خاک، اشک ققنوس بود . درخت زیر شلاق تبر زایمان میکرد.روی صورت شهر، سرب غروب می پاشید ، آسمان شب را می بارید و شب شهر آغاز شد. جسد مهر گوشه ای افتاده بود و خشم قلیان چاق میکرد. کمی از نگاه خورشید صبح ، زیر چکمه رهگذری ماسید و جان میکند. شب دلهره بالا می آورد. شب باورم شده بود. آری مادیان شب زیر آرامش اندیشه ای سست تخم گذاری میکرد. نفس های آخر لبخندهای پشت آن پنجره را دریابید. قبرستانی تشنه ی زندگی، در آزادی امشب مسیح جریان داشت . بیا  باز کنیم انسداد پیله های پر از پروانه را. آن امید واهی آویزان به آغوش آبها جشن صیاد است و مرگ ماهی  ، بیا قلاب ها را تف کنیم و در وسعت یک دریا ول بگردیم . پنجره شویم و خود بگشاییم تا تمام خورشید از میان تاریکمان رویش کند.دریا شویم و بگذاریم قایق ها در آغوش سخاوتمان غروب را صید کنند .ساز شویم تا هرکه از سرزمین زبان هجرت کرد و کلامی برای سرودن نیافت غصه هایش را بنوازد.صلیب شویم و مسیح تن کنیم و روی فرشی از نور به رهایی پرواز کنیم و  از قبرستان تن بگریزیم . سکوت یعنی رضایت نیلوفران روی بستر چسبنده مرداب ، پس بیا از این هم آغوشی سرد و دلگیر بگریزیم و یک باغ نیلوفر باشیم . کمی پیداست از میان پارگی پیله ، آزادی پروانه ای که تا لحظاتی پیش کرم بود پس بیا پیله شویم و پروانه بزاییم تا آزادی را در کاسه اشتیاق پروانه بنوشیم .بیا بر هر دیوار بن بستی بتازیم و آن سوی کوچه را بخوانیم. بیا سایه های تیره پلیدی را از روی آیینه چهره ها بشوییم تا لبخند ها غنچه کند.</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 09:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-vw46h4ufi3r5</link>
                <description>اشک و عشق. نویسنده : علی اکبر امیدی .غم انگیز است از دست دادن. غم انگیز است اینکه میدانی روزی تمام خیابانها خالی می شود از رد پای  محبوبت . خالی می شود از موسیقی خنده ها و گریه هایش.غم انگیز است روزی تو می مانی ، و روزگار او را در قعر سکوتی تلخ مدفون می سازد میگردی و میگردی و می گردی اما جز خودت هیچ نمی یابی. به ناچار خودت می شوی او ، او را تقلید می کنی . تصویر بودنش را بارها ورق می زنی و آنگاه با کمی از او پیش می روی. به این امید که شاید روزی او را در باغی میان گلها بیابی. درست هنگامی که بر میگردد ، خیره می شود و تو می وزی، و تو تمام بال های دنیا را برای رسیدن به بودنش قرض میگیری. از قدم هایت خواهش می کنی تا تو را زودتر به او برسانند.تمام جلوه باغ می شود آنجا که اوست. آنجا که او منتظر یکی شدن با توست. به جبران فصل ها فاصله با قلبت می رقصی و با دلت میخندی. و آنگاه که در صمیمیت آغوشش غرق می شوی ، نسیمی از کنار گریه هایت میگذرد و با آوای پاییزی اش می گوید مرا رها کن. تو دستانت را از میان نسیم می گشایی و میبینی که تنها با خیال بودنش خندیدی، با خیال بودنش رقصیدی ، تنها خیال او را در آغوش فشردی و او مدتهاست که رفته است.نمیدانم چگونه بگویم دوستت دارم هنگامی که تیرگی تمام مرا در خود می بلعید پرتو صمیمی عشقت آمد و صبح زندگی ام آغاز شد. گاهی از بالای قله ای خانه ات را دید میزنم ، از دور صدا میزنم سلام محبوب افسانی ام بگو که حالت خوب است . میبینم که چراغ اتاقت روشن است و سایه ات، روی سیمای شیشه دلبری میکند و افسوس از آن دور ، گرفتن آغوشت ممکن نیست...محبوب من زندگی کن، حتی اگر زندگی  آنی نبود که منتظرش بودی و مرا در صمیمی ترین جغرافیای خیالت جای ده. مگذار قلاب بی رحم روزگار ماهی خیال مرا از یادت ببرد.مگذار خورشید بودنم را در آسمان قلبت بخاموشانند. مگذار نهال خاطراتمان را در باغچه صمیمی عشق بخشکانند.</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 22:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک درخت جاری...</title>
                <link>https://virgool.io/@meslepaiiz-77/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sa14qox48sdo</link>
                <description>یک درخت جاری.نویسنده : علی اکبر امیدی دل نگرانم که داستان بودنم را به چه کسی بسپارم. چه کسی خواهد توانست آنچه بودم را بسراید هنگامی که مرگ ، آهنگ نفس هایم را تمام کرده است. هویت دریایی من ، هنگامی که در میان تنگی تاریک، زندگی را ترک میگویم در پس زبان چه کسی  توان جاری شدن خواهد یافت . این خاکستر زیر گام های تو، درختی جاری ست که تشنه نوازش است. کیست آنکه بتواند سکوت های خاکستر شده ام  را به عرصه فریاد  آورد تا حصار عدمم را بشکند. آری سالهاست که مرده ام و هیچ معبدی درگاه این کلیسای مدفون شده را نمی زند تا مسیح های زنده اش را بنویسد. « این مرداب تنها همان آبگیر صمیمی خوش سیماست  که خزان لبخندش بر طبع هر رهگذری می نشست.» بنشین و با دقت تماشا کن «طلوع ناکامی» را که در بغض یک غروب از راه رسیده اغاز خودش را میخواند. بگذارید این برگ در آستانه افتادن حرفش را بزند ، اینقدر فصل ها را ورق نزنید . «جلوتر نرو ای قایق ، شاید  موجی را که کشتی ، همان مقصد توست.» پس آهسته خودت را برگرد ، آری خودت را برگرد و ببین چقدر جا گذاشتی ات.جا مانده ای از خویش و پی خویش روانی  تا این« من » جا مانده به آن «من» برسانی  تو آن رخ بی حرکت آیین جهانی . ای چهره ، مبادا که در آیینه بمانی . «علی اکبر امیدی»</description>
                <category>مثل پاییز</category>
                <author>مثل پاییز</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 22:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>