<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میثم صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@meysam</link>
        <description>توسعه‌دهنده‌ی وب، پرسه‌زن آماتور، دوچرخه‌باز و مایه‌ی شرمساری. رونوشتی از بلاگم به آدرس OnDev.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:24:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/341/avatar/a0YAyU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میثم صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@meysam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدهی‌های پنهان، قاتلان خاموش کسب و کارها</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-myyvqivpbzsk</link>
                <description>Debt will tear us apart.بر کسی پوشیده نیست که هر کسب و کاری با هر قدمتی (از یک روز تا صد سال) بدون داشتن حسابداری منسجم و بررسی دقیق، مداوم و برنامه‌ریزی شده‌ مالی نمی‌تواند پایداری خود را در درازمدت تضمین کند و به زودی با چالش‌های مالی مختلف مواجه خواهد شد. حسابدار کسب و کار شما چه خودتان باشید چه یک دپارتمان بزرگ وظیفه دارد که جریان درآمد، هزینه‌، طلب‌ها و بدهی‌های سازمان شما را زیر ذره‌بین قرار دهد و بر اساس این‌ها چشم‌اندازی از میزان رشد یا افول کسب و کار شما ارائه دهد. این چشم‌انداز به شما کمک می‌کند تا بتوانید برای آینده برنامه‌ریزی بهتری داشته باشید و استراتژی‌ها و تاکتیک‌های بهتری را برای پیشرفت و توسعه‌ی کسب و کار خود اتخاذ کنید و در صورتی که اسیر بدهی یا کسری درآمد شده باشید به سرعت متوجه شده و راه برون‌رفت را پیدا کنید.اما همه‌ی بدهی‌های یک کسب و کار از جنس مادی یا بهتر بگویم از جنس پول نیستند که اعدادی واضح، شفاف و قابل اندازه‌گیری داشته باشند. بدهی‌های پنهان به سرعت می‌توانند در گوشه‌ای دور از چشم پنهان و به سادگی فراموش شوند. اما مسئله این است که این بدهی‌ها هرگز از بین نمی‌روند. آن‌ها مانند موریانه وارد چهارستون کسب و کار شما می‌شوند و به آرامی شروع به خوردن بنیان‌های سازمان‌ می‌کنند. اگر به عنوان مدیر یک سازمان سرتان خیلی شلوغ باشد و در کارهای روزمره غرق شده باشید و گوش تیزی نداشته باشید که به ستون‌های مجموعه‌ی خود بچسبانید تا از این موریانه‌ها آگاه شوید وقتی متوجه حضورشان خواهید که ستون‌های کسب و کار شما شکسته‌ و کار از کار گذشته است.من در تجربه‌ی چند ساله‌ام از حضور در کسب و کارهای مختلف سه مورد اساسی از این بدهی‌های پنهان را در حوزه‌های مختلف کسب و کار شناخته‌ام و در ادامه درباره‌ی هر کدام صحبت خواهم کرد. شاید شما موارد دیگری را نیز بشناسید، خوشحال می‌شوم آن‌ها را با من به اشتراک بگذارید و به کامل‌تر شدن این یادداشت کمک کنید.بدهی فنیوقتی محصول خوب شما کم‌کم به آشغال تبدیل می‌شودتجربه‌ی من درباره‌ی بدهی فنی بیشتر به حوزه‌ی نرم‌افزارهای وب و کدها برمی‌گردد اما فکر می‌کنم هر کسب و کاری که محصول یا خدمتی دارای ویژگی‌های فنی ارائه می‌دهد می‌تواند با این نوع از بدهی دست و پنجه نرم کند. ما در شرکت‌های نرم‌افزاری و استارتاپ‌های فناوری اطلاعات در بعضی از مواقع مجبور می‌شویم که برای رسیدن به ددلاین (به فارسی: خط مرگ؟) کدی با کیفیت کمتر یا دارای محدودیت‌های توسعه را به این دلیل که زمان کافی برای نوشتن کد با کیفیت لازم را نداریم در نرم‌افزار قرار دهیم.یکی دو مورد از این کد‌های کم کیفیت مشکلی در نرم‌افزار ایجاد نمی‌کند و کسب و کار به از این صرفه‌جویی در زمان و به طبع آن هزینه شاد و خوشنود است و به کار خود ادامه می‌هد. اما این یک صرفه‌جویی واقعی نیست، در واقع شما به همان میزان که کمتر هزینه کردید به محصول خودتان بدهکار شدید و دیر یا زود باید این بدهی را پس بدید. این کد‌های کم کیفیت (بخوانیم ضعف‌های فنی که بنا به تصمیمات استراتژیک در محصولمان باقی گذاشته‌ایم) اگر نشانه‌گذاری، مدیریت و به مرور با کدهایی با کیفیت لازم جایگزین نشوند پس از مدتی کیفیت کلی محصول شما را کاهش می‌هند، توسعه را سخت‌تر و سخت‌تر می‌کند و شما را به بن‌بست فنی می‌کشاند.بن‌بست فنی جایی است که محصول دیگر توان توسعه و پاسخ‌گویی به نیازهای بازار را ندارد و نمی‌تواند رضایت مشتری را تامین کند. در این‌جا شما متحمل هزینه‌ای چندبرابری برای بازنویسی نرم‌افزار خواهید شد و به دلیل زمانی که باید برای بازنویسی صرف کنید از بازار عقب خواهید افتاد. این‌جا جایی است که آن بدهی‌های فنی هزینه‌ی خود را با سودی گذاف از کسب و کار شما پس خواهد گرفت.بدهی به مشتریان ناراضیکسانی که نه می‌بخشند و نه فراموش می‌کنندبازاری‌های قدیم معتقد بودند که مشتری ناموس کاسب است و در ادبیات جدید مشتریان را در قلب کسب و کار جای می‌دهند. پس درباره‌ی اهمیت مشتری و رضایت آن روده درازی نمی‌کنم و به این نکته قناعت می‌کنم که مشتری کسی نیست که قرار است دوشیده شود، او همراه کسب و کار شماست، شما را می‌بیند و کوچک‌ترین رفتارهای شما را به دقت تحلیل می‌کند و براساس آن نسبت به کسب و کار شما واکنش نشان می‌دهد.اگر محصول یا خدمتی که به مشتری ارائه می‌دهید خیلی بد نباشد یا شما شارلاتان نباشید، چرخه‌ی روابط شما با مشتری‌تان عموماً این‌گونه خواهد بود که مشتری از طریق کانالی با شما آشنا خواهد شد، از شما خدمت یا محصولی را درخواست می‌کند، محصول یا خدمت مناسب توسط شما در اختیار او قرار می‌گیرد و مشتری می‌رود. در بعضی مواقع مشتری آنقدر راضی است که باز هم از خدمات شما استفاده می‌کند. گاهی (یا شاید هم بیشتر اوقات) آنقدر خوب نیست که مشتری با ذوق و شوق برگردد و درباره‌ی شما با همه سخن بگوید اما آنقدر هم بد نیست که ناراضی باشد. اما مواقعی پیش می‌آید به که هر دلیلی مشکلی بوجود آمده و مشتری ناراضی است. این نارضایتی اگر به دلیل مشکلی در کسب و کار شما باشد یک بدهی به مشتری است که هرچه از زمان آن بگذرد اندازه‌اش بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود.وقتی یک مشتری ناراضی است، اولین برخورد بهترین زمان برای رفع این نارضایتی است. اگر بتوانید در سریع‌ترین زمان ممکن مشکل را برطرف کنید و کمی هم دلجویی کلامی داشته باشید احتمالاً مشتری شما را خواهد بخشید و این را به عنوان مشکلی ناخواسته قبول خواهد کرد. اما هر لحظه‌ای که از این زمان می‌گذرد و شما نمی‌توانید رضایت مشتری را جلب کنید بر این نارضایتی افزوده می‌شود و مشتری بیشتر و بیشتر این مشکل را به هویت سازمان شما مرتبط می‌کند و به این نتیجه‌گیری نزدیک می‌شود که این مشکل به دلیل آشغال بودن کسب و کار شماست، حتی اگر اینگونه نباشید.بسته به حجم و میزان اهمیت خدمات شما برای مشتری اگر کار به شکایت دادگاهی نکشد او پس از زمانی بیخیال شده و این تجربه‌ی منفی در ذهن او ثبت می‌شود و از دایره‌ی دید شما نیز خارج می‌شود. از اینجا تا آخر دنیا این مشتری به یک دشمن خاموش برای کسب و کار شما تبدیل شده و هر زمان و هر جایی که صحبت از کسب و کار شما یا بازاری که در آن فعال هستید باشد (دقیقا در کلیدی‌ترین جایی که نیاز دارید عالی به نظر برسید) به میان پریده و بر ضد شما سخن می‌گوید و به هویت کسب و کار شما ضربه می‌زند.بدهی به نیروی انسانیدست خیر دوستان روزهای سخت را داغ نزنیدشما وقتی کسی را استخدام می‌کنید طبیعتاً رابطه‌ای مالی مابین مجموعه‌ی شما و آن فرد وجود دارد و شما بابت کاری که برای شما انجام می‌دهد دستمزد می‌پردازید و شاید فکر کنید که این دستمزد پرداخت شده کافی است، اما این تمام ماجرا نیست.شرایط سخت کاری، یا محدودیت‌های زمانی برای هر کسب و کاری پیش می‌آید. موقعیت‌های زیادی وجود دارد که در آن‌ها چیزی بیشتر از حقوق باید مشوق نیروهای یک مجموعه برای جلو رفتن باشد. یا زمان‌هایی هست که خلاقیت یا تلاش مضاعف بعضی از کارکنان اتفاقات مثبتی را برای کسب و کار رقم می‌زند. اگر این تلاش‌ها توسط مدیریت مجموعه به درستی دیده شود و مورد تشویق قرار بگیرد کارکنان مجموعه می‌بینند که تلاش‌های مضاعف آن‌ها برای پیشبرد اهداف جمعی کار بیهوده‌ای نیست و به میزانی که سازمان از آن بهرمند می‌شود به خود فرد نیز بازخورد مثبت لازم را برمی‌گرداند. در چنین شرایط در صورتی که به کمک و همدلی جمعی نیاز باشد افراد آن را از سازمان دریغ نمی‌کنند.اما در شرایط مقابل اگر فردی در جایی بنا به نیاز سازمان، یا شوق و انگیزه‌ی خودش دست به تلاشی بیشتر از وظیفه و تعهد خود برای سازمان شما زد و از آن بهرمند شدید ولی بازخورد مثبت لازم را برای آن فرد نداشتید و این عمل آن را مورد تشویق قرار ندادید (توجه کنید که پرداخت پاداش نقدی تنها روش تشویق نیست) شما به آن فرد بدهکار خواهید شد و دیر یا زود فرد متوجه خواهد شد که این تلاش‌ها برای شما و سازمان‌تان اهمیتی ندارد و برای همین او نیز دیگر این از خود گذشتگی‌ها را انجام نخواهد داد. در صورتی که این از تلاش‌های افراد از کلیدی‌ترین عناصری است که می‌تواند در روزهای سخت هر مجموعه‌ای همراه و یاریگر آن باشد.جمع‌بندیمواردی که در بالا گفتم همه‌ی جاهایی نیست که یک سازمان می‌تواند در آن‌ها دچار بدهی پنهان شود، اما نکته‌ای که به نظر من بسیار باید به آن توجه کنیم این است که هیچ راه میان‌بری برای موفقیت وجود ندارد. اگر شما به دلیلی جایی جلو افتادید یا سدی را دور زدید بسیار احتمال دارد که در آن نقطه برای خود یک بدهی پنهان ایجاد کرده باشید که دیر یا زود باید آن را بپردازید. اگر شما امکانی نرم‌افزاری که در حالت منطقی باید ۲۰ روز طول می‌کشید را در ۱۰ روز آماده کردید، نارضایتی یک مشتری را با دست به سر کردن گذراندید یا اگر از تلاش‌های خیرخواهانه‌ی نیروهای انسانی مجموعه‌ی خود بهره بردید ولی آن را تشویق نکردید نسب به چیزی بدهکار شده‌اید. بدهی‌هایی که خیلی اوقات راحت دیده نمی‌شوند اما حتماً وصول می‌شوند، گاهی حتی با نرخی چند برابر هزینه‌ی اولیه‌ی آن. پس هیچ‌گاه عرصه‌های پنهان کسب و کار خود را فراموش نکنید.این نوشته پیش از این در وبلاگ شخصی من منتشر شده، همچنین شاید این نوشته را نیز دوست داشته باشید: https://virgool.io/@meysam/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vdpton9pseqf </description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 12:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپدیت کنید! باگ امنیتی مهم در sudo دسترسی روت را برای کاربران محدود شده باز می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-sudo-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-co6p31hz7fcy</link>
                <description>خبر کوتاه بود، مشکلی امنیتی در ابزار sudo یکی از کلیدی‌ترین ابزارهای ترمینال لینوکس باعث شده کاربرانی که دسترسی آن‌ها به روت محدود شده هم بتوانند دستورات خود را با دسترسی روت اجرا کنند.اگر با ترمینال یکی از توزیع‌های لینوکس کار کرده باشید حتما با کامند sudo آشنا هستید. این ابزار به کاربران ( یا گروه‌ی از کاربران ) اجازه می‌هد که بتوانند کامند‌های خود را به عنوان هر کدام از کاربران سیستم ( از جمله کاربر روت با دسترسی مدیر سیستم ) بدون لاگ شدن دستور در پروفایل آن کاربر اجرا کند. در واقع اگر کاربری دسترسی استفاده از ابزار sudo را داشته باشد می‌تواند به جای هر کاربری در سیستم دستوراتی را اجرا کند و لاگ این دستورات فقط در پروفایل کاربر sudo ثبت می‌شود. البته sudo لاگ همه‌ی دستورات اجرا شده توسط کاربران را در یک دنباله ثبت می‌کند و بنابراین مدیران سیستم می‌توانند ببینند که کدام کاربر از طریق sudo به عنوان کدام کاربر دستوری را اجرا کرده است. همچنین مدیران سیستم می‌توانند دسترسی روت را برای بعضی کاربران sudo که محدود کنند. در این حالت کاربران می‌توانند فایل‌های سیستمی را ببنند و همزمان دسترسی superuser (به فارسی اَبَرکاربر؟) نداشته باشند.باگ گزارش شده با شماره‌ی (CVE-2019-14287) در sudo به حمله کنندگان اجازه می‌دهد که برای کاربرانی که دسترسی آن‌ها به روت محدود شده این محدودیت را بشکند و کامندها را با دسترسی روت اجرا کنند. ردهت نمره‌ی ۷.۸ از ۱۰ به این مشکل امنیتی داده و در پستی درباره‌ی جزئیات فنی این باگ توضیح داده.ابزار sudo در ورژن ۱.۸.۲۸ این مشکل امنیتی را حل کرده و اطلاعیه‌ای نیز در این‌باره منتشر کرده که در آن می‌توانید بیشتر با این مشکل امنیتی آشنا شوید.این نوشته پیش از این در وبلاگ من منتشر شده. همچنین شاید نوشته‌ی قبلی من را هم دوست داشته باشید: https://virgool.io/@meysam/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vdpton9pseqf </description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 13:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز یادگیری، ورود به دنیای چیزهایی که نمی‌دانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vdpton9pseqf</link>
                <description>در فرآیند توسعه‌ی فردی یکی از عناصر کلیدی رشد توانایی‌ها یادگیریِ صحیح، مداوم، با برنامه و هدفمند است. اما یادگیری خود طی کردن مسیری است که عموماً زمان و انرژی زیادی از ما طلب می‌کند، گوهرهایی که در زمانه‌ی امروز بسیار نایاب شده‌اند. از طرفی ما نیاز داریم که به سرعت خود را با جهان درتلاطم اطرافمان هماهنگ کنیم و از طرفی نیز با دریایی بی حد و مرز از چیزهایی که نمی‌دانیم مواجهیم و انگار این وظیفه را بر گردن ما گذاشته‌اند که همه‌ی آن را در ذهن خود جای بدهیم. در این شرایط اولویت‌بندی و انتخاب چیزهایی که باید بیاموزیم کاری پرچالش است و این وضعیت وقتی توسعه‌دهنده‌ی نرم‌افزار باشید حتی می‌تواند اسفناک‌تر باشد. ما هر روز توسط تکنولوژی‌ها و ابزارهای تازه بمب باران می‌شویم و اگر نتوانیم دانش‌مان را به‌روز نگه داریم به سرعت از چرخه‌ی صنعت عقب می‌افتیم و پس از مدتی دیگر جایی در پروژه‌های جدید و جذاب نخواهیم داشت و مجبور خواهیم بود که در گوشه‌ای تاریک مشغول نگهداری و حل مشکلات روزمره‌ی نرم‌افزاری قدیمی باشیم. این شرایط مورد پسند من نیست و برای همین تلاش کردم که راهی پیدا کنم که بتوانم راحت‌تر و سریع‌تر چیزهایی که نیاز دارم را یاد بگیرم و در این نوشته تلاش می‌کنم با نگاه به فرآیندی که در یادگیری رخ می‌دهد این مسیر را ساده‌تر و دست‌یافتنی‌تر کنم.یادگیری در واقع فرآیند دستیابی به آگاهی است، آگاهی از چگونگی انجام یک کار، یا چگونگی عملکرد یک سیستم، یا آگاهی از چرایی وجود یک پدیده. اما ما آگاهی‌های متفاوتی در سطوح مختلف نسبت به مسائل و چیزها داریم. ابن یمین، شاعر و فیلسوف ایرانی قرن هفتم شعری بسیار آموزنده و مشهور دارد که احتمالاً آن را شنیده‌اید:آن کس که بداند و بداند که بدانداسب خرد از گنبد گردون بجهاندآن کس که بداند و نداند که بداندآگاه نمایید که بس خفته نماندآن کس که نداند و بداند که نداندلنگان خرک خویش به منزل برساندآن کس که نداند و نداند که ندانددر جهل مرکب ابدالدهر بماندابن یمیناین شعر به زیبایی انواع مختلفی از دانستن را معرفی کرده است. ما در این شعر با چند وضعیت مواجه هستیم. اول، موقعیتی که ما چیزی را می‌دانیم و نیز نسبت به دانش خود آگاهی داریم. من این سطح را تسلط می‌نامم. تسلط نسبت به یک موضوع، جایست که در سطح اول ما به آن موضوع آگاهی داریم و سطح دوم از میزان آگاهی خود نسبت به مسئله هم آگاه هستیم. این آگاهی دوم عنصری بسیار مهم است. در واقع ما باید ارزیابی درستی از اینکه چه چیزهایی را می‌دانیم، این دانسته‌ها چقدر است و چه چیزهایی را نمی‌دانیم داشته باشیم.از لایه‌های میانی که بگذریم، پایین‌ترین سطح آگاهی و دانش جهل مرکب است. جایی که در آن ما چیزهایی را نمی‌دانیم و به ندانستن خود نیز آگاه نیستیم. برای مثال نمی‌دانم فلان دستگاه محاسباتی وجود دارد که فیزیکدان‌ها با استفاده از آن کارهای خاصی انجام می‌دهد اینکه چگونه کار می‌کند یا چه استفاده‌ای دارد پیش‌کش. ما درباره‌ی تقریبا تمام هستی در چنین وضعیتی هستیم. تقریباً تمام جهان را چیزهای فراگرفته که ما نه تنها آن‌ها را نمی‌دانیم که حتی به وجود آن‌ها نیز آگاه نیستیم. یک اتاق تاریک و بی‌انتها.یادگیری در این سطح آغاز می‌شود، از تلاش ما برای خروج از جهل مرکب در مسائل گوناگون و تعامل با چیزهایی که نمی‌دانیم. ورود به هر فیلد تازه ورود به فضایی است با در هم تنیدگی‌های گوناگون دانشی که کاملاً برای ما ناشناخته است و ما باید با صرف مقدار انرژی و زمان معقولی با مختصات آن آشنا شویم. ما باید از جایی شروع کنیم و شروع به پیشروی کنیم راهکار شما برای مواجهه و افزایش بهروری یادگیری چیست؟ورود به یک فیلد تازه چه فیلدی از برنامه‌نویسی باشد، یا یک رشته‌ی علمی یا کسب و کار می‌تواند استراتژی‌های متفاوتی داشته باشد. شما می‌توانید با یک کتاب شروع کنید، یا با مشورت یک متخصص یا ورود به یک رشته‌ی دانشگاهی. اگر همت و پشتکار داشته باشید به احتمال زیاد موفق خواهید شد. اما اگر یادگیری برای شما نیز مثل من یک کار روزمره‌است باید به دنبال روش‌هایی برای بهینه و سریع‌کردن این فرآیند باشید.بالا رفتن از نردبال ابن یمینگفتیم پایین‌ترین سطح آگاهی جهل مرکب است. جایی که ما راه یادگیری را شروع می‌کنیم. سطح بالاتر در شعر ابن یمین جاییست که ما ارزیابی نسبتا درستی درباره‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم داریم. ما با رسیدن به این سطح خواهیم توانست لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم. برای این کار راه خوب این است که با یادگیری نام‌ها شروع کنیم. اگر هدف شما برای مثال یادگیری برنامه‌نویسی است توصیه نمی‌کنم که از روز اول با خواندن کتاب آموزش یک زبان برنامه‌نویسی که یکی از دوستان یا آشنایان شما معرفی کرده شروع کنید این کار هم خسته کننده و کسالت‌بار است هم واقعا هیچ سودی برای شما نخواهد داشت. فکر می‌کنم کمی گشت زدن بهتر باشد. درباره‌ی کلمات مختلف سرچ کنید، فقط لازم است بدانید فلان نام اسم چیست یا بهمان مفهوم چه معنی می‌دهد. لازم نیست در کارکرد‌ها دقیق شوید، یا لازم نیست حتی کار کردن با چیزی را بیاموزید. فقط سعی کنید ببینید که در این جهان چه چیزهای وجود دارد و به چهار گوشه‌اش سرک بکشید.این مسیر مانند پرسه‌زدن در شهری تازه‌ است. سعی کنید از این قدم زدن لذت ببرید، قرار نیست چیزی را حفظ کنید و قرار نیست خود را عذاب بدهید. گوگل و ویکیپدیا در این راه به شما کمک خواهند کرد. شما در این مرحله یک دانش سطحی اما نسبتا گسترده دارید، حواستان باشد که دچار اثر دانینگ-کروگر نشوید. این کار را تا جایی ادامه دهید که دستتان بیاید با چه چیزی سر و کار دارید و چه مسیری را باید طی کنید. حتما از دیگران کمک بگیرید اما حواستان باشد کسی نباید جز خود شما نباید مسیر یادگیری را برای شما مشخص کند. چون هر دانشی چیزهایی کسل کننده و اعصاب خرد کن و به درد نخور هم دارد، شما در آغاز یادگیری نباید اسیر این چاله‌ها شوید، زیرا بهروری یادگیری شما را به شدت کاهش می‌دهند. اگر شما قرار باشد شما به شهری تازه مهاجرت کنید، اولین روزهای خود را در این شهر تازه در خرابه‌ها و نقاط خطرناک و ناآشنا نمی‌گردید، پس چرا در هنگام ورود به فیلد تازه خود را مجبور به کنید که چیزهایی که دوست ندارید را از آن فیلد بیاموزید؟اورکا اورکا،کشف ارتباطات میان مفاهیم و درک شبکه‌ی دانشفکر می‌کنم مثال مهاجرت به یک شهر تازه مثال خوبی بود. با همین ادامه دهیم. وقتی شما به یک فیلد تازه وارد می‌شوید و سعی می‌کنید با مفاهیم کلی و چیزهای مختلفی که در این فیلد وجود دارد آشنا شوید در واقع مانند این است که در این شهر تازه با میدان‌ها، خیابان‌ها و ساختمان‌های اصلی آشنا شوید. همان‌طور که دانستن نام خیابان‌های یک شهر به معنی بلد بودن شهر نیست، اما کمک می‌کند که بدانید این شهر چقدر بزرگ است و همین‌طور می‌توانید از ساکنان شهر با دقت بیشتری راهنمایی بخواهید. دانستن ابتدایی مفاهیم هم به معنی آشنا بودن با یک دانش یا مهارت نیست اما به شما کمک می‌کند که از میزان چیزهایی که نمی‌دانید ارزیابی درستی داشته باشید و بتوانید برای ادامه‌ی راه یادگیری برنامه‌ریزی کنید.پس از آشنایی با مفاهیم کم کم ارتباطات میان این مفاهیم هم برای شما آشکار خواهد شد. درک این شبکه‌ی مفهومی نقطه‌ی آغاز آگاهی واقعی است. شما وقتی شهر را بلد خواهید بود که بدانید چگونه از هر نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر بروید و چگونه آدرس‌ها را پیدا کنید. پیدا کردن آدرس‌ها و یادگرفتن کوچه و برزن به شما این امکان را می‌دهد که بتوانید در شهر زندگی کنید و نیازهای خود را برطرف کنید. یاد گرفتن ارتباطات مفهومی و چیزهایی که در یک فیلد به هم مرتبط هستند هم کمک می‌کند که بتوانید در یک فیلد آگاهانه مسیر یادگیری خود را مشخص کنید و به میزان لازم از هر آن چیزی که نیاز دارید را یاد بگیرید. یادتان که نرفته، زمان و انرژی ما محدود است و ما باید محاسبه‌گرانه و هدفمند یادبگیریم پس باید به صورت مداوم قید یاد گرفتن چیزهایی را بزنیم که وقت ما را تلف خواهند کرد و به چیزهایی بپردازیم که برای ما اهمیت بیشتری دارند اما باید این توان را داشته باشیم که میان چیزها اولویت‌بندی کنیم.دانش عمیق، یک درخت تناور به جای مزرعه‌ی هویجپس از ورود به یک عرصه‌ی تازه‌ی دانش، هنگامی که ما شروع به گشت و گذار می‌کنیم و با چیزهای مختلفی آشنا می‌شویم باید همیشه حواسمان باشد که دانش ما سطحی است و به عمق هر مفهوم یا مهارت نفوذ نکرده‌ایم. با داشتن یک دانش سطحی ما نمی‌توانیم بیش از یک مصرف‌کننده‌ی صرف باشیم و نمی‌توانیم تغییری ایجاد کنیم. ما باید به عمق نفوذ کنیم اما از طرفی هم هر فیلد گستره‌ای وسیع از دانش دارد که عمر ما کفاف نمی‌دهد. پس باید دست به انتخاب بزنیم. به صورت کلی همه جا پیشنهاد می‌کنند که در هر فیلدی یادگیری T شکل داشته باشیم. یعنی در گستره‌ای وسیع دانشی سطحی داشته باشیم و در یک حوزه عمیق شویم.البته من کمی با این متد مشکل دارم، فکر می‌کنم متد T شکل پس از مدتی دست و پای آدم را می‌بند و به دلیل توانمندی‌هایمان دچار محدودیت می‌شویم. مثل بدن‌سازی که فقط پشت بازو بزند و به باقی بدن کاری نداشته باشد. بازو‌های غول و پاهای ملخ ترکیب جالبی نیست.تفاوت مدل V شکل و مدل T شکل در یادگیری من متدی تقریبا V شکل را بهتر می‌‌دانم یعنی اینکه ما نه تنها در یک حوزه‌ی تخصصی که در زمینه‌های اطراف آن نیز دانش خوبی داشته باشیم. این مدل کمک می‌کند که بتوانیم کشف‌های بیشتری داشته باشیم و راهکارهای بهتری ارائه دهیم. در واقع شما با مدل T شکل می‌توانید به ژرفایی عمیق از دانش دست پیدا کنید اما من حس می‌کنم که این مدل آنچنان هم که باید عملگرایانه نیست و اگر شما بخواهید در بسترهای گوناگون از دانش خود استفاده کنید لازم دارید که مجموعه‌ای از مهارت‌های گوناگون را باهم داشته باشید.جمع‌بندییادگیری امری مهم در مسیر توسعه‌ی فردی است و فکر می‌کنم این امر بر کسی پوشیده نیست. اما یادگیری هم مانند هر کار دیگری خود یک دانش و مهارت است. من در چند سال اخیر به دلیل محدودیت‌های زمانی نیاز داشتم که راهی را پیدا کنم که بتوانم چیزهای مختلفی که به آن‌ها علاقه داشتم یا برای پیشرفت شغلی نیاز داشتم را بهتر و سریع بیاموزم و به همین هدف سعی کردم که یاد گرفتن را یاد بگیرم. این نوشته اولین نوشته از مجموعه‌ای است که در آن تلاش خواهم کرد بیشتر درباره‌ی مهارت‌های توسعه‌ی فردی بنویسم. راستی تا یادم نرفته کتاب مهمی که در این فرآیند به من بسیار کمک کرد را به شما معرفی کنم. کتاب Soft Skills: The software developer’s life manual راهنمایی برای زندگی برای توسعه دهنده‌هاست، با لحن کتاب‌های فنی این حوزه نوشته شده و از بخش‌های کوچک و جذابی تشکیل شده که احتمالا پس از خواند هر از چند گاهی به آن‌ها سر خواهید زد. امیدوارم بتوانم در یک یادداشت دیگر درباره‌ی «مهارت‌های نرم» بنویسم، چیزهایی که ما برای زیستن بهتر و تعامل بهتر با دیگران به آن‌ها نیاز داریم. تا آن موقع می‌توانید در توییتر من را با @meysalehi پیدا کنید و نظراتتان را درباره‌ی این متن به من بگویید و با هم در این باره گپی بزنیم.این مطلب پیش از این در وبلاگ شخصی من منتشر شده.همچنین شاید نوشته‌ی قبلی من را هم دوست داشته باشید: http://vrgl.ir/DXNsf </description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 12:52:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش دوچرخه</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-xfvygw8peppi</link>
                <description>James Pond on Unsplash زندگی شبیه به راندن دوچرخه است، برای آنکه بتوانید تعادل خود را حفظ کنید باید در حرکت باشید.- آلبرت انیشتیندو سه سالی می‌شود که دوچرخه در تهران رفیق بسیاری از روزهای من است و حالا که به این دو سه سال فکر می‌کنم حس می‌کنم که دوستی با دوچرخه یکی از بهترین اتفاقاتی بود که در زندگی تجربه کردم. روزهایی که به خریدن دوچرخه فکر می‌کردم کلی سوال عجیب و غریب در ذهنم بود، از این سوال که آیا واقعا می‌توانم هر روز با دوچرخه در شهر رفت و آمد کنم تا سوالاتی نظیر با سر بالایی‌های تهران چه کنم یا آیا واقعا احمقانه نیست با دوچرخه رفتن؟ هزینه‌ی خرید دوچرخه برایم بسیار سنگین بود و باید از این مطمئن می‌بودم که آیا واقعا به اندازه‌ی خرجی که روی دست من می‌گذارد می‌تواند از آن استفاده کنم یا نه.به هر حال بعد از مدت‌ها سایت‌های مختلف را چک کردن و در فروشگاه‌های دوچرخه را گز کردن مدلی را انتخاب کردم (در واقع ارزان‌ترین مدل) و دوستی ما آغاز شد. هفته‌ی اول واقعا سخت گذشت، آن موقع حدود ۱۱۰ کیلو وزن داشتم و نفسم هم کم بود. با اینکه مسیر روزانه‌ام از خانه‌ام در سلسبیل تا محل کارم در ستارخان آنچنان هم زیاد نبود و شیب آنچنانی هم نداشت ولی واقعا اذیت شدم. وقتی روز اول صبح به محل کارم رسیدم تا نیم ساعت روی کاناپه‌ی وسط شرکت نشستم و فقط نفس نفس می‌زدم.اما از هفته‌ی دوم اوضاع کمی بهتر شد، کم کم داشتم به رکاب زدن عادت می‌کردم. بیشتر روی دوچرخه مسلط شدم. کار کردن با دنده‌ها را یاد گرفتم و کلاه ایمنی هم خریدم و با ترس کمتری در خیابان دوچرخه سواری می‌کردم. از هفته‌ی سوم به بعد دیگر دوچرخه سواری از خانه تا محل کار کاری مشقت‌بار نبود و به تفریحی لذت بخش تبدیل شده بود. البته هنوز هم وقتی به شرکت می‌رسیدم نیم ساعتی را می‌نشستم و نفس تازه می‌کردم ولی آنچنان هم نبود که روی عملکرد روزم تاثیر بگذارد و باقی روز خسته باشم و کم کم شادابی این ورزش باعث شده بود عملکردم بهتر هم باشد. چیزی که آن روزها و حتی همین الان به من انگیزه می‌داد دیدن دوچرخه‌سوارهای دیگر در شهر بود و این فرهنگ دوست‌داشتنی میان دوچرخه‌سواران که در خیابان به هم سلام می‌کنند و خسته نباشید می‌گویند.حالا من سه سالی است که در تهران دوچرخه‌سواری می‌کنم. دوچرخه باعث شد تاثیرات ورزش و تحرک را بیشتر در زندگی‌ام ببینم و به ورزش‌های دیگر نظیر دویدن هم روی بیاورم و سالم‌تر زندگی کنم و نتیجه‌ی این زیستن سالم‌تر و دوری از کم تحرکی کاهش وزن ۳۰ کیلویی برای من بود. در واقع دوچرخه باعث شد که از کرختی جدا شوم و اعتماد به نفس تغییر در زیستن را پیدا کنم و هنگامی از بند کرختی رها شدم دیگر کار سختی نبود قدم به قدم بهتر زندگی کردن و بیشتر ورزش کردن.دوچرخه‌سواری آنگونه که به نظر می‌رسد در تهران سخت نیست، به صرف داشتن یک دوچرخه‌ی دنده‌ای شما آنچنان مشقتی در شیب‌های تهران تجربه نخواهید کرد و بعد از مدتی به سادگی به بالارفتن‌ از سربالایی‌ها عادت می‌کنید. دوچرخه‌سواری در تهران به دلیل مناسب‌ نبودن معابر کمی خطرناک است اما اگر احتیاط کنید و از دستکش، کلاه ایمنی، عینک و چراغ‌های خطر در جلو و عقب دوچرخه استفاده کنید می‌توانید تجربه‌ی ایمنی از دوچرخه‌سواری داشته باشید. متاسفانه قیمت دوچرخه بالاست ولی فکر می‌کنم برای شروع نیازی نباشد هزینه‌ی خیلی زیادی را برای یک دوچرخه‌ی حرفه‌ای بپردازید و حتی می‌توان با خرید یک دوچرخه‌ی دست دوم سالم هم شروع کرد.دوچرخه نقطه‌ی عطف بزرگی در زندگی من بود، جایی برای آشتی با شهر و آموختن زیستن. شاید در آغاز صرفاً یک وسیله‌ی نقلیه یا ابزاری برای تفریح بود اما حالا فکر می‌کنم دوچرخه‌سوار بودن شکلی از یک سبک زندگی و جهان‌بینی است. سبک زندگی‌ای از جنس اعتماد به قدم‌هایمان و به پیش‌ رفتن و زنده بودن. دوچرخه‌سواری در شهر برای من چیزی بسیار بیشتر از جابجایی ارزان، سالم و پاک است، دوچرخه برای تمرین روزمره‌ی زنده بودن است و امیدوارم شما هم به جمع دوچرخه‌سواران شهر بپیوندید و روزی هم‌رکاب هم باشیم.این نوشته پیش از این در وبلاگ شخصی من منتشر شده است.</description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 12:27:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریلز نسخه ۶ منتشر شد، تلاشی برای بازگشت به میدان مبارزه</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B2-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DB%B6-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-jystv0mmxyfr</link>
                <description>Photo by Richard Horne on Unsplashروبی و فریمورک روبی‌آن‌ریلز اولین پلتفرمی نبود که در آن برنامه‌نویسی را تجربه کردم، پیش از آن در یک دوره‌ی چند ساله‌ی از این شاخه به آن شاخه پریدن کد زدن در سی‌شارپ، پی‌اچ‌پی و پایتون را تجربه کرده بودم. اما با این پلتفرم بود که من وارد دنیای حرفه‌ای برنامه‌نویسی شدم و پروژه‌های متنوعی، از سرویس‌های سازمانی تا MVPهای استارتاپی را طراحی و پیاده‌سازی کردم. در این نوشته تلاش کرده‌ام کمی درباره‌ی وضعیت این روزهای زبان برنامه‌نویسی روبی و فریمورک مشهور آن روبی‌آن‌ریلز بگویم و نگاهی داشته باشیم به ویژگی‌هایی که در نسخه‌ی ششم ریلز ارائه شده است.روبی زبانی قدرتمند و بسیار جذاب است که هیچ‌گاه در ایران توجه بسیاری را به خود جلب نکرد و موج به راه نیانداخت اما کسانی که سال‌های گذشته ارتباط بسیاری با فضای تکنولوژیک روز دنیا داشتند به سمت این زبان و البته فریمورک بی‌نظیر ریلز که به این زبان نوشته شده بود کشیده شدند. یادگیری زبان برنامه‌نویسی روبی بسیار ساده است و کد نوشته شده به زبان روبی نیز به شکل ذاتی از خوانایی بسیاری برخوردار است و در طرف دیگر ماجرا ریلز یک پیاده‌سازی دقیق و عالی از معماری MVC ارائه می‌دهد که همراه شدن آن با پارادایم Convention over configuration موجب می‌شود در حین توسعه‌ی پروژه شما نیازی به درگیر شدن در طراحی ساختار یا کانفیگ‌ها و تنظیمات گوناگون نرم‌افزار تحت وب خود نداشته باشید و بر طراحی و پیاده‌سازی بیزینس لاجیک‌ها متمرکز شوید.توسعه‌ی آسان و سریع نرم‌افزارهای تحت وب در ریلز یک ویژگی مهم است که استفاده از آن می‌تواند برای پروژه‌های با مقیاس کوچک و متوسطی که در آن‌ها بیش‌از هر چیزی سرعت توسعه‌ی نرم‌افزار اهمیت دارد راه حل مناسبی باشد. و این ویژگی از چشم کسانی که به طراحی و پیاده‌سازی نسخه‌ی MVP یک محصول استارتاپی فکر می‌کردند دور نمانده بود. برای حدود ده سال از حدود سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ ریلز به شکل گسترده‌ای در دنیای وب مورد استفاده قرار می‌گرفت و از محبوبیت بسیاری به خصوص در اکوسیستم استارتاپی برخوردار بود. که ماحصل آن را می‌توان در پروژه‌های موفق بسیاری نظیر گیت‌هاب، توییتر و Ask.fm ، Airbnb، 500px، و … دید.اما با پیشرفت وب و توسعه‌ی سرویس‌های عظیم و پیچیده‌ای که باید در هر لحظه صدها هزار کاربر را راضی نگه‌دارند کم کم نیازمندی‌ کلیدی تازه‌ای مطرح شد به نام مقیاس‌پذیری (Scalability) که به نوعی پاشنه‌ی آشیل فریمورک ریلز بود. در فضای پر شتاب دنیای امروز ریلز می‌توانست شروع خوبی برای یک پروژه باشد، اما اگر این پروژه از حدی بزرگ‌تر شود توسعه‌ی آن هر روز سخت‌تر از روز قبل خواهد شد و به مرور محدودیت‌های پلتفرم خود را نشان می‌دهند. البته باید بگویم که خیلی از پروژه‌های نرم افزاری هرگز به این حد از بزرگی نمی‌رسند. ریلز پشتیبانی خوبی از استفاده از چند دیتابیس موازی یا فریم‌ورک تست در یک پروژه‌ را نداشت و این کارها اگرچه نشدنی نبودند اما همیشه دردسرهایی داشتند که باعث می‌شد توسعه‌دهندگان کمتر مایل به این کار باشند.از طرف دیگر طی چند سال اخیر حریفی تازه نفس و البته پر سر و صدا وارد جهان توسعه‌ی وب شده که گزینه‌ی جذابی را روی میز گذاشته است. جاوا اسکریپ در همه جا. نودجی‌اس پلتفرمی است که طی سال‌های اخیر به سرعت پیش می‌رود و پاسخ‌های جذابی را برای نیاز‌های تازه‌ی دنیای وب ارائه می‌دهد. برنامه‌نویسی ناهمروند، سرعت بسیار بالا‌تر، جامعه‌ی توسعه‌دهندگان بزرگ، بسیار فعال و البته ارزان قیمت‌تر و سبد بسیار متنوعی از ابزارها و فریمورک‌ها.در حال حاضر گرچه هنوز هم پروژه‌های زیادی با ریلز شروع می‌شوند و موقعیت‌های شغلی بسیار زیادی برای توسعه‌دهندگان این پلتفرم وجود دارد اما به نظر می‌رسد که ریلز و به طبع آن روبی تا حدی عرصه‌ی رقابت را به نودجی‌اس و فریمورک‌هایش واگذار کرده‌اند.حال در این فضا شاید بتوان اهمیت انتشار نسخه‌ی ششم فریمورک ریلز را بیشتر از پیش درک کرد. در این نسخه تمرکز توسعه‌دهندگان ریلز بیش از پیش بر مقیاس‌پذیرتر و چابک‌تر کردن فریمورک بوده است. از طرفی خبرها حاکی از آن است که تمرکز توسعه دهندگان روبی نیز بر افزایش پرفرمنس و سرعت اجرای دستورات در این زبان برنامه‌نویسی است. تا جایی که یوکیهیرو ماتسوموتو و تیم توسعه‌ی روبی هدف Ruby 3×3 را در دستور کار قرار داده‌اند که به این معناست که روبی نسخه سه باید سه برابر سریع‌تر از نسخه‌ی دو باشد. (این هدف‌گذاری جزئیات فنی بسیار جالبی دارد که دوست دارم اگر فرصت شد درباره‌ی آن بیشتر بنویسم ولی اگر علاقه‌مند هستید این مقاله از ولادیمیر ماکارو در بلاگ توسعه‌دهندگان ردهت را بخوانید.)در نسخه‌ی ششم یکی از جذاب‌ترین امکانات اضافه شده به ریلز امکان استفاده از پایگاه‌داده‌های موازی است. این ویژگی تازه به شما این توانایی را می‌دهد که در یک اپلیکیشن واحد بخشی از داده‌های خود را برای ایزوله‌کردن داده‌ها یا افزایش پرفرمنس در یک پایگاه‌داده‌ی دیگر نگهداری کنید و به سادگی مدل خود را به این پایگاه‌داده‌ها متصل کنید و تغییرات لازم را از طریق ActiveRecord بر آن‌ها اعمال کنید. یکی از کاربردهای اصلی این امکان تازه جدا کردن خواندن و نوشتن روی دیتابیس‌هایی است Master و Slave آن‌ها از طریق Replica با هم سینک شده‌اند.همچنین در این نسخه ابزاری جدید در ریلز معرفی شده است به نام ActionMailbox که به شما این امکان را می‌دهد که ایمیل‌های دریافتی اپلیکیشن را به کنترلرها هدایت و پردازش کنید. این ابزار جدید ریلز همراه با امکان اتصال به سرویس‌هایی نظیر Amazon SES، Mailgun، Maildrill و SendGrid ارائه شده است.ActionText ابزار دیگری است که معرفی شده و یک فریمورک Rich Text است که نوشتن، ویرایش کردن و نمایش Rich Text را بسیار ساده‌تر می‌کند. اگر علاقه‌مند هستید که بدانید اکشن تکست چگونه کار می‌کند این ویدیو از DHH را در یوتیوب ببینید.از این نسخه‌ی ریلز Webpacker باندلر پیشفرض جاوااسکریپ خواهد بود. همچین در این انتشار ریلز تغییرات بسیاری برای بهبود پرفرمنس و امنیت داشته که دو مورد از شاخص‌ترین‌های آن‌ها بازنویسی کامل کد جاوااسکریپت ActionCable با استفاده از نگارش ES6 و حفاظت در برابر حملات DNS rebinding است. در نهایت مهم است بدانید که برای استفاده از این نسخه روبی شما باید از ورژن 2.5.0 بالاتر باشد.جمع‌بندیزبان روبی و فریمورک ریلز برای بازه‌ای طولانی قهرمان‌های میدان توسعه‌ی سریع نرم‌افزار وب بودند، بسیاری از ایده‌ها و الگوهای معرفی شده یا توسعه یافته توسط این پلتفرم الهام بخش توسعه‌ی ابزارهایی در دیگر زبان‌ها بودند. (برای مثال تنها کافی است نگاهی به فریمورک Sails در نودجی‌اس بی‌اندازیم که بازنویسی کامل فریمورک ریلز به زبان جاوا اسکریپت است). اما امروزه کمی از این محبوبیت آن کاسته شده و ابزارها و زبان‌های دیگری در صدر اخبار حضور دارند. یوکیهیرو ماتسوموتو در یک سخنرانی می‌گفت: «شاید ما دیگر بازیگر پر سر و صدای میدان نباشیم اما پایدارشدیم. و باید به این روند پایدار سازی و اتکاپذیری این پلتفرم ادامه دهیم. » اما من احساس می‌کنم این پایداری از جنس پایداری‌ همراه با محبوبیت نسبی که زبان جاوا تجربه می‌کند نیست. و احتمالاً روبی آینده‌ای شبیه به زبان پرل داشته باشد. در واقع مشکل اساسی که رشد و توسعه‌ی زبان روبی را با چالش مواجه کرده درهم آمیختگی زیاد هویت و کارکردهای این زبان برنامه‌نویسی با فریمورک ریلز است. شاید این جمله آنچنان بی‌راه نباشد که این ریلز بود که امکان توسعه‌ی بسیار زیاد روبی را فراهم آورد و جامعه‌ی روبی پس از محبوبیت هم آن چنان که باید روی امکاناتی که نیاز بخش‌های دیگری از بازار را پاسخ می‌گفتند تمرکز نکرد. حالا هم که ریلز از رقابت عقب افتاده روبی هم دچار افول است. در نسخه‌های پنجم و ششم ریلز تمرکز توسعه‌دهندگان بر پاسخ گفتن نیازهای روز دنیای وب و مقیاس‌پذیرتر کردن فریمورک است. در حال حاضر ریلز بسیاری از کاستی‌های پیشین خود را جبران کرده و گستره‌ی بسیار وسیعی از نیازمندی‌های توسعه‌ی نرم‌افزارهای کلان را پوشش می‌دهد اما مسئله این است که این پلتفرم دیگر ماننده ده سال پیش، پرچمدار و پیش‌برنده‌ی میدان نیست، بلکه رقبایی جوان و جسورتر وارد عرصه‌ی مبارزه شده‌اند و این عرصه را به پیش می‌برند و ریلز مسیری که آن‌ها باز می‌کنند را دنبال می‌کند.این نوشته پیش از این در وبلاگ شخصی من منتشر شده است.</description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2019 13:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اساطیر، کارگران روز مزدِ فوتبال و فاشیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-duphlpidmmuw</link>
                <description> از منظرهای گوناگونی می‌توان به پدیده‌ی فوتبال و شیوه‌ی سازمان یافتگی آن نگریست اما من در این‌جا قصد دارم که به فوتبال به مثابه‌ی یک دین و به بازیکن‌های درون زمین به عنوان شخصیت‌هایی اسطوره‌ای نگاه کنم. بسیاری از المان‌های یک دین مانند سیستم نهادی، آیین‌ها و مناسک، موبدان و روحانیون، اسطوره‌ها، نماد‌های قدسی و سازوکار مالی را می‌توان در این نمایش شکوهمند جهانی یافت. تماشاگران یک مسابقه‌ی فوتبال چنان در این نمایش آیینی غرق می‌شوند که با هر ضربه‌ی توپی به سمت دروازه از جای می‌پرند. آن‌ها برد تیم محبوب خود را پیروزی خود می‌دانند و سرشار از شور و شعف می‌شوند و با باخت تیم‌شان احساس شکست می‌کنند و برای آن می‌گریند. ورزشگاه و هرچه در آن روی می‌دهد، از مستطیل سبزی که به شدت توسط نیروهای امنیتی محافظت‌ می‌شود تا پرچم تیم‌ها و بازیکنان، همه‌ درون‌مایه‌ای قدسی را همراه خود دارد و می‌توانند آن‌چنان نیروی عظیمی‌ را ایجاد کنند که در مسابقه‌ی فینال جام جهانی سال ۲۰۱۴ یک میلیارد نفر را در سراسر جهان با خود همراه کرد. فوتبال همانند دین، صورت سمبلیکی است برای بیان و عینی کردن عواطف و احساسات عمیق انسانی است که شادی‌ها و غم‌ها، ترس‌ها و امیدها و عشق‌ و نفرت‌های هواداران تیم‌ها را به نمایش می‌گذارد. در پرتو همین نیروی عظیم است که گل حمید استیلی به آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸ در اذهان مردم ایران نه یک پیروزی در مسابقه‌ی فوتبال بلکه پیروزی کشور ایران در برابر کشور آمریکا، در همه‌ی عرصه‌های بین‌المللی و پیروزی حق علیه باطل را رقم می‌زند و یا کشته شدن بیش از ۷۰ نفر در زد و خورد هواداران دو تیم الاهلی و المصری مصر در حاشیه‌ی بازی این دو تیم باشگاهی در شهر پورت سعید در سال ۱۳۹۰ صحنه‌ی تاریکی را از نیروی فوتبال به نمایش می‌گذارد که نشان می‌دهد این ورزش هرگز صرفا یک تفریح ساده نیست. حال در این رویارویی‌های آیینی نیرومند بازیکنان جایگاه عمیقاً ویژه‌ای دارند. ستاره‌های فوتبال، همچون ستاره‌های سینما اساطیر زنده‌‌ی دنیای ما هستند که هر کنش کوچکی در زندگی آن‌ها برای هواداران‌شان مهم است و تصاویر آن‌ها به دیوارهای اتاق‌های نوجوانان و جوانان آویخته شده و آن‌ها نمودی از همه‌ی آرزوهای آن‌ها هستند که تا سبک مو، لباس و چهره‌ی آن‌ها که طبیعتاً هیچ ربطی به شیوه‌ی بازی کردن آن‌ها در زمین ندارد توسط هواداران‌شان تقلید می‌شود.تصویر صفحه‌ی فرود سایت آدیداساما این‌ها همه جنبه‌ای است که تماشاگران فوتبال می‌بینند و احساس می‌کنند. در پشت این پرده‌ی جادویی که عرصه‌ی نبرد خدایان است، اقتصادی عظیم و سیستمی بسیار گسترده و سازمان‌یافته وجود دارد که با استفاده از رسانه‌ها تب و تاب و شدت احساسات هواداران را پیوسته تشدید می‌کند تا این بازار را رونق بخشد و از آن محافظت کند. در پس پرده‌ی اساطیری فوتبال، عقلانیتی بسیار دقیق بر فعالیت باشگاه‌ها و مربیان و کادر فنی حاکم است و اسطوره‌های درون مستطیل سبز به میزانی که می‌توانند با نمایش حرفه‌ای خود، هارمونی جذاب‌تری از فعالیت تیم را شکل دهند و با کسب پیروزی برای مخاطبان این نمایش، جذابیت بیشتری ایجاد کنند قیمت‌گذاری و خرید و فروش می‌شوند. در چنین فضایی است استفاده از مقولات اندیشه‌ی اسطوره‌ای آن‌گونه که ارنست کاسیرر در کتاب اسطوره‌ی دولت در مورد ظهور فاشیسم بیان می‌کند به تکنیک و فن تبدیل می‌شود. در این‌جا دیگر اسطوره‌ها ناشی از عواطف لجام گسیخته‌ی بشری نیستند در طول قرن‌ها و سال‌های متمادی شکل می‌گیرد بلکه این اسطوره‌ها توسط افرادی متخصص و آموزش دیده برای اهدافی خاص ساخته و مدیریت می‌شوند. اسطوره حال دیگر ابزاری است که به گرم شدن هر چه بیشتر این بازار کمک می‌کند، همان‌گونه که در جایی دیگر می‌تواند مانند هواپیماها و تانک‌های جنگی استفاده شود. اسطوره رنگی جادویی است که می‌تواند به هر چیزی زده شود و آن را غرق در یک شکوه قدسی کند. این رنگ جادویی به واسطه‌ی حضور رسانه‌ها در آغاز قرن بیستم به دست فاشیست‌ها افتاد و جهان را به آتش کشید و در قرن ۲۱ این اقتصاد نئولیبرالی است که یاد گرفته که چطور از این ابزار برای گرم کردن بازارهای خود استفاده کند.</description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jun 2018 14:27:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجوم اوهام در یک نیمه شب بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D9%87%D8%AC%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-au2g53j3fxi5</link>
                <description>از کثرت اوهام و فقر حقیقت اطرافم در عذاب بودم. ایستاده بر روی نیمکتی سنگی و خیس، خیره شده به مکعب‌هایی فلزی و بی‌معنا که بر روی هم چیده شده بودند و نمادی را در وسط میدان شکل می‌دادند. در آن طرف حصاری که پیاده‌رو را از خیابان جدا می‌کرد، دقیقا در آن‌سوی دود سیگار در دستان من، دخترک جوانی زیر بارانی که از صبح بدون توقف می‌بارید ایستاده بود. استراوینسکی در درون گوش‌های من ارکستر سمفونیک عظیمی را ترتیب داده بود و در پس صدای ویولنی مقهور کننده، طبل‌هایی وحشی، به شکوه و ظرافتی که از ویولن می‌بارید حمله‌ور شده و شیپورهایی در این میان، حماسه‌ای غم‌بار را به این کارزار سرازیر کرده بودند. صدای طبل‌ها آرام می‌شود. ویولون همچنان با متانتی خاص به نواختن ادامه می‌دهد. نگاه من از نوشته‌های روی سازه‌ی میان میدان، به چهره‌ی دختر معطوف می‌شود. به لب‌هایی بیش از اندازه سرخ که می‌لرزند و به صورتی که بارش باران، رنگ‌های آن را شسته‌است. در موج‌های مشکلی درخشان موی‌های دخترک گم می‌شوم و دوباره ضرب دیوانه‌وار طبل‌ها آغاز می‌شود و تمام وجود من را فرا می‌گیرد. به میدان نگاه می‌کنم، به گردش خودرو‌ها، به آن دختر، به اتوبوسی پر از مردم در هم فشرده که وارد میدان می‌شد و به پسرکی جوان با شاخه گلی در دست که از پشت سر آن دختر می‌گذشت. انگار همه چیز بخشی از فراز و فرود‌های آن موسیقی شده است. انگار استراویسنکی تهران اردیبهشت را به دست گرفته و می‌نوازد. خودروی سفید رنگی می‌ایستد. ویولن اوج می‌گیرد. چشمانم را می‌بندم و تلاش می‌کنم که ذره‌ذره‌ی نت‌ها و نواها را در میان گوشت و پوست خود حبس کنم. اما نمی‌شود. ذهن من با درگیر شدن در پیچ و تاب موهای آن دختر متلاشی شده است. چشمانم هنوز بسته است. دستانم می‌لرزد. سیگار را بر گوشه‌ی لبم می‌گذارم، چشمانم را بر هم فشار می‌دهم و پکی عمیق به سیگار می‌زنم. سرفه‌ام می‌گیرد، فکر خوش‌آیندی از گوشه‌ی ذهنم به سرعت می‌گذرد و محو می‌شود. هنوز هم به سیگار عادت نکرده‌ام، نمی‌خواهم هیچ‌وقت عادت کنم. چشمانم هنوز بسته‌است. تصویر میدان، دختر و لرزشی که در دستانم احساس می‌کنم رهایم نمی‌کنند. شیپورها دوباره شروع می‌کنند و با صدای منحوس آن‌ها ویولن دوباره رو به زوال می‌رود و با صدای طبل‌ها، همه چیز در هم می‌آمیزد. میبینم که من، دختر و آن سازه‌ی بی‌شکل میانه‌ی میدان همه یک چیز هستیم. چیزی شبیه یک طوفان، شبیه یک دریای آشوب‌ناک که انگار درون یک بطری شیشه‌ای کوچک چپانده شده است. چشمانم هنوز بسته است. پاهایم جزئی از سنگ نیمکتی شده که روی آن ایستاده‌ام. ذهنم اما از کاسه‌ی سرم می‌گریزد، از روی حصار می‌پرد و می‌دود به سوی آن دختر. انگار باید چیزی به او بگوید، می‌خواهد فریاد بزند، اما حرفش را پیدا نمی‌کند. سیگارم را گوشه لبم می‌گذارم و پکی عمیق به آن میزنم. گلویم می‌سوزد. چشمانم را که باز می‌کنم آن دختر و مکعب‌های میان میدان، دود شده‌ و به هوا رفته‌اند.عکاس را پیدا نکردم، منبع عکس: مهر</description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 14 May 2018 01:06:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زلزله نقطه‌ی دگرگونی حافظه‌ی جمعی ما بود</title>
                <link>https://virgool.io/@meysam/%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-i3vicnbeup2e</link>
                <description> منبع عکس: انادر بزرگراه رسالت بودیم و لابه‌لای خبرهایی که از تلگرام می‌خواندیم و درباره‌شان حرف می‌زدیم تا کمی از کرختی و کسالت باری فضای تنگ پرایدی که در ترافیک گیر کرده بود بکاهیم بحث به زلزله‌ی کرمانشاه کشید. در آغاز حرف خاصی نبود، کمی احساس ترهم با چاشنی آرزوی مشارکت در کمک به زلزله زدگان که در نیم‌نگاهی به منظره‌ی شلخه‌ای از دانشگاه، امتحانات، بی‌پولی، بی‌خانه بودن و هزار بند دیگر این زندگی شکننده که مارا به در و دیوار این شهر شلوغ زنجیرکرده بود به زودی از هم می‌پاشید و محو می‌شد. اما بحث و اظهار نظرهای عالمانه‌ی ما که در عرض چند دقیقه تمام شد و در لحظه‌ای که باید از فکر به زلزله جدا می‌شدیم، سرمان را در تلگرام فرو می‌کردیم و دوباره دنبال موضوعی دیگر می‌گشتیم که درباره‌اش حرف بزنیم برای من اتفاق عجیبی افتاد که شکستی در این فرایند تکراری ایجاد کرد آن به خاطر آوردن زلزله‌ی سال ۱۳۶۹ رودبار بود. مرگ غم‌بار مادربزرگ پدری‌ و دایی و مادربزرگ مادرم و تعداد زیادی از اعضای خانواده‌ و فامیل‌ها و اعضای روستایی که به کلی تخریب شد در خاطرم زنده شد و به جریان افتاد. حال دیگر من در موقعیتی دیگر زیست می‌کردم، از ترافیک رسالت جدا شده بودم و خانواده‌ی مادرم را در زیرزمینی می‌دیدم که پدربزرگم آن را برای حفاظت از خانواده در برابر باد و سرمای زمستان بالای یکی از زمین‌های کشاروز‌ی‌اش کنده بود و روی آن را بانایلون پوشانده بود. ما زندگان عزیزان و بستگان خود را در خاک می‌کنیم تا آن‌ها را به جهان مردگان بفرستیم و حال زیرزمین به قبری دسته جمعی می‌مانست که در جهانی که مرگ آن را فرا گرفته بود خانواده‌ای را به زیر خاک فرستاده بود تا در جهان زندگان نگاه دارد. به یاد گور خواب‌ها می‌افتم که اخبار زنده بودنشان پارسال همین ایام بود که کلی غیل و قال کرد و کمی بعد هم از سر همه‌ی ما افتاد و به این فکر می‌کنم که چه مرگی جهان امروز ما را فرا گرفته است که زندگی به چال قبری پناه می‌برد تا سرمای جان‌سوز زمستان را از سر بگذراند.ماشین‌ها در ترافیک آرام آرام حرکت می‌کنند، تازه از تونل رسالت گذشته‌ایم و اینکه می‌توانم کمی شیشه را پایین بکشم و هوایی کمی تازه را تنفس کنم حالم را بهتر می‌کند. با صدایی نجوا گونه خاطرات زلزله‌ی رودبار را یک به یک برای عزیزی که کنارم نشسته تعریف می‌کنم و او آرام گوش می‌دهد کمی از شیطنت و سرزندگی همیشگی که در چشمانش جاریست کاسته شده و در فکر فرو رفته است. گویی او هم تغییر در حس و حال من را فهمیده و سعی می‌کند که آن را درک کند. از خانواده‌ی پدرم می‌گویم، از تنها خانه‌ی دو طبقه‌ی روستا که در طبقه‌ی بالای آن و زمانی که همه در خواب بودند که زمین به لرزه افتاد. پدرم تازه چند هفته بود که از سربازی بازگشته بود؛ خدمت در ارتش خوابش را سبک کرده و بدنش را آماده‌ و این بود که به محض اینکه متوجه زلزله شد خود را از طبقه‌ی دوم به پایین پرت کرد و جز قوزک پایش که شکست آسیب چندانی ندید. من در مقابل خانه ایستاده‌ام. ساختمان می‌لرزد. دیوارها درحال فروریختن‌اند. سقف چوبی ساختمان بلند می‌شود و به طرفی می‌ریزد، دیوار طرف مقابل روی مادربزرگم می‌افتد و در همین حین طبقه‌ی طبقه‌ی اول هم تخریب می‌شود و فرو می‌ریزد. صدای پدربزرگ و عمویم از زیر آوار شنیده می‌شود و به نظر می‌رسد آسیب جدی ندیده‌اند، اما خبری از مادر بزرگم نیست. به پشت سرم نگاه می‌کنم، تمام روستا تخریب شده است.روی پل سید خندان هستیم، وارد خط ویژه شده ام و کمی سریع‌تر از جریان ترافیک حرکت می‌کنیم و در خاطره گویی‌های من هم دو سالی از زلزله گذشته است. پدر و مادرم تازه ازدواج کرده‌اند، بی‌کاری، بی‌پولی و نبود خانه‌ی مستقل پدرم را آنقدر آزار می‌دهد تصمیمش را می‌گیرد و یک روز تمام جهیزیه‌ی مادرم را که در یک بقچه‌ی نسبتا بزرگ جا می‌شد بار ماشینی می‌کند و به کرج می‌آیند و در خانه‌ی عموی بزرگم ساکن می‌شوند و او برای کار کردن به تهران می‌رود. سیگارفروشی، باربری، مسافر کشی، رانندگی لودر در معدن‌های اطراف شهریار، رانندگی بولدوزر در جاده‌های فیروزکوه و کار در تونل‌های مترو تهران و در نهایت رانندگی تراکتور در دهداری محمدآباد کرج را برای چرخاندن زندگی‌شان تجربه می‌کند، در این میان ما فلاکت‌های بسیاری را متحمل شدیم. زندگی خانواده‌های ما به تمامی گرگون شد و در مسیری دیگر رفت. آوارگی، غربت همیشه همراه ما بود و فقری که در کودکی من همیشه بود و شاید چند سالی بیشتر نیست که کمی کمرنگ‌تر شده و توانستیم رخت و لباس طبقه‌‌ی متوسط را به تن کنیم و دستی به زندگیمان بکشیم اما هنوز هم سایه‌ی سنگین ترس از مواجهه با آن را در زندگی روزمره‌ی خود احساس می‌کنم.زلزله‌ی کرمانشاه من را به جهان زندگی خودم پرتاپ کرد و من در ترافیک غروب‌های اتوبان رسالت به بازخوانی تاریخ زندگی خودم نشستم. من در سال ۷۴ متولد شدم اما تاریخ زیستن برای من از روز زلزله رودبار در سال ۶۹ آغاز می‌شود. گویی من متولد آن سال هستم، یا نه، حتی در آن سال کودکی بودم که همه‌ی آن رویداد‌ها را به چشم دیده‌ام. زلزله‌ی رودبار برای من بازگویی روایتی نیست که از دیگران شنیده باشم، گرچه در عمل دقیقا چنین کاری می‌کنم، اما هنگام بازگویی اندوه زندگی برباد رفته‌ی خانواده‌ی ما و درد همه‌ی رنج‌هایی که در کودکی غربت زده‌ی خودم احساس می‌کنم به زلزله‌ی رودبار متصل می‌شود. زلزله برای من خاطره‌ای در زمان نازیسته است. خاطره‌ای که در شب‌هایی که پدرم در سرکار بود و من و مادرم هر دو باهم از تنهایی می‌ترسیدیم و به صدای هر گربه‌ای که از روی بام به داخل حیاط هزار فکر و خیال را در سر می‌پروراندیم، برایم روایت شده و آن‌چنان تصویرسازی عمیقی از آن در روح و جان من شکل گرفته که من دیگر زلزله را و ماجراهای پس از آن را بازروایت نمی‌کنم، بلکه آن را از خاطره‌ای را من در عمق وجود خود زیسته‌ام و در کودکی خود تجربه کرده‌ام و در بزنگاه‌هایی مانند مواجهه با اخبار زلزله در شهری دیگر وقتی که زندگی مردم آن منطقه در ذهنم می‌آید به سرعت به فضایی که در زندگی تجربه کرده‌ام پرتاپ می‌شوم و نه از منظر همدردی با لحظه‌ی دردناکی که هم‌اکنون در جریان است که پیشتر از منظر آینده‌ی مخدوشی که می‌بینم در پس این رویداد به وقوع خواهد پیوست با آن انتزاعی که از شخص زلزله زده‌ای نوعی در ذهن دارم همراه می‌شوم و همردردی می‌کنم. به خروجی اتوبان صیاد نزدیک شدیم، از شدت ترافیک کمی‌ کاسته شده، راهنما را می‌زنم و به سمت راست می‌پیچم و وارد اتوبان شهید صیاد شیرازی می‌شوم. دیگر از ترافیک و آن فضای خلاءگونه‌ای که در آن حاکم بود خبری نیست، پایم را به آرامی روی پدال گاز فشار می‌دهم و سرعت ماشین افزایش می‌یابد تا به ۸۰ کیلومتر می‌رسد صدای موسیقی را کمی بیشتر می‌کنم و در پس زمینه‌ی صدای آن گرم صحبت درباره‌ی موضوعی دیگر می‌شویم تا به مقصد برسیم.منبع عکس: تابناکحالا که مشغول نوشتن این متن هستم، وقتی تجربه‌ی بازگشت‌های هر ساله‌ی خود به روستا را می‌بینم و به تجربه‌ی هم‌بازی شدن و صحبت با کودکانی که در روستا پس از زلزله متولد شده‌اند و حالا هر کدوم بیست و چند سال سن دارند رجوع می‌کنم؛ تصویری گنگ از اشتراک چنین احساسی را در رابطه‌ی آن‌ها با زلزله نیز می‌بینم اما نمی‌دانم که این همبستگی واقعا وجود دارد یا برآمده از احساس شهوت‌گونه‌ای به تعمیم دادن و حل کردن اتفاق روزمره در ساختارهای کلان فرهنگی و اجتماعی و اسطوره‌ها و آیین‌هاست که علوم اجتماعی خواندن در ما ایجاد کرده است. اما دوست دارم بگویم که زلزله حداقل برای من، اگر جمع اهالی روستا را نادیده بگیریم، نوعی اسطوره‌ی آفرینش است، اسطوره‌ای در نقطه‌ی آغاز شکل گیری؛ زیستنی که تجربه‌ی مستقیم پدر و مادر من بود و حالا در زندگی من تبدیل به چیزی شده است که من می‌توانم خود بودن امروز خود را به واسطه‌ی آن توضیح دهم. چیزی شبیه قصه‌های پیدایش یا قصه‌هایی شبیه به داستان‌های طوفان بزرگ. شبی زمین دگرگون شد و هرآنچه پیش از آن بود، نابود شد و ما ماندیم و برای زیستن، خرابه‌های تاریخ پیشیمان را رها کردیم؛‌ روستایی از نو ساختیم و به گونه‌ای دیگر جهان خود را سامان دادیم؛ از گذشتگانمان جز چند نام، خرابه‌های روستایی رها شده و قبرستانی که قبرهایش نام و نشانی ندارند هیچ نماند است. برای ما بازماندگان، گویی تاریخ پس از زلزله آغاز می‌شود و امروز ما را شکل می‌دهد.نوشته شده در ۸ آذر ۹۶.</description>
                <category>میثم صالحی</category>
                <author>میثم صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 10 May 2018 11:37:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>